داستان حکایت مرد فقیر

гคђค1737

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/08/12
ارسالی ها
7,959
امتیاز واکنش
45,842
امتیاز
1,000
محل سکونت
زیر خاک
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

در روزگاران قدیم مرد فقیری زندگی می کرد که تمام داراییش یک دست لباسی بود که به تن داشت و کیسه ای برای گدایی. از شهری به شهری و از روستایی به روستایی دیگر می رفت و گدایی می کرد. مردم هم به او لقمه نانی می دادند، او به همین قانع بود و چیز بیشتری نمی خواست. همین که شکمش سیر می شد، در گوشه ای می خوابید و استراحت می کرد تا وقتی که دوباره گرسنه می شد، آن وقت دوباره گدایی را شروع می کرد.

در آن زمان، دور شهرها دیوار می کشیدند و شهرها دروازه داشتند. همیشه جلوی دروازه ی بزرگ شهر، چند نفر نگهبان می ایستادند و از شهر محافظت می کردند. نگهبانان مواظب بودند ببینند چه کسانی به شهر وارد می شوند و چه کسانی از آن خارج می شوند. حاکم یکی از این شهرها بیمار بود و می دانست که به زودی می میرد. حاکم پسری هم نداشت تا جانشین او شود. برای همین وصیت کرده بود که پس از مرگش، اولین کسی راکه به شهر وارد می شود، به عنوان جانشین او انتخاب نمایند. اتفاقاً بعد از مرگ حاکم، اولین کسی که خواست به این شهر وارد شود، همان گدای دوره گرد با لباس کهنه و وصله دار و کیسه ی گدایی بر دوش بود. نگهبانان او را به قصر حاکم بردند. مرد فقیر را بر تخت حاکم نشاندند و لباس های گرانبها به او دادند و با احترام با او رفتار کردند. مرد فقیر خیلی خوشحال شد و فکرکرد دوران بی پولی و فقر و بدبختیش تمام شده و حالا می تواند راحت وآسوده زندگی کند و خوب بخورد و خوب بخوابد و راحت باشد. اما از آنجا که بسیاری از بزرگان شهر از انتخاب او ناراضی بودند و نمی خواستند یک گدای تنبل و بی سواد و نادان حاکم شهرشان باشد، شروع به نافرمانی کردند.کم کم بیشتر مردم شهرهم با حاکم جدید مخالف شدند و می خواستند هر طور شده او را از قصر بیرون کنند. حاکم جدید نمی دانست وظیفه اش چیست و نمی توانست با عدالت رفتارکند. از طرفی دلش نمی خواست حکومت را رها کند و استعفا بدهد. هر روز به تعداد مخالفانش افزوده می شد و او احساس می کرد که دوران راحتی و آسایشش به سر آمده و به زودی از قصر بیرونش می کنند. در همین اوضاع و احوال، یکی از دوستان قدیمی او که هنوز فقیر وتهیدست بود به دیدنش آمد و با دیدن کاخ و زندگی راحت دوستش به او گفت:« خدا را شکر که از فقر و گرسنگی نجات پیدا کردی و حاکم شهر شدی. من این موفقیت را به تو تبریک می گویم.» حاکم جدید آهی کشید و گفت:« دوست عزیز،بهتر است به من تسلیت بگویی زیرا الان وقت تبریک گفتن نیست.» دوستش با تعجب پرسید:« چرا؟ چرا تسلیت؟ چرا تبریک نگویم؟»

حاکم جواب داد:« قبل از آن که به این شهر بیایم، فقط غصه ی نان داشتم تنها نگرانیم این بود که مبادا کسی چیزی به من ندهد و گرسنه بمانم. همین که شکمم سیر می شد، آرام می گرفتم و راحت می خوابیدم؛ اما امروز برای همه چیز نگرانم. مردم و لشکریان بر علیه من شورش کرده اند و می خواهند مرا از بین ببرند. از آن می ترسم که به دست آنها کشته شوم و جان شیرینم را از دست بدهم. امروز می فهمم که بالاترین ثروت و بهترین دولت قناعت است و دیگر هیچ.»
 

برخی موضوعات مشابه

بالا