nazanin maryam
کاربر اخراجی
جلوی مسجد بودم... صدای اذان هنوز توی گوشمه... همه جا تاریک بود... فقط یه نور از انتهای کوچه ای که توش بودم بهم امید می داد...
یکم رفتن جلو که یهو یکی از پشت دستشو گذاشت رو شونم. با وحشت برگشتم ببینم کیه. یه زن بود و سر تاپاش سیاه...
اول ترسیدم اما نمی دونم چی شد که با عجز دستشو گرفتم. انگار ازش کمک می خواستم. اما اون فقط یه لبخند بهم زد و بعد منو کشید دنبال خودش...
جیغ می زدم و کمک می خواستم اما صدام در نمیومد. اون زن همین جوری داشت به طرف نور انتهای کوچه حرکت می کرد و با هر قدمی که بر می داشت دستش هم بلند و بلند تر می شد...
دست سیاه و زشتش...
یکهو نمی دونم چیشد که تونستم خودمو از اون دست رها کنم. بعد شروع کردم به دویدن. راه خونمونو در پیش گرفته بودم.
یکم که گذشت دیدم ایستادم جلو خونه. به پشت سرم نگاه کردم. اون زن هنوز ته کوچه بود و آروم آروم جلو می رفت ... دست بلند و سیاهشم روی زمین به دنبالش کشیده می شد...
اونقدر ترسیده بودم که با وحشت از خواب بیدار شدم.
یکم رفتن جلو که یهو یکی از پشت دستشو گذاشت رو شونم. با وحشت برگشتم ببینم کیه. یه زن بود و سر تاپاش سیاه...
اول ترسیدم اما نمی دونم چی شد که با عجز دستشو گرفتم. انگار ازش کمک می خواستم. اما اون فقط یه لبخند بهم زد و بعد منو کشید دنبال خودش...
جیغ می زدم و کمک می خواستم اما صدام در نمیومد. اون زن همین جوری داشت به طرف نور انتهای کوچه حرکت می کرد و با هر قدمی که بر می داشت دستش هم بلند و بلند تر می شد...
دست سیاه و زشتش...
یکهو نمی دونم چیشد که تونستم خودمو از اون دست رها کنم. بعد شروع کردم به دویدن. راه خونمونو در پیش گرفته بودم.
یکم که گذشت دیدم ایستادم جلو خونه. به پشت سرم نگاه کردم. اون زن هنوز ته کوچه بود و آروم آروم جلو می رفت ... دست بلند و سیاهشم روی زمین به دنبالش کشیده می شد...
اونقدر ترسیده بودم که با وحشت از خواب بیدار شدم.




