دلنوشته کاربران یک چمدان بداهه / رودَک کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع رودَک
  • بازدیدها 230
  • پاسخ ها 1
  • تاریخ شروع

رودَک

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2017/09/29
ارسالی ها
56
امتیاز واکنش
500
امتیاز
346
به نام خدایی که در همین حوالی، کافه ای برای دیدار دارد...

سلام

یک چمدان بداهه تاپیکی است برای تخلیه ذهنِ درهم برهمِ یک موجود دو پا...!

(من در بیان احساسات به قدرت بداهه ها بیش از متن های سنجیده ایمان دارم. آنچه در پشت هر کلمه ی ناگهانی خوابیده است؛ پنجره ایست رو به دنیای درون که فقط یک ذات احساسی، اما عمیق..شکننده، اما قوی...و حریص، اما قانع آن را درک می کند. )
 
  • پیشنهادات
  • رودَک

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/29
    ارسالی ها
    56
    امتیاز واکنش
    500
    امتیاز
    346
    یا برنده می شوم یا یاد می گیرم که چگونه برنده شوم


    همیشه اول هر کاری به برد فکر می کردم. خودمو روی سکوی اول میدیدم. صدای تشویق تماشاچیا و خونده شدن اسمم از میکروفن تو نقطه نقطه ذهنم اکو می شد. بزرگتر که شدم، دم اعلام هر نتیجه ای، از باخت ترسیدم.جوری که دیگه طعم برد احتمالی تو دهنم مثل طعم تلخ چایی ای میشد که چهل روز از دم کردنش گذشته بود. می ترسیدم اگه برنده نشم قضاوتم کنن. نه فقط استعداد و توانایی هامو، بلکه همه ی من رو قضاوت کنن!
    بزرگتر تر که شدم برد و باخت رو چیدم جلوی چشمام. به برد لبخند زدم و به باخت خندیدم. اهمیتشون رو از دست داده بودن. اگه می بردم، من بودم و تشویق...و اگه می باختم، من بودم و دونسته هایی که قبل از اون باخت، تو لیست ندونسته هام بودن...
    از وقتی که یادگیری، از هر چیز دیگه ای برام مهم تر شد دیگه از تجربه شکست ها نترسیدم.
    من زنده ام و سرحال و نیرومند...پس عیبی نداره بدوم و تهش بیفتم،چون من قدرت اینو دارم که دوباره از جا بلند شم...به خصوص که این بار میدونم کجای مسیر چاله داره و دیگه توش نمیفتم...و احتمالا، دفعه دومی که اون مسیر رو میرم، با پیروزی به خط پایان می رسم.
    امان...بشر باید یه امان نامه به این ترس های کشکیش بنویسه و ازشون بخواد یا از زندگیش بیرون برن یا خیلی مودب و متین بشینن و کمی به احوالش امان بدن.
    چند وقت پیشا سر یکی از کلاسا به استادم گفتم چرا این ترم چیز زیادی به من یاد ندادین ؟یهو عصبانی شد و گفت حاضری یه پروژه پایان ترم بهت بدم که ده برابر پروژه الانت سخت باشه؟ با قاطعیت گفتم: حاضرم سخت ترین پروژه رو بدین و تو اجراش شکست بخورم...اما به یه شرط، اینکه تهش چیزی یاد گرفته باشم.
    از اون روز بود که فهمیدم دیگه از باخت و باختن نمی ترسم.برام ترسناک نیستن. فقط یکم نچسبن، که اگه نگاهمو کاملا درست کنم، با چسب دو قلو صاف میان و به منافعم می چسبن!


    پ.ن: شاید از جمله دلایل تلخم تو رنگ باختنِ شکست ،داوری های بی سر و ته دانشگاهی باشه. همون موقعی که انجمن ها و کانون های مختلف در قالب مسابقه، یه شوِ سودجایانه راه میندازن و به سخیف ترین شکل ممکن، سران و اعضای خودشون رو برنده اعلام می کنن . این وسط دیگه هیچ کس بازنده نیست؛ بلکه یه سری به طرز اغراق آمیز و تهوع آوری، برنده ترن!
    پ.ن : من به تیرگی جوامع کوچیکی که اسم فرهیخته رو یدک می کشن ایمان اوردم. دیگه نمیشه هیچ اجتماعی رو عالی و باکـ ـره از پلیدی دونست. فرد...! فقط میشه فرد به فرد ادم ها رو نگاه کرد و سطح انسانیتشون رو سنجید.
    پ.ن: حاصل هزار بار زمین خوردن، بی خیالی نسبت به شکسته. اما اینکه از شکست هاتم لـ*ـذت ببری، فقط میتونه حاصل یادگیری یه سری نکات بعد از هر شکست باشه.
     

    برخی موضوعات مشابه

    پاسخ ها
    6
    بازدیدها
    237
    بالا