بعد بهم گفتن تا وقتی که نیای این کشتهها زیاد میشه و از اونجا یهو سقوط کردم به یه دشت که رنگش فقط مشکی و قرمز بود. لباسمم قرمز بود باید میرفتم بالای یه دروازه و سهتا مهره رو تو جاشون قرار میدادم؛ اینم درحالی بود که یکی میخواست منو بکشه. وحشتناک بودااا. ولی خب ایده گرفتم برای نوشتن رمانم:aiwan_light_flirt:
