داستان بهترین عموی دنیا

آنیساااااااااا

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2017/07/30
ارسالی ها
3,720
امتیاز واکنش
65,400
امتیاز
1,075
سن
26

بهترین عموی دنیا


Please, ورود or عضویت to view URLs content!



عمو سعید من یک ورزشکار قوی است. من او را خیلی دوست دارم.
یک روز به او گفتم تو بهترین عموی دنیا هستی.


عمو سعید کمی فکر کرد و گفت : نه من بهترین عموی دنیا نیستم!
ولی بهترین عموی دنیا را می شناسم.
گفتم خوب او کیست؟


Please, ورود or عضویت to view URLs content!











عمو سعید گفت بهترین عموی دنیا حضرت عباس علیه السلام است.
گفتم چرا او بهترین عموی دنیاست؟
عمو سعید گفت: خوب قضیه اش مفصل است.
گفتم مفصل باشد خواهش می کنم برایم تعریف کنید.


عمو سعید گفت: در کربلا، کاروان امام حسین به وسیله دشمنان محاصره شده بود.
دشمنان سنگدل ،نمی گذاشتند که امام و یارانش از آب رودخانه فرات استفاده کنند.
قحطی آب، خیلی زود همه اهل حرم را تشنه کرد. بیشتر از همه، بچه ها تشنه شده بودند.


اما بچه های امام حسین می دانستند که عموی شجاعشان می تواند از میان محاصره کنندگان عبور کند و برایشان آب بیاورد.
چون عموی آنها یک فرمانده بسیار قدرتمند و یک شمشیر زن ماهر بود.


وقتی تشنگی شدید شد، حضرت عباس به دستور امام حسین، همراه بیست نفر دیگر به سمت گوشه ای از رودخانه ی فرات حمله کرد.

Please, ورود or عضویت to view URLs content!












او با شجاعت و مهارت زیادی مشغول جنگیدن با سربازان یزید شد و
حواسشان را پرت کرد تا دوستانش بتوانند مشک ها را پر از آب
کنند.
مشک ها که پر شد همگی توانستند از دست سربازهای یزید فرار
کنند و آب را برای اهل حرم بیاورند.
بچه هایی که جلوی خیمه ها ایستاده بودند دیدند عمو در حالیکه مشک آب روی دوشش گرفته، به سمت آنها می آید. بچه ها از پیروزی عمو خوشحال شدند.




من از حرفهای عمو سعید خوشم آمد و ذوق کردم اما عمو سعید با ناراحتی گفت:
روز عاشورا اتفاق دیگری افتاد.
آن روز این عموی مهربان دیگر نتوانست بچه ها را خوشحال کند.


او با مشک آب به سمت رودخانه رفت اما بعضی از سربازان، پشت درختها پنهان شده بودند

Please, ورود or عضویت to view URLs content!











و از پشت سر و از پهلو ،به او حمله کردند و او را تیرباران کردند.


عمو عباس با وجود اینکه از دستهایش خون می ریخت، مشک آب را به دندانش گرفته بود و سعی می کرد هر طوری شده مشک آب را به خیمه ها برساند.



اما دشمنان، او را محاصره کردند و مشکش را پاره کردند و خودش را هم به شهادت رساندند.

عمو سعید، آخر قصه را در حالی برایم تعریف کرد که اشک می ریخت.
من هم آن روز برای بهترین عموی دنیا گریه کردم .

 

برخی موضوعات مشابه

بالا