یک روز، دخترک از دانشگاه برگشت. پدر را دید که دم در نشسته و به کفشها نگاه میکند. دخترک رفت کنارش نشست. گفت: «بابا، چرا اینقدر به کفشات نگاه میکنی؟» پدر گفت: «دخترم، ببین، کفش تو، مال وقتی بود که هفت سالت بود. کفش برادرت، مال وقتی بود که میرفت کلاس چهارم.» دخترک گفت: «بابا، من بیست و هفت سالمه.» پدر نگاه کرد به دخترک. راست میگفت. دخترک بزرگ شده بود، زن شده بود. داشت برای خودش کسی میشد. پدر گفت: «برام مهم نیست. هنوز همون دختر منی.»
دخترک دست کرد توی کیفش و یک جعبه درآورد. گفت: «بابا، این مال توئه.» پدر جعبه را باز کرد. یک جفت کفش نو بود، ساده مشکی، با کیفیت خوب. پدر نگاه کرد به کفش. بعد نگاه کرد به دخترک. گفت: «چرا؟» دخترک گفت: «سه ساله کار میکنم. پسانداز کردم. چون تو همیشه برای ما خریدی، برای خودت هیچوقت. حالا نوبت ماست.» پدر چشمهایش خیس شد. کفش را از جعبه بیرون آورد و نگاهش کرد. دست کشید روی چرم نرمش. بعد کفش را گذاشت کنار در. کنار کفش کهنهاش. دخترک گفت: «بپوشش بابا.» پدر گفت: «بعداً.» دخترک گفت: «کی؟» پدر جواب نداد. فقط دستی کشید روی سر دخترک.
آن شب، دم در، سه تا کفش پدر بود. یکی کهنه، یکی نو از طرف دخترک و یکی نو از خودش که هنوز توی جعبه بود. پدر آمد دم در نشست. نگاه کرد به هر سه تا. بعد دست برد و کفش کهنه را برداشت. بغلش کرد. زن از پشت در نگاهش میکرد. آمد جلو، کنار پدر نشست. دید پدر با کفش کهنه حرف میزند. گفت: «با کی حرف میزنی؟» پدر گفت: «با رفیق قدیمیم.» زن گفت: «کفش که رفیق نیست.» پدر گفت: «بیست سال با من بوده. بیست سال بار زندگی رو کشیده. بیست سال منو رسونده به اینجا. حالا میخوام بذارمش کنار.»
زن گفت: «وقتش شده.» پدر کفش کهنه را گذاشت روی پاهایش. دست کشید روی پارهها، روی وصلهها، روی چسبها. بعد آهسته گفت: «مرسی رفیق.» کفش را گذاشت کنار در. بلند شد. دستش را داد به زن. زن گفت: «کجا؟» پدر گفت: «بریم بخوابیم. فردا صبح...» زن گفت: «فردا صبح چی؟» پدر گفت: «فردا صبح کفش نو میپوشم.» زن لبخند زد. رفتند توی اتاق.
دم در، صف کفشها منتظر ماند. کفش دخترک، کفش پسر، دمپایی زن، کفش نو از طرف دخترک، کفش نو توی جعبه و کفش کهنه. کفش کهنه گوشهای وارفته بود با پاشنههای لِهشده و رویهای ترکخورده. انگار نه به این صف تعلق داشت که صاحب این صف بود. باد صبحگاهی وزید. کفش کهنه تکان خورد. انگار داشت میگفت: «حالا دیگه وقتشه.»
صبح، پدر از خواب بیدار شد. رفت دم در. ایستاد و نگاه کرد به صف کفشها. کفش کهنه را برداشت، بوسید و گذاشت کنار. کفش نو دخترک را برداشت و پا کرد. اندازه بود. دقیقاً اندازه بود. پدر چند قدم راه رفت. برگشت و نگاه کرد به زن که پشت در ایستاده بود. زن گفت: «چطوره؟» پدر گفت: «انگار رو ابرا راه میرم.» زن خندید. پدر خندید.
ته کوچه، پدر برگشت و نگاه کرد به خانه. دخترک پشت پنجره ایستاده بود و دست تکان میداد. پدر دستی تکان داد. بعد رفت، توی صبح، با کفش نو، با قدمهای نو، با زندگی نو.
اما ته دلش، هنوز صدای جیرجیر کفش کهنه میآمد. هنوز بوی چرم کهنه را حس میکرد. هنوز جای پاهایش توی آن کفش مانده بود. برای همیشه.
پایان
دخترک دست کرد توی کیفش و یک جعبه درآورد. گفت: «بابا، این مال توئه.» پدر جعبه را باز کرد. یک جفت کفش نو بود، ساده مشکی، با کیفیت خوب. پدر نگاه کرد به کفش. بعد نگاه کرد به دخترک. گفت: «چرا؟» دخترک گفت: «سه ساله کار میکنم. پسانداز کردم. چون تو همیشه برای ما خریدی، برای خودت هیچوقت. حالا نوبت ماست.» پدر چشمهایش خیس شد. کفش را از جعبه بیرون آورد و نگاهش کرد. دست کشید روی چرم نرمش. بعد کفش را گذاشت کنار در. کنار کفش کهنهاش. دخترک گفت: «بپوشش بابا.» پدر گفت: «بعداً.» دخترک گفت: «کی؟» پدر جواب نداد. فقط دستی کشید روی سر دخترک.
آن شب، دم در، سه تا کفش پدر بود. یکی کهنه، یکی نو از طرف دخترک و یکی نو از خودش که هنوز توی جعبه بود. پدر آمد دم در نشست. نگاه کرد به هر سه تا. بعد دست برد و کفش کهنه را برداشت. بغلش کرد. زن از پشت در نگاهش میکرد. آمد جلو، کنار پدر نشست. دید پدر با کفش کهنه حرف میزند. گفت: «با کی حرف میزنی؟» پدر گفت: «با رفیق قدیمیم.» زن گفت: «کفش که رفیق نیست.» پدر گفت: «بیست سال با من بوده. بیست سال بار زندگی رو کشیده. بیست سال منو رسونده به اینجا. حالا میخوام بذارمش کنار.»
زن گفت: «وقتش شده.» پدر کفش کهنه را گذاشت روی پاهایش. دست کشید روی پارهها، روی وصلهها، روی چسبها. بعد آهسته گفت: «مرسی رفیق.» کفش را گذاشت کنار در. بلند شد. دستش را داد به زن. زن گفت: «کجا؟» پدر گفت: «بریم بخوابیم. فردا صبح...» زن گفت: «فردا صبح چی؟» پدر گفت: «فردا صبح کفش نو میپوشم.» زن لبخند زد. رفتند توی اتاق.
دم در، صف کفشها منتظر ماند. کفش دخترک، کفش پسر، دمپایی زن، کفش نو از طرف دخترک، کفش نو توی جعبه و کفش کهنه. کفش کهنه گوشهای وارفته بود با پاشنههای لِهشده و رویهای ترکخورده. انگار نه به این صف تعلق داشت که صاحب این صف بود. باد صبحگاهی وزید. کفش کهنه تکان خورد. انگار داشت میگفت: «حالا دیگه وقتشه.»
صبح، پدر از خواب بیدار شد. رفت دم در. ایستاد و نگاه کرد به صف کفشها. کفش کهنه را برداشت، بوسید و گذاشت کنار. کفش نو دخترک را برداشت و پا کرد. اندازه بود. دقیقاً اندازه بود. پدر چند قدم راه رفت. برگشت و نگاه کرد به زن که پشت در ایستاده بود. زن گفت: «چطوره؟» پدر گفت: «انگار رو ابرا راه میرم.» زن خندید. پدر خندید.
ته کوچه، پدر برگشت و نگاه کرد به خانه. دخترک پشت پنجره ایستاده بود و دست تکان میداد. پدر دستی تکان داد. بعد رفت، توی صبح، با کفش نو، با قدمهای نو، با زندگی نو.
اما ته دلش، هنوز صدای جیرجیر کفش کهنه میآمد. هنوز بوی چرم کهنه را حس میکرد. هنوز جای پاهایش توی آن کفش مانده بود. برای همیشه.
پایان



