داستانک کاربران زیر پای پدر | Ms.Azar کاربر انجمن نگاه دانلود

Ms.Azar

مدیر انجمن
مدیر انجمن
عضویت
2020/03/26
ارسالی ها
491
امتیاز واکنش
838
امتیاز
336
محل سکونت
ایران
به نام خدا

نام داستانک : زیر پای پدر
نویسنده : Ms.Azar
ژانر : اجتماعی - عاطفی ( درام خانوادگی )

مقدمه :
برای پدر، کفش فقط یک پوشش نبود. کفش برای او نقشه‌ای بود از مسیرهایی که رفته بود و راه‌هایی که دیگران باید می‌رفتند. عجیب اینجا بود که او برای خودش، هرگز نقشه‌ای تازه نمی‌کشید. «زیر پای پدر» روایت سال‌هایی است که یک جفت کفش کهنه، شاهد ایثار مردی شد که ایستاد تا دیگران بروند.
 
  • پیشنهادات
  • Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    491
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    336
    محل سکونت
    ایران
    دمِ در، صف کفش‌ها جور بود: کتانی‌های دخترک برق می‌زد، کفش چرم پسر هنوز بوی مغازه می‌داد و دمپایی زن تازه‌ترین مدل بود. یک جفت کفش اما، ته صف، گوشه‌ای وارفته بود، با پاشنه‌های لِه‌شده و رویه‌ای ترک‌خورده. انگار نه به این صف تعلق داشت که صاحب این صف بود.

    پدر هر شب، وقتی همه می‌خوابیدند، می‌آمد دمِ در می‌نشست. دست می‌کشید روی کتانی دخترک، لبهٔ کفش پسر را ورانداز می‌کرد، بند دمپایی زن را جابه‌جا می‌کرد. بعد می‌رسید به کفش خودش. نگاهشان می‌کرد، آهسته می‌گفت «هنوز وقت داری» و بلند می‌شد می‌رفت توی اتاق. زن هیچ‌وقت نفهمید پدر با کی حرف می‌زد. با کفش‌ها؟ با خودش؟ با خدا؟ یک بار پرسید، پدر جواب نداد. فقط لبخند زد و گفت «چیز مهمی نیست».

    پدر صبح‌ها زودتر از همه بیدار می‌شد. هنوز هوا خاکستری بود که کفش‌های کهنه را پا می‌کرد و می‌زد به دل کوچه. کفش‌ها جیرجیر می‌کردند، انگار اعتراض داشتند. توی راه، نگاهش به ویترین کفش‌فروشی‌ها می‌افتاد. برای دخترک، آن کفش‌های قرمز با پاپیون سفید را می‌دید. برای پسر، آن کتانی‌های نو را. برای زن، آن دمپایی‌های خوشگلی را که همسایه خریده بود. پول توی جیبش را مشت می‌کرد و راه می‌افتاد. گاهی جلوی ویترین می‌ایستاد و چشم می‌دوخت به قیمت‌ها. توی دلش حساب می‌کرد که چند وقت دیگر می‌تواند یکی از آنها را بخرد.​
     

    Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    491
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    336
    محل سکونت
    ایران
    یک بار، صاحب کفش‌فروشی جلو در ایستاده بود و سیگار می‌کشید. پدر را که دید، گفت: «آقا رحیم، هر روز صبح از اینجا رد می‌شی، به ویترین زل می‌زنی، کی می‌خوای یه چیزی بخری؟» پدر لبخند زد و گفت: «هر روز دارم می‌خرم. تو نمی‌بینی.» مرد سیگار را زیر پا له کرد و رفت توی مغازه. پدر راه افتاد. ته دلش گفت: «چشمات کور، نمی‌بینی چی می‌خرم. دارم رویا می‌خرم، خیال می‌خرم، فردا می‌خرم.»

    ***
    دخترک هفت سالش بود که یک روز از مدرسه آمد و دم در نشست. پدر از سر کار برگشت، دید دخترک هنوز همانجاست. کفشش سوراخ بود و جورابش از لای سوراخ پیدا بود. گفت: «بابا، بچه‌ها مسخره‌ام کردن. گفتن کفشت مثل کفش گداهاست.»

    پدر نشست کنارش. نگاه کرد به کفش دخترک. ساییده بود، رویه‌اش ترک خورده بود و زیره‌اش از جا کنده می‌شد. گفت: «گداها کفش ندارن، عزیزم. تو که کفش داری.» دخترک گفت: «اما زشته. همه می‌گن.» پدر مکث کرد. بعد گفت: «باشه، فردا برات می‌خرم.» چشم‌های دخترک برق زد. گفت: «واقعی؟» پدر دست کشید روی سرش. «واقعی.»

    شب، وقتی همه خواب بودند، پدر رفت سراغ جعبهٔ مقوایی قدیمی. جعبه ته کمد بود، لای چند تا پتو. پتوها را کنار زد و جعبه را بیرون آورد. روی جعبه با خط خودش نوشته بود: «برای روز مبادا». پدر جعبه را باز کرد. چند تا اسکناس مچاله بود، چند تا سکه و یک کم پول خرد. شمرد. دویست و هشتاد هزار تومان. پدر مدتی به پول‌ها نگاه کرد. بعد جعبه را بست و گذاشت سر جایش. رفت توی رختخواب، اما تا صبح چشم روی هم نگذاشت.​
     
    بالا