- عضویت
- 2015/12/05
- ارسالی ها
- 1,810
- امتیاز واکنش
- 25,474
- امتیاز
- 1,003
عوض ساکت شدن بیشتر خندیدم.
- تعطیل میکنیش یا بیام تعطیلش کنم؟... هیچی مادرم... چشم چشم... با خاطره بودم... هیچی کارخونهی قندسابیِ دلش رو میخواستم تعطیل کنه... باشه باشه خداحافظ.
کیوان با یک چشمغرهی توپ گوشی رو از کنار گوشش پایین آورد.
- خدا شانس بده، چه هوای دخترشون رو دارن. واه واه واه!
الحق خاله زنک میشد با اون صدایی که تغییر میداد.
- حسودی بهت نمیاد کیوان!
- خودم هم میدونم؛ ولی مگه تو و مامانت میذارین.
خندهام شد یه لبخند و سرم پایین افتاد و این کیوان همیشهی خدا خالهزهرا رو مامان من میکرد.
- ببینمت؟
کمی سرم رو روی بالشت صاف کردم که به لبه تخت فلزی تکیه داد.
- خوبی؟ راحتی؟
نگاه گذرایی به اتاق خصوصی که کیوان برام نگه داشته بود، انداختم. کی تو بیمارستان راحته که من دومیش باشم؟
- ممنون، ببخش که من...
- یعنی من بتونم این جمله رو از دهن تو بندازم هنر کردم.
دو گوشهی بالشتم رو گرفت و کمی به پایین کشید تا سرم راحت باشه. نگاهی به سُرُم نیمه انداخت.
- حالا دیگه راحت بخواب. بخوابیها خاطره!
با بستن چشمهام و یه لبخند چاشنیش، جوابش رو دادم که کمی توی صورتم خم شد. انگشت اشارهاش تا نزدیکی صورتم اومد.
- به هیچ چی هم فکر نکن.
نفس عمیقی کشیدم؛ ولی نمیشد شبهای بیمارستان همیشه برام ترس داشت.
- باشه. تو هم برو به کارهات برس.
کمی عقب رفت و دو دستش رو توی جیب روپوش سفید رنگش برد.
- آفرین دختر خوب. بهت سر میزنم.
با بستن چشمهام، کیوان کمی مکث کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. با بسته شدن در چشمهام رو باز کردم. اتاق تاریک بود و فقط نور نارنجی چراغهای حیاط بیمارستان، از اون پنجرهی کوچیک به اتاق سرک میکشید. کمی خودم رو روی تخت فلزیِ پر سرو صدا بالا کشیدم. ملافهها بوی تند سفید کننده میداد و بدتر از اون لباسهای صورتی بیمارستان به تنم زار میزد. نمیدونم چرا امشب دلم گریه میخواست تو این تنهایی که خیلیها رو داشتم و هم نداشتم!
با تیک دستگیرهی در سریع ملافه رو بالاتر کشیدم و پلکهام روی هم افتاد تا مبادا باز کیوان باشه و ببینه بیدارم و بخواد کنارم بمونه و من از کار و زندگی بندازمش!
- خوابه کژال، چهطوری میخوای فشارش رو چک کنی؟
- چیکار کنم دیگه. دستور آقای دکتر صدره!
با شنیدن فامیلیِ سیاوش کمی گوشهام تیزتر شد و اون دو تا پرستار که من فقط صداشون رو میشنیدم نزدیکتر شدن و یکیشون سعی کرد در نهایت آرومی، دستم رو از زیر ملافه دربیاره.
- تعطیل میکنیش یا بیام تعطیلش کنم؟... هیچی مادرم... چشم چشم... با خاطره بودم... هیچی کارخونهی قندسابیِ دلش رو میخواستم تعطیل کنه... باشه باشه خداحافظ.
کیوان با یک چشمغرهی توپ گوشی رو از کنار گوشش پایین آورد.
- خدا شانس بده، چه هوای دخترشون رو دارن. واه واه واه!
الحق خاله زنک میشد با اون صدایی که تغییر میداد.
- حسودی بهت نمیاد کیوان!
- خودم هم میدونم؛ ولی مگه تو و مامانت میذارین.
خندهام شد یه لبخند و سرم پایین افتاد و این کیوان همیشهی خدا خالهزهرا رو مامان من میکرد.
- ببینمت؟
کمی سرم رو روی بالشت صاف کردم که به لبه تخت فلزی تکیه داد.
- خوبی؟ راحتی؟
نگاه گذرایی به اتاق خصوصی که کیوان برام نگه داشته بود، انداختم. کی تو بیمارستان راحته که من دومیش باشم؟
- ممنون، ببخش که من...
- یعنی من بتونم این جمله رو از دهن تو بندازم هنر کردم.
دو گوشهی بالشتم رو گرفت و کمی به پایین کشید تا سرم راحت باشه. نگاهی به سُرُم نیمه انداخت.
- حالا دیگه راحت بخواب. بخوابیها خاطره!
با بستن چشمهام و یه لبخند چاشنیش، جوابش رو دادم که کمی توی صورتم خم شد. انگشت اشارهاش تا نزدیکی صورتم اومد.
- به هیچ چی هم فکر نکن.
نفس عمیقی کشیدم؛ ولی نمیشد شبهای بیمارستان همیشه برام ترس داشت.
- باشه. تو هم برو به کارهات برس.
کمی عقب رفت و دو دستش رو توی جیب روپوش سفید رنگش برد.
- آفرین دختر خوب. بهت سر میزنم.
با بستن چشمهام، کیوان کمی مکث کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. با بسته شدن در چشمهام رو باز کردم. اتاق تاریک بود و فقط نور نارنجی چراغهای حیاط بیمارستان، از اون پنجرهی کوچیک به اتاق سرک میکشید. کمی خودم رو روی تخت فلزیِ پر سرو صدا بالا کشیدم. ملافهها بوی تند سفید کننده میداد و بدتر از اون لباسهای صورتی بیمارستان به تنم زار میزد. نمیدونم چرا امشب دلم گریه میخواست تو این تنهایی که خیلیها رو داشتم و هم نداشتم!
با تیک دستگیرهی در سریع ملافه رو بالاتر کشیدم و پلکهام روی هم افتاد تا مبادا باز کیوان باشه و ببینه بیدارم و بخواد کنارم بمونه و من از کار و زندگی بندازمش!
- خوابه کژال، چهطوری میخوای فشارش رو چک کنی؟
- چیکار کنم دیگه. دستور آقای دکتر صدره!
با شنیدن فامیلیِ سیاوش کمی گوشهام تیزتر شد و اون دو تا پرستار که من فقط صداشون رو میشنیدم نزدیکتر شدن و یکیشون سعی کرد در نهایت آرومی، دستم رو از زیر ملافه دربیاره.
آخرین ویرایش توسط مدیر:



