رها بودم همچو باد
به هرجاکه میخواستم می رفتم.
گناهم همین بود.
اگه حدو مرزی برای خودم داشتم، هیچگاه با توئه بی حد و مرز روبه رو نمی شدم و اسیر نگاهت نمی شدم.
قلبم مدت ها بود تورا صدا می کرد.
گاهی اوقات از چشمان جذابت برایم میگفت.
و گاهی اوقات نیز خاطرات را با من مرور میکرد.
اما نمی دانم از وقتی رفتی، قلبم عجیب ساکت است.
و در سکوتش مرگ را فریاد می زند.