کامل شده رمان من تکرار نمی‌شوم | M_alizadehbirjandi کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

M-alizadehbirjandi

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2015/12/05
ارسالی ها
1,810
امتیاز واکنش
25,474
امتیاز
1,003
عوض ساکت شدن بیشتر خندیدم.
- تعطیل می‌کنیش یا بیام تعطیلش کنم؟... هیچی مادرم... چشم چشم... با خاطره بودم... هیچی کارخونه‌ی قندسابیِ دلش رو می‌خواستم تعطیل کنه... باشه باشه خداحافظ.
کیوان با یک چشم‌غره‌ی توپ گوشی رو از کنار گوشش پایین آورد.
- خدا شانس بده، چه هوای دخترشون رو دارن. واه واه واه!
الحق خاله زنک می‌شد با اون صدایی که تغییر می‌داد.
- حسودی بهت نمیاد کیوان!
- خودم هم می‌دونم؛ ولی مگه تو و مامانت می‌ذارین.
خنده‌ام شد یه لبخند و سرم پایین افتاد و این کیوان همیشه‌ی خدا خاله‌زهرا رو مامان من می‌کرد.
- ببینمت؟
کمی سرم رو روی بالشت صاف کردم که به لبه تخت فلزی تکیه داد.
- خوبی؟ راحتی؟
نگاه گذرایی به اتاق خصوصی که کیوان برام نگه داشته بود، انداختم. کی تو بیمارستان راحته که من دومیش باشم؟
- ممنون، ببخش که من...
- یعنی من بتونم این جمله رو از دهن تو بندازم هنر کردم.
دو گوشه‌ی بالشتم رو گرفت و کمی به پایین کشید تا سرم راحت باشه. نگاهی به سُرُم نیمه انداخت.
- حالا دیگه راحت بخواب. بخوابی‌ها خاطره!
با بستن چشم‌هام و یه لبخند چاشنیش، جوابش رو دادم که کمی توی صورتم خم شد. انگشت اشاره‌اش تا نزدیکی صورتم اومد.
- به هیچ چی هم فکر نکن.
نفس عمیقی کشیدم؛ ولی نمی‌شد شب‌های بیمارستان همیشه برام ترس داشت.
- باشه. تو هم برو به کارهات برس.
کمی عقب رفت و دو دستش رو توی جیب روپوش سفید رنگش برد.
- آفرین دختر خوب. بهت سر می‌زنم.
با بستن چشم‌هام، کیوان کمی مکث کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. با بسته شدن در چشم‌هام رو باز کردم. اتاق تاریک بود و فقط نور نارنجی چراغ‌های حیاط بیمارستان، از اون پنجره‌ی کوچیک به اتاق سرک می‌کشید. کمی خودم رو روی تخت فلزیِ پر سرو صدا بالا کشیدم. ملافه‌ها بوی تند سفید کننده می‌داد و بدتر از اون لباس‌های صورتی بیمارستان به تنم زار می‌زد. نمی‌دونم چرا امشب دلم گریه می‌خواست تو این تنهایی که خیلی‌ها رو داشتم و هم نداشتم!
با تیک دستگیره‌ی در سریع ملافه رو بالاتر کشیدم و پلک‌هام روی هم افتاد تا مبادا باز کیوان باشه و ببینه بیدارم و بخواد کنارم بمونه و من از کار و زندگی بندازمش!
- خوابه کژال، چه‌طوری می‌خوای فشارش رو چک کنی؟
- چی‌کار کنم دیگه. دستور آقای دکتر صدره!
با شنیدن فامیلیِ سیاوش کمی گوش‌هام تیزتر شد و اون دو تا پرستار که من فقط صداشون رو می‌شنیدم نزدیک‌تر شدن و یکیشون سعی کرد در نهایت آرومی، دستم رو از زیر ملافه دربیاره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • M-alizadehbirjandi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2015/12/05
    ارسالی ها
    1,810
    امتیاز واکنش
    25,474
    امتیاز
    1,003
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!


    - میگم‌ها از اون‌وقت آقای محسنی خودش رو کشت که یه یک سانت فشار این خانوم بالا پایین نشه، حالا هم فکر کنم دکتر صدر قراره تا صبح ما رو به خدمت بگیره.
    دستگاه فشار دور دستم بسته شد و من غصه‌ی اون رگ‌های دستم رو خوردم که حس می‌کردم الان می‌ترکن. اون یکی همون‌طور که اون تلمبه دستش رو فشار می‌داد و دست من بیشتر پف می‌کرد گفت:
    - دکتر صدر که امشب اصلاً شیفت نبود، من در تعجبم چرا مونده؟!
    - من هم نمی‌دونم؛ ولی کلا از عصری که مریض می‌دید اعصاب نداره.
    باد دستگاه فشارسنج دور دستم خالی شد و دلم خواست نفس عمیقی بکشم و این دو تا نمی‌دونم چرا بالای سر من حرف می‌زدن. خیر سرم خواب بودم! دلهره و فکر و خیال جزو ممنوعاتم بود و با این حرف‌ها مگه می‌شد؟
    - فشارش کمی پایینه. برای چی بی‌اعصاب؟
    - چه می‌دونم! منشیش، خانوم یزدانی می‌گفت مثل این‌که امروز مریضش یک بچه بوده و عروسکی که توی اتاق آقای دکتر بوده رو می‌خواسته و کلی براش گریه کرده؛ اما آقای دکتر بهش نداده. میگن مادره گفته پولش رو میدم که دکتر صدر باهاش دعوا کرده و گفته این اصلا فروشی نیست و براش مهمه! خانومه هم با کلی غرغر رفته. تو فکر کن دکتر با اون سن و سالش! حالا فشارش خیلی پایین بود؟
    کمی نسبت به اون عروسک کنجکاو شده بودم و چه عجب یادشون اومد واسه چی اومدن!
    - نه خیلی. خودم یه ساعت دیگه دوباره میام چک کنم. حالا چه عروسکی هست؟
    - ندیدیش؟ راستش من کنجکاو شدم، دکتر نبود رفتم دیدم. تو کمد شخصیش گذاشته. یه عروسک بافتنیه، جالب اینه مثل دکترها هم روپوش داره!
    دیگه چیزی نمی‌شنیدم. قلبم دیگه سر جای خودش نبود و با هرتپش نوسان می‌گرفت؛ یعنی باید باور می‌کردم؟! با بیرون رفتن پرستارها چشم‌هام رو باز کردم و چند نفس عمیق کشیدم، خواستم بلند بشم آب بخورم که یادم اومد ممنوعه! دوباره خودم رو روی تخت پرت کردم و شروع کردم به ذکر گفتن. من دیگه به ذهنم اجازه‌ی فکر و خیال نمیدم!
    چشم‌هام داشت سنگین می‌شد که در اتاق صدایی کرد و من کمی هوشیار شدم. بوی عطر شیرینی اتاق رو پر کرد. همون عطر آشنا با مخلوطی از بوی سیگار!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    M-alizadehbirjandi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2015/12/05
    ارسالی ها
    1,810
    امتیاز واکنش
    25,474
    امتیاز
    1,003
    همون عطری که هر روز از سرشونه‌های کتش شامه‌ام رو پر می‌کرد. هول کردم، فقط تونستم پلک‌هام رو کمی بیشتر روی هم فشار بدم. دعا دعا می‌کردم بعد از ورودش تو این اتاق تاریک، اون لحظه‌ای که کمی چشم باز کردم من رو ندیده باشه.
    صدایی که کفش‌های مشکیش با کف اتاق ایجاد می‌کرد نزدیک و نزدیک‌تر میشد. سنگینی نگاهش رو از پشت پلک‌های بسته هم حس می‌کردم و نفسم داشت می‌رفت و قلبم افتاده بود روی تپشی که براش ممنوع شده بود.
    یک قدم... دو قدم... صدای دور شدنش تو گوشم منعکس شد و من منتظر شدم صدای در رو بشنوم که پشت سرش بسته بود؛ اما انگار پنجره کشویی رو، روی اون ریل زنگ زده‌اش کمی هل داد و من با کنجکاوی فقط یک سانت لای پلکم رو باز کردم تا ببینمش.
    سوز سرد زمستون چند تار موی روی پیشونیش رو به بازی گرفته بود. یه نخ سیگار گوشه‌ی لبش بود و بدون این‌که به دست‌هاش زحمت بده، سرش رو خم کرد تا سیگارش با فندک گر بگیره! قرمزی سیگارش که افتاد به چشمک زدن، نفسش رو حبس کرد و دود غلیظی از سـ*ـینه‌اش، از همون پنجره بیرون فرستاد برای حیاط یخ زده!
    - نمیگی سیاوش نکش!
    هول زده اومدم پلک ببندم و به اشتباه چشم گشاد کردم و نگاه سیاوش رو هوا چشم‌های بازم رو قاپید. بعد از اون روزِ نمایش، تو این دو هفته فاصله، دو بار دیگه‌ای سیاوش رو دیده بودم و البته ازش فرار کرده بودم؛ چون دیگه توی احوالپرسیش هم خاطره شده بودم و جمعم نمی‌زد و من درک نمی‌کردم برای چیه! و حالا چه انتظاری داشت؟ که من هم بهش بگم سیاوش؟!
    - خواب و بیداریت رو می‌فهمم.
    ضربان قلبم فقط یک کوبش تند و ریتمیک شده بود و چه خوب سیاوش با گفتن حرفش نگاهش رو از روی من برداشت و دومین کام رو از سیگار ی که داشت خاکستر می‌شد گرفت و باز من ابلهانه پلک‌هام رو بستم.
    - باز خودت رو زدی به خواب؟
    آروم پلک‌هام رو باز کردم و باز نگاهش روی من بود و وای به اون نیمچه لبخندش که باعث شد سقوط قلبم رو تو سـ*ـینه‌ام حس کنم.
    - اذیتی خاموشش کنم؟
    زبون روی لب‌های ترک خورده‌ام کشیدم، انگار قحطی آب زده! چه تشنه‌ام بود.
    - من...یعنی...نه!
    تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم و باز سیاوش اون لبخندی که دلم بی‌جنبه بازیش می‌گرفت زد و سیگارش رو له کرد کنار پنجره و صدای جیزش به گوش من هم رسید!
    - می‌دونی هدیه تولد چی گرفتم؟
    جوابی ندادم؛ چون حس کردم به من ربطی نداره و اون هم منتظر جواب از طرف من نبود که خودش گفت:
    - یه فندک! این یعنی واسه هیچ کس مهم نیست سیگار بکشم یا نه!
    دست برد به روپوش سفید رنگش و یه فندک بیرون کشید و به حالت نمایشی جلوم تکونش داد و بعد هم پرتش کرد روی یخچال کوچولویی که از وقتی پا تو این اتاق گذاشته بودم؛ خاله‌زهرا و کیوان توش رو پر از آبمیوه کرده بودن.
    نزدیک و نزدیک‌تر اومد و من ملافه رو بین دست‌هام فشار دادم و این سیاوش باهام غریبگی می‌کرد.
    دست‌هاش رو به محافظ چهار میله‌ای تخت گرفت و کیوان دقیقا من رو با بچه‌ها اشتباه گرفته بود که این محافظ رو جا انداخته بود من نیفتم. انگار از درون تب داشتم و از بیرون داشتم یخ می‌زدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    M-alizadehbirjandi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2015/12/05
    ارسالی ها
    1,810
    امتیاز واکنش
    25,474
    امتیاز
    1,003
    - من...
    دست‌هاش هر لحظه محکم‌تر می‌شد و من می‌دیدم رگ‌های دستش داره بیرون می‌زنه. چی می‌خواست بگه که نمی‌تونست. یک دفعه عقب کشید، دست بین موهاش برد. دقیقا وسط اتاق که بود گفت :
    - کاش موهات رو می‌بافتی، این‌طوری فردا... فردا اذیت میشی و من...
    ته دلم خالی شد، بی‌اختیار دستم رفت سمت موهام و وای به پریشونیش. یادم رفته بود کش سرم رو باز کردم و اون روسریِ کوچولو روی سرم نمی‌تونست همه اون موهای بلند رو جمع کنه. صورتم از شرم گل انداخت و جای دکترم این وسط خالی بود که ببینه چه من اهل مراعات ممنوع شده‌هام.
    - می‌دونی من فکر کردم فقط من دوست دارم این‌طوری ببینمشون.
    شوکه شدم. از این حرفش حیرون موندم.
    - اما... اما آقاسیاوش.
    نزدیک در رفت، دستگیره رو به پایین کشید.
    - خاطره اون آقای پشت اسمم رو بنداز. دردم میاره وقتی آقایی تو وجودم پیدا نمی‌کنم.
    با گفتن این حرف بیرون رفت و من موندم و حالی که داشت سقوط می‌کرد و یه قطره اشک سر خورد و بینابین موهام قایم شد.

    ***
    چشم که باز کردم دیدم تار بود، چند بار پلک زدم و تصویر تار خاله‌زهرایی که صبح اول وقت اومده بود پیشم واضح شد.
    - سلام مادر. چه عجب چشم باز کردی!
    بدنم کرخت بود و فقط تونستم جواب سلام خاله‌زهرا رو با حرکت لب بگم.
    - درد داری؟ پرستار رو صدا کنم؟ آخه کیوان رفت دنبال تارا.
    سرم رو روی بالشت به دو طرف تکون دادم و کمی زبون به لب‌های ترک‌خورده‌ام کشیدم.
    - خوبم مامان زهرا!
    برق اشکِ گوشه‌ی چشم خاله‌زهرا رو دیدم و من از صبح دلم گفتن این واژه رو می‌خواست. خم شد پیشونیم رو بوسید.
    - خدا رو شکر عزیز دلم. دکترت اومد وضعیتت رو چک کرد و رفت. فقط کمی نگران بود دیر بهوش میای. ازم پرسید که تو قبلِ عمل...
    - ورپریده بهوش اومد یا نه؟
    صدای پرشور پریا بود و من سرم رو چرخوندم سمت دراتاق. خوش موقع اومده بود و من با این حالم، توضیحی واسه دیشب که باز یادم افتاده بود نداشتم. خاله‌زهرا باید به دکترم می‌گفت بپرس از اون حالت‌هایی که گفتی؛ خاطره دیشب کدومش رو نداشته!
    - بله بفرمایید تو... فقط آروم، چه خبرته دختر!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    M-alizadehbirjandi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2015/12/05
    ارسالی ها
    1,810
    امتیاز واکنش
    25,474
    امتیاز
    1,003
    به نشونه‌ی چشم برای خاله‌زهرا دستش رو روی یه چشمش گذاشت. نزدیکی من که رسید گفت:
    - به به بانو چه عجب پلکی زدین و یک ملت را از دلواپسی رهانیدین!
    خنده‌ام نمی‌اومد؛ ولی لب‌های خشکم کمی کشیده شد و پریا پرصدا گونه‌ام رو بوسید.
    - بهتری؟
    تک سرفه‌ای کردم، گلوم تلخ بود و سوزن سوزن می‌شد.
    - مرسی. تو کی اومدی؟
    - ولله منِ بدبخت از واپسین‌هایی که خورشید قصد طلوع داشت پشت در بیمارستان به انتظار نشسته بودم؛ اما کیه که من رو راه بده، خیر سرم این‌جا پارتی داشتم.
    با احتیاط خندیدم و خاله‌زهرا با تکون دادن سرش رفت سمت یخچال.
    - این چه طرز حرف زدنه؟ مگه از کتاب تاریخ کشیدنت بیرون؟!
    خودش رو پرت کرد لبه‌ی تختم و پایین پام نشست.
    - بده ادبی برات حرف می‌زنم؟ خاله‌زهرا خدایی به این کیوان بگین از بُرشِش استفاده کنه. دیگه آخری دلم می‌خواست این نگهبان دم در رو بزنم لهش کنم. کلی التماسش کردم، میگم از آشناهاشونم میگه...
    دست‌هاش رو به کمرش زد و مثلا دستی به سبیل‌های نداشته‌اش کشید.
    - با من هماهنگی نشده خانوم، وقت ملاقات بیاید.
    خاله‌زهرا خم شده بود و سرش تو یخچال بود. با این حرکت پریا صاف شد و بین خنده اخمش جدی نمی‌اومد.
    - ادای مردم رو درنیار پری جان، عیبه دخترم.
    - خب رو اعصاب بود دیگه خاله جون... حالا ببینم اون‌ها مال این رو به موته یا مال عیادت کننده‌هاش؟
    نگاهش به آبمیوه‌ی دست خاله‌زهرا بود که به زحمت پام رو تکون دادم و زدم پشتش.
    - خودت رو به موتی. اون‌ها هم همه‌ش مال خودمه.
    دستش رو به معنی برو بابا تکون داد.
    - فعلا که اون داره به من چشمک می‌زنه.
    بعد هم از تخت پایین پرید و آبمیوه‌ی سیب موز رو از دست خاله‌زهرا قاپید.
    - اِ پری اون مال خاطره بود.
    - بی‌خیال خاله جون، بگو نوش جونت باشه دخترم.
    خاله‌زهرا عمرا حریف زبون پری می‌شد؛ واسه همین دوباره در یخچال رو باز کرد و یه آبمیوه‌ی دیگه درآورد.
    پریا روی صندلی پلاستیکی نشست و با فرو کردن نی در کمال آرامش شروع کرد به خوردن.
    - ای وای یادم رفت.
    اون‌قدر این رو بلند گفت که من ترسیده تکون خوردم. خاله‌زهرا هم هول کرد و فکر کنم نصفِ آبمیوه‌ی تو دستش، روی مانتوی یشمی رنگش ریخت.
    - چته دختر؟ ترسوندیمون.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    M-alizadehbirjandi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2015/12/05
    ارسالی ها
    1,810
    امتیاز واکنش
    25,474
    امتیاز
    1,003
    پریا این بار واقعا شرمنده، اول نگاهی به لک بزرگ روی مانتوی خاله‌زهرا کرد بعد به صورت ترسیده من.
    - روم سیاه...چیزه... آخه گفت که... یعنی من میام الان.
    بلند شد بیرون بره که خاله‌زهرا گفت:
    - صبر کن ببینم کجا؟چیزی شده؟
    مثل ایکیوسان سرش رو خاروند و به من نگاه کرد و این یعنی مثلا نمی‌خواست جلوی من چیزی بگه.
    - خبر بدم میام میگم.
    - چی خبر بدی؟ پریا درست حرف بزن.
    خاله‌زهرا شاکی شد و پریا رفت سمت در اتاق.
    - آقاسیاوش من رو تو راهرو دید گفتش که... خاطره بهوش اومد حتما اطلاع بدم... تاکید داشت... خیلی.
    - آهان! خب برو.
    خاله‌زهرا هم کمی توی فکر رفت و من چشم‌هام رو روی هم فشردم و مثلا دیشب رو می‌خواستم تو بیهوشیم جا بذارم.
    - سلام به خوشگل‌ترین خواهرشوهر و مادرشوهر دنیا!
    چشم که باز کردم تارا ورودی اتاق بود و پشت سرش کیوان.
    - ای ای چاپلوس. عروس خودشیرین!
    خاله‌زهرا جلو رفت و تارا رو بغـ*ـل کردو یه غر هم سر کیوان زد.
    - اِ کیوان عروسم رو اذیت نکن.
    با یه محبت ناب نگاهشون کردم و افکارم رو افسار بستم پشت لبخندم. فکرهای من بی‌نتیجه بود.
    - سلام. چرا اذیت شدین!
    تارا محکم دوبار من رو بوسید.
    - یکی از طرف من یکی کیوان. بعد هم اذیتی نیست! شما بفرمایید وظیفه! اختیار دارین.
    - راست میگه، مخصوصا تو رسوندن امانتی من! بهتری؟
    کیوان توی صورتم خم شد و من به این فکر کردم که چه‌قدر دوستش دارم.
    - با شماها همیشه خوبم!
    - منظورش من هم هستم‌ها!
    پریا با دست بالا رفته حاضری زد و نگاه خاله‌زهرا با کنجکاوی براندازش کرد و کی قرار بود کسی به اسم سیاوش توی پاورقی دفتر زندگیم پایان بگیره!

    ***
    - می‌خوای کیوان حکم قتلم رو صادر کنه؟ آخه چرا با این حالت زحمت کشیدی؟ بشین... بهتری؟
    سعید برام یه صندلی پشت پیشخون، کنار قفسه‌ی پر از عروسک گذاشت و من روش نشستم.
    - ممنون، آره خوبم. زحمتی نیست. این‌ها رو قبلا بافته بودم، تو این مدت هم که به خواست آقا کیوان تو خونه زندانی بودم که استراحت کنم؛ با پنبه پرشون کردم. خیلی حوصله‌ام سر رفته بود، دور از چشم کیوان زدم بیرون گفتم بیارمشون.
    صندلی چرخ‌دار خودش رو کمی هل داد و به من نزدیک‌تر شد. از فلاکس چای که روی پیشخون بود برام توی فنجون سرامیکیِ سفید چای ریخت و عطر تلخ چای کیسه‌ای شامه‌ام رو پر کرد.
    - بخور گرم بشی. پس بفرمایید برای هرگونه توبیخ از سمت کیوان باید آماده باشم!
    با احتیاط خندیدم، هنوز کمی درد داشتم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    M-alizadehbirjandi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2015/12/05
    ارسالی ها
    1,810
    امتیاز واکنش
    25,474
    امتیاز
    1,003
    - ممنون. نه نترسین مجوز اصلی رو خاله‌زهرا داده... چطورن؟ خوب شده؟ تا حالا زیاد آویز تختِ کودک درست نکردم. اولیش واسه فاطمه بود و خب سفارشی.
    کمی صندلیش رو هل داد و بلند شد. از روی میز شیشه‌ای یک دونه آویز رو بلند کرد. ماه و ستاره‌های آبی طلاییش رقصون شدن و لبخندشون هی می‌چرخید.
    - عالیه، من که میگم کلی طرفدار پیدا می‌کنه، به‌خصوص این قلب‌های ریز که به این نخ‌های آویزشون وصل کردی.
    برای تشکر لبخندی زدم و فنجون چای رو به دست گرفتم تا دست‌های یخ زده‌ام رو گرم کنه.
    - بذار یکیش رو وصل کنم پشت ویترین.
    کمی با صندلی خودم رو کنار کشیدم؛ چون دقیقا ویترین اصلی پشت سرم بود. سعید هم با یک بسم الله آویز رو به قسمتی از ویترین اصلی آویزون کرد.
    - وای ببینش خاطره جان. اصلا ویترین مغازه‌ام رنگ و رو گرفت.
    به طرز خندیدن و حالت نگاهش خندیدم.
    - دیگه دارید اغراق می‌کنید آقاسعید.
    بادستش به آویز ضربه‌ای زد و از پشت ویترین کنار اومد و سر جاش نزدیک من نشست.
    - میگم خاطره جان؟
    هر چی هم سعید می‌خواست راحت باشه، من ترجیح می‌دادم یه مرزی بینمون نگه دارم. به هرحال سن اون خیلی بیشتر از من بود.
    - بله؟
    - میگم می‌تونم یه زحمتت بدم، یه طرح سفارشی هم برای من ببافی؟
    کمی مشکوک نگاهش کردم و کمی از چاییم رو تلخ خوردم.
    - برای؟
    تک خنده‌ای کرد.
    - اولا چاییت رو تلخ نخور...
    قندون گل سرخی قدیمی که لبه‌اش پریده بود رو هل داد سمتم.
    - ثانیا اون‌جوری نگاهم نکن مثل کارگاه‌ها!
    با خنده سرم پایین افتاد و یه دونه قند برداشتم و باز خود سعید گفت:
    - واسه تولد پریا. می‌دونم هنوز یک ماهی مونده؛ ولی خب خواستم به سلیقه‌ی خودت یه عروسک خیلی خیلی بزرگ از اون‌ها که عاشقشه؛ به سفارش من براش ببافی.
    لیوان چای رو روی میز گذاشتم. من چقدر با این تاریخی که سعید گفت غریبه بودم.
    - ماه دیگه تولد پریه؟
    از تعجبم یک ابروش پرسشی خم شد.
    - نمی‌دونستی؟
    سرم پایین افتاد و تک خنده‌ام زهرآلود بود.
    - نه، راستش ما هیچ‌کدوم چیزی به اسم تاریخ تولد نداشتیم...
    رو به نگاه وارفته‌ی سعید سرم رو بالا آوردم و این حرف‌ها گفتن نداشت.
    - چقدر خوب. حالا چه طرحی مد نظرتونه؟
    صورتش کمی در هم شد و من هم ابلهانه از موضوعی به موضوعی دیگه پریدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    M-alizadehbirjandi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2015/12/05
    ارسالی ها
    1,810
    امتیاز واکنش
    25,474
    امتیاز
    1,003
    - یعنی میگی تاریخ تولد پریا اونی که توشناسنامه‎‌اشه نیست؟
    - آقا سعید من این رو نگفتم. منظورم اینه ما هیچ وقت تولدی نمی‌گرفتیم؛ یعنی جشنی به اسم تولد نداشتیم. چون افرادی مثل من یه همچین تاریخی رو اصلا تو شناسنامه‌شون ندارن! برای همینه که هیچ‌وقت هم از تاریخ اونی که ولادتش ثبت شده خبر نداشتیم و غافلگیری شما واسه پریا حتما خیلی قشنگ و بیاد موندنیه.
    لبخندش ته مایه غم داشت که من دوستش نداشتم. فنجونم رو برداشتم و اون ته چاییم رو باز هم تلخ خوردم.
    - خب طرحش چی باشه؟
    - سلیقه‌ات رو قبول دارم، فقط قول بده خاص باشه‌ها. خاص!
    برای تاکیدی که رو خاص بودنش داشت سری تکون دادم.
    - حتما!

    از مغازه‌ی سعید که بیرون اومدم؛ دست‌هام رو تو جیب پالتو فرو کردم. پالتویی که پارسال کیوان بهم هدیه کرده بود تو اون حوالی روزهایی که دلم هم داشت یخ می‌زد! سعی کردم با شال دست‌بافت خودم، جلوی دهنم رو پوشیده نگه دارم تا مبادا سرمای زمستون رو نفس بکشم. چون این هوا اگه "ها" میشد توی وجودم، بعدها می‌شد مصیبت و لج می‌کرد با درد کهنه‌ی بدنم.
    اون‌قدر توی خونه مونده بودم که دلم می‌خواست الان کمی شیطنت کنم و به دستور خاله‌زهرا جلوی تاکسی رو نگیرم و بگم"دربست" دلم قدم زدن می‌خواست. کمی خودم رو وسط پیاده‌رو کشیدم تا خورشید کم‌جون زمستون گرمم کنه. هر چند قدرت گرمای بخاری خونه‌ی خاله‌زهرا الان از این خورشید بیشتر بود! انگار اون هم خوابش می‌اومد و حسادت می‌کرد به درخت‌های خوابیده که هی نور طلایی رنگش رو به بند بند شاخه‌هاشون فرو می‌کرد.
    - خاطره!
    قدم بعدیم سست شد و من شاید اشتباه کردم.
    - خاطره خانوم با شمام.
    هنوز تردید داشتم برای چرخوندن سرم. آهسته این کار رو انجام دادم. انگار داشتم اسلوموشن بازی می‌کردم. دیدنش زیاد خوشایند نبود، اون هم تو خیابونی که می‌دونستم به مسیرهایی که میره؛ اصلا نمی‌خوره!
    سرم رو به نشونه سلام کمی خم کردم.
    - سلام. بیا می‌رسونمت.
    کمی شال رو از صورتم کنار زدم؛ چون جلوی دیدم رو گرفته بود و فقط در حد دو قدم نزدیک‌تر رفتم. سیاوش اون طرف جوب بود و من این طرف. درست مثل زندگیمون.
    - نه ممنون. خودم میرم، فکر نمی‌کنم مسیرمون به‌هم بخوره.
    - مگه خونه نمیری؟
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    M-alizadehbirjandi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2015/12/05
    ارسالی ها
    1,810
    امتیاز واکنش
    25,474
    امتیاز
    1,003
    امیدوار بودم سیاوش امروز قصد سر زدن به تارا رو نداشته باشه؛ ولی با این حال گفتم:
    - بله خونه میرم.
    - پس می‌رسونمت.
    دستم خود به خود مشت شد و چرا نمی‌ذاشت همون داداش تارا بمونه؟!
    - نه من...
    کمی از ماشینش فاصله گرفت و اون رو دور زد. در جلو رو باز کرد.
    - مسیرمون یکیه، بشین.
    دل و روده‌ام داشت به هم می‌پیچید و زورگفتنش اصلا به مذاقم خوش نیومد.
    - لازمه زنگ بزنم از زهراخانوم کسب اجازه کنم؟
    جمله‌اش رو پر حرص گفت و من اخم به هم کشیدم. صمیمیتش داشت از افراط جلو می‌زد. شال رو دوباره جلوی دهنم صاف کردم. چرخیدم رو به مسیر خودم.
    - خداحافظ آقا سیاوش.
    چندین بار صدام زد. دلم فشرده شد؛ اما نچرخیدم. به اجبار کنار خیابون رفتم و چه خوب مثل فیلم‌ها یه تاکسی سرو کله‌اش لحظه‌ای که می‌خواستم پیدا شد.
    دست بلند کردم.
    - دربست؟
    تاکسی زرد رنگ از خدا خواسته روی ترمز کوبید و من سوار شدم. با بستن در، کمی نگاهم رو به عقب چرخوندم. سیاوشی رو دیدم که تو کمال ناباوری دست بین موهاش فرو کرد و من چشم‌هام رو بستم و رو به سوال راننده‌ای که مسیر مستقیمی رو پیش می‌رفت آدرس دادم.

    ***
    - سلام مادر جون، اومدی؟
    دسته کلید رو توی کیفم انداختم و خم شدم کفش‌هام رو بذارم جا کفشی.
    - سلام خاله جونم، بله.
    چند قدم تو هال رفتم، همه جا مرتب بود و مثل همیشه برق می‌زد و من امروز کمک دست خاله نبودم.
    - کجایین خاله جون؟
    - اینجام عزیزم.
    رفتم سمت آشپزخونه و بین راه شال سرمه‌ای رو از سرم کشیدم و با شال بافت روی دستم انداختم.
    خاله‌زهرا کلی لیوان ریخته بود توی ظرفشویی و بوی وایتکس آشپزخونه رو برداشته بود. این هم جزو عادت‌های خاله‌زهرا بود که هر چند وقت یه بار لیوان‌ها یه حمام حسابی برن. کلا ظرف و لیوان بلور تو این خونه باید برق می‌زد.
    - بذارید من بیام بشورم.
    با همون دست‌های کفی کمی ماسک جلوی دهنش رو پایین کشید.
    - نه دخترم تموم شد. امانتی‌ها رو رسوندی به آقاسعید؟
    بند کیفم رو از گردنم رد کردم و با دو تا شال همون کنار در آشپزخونه گذاشتم.
    - شلختگی کیوان به تو هم رسیده، ببر اتاقت دخترِ خوب.
    تک دکمه‌ی پالتوم رو باز کردم و با درآوردنش جلو رفتم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    M-alizadehbirjandi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2015/12/05
    ارسالی ها
    1,810
    امتیاز واکنش
    25,474
    امتیاز
    1,003
    - لیوان‌ها رو بشورم چشم. شما دیگه از صبح خسته شدین.
    - نه مادر، خودم می‌شورمشون.
    با کشیدن بندکی که پشت کمر خاله‌زهرا پاپیون شده بود، پیش‌بند رو از گردنش و موهاش که گرد سفیدی گرفته بودن، رد کردم.
    - نه دیگه بقیه‌اش با من.
    بالاخره سری به نشونه‌ی موافقت تکون داد و دستکش‌های پلاستیکی آبی رو از دستش بیرون کشید.
    - پس این‌ها رو دست کن پوست دستت نره.
    - چشم.
    بند متصل به پیش‌بندی که روش پر از تبلیغات شرکتی بود، گردنم انداختم و دستکش‌ها رو به دست کشیدم و شروع کردم به شستن. هی اسکاج رو ریکا زدم تا حباب‌های رنگی‌رنگیِ بیشتری درست بشه. آب رو هی به لیوان‌ها می‌پاشیدم و خودم می‌دونستم چمه!
    - خاطره جان خوبی مادر؟
    سرم پایین‌تر افتاد. با انگشت به حباب گنده‌ای که توی تشت پر از لیوان درست شده بود ضربه‌ای زدم و چند قطره از خیال درونش روی صورتم پاشید. بی‌مقدمه گفتم:
    - وقتی از مغازه‌ی آقاسعید بیرون اومدم... سیاوش رو دیدم یعنی... آقا سیاوش!
    "آقا"رو تاکیدی و پرحرص گفتم و دست روی اَهرُم شیر کوبیدم تا شرشرِ آب قطع بشه.
    - یعنی چی؟ درست بگو ببینم چی شده؟ سیاوش اون‌جا چی‌کار داشت؟
    بالاخره سر بلند کردم و با ساق دستم، اون چند تار موی اومده توی صورتم رو عقب زدم.
    - نمی‌دونم. من که از مغازه بیرون اومدم صدام کرد و خواست من رو برسونه... اما... اما من...
    - اما تو چی خاطره؟ حرفی زد بهت؟
    به خاله‌زهرا نگاه کردم. به گاز تکیه زده بود و روغن به دست من رو نگاه می‌کرد. ماهیتابه خالی هم داشت بی‌خود داغ می‌شد.
    - نه؛ ولی سوار نشدم. دربست گرفتم اومدم خونه.
    خاله پیچ گاز رو پیچوند تا خاموش بشه و من چشم روی هم فشردم.
    - آخه چرا؟ شاید خواسته لطف کنه.
    دستم رو توی کف‌های تشت داخل سینک بازی دادم.
    - لطف زورکی نیست خاله جون... با طعنه نیست. من فراموشش کردم خاله. احترامی هم اگه هست به خاطر تاراست. من وقتی زور میگه حس خفگی می‌گیرتم، من... من لطفش رو نمی‌خوام.
    اسکاچ بین دستم فشرده و فشرده‌تر می‌شد و خاله‌زهرا بازوم رو فشرد.
    - آروم...آروم باش عزیزم. حالا اتفاقیه که افتاده. بعدا حرف می‌زنیم، باشه؟ الان آروم باش. دست‌هات رو هم آب بکش برو اتاقت استراحت کن.
    - نه، خوبم خاله جون.
    با گفتن این حرف اهرم شیر رو بالا زدم.آب سرازیر شد توی سینک و من شروع کردم به آب کشیدن لیوان‌ها، محکم دست می‌کشیدم دورشون و خاله‌زهرا چند بار توی سکوت نگاهم کرد و من نفهمیدم زیرِ لب چی می‌گفت.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا