داستانک کاربران زیر پای پدر | Ms.Azar کاربر انجمن نگاه دانلود

Ms.Azar

مدیر انجمن
مدیر انجمن
عضویت
2020/03/26
ارسالی ها
502
امتیاز واکنش
838
امتیاز
366
محل سکونت
ایران
به نام خدا

نام داستانک : زیر پای پدر
نویسنده : Ms.Azar
ژانر : اجتماعی - عاطفی ( درام خانوادگی )

مقدمه :
برای پدر، کفش فقط یک پوشش نبود. کفش برای او نقشه‌ای بود از مسیرهایی که رفته بود و راه‌هایی که دیگران باید می‌رفتند. عجیب اینجا بود که او برای خودش، هرگز نقشه‌ای تازه نمی‌کشید. «زیر پای پدر» روایت سال‌هایی است که یک جفت کفش کهنه، شاهد ایثار مردی شد که ایستاد تا دیگران بروند.
 
  • پیشنهادات
  • Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    502
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    366
    محل سکونت
    ایران
    دمِ در، صف کفش‌ها جور بود: کتانی‌های دخترک برق می‌زد، کفش چرم پسر هنوز بوی مغازه می‌داد و دمپایی زن تازه‌ترین مدل بود. یک جفت کفش اما، ته صف، گوشه‌ای وارفته بود، با پاشنه‌های لِه‌شده و رویه‌ای ترک‌خورده. انگار نه به این صف تعلق داشت که صاحب این صف بود.

    پدر هر شب، وقتی همه می‌خوابیدند، می‌آمد دمِ در می‌نشست. دست می‌کشید روی کتانی دخترک، لبهٔ کفش پسر را ورانداز می‌کرد، بند دمپایی زن را جابه‌جا می‌کرد. بعد می‌رسید به کفش خودش. نگاهشان می‌کرد، آهسته می‌گفت «هنوز وقت داری» و بلند می‌شد می‌رفت توی اتاق. زن هیچ‌وقت نفهمید پدر با کی حرف می‌زد. با کفش‌ها؟ با خودش؟ با خدا؟ یک بار پرسید، پدر جواب نداد. فقط لبخند زد و گفت «چیز مهمی نیست».

    پدر صبح‌ها زودتر از همه بیدار می‌شد. هنوز هوا خاکستری بود که کفش‌های کهنه را پا می‌کرد و می‌زد به دل کوچه. کفش‌ها جیرجیر می‌کردند، انگار اعتراض داشتند. توی راه، نگاهش به ویترین کفش‌فروشی‌ها می‌افتاد. برای دخترک، آن کفش‌های قرمز با پاپیون سفید را می‌دید. برای پسر، آن کتانی‌های نو را. برای زن، آن دمپایی‌های خوشگلی را که همسایه خریده بود. پول توی جیبش را مشت می‌کرد و راه می‌افتاد. گاهی جلوی ویترین می‌ایستاد و چشم می‌دوخت به قیمت‌ها. توی دلش حساب می‌کرد که چند وقت دیگر می‌تواند یکی از آنها را بخرد.​
     

    Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    502
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    366
    محل سکونت
    ایران
    یک بار، صاحب کفش‌فروشی جلو در ایستاده بود و سیگار می‌کشید. پدر را که دید، گفت: «آقا رحیم، هر روز صبح از اینجا رد می‌شی، به ویترین زل می‌زنی، کی می‌خوای یه چیزی بخری؟» پدر لبخند زد و گفت: «هر روز دارم می‌خرم. تو نمی‌بینی.» مرد سیگار را زیر پا له کرد و رفت توی مغازه. پدر راه افتاد. ته دلش گفت: «چشمات کور، نمی‌بینی چی می‌خرم. دارم رویا می‌خرم، خیال می‌خرم، فردا می‌خرم.»

    ***
    دخترک هفت سالش بود که یک روز از مدرسه آمد و دم در نشست. پدر از سر کار برگشت، دید دخترک هنوز همانجاست. کفشش سوراخ بود و جورابش از لای سوراخ پیدا بود. گفت: «بابا، بچه‌ها مسخره‌ام کردن. گفتن کفشت مثل کفش گداهاست.»

    پدر نشست کنارش. نگاه کرد به کفش دخترک. ساییده بود، رویه‌اش ترک خورده بود و زیره‌اش از جا کنده می‌شد. گفت: «گداها کفش ندارن، عزیزم. تو که کفش داری.» دخترک گفت: «اما زشته. همه می‌گن.» پدر مکث کرد. بعد گفت: «باشه، فردا برات می‌خرم.» چشم‌های دخترک برق زد. گفت: «واقعی؟» پدر دست کشید روی سرش. «واقعی.»

    شب، وقتی همه خواب بودند، پدر رفت سراغ جعبهٔ مقوایی قدیمی. جعبه ته کمد بود، لای چند تا پتو. پتوها را کنار زد و جعبه را بیرون آورد. روی جعبه با خط خودش نوشته بود: «برای روز مبادا». پدر جعبه را باز کرد. چند تا اسکناس مچاله بود، چند تا سکه و یک کم پول خرد. شمرد. دویست و هشتاد هزار تومان. پدر مدتی به پول‌ها نگاه کرد. بعد جعبه را بست و گذاشت سر جایش. رفت توی رختخواب، اما تا صبح چشم روی هم نگذاشت.​
     

    Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    502
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    366
    محل سکونت
    ایران
    فردا صبح با دخترک رفت کفش‌فروشی. دخترک دستش را توی دست پدر کرده بود و تا مغازه، یک لحظه دستش را رها نکرد. توی مغازه، چشم‌هایش چهارتا شد از بس کفش بود. پدر گفت: «هر کدوم رو دوست داری، بگو.» دخترک رفت جلو و کفش‌ها را نگاه کرد. دست می‌کشید روی بعضی‌ها، بعضی را برمی‌داشت و زیر نور می‌گرفت. بعد ایستاد جلوی یک جفت کفش قرمز با پاپیون سفید. کفش برق می‌زد، انگار تازه از کارخانه درآمده باشد. دخترک دست زد به پاپیون و نوازشش کرد. پدر قیمت را پرسید. فروشنده گفت: «یک میلیون و دویست هزار تومان.»

    پدر مکث کرد. یک میلیون و دویست هزار تومان. پول توی جعبه، اگر این کفش را بخرد، برای پسر چیزی نمی‌ماند. اما نگاه کرد به چشم‌های دخترک که به کفش دوخته شده بود. چشم‌هایی که التماس می‌کردند. گفت: «بگیر، بپوشش ببینم چطوره.» دخترک کفش را پوشید. صورتش گل انداخت. چند قدم راه رفت، برگشت و گفت: «بابا، انگار رو ابرا راه می‌رم!» پدر پول را داد. دخترک کفش نو را پا کرد و تا خانه، هر دو قدم یک بار نگاه می‌کرد پایین، به کفش‌های قرمزش. پدر نگاهش می‌کرد و لبخند می‌زد.

    شب دمِ در، کفش نو دخترک ردیف شد کنار بقیه. کفش قرمز با پاپیون سفید، آن بالا، سر صف. ته صف اما، هنوز کفش‌های پدر جا خوش کرده بودند. پدر آمد دم در، نشست و به کفش‌ها نگاه کرد. دست کشید روی کفش دخترک. بعد نگاه کرد به کفش خودش. گفت: «می‌بینی؟ هنوز وقت داری.»​
     

    Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    502
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    366
    محل سکونت
    ایران
    ***
    پدر هر شب که برمی‌گشت، نگاه می‌کرد به کفش پسر. جای شست پا، یک سوراخ ریز پیدا کرده بود. پدر توی دلش گفت: «مانده تا سال دیگه، دووم میاره.» هر چند وقت یک بار، کفش پسر را برمی‌داشت، واکس می‌زد، جای سوراخ را با ماژیک سیاه رنگ می‌کرد تا کمتر به چشم بیاید. اما سوراخ بزرگ‌تر می‌شد.

    تا اینکه یک روز پسر با پاهای خیس آمد خانه. باران گرفته بود و کفشش آب می‌داد. پدر کفش را که نگاه کرد، دید رویه دارد از جا کنده می‌شود. جوراب پسر خیس بود تا زیر پا. پسر لرز می‌زد. پدر گفت: «چرا زودتر نگفتی؟» پسر شانه بالا انداخت. «می‌دونم پول نداریم.»

    پدر چیزی نگفت. شب، وقتی همه خواب بودند، پدر کفش پسر را برداشت و رفت توی هال نشست. با چسب دوقلو، آنجا را چسباند. با نخی که از جعبهٔ خیاطی زن برداشته بود، دوخت. تا دیروقت نشست و ور رفت. دست‌هایش زخم شد از بس سوزن زد. اما ته دلش می‌دانست این کارها دوامی ندارد. کفش وقت مردنش را فهمیده بود.

    باز رفت سراغ جعبهٔ مقوایی. پول‌ها را شمرد. دویست و پنجاه هزار تومان. یک کفش اگر بخرد، جعبه تقریباً خالی می‌شود. اما مگر می‌شد پسر با کفش پاره برود مدرسه؟ پسرش که اینقدر کم توقع بود و هیچ‌وقت چیزی نمی‌خواست؟​
     

    Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    502
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    366
    محل سکونت
    ایران
    فردا رفت با پسر کفش‌فروشی. پسر مثل دخترک هیجان‌زده نبود. ساکت بود و گوشه‌ای ایستاده بود. پدر گفت: «چرا نگاه نمی‌کنی؟ بیا ببین کدومو دوست داری.» پسر گفت: «همون که ارزون‌تره.» پدر دلش سوخت. نگاه کرد به چشم‌های پسر. چشم‌هایی که زیادی زود بزرگ شده بودند. گفت: «نه بابا، هر چی دوست داری بگو. من برات می‌خرم.»

    پسر رفت جلو و کفش‌ها را نگاه کرد. دست زد به چند تا. بعضی را پوشید و چند قدم راه رفت. اما انگار دلش با هیچکدام نبود. تا اینکه ایستاد جلوی یک جفت کفش چرم مشکی. خیلی ساده بود، نه طرحی داشت و نه رنگی. پسر گفت: «این.» پدر قیمت را پرسید. فروشنده گفت: «یک میلیون و هشتصد هزار تومان.»

    پدر جیبش را گشت. دویست و پنجاه هزار داشت. گفت: «آقا، می‌شه قسطی بدی؟» فروشنده سرش را تکان داد. «نمی‌شه آقا، قیمت روش هست.» پدر مانده بود چه کار کند. پسر گفت: «بابا، همون ارزون‌ترشو می‌خوام. بیا بریم.» پدر نگاه کرد به کفش چرم. کیفیتش خوب بود. دو سال دوام می‌آورد. پسر که دو سال دیگر می‌رفت دبیرستان، تا آن وقت می‌ماند. گفت: «باشه، فردا می‌آیم می‌گیرم.»

    رفت خانه، زن را صدا زد. گفت: «چیزی داری؟ برای کفش پسر کم دارم.» زن رفت توی اتاق، از لای قرآن یک اسکناس پانصد هزار تومانی درآورد. گفت: «برای روز مبادا بود.» پدر گفت: «همین امروز، روز مباداست.» زن پول را داد. با پول توی جعبه، یک میلیون و سیصد هزار تومان شد. هنوز پانصد هزار کم داشت. زن گفت: «صبر کن.» رفت توی اتاق، با یک اسکناس دیگر برگشت. گفت: «اینم برای دمپایی خودم بود. می‌خواستم بخرم.»​
     

    Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    502
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    366
    محل سکونت
    ایران

    پدر نگاه کرد به دمپایی زن که پاشنه‌اش ساییده و بندش شل شده بود. دمپایی را چند ماه پیش زن نشانش داده بود و گفته بود «ببین، داره از هم می‌پاشه». پدر گفته بود «به زودی می‌خرم». حالا زن پولش را می‌داد برای کفش پسر. گفت: «نه، اینو بذار. من یه فکری می‌کنم.» زن گفت: «بچه که مال منم هست. برو بگیر. دمپایی صبر می‌کنه.» پدر پول را گرفت و رفت مغازه.

    آن شب پسر کفش نو را پا کرد و تا صبح، سه بار بلند شد و نگاهش کرد. صبح دم در، پدر نگاه کرد به صف کفش‌ها. کفش نو پسر، کنار کفش دخترک، هر دو برق می‌زدند. بعد نگاه کرد به کفش خودش. پاشنه‌ها لِه‌تر شده بودند. گفت: «هنوز...» بعد سکوت کرد. کفش‌ها را پا کرد و رفت.

    ***
    زن یک روز گفت: «ممنونم که این دمپایی رو خریدی. راستی چند خریدی؟» پدر گفت: «هشتصد و پنجاه هزار تومان.» زن گفت: «خوشگله. اما خودت چی؟» پدر پایش را جمع کرد. «من چی؟» زن نگاه کرد به کفش پدر. گفت: «کفشات دیگه از کار افتاده. نگاه کن، اینجا سوراخ شده، اینجا کفش از کف جدا شده.» پدر پایش را بیشتر جمع کرد. «آره، ولی هنوز جاداره. راحت شدم باهاش.» زن گفت: «دروغ نگو. پات درد می‌گیره شبا، می‌بینم. می‌پیچونیش، می‌مالونیش. کفش نو بخر، دردت کم می‌شه.»​
     

    Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    502
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    366
    محل سکونت
    ایران
    پدر چیزی نگفت. فردا صبح، وقتی رفت سر کار، یک‌راست نرفت. ایستاد جلوی ویترین کفش‌فروشی. یک جفت کفش ساده مشکی، نه طرحی داشت و نه چیز خاصی. قیمتش را نگاه کرد. یک میلیون و چهارصد هزار تومان. دست کرد توی جیب، پول‌ها را درآورد. هشتصد هزار تومان داشت. دو سه ماه باید جمع می‌کرد تا می‌رسید به یک میلیون و چهارصد هزار. برگشت به قیمت‌های توی جعبه فکر کرد. دخترک پارسال کتاب کمک آموزشی خریده بود. پسر هم دو ماه پیش پول اردو داده بود. زن هم دمپایی تازه خریده بود اما هنوز پولش را نداده بود بهش. نه، الان وقتش نبود.

    پدر پول‌ها را گذاشت توی جیب و راه افتاد. نه، بعداً. وقتی بچه‌ها بزرگ شدند. وقتی خیالش از همه جا راحت شد.

    یک ماه بعد، زن دمپایی نو خرید. پدر پرسید: «چند خریدیش؟» زن گفت: «هشتصد و پنجاه هزار تومان.» پدر نگاه کرد به دمپایی زن. قشنگ بود، بندهای ضخیم داشت. گفت: «خوشگله.» زن گفت: «مال خودت کی می‌خری؟» پدر جواب نداد.

    آن شب، پدر رفت دم در نشست. کفش دخترک را برداشت. کف نوکش ساییده بود و پاپیون سفید خاک گرفته بود. اما هنوز قرمزی‌اش پیدا بود. کفش پسر را برداشت. چرمش هنوز برق می‌زد. دمپایی زن را برداشت. بندش را جابه‌جا کرد و جای شل شده را محکم کرد. بعد رسید به کفش خودش. کفش را زیر نور مهتاب نگاه کرد. جای شست پا سوراخ بود. پاشنه کج ایستاده بود. کفش از چند جا وصله داشت، با چسب دوقلو، با نخ و سوزن. پدر کفش را بغـ*ـل کرد. گفت: «هنوز...» بعد کفش را گذاشت سر جایش.

    زن پشت در ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. هیچی نگفت.​
     

    Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    502
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    366
    محل سکونت
    ایران

    ***
    پدر شب‌ها بیشتر می‌آمد دم در می‌نشست. یک شب زن کنارش نشست. گفت: «چی داری می‌بینی؟» پدر گفت: «زندگی رو می‌بینم. ببین، کفش دخترک، اون روزی که خریدمش، هفت سالش بود. حالا هفده سالشه. کفش پسر، مال وقتی بود که می‌رفت کلاس چهارم. حالا رفته دانشگاه. دمپایی تو...» زن گفت: «دمپایی من چی؟» پدر گفت: «دمپایی تو، هر چی عوض می‌کنم، باز کهنه می‌شه. مثل خودت، همیشه داری می‌دوی، همیشه توی کار و زندگی.» زن خندید. «خب، تو چی؟ کفش خودت چی داره می‌گـه؟» پدر نگاه کرد به کفش خودش. گفت: «این داره می‌گـه صبر کن. هنوز وقت هست.» زن گفت: «کی وقتش می‌رسه؟» پدر جواب نداد. فقط به کفش کهنه خیره ماند.
    ***
    پسر سال دوم دانشگاه بود که زنگ زد خانه. پدر گوشی را برداشت. پسر گفت: «بابا، سلام. خوبی؟» پدر گفت: «سلام پسرم، خوبم. تو خوبی؟» پسر گفت: «من خوبم بابا. بابا... یه چیزی می‌خواستم بگم.» پدر گفت: «بگو پسرم.» پسر مکث کرد. بعد گفت: «بابا، من عاشق شدم.» پدر سکوت کرد. پسر ادامه داد: «یه دختر خوب، از هم‌دانشگاهی‌ها. می‌خوام بریم خواستگاری.» پدر گفت: «آفرین پسر. مبارکه. چی کاره‌است؟ خونوادش چطورن؟» پسر گفت: «همه چی خوبه بابا. فقط...» پدر گفت: «فقط چی؟» پسر گفت: «پدرش یه مقدار مادی‌نگر هست. می‌خواد ببینه پسری که می‌آید خواستگاری، وضعش چطوره. من که چیزی ندارم بابا.»
    پدر گفت: «ما هم چیزی نداریم پسرم. اما داریم. خدا بزرگه.» پسر گفت: «می‌دونم بابا. ولی...» پدر گفت: «نگران نباش. هر چی باشه، ما هستیم. من یه فکری می‌کنم.»
    گوشی را که گذاشت، رفت سراغ جعبه. سال‌ها بود جعبه را باز نکرده بود. جعبه را از لای پتوها درآورد. بازش کرد. چند اسکناس توش بود و چند تا سکه. شمرد. پانصد و هشتاد هزار تومان. برای خواستگاری، برای شیرینی، برای حلقه، هیچی نبود. پدر نشست زمین و به جعبه نگاه کرد. جعبه خالی به نظر می‌رسید، حتی با این پول‌ها. پدر گفت: «من که چیزی ندارم بهت بدم.»
    شب، زن دید پدر خوابش نمی‌برد. پدر پشت به او کرده بود، اما از نفس‌هایش معلوم بود بیدار است. زن گفت: «چی شده؟» پدر گفت: «هیچی. خوابم نمیاد.» زن گفت: «بابت پسره؟» پدر گفت: «آره.» زن گفت: «چاره‌ای می‌کنیم. خدا بزرگه.» پدر گفت: «می‌دونم.»
    صبح، پدر زودتر از همیشه رفت سر کار. ظهر که برگشت، یک جعبه دستش بود. زن گفت: «چی خریدی؟» پدر جعبه را باز کرد. یک جفت کفش نو، ساده مشکی، براق. زن گفت: «بالاخره! چند خریدی؟» پدر گفت: «دو میلیون و هشتصد هزار تومان.» زن گفت: «چرا انقدر دیر؟» پدر گفت: «برای روز مبادا می‌خواستم.» زن خندید. «روز مبادا که دیگه نیومد. پوشیدنت مبارک.»​
     

    Ms.Azar

    مدیر انجمن
    مدیر انجمن
    عضویت
    2020/03/26
    ارسالی ها
    502
    امتیاز واکنش
    838
    امتیاز
    366
    محل سکونت
    ایران
    پدر کفش را گذاشت دم در. کنار کفش کهنه‌اش. آن شب، پدر آمد دم در نشست. نگاه کرد به کفش نو. نگاه کرد به کفش کهنه. دست برد و کفش کهنه را برداشت. نگاهش کرد. مدتی طولانی. بعد کفش کهنه را گذاشت سر جایش، کفش نو را برداشت، برد توی اتاق و گذاشت توی جعبه. زن گفت: «چی کار می‌کنی؟» پدر گفت: «بعداً. وقتی پسرم بره خواستگاری.» زن گفت: «کفش که مال توئه.» پدر گفت: «پولش رو می‌دم به پسرم. حلقه بخره. شیرینی بخره. هر چی لازم داره.»

    زن ماند. پدر رفت خوابید. صبح، پول توی جعبه را با پول کفش جمع کرد و رفت برای پسر. پسر وقتی پول را دید، گفت: «بابا، اینو از کجا آوردی؟» پدر گفت: «پس‌انداز کرده بودم. مبارکت باشه.» پسر گفت: «قرض نکردی؟» پدر گفت: «نه پسرم. مال خودمون بود.»

    پسر رفت خواستگاری و قبول شد. عکس‌های عقد را فرستاد برای خانه. پدر و زن نشستند عکس‌ها را نگاه کردند. دختر زیبایی بود با چشم‌های خندان. پسر کنارش، کت و شلوار پوشیده بود و کراوات زده بود. پدر گفت: «چه پسر قشنگی شده.» زن گفت: «همیشه قشنگ بود. تو نمی‌دیدی.» پدر گفت: «می‌دیدم. اما بچه بود. حالا مرد شده.» زن گفت: «به برکت تو شده.» پدر چیزی نگفت. عکس‌ها را جمع کرد و گذاشت توی کمد. بعد رفت دم در نشست. کفش دخترک را نگاه کرد. دخترک هجده سالش بود و می‌خواست برود دانشگاه. کفش‌هایش را خودش می‌خرید با پول توجیبی‌اش. دمپایی زن را نگاه کرد. زن تازه خریده بود برای عروسی پسر. کفش خودش را نگاه کرد. همان کفش کهنه بود با پاشنه‌های لِه‌شده. کفش نو، هنوز توی جعبه بود.

    پدر گفت: «هنوز...» بعد سکوت کرد. انگار حرف توی گلویش گیر کرده بود.

    ***
    دخترک که قبول شد دانشگاه، پدر رفت سراغ جعبه. جعبه را باز کرد. کفش نو را نگاه کرد. هنوز توی جعبه بود با برچسب قیمت. دو میلیون و هشتصد هزار تومان. پدر کفش را برداشت، نشست زمین و نگاهش کرد. بعد آهسته گفت: «ببخشید. تو رو هم نتونستم بپوشم.» کفش نو جواب نداد. فقط برق زد زیر نور. پدر کفش را گذاشت توی جعبه و جعبه را گذاشت سر جایش. پول توی جعبه را شمرد. پنجاه هزار تومان بیشتر نبود. پدر آهی کشید. زن گفت: «چی شده؟» پدر گفت: «هیچی. دخترک رفت دانشگاه، باید براش وسایل بخرم.» زن گفت: «پول داری؟» پدر گفت: «پیداش می‌کنم.»

    شب، پدر نرفت دم در بنشیند. رفت توی حیاط، زیر نور مهتاب ایستاد. به آسمان نگاه کرد. گفت: «خدایا، من بنده‌ات هستم. یک کمک.» صبح، پدر رفت سر کار. ظهر که برگشت، یک پاکت دستش بود. زن گفت: «چی هست؟» پدر گفت: «پول اضافه‌کاری. کارخانه داده.» پول را گذاشت توی جعبه و رفت برای دخترک وسایل خرید. دخترک وقتی وسایل را دید، گفت: «بابا، این همه پول از کجا آوردی؟» پدر گفت: «اضافه‌کاری کردم. تو درس‌ت رو بخون.»

    ***
    پدر پیر شده بود. موهایش سفید شده بود، کمرش خمیده بود. راه رفتنش سخت شده بود و گاهی می‌ایستاد و نفس عمیق می‌کشید. اما هنوز هر روز صبح، کفش کهنه را پا می‌کرد و می‌رفت سر کار. کفش، دیگر شکل کفش نبود. یک تکه چرم بود با نخ و چسب و وصله. پاشنه یکسره رفته بود و پدر با کج راه می‌رفت. رویه از چند جا پاره بود و جورابش از لای پاره‌ها پیدا بود. همسایه‌ها نگاهش می‌کردند و بعضی‌ها پچ‌پچ می‌کردند. پدر اما انگار نه انگار. برایش مهم نبود.​
     
    بالا