دنباله دار اتاق تاریک !

nazanin maryam

کاربر اخراجی
عضویت
2017/08/22
ارسالی ها
93
امتیاز واکنش
2,926
امتیاز
426
محل سکونت
تهران
جلوی مسجد بودم... صدای اذان هنوز توی گوشمه... همه جا تاریک بود... فقط یه نور از انتهای کوچه ای که توش بودم بهم امید می داد...
یکم رفتن جلو که یهو یکی از پشت دستشو گذاشت رو شونم. با وحشت برگشتم ببینم کیه. یه زن بود و سر تاپاش سیاه...
اول ترسیدم اما نمی دونم چی شد که با عجز دستشو گرفتم. انگار ازش کمک می خواستم. اما اون فقط یه لبخند بهم زد و بعد منو کشید دنبال خودش...
جیغ می زدم و کمک می خواستم اما صدام در نمیومد. اون زن همین جوری داشت به طرف نور انتهای کوچه حرکت می کرد و با هر قدمی که بر می داشت دستش هم بلند و بلند تر می شد...
دست سیاه و زشتش...
یکهو نمی دونم چیشد که تونستم خودمو از اون دست رها کنم. بعد شروع کردم به دویدن. راه خونمونو در پیش گرفته بودم.
یکم که گذشت دیدم ایستادم جلو خونه. به پشت سرم نگاه کردم. اون زن هنوز ته کوچه بود و آروم آروم جلو می رفت ... دست بلند و سیاهشم روی زمین به دنبالش کشیده می شد...
اونقدر ترسیده بودم که با وحشت از خواب بیدار شدم.
 
  • پیشنهادات
  • ~●Monster●~

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/11/09
    ارسالی ها
    3,467
    امتیاز واکنش
    25,677
    امتیاز
    918
    محل سکونت
    ●آرامگاه تاریکی●
    این یکی از خوابای عجیبیه که دیدم
    خوابم :
    توی اتاقم بودم مامان بابام هم تو اتاق بودن اتاقم تاریک تاریک بود فقط نور چراغ خواب تو راهرو بود . دوتا سایه بلند دیدم که یه دفعه دوتا آدم کوتوله اومدن توی اتاق یکیشون دست چپم رو گرفته بود میخواست بالا بیاد یکی دیگه هم یکم دور بود میخواستم مامان و بابام رو صدا کنم ولی صدام در نمیومد میدونستم اون کوتوله که بهم نرسیده کاری کرده که صدام در نیاد ( نمیدونم از کجا ولی توی خوابم مطمئن بودم اون کوتوله یه کاری کرده که صدام در نیاد ) اون کوتوله هم بهم رسید و داشت دست دیگم رو میگرفت دوتاییشون داشتن منو میکشیدن یه طرف مامان و بابام هم انگار که منو اصلا نمیدیدن همینجور منو داشتن میکشیدن که یادم اومد بگم بسم الله الرحمن الرحیم بعد که گفتمش یه دفعه اون دوتا دستاشون شل شد و مثل روح هایی که یه پارچه سفید روشون هست به طرف زمین کشیده شدن و رفتن زیر زمین البته با یه صورت عجیب غریب دهناشون با چشم هاشون داشت انگار کش میومد .. و از خواب بیدار شدم ..... لطفا اگه کسی چیزی در این مورد این یا تعبیرش میدونه بهم بگه خیلی دلم میخواد بدونم ....
    ممنون .
     

    ~●Monster●~

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/11/09
    ارسالی ها
    3,467
    امتیاز واکنش
    25,677
    امتیاز
    918
    محل سکونت
    ●آرامگاه تاریکی●
    توی ماه رمضون امسال بود . نصفه شب از خواب بیدار شدم نمیدونم دقیقا ساعت چند بود یه پسر بچه ی کوچولو دیدم البته کاملا ندیدم یه کم از صورتش و یکم از شونه اش و یکم هم از دستش . با دستش چارچوب در رو گرفته بود یکم بلند شدم دیدم رفت کنار تر نشستم دیدم بیشتر رفت کنار ( جوری که فقط دستش که به چارچوب در گرفته بود و همینطور یکم از شونه اش دیده میشد ) بعد که کاملا رفتم کنار و اون طرف رو نگاه کردم دیدم هیچی نبود یکم ترسیدم رفتم کنار مامانم خوابیدم باز دوباره بیدار شدم انگار داشتم میپختم از بس عرق کرده بودم یه سوره تو گردنم بود کلا یه مدت بودش شبا ‌میترسیدم به خاطر همین سوره ی ون یکاد و توحید رو با یه چیزی که خودم همینجوری نوشته بودم ( اینکه خداجون دیگه نترسم و اینجور چیزا ) و انداخته بودم گردنم . خیلی سنگینی میکرد تو گردنم انگار که داشت گردنم میشکست بعدش که اونو از تو گردنم در آوردم یه دفعه تموم عرق های بدنم خشک شد توی 1 ثانیه . و یه باد خیلی خوب خنکی بهم خورد و بعدش تاصبح راحت خوابیدم .
     

    ~●Monster●~

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/11/09
    ارسالی ها
    3,467
    امتیاز واکنش
    25,677
    امتیاز
    918
    محل سکونت
    ●آرامگاه تاریکی●
    این اتفاق پارسال واسم اتفاق افتاده بود ... توی تابستون بود . من شبا زیاد نمیترسم ولی اگه اون شب فیلم ترسناک ببینم شب میترسم برعکس شبای دیگه این شب خیلی میترسیدم با اینکه چند هفته بود فیلم ترسناک ندیده بودم من پایین تخت داداشم خوابیده بودم مامانمم کنارم بود ( کلا من عادت ندارم رو تخت بخوابم ) و من با در 2 متر فاصله داشتم یعنی روبه روی در بودم . همه خواب بودن فقط من بیدار بودم هی فکر میکردم یه نفر از در اتاق میاد تا پایین تخت بعد غیب میشه و دوباره همین تکرار میشه من نمیدیدم چون زیر پتو بودم ولی صدای پاشو میشنیدم ( شاید توهم زده بودم ) به هر زوری بود خوابیدم ساعتای 2 شب بود که من و داداشم با هم دیگه از خواب بیدار شدیم داداشم روی تخت بالای سر من بود اون عروسک روی اپن رو دیده بود و ترسیده بود ولی من وسط چارچوب در اتاق یه نفر رو دیدم تموم لباس هاش سیاه بود حتی نمیتونستیم صورتش رو ببینم ( چشماش رو دیدم ولی یادم نمیاد چه رنگی بود نمیدونم سفید بود یا قرمز ولی خودم فکر میکنم قرمز بود ) وقتی بیدار شدم نشستم و زل زده بودم به اون و اون هم همینطور داشت تو چشام رو نگاه میکرد و من خیلی خوب یادم میاد انگار یه هاله ای بود دورم که نمیذاشت کسی رو ببینم هاله ای سیاه بود تازه جالب اینجا بود وقتی که اونو دیدم آرامشی داشتم که تا الان تو عمرم اونجور آرامشی نداشتم خیلی حس آرامش خوبی بود چند ثانیه همینجور منو نگاه میکرد منم اونو که یکدفعه صورتش روبه رو به سمت رو کرد و رفت بعد که اون هاله از دورم برداشته شد تازه تونستم کنارم رو ببینم که مامانم و داداشم نشستن و دارن دقیقا از همون در عروسک رو اپن رو میبینن و جالب اینجاست که با اینکه دقیقا همون سمت رو میدین ولی اون نفر رو ندیدن و من دیگه تا صبح نترسیدم و راحت خوابیدم .. صبح که شد به مامانم گفتم مامانم گفت حتما دزد بوده ... ولی مگه دزد به اون بزرگی و هیکلی وجود داره؟ مگه دزد میاد می ایسته زل میزنه تو چشای من؟ من اون دزد چجوری بوده که فقط من دیدمش؟ مگه دزد بعد اینکه یه نفر میبینتش با ارامش قدم بر میداره؟ مگه دزد وقتی میره لااقل یه صدایی نداره؟ ...... برام کلی اتفاق دیگه هم افتاده با چند تا خواب خیلی عجیب اگه تونستم میفرستم .....
     

    ErIhA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/03
    ارسالی ها
    520
    امتیاز واکنش
    38,311
    امتیاز
    865
    محل سکونت
    :))
    این اتفاق 4سال پیش واسم اتفاق افتاده خوب من 10سالم بود 2خواهر دارم براهمین تخت خوابمون 2طبقه اس 2تا خواهرام هم پیش هم می خوابن ومن طبقه بالای تخت تنها ،خوب نصف شب الکی بیدار شدم بدور و ورم نگاه کردم دیدم یک هاله سیاه روی در اتاقه اولش فکر کردم توهمه ولی دیدم نه صورتش رو میدیدم داشت با خنده به من نگاه می کرد منم خداییش ترسیدم براهمین شروع کردم به زدن روی تخت که یکی از خواهرام بیدار شه دیدم نه اینا اینطوری بیدار نمیشن شروع کردم صدا زدنشون وفقط نگاهم به اون هاله سیاه بود که هرهر می خندید من صداش رو نشنیدم فقط از روی صورتش معلوم بود منم شدم مثل مجسمه می ترسیدم انگشت های پام رو بیرون ببرم رفتم زیر پتو و هر سوره ای بلد بودم خوندم ولی بازم می ترسیدم که صدای اذان روشنیدم مسجد دو کوچه اونورترمون بود این طبیعیه ولی از این شوکه شدم که فقط 2 بار الله اکبر گفت و صدا قطع شد
     

    minoo.346

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/15
    ارسالی ها
    1,366
    امتیاز واکنش
    5,860
    امتیاز
    606
    سن
    24
    محل سکونت
    «کُنْجٍِ اُتاقَمْ»
    عاغا من یه شب رفته بودم خونه داییم اینا شب خودم تنها توی پذیرایی دشکامو انداختم ک بخوابم ساعت حدودا ۱۲بودو من خوابم نمیبرد گفتم بیام ادامه رمانمو بخونم ک دقیقا همونجایی بود ک دخترا رفته بودن جن کشی و این حرفا دقیقا جاهای خیلی ترسناک و وحشتناک رمانه بود ک دختره میره پشت همون دری ک داره ازش صداهای مبهم میاد از توی چشمی ک نگاه میکنه میبینه خونه پراز دوده و همش صدای خنده میاد ، قران میخونه و این حرفا بعد چاقو بدست پشت در وایمسته عاغا من از ترس گوشیمو خاموش کردم ک بخوابم خب همه جا تاریک بود پنجره پذیراییه باز گذاشته بودم ک شالمو ک قبلش شسته بودمو اویز کرده بودم به بند رختها همون شالم توی تاریکی همش باد بهش میخوردو تکون میخورد منم ک کلا از ترس هنگ کرده بودم نمیفهمیدم شال خودمه و داره باد میاد ، لامپ اتاق دختر داییم خاموش و روشن میشد ، یخچاله صدا میداد کلا یه وضعی بوداااا مردم تا صبح شد..
     

    ~●Monster●~

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/11/09
    ارسالی ها
    3,467
    امتیاز واکنش
    25,677
    امتیاز
    918
    محل سکونت
    ●آرامگاه تاریکی●
    سلام این اتفاق توی هفته پیش افتاد .
    ساعتای 5 صبح بود که از خواب بیدار شدم بابام رو دیدم پشت اپن ایستاده و دستاشم زده زیر چونش داره بهم میخنده و بابای واقعی ام رو هم میدیم که کنارمه یعنی هم اونو میدیدم و هم بابام رو تنها کاری که اون لحظه کردم این بود که سرم رو بردم زیرش بالش بعد دو سه ثانیه سرم رو بیرون آوردم دیدم نیست اینقدر ترسیده بودم که آیت الکرسی رو یادم رفته بود25r30wi25r30wi
    تقریبا یک ساعت بعدش دوباره از خواب بیدار شدم سرم زیر پتو بود چیزی نمیدیدم صدای در یخچال اومد یکی باز و بسته اش کرد و بعد صدای پا انگار یکی داشت توی آشپزخونه راه میرفت سریع سرم رو از زیر پتو آوردم بیرون تا ببینم کیه دیدم هیچکی نیست !

    کلا توی خونه ما جن زیاده و البته همینطور همزاد . اینی که من دیدم همزاد بابام بود و همزاد داداشم رو هم دیدم و داداشم همزاد من رو دیده ولی جن هایی که توی خونه ماست همه مسلمونن حالا از کجا میدونم بماند چون نمیتونم به کسی بگم .
     

    .neybad.

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/11/01
    ارسالی ها
    958
    امتیاز واکنش
    6,288
    امتیاز
    614
    نمیدونم فکر کنم پارسال بود...همسایمون گفت دخترش تو خونه یه مار دیده...ماهم راهنماییش کردیم که به خونه سم بزنه ویا به اتش نشانی زنگ بزنه...ولی هر کاری کردن از ماره خبری نشد...همه فکر کردیم ماره رفته چون به هر حال یه جا وای نمیسه که...یه هفته گذشت...من پشت کامپیوترم مثل همیشه نشسته بودم دیدم یه چیز اومد رو پام...ولی به خاطر این که مشغول بودم اصلا توجه نکردم فقط پامو جا به جا کردم...بعد دیدم یه چیزی روی دوتا انگشت پای راستم رد شد...اومد عقب و یه مار سیاه و زرد خوش خط و خال دیدم...و پس از کشیدن آژیرهای لازمه ماره به دسته پدرم کشته شد...و من تا یه هفته پاهامو تو شکمم جمع میکردم وقتی پای سیستم بودم...حتی همین الان یا هر وقت یادش میفتم پاهامو جمع میکنم:D
     

    Mona.n

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/08/24
    ارسالی ها
    322
    امتیاز واکنش
    2,790
    امتیاز
    471
    سن
    21
    محل سکونت
    آبادان
    خب بزار من بگم ما قبلاً تو یه خونه خیلی خیلی بزرگ زندگی میکردیم و اون خونه هم مسکون بود
    اون موقع من 6 سالم بود
    یه روز صبح که بیدار شدم از جام بلند شدم و مامانم و صدا میکردم یکم گذشت تا دیدم مادرم تو آشپزخونه ایستاده و داره نگاهم می‌کنه بلند بلند صداش میکردم مامانم هم فقط نگاهم میکرد رفتم جلوتر مامانم می‌رفت سمت دیوار همونجور که میرفتم سمتش و بلند بلند صداش میکردم رفت تو دیوار من اون موقع کپ کردم بعدش رفتم تو حیاط دیدم مامانم داره حیاط و میشوره
     

    عقیق

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/09/09
    ارسالی ها
    621
    امتیاز واکنش
    10,219
    امتیاز
    661
    سلام بچه ها خوبین من الان خواب بودم و به خاطر خوابم بیدار شدم الان ساعت ۳ و ۱۷ دقیقه بامداده . توی خواب داشتم خوابی میدیدم که توش من توی حیاط یک خونه ای بودم که تعدادی خلافکار داخل گلخونه پنهان شده بودند و پشت دیوار پناه گرفتم تا اونها منو نبینند من عقبی رفتم و افتادم همون لحظه افتادن من مصادف شد با تسلط یه نیروی عجیب روی من و خارج شدن من از حالت خواب و قرار گرفتنم در حالت نیمه هشیار به طوری که از موقعیتی که من در واقعیت توی اتاقم قرار گرفتم اگاه بودم و میتونستم وضعیت خودم و اتفاقات اطرافم رو ببینم و درک کنم . یه نیرویی بهم مسلط شد که هم فلجم کرد و هم قدرت صحبت کردن و فریاد زدن رو ازم گرفت حتی تارهای صوتیم رو توی حنجره ام نمی تونستم تکون بدم.حتی توی حنجره ام نمی تونستم ذکر بگم از موقعیتی که من دراز کشیدم ( کا یه میز کامپیوتر کنارمه و صندلی کنارش دید من دچار خلل کرده بود) و من در حین تلاشم برای گفتن ذکر های قرآنی و تلاش بی فایده ام برای حرکت دادن بدنم متوجه شدم یه چیزی یا کسی از پشت صندلی داره به سمتم میاد و من فقط سایه محوی رو ازش پشت صندلی میدیدم یه صدایی اضافی غیر از تلاش مداوم و گنگ مانند حنجره خودمم می شنیدم که فکر کنم صدای اون موجود بود یه صدایی مثل فش فش یا خش خش ممتد( سایه اش رو میدیدم چون با وجود تاریکی اتاق ،پنجره بزرگ اتاقم نور غیر مستقیم چراغ های کوچه رو وارد اتاقم میکرد و دقیقا پنجره پشت زمینه صندلی بود )من داشتم نزدیک شدن اون موجود رو میدیدم و تلاش به شدت وحشتناکم برای حرف زدن اعصابم رو خراب کرده بود کمی ترسیدم چون هی داشت بیشتر از پشت صندلی نمایان میشد اما توی یک لحظه انگار از تصمیمش منصرف شد و ایستاد و من تمام این موارد رو توی یک حس اگاهی عجیب حس می کردم و اگاه بودم( مثل همون اگاه شدنم از اون حس عجیب تسلط یک نیرو روی خودم و حتی این حس که اون موجود سمت چپمه و داره بهم نزدیک میشه) و شروع کرد به عقبی برگشتن من کم کم حس فلجیم کم و کمتر شد و وقتی که تونستم بلند بشم با تلاش و توی وضعیت متزلزل بلند شدم( هم زمانی که توی حنجره ام ذکر می گفتم اونم به شکل نامفهوم مثل گنگ ها که به سرعت داشتم روی حنجره ام مسلط می شدم) و دویدم سمتی که اون موجود داشت دور میشد تا بتونم ببینمش ولی ندیدمش و اون رفت و من فقط یه تصویر خیلی خیلی گنگ از پشت سر دیدم ازش که اصلا واضح و قابل توصیف نیست و بلافاصله بیدار شدم و خودم رو در حالت دراز کش توی اتاقم و در همون وضعیتی که خودمو قرار گرفته دیدم؛ که به موقعیت اتاق توی خواب دید داشتم الان حس می کنم انگار روحم داشت اون چیز هارو میدید تجربه عجیب و ترسناکی بود کاملا واقعی به نظر میرسید و من نمی دونم اونرو خواب فرض کنم یا توهم در وضعیت نیمه هشیار یا واقعیت:aiwan_ligfht_blum:
     
    آخرین ویرایش:

    برخی موضوعات مشابه

    پاسخ ها
    31
    بازدیدها
    1,250
    تاپیک‌های دنباله‌دار اتاق
    پاسخ ها
    9
    بازدیدها
    313
    • نظرسنجی
    تاپیک‌های دنباله‌دار اتاق آرزو
    پاسخ ها
    127
    بازدیدها
    6,504
    پاسخ ها
    19
    بازدیدها
    822
    بالا