حس بدی تمام وجودم را فرا می گیرد
من در سیاهی نفرت فرو رفته ام
سرم گیج و چشمانم سیاهی می رود
صدایی در ذهنم تکرار می شود:
تو انسان بدی هستی
تو نفرت برانگیزی
دست هایم را رو گوش هایم می گذارم
نه
من انسان بدی نیستم
به زمین می افتم
نه من انسان بدی نیستم
نوری باعث می شود چشمانم را ببندم
صدای مهربانی در گوشم می پیچد:
«نترس من دوستت دارم.»
اصلا فکرش را هم نکن که برگردی!
حتی یک لحظه هم به ذهنت خطور نکند!
می دانی فکر این غم و غصه ات را باید آن زمانی می کردی
که به دنبال سرنوشت طلاییت مرا تنها گذاشتی.
نمی گویم حق زندگی کردن را نداشتی اما می توانستی همراه
من ادامه دهی، مگرنه؟
وارد شدن شخص دیگری واجب نبود!
برعکس چیزی که فکر می کنی دلم یک ذره هم برایت
تنگ نشده و بعد از رفتنت، قطره ای اشک از چشمانم
سرازیر نشده.
آخر می دانی؟ به نظرم کسی که رفته، اصلا ارزش
اشک های مرا ندارد. لیاقتش همان رفتنی ست که
با دیگری بود...
مانند همیشه در سکوت خیابان قدم می زنم اما با دیدن چراغ سبز، می ایستم و مهلتی کوتاه به ماشین ها می دهم.
میان این همه سر و صدا، ناگهان صدایت را از آن سوی خیابان می شنوم!
سر بلند می کنم.
نه؛ به چشم هایم اعتماد ندارم!
آیا کسی که رو به روی من ایستاده و خنده هایش را به رخم می کشد، تو هستی؟
نفس عمیقی می کشم و نگاهم را می دزدم.
چراغ قرمز است.
به رنگ خونی که از زخم های کهنه ی قلبم آرام آرام سرازیر می شود.
توده ای که راه نفسم را بسته، ضربان تند و صدای تپش های تند قلبم؛
یک سالی بود که تلاش کرده بودم با دیدنت این گونه بهم نریزم.
چه ساده «با یک خنده» و «صدایی آشنا»
تمام زحمت هایم را بر باد دادی...
او را هر روز می بینم و هر صبح موهایش را می بافم و لباس های اتوکرده و عطرآگین بر تنش می کنم تا لبخندی که بر لبش دوخته ام طبیعی تر به نظر برسد!
سپس با او بیرون می روم، بدون آنکه دستش را بگیرم، از بین خودروهای تندرو ردش می کنم و به مقصد می رسانمش و باز هم مجبورش می کنم شاداب رفتار کند، بخندد و بخنداند و هر طور که شده، ناراحتی اش را فرو بخورد؛ و هنگامی که کارهایش تمام شود، او را به خانه بر می گردانم، لباس هایش را با لباس های راحتی و دوست داشتنی ام عوض می کنم، دو تایی پشت میز می نشینیم و غذا می خوریم.بغضش اجازه ی پایین رفتن به غذا نمی دهد.
چشم هایش بارانی، دست هایش لرزان، روحش شکسته و قلبش ویران است.او به سوی نابودی می رود.دلش رفتن می خواهد.دوری از این شهر را...دوری از این زمین را...
او من است؛ خود خود من!
بعضی موقع ها هم دیر است که یک نفر را دوست داشته باشی.
بعضی موقع ها که، یک نفر هر شب، دیدن تو را در خواب هایش آرزو می کرده...
بعضی موقع ها که یک نفر، شوق نگاه کردن به تو کلافه اش می کرده...
بعضی موقع ها که یک نفر، همیشه تو را در خیال و رویایش جای داده...
بعضی موقع ها که یک نفر ، به خاطرت از خودش گذشته...
بعضی موقع ها که یک نفر، به خاطر حرف هایت دلش شکسته...
بعضی موقع ها که یک نفر، از نگاه سردت جا خورده...
بعضی موقع ها که یک نفر، به خاطرت اشک ریخته...
بعضی موقع ها که یک نفر، به خاطر فکر کردن به تو بی خوابی کشیده...
و بعضی موقع ها که تصمیم گرفته پایان دهد و تمام کند این دوست داشتن یک طرفه و احمقانه را...
و بعضی موقع ها که، او دیگر نیست...