#شعر ای زیبارو! چگونه دل را میبری؟ تو چگونه مرا به اوج عزت میبری؟ تو را جادو و سِحرس؟ تو را علت چه آن است که ما را ز دل خود برون نذاری؟ ای دل اگر سِحر شدی، وای به حالت که تو را برون نشاید.
میان دلم و عقلم گیر کردهام. عقل میگوید نه و دل میگوید آری. همیشه اینگونه ست. عقل و دل هم نظر نمیشوند. انگار سر جنگ دارند. انگار میخواهند در رقابتی شدید حرف خود را به کرسی بنشانند. ولی من میگویم هر چه دل گوید درست است. دل نیمهی پر لیوان را میبیند و عقل نیمهی خالی را.
یاد است روزی را که من همچون تو عاشقت بودم؟ دیدی تو جا زدی و من جا خوردم؟ دیدی که اکنون من تنها در اینجا و تو با او در آنجا؟ رسم عاشقی وفاداری ست. عاشقی نکردی که عاشقی بدانی.
در دلم شوری شیرین است. گویی تو تمام منی و من تمام تو. عاشقان را باید ستود، عاشقی سخت است و کار هر کس نیست. تو عاشق نبودی که ستودنی باشی، تو مغلوب شدهای. عاشقان نمیبازند، فقط گاهی از صدای اشکشان دنیا میلرزد.
گویی تمام عمر اشتباهاً دوستت داشتم. گویی تو مرا دوست که هیچ حتی حسی نداشتی. من در اعماق وجودم شنیدم صدای شکستن دلی را که تو شکاندی. خوشحال نباش؛ چرا که تو نیز به زودی به دردی مبتلا میشوی که اسمش عشق است و چه بیرحمانه میشکند دل، اگر رهایت کند و تمام عمر بشکنی.
گاهی دلت میشکند و گاهی قلبت فرقش را نمیدانی؛ چون عاشق نشدهای دل را میشکند و ترمیم نمییابد. گاهی عاشق میشوی و چه راحت قلبت میشکند وقتی عشقت عاشق کس دیگری ست. هر دو غیرقابل ترمیماند؛ اما خدا نکند که قلبت بشکند؛ چرا که غیر از زخم کهنه دردی لاعلاج به جانت میافتد. گویی هوا نیست. گویی نفس نیست. آری وقتی همنفست نیست، نفس نیست.
#شعر آشنایی و من در گنج غربت سوختهام.
آشنایی و من به چشمانت، چشم دوختهام.
آشنایی و من چه خوش دوختهام به لبانت نگاهم را
تا که گویی دوستت دارم و من پروانه شوم ز آتش غم
نمیدانم چه میخواهم! گاهی به سرم میزد و در فراقت میگریم و گاه از دل میروی و میخندم. انگار با خودم درگیرم. حقیقتش را بخواهی، سالیان سال است که فراموشت کردم. نمیدانم چرا برایت از دلم میگویم؛ ولی تو دیگر جایی در این دل نداری. عشق کهنه شدهی من، گاهی یادی کن هر چند که بیوفایی. اگر بیوفا نبودی جوری نمیرفتی که انگار هیچوقت نیامدی؛ ولی بین خودمان بماند، خوب شد که رفتی! من و تویی که ما نشود، همان بهتر که بروی و من مثل تو به دنبال مای خودم بگردم.