یه شب خواب دیدم سرکلاس مطالعات اجتماعی هستیم.یکی از بچه ها ازم پرسید زهرا چکار میکنی؟منم برگشتم بهش گفتم دارم زندگینامه شهید شادروان رو مینویسم.
بعد صبحش توی اینترنت که سرچ کردم متوجه شدم شهید شادروان اهل یکی از شهرهای نزدیک محل زندگیم بوده.خلاصه هنوز درگیرشم.شایدم یه روزی زندگینامه رو نوشتم.
من خواب زیاد میبینم و عاشق دیدن خوابهای ترسناکم حتی وقتی دبیرستان میرفتم کتاب درباره اجنه رو خریده بودم و قبل خواب میخوندم تا تو خوابم بیان اما بی عرضه ها نیومدن خلاصه گذشت تا اینکه من تو سن 21 سالگی باردار شدم جاتون خالی هرشب جنابهای اجنه مفتخرم میکردندیگه واقعا داشتم خودمم جنی میشدم....از اون به بعد توبه کردم تا دیگه نرم سراغ این قومه مردم آزار والله
وحشتناک ترین خواب عمرم بود که تحت تاثیر فیلم میلمای جنی و اینا بود فکر کنم چون روزش خیلی از این نوع فیلما دیده بودم
خواب دیدم توی کویر بودم هرچی میدوییدم به هیجا راه نداشتم تا اینکه یه پیرزن دیدم که نشسته روی خاکا و پشتش به منه دست زدم روی شونش برگشت سمتم چشم نداشت عین دوتا گوی مشکی جای چشش خالی بود کلا فک هم نداشت دست و پاهاشم دراز بودن و کش میومدن می فهمیدم خواب دارم می بینما اما هرچی زور می زدم بیدار نمی شدم خیلی وضع بدی بود من توی اون بیابون هی می دوییدم و اون پیرزنه دنبالم. وسط راه مچ پامو گرفت یهویی از خواب پریدم قبلم عین گنجشک می زد انگار مچ پامم مور مور می شد هیچی دیگه در اتاق رو باز کردم با جیغ خودمو پرت کردم توی اتاق مامان و بابامم رفتم وسطشون خوابیدم و به مامانم گفتم برام آیت الکرسی بخونه فوت کنه توی صورتم ماشالا بابام که خواب هفت پادشاه رو میدید یکم هم سرشو از بالشت جدا نکرد که بگه چته نصفه شبی جیغ و داد می کنی.
یبار یکی منو برد یجایی!که زمینش خاکستری که با آب روون قاطی شده،بود
همه جا خاکستری بود
این آدمی-اگه بوده باشه اصلا آدم!-که کنارم بودهم خاکستری
مثل یک شهر بود.همه توش تند حرکت میکردن و هراز چندگاهی یه نگاهم مینداختن
از دور آتیش روشن بود.صدای جیغ و داد میومد،کنجکاویت با ترس بود.ولی گفت نباید بری اون سمت
باقی چیزهایی که گفت یادم نیست\لابد فهمیدین کجا بوده دیگه!
یکبارهم یک پسری زیرپرچین بود.فقط پاهاش معلوم بود.کلللی آدم مثل ستون واستاده بودن که کسی کمکش نکنه
یکی از پشت سرم گفت تو میتونی کمکش کنی،ولی بدون تاحالا سه نفر رفتنو برنگشتن!!
قدیما خیلی به خاطر این خوابهای عجیب اذیت میشدم
خدارو شکر درست شده سیم پیچامB-)
خب من خواب های عجیب زیادی دیدم جدیداخدایی خودمم موندم خوابام عین واقعبته انگارمثلایکی دیتمو میگبره من واقعاحس میکنم دستمو گرفته:/خب بذابگم
ی باریه خواب دیدم.ی جنگ بودکه یه عده نمیدونم جن بودن زامبی بودن خداوکیلی چی بودن:/داشتن ب انسان هاحمله میکردن.یه موجودی بودباچشمای کشیده و گوشای دراز وبدنش هم موداشت وخاکستری بود ولی چهاپانبودمث انیان دیتو پاداشت...نشسته بودرو اسب.بعدیه دانای کل داشت توخوابم زندگی اون موجودرو برام تعریف میکرد.ناجایی ک یادمه داشت میگفت این طرف عاشق یکی بوده بعد این زامبیا دختررو تبدیل کردن ب زامبی بعداین پسره هم ب خاطر عشقش رفته زامبی شده:/
ب خداراس مبگم همش واقعیت بود:/ازاین خوابای عجیب زیادمیبینم:///