دلم بهانه می گیرد در بی تو بودن
گمگشته ام ارام ارام بیا و آتش بکش وجودم را بگذر و بگذار قلب باور کند که تو خنجر زده ای از رو به رو بیا دیگر برپشتم جایی برای خنجر هایت نیست نامردی هایت جایی نگذاشته اند
دستانت را نمی گیرم بر قلبم بزن تا دلم تنگت نشود تا قلبم سراغت را نگیرد ارHم برو و نگذار چشمانم عزای ندیدنت را بگیرد
ارام بروتا خاطرات را همراهت کنم
ارام برو تا باور کند رفتی تا باور کند نا مردی هایت را
تا ذره ذره آتش بگیرد در پس خاطراتت
اروم برو تا باور کند نبودت را رفتنت را
تا ننشیند به انتظار برای برگشتت
ارام برو تا اشک های دیده راپشتت به نیت برگشت روان سازم شاید ممکن شود محال
دل را که میشناسی .حرف نمی فهمد ارام برو شاید باور کند ارام برو ارام
××××
اگه تا اینجا از متنا خوشتون اومده
میتونید بازدن پیگیری از بقیه ی ارسالی هاهم مطلع بشید
دیوانه ام دیگر افسار سپرده ام بر این بی دست و پای عاشق پیشه
هر بار اعتماد میکند میشکند و باز هم از سر می گیرد راه را
آخر می دانی هیچ از رسم روزگار نمیداند این دل بی دست وپا
همین است که تکرار میکند اشتباه را
شاید بتوان گفت تقسیر او نیست چون درگیر سرنوشتیست
که ازسرآغاز ماجرا نوشته شده است
سر اغازی که برای تو از سر اغاز نشده بود
من ماجرایی بعد از پایان بودم
می بینی دنیا من و تورا یکی دانست ...
من و تو و غم ها را ...
من و تو و دل تنگم را ....
من و تو و درد های دلش را....
دیدی دل من دیدی چه گفت
او بود که گفت
"حالم از دنیا و قا نو ناش
از دنیا و تک تک اون ادماش
به هم میخوره"
دیدی
سزای گوش دادن به دردو دل هایش
این بود
سزای ارام کردنش
با وجود درد هایت
این بود
دیگر چه میگویی دل من
دیگر چه داری که بگویی دل من
یک امروز ساکت عقل من میخواهم به دیده اعتماد کنم
دیگر جایی برای لاپوشانی نیست
یه امروز بگذار عشق را فراموش کنم
یک امروز چشم دل را ببند چشم را واز کن
گوش دل را ببند گوش را باز کن
حال مرا بنگر
ببین شکسته ام
ببین خمیده است از خنجر هایش کمرم
ببین که حال خون میچکد از چشمانم
ببین که دروغ هایش تداعی میشوند برایم
چقدر در شعر هایم التماس کنم به بر گشتنت
وقتی قلبت با دیگریست
واز برگشتنت
با بر گشتنت
دردت برای من
چقدر التماس کنم به ماندن
باشد من تسلیمم
فقط بگو چه شده؟
من راضی خواهم بود