وضعیت
موضوع بسته شده است.

☾♔TALAYEH_A♔☽

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2017/05/18
ارسالی ها
35,488
امتیاز واکنش
104,218
امتیاز
1,376
پیش بودن جلو بودن، برتری داشتن


پیش بها بیعانه


پیش ِ پا جلوی رو


پیش پا افتاده کم ارزش، حقیر، معلوم، آشکار


پیش پای کسی لحظه ای پیش از آمدن کسی


پیش پرده نمایشی کوتاه پیش از آغاز نمایش اصلی


پیش پیش جلو جلو


پیش پیشکی از پیش


پیشت آوازی برای راندن گربه


پیش تختی پله مانندی برای رفتن به روی تخت مرتفع


پیش چشم داشتن در برابر چشم قرار دادن


پیش خر کردن پیش از موعد خریدن


پیش خودمان بماند به کسی مگو، نشنیده بگیر


پیش خور از پیش گرفتن حقوق مقرری


پیشدستی بشقاب کوچک، زیر دستی


پیش دستی کردن سبقت گرفتن در انجام کار


پیش رس زود رس


پیش زدن جلو زدن، سبقت گرفتن


پیش غذا آن چه پیش از غذای اصلی می خورند


پیش فروش کردن پیش از آماده کردن کالا آن را فروختن


پیش فنگ جلوی رو قراردادن تفنگ به طور عمودی


پیش قسط پرداختِ پیش از آغاز قسط بندی


پیشکار رییس دارایی شهر یا استان


پیش کرایه کرایه ای که در مبدا پرداخت می شود


پیش کردن راندن به جلو


پیش کردن در بستن در


پیش کردن گربه راندن گربه


پیش کسوت کسی که سابقه اش بیش تر از دیگران است


پیش کسوتی قدمت و برتری


پیش کنار بیضه، خایه


پیشکی جلوتر، از پیش، به طور مساعده


پیش گرفتن کاری کاری را آغاز کردن


پیشس گیری کردن جلوگیری کردن، دفع


پیشمرگ فدایی، کسی که برای مرگ پیشقدم می شود


پیشنماز کسی که پیشاپیش دیگران نماز می خواند و دیگران به او اقتدا می کنند


پیشنهاد طرح


پیشنهاد دادن طرح کردن چیزی


پیشواز رفتن به دیدار کسی شتافتن، پیش از آغاز ماه رمضان روزه گرفتن


پیش و پس کار را نگاه کردن جوانب کار را سنجیدن


پیشی گربه در زبان کودکان


پیگرد پی گیری، تعقیب


پی گرفتن دنبال کردن کار


پیل پیلی خوردن در راه رفتن به چپ و راست متمایل شدن


پیل پیلی رفتن نگا. پیلی پیلی خوردن


پیله مو ( مانند پشم و پیله )، نیرنگ و نادرستی ( مانند شیله پیله)، اصرار و پافشاری


پیله کردن دندان ورم کردن لثه


پیله کردن به کسی با مزاحمت اصرار و پافشاری کردن به کسی، پاپی کسی شدن


پیله ی کسی به کسی گرفتن کسی را اذیت کردن


پیمانکار آن که مطابق قرارداد انجام کاری را در زمان معین به عهده می گیرد


پیمانی استخدام غیر رسمی


پی نخود سیاه فرستادن کسی کسی را از سر خود باز کردن


پینکی رفتن چرت زدن


پی نوشت مطلبی که پس از پایان نوشته به آن افزوده می شود


پینه وصله، پوست سخت شده


پینه بستن سخت شدن پوست کف دست و پا


پینه بسته دارای پینه، کبره بسته


پینه زدن وصله کردن


پینه زده وصله کرده


پینه کردن نگا. پینه بستن


پیه آوردن چاق شدن


پیه چیزی را به تن مالیدن خود را برای چیزی آماده کردن


پیه دل باز کردن تحمل کردن


پیه سوز نگا. پی سوز


پیه گرگ مالیدن بر کسی کسی را از چشم دیگران انداختن

















+ نوشته شده در ساعت توسط آریا ادیب | آرشیو نظرات


زبان عامیانه و اصطلاحات، حرف ب



شماره ی نوشته : ۲ / ۷




تدوین : آریا ادیب




زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی




( دنباله )




نگا. = نگاه کنید به




ب




با آب و تاب با شرح و تفصیل


با آتش بازی کردن به کاری پر خطر پرداختن


با اشتها متمایل به غذا


باب مرسوم، معمول


بابا پدر، شخص، در خطاب به هر کسی : برو بابا


بابا بزرگ پدر بزرگ


بابا شمل لوطی، داش مشدی


بابا غوری نابینا، کور


بابا ماما همه کاره ی محل، بزرگ لوطیان


بابا ننه دار خانواده دار، اصیل، صاحب نام و نشان


بابت مورد، زمینه، موضوع


باب دندان مناسب طبع و حال


باب دهان موافق سلیقه، مطابق میل، خوشایند


باب شدن معمول و رایج شدن


باب طبع موافق میل، مطابق سلیقه


با پا پس زدن و با دست پیش کشیدن نگا. از بام خواندن و از در راندن


با پنبه سر بریدن با نرمی و تدبیر آزار و آسیب رساندن


باج به شغال دادن به شخصی پست رشوه دادن


باج سبیل چیزی که به ناحق به اشخاص قلدر و مقتدر باید داد


باجناغ دو مرد که دو خواهر را به زنی گرفته باشند، همریش


باجه جای بلیت فروشی


باجی خواهر، زن ناشناس


با حال آدم سرحال و خوش، چیز یا جای دلپذیر


باخت آنچه باخته باشند، زیان


با خدا خداشناس، مومن


با خرس توی جوال رفتن با آدم ناجور همدم و همکار شدن


باد آورده مفت و رایگان، آنچه که بدون زحمت بدست آید


بادبادک مرغ کاغذی، اسباب بازی کودکان که به هوا می کنند


باد بُروت خودخواهی، غرور، تکبر


باد به آستین انداختن فخر فروختن، خودخواهی کردن


باد به آستین کسی کردن کسی را به کاری تحـریـ*ک کردن (شیر کردن)


باد به پشت کسی خوردن بر اثر بیکاری تنبل و تن پرور شدن

باد به غبغب انداختن تکبر کردن، خودخواهی نشان دادن
 
  • پیشنهادات
  • ☾♔TALAYEH_A♔☽

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/05/18
    ارسالی ها
    35,488
    امتیاز واکنش
    104,218
    امتیاز
    1,376
    بادپا تند رو، تیز تک


    باد توی گلو انداختن نگا. باد به غبغب انداختن


    باد توی سرنا کردن اسرار کسی را فاش کردن


    باد خوردن هوا خوردن


    باد دادن تلف کردن، در برابر باد قرار دادن


    باد در سر داشتن تکبر و غرور داشتن


    باد رها کردن رها کردن باد شکم، تیز در کردن


    باد زدن با ایجاد جریان هوا خنکی یا اشتعال پدید آوردن


    با دست و پا آدم زرنگ


    باد کردن به فروش نرفتن، کسی را به کاری سخت برانگیختن


    باد کردن به خود بالیدن ، مغرور شدن


    بادکش کردن بیرون کشیدن خون بوسیله ی بادکش


    بادکنک کیسه ی نازک لاستیکی که آن را باد کنند و برای بازی به کودکان می دهند


    باد گرفتن مغرور شدن


    باد گلو زدن آروغ زدن


    بادمجان دور قاب چین آدم چاپلوس ، متملق، سبزی پاک کن


    با دم خود گردو شکستن سخت شادمان و خوشحال بودن


    باد هوا وعده ی دروغ، چیز پوچ و بی اعتبار


    باد هوا خوردن درماندگی و فقر کامل داشتن


    بار آنچه برای پختن در دیگ بریزند، اجاق


    بار آمدن تربیت شدن، به روشی عادت کردن


    بار آوردن تربیت کردن، ایجاد کردن، تولید کردن، نتیجه دادن، سبب شدن


    باران خوردن در زیر باران قرار گرفتن و خیس شدن


    بار انداختن توقف و اقامت کردن


    بارانداز جای پیاده کردن بار


    بارانی اصطلاح دختران دانش آموز : دوست صمیمی و محبوب


    باربند جای نهادن و بستن بار


    بار خود را بار کردن ( از راه نامشروع ) به پول و ثروت رسیدن


    بار خود را بستن از منبعی استفاده کردن و توانگر شدن


    بار خود را زمین گذاشتن زایمان کردن


    باردار آبستن، حامله


    بار زدن پر کردن وسیله ی نقلیه از بار، حمل کردن بار


    بار سرکه نگا. ترش ابرو


    بار شدن بر کسی به کسی تحمیل شدن، نگا. سربار کسی شدن


    بار شیشه بار شکستنی، کودک در شکم مادر


    بار فروش فروشنده ی میوه و خواربار در میدان


    بارک الله آفرین خدا بر تو باد ، آفرین


    بار گذاشتن نهادن ظرف غذا بر اجاق برای پخته شدن


    بار کسی کردن دشنام دادن ، بد و بیراه گفتن، نگا. کلفت بار کسی کردن


    بار کسی نبودن شعور و آگاهی نداشتن


    بار گردن کسی گذاشتن کاری را به زور و اصرار به عهده ی کسی گذاشتن


    بار و بندیل اسباب و بساطی که کسی با خود می برد


    بار و بنه وسایل سفر


    باری از دوش کسی برداشتن رنج و زحمت کسی را کم کردن


    باری به هر جهت کردن در انجام کاری تعلل و تردید کردن


    با ریسمان کسی به چاه رفتن با اعتماد به کسی به کاری دست زدن


    باریک دقیق، حساس


    باریک اندام لاغر و ظریف


    باریک شدن دقت کردن، در بحر چیزی رفتن


    بازار پسند مورد پسند خریدار و فروشنده، قابل فروش


    بازارچه گذرگاه سرپوشیده با چند مغازه و دکان


    بازار سیاه جایی که در آن اجناس غیر قانونی و گران می فروشند


    بازار شام جای شلوغ و در هم و بر هم


    بازار کوفه نگا. بازار شام


    بازار گرمی کردن تعریف کردن از کالا برای فروختن آن


    بازار مکاره بازار موقت


    بازاری دارای شغلی در بازار، مبتذل


    بازاریاب کسی که کارش پیداکردن مشتری برای کالای خاصی است


    بازپرس کسی که از متهم پرس و جو می کند


    بازتاب واکنش، برگشت نور، صدا یا حرارت


    بازجو مامور تحقیق و بررسی پرونده


    بازجویی کردن تحقیق و بررسی کردن


    بازداشت توقیف موقت ، موقتا زندانی کردن


    بازداشتگاه زندان موقت


    بازداشتن منع کردن ، مانع شدن


    بازداشتی زندانی موقت


    بازده محصولی که انسان یا ماشین در مدتی معین تولید می کند


    بازرس مامور بررسی و کنترل


    بازرسی بررسی و کنترل


    باز شدن مچ لو رفتن دروغ


    باز شدن نیش کسی تبسم کردن از روی خوشحالی و خوشوقتی


    بازم تو نسبت به دیگران تو بهتر بودی


    باز نشسته کسی که بدلیل پیری و یا علل دیگر از کار کردن دست کشیده است و حقوقی دریافت می کند


    باز و بسته ی امام هشتم بودن نیروی و قدرت خود را مدیون نظر مساعد امام هشتم بودن


    بازوبند نواری که به نشانه ی معینی بر بازو می بندند


    بازو دادن یاری دادن


    باز و ولنگ گل و گشاد، بی نظم و ترتیب


    بازی در آوردن بهانه آوردن، دبه در آوردن


    بازی کردن لق بودن، جفت نبودن


    بازیگر هنرپیشه ی سینما و تئاتر


    بازیگوش شیطان و حرف نشنو، بازی دوست


    بازیگوشی کردن بازی دوست بودن، سبکی کردن، شوخ بودن


    با سر رفتن کنایه از داشتن نهایت شوق و اشتیاق برای کاری یا چیزی


    با سگ به جوال رفتن دست و پنجه نرم کردن با مردم ناباب


    با سلام و صلوات با تجلیل و بزرگداشت، با رعایت کامل آداب و رسوم


    باش ! نگاه کن، ببین


    باشگاه محل گردهمایی گروهی برای ورزش، تفریح و از این قبیل


    باطله چیزی که ارزش خود را از دست داده است


    باعث و بانی عامل، محرک، سبب، حامی


    باغ وحش جایی برای نگهداری انواع حیوانات غیر اهلی


    بافتنی جامه ای که با دست بافته شده باشد


    با کاره کسی که هر کاری از او ساخته است


    با کرم الکاتبین بودن حساب کسی گرفتار وضعی شدن که فقط خدا می تواند آدم را نجات بدهد


    با کسی تلیت شب جمعه خوردن با کسی هم منفعت نبودن ( رقابت داشتن )


    با کسی دهان به دهان شدن (گذاشتن) با کسی بحث و مجادله کردن


    با کسی سرشاخ شدن با کسی در آفتادن ( زورآزمایی کردن )


    با کسی ندار شدن با کسی خودمانی ( صمیمی ) شدن


    باک کسی نبودن اهمیتی ندادن، اعتنایی نداشتن


    با کله دانا، چیز فهم، خردمند


    بالا آمدن دل و روده به حالت تهوع افتادن


    بالا آمدن کفر کسی بی نهایت خشمگین شدن


    بالا آمدن گندکاری برملا شدن افتضاح پنهان شده


    بالا انداختن نوشیدن مشروبات الکلی


    بالا آوردن استفراغ کردن


    بالا تنه از کمر به بالای بدن


    بالا خانه اتاقی که بر روی آخرین طبقه ساخته می شود


    بالاخانه را اجاره دادن تهی مغز بودن، افکار ابلهانه داشتن


    بالا دست صدر مجلس، حریف چیره


    بالا غیرتا از راه جوانمردی و گذشت


    بالا کشیدن مال کسی را به ناحق خوردن


    بالای چشمت ابروست نگا. به کسی نگفتن که بالای چشمت ابروست


    بالای چیزی پول دادن برای چیزی پول خرج کردن


    بالای منبر رفتن پر گویی کردن


    بالای منبر رفتن پشت سر کسی از کسی غیبت کردن، پشت سر کسی بد و بیراه گفتن


    بال بال زدن بی قراری کردن، دل واپس بودن

    بال به بال کسی دادن جانب کسی را گرفتن
     

    ☾♔TALAYEH_A♔☽

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/05/18
    ارسالی ها
    35,488
    امتیاز واکنش
    104,218
    امتیاز
    1,376
    بال در آوردن به سرعت رفتن، بسیار خوشحال شدن


    بالش نرم زیر سر کسی گذاشتن به کسی وعده های شیرین دادن


    بالینی کلینیکی


    بامب توسری


    بامبول حقه، کلک


    بامبول در آوردن حقه و کلک زدن


    بامبول زدن حقه سوار کردن


    بامبول سوار کردن نگا. بامبول در آوردن


    بامبه توسری


    با متانت با وقار


    با محبت زود جوش و مهربان


    با معرفت لوطی و جوانمرد، دارای قوه ی تشخیص خوب از بد


    با نگاه کسی را خوردن با چشم خریدار یا شهوانی به کسی نگریستن


    بانی خیر نیکوکار، کسی که اثر خیر از خود بجا گذاشته است


    باور کسی شدن گرفتار توهم شدن، تحسین و تمجید دیگران را حقیقت دانستن


    باهاس باید، بایست


    با هم خواندن تطبیق کردن، هماهنگ بودن


    با هم شیر و شکر بودن نهایت دوستی با هم داشتن


    با هم کنار آمدن با هم ساختن


    بای بسم الله اول کاری، آغاز چیزی


    بای دادن رشوه دادن، باج دادن


    با یک دست چند هندوانه برداشتن در آن واحد چند کار انجام دادن


    بِبُری بمیری ! چقدر حرف می زنی !


    بپا مواظب باش، متوجه باش


    بتمرگیدن نشستن به فرمان تحقیرآمیز


    بته مرده بی اصل و نسب، بی کس و کار


    بجا شایسته، در هنگام مناسب


    بجا آوردن شناختن، دریافتن


    بجایی رسیدن به مقصود رسیدن، مقام یافتن


    بچاپ بچاپ اوج سوء استفاده و دزدی


    بچگی کردن بیخردانه ( کودکانه ) رفتار کردن


    بچه ی اهل ِ ( مانند بچه ی جنوب )


    بچه افتادن سقط شدن جنین


    بچه انداختن بچه ی نارس بدنیا آوردن


    بچه باز مردی که به پسربچگان تمایل جنـ*ـسی دارد


    بچه بازی لواط، کارهای کودکانه، ساده انگاشتن کار


    بچه پس انداختن فرزند به دنیا آوردن


    بچه ی سر راهی بچه ای که او را سر راه گذاشته اند تا بـرده شود


    بچه گولزنک غیر واقعی، بی ارزش


    بچه ننه بچه ی لوس و نازک نارنجی


    بخار توانایی، شایستگی


    بخاری از کسی بلند نشدن به حال دیگری سودی نداشتن، توانایی و برش نداشتن


    بخت شانس، اقبال، شوهر


    بخت آزمایی ترتیبی برای تقسیم جایزه میان خریداران بلیت


    بخت، بخت اول برای هر زنی شوهر اول بهتر است


    بخت برگشته تیره روز، سیاه بخت، بیچاره


    بختک کابوسی به شکل هیکل که در خواب بر سـ*ـینه ی شخص نشسته و مانع تنفس آزاد او می شود


    بخت کسی گفتن خدا برایش ساختن، شانس آوردن


    بخت گشا شانس آور، سبب خوش اقبالی، مایه ی سفید بختی


    بخرج دادن نشان دادن، مصرف کردن، جلوه دادن


    بخور بخور خوردن فراوان از مال دیگران


    بخور و نمیر مقداری از غذا که تنها برای ادامه ی زندگی کفایت می کند


    بخیر و خوبی صحیح و سالم، بسلامتی


    بخیه به آبدوغ زدن کار بی هوده کردن


    بخیه زدن آجیده کردن، دوختن شکاف جامه یا تن


    بد آب و رنگ نازیبا، بی رونق، بی جلوه


    بد اخم عبوس و ترشرو


    بد ادا بد اطوار، بد گوشت، کسی که در بهانه جویی افراط می کند و به انجام تشریفات علاقه دارد


    بد آمدن برخوردن به کسی، ناراحت شدن


    بد آوردن بد شانسی آوردن، زیان دیدن بر اثر پیشامد بد


    بد به دل آوردن (راه دادن) فال بد زدن، پیشگویی بد کردن


    بد بیاری بد شانسی، ناسازگاری بخت، چپلی


    بد تا کردن بد رفتار کردن، بد معامله کردن


    بد جنس بد ذات، بد نهاد، فرومایه


    بد چشم شور چشم، آن که چشم زخم برساند، مردی که به زنان نامحرم با خواهــش نـفس بنگرد


    بد حرف کسی که پیوسته حرف های زشت می زند


    بد خط کسی که ناخوانا می نویسد


    بد خلق کسی که مدام عصبانی است و غر می زند


    بد خواب شدن بی خواب شدن، خواب آسوده نکردن


    بد دماغ کسی که زود رنج است و زود قهر می کند


    بد دهن کسی که پیوسته فحش و ناسزا می گوید


    بد ذات بد نهاد، بد گوهر، بد جنس، خبیث


    بد ریخت بد شکل، بد هیکل، بد قواره


    بد زبان نگا. بد دهن


    بد سابقه بد پیشینه، دارای گذشته ی بد


    بد سیرت کردن به دختری به زور کاری را کردن، بی عصمت کردن


    بد شگون شوم، بد اختر، بد یمن


    بد شیر متقلب، بد جنس


    بد عنق کج خلق، بد اخلاق


    بد قدم نامبارک، بد شگون


    بد قلق بد عادت، بد ادا


    بد قماش بد جنس، خبیث


    بد قواره بد ریخت، بد ترکیب


    بد قول بد عهد، آن که به قول خود وفا نکند


    بدک نه چندان بد، (اغلب در نفی گفته می شود : بدک نبود)


    بد کاره زن ولگرد و عصمت فروش


    بد گل زشت، بد ترکیب


    بد گوشت آدم نچسب، دیر پیوند، کسی که زخمش دیر بهبود یابد


    بد لعاب بد گوشت، بد خلق


    بدلی تقلبی، جنس بد


    بد مروت نامرد، ناجوانمرد


    بد مزاج عبوس، ترشرو، تندخو


    بد مـسـ*ـت کسی که هنگام مـسـ*ـتی هـ*ـر*زه گویی کند و عربده بکشد


    بد مصب بد مذهب، لاکردار، بی مروت


    بد معامله آن که در معامله ناراستی کند


    بد نما بد منظر، بد نمود، زشت


    بدن نما جامه ای که بدن از پشت آن دیده شود، آیینه ای که تمام بدن را نشان دهد


    بِدو دوان دوان، کسی که بسیار می دود، سریع


    بِدو بِدو با شتاب، سریع


    بد و بیراه ناسزا، حرف زشت، گفته ی رکیک ، متلک


    بدون معطلی بی درنگ، فورا


    بده اون دستت آی زکی !


    بده بستان داد و ستد، معامله


    بَده شدن از چشم افتادن، بد جلوه کردن


    بدهکار نبودن گوش کسی سخنان را شنیدن و به آن اعتنا نکردن


    بَده کردن کسی را بد وانمود کردن، کنفت کردن، از چشم انداختن


    بد هوا کسی که به خیال های بلند تر از حد و حق خود افتاده باشد


    برات شدن به دل کسی گواهی درونی پیدا کردن، گواهی دادن دل


    برادر اندر برادر ناتنی، نا برادری


    برادر تنی برادر حقیقی


    برادر خواندگی ایجاد برادری با دیگری، دوستی بسیار نزدیک و صمیمی


    برادر دینی هم کیش ، هم مذهب


    برادر زاده فرزند برادر


    برادر زن برادرِ زن هر مرد


    برادر شوهر برادرِ شوهر هر زن


    بر ِ آفتاب رو به آفتاب، آفتاب رو


    بر افتادن از کار بر کنار شدن، بی اعتبار شدن


    بُراق خشمگین، عصبانی


    بُراق شدن با خشم و غضب با کسی برخورد کردن


    برآمده بزرگ شده، ورم کرده


    بر انداز کردن کسی یا چیزی را عمیقا ( از سر تا پا ) نگریستن


    برآورد تخمین


    براه سازگار، اهل سازش، با گذشت


    برای فاطی تنبان نشدن بدرد نخوردن، قانع کننده نبودن، فایده نداشتن

    برای کسی آش پختن که یک وجب روغن داشته باشد زمینه ی تنبیه و گوشمالی برای کسی آماده کردن
     

    ☾♔TALAYEH_A♔☽

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/05/18
    ارسالی ها
    35,488
    امتیاز واکنش
    104,218
    امتیاز
    1,376
    برای کسی تره خرد نکردن از کسی حساب نبردن، به کسی اهمیت ندادن، برای کسی اعتبار قائل نشدن


    برای کسی لقمه گرفتن برای کسی کار پر دردسری تدارک دیدن، کسی را بد معرفی کردن


    برای هفت پشت کسی کافی بودن از تحمل کسی خارج بودن، بسیار زیاد بودن


    بِر و بِر نگاه کردن خیره نگریستن


    بر پا سرپا، استوار، بلند شوید ! ( فرمان به هنگام ورود شخصی مهم )


    بر پا شدن ایجاد شدن


    بَرج خرج های خارج از خانه ( مانند تفریح، ورزش، لباس، آرایشگاه و مانند این ها)


    برج ریق برج نامیمون و نامبارک


    برج زهر مار بسیار خشمگین، بسیار اندوهناک


    برچسب نوشته ای دارای مشخصات که آن را روی چیزی می چسبانند، اتیکت


    برچسب زدن تهمت زدن


    بر خر مراد سوار شدن موفق شدن، به آرزوی خود رسیدن


    برخورد بهم خوردن، تصادف


    برخورد کردن تصادف کردن، دیدارکردن


    برخورد کردن به تریج قبای کسی گران آمدن، بی دلیل ناراحت شدن، به کسی توهین شدن


    برخورد کردن به رگ غیرت کسی ناگوار آمدن حرفی یا کاری، گران آمدن، احساس اهانت کردن


    برخوردن به کسی ، به نطر کسی ناپسند آمدن، به کسی گران آمدن، احساس اهانت کردن، با کسی دیدار کردن


    بُرد قدرت پرتاب، پیروزی بر حریف


    برداشت کردن فهمیدن، گرفتن پول از حساب، درو کردن محصول کشاورزی


    برداشتن قبول کردن، اختیار کردن ( مانند : نمی خواهی خودم بر می دارم)، فرا گرفتن، پُر کردن ( مانند بو همه جا را برداشته بود)


    برداشتن کلاه کسی کسی را گول زدن، فریب دادن


    بردن از رو نگا. از رو بردن


    بردن سر کسی با سر و صدا کسی را گیج و خسته کردن


    بـرده خورده ملاحظه، پروا


    برزخ شدن ناراحت شدن


    بُر زدن مخلوط کردن ورق های بازی


    برش لیاقت، زرنگی، کاردانی


    برفک دانه های سفیدی که در دهان نوزادان پدید می آید، بخار یخ بسته، نقطه های سفید روی تصویر


    برق از چشم کسی پراندن سخت ترسانیدن


    برق از کسی پریدن سخت ترسیدن، جا خوردن


    برقی دستگاهی که با برق کار می کند، به سرعت، با شتاب


    برگ برنده ورقی که با آن بتوان بازی را برد، وسیله ی اثر بخش


    بر گرده ی کسی سوار شدن کسی را زیر فرمان خود آوردن


    برگ زدن حقه زدن، سر کسی کلاه گذاشتن، تقلب کردن


    برگشتن ورق دگرگون شدن اوضاع، تغییر کردن حال و احوال


    بر ملا شدن آشکار گشتن


    بر و بچه ها زن و بچه، جماعت دوستان


    بِر و بِر زُل، نگاه یکریز


    برو برگرد چون و چرا


    بر و برگرد نداشتن مسلم، قطعی، بی چون و چرا


    برو برو اوج خوش بیاری و کامکاری


    برو برو داشتن دارای مال و قدرت بودن، مورد توجه بودن، نگا. بر و بیا داشتن


    بر و بساط زندگی و لوازم آن، مقدمات کار


    بر و بیا رفت و آمد، نگا. دم و دستگاه


    بَر و بیابان دشت و صحرا


    بر و بیا داشتن رفت و آمد بسیار داشتن، دم و دستگاه داشتن


    بَر و رو قد و قامت، چهره


    بروز دادن فاش کردن، آشکار ساختن، لو دادن


    بر وفق مطابق، موافق


    بره کُشان فرصت خوش گذرانی، هنگام استفاده های مالی


    برهوت غیر مسکونی، خشک و بی انتها


    بریدن از نفس افتادن، درمانده شدن، از حرکت باز ماندن


    بریدن از کسی یا چیزی دست کشیدن از چیزی، ترک کردن، قطع رابـ ـطه و دوستی


    بریدن از هم قطع رابـ ـطه کردن


    بریدن پای کسی دوباره به جایی نرفتن، دوباره کسی را راه ندادن


    بریدن شیر لخته لخته شدن شیر


    بریده بریده منقطع، پاره پاره، گسسته


    بریز و بپاش دم و دستگاه، خرج بسیار


    بُز آوردن بد آوردن، بد شانسی آوردن


    بز بگیر کسی که همیشه به دنبال جنس ارزان یا معاملات پر سود است


    بز بیاری بد شانسی، بد بیاری


    بز خر کسی که به قصد ارزان خریدن چیزی توی سر جنس می زند


    بز دل ترسو


    بز رقصاندن هر دم بهانه ی تازه ای آوردن


    بزرگداشت احترام، تکریم


    بز رو راه باریک و پرپیچ و خم در کوه و جنگل


    بَزک آرایش، چسان فسان


    بُز ِ گَر بزی که بیماریِ گَری ( جَرَب، کچلی ) دارد


    بز گرفتن جنس ارزان و پر سود گیر آوردن


    بزمجه سوسمار، درحالت دشنام به کودکان می گویند


    بزن شجاع، دلاور، اهل دعوا و مرافعه


    بزن بزن زد و خورد شدید، کتک کاری


    بزن بهادر اهل دعوا و مرافعه، قلچماق، پر زور


    بزن قدش دعوت به دست دادن برای نشان دادن توافق و همدلی


    بزنگاه نقطه ی ضعف، سر وقت، موقع حساس، زمان مناسب


    بزن و برقص پایکوبی، ساز و آواز، رقـ*ـص و آواز


    بزن و برو کسی که در کار، دقت و دلسوزی ندارد


    بزن و بکوب ساز و آواز و رقـ*ـص، مجلس بزم


    بساز آدم سازگار، صبور


    بساز و بفروش ساختن خانه ی بدون استحکام به قصد فروش


    بساط جایی در کنار خیابان که دستفروشان کالاهای خود را عرضه می کنند


    بساط در آوردن الم شنگه راه انداختن، رسوایی به بار آوردن


    بست محلی در جاهای مقدس یا دیگر که شخص در آنجا از تعـ*رض در امان می ماند، تکه ی کوچکی از تریاک


    بست نشستن پناه بردن به بست برای در امان ماندن از تعـ*رض


    بستری خوابیده در بستر، بیمار


    بست زدن کشیدن یک بست تریاک


    بستن یخ ردن، منجمد شدن، منعقد شدن، سفت شدن، ریختن بیش از اندازه، هدف قرار دادن


    بستن کسی به دم خود همیشه کسی را همراه داشتن (با خود بردن)


    بستن به ریش کسی زنی را به مردی انداختن، با فریب کسی را به کاری واداشتن


    بستن به ناف کسی به کسی خوراندن، به کسی نسبت دادن


    بستن خود به کسی خود را به کسی منتسب کردن (نسبت دادن)


    بستن دست کسی از پشت در انجام کاری از کسی پیش بودن (بهتر بودن)


    بستن زخم بسته شدن سر زخم، التیام یافتن زخم، مرهم نهادن و پیچیدن زخم با وسایل زخم بندی


    بسلامت همراه با تندرستی، تندرست، در پاسخ به خداحافظی گفته می شود


    بسلامتی سلامتی دادن، هنگام نوشیدن نوشید*نی به یکدیگر می گویند


    بسم الله جمله ای که هنگام آغاز به کاری و یا به هنگام تعجب و حیرت می گویند، بفرمائید ! این گوی و این میدان


    بش باد حقش باشد، هنگامی که کسی به دشمنان دین لعنت بفرستد، شنوندگان این جمله را می گویند.


    بشقاب پرنده سفینه ی بشقاب مانند که از کهکشان آمده است . چیز پرنده ی ناشناس


    بشکن صدایی که در حال شادی و پایکوبی از بهم زدن انگشتان در می آورند.


    بشکن بشکن وقت شادی و شادمانی، جشن و سرور


    بشکن زدن برآوردن صدای انگشتان به هنگام شادی


    بشور و بپوش جامه ای که پس از شسته شدن نیازمند اتو شدن نیست


    بعد از نود و بوقی پس از مدتی دراز


    بغداد آباد شکم سیر


    بغداد خراب شکم گرسنه


    بغداد کسی را آباد کردن شکم گرسنه ی کسی را سیر کردن


    بغض کردن متاثر و غمگین شدن و به خود فرو رفتن


    بغض کسی ترکیدن از حالت گرفتگی و تاثر به گریه افتادن


    بغ کردن چهره درهم کشیدن، ترشرو شدن


    بغـ*ـل پر کن دختر یا زن چاق


    بغـ*ـل خوابی کردن نزدیکی کردن

    بغـ*ـل دست کنار دست، پهلوی دست
     

    ☾♔TALAYEH_A♔☽

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/05/18
    ارسالی ها
    35,488
    امتیاز واکنش
    104,218
    امتیاز
    1,376
    بغـ*ـل زدن زیر بازو گرفتن


    بغـ*ـل گرفتن در آغـ*ـوش گرفتن


    بغلی چیز کوچکی که در بغـ*ـل جا بگیرد، بطری کوچک


    بفرما زدن تعارف کردن


    بفهمی نفهمی مختصر، کم، نامحسوس، تااندازه ای


    بقچه بندی ران چاق


    بکسل کردن چیزی را به دنبال خود کشیدن و بردن


    بکُش تا سر حد مرگ، بیش از حد توانایی


    بکُش بکُش دعوا و مرافعه جمعی تا حد کشتن


    بکن نکن امر و نهی


    بکوب بکوب با شتاب، تند و تند


    بگو بخند خوش مشرب، بذله گو


    بگو مگو جر و بحث، مشاجره


    بگیر بگیر بازداشت افراد بسیار، توقیف گروهی


    بگیر و ببند توقیف و حبس، حکومت نظامی


    بُل چیز مفت، موقع مناسب، بهانه


    بلا آدم حیله گر، زرنگ، آسیب، زیان، آزار


    بلا به دور بلاها دور باد


    بلا به سر کسی آوردن کسی را به زحمت و دردسر انداختن، به کسی آسیب رساندن


    بلا تکلیف کاری که معلوم نیست چه باید بشود، کسی که نمی داند چه باید بکند


    بلا گردان چیزی یا کسی که جلوی آسیب و زیان را می گیرد


    بلا گردان کسی شدن به جان خریدن بلای کسی


    بلا گرفته گرفتار بلا، شیطان، شلوغ


    بلا نسبت دور از جانب شما


    بلایی به روز کسی آوردن به کسی آزار سخت رساندن


    بلبشو هرج و مرج، شلوغی


    بلبل زبانی کردن شیرین زبانی کردن، حاضر جوابی کردن، پرحرفی کردن


    بلد راهنما، کسی که راه را می شناسد


    بلغمی مزاج آدم خونسرد و اخمو


    بلغور کردن سر هم ردیف کردن، حرف های قلمبه زدن، شکسته و نامفهوم حرف زدن


    بلوف زدن لاف زدن، چاخان کردن، توپ خالی زدن


    بُل گرفتن چیز مفت به چنگ آوردن، از فرصتی استفاده کردن، بهانه ای بدست آوردن


    بلند بالا قد بلند


    بلند پروازی کردن جاه طلبی کردن، خودنمایی کردن


    بلند شدن زیر سر کسی با کسی سر و سری داشتن، تحـریـ*ک شدن


    بلند کردن دزدیدن، بیدارکردن از خواب، تور کردن


    بله بران قول و قرارهای پیش از ازدواج در میان خانواده های عروس و داماد


    بله بُری گفتگو برای تعیین شرایط عقد و میزان حقوق زن و شوهر


    بله قربان در حالت احترام در جواب مثبت می گویند، مجازا به معنی تملق است


    بله قربان گفتن تملق بیش از حد گفتن


    بله قربان گو چاپلوس، متملق


    بله گرفتن رضایت عروس را گرفتن


    بمیرم قربان بروم


    بنا قرار


    بنا بودن قرار بودن


    بنا را بر چیزی گذاشتن قرار را بر چیزی گذاشتن، چیزی را ماخذ گذاشتن


    بنا کردن شروع کردن


    بنا گذاشتن قرار گذاشتن


    بن بست کوچه ای که راه در رو نداشته باشد، مشکلی که راه حل نداشته باشد


    بنجل جنس بدرد نخور، آدم بیکاره و بی مصرف


    بند ریسمان، طناب، رشته


    بند آمدن متوقف شدن


    بند آوردن متوقف کردن


    بند انداختن برچیدن موی چهره ی زنان با نخ تابیده


    بند انگشت فاصله ی نوک انگشت تا نخستین خط آن


    بند بودن روی پای خود به خود متکی بودن


    بند بودن دست گرفتار بودن، مشغول به کاری بودن و به کار دیگری نرسیدن


    بند تنبانی سست و رکیک، مزخرف و بی ارزش


    بند دل پاره شدن بسیار ترسیدن، به وحشت افتادن


    بند را آب دادن فرصتی را از دست دادن، خود را لو دادن، رسوایی به بار آوردن


    بند زدن به یکدیگر وصل کردن، به هم چسباندن


    بند شدن در جایی قرار یافتن، ساکن شدن، آرام گرفتن


    بند کردن محکم کردن


    بند کردن به کسی به پر و پای کسی پیچیدن، پیله کردن به کسی


    بند کشی پر کردن درزهای آجرها و سنگ ها با سیمان و ساروج


    بند نشدن سنگ روی سنگ نا آرام بودن اوضاع، وجود نداشتن نظم و امنیت


    بند و بار قید های اجتماعی، آداب زندگی


    بند و بساط اسباب مختصر زندگی


    بند و بست ساخت و پاخت، توطئه


    بنده زاده پسر من


    بنده منزل خانه ی من


    بنگی معتاد به حشیش


    بو بردن حدس زدن، از روی شواهد فهمیدن


    بو دادن بوی بد دادن، مشکوک بودن


    بود و نبود آنچه می تواند وجود داشته باشد، مال و منال، همه ی دارایی


    بور شدن دماغ سوخته شدن، خجالت زده شدن


    بوسیدن و به تاقچه گذاشتن ترک گفتن، کنار گذاشتن


    بوق زدن اعلام موافقت کردن ( در زبان داش مشدی ها )


    بوق سحر نزدیک صبح، سحرگاهان


    بوق سگ بسیار دیر وقت ( در شب )


    بوق کسی را زدن از مقام افتادن، از دور خارج شدن


    بو گرفتن بد بو شدن، بوی چیز دیگری را گرفتن


    بوگندو آدم کثیف و بد بو


    بومی محلی، اهل همان سرزمین


    بوی الرحمان کسی بلند شدن نزدیک به مرگ شدن، مردن


    بوی حلوای کسی آمدن قطعی شدن مرگ کسی


    بوی شیر از دهان کسی آمدن نادان و بی تجربه بودن، رشد جسمی و عقلی نداشتن، کودک و خام بودن


    بوی قرمه سبزی دادن سر با زدن حرف های خطرناک موجب خطر جانی یا دردسر خود شدن


    بوی نا بوی ماندگی


    به آب چسیدن از بین رفتن، نابود شدن، نتیجه نگرفتن


    به آتش کسی سوختن به مکافات خطای دیگری مجازات دیدن


    به آخر خط رسیدن به پایان کار ( یا عمر ) رسیدن


    به اسم خود جا زدن از آن خود وانمودن


    به امان خدا رها کردن اصلا به فکر نبودن، فراموش کردن


    به باد فحش یا کتک گرفتن یک ریز فحش دادن یا کتک زدن


    به باد دادن نگا. باد دادن


    به بخت خود پشت پا زدن فرصت مناسبی را از دست دادن، از خوشبختی مسلمی چشم پوشیدن


    به بیراهه زدن از بیراهه رفتن، از جاده ی اصلی منحرف شدن


    به پای کسی زحمت کشیدن برای کسی زحمت کشیدن


    به پر و پای کسی پیچیدن پیله کردن به کسی، با کسی در افتادن


    به پول رساندن فروختن


    به پیر و پیغمبر قسم خوردن سوگند بسیار یاد کردن


    به پیسی افتادن دار و ندار خود را از دست دادن، فقیر و بیچاره شدن


    به پیش فرمان نظامی برای حرکت سپاهیان به جلو


    به تته پته افتادن به لکنت زبان افتادن


    به تخته زدن در مقام تعریف و چشم نخوردن کسی بکار می برند


    به تر تر افتادن اسهال گرفتن، دچار شکم روش شدن


    به تنگ آمدن به ستوه آمدن، خسته شدن


    به تنگ آوردن به ستوه آوردن، خسته کردن


    به توپ بستن باران گلوله ی توپ بر جایی ریختن


    به تور انداختن به چنگ آوردن، تصاحب کردن


    به تور کسی خوردن سر راه کسی ظاهر شدن، گیر کسی آمدن


    به تور زدن نگا. به تور انداختن


    به ته دیگ خوردن کفگیر بی چیز شدن، تمام شدن سرمایه


    به تیر غیب گرفتار شدن دچار حادثه ی ناگهانی شدن، ناگهانی فوت کردن

    به جا آوردن شناختن
     

    ☾♔TALAYEH_A♔☽

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/05/18
    ارسالی ها
    35,488
    امتیاز واکنش
    104,218
    امتیاز
    1,376
    به جان آمدن به ستوه آوردن، به تنگ آوردن


    به جلز و ولز افتادن به گریه و التماس افتادن


    به جان هم افتادن با یکدیکر درگیر شدن


    به جوش آوردن خون کسی کسی را به اوج عصبانیت رساندن


    به جهنم به درک، خوب شد که چنین شد، خوب است که چنین بد است


    به چاک زدن فرار کردن، جیم شدن


    به چپ چپ فرمان نظامی برای گردش به چپ


    به چشم اطاعت می شود


    به چشم آمدن قابل توجه بودن، ارزش داشتن


    به چوب بستن کسی کسی را با چوب تنبیه کردن، فلک کردن


    به حال آوردن به هوش آوردن، به کسی شور و حال دادن


    به حرف آوردن کسی کسی را به سخن گفتن واداشتن


    به حرف کشیدن نگا. به حرف آوردن کسی


    به حساب مثلا، یعنی


    به حساب آوردن کسی برای کسی اهمیت قائل شدن، دخالت دادن کسی


    به حساب کسی رسیدن از کسی انتقام گرفتن، کار کسی را ساختن


    به حق پیوستن مردن


    به حق چیزهای ندیده و نشنیده پس از شنیدن حرفی یا دیدن چیزی تعجب آور می گویند


    به حول و ولا افتادن دستپاچه و مضطرب شدن، به تلاش و تقلا افتادن


    به خاطر داشتن به یاد داشتن، از بر بودن


    به خاک سیاه نشاندن بدبخت و ذلیل کردن


    به خاک سیاه نشستن بدبخت و ذلیل شدن


    به خانه ی بخت رفتن شوهر کردن


    به خدا سپردن برای کسی آرزوی امنیت در پناه خدا کردن


    به خرج کسی نرفتن بر کسی تاثیر نکردن، بر کسی موثر واقع نشدن


    به خشت افتادن متولد شدن، به دنیا آمدن


    به خط کردن به صف کشیدن


    به خنس و پنس افتادن به وضع بد مالی دچار شدن


    به خود پیچیدن ناخوش شدن، عتاب کردن


    به خود گرفتن به خود پنداشتن، مربوط به خود دانستن


    به خورد چیزی دادن نفوذ دادن، وارد کردن


    به خورد کسی دادن به زور به کسی خوراندن، به کسی قالب کردن


    به خون کسی تشنه بودن کینه ی کسی را سخت در دل داشتن، با کسی سر جنگ داشتن


    به درد بخور مفید، چیز یا کسی که سودمند باشد


    به درد خوردن مفید بودن، به کاری آمدن


    به دردسر افتادن با مشکلی روبرو شدن، به مخمصه ای گرفتار شدن


    به دردسر انداختن کسی کسی را به وضع دشواری دچار کردن


    به درک نگا. به جهنم


    به درک واصل شدن به درک رفتن، برای با نفرت خبر مرگ کسی را دادن بکار می رود


    به دستبوس کسی رفتن به خدمت کسی رفتن، شرفیاب شدن


    به دست و پا افتادن به تلاش و تقلای زیاد افتادن


    به دست و پای کسی افتادن با التماس تقاضای ترحم کردن، نهایت خاکساری کردن


    به دق آوردن کسی تا سر حد بیماری روحی یا مرگ کسی را رنج دادن


    به دل آوردن در خاطر نگاه داشتن، از یاد نیردن


    به دل چسبیدن مطبوع و گوارا بودن


    به دل خود صابون مالیدن به خود وعده ی خوش دادن


    به دل گرفتن رنجیده خاطر شدن


    به دم و دود رسیدن سر و سامان یافتن


    به دندان کشیدن خون دل خوردن، کاری پر زحمت انجام دادن


    به دو دو افتادن گود رفتن چشم بر اثر ضعف یا بیماری


    به دهان کسی نگاه کردن مطیع به گفته ی کسی بودن، حرف کسی را بکار بستن


    به دهان ها افتادن فاش شدن، بر سر زبان ها افتادن


    به راست راست فرمان نظامی برای گردش به راست


    به راه انداختن راه انداختن، به کار انداختن


    به رخ کشیدن به چشم آوردن، یادآوری کردن


    به رگ غیرت کسی بر خوردن سخن یا عملی بر کسی ناگوار آمدن


    به روی کسی آوردن به چشم کسی آوردن، به کسی یادآوری کردن


    به روز سگ افتادن بدبخت و بیچاره شدن، به فلاکت افتادن


    به روز کسی افتادن وضعی مانند وضع کسی پیدا کردن


    به روی خود نیاوردن اهمیت ندادن، به سکوت برگزار کردن، خود را به آن راه زدن


    به روی کسی نیاوردن از طرح موضوعی خودداری کردن، به سکوت برگزار کردن


    به ریش کسی خندیدن کسی را مسخره کردن


    به زخم خود زدن دردی را درمان کردن، گوشه ای از گرفتاری خود را سامان دادن


    به زمین انداختن روی کسی در خواست کسی را رد کردن


    به ساز کسی رقصیدن بازیچه ی کسی شدن، از کسی فرمان بردن


    به سر دویدن نگا. با سر رفتن


    به سر کسی زدن ناگهان فکری به سر کسی آمدن، عقل خود را از دست دادن


    به سر کشیدن یکباره نوشیدن، بالا انداختن


    به سر و کول هم پریدن دعوا کردن، شلوغ بازی درآوردن


    به سیم آخر زدن بی قید شدن، از روی ناامیدی کاری را که نباید کرد انجام دادن


    به صرافت افتادن به فکر انجام کاری افتادن


    به عرب و عجمی بند نبودن هیچ پشت و پناهی نداشتن


    به عرصه رسیدن به سن پختگی رسیدن، بزرگ شدن


    به عمل آوردن به اجرا در آوردن، برای استفاده آماده کردن


    به غوره مویز شدن آموزش ندیده و بی تجربه ادعا داشتن


    به قدر پشت خاک انداز بسیار کوچک و محقر


    به قوزک پای کسی نرسیدن در برابر کسی بسیار حقیر و ناچیز یودن


    به کارخوردن بدرد خوردن، کارآمد بودن


    به کرسی نشاندن حرف سخن خود را تحمیل کردن، مقصود خود را ثابت کردن


    به کسی رفتن به کسی شباهت داشتن


    به کسی رو دست زدن به کسی حقه زدن، کسی را فریب دادن


    به کسی نگفتن که بالای چشمت ابروست به کسی که ساده ترین مطلب را نمی پذیرد یا تحمل نمی کند و زود رنج یا زود خشم است نمی توان چیزی گفت


    به کله ی کسی افتادن به سر کسی زدن، به وسوسه افتادن


    به کله ی کسی زدن دیوانه شدن


    به کوچه ی علی چپ زدن خود خود را به آن راه زدن، خود را به نادانی ( بی خبری )زدن


    به کوری چشم کسی بر خلاف میل کسی


    به کون کسی چسبیدن جدا نشدن از کسی، همیشه همراه کسی بودن


    به کیشی آمدن و به خیشی رفتن بی اعتبار و بی ثبات بودن


    به گرد کسی نرسیدن بسیار عقب بودن از کسی، فاصله ی بسیار با کسی داشتن


    به گردن گرفتن متعهد شدن، مسئولیتی را پذیرفتن


    به گند کشیدن جایی یا کاری را خراب کردن، به لجن کشیدن، بی اعتبار کردن


    به گوزی بند بودن سست و ناپایدار بودن


    به گوزگوز افتادن پیر شدن، از خستگی زیاد از پای در آمدن


    به گوش خر یاسین خواندن بی اعتنایی کردن به حرف و نصیحت، نگا. از این گوش گرفتن و از آن گوش در کردن


    به گُه خوردن افتادن با خفت از کرده ی خود پشیمان شدن


    به گُه کشیدن بی اعتبار کردن، با توهین خوار و خفیف نمودن


    به لج انداختن به لجاجت انداختن


    به لجن کشیدن مفتضح کردن، رسوا و بی آبرو کردن


    به لعنت خدا نیارزیدن دارای هیچ ارزشی نبودن، به هیچ نیارزیدن، مفت نیارزیدن


    به له له افتادن از شدت تشنگی مانند سگ زبان خود را از دهان خارج ساختن


    بَهمان فلان


    به محضِ به مجرد ِ ، همان وقت که


    بهم رسیدن به وصال هم رسیدن


    به مشروطه ی خود رسیدن به هدف خود دست یافتن


    به مفت نیارزیدن هیچ ارزشی نداشتن


    به نام نقی، به کام تقی سودی که از آن کسی است نصیب کس دیگری شود


    به نعل و به میخ زدن دو جانبه رفتار کردن، نه سیخ بسوزد نه کباب


    به نفس نفس افتادن نفس نفس زدن


    به هدر دادن تلف کردن، تباه کردن، از دست دادن


    به هدر رفتن تلف شدن، تباه شدن، از دست رفتن


    به هر تقدیر در هر صورت، خلاصه


    به هر حال در هر حال، در هر صورت


    به هر دری زدن جستجوی فراوان کردن، به هر جا و هرکس متوسل شدن


    به هزار زحمت با رنج بسیار، با سختی فراوان


    به هم بافتن سر هم کردن، از خود درآوردن


    به هم خوردن حال استفراغ کردن، بالا آوردن


    به هم زدن حال موجب بالا آوردن شدن


    به هم زدن قطع رابـ ـطه کردن


    به هم زدن دم و دستگاه سر و سامان دادن، درست کردن، تشکیل دادن


    به همین نزدیکی به همین زودی، بزودی


    به هوای کسی به آرزوی کسی، به سودای کسی


    به هـ*ـوس چیزی افتادن مایل به چیزی شدن، به یاد چیزی افتادن و آن را خواستن


    به یک پول سیاه نیارزیدن نگا. به لعنت خدا نیارزیدن


    به یک تیر دو نشان زدن با یک اقدام دو کار انجام دادن، با یک کار دو نتیجه گرفتن


    به یک چوب راندن همه را به یک چشم نگاه کردن


    بیا برو رفت و آمد بسیار، معاشرت فراوان


    بیا بیا نگا. برو برو


    بی اختیار بدون اراده و تصمیم


    بی اُرس و پرس بی مقدمه


    بی اشتها بی میل به غذا


    بی امان پیگیر، دائم، پیوسته


    بیا و ببین تماشایی، بسیار جالب، قابل توجه


    بیا و برو دم و دستگاه، قدرت و حشمت


    بی باعث و بانی بی کس و کار، بی سرپرست


    بی بته بی اصل و نصب، بی پدر و مادر


    بی بخار بی خاصیت، بی عرضه، ناتوان


    بی بخار بودن بی عرضه بودن، ناتوان بودن


    بی برو برگرد بدون تردید، بی چون و چرا


    بی بند و بار بی قید، بی اعتنا به آداب و رسوم


    بی بو و بی خاصیت کسی که سود و زیانی ندارد


    بی بی مادر بزرگ، زن سالخورده و محترم


    بی بی قدومه دختر بچه ای که ادای مادر بزرگ ها را در می آورد

    بی پا از تاب و توان افتاده، فرسوده
     

    ☾♔TALAYEH_A♔☽

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/05/18
    ارسالی ها
    35,488
    امتیاز واکنش
    104,218
    امتیاز
    1,376
    بی پایه دروغ، پوچ


    بی پرده رک و صریح، آشکار


    بی پیر آدم بد و تربیت نشده، چیز سخت، کار دشوار


    بی تخم و ترکه بی فرزند، بی نسل


    بی تفاوت بی اعتنا


    بی جا نامناسب، بی مورد


    بی چشم و رو ناسپاس، حق ناشناس، ناشکر


    بی چک و چانه بی گفت و شنود، بی کم و کاست


    بی چیز تهی دست، فقیر


    بی حال فاقد نیروی لازم، بی حوصله، خسته


    بی حوصله ناشکیبا، شتابزده


    بیخ کاملا نزدیک، تنگ چیزی


    بیخ پیداکردن کار گره افتادن در کار، دشوار شدن کار


    بیخ خِر بیخ گلو


    بیخ خِر کسی را چسبیدن کسی را مقصر شناختن


    بیخ ریش کسی بستن به زور دادن، تحمیل کردن


    بیخ ریش کسی ماندن روی دست کسی ماندن


    بیخ گیس ماندن نگا. بیخ ریش ماندن


    بیخود بی مصرف، بدرد نخور


    بی خودی بی دلیل، بی جهت


    بی خیال بودن اهمیت ندادن، نگران نبودن


    بی خیالش نگران نباش، اهمیت نده


    بیدار خوابی خواب سبک، بیدار شدن پیاپی


    بی داریه (دایره) رقصیدن آمادگی و شوق بسیار برای کاری داشتن


    بید خورده کهنه و فرسوده


    بی در رو بن بست


    بی در و پیکر ولنگ و واز، بی حساب و کتاب، بی نظم و قاعده


    بی دست و پا بی عرضه، پخمه


    بی دماغ افسرده، اوقات تلخ، دمق


    بیراهه راه میان بر ولی دشوار


    بیرق کسی نخوابیدن همواره کامروا بودن، پایدار بودن دولت و شکوه


    بی رگ بی غیرت، بی حس


    بیرون رفتن به توالت رفتن


    بیرون روش اسهال، شکم روش


    بیرون زدن ناگهان از جایی بیرون رفتن


    بیرونی مقابل درونی، جایی از خانه که مردان و خدمتگزاران مرد می نشینند


    بی ریخت زشت، بد ترکیب


    بی ریخت کردن کتک زدن ( در زبان داش مشدی ها )


    بی ریش ناجوانمرد، نامرد


    بی ریشه بدون اصالت، نا اهل، نا نجیب


    بی زحمت لطفا، خواهش می کنم


    بیسار فلان


    بی سایه سر شدن بی صاحب ماندن، بیوه شدن


    بی سر و پا پست، فرومایه


    بی سر و ته بی معنی، بی هوده، بی نظم


    بی سر و سامان مفلس، محتاج، آشفته، درهم ریخته، پریشان


    بی سکه بی اعتبار


    بی سکه کردن بی ارزش کردن، بی اعتبار کردن


    بی سواد آن که نمی تواند بخواند و بنویسد، نادان و بی معلومات


    بی سیرت بی آبرو


    بی سیم دستگاهی که بدون سیم کار می کند


    بیشتر از کوپن حرف زدن سخنان بالاتر از حد و مقام خود گفتن، پا را از گلیم خود فراتر نهادن


    بی شوخی جدا، بدون شوخی


    بی شیله پیله بدون حقه بازی، صاف و ساده


    بی صاحاب مانده صاحب مرده، وامانده


    بی صفت بی بهره از صفات خوب انسانی


    بی طرف کسی که در دسته بندی گروهی شرکت و دخالت ندارد


    بیعار کسی که شرم و ننگ نمی شناسد و از سرزنش شرمنده نمی شود


    بی عرضه بی لیاقت، بی مصرف


    بی غم بی خیال، لاقید، بی درد


    بی فکر لاابالی، بی قید


    بی فک و فامیل بی کس و کار


    بی قابلیت بی ارزش، اندک، مختصر


    بی قواره بد شکل


    بی کتاب بی پیر، کار دشوار، بی دین، کافر


    بی کلاه ماندن سر بی نصیب ماندن، چیزی بدست نیاوردن


    بی کله نترس، شجاع، بی خرد، تهی مغز


    بیگاری کار اجباری و بی مزد


    بی گدار به آب زدن نسنجیده به کاری اقدام کردن، بی احتیاطی کردن


    بیلاخ بالا بردن و نشان دادن انگشت شست به هنگام ناباوری به معنی : آنچه که می گویی خیالی بیش نیست، فقط این انگشت به تو می رسد. مترادف شیشکی


    بیلاخ نشان دادن حرف طرف را باور نکردن، شیشکی بستن


    بیل را پارو کردن در کاری ناشیگری محض کردن


    بی مخ بی عقل، شجاع


    بی معنی نکا. بیخود


    بی ملاحظه بی توجه، بی پروا


    بی مناسبت نابجا، نامربوط


    بی می خمـار بودن نخورده مـسـ*ـت بودن، برای انجام کاری آمادگی بسیار داشتن


    بی ناخن بی انصاف، کسی که به زیردست سودی نمی رساند


    بی نماز شدن گرفتار عادت ماهانه شدن، ( برای مسخره یا تحقیر به مردان نیز می گویند )


    بی نمک نچسب، لوس، ننر، بد ریخت، بدون ملاحت


    بی نور بی عرضه، بی مصرف، کسی که به دوستان کمکی نکند


    بینی و بین الله میان من و خدا، انصافا، الحق


    بی وقت نابهنگام، بی موقع


    بی همه چیز آدم بد جنس، نادرست، کسی که صفت خوبی ندارد


    بی همه کس بی پدر و مادر


    بی هوا ناگهان، غفلتا، نا غافل، یک مرتبه


     

    ☾♔TALAYEH_A♔☽

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/05/18
    ارسالی ها
    35,488
    امتیاز واکنش
    104,218
    امتیاز
    1,376
    نگا. = نگاه کنید به

    آ

    آب: عزت و رونق، طراوت و تازگی، روح، نوشید*نی خالص
    آبِ آب: آبکی، بی‌مایه، بیرنگ
    آب آتش زده: اشک
    آب آتش مزاج: می سرخ
    آب از آب تکان نخوردن: رخ ندادن جنجال و هیاهو، آرام ماندن اوضاع
    آب از آتش برآوردن: کار محال کردن
    آب (ها) از آسیاب افتادن: فرو نشستن هیاهو، از یاد رفتن ماجرا
    آب از لب و لوچه‌ی کسی سرازیر شدن: تمایل شدید داشتن، به طمع افتادن
    آب از دریا بخشیدن: از کیسه‌ی خلیفه بخشیدن
    آب از سر گذشتن: کار از چاره و تدبیر گذشتن
    آب از گلو پایین نرفتن: غصه و ناراحتی شدید داشتن
    آب اندام: زیبا تن و خوش‌رو
    آب باریکه: درآمد اندک اما مرتب
    آب بردار: دوپهلو، کنایه‌آمیز
    آب برداشتن: هدف دیگری در پس کاری وجود داشتن
    آب بستن در چیزی: آبکی و رقیق کردن
    آب بندی کردن: آرام آرام به کار انداختن دستگاه نو
    آب به آب شدن: تغییر آب و هوا دادن، بهبود یافتن به سبب سفر
    آب به آسیاب کسی ریختن: با زحمت خود سود دیگری را فراهم کردن
    آب پاکی روی دست کسی ریختن: کسی را کاملن ناامید کردن
    آب‌تنی: شناکردن (بیشتر به قصد تفریح و بازی)
    آب به چشم آمدن: طمع کردن
    آب به ‌زیر کسی آمدن: سراسیمه شدن
    آبِ بسته: شیشه، بلور، یخ، برف
    آب تاختن: پیشاب کردن
    آبِ جو(ب): مال دنیا، هرچیز فراوان و بی‌ارزش
    آبجی خاک‌انداز: زن فضول و خبرچین
    آب چشم گرفتن: ترسانیدن، به گریه انداختن
    آب حیات: عشق و محبت، دهان معشوق
    آبِ خشک: نگا. آب بسته
    آب خنک خوردن: به زندان افتادن
    آب دادن بند: خود را لو دادن، فرصت را از دست دادن
    آبدار: سخت، شدید، سنگین
    آب در جگر داشتن: توانایی مالی داشتن
    آب در چشم نداشتن: شرم و حیا نداشتن
    آب در هاون کوفتن: کار بی‌هوده کردن
    آبدست: ماهر، استاد
    آبِ دندان: حریف ساده
    آب دندان خوردن: حسرت خوردن
    آبدوغ خیاری: بی ارزش، بی اعتبار
    آبدیده: جلا یافته، آزموده و مجرب
    آب را گل آلود کردن: برای سود خود کارها را به هم زدن
    آب رفتن: بی‌اعتبار شدن، کوچک شدن
    آب رفتن زیر پوست کسی: پس از لاغری کمی فربه شدن
    آب‌زیرکاه: حیله گر، فتنه انگیز، دو رو
    آبستن فرزندکش: دنیا، روزگار
    آبِ سیاه: نیمه کوری
    آب سیر: جانور خوش‌رفتار
    آبشان از یک جوی نرفتن: همداستان شدنشان ممکن نبودن، با هم نساختن
    آب شدن: شرمنده شدن، رفتن آبرو، به فروش رفتن کالا
    آب شدن قند توی دل: لـ*ـذت بسیار بردن
    آب شدن و به زمین فرو رفتن: نگا. دود شدن و به آسمان رفتن
    آب شیراز: نوشید*نی
    آبغوره گرفتن: (به ریشخند:) گریستن
    آبِ کبود: آسمان
    آب کردن: جنس نامرغوب را فروختن
    آبکش کردن: سوراخ سوراخ کردن
    آب‌کور: کسی که سودش به دیگران نمی رسد
    آبکی: بی‌ارزش، از روی بی‌علاقگی
    آبگوشتی: بی‌ارزش، پیش پا افتاده
    آب لمبو: چلانده‌شده، فشرده
    آب مروارید: تار شدن عدسی چشم
    آب مریم: شیره‌ی انگور، عصمت و طهارت
    آب نخوردن: درنگ نکردن
    آب نخوردن چشم: امید نداشتن
    آب نکشیده: زشت، بد، نامفهوم
    آب نمک زدن: با شیرین زبانی گفتن
    آب و تاب: تکلف، لفت و لعاب، تفصیل
    آب و خاک: میهن، دیار
    آب و رنگ: طراوت و شادابی
    آب و گاوشان یکی بودن: شریک و همدست بودن
    آب و گِل: بر و رو، سرشت آدمی
    آبی از کسی گرم نشدن: بهره‌ای از کسی نبردن
    آپارتی: زن بی‌حیا و بدزبان، سلیطه، پاچه‌ورمالیده
    آتش از چشم کسی گرفتن: ترسانیدن
    آتشِ بسته: طلا
    آتش به جان ( گور) گرفته: ذلیل‌شده، ورپریده
    آتش به گور کسی باریدن: پس از مرگ دچار عذاب شدن
    آتش به مال خود زدن: کالایی را بسیار ارزان فروختن
    آتش بی‌باد: ظلم، می
    آتش‌بیار معرکه: فتنه‌انگیز میان دو دشمن
    آتش بی‌دود: آفتاب، غضب
    آتش‌پا: فرز و چالاک، بی قرار
    آتش‌پاره: شوخ و شنگ، فرز و چالاک، کرم شبتاب
    آتشِ تر: نوشید*نی، لب معشوق
    آتشخوار: ظالم، حرام‌خوار
    آتش زیر پا داشتن: بی‌قرار بودن
    آتش سوزاندن: شیطنت و شرارت کردن
    آتش کردن (گشودن): شلیک کردن
    آتشی: تندخو، زودخشم
    آتشی شدن: از کوره در رفتن
    آتو: بهانه، دستاویز، نقطه‌ضعف
    آت و آشغال: وسایل کهنه و بی‌مصرف
    آجرپاره: جواب کسی که به‌جای بله می‌گوید آره
    آجر شدن نان: از بین رفتن درآمد
    آجیل دادن: رشوه دادن، حق و حساب دادن
    آجیل مشکل‌گشا: آجیلی که برای گشایش کار می‌خرند و بین مردم متدین پخش می‌کنند
    آخر‌دست (سر): بالاخره، سرانجام
    آخر و عاقبت: نتیجه‌ی خوب
    آخرین تیر ترکش: آخرین تدبیر
    آخش درآمدن: از درد نالیدن
    آخرین تحویل: قیامت
    آخِی: صوتی برای تاثر یا شادی
    آدم: نوکر، امردی که بچه‌بازان نزد خود نگاه می‌دارند و مخارجش را می‌پردازند
    آدم استخوان‌دار: کسی که اراده و پشتکار دارد
    آدم بگو بخند: شیرین‌زبان و بذله‌گو
    آدم بی‌خود: بی‌شخصیت و بی‌معنی
    آدم بی‌سر و پا: متضاد آدم درست‌وحسابی
    آدم بی‌معنی: نگا. آدم بی‌خود
    آدم ثانی: حضرت نوح
    آدم چوبی: بی‌عرضه و دست‌وپاچلفتی
    آدم دو قازی: شخص بی‌سروپای بی‌ارزش
    آدم دیرجوش: کسی که به سختی با دیگران انس می‌گیرد
    آدم سر به راه: شخص خوب و نجیب، کسی که مزاحم دیگران نیست
    آدم شش‌درچهار: شخص کوچک اندام و ریزنقش
    آدم عوضی: کسی که ظاهرش با باطنش یکی نیست، بدطینت
    آدم‌قحطی: کمیابی آدم های کارآمد
    آدم کردن کسی: کسی را تربیت کردن، سواد آموختن
    آدم مقوایی: بی‌اراده، کسی که هیچ‌کاری نمی‌کند
    آدم نچسب: کسی که جاذبه‌ای ندارد و علاقه دیگران را جلب نمی‌کند
    آرتیست‌بازی: انجام کارهای غیرعادی
    آرد خود را بیختن و الک را آویختن: کسی که وظایف زندگی‌اش را انجام داده و دیگر توقعی از او نیست
    آروغ بی‌جا زدن: نابه‌جا سخن‌گفتن، نسنجیده کاری کردن
    آرواره‌ی کسی لق بودن: سرنگهدار نبودن، پرچانه بودن
    آزار داشتن: انجام کاری به قصد اذیت دیگری، کرم داشتن
    آزگار: زمان دراز
    آستین از چشم برداشتن: آشکارا گریستن
    آستین از دهان برداشتن: خندیدن
    آستین افشاندن: رقصیدن، انکارنمودن، انعام دادن
    آستین بالا زدن: آماده شدن، به کاری برخاستن، پا پیش گذاشتن
    آستین بر چشم گذاشتن: پنهان گریستن
    آستین تر داشتن: بسیار گریه کردن
    آستین‌سرخود: هر چیزی که وسیله‌ی کاربردش همراهش است
    آسمان با زمین دوختن: داشتن کمال مهارت در تیراندازی
    آسمان به ابرو پوشیدن: پنهان ساختن امر آشکار
    آسمان به زمین آمدن: رویدادی مهم و عجیب پیش آمدن
    آسمان تا زمین: تفاوت بسیار
    آسمان‌جل: ندار، بی‌چیز، کسی که رواندازش آسمان است
     

    ☾♔TALAYEH_A♔☽

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/05/18
    ارسالی ها
    35,488
    امتیاز واکنش
    104,218
    امتیاز
    1,376
    آسمان را به زمین آوردن (دوختن): کار شگفت‌انگیز کردن
    آسمان را سِیر کردن: سخت خوشنود بودن، لـ*ـذت بسیار بردن
    آسمان سوراخ شدن: رویداد بزرگ پیش آمدن
    آسمان (و) ریسمان: حرف‌های بی‌ربط و صد تا یک قاز
    آسمان (و) ریسمان به هم بافتن: حرف‌های بی‌ سروته و بی‌ربط زدن
    آسمان غرمبه: صدای رعد، تندر
    آسمان گرفتن: فراگرفته شدن آسمان با ابر یا مه
    آس و پاس: در نهایت تهیدستی ، بینوا، مفلس
    آسیاب‌گردان: کسی که به‌خوبی از عهده‌ی کارها بر می‌آید
    آش آلو شدن: خجالت‌زده شدن، سکه‌ی یک‌پول شدن، کنفت شدن
    آش آلو کردن: خجالت‌زده کردن، کنفت کردن، سکه‌ی یک پول کردن
    آش پختن برای کسی: کسی را برای آزار کسی برانگیختن، برای کسی توطئه‌ای ترتیب دادن
    آش پشت پا: آشی که در روز سوم پس از رفتن مسافر بپزند و به فقرا بدهند
    آش دهن‌سوز: هر چیز مطلوب و پسندیده
    آش دهن سوزی نبودن: زیاد جالب نبودن، اهمیت زیادی نداشتن
    آش شله‌قلمکار: بی‌نظم و قاعده
    آشغالی: سپور
    آش کشک خاله: کار ناگزیر، تکلیفی که بر عهده‌ی کسی باشد
    آشنا روشنا: دوست آشنا
    آشنایی به روشنایی انداختن: پس از مدت‌ها تصادفی آشنایی را دیدن
    آشنایی دادن: خود را معرفی کردن
    آش نذری: آشی که به نیت برآورده شدن دعایی بپزند
    آشوب شدن دل: دچار تهوع شدن
    آش و لاش: به‌کلی متلاشی‌شده، له‌ولورده
    آش هفت جوش: قضیه‌ی پیچیده
    آش همان آش و کاسه همان کاسه: چیزی تغییر نکرده
    آشی بودن زندگی: نامساعد بودن حال و احوال
    آشیخ روباه: آب‌زیرکاه، مکار
    آشی شدن: سوراخ‌سوراخ‌شدن بدن از ترکش‌های فراوان
    آغا‌پنبه: زن بسیار سفیدرو، عروسک پنبه‌ای
    آغبانو: لقبی برای زنان محتشم و بزرگ
    آغ و داغ: سخت مشتاق و شیفته
    آفت: زن عشـ*ـوه‌گر و فتنه‌انگیز
    آفتاب از کدام طرف در آمده؟: چه عجب از این طرف‌ها؟!
    آفتاب از مغرب درآمدن: روز قیامت، رویدادی شگرف پیش آمدن
    آفتاب برِ دیوار آمدن: به پایان آمدن عمر
    آفتاب به آفتاب: هر روز
    آفتاب به ملاج کسی خوردن: دیوانه شدن، خل شدن
    آفتابِ پس دیوار: شامگاه
    آفتاب چریدن: بی‌کار بودن، چیزی برای خوردن نداشتن
    آفتاب خوردن: سختی کشیدن
    آفتاب را به‌گز پیمودن: کوشش بی‌هوده کردن
    آفتاب‌رو: جایی که آفتاب بر آن بتابد
    آفتاب روی پشت بام جمع کردن: کاملا تنگدست بودن
    آفتاب‌زردی: غروب آفتاب
    آفتاب کردن: برای خشک کردن جلو آفتاب گذاشتن
    آفتاب کسی به زردی رسیدن: به پایان رسیدن دوران زندگی و یا قدرت و نفوذ کسی
    آفتاب گرفتن: زیر آفتاب خوابیدن
    آفتاب گز کردن: ولگردی کردن
    آفتابگیر: جایی که آفتاب بر آن بتابد، سایبان، چتر آفتابی
    آفتاب لب بام: پیری نزدیک به مرگ
    آفتاب‌نشین: بیکاره و تنبل
    آفتاب‌نشین کردن کسی: کسی را از هستی ساقط کردن، خانه‌خراب کردن
    آفتابه‌آب‌کن: پست ترین نوکر
    آفتابه برداشتن: دست به آب رساندن، پابرهنه وسط حرف کسی دویدن
    آفتابه خرج لحیم: بیشتر بودن هزینه‌ی تعمیر چیزی از بهای نو آن
    آفتابه خرج لولهنگ کردن: چیز با ارزشی را در بهای چیز بی‌ارزش دادن
    آفتابه‌دزد: دزدی که به ربودن چیزهای بی‌ارزش بسنده می‌کند
    آفتابه گرفتن: آفتابه برداشتن
    آفتابی شدن: پیدا و آشکار شدن، بیرون زدن آب قنات
    آفتابی کردن: پدیدار کردن
    آقا بالاسر: امر و نهی کننده و مراقب
    آقا به کون کسی بستن: کسی را که شایسته‌ی احترام نیست آقا خطاب کردن
    آقا چسونه: آدم حقیر و بی ارزش
    آقا دایی: نشیمنگاه، کون
    آقادایی را جنباندن: حرکتی به خود دادن
    آقام که شما باشید: خدمت شما عرض کنم
    آقایی فرمودن: لطف کردن، محبت کردن
    آقبانو: نوعی پارچه‌ی نخی نازک
    آک‌بند: نو واستفاده‌نشده، هنوز از جعبه بیرون‌آورده‌نشده، دست اول
    آکَل: آقای کربلایی
    آکِله: جذام، زن سلیطه
    آکله فرنگی: سیفلیس
    آگوز: لقب ریشخندآمیز برای مرد ریزنقش و متکبر
    آل: موجودات افسانه‌ای مانند جن و غول
    آلاپلنگی: مثل پوست پلنگ، گل باقالی
    آلاخون (و) والاخون: دربه‌در، سرگردان، آواره
    آل آروادی: زن سخت بی‌حیا و بد‌رفتار
    آلاف و الوف: مال و ثروت، جاه و مقام
    آلا گارسون: اصلاح موی سر زن به سبک موی پسران
    آلامد: باب روز، به‌رسم معمول
    آلبالو گیلاس چیدن: نگاه کردن و ندیدن
    آلت دست کسی شدن: مورد سوء استفاده قرار گرفتن
    آلت فعل: وسیله‌ی انجام کار
    آلکلی: معتاد به الـ*کـل
    آلنگ دولنگ: چیزهای بی‌هوده‌ای که به‌عنوان زینت به چیزی می‌آویزند
    آلونک‌نشین: ساکنان حواشی شهرها که در اتاقک‌های آلونک‌وار زندگی می‌کنند
    آماده‌باش: حالت آماده بودن برای رویارویی با خطر
    آمپر کسی بالا رفتن: از کوره در رفتن
    آمد: فرخندگی، خوش‌قدمی
    آمد داشتن: فرخنده و میمون بودن
    آمدکار: شگون، فال نیک، خجستگی
    آمد کردن: رخ‌دادن واقعه‌ای خجسته
    آمدن: آغاز به کاری کردن
    آمدن (چیزی) به کسی: تناسب داشتن (چیزی) به کسی
    آمد نیامد: فرخنده بودن و نبودن
    آمد نیامد داشتن: روی دادن واقعه‌ای که احتمال فرخنده و نحس‌بودن هر دو در آن هست
    آمدیم (و) . . . : فرض کنیم که
    آمده: شوخی و لطیفه
    آمیزقلمدون: میرزا‌بنویس، کاتب
    آنجا رفتن که عرب نی انداخت: به جایی دور و بی‌بازگشت رفتن
    آن چنانی: چنانکه خود می‌دانی، بسیار گران‌بها، بسیار عجیب
    آن روی کسی بالا آمدن: خشمگین شدن
    آن سرش ناپیدا بودن: برای نشان دادن حد کمال و مبالغه به‌کار می‌رود
    آن سفر: آن بار، آن دفعه
    آنکادر کردن: اصطلاحی در ارتش برای جمع‌کردن رختخواب
    آن‌کاره: اهل آن کار (کار بد)
    آن‌ها را خانم زاییده، ماها را کلفت؟ : چرا آن‌ها را بر ما ترجیح می‌دهند؟ چرا به ما اجحاف می‌کنند؟
    آوار شدن سر کسی: بی‌خبر نزد کسی در آمدن
    آواز خر در چمن: آواز ناخوش و گوش‌خراش
    آواز دادن: خواستن
    آواز دهل: چیزی که تنها سخن‌گفتن درباره‌ی آن جالب است، نه خودش = چیزی که از آن سخن زیاد می‌گویند اما واقعیت آنچنانی ندارد
    آواز شدن: شهره شدن
    آواز کوچه‌باغی: آوازی که جاهل‌ها می‌ خوانند و یکی از گوشه‌های دستگاه شور است
    آوردن: باعث شدن، ایجاد کردن
    آویزان کسی شدن: طفیلی کسی شدن
    آه از نهاد کسی برآمدن: نهایت تاسف به کسی دست دادن
    آه در بساط نداشتن: سخت بی‌چیز بودن، بیچاره و بینوا بودن
    آه نداشتن که با ناله سودا کردن: نگا. آه در بساط نداشتن
    آهن کهنه به حلوا دادن: معامله‌ی پرسود کردن
    آهنگ ریپ‌دار: آهنگی که یک ضرب آن کم باشد
    آهو چشم: معشوق، شاهد
    آهوی خاور: آفتاب
    آهوی شیرافکن: چشم محبوب
    آهوی مانده گرفتن: بی‌انصافی کردن، عاجزکشی کردن
    آی زکی: در مقام ریشخند و تحقیر گفته می‌شود
    آی زرشک: نگا. آی زکی
    آیَم سایَم: گاه‌کاهی
    آیینه‌ی اسکندری: آفتاب
    آینه‌ی بخت: آینه‌ای که داماد همراه شمعدان برای عروس می‌فرستد
    آینه‌ی دست: تیغ و خنجر
    آینه‌ی دق: آینه‌ای که شخص خود را در آن عجیب و غریب می‌بیند – شخص عبوس و بدقدم
    آینه‌ی زانو: برآمدگی زانو
    آینه‌ی کسی بودن: یکسره از کسی تقلید کردن
    آینه‌ی هفت‌جوش: خورشید
    آیه آمدن: سوگند یاد کردن، به قرآن سوگند خوردن
    آیه‌ی یاس: آن که بدبینی را به کمال می‌رساند
    آیۀ یاس خواندن: هرچیزی را پیش از بررسی محکوم به شکست کردن
     

    ☾♔TALAYEH_A♔☽

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/05/18
    ارسالی ها
    35,488
    امتیاز واکنش
    104,218
    امتیاز
    1,376
    الف

    ابتدا به ساکن: ناگهانی، بی‌مقدمه
    ابرو آمدن: عشـ*ـوه ریختن، غمزه کردن
    ابرو انداختن: ابرو آمدن
    ابرو پاچه‌بزی: دارای ابروی پهن و پرمو، ابرو قجری
    ابرو تابیدن: گره بر ابرو افکندن
    ابرو تنگ کردن: ناز و غمزه نمودن، افاده و بی‌اعتنایی کردن
    ابرو زدن: رضا دادن، اشاره کردن
    ابرو فراخی: خوشدلی، گشاده‌رویی
    ابرو کج کردن: خشم گرفتن
    ابرو نازک کردن: ابرو تنگ کردن
    ابریشم: زن نوازنده، مطرب
    ابزارفروشی: فروشگاه وسایل خاص و ابزار یدکی
    ابنه‌ای: کسی که با شوخی‌های زشت و حرکات جلف وسیله‌ی آزار خود را فراهم می‌آورد
    ابوطیاره: اتوموبیل کهنه و فرسوده
    ابوقراضه: ابوطیاره
    اتر خان رشتی: آدم پرافاده
    اَتَر زدن: فال بد زدن
    اتصالی کردن: در یک مدار یا سیم‌های برق جریان ناخواسته روی دادن
    اُتُل: شکم، اتوموبیل
    اتوکشیده: با سر و وضعی شسته‌ورفته و مرتب
    اتیکت: برچسب، آداب و رسوم، قاعده
    اجابت کردن معده: قضای حاجت
    اجاق: دودمان
    اجاق کسی کور بودن: نازا بودن، بی فرزند بودن
    اجاق‌کور: نازا، بی فرزند
    اجباری: خدمت سربازی
    اجباری بردن: کسی را به خدمت سربازی بردن
    اَجق وَجق: چیزی با رنگ‌های تند و زننده، دارای ترکیب ناهماهنگ
    اجل‌برگشته: کسی که مرگ به‌سراغش آمده
    اجل معلق: مرگ ناگهانی
    احتیاطی: نجـ*ـس، ناپاک
    احدالناس: کسی، فردی
    اِحلیل خوردن: فریب خوردن
    احوال گرفتن: جویای حال شدن
    اَخ (به زبان کودکان): بد، بدطعم
    اخت بودن: سازگار و هماهنگ بودن، مانوس بودن
    اختر در پیراهن کردن: بی قرار کردن
    اختر شمردن: شب‌بیداری
    اختر- گذری: دیدار کوتاه، سرپایی
    اخت شدن با کسی: مانوس شدن با کسی
    اختلاط کردن: بی‌هدف از این در و آن در گفت‌وگو کردن
    اخلاق سگی: تندخویی بیش از اندازه، ناسازگاری با همه
    اخم و تخم: ترش‌رویی، کج‌خلقی
    اخ و پیف کردن: اظهار ناراحتی کردن از بوی بد، منظره‌ی بد یا غذای بد
    اخ و تف کردن: آب دهان بیرون افکندن
    ادا اصول: ادا اطوار
    ادا اطوار: پیچ و تاب و حرکات غیرطبیعی بدن برای جلب توجه
    ادا در آوردن: مسخرگی کردن، تظاهر کردن، تقلید کردن
    اداره بازی: پرداختن بیش از حد به تشریفات زاید اداری
    ادب‌خانه: مستراح، طهارت‌خانه
    ادب شدن: فهمیدن، با تنبیه عاقل شدن، تجربه آموختن، آدم شدن
    ادب کردن: با تنبیه آموختن، آدم کردن
    ادرار بزرگ: مدفوع
    ادرار کوچک: شاش
    اِرا: هنگامی که کسی نمی‌تواند و یا نمی‌خواهد به چرایی پاسخ دهد آن را به طنز می‌گوید
    اربـاب حجت: اهل منطق
    اُرد: درخواست، سفارش، دستور
    اردک از کون کسی پراندن: ریشخند نمودن، سبب حیرت شدن
    اردک‌پرانی: از عهده‌ی جنگ با کسی برنیامدن
    اردک رفتن، غاز آمدن: دست از پا درازتر برگشتن
    اُرد کسی را خواندن: به حرف کسی گوش کردن، اهمیت دادن
    اردنگ: تیپا، لگدی با نوک پا
    ارزانی: بخشیدن، دادن
    ارزیاب: کسی که بها و ارزش پولی چیزی را تعیین می‌کند
    اُرس و پرس: پرسش و پاسخ
    اُرُسی: کفش
    ارنعوت: آدم ستبر و پرزور و بی‌انصاف
    ارواح بابات: به هنگام سرزنش برای ناکام شدن در کاری گفته می‌شود
    ارواح شکمت: ارواح بابات
    اروای ننه‌ات: ارواح بابات
    اره دادن و تیشه گرفتن: جنگ و دعوا داشتن
    اُریب: کجکی، یک بر، یک ور
    از آب درآمدن: نتیجه دادن، تربیت شدن، روشن شدن حقیقت
    از آب درآوردن: عمل آوردن، انجام دادن
    از آب روغن گرفتن: از هر اتفاقی بهره برداشتن
    از آب کره گرفتن: از آب روغن گرفتن
    از آب گل آلود ماهی گرفتن: از اوضاع درهم و آشفته بهره گرفتن
    از آب و گل در آمدن: مراحل اولیه‌ی شکل‌پذیری را پشت سر گذاشتن، بزرگ شدن کودک
    از آن نمد کلاهی به کسی رسیدن: بهره بردن از چیزی، نصیب بردن
    از اوناش نبودن ( فقط به‌صورت منفی): از جمله‌ی کسانی نبودن که مخاطب گوینده‌ی جمله را از آنان پنداشته است
    از این حرف‌ها: مطالبی از آن‌گونه که پیش از این گفته شد
    از این حَسن تا آن حَسن صد گز رسن: در باره‌ی دو چیز گویند که ظاهری یکسان و بهایی بسیار متفاوت دارند
    از این دنده به آن دنده غلتیدن: از درد یا فکر و خیال نخوابیدن
    از این رو به آن رو شدن: یکسره دگرگون شدن، به‌کلی تغییر کردن
    از این شاخ به آن شاخ پریدن: دائمن از موضوع منحرف شدن و به مطالب فرعی پرداختن
    از این گوش گرفتن و از آن گوش در کردن: ظاهرن به حرفی گوش دادن ولی به آن عمل نکردن
    از باران به ناودان پناه آوردن: از چاله در آمدن و به چاه افتادن، از ترس مار به دهان اژدها افتادن از بالای پشت بام دیدن: کسی را زیر دست خود انگاشتن، به کسی با دیده‌ی حقارت نگریستن
    از بام خواندن و از در راندن: خواستن و به بی‌میلی تظاهر کردن
    از بای بسم الله تا تای تَمَت: از اول تا آخر، از سیر تا پیاز
    از بر گفتن یا نوشتن: متنی به اتکاء حافظه
    از بر بودن: مطلبی را در حافظه داشتن
    از بز حرام‌زاده‌تر: سخت‌گریز و حیله‌گر
    اُزبَک: بی‌ریخت، ژولیده، ازخودراضی
    از بن دندان: از ته دل، با میل و رغبت
    از بن گوش: کمال بندگی و خدمتکاری
    از بن ناخن: ذخیره، بندگی، اطاعت
    از بیخ: یکسره، به‌کلی، کاملن
    از بیخ گوش کسی گذشتن: در برابر خطری قرار گرفتن و آسیب ندیدن
    از بیخ عرب بودن: یکسره منکر شدن، به‌کلی زیر چیزی زدن
    از بی‌کاری مگس پراندن: بی‌کار و بدون سرگرمی ماندن
    از بی‌کفنی زنده بودن: بی‌نهایت فقیر و نیازمند بودن
    از پا درآمدن: افتادن، سخت خسته و درمانده شدن
    از پا در آوردن: سخت فرسوده و از کار افتاده کردن
    از پارو بالا رفتن پول: ثروت بسیار داشتن
    از پاشنه در آوردن: به هر گوشه و کنار سر کشیدن
    از پاشنه در کردن: پیاده راه درازی را طی کردن
    از پا ننشستن: سماجت ورزیدن، از کوشش دست نکشیدن
    از پس چیزی (کسی) بر آمدن: توان انجام کاری را داشتن، توان هماوردی با کسی را داشتن
    از پشت خنجر زدن: به نامردی به کسی آسیب رساندن یا او را از پای در آوردن
    از پشت کوه آمدن: بی‌خبر از آداب و رسوم بودن، دهاتی بودن
    از پشه گوشت کبابی خواستن: خواهش یا انتظاری نابه‌جا و نشدنی داشتن
    از پیش بردن: با موفقیت انجام دادن
    از ترس مار توی دهان اژدها رفتن: از باران به ناودان پناه آوردن
    از تعجب شاخ در آوردن: بسیار شگفت زده شدن
    از تک و تا نینداختن خود: از رو نرفتن، جا نزدن، خود را نباختن
    از تو به‌خیر و از ما به‌سلامت: ما را از این پس با یکدیگر کاری نیست
    از تو چه پنهان: راستش را بخواهی
    از ته دل: از سر صدق و صفا
    از ته ریش گذشتن: فریب دادن
    از جا پریدن: یکه خوردن، عصبی شدن
    از جا در رفتن: کنترل خود را ناگهان از دست دادن، ناگهان خشمگین شدن
    از جایی آب خوردن: ناشی از چیزی بودن
    از جگر گذشتن: نامردی کردن
    از جلوی کسی در آمدن: در برابر کسی مقاومت کردن
    از جنب و جوش افتادن: آرام گرفتن، شور و هیجان خود را از دست دادن
    از جیب خوردن: در آمد نداشتن، از بس‌انداز خرج کردن
    از جیب رفتن: سود یا لذتی را از کف دادن
    از چاله در آمدن و به چاه افتادن: از باران به ناودان پناه بردن
     
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.
    بالا