دلنوشته کاربران اینجا کسی برای سوختن ، واژه می چیند! | *ققنوس* کاربر انجمن نگاه دانلود

*ققنوس*

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2017/01/28
ارسالی ها
57
امتیاز واکنش
602
امتیاز
256
سن
27
محل سکونت
زیر گنبد کبود
10
دلتنگ می شوم!



با لبخند خیره بودم به بوته گل سرخ....

گفت:لبخندت را از کجا آورده ای؟در این زمانه که کسی نمی خندد...

با حفظ لبخندم پاسخ دادم:

لبخند را چسب زده ام به صورتم...

گفت:پس تو هم غم داری...

سری تکان دادم و گفتم:

آری...غم دارم...

با دنیایی از سوال به من خبره شد...

ادامه دادم:

دلتنگ می شوم...

گفت:

وقتی دلتنگ می شوی چه می کنی؟

گفتم:

چمدان اشک می بندم...با ماشین زمان ، به دیار خاطرات سفر میکنم...

هیچ نگفت...فقط با افسوس به من خیره شد...

و من باز...با لبخندی احمقانه چهره ام را پوشاندم...
 
  • پیشنهادات
  • *ققنوس*

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/01/28
    ارسالی ها
    57
    امتیاز واکنش
    602
    امتیاز
    256
    سن
    27
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    11
    دخترا روزتون مبارک!
    این ایام رو تبریک میگم...انشاالله قسمت همه بشه زیارت....دخیل بستن به پنجره فولاد دو حضرت!


    (روحم فریاد می زند...)


    وقتی همه رفتنت را می کوبند بر سرم...

    وقتی نداشتنت را سرکوفت می زنند...

    من به در و دیوار خیره می شوم...

    فکر می کنند حرفی ندارم بزنم...

    اما نمی دانند,که روحم فریاد می زند ...

    «هیس...ساکت...همه ساکت...»

    من سر تا پا دلیلم برای انتخاب تو...

    من سر تا پا دلیلم برای انتخاب تنهایی...

    تو و تنهایی با هم آمدید...

    یکی زودتر...یکی دیر تر...

    یکی رفته ...یکی تا ابد هست ، تنهایی !

    شیرین ترین و تلخ ترین انتخابم بودید...

    یکی شیرین تر...یکی تلخ تر....

    *ققنوس*
     

    *ققنوس*

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/01/28
    ارسالی ها
    57
    امتیاز واکنش
    602
    امتیاز
    256
    سن
    27
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    مرسی واسه تشکرا...ممنون که هستین...

    12


    پنجشنبه های گس...


    -سلام عزیزم ...! (جدایی اولین گلبرگ)

    -...

    -خوبی؟ اوضاع خوبه اون طرفا؟! (دومین گلبرگ)

    -...

    -جواب نده...ولی من اینقدر حرف می زنم تا از دستم کلافه شی...یه شب بیای به خوابم گله کنی لا اقل...(سومین گلبرگ)

    -...

    -از سکوت بدم میاد...خونمون هم ساکته...خیلی...بیا حرف بزنم ،تو گوش کنی، اشک بریزی...چی بگم؟!

    آهان ! ...بیا مرور کنیم ببینیم کی تو رو از فردا ها پاک کرد؟هوم؟(چهارمین گلبرگ)

    -...

    -من هر چی گذشته رو شخم می زنم...بجز یه عشق پاک چیزی نمی بینم...(گلبرگی دیگر)

    ما کار بدی انجام ندادیم که چوبشو بخوریم..(و باز هم گلبرگی دیگر).

    چی باعث شد یه سنگ قبر، رو «فاصلۀ کمِ» ما خط بکشه...تصحیح کنه...بنویسه:«فاصله ای تا بی نهایت...»

    تو هم فکر کن...شاید بفهمیم مقصر کیه...فهمیدی بیا به خوابم بی وفا!

    بهم بگو تا از این عذاب راحت شم...بیا بگو که من تقصیری نداشتم...(اشکی می چکد)

    -...

    -نامرد...ببین صدام می لرزه...بغض کوچیک و بزرگ میشه توگلوم...دستام سردن...دستات کو؟

    یه ذره گرما از دستات ، دستام که سهله ، زندگیمو گرم می کنه...(قطرات اشکی که جای گلاب را پر می کنند)

    -...

    -اصلا شاید تقصیر منه...نظرت چیه؟شاید باید دلشوره های زنونه مو جدی می گرفتم...

    آره...باید عطرتو حبس می کردم...باید لبخند هاتو به آلبوم دلتنگی هام کوک می زدم...

    باید صدای گرمتو ضبط می کردم با ضبط صوتِ زندگیم...حیف..نشد...

    غافل بودم از مرگ که پشت بوته گل اطلسی محبوبت ، کمین کرده بود...

    -...

    (گلو صاف می کنم...حرفی که می خواهم به زبان بیاورم جرئت می خواهد)

    -اصلا ازت متفرم...!چی میشد منم با خودت ببری...اینقدر ازم بدت می اومد؟

    -...

    (شانه هایم زیر بار این سکوت مظلومانه اش خم می شود)

    -غلط کردم...می بینی ؟به جنون رسیدم...حالم خوش نیست...گیجم...منم و این پنج شنبه ها...

    من از زیارت اهل قبور هیچی نمی دونم...همین شاخه گل رو هم از باغچه چیدم...تا اینجا پژمرده شد یه کم...

    -...

    (ساقه ی گلِ بدون گلبرگ را نوازش می کنم)

    -میرم...قول میدم پنج شنبه بعد بیام...
    هر کی ندونه من که خوب می دونم با تموم مرد بودنت از تاریکی می ترسی...کی میدونه شاید امشب سرمو گذاشتم زمین دیگه بلند نشدم...نزدیکه وقتی که بغلت کنم تا دیگه دوتامون نترسیم...

    (و بـ..وسـ..ـه ای که بر نامش می نشیند...)
     

    *ققنوس*

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/01/28
    ارسالی ها
    57
    امتیاز واکنش
    602
    امتیاز
    256
    سن
    27
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    13
    سلام دوستان....اینم به مناسبت میلاد آقا!



    سلام آقا!

    از راه دور سلام می دهم و می دانم که می رسد به دستتان!

    میان این همه سردرگمی باز دلم هوای آن آرامش بی نظیر حرمتان را کرد...تا بیایم و پر شوم از شوق...چشمانم دو دو زنان پی تابلوی «ورودی خواهران» بگردد...پیدایش کنم و با شوق قالی آویزان شده را کنار بزنم...بی حواس و با عجله به خادمان حرمتان سلام دهم ... پس از بازرسی از مقابلشان بگذرم...باز هم قالی کنار بزنم و این بارسرم را که بلند کنم ، تکه ای از بهشت خدایم را ببینم،روی زمین!

    چشمم فقط و فقط پی طلاییِ گنبدتان بگردد...پیدایش کنم...خم شوم به بلندای تمام اردادتم نسبت شما آقا، سلام دهم...

    گوشه ای از حرمتان بنشینم...اشک بریزم...دست بر سر دلم بکشید...لبخند بزنید و دلم آن را حس کند...این بنده ی خطاکار و شرمنده آرام شود... ساعت ها حرف بزنم...دعا کنم...نماز بخوانم...و وای از پایان همه ی این ها...

    دم رفتن که شود...دلم بهانه بگیرد...دست دلم را بگیرم...کشان کشان او را به دنبال خودم به حرکت در آورم...

    هی من و دلم برگردیم به گنبد نگاه کنیم! مگر می شود ازحرم این امام رئوف دل کند؟!ولی خوب، روی حساب همین مهربانی امامم ،مژده ی زیارتی دیگر به دلم می دهم....هر بار مژده دادم و شما آقا!آبرویم را پیش دلم حفظ کردید...

    آقا ! دلم،دلم این روز ها، بد گرفته...هوای حرمتان را کرده...غرق شده ...غرق شده در دریای دلتنگی !به لطف و کرمتان که عالم و آدم از آن شنیده اند، دست دلم را بگیرید آقا!دلم هوای حرمتان را کرده...
     

    *ققنوس*

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/01/28
    ارسالی ها
    57
    امتیاز واکنش
    602
    امتیاز
    256
    سن
    27
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    14

    "من"


    بدم می آید از پیچیدن صدای نفس های "من" در این اتاق...

    این "من" پر است از نداشتن...نداشتن تو

    این "من" لبریز است از جوشانده ی تلخ بغض...همان که در گلو گیر می کند...

    این "من" پر است از خلا...خالی از حس زندگی...

    این "من" لبریز است از نفس های سنگین...همان هایی که با خس خس از بدن راه به بیرون پیدا می کند...

    این "من" که پر و لبریز از هزاران حس بد و منفیست...از زنده بودن خسته شده...کمی مردن می خواهد...

    خودکشی؟!نه "من" اهلش نیست...بزرگ ترین گناهش دوست داشتن بود...که تقاصش را با دوست نداشته شدن داد.

    او را چه به گـ ـناه کبیره؟! او نیاز بیشتری به سوختن ندارد...

    بلکه نیاز مبرمی به یک قاتل دارد...نیاز به کسی که بیاید و پایان دهد به "من"

    کسی که جام مرگ را با به "من" بنوشاند...

    کاش کسی بود...کاش!

    *ققنوس*
     

    *ققنوس*

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/01/28
    ارسالی ها
    57
    امتیاز واکنش
    602
    امتیاز
    256
    سن
    27
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    السلام...

    مردم سرزمینم پرچم سیاه از درب منزل و قلبشان می آویزند....

    من و قلم و کاغذ با شانه هایی فرو افتاده از غم،قصد روان کردن احساسمان با جوهر را داریم...

    دلمان گرفته از وجود همیشگی کلمه نحس «ظلم» و «ظالم» بر دیوار تاریخ ...کیست که بی تفاوت باشد؟

    قلم از خون درون رگش می گذرد...کاغذ، نوک تیز قلم را به جان می خرد...

    و من به سختی با دستانی خالی، گوشه گوشه ی ذهنم را به دنبال لغات زیر و رو می کنم...

    چگونه حروف را کنار هم بچینیم و کلماتی بسازیم برای عمق مظلومیتشان؟

    تاریخ را مرور می کنیم...بر می گردیم به بیش از 1000 سال پیش...

    با سال قمری سفر می کنیم و محرم می شود مقصدمان...اقامت گاهمان،عاشورا

    دود و خون واشک و آه...فریاد و در خواست کمک ......خونی که می چکد از گوش دخترکان...می بینیم..

    قهقهه هایی شیطانی می ترسانند کودک سه ساله را...می شنوییم...

    تن و بدن ها به زیر سم اسبان...دویدن کودکان با پای برهنه...می بینیم...

    آتش خیمه ها دامن بانوان را می گیرد...و...جگرمان خاکستر می شود...

    کمی قبل تر...سنگ و نیزه وتیر و ضربات شمشیرند که بر بدن نازنینشان می نشیند...

    خون می چکد از جبین و...قلبم را حس نمی کنم...در واقع بالا و پایین شدن خون در بدنم را حس نمی کنم.

    کمی قبل تر...خونی که از گلوی شش ماهه بی جان فواره میزند و به آسمان پاشیده می شود...

    یقینا پسر را پر پر کردند تا قلب پدر آتش گیرد...نه؟!

    برمی گردیم به حال و خون می چکد از چشمم...

    من...بغض می کنم...بغض می شکنم...خون می بارم...زیر لب با نسیم زمزمه می کنم و می نویسم:

    السلام علی الحسین
    و علی علی ابن الحسین
    و علی اولاد الحسین
    و علی اصحاب الحسین

    (ع)
     

    *ققنوس*

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/01/28
    ارسالی ها
    57
    امتیاز واکنش
    602
    امتیاز
    256
    سن
    27
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    (مسافر بی نام و نشان)

    با نگاهی کلی چمدان سفرم را چک می کنم،آخر نمی خواهم چیزی یادگار بماند از من!

    چمدان می بندم...نگاهی می کنم به خانه ای که زمانی قرار بود معبد من برای پرستش بُتَم باشد..ولی...آرزو هایم همینجا پرپر شدند...نگاهم بوی دلتنگی می دهد و...خودم رنگ و بوی خداحافظی!

    طاقت نمی آورم ... قطره اشکی از چشمم فرو می ریزد و من برای این که خود فرو نریزم...اشکم را سریع پاک می کنم...در خیابان های شهر که گام بر می دارم..می دانم که جای پایم روی آسفالتِ سخت خواهد ماند...آخر گام هایم بار سنگینِ آخرین را به دوش می کشند...می روم از این شهر با بغضی در گلو...می روم تا هوا برای نفس کشیدن عشقم و عشقش بماند...!

    شب شده...ومن برعکس همیشه هیچ ترسی از ظلمت شب و تاریکی ندارم...همه مردم با تعجب به من می نگرند...آخر عجیب است دختری با چشمانی سرد...نگاهی خیره به برگ های زرد رنگ پیاده رو...با چمدانی در دست...قدم می زند به سوی ناکجاآباد.

    و این مردم نمی دانند و نخواهند دانست که من...چرا،چگونه و به کجا می روم...من مسافری بی نام ونشانم...شاید...شاید تو هم مرا روزی ببینی و با تعجبی چند ثانیه ای به من بنگری...خدا را چه دیدی؟!
    (مسافر بی نام و نشان)


    با نگاهی کلی چمدان سفرم را چک می کنم،آخر نمی خواهم چیزی یادگار بماند از من!

    چمدان می بندم...نگاهی می کنم به خانه ای که زمانی قرار بود معبد من برای پرستش بُتَم باشد..ولی...آرزو هایم همینجا پرپر شدند...نگاهم بوی دلتنگی می دهد و...خودم رنگ و بوی خداحافظی!

    طاقت نمی آورم ... قطره اشکی از چشمم فرو می ریزد و من برای این که خود فرو نریزم...اشکم را سریع پاک می کنم...در خیابان های شهر که گام بر می دارم..می دانم که جای پایم روی آسفالتِ سخت خواهد ماند...آخر گام هایم بار سنگینِ آخرین را به دوش می کشند...می روم از این شهر با بغضی در گلو...می روم تا هوا برای نفس کشیدن عشقم و عشقش بماند...!

    شب شده...ومن برعکس همیشه هیچ ترسی از ظلمت شب و تاریکی ندارم...همه مردم با تعجب به من می نگرند...آخر عجیب است دختری با چشمانی سرد...نگاهی خیره به برگ های زرد رنگ پیاده رو...با چمدانی در دست...قدم می زند به سوی ناکجاآباد.

    و این مردم نمی دانند و نخواهند دانست که من...چرا،چگونه و به کجا می روم...من مسافری بی نام ونشانم...شاید...شاید تو هم مرا روزی ببینی و با تعجبی چند ثانیه ای به من بنگری...خدا را چه دیدی؟!
     
    بالا