کامل شده رمان شکارچی من | sedna.z کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

سدنابهزادツ

مدیر بازنشسته
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/08/04
ارسالی ها
2,209
امتیاز واکنش
119,259
امتیاز
1,076
محل سکونت
-[کـرج]-
آریا ـ یه جـــــــــای خوبــــــــ اوووومـــ !!!
خندیدم:فری کجامیریم؟
فرازـ پیش بنجامین!
من ـ بنجامین کیهـ!
ـ یه مردآمریکایی سرشناس که توماموریت قبلی که مترجممونوازدست دادیم
نشد معامله کنیمـ....
سری تکون دادم وبه بیرون چشم دوختمـ.....
صدای زمزه ای آریا وهمراه فرازخوب به گوشم می رسید...
آریاـ من نفهمیدم این دختره واس چی باشماهااومدهـ!؟
فرازـ مترجم!
ـ این فینگیلی مترجمهـ....
ـ این فینگیلی خان مترجم زبده ایهـ البته کسی نمیدونه
مترجم بیشترزبان های خارجسـ که مدرک مترجمی زبان آمریکاروتازه
گرفتهـ یه موسسه توتهران زدهـ یه چندهفته ازاقامتش میگذره که
گیرمامیوفتهـ!!!!!
ـ چه جوری؟
ـ فضولی!
ـ واه فضولی چیه!سوال پرسیدمـ...
من ـ منظورش اینه من خنگ بدبخت فضولیشونوکردم گیرشون افتادمـ...
درضمن فینگیلی عمه هاتونهـ.....
یک ساعت بعدمابودیم یه مردجذاب آمریکایی بادامیار...
دامیارمنومعرفی کردوروکردبه من گفت:خب من حرف میزنم توبه
بنجامین بگو وبعدشمـ...
من ـ میدونمـ...
ـ دیگه وسط حرف من نپرمتوجه ای!؟
نیش خندی زدمـ ودامیارگفت:بهش بگونصف اسلحه هاروهمراه چاشنی
الان میخوام نصفی دیگش باباقی پول!
هرچی میگفت وموبه مومیگفتمـ....
یک ساعت عین وِر وِر جادوحرف میزدمـ.....


دامیارازجابلندشدمنم ازجابلندشدمـ....
بنجامین روبه من گفت:خب خانوم خوشگل اقای کیایی فر نگفتن اسم
کوچیکتون چیهـ؟افتخارآشنایی میدی!؟
خواستم جوابشوبدم که آریا جای من بااون لهجه آمریکاییی مسخرش گفت:
اقای مهندس اشتباه انتخاب کردی مهیاس همسردامیارهـ...
منومیگی درحالی که داشتم آدامس میجوییدم آدامس وآب دهنم باهم
پریدتوگلوم وبه سرفه افتادمـ.....
فرازنگاهی به صورت سرخ شده من کردودامیارروبه آریا گفت:چی شد؟
این مرده چی گفت که مهیاس اینجورشد!؟
آریا باته خنده گفت:بهت میگمـ...
بنجامین سریع یه لیوان آب دستم دادودستشوروکمرم گذاشت:بیاعزیزمـ
آریا که چیزی نگفت تو هول کردی!
آریا بااخمی بنجامین وکنارزدوبالحن بدی گفت:مگه باتونیستمـ...
به مهیاس دست نزنـ....
الله واکبـــــــــــرچه همه واس من غیرتی شدنـ.....
دامیاردستموکشیدوبه سمت ماشین رفتیم
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • سدنابهزادツ

    مدیر بازنشسته
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/04
    ارسالی ها
    2,209
    امتیاز واکنش
    119,259
    امتیاز
    1,076
    محل سکونت
    -[کـرج]-
    سوارماشین شدیم واون بااخم مسخره ای گفت:بنجامین چی گفت هان؟
    پاموروپام انداختمـ:هیچی گفت افتخار آشنایی بیشترمیدیدیانهـ!؟
    دامیارپوزخندی زدوازماشین پیاده شد...
    با بنجامین دست دادونمیدونم بنجامین چی گفت که آریا قرمزشد
    فرازبااخمی سمتم اومد:نه به اینکه اون دکی وگفت شوتش کن بیرون
    آدم چشم پاکی نیست نه به اینکه الان...
    من ـ چی میگی تو؟
    درسمت منوبازکرد:پیاده شده بابا توعما...
    ازماشین پیاده شدمـ:چته تو؟
    به سمت دامیاروآریا وبنجامین رفتیمـ....
    دامیارنگاهی بهم انداخت وجلوترازهممون راه افتاد.....
    من ـ آری {آریا}چی شدهـ؟
    آریا هیچی بنجامین واس ناهاردعوتمون کردبه قصرشـ...
    فرازخندید:لج کردهـ...
    من ـ کی؟
    آریا ـ دامیار!
    من ـ واه چرا لج کردهـ...
    فرازـ هیچی بابا مهم نیستـ....
    دستموتوهواتکون دادموبه لهجه فرانسوی گفتمـ:منواوردن اینجا مترجمی
    میرن ناهارکوفت کنن عاقای خفاش اخمولج کردهـ یعنی چی!
    آریاوفرازعین خنگانگام میکردنـ...
    من دقیقا ایناروبلندبلندگفتم تا حضرت عاقا بشنونـ...
    دامیارجلوی درسالن ایستاد همه که داخل شدنـ...
    مچ دستموگررفت وسرشوزیرگوشم برد:بلبل زبونی نکن خوبه بهت تو
    تهران گفتمـ...من هرکاری دلم بخوادمیکنمـ....
    ردیف دندوناموبهش نشون دادم:مقداری برای رفع ضایع نشدن ترسیدمـ...
    اومدم برم که لباسموکشید:برای من زبون نریزفهمیدی یانهـ؟
    آب دهنموقورت دادمـ وتوچشمای خوشگلش نگاه کردمـ:هــان؟
    صدای خنده آریا ازپشت ستونی که دقیقا پشت دامیاربودوشنیدمـ
    آریـا:عزیزم دامیارجون با همسرت درست حرف بزن..
    دامیارپوزخندی زدوازکنارم گذشت..
    آریا آستین لباسموکشید:ناراحت شدی؟
    من ـ نه ولی بدم میادازش همش دنبال اینه زورشوتحمیل کنه بهمـ.....


    ـ بیازن خودم شو...
    فرازباصدای بلنداسم منوآریاروگفت
    نیم ساعت پشت میزبزرگی نشستیم....
    بنجامین کنارم نشستـ.....
    دستشواززیرمیزروپام گذاشتـــــ.....
    نگاهی بااخم بهش کردمـ....
    من ـ هوی هیچی بهت نمیگم پرونشوها...
    فقط آریا بودکه متوجه حرفم شد..چون اون تنها زبان آمریکایی حالیش میشد
    ازجابلندشدمـ....جاموبا فرازعوض کردمـ...
    من ـ حالا دستتوروپای فرازبزار...
    آریا خندید...
    دامیارانگارنه انگار منوبنجامین بحثی داشتیمـ....
     
    آخرین ویرایش:

    سدنابهزادツ

    مدیر بازنشسته
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/04
    ارسالی ها
    2,209
    امتیاز واکنش
    119,259
    امتیاز
    1,076
    محل سکونت
    -[کـرج]-
    بنجامین هم لبخندی زدوگفت چندلحظه دیگه میاد...
    سرم پایین بودوداشتم غذامومیخوردم که پامویکی له کرد...
    قاشق ازدستم افتاد...
    فرازبلندبلندسرفه میکرد...
    یکهودامیارازجابلندشدوبه سمت درب خروجی دویید...
    منم گیج بودم..فرازیهوگفت.:مهی بدو بدو ....
    خودشم تندی ازکنارم گذشت...
    این وسط آریا عین خیالش نبود...
    پاشدم ...
    خواسم بدوئم که پام به پایه صندلی گیرکرد وافتادم زمینـ....
    آریاـ خاک توسردست وپاچلفتیدبروزیرمیز خنگـ....
    هنوزتوشوک بودم بااون پام که انگارباچوب زدن توساق پام زیرمیز
    نشستمـ....
    صدای آشنایی به گوشم خورد:سلام..شمــــــآ؟
    آریا ـ آریا هسم یکی ازدوستای بنجامینـ....
    دخترآهانی گفت وصدای تق تق کفشاشوخوب شنیدمـ....
    متعجب بودم هیچـ....
    توشوکم بودم هیچـ...
    این صداهم برام آشنابودهیچـ...
    پامـ.....
    اومدم اززیرمیزبیرون بیامـ...که سرم به لبه میزخرد...
    دیه میخواست اشکم دربیاد....آریا دستموگرفت وکمکم کرد...
    آریاـ توچرا اینجوری ای؟
    دستموروسرم گذاشتمـ....دامیاروفرازبعدچنددقه اومدنـ...
    من ـ چتون بود شماها...
    دسموروپام گذاشتم:چرافرارکردید؟این صداکه آریا حرفیدباهاش آشنامیومد!
    فرازنفسی کشیدوگفت:إلسابود...
    چشام گردشد:اینجاچیکارمیکرد...!؟
    ـ دامیارتوچرااینقدرخنگی مگه بهت نگفتم دخترعموی این بنجامینهـ..
    بهت گفتم بزارهمه چیواوکی کنمآ....
    دامیارـ فعلا که چیزی نشد...
    آریاـ فرض کن میفهمید چرااینقدربی دقتی زورت فقط به مهیاس میرسه..


    بااین حرفش حال کردمـ...
    بنجامین نگاهی به همه ماکردکه ایستاده بودیمـ....
    بنجامین ـ چراایستادید؟
    توببنددهنتوچشم چرون...
    اون روز به هربدی ای بودتموم شد...
    ولی فهمیدم که دامیاربه إلسا نگفته ما به امریکااومدیمـ...
    واون رفتارسرناهارهم به خاطراین بودکه دیده نشدنـ....

    دامیار*


    دستاموپشت سرم قلاب کردمـ...
    پاموروپام انداختمـ....
    فراز وآریا روصندلی نشستنـ....
    ازتراس نگاموبه حیاط انداختمـ...
    فرازـ دامیارنمیخوای چیزی بگی!؟
    باکلافگی گفتم:فرازمهم نیست...
    آریاـ کی گفته مهم نیست هان..توباسانیارچیکارداری؟
    من ـ به توبایدجواب پس بدمـ...!
    آریا اخمی کردم وفرازدستشوروشونم گذاشت:اشتباه نکن فکرانتقام نباش
    جوابشوندادمـ....
    آریا وفرازهم سکوت کردنـ.....
    فرداسانیاراحتشام میومد...
    سانیار!یادمه همیشه عاشق این اسم بود....
    باصدای فرازوآریا که شب بخیرگفتن ازفکربیرون اومدمـ..
    من ـ فردا سعی کنیدهمروازویلا خارج کنید خصوصی باسانیارکاردارمـ
    فرازـ یهوغریبه شدیم دامیار!؟
    اخمی کردموادامه حرف فرازوآریا گرفت:مامیدونیم بااون پسره چیکار
    داری واصن دلیل اصلیت به آمریکا پیداکردن اون بود نه قردادو..
    من ـ خب که چی مشکلی دارید الان؟
    آریاـ عاره تومشکلت باسانیارنیست توحقی نداری بلایی سرش بیاری!
     
    آخرین ویرایش:

    سدنابهزادツ

    مدیر بازنشسته
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/04
    ارسالی ها
    2,209
    امتیاز واکنش
    119,259
    امتیاز
    1,076
    محل سکونت
    -[کـرج]-
    ازجابلندشدم ودروبازکردمـ:میتونیدبرید!
    به معنای واقعی کلمه گفتم هــــری!
    هردونگاهی بهم کردن ورفتنـ...
    اهمیتی ندادمـ...
    کارای من به اونا مربوط نبودنـ...
    روتخت درازکشیدمـ...
    سانیار سانیار سانیار...
    هه چه اسمی!
    سانیار!!!
    یکی ازخانوادت روبایدنابودکنمـ....
    خودت میلی به دیدنت نیستـ....
    اون مردپرابهتت...
    ولی سانیار دَم دستهـ...
    پسری که هیچی نمیدونهـ....
    هیچکارسـ....


    مهیاس*

    دستمورودستگیره گذاشتمـ...
    خواستم بازکنم که صدای فرازوآریا روپشت دراتاقم شنیدمـ...
    فرازـ به نظرم نبایدبزاریم سانیاراصن پاشوبه عمارت بزارهـ...
    آریاـ مزخرف نگو دامیارزرنگه میفهمهـ...
    فرازـ سانیاروبدزدیمـ؟
    آریاـ بعدچیکارش کنیم هانـ؟
    ـ میزارم روسرم حلوا حلواش میکنیمـ...
    ـ مرض اه احمق شوخی ندارم کهـ...
    ـ مهیاس!!
    ـ مهیاس چی؟
    ـ مهیاس وبندازیم به جون دامیار
    گوشموبیشتربه درچسبوندمـ...
    من مگه زیگیلم بندازنم به جون دامیار!
    یهودربا یه تقه چنان بازشد که دستم دردگرفتـ....
    دستموروشکمم گذاشتم وروزمین افتادمـ...
    اوووف چه شکمم دردی داشتمـ...
    آریا کمکم کرد وروتخت نشستمـ...
    فرازـ من چی بهت بگم یه بارسراین فضولیت پات گیرافتاده اینجا...
    الانم که اینجوری میکنی!
    خو عاقل باش دیهـ....این فضولیات اخرسر یه جاتم ناکارمیکنهـ...
    من ـ دهنتوببند عین مُلا ها رفتی پا مِنبر!
    آریا خندید:ای جان اینوراست گفتیا..
    من ـ سانیارکیهـ؟
    آریا وفراز هردو به هم نگاه کردن!
    من ـ من مگه کَنِه یا زیگیلم که میخواین بندازینم به جون دامیار!
    برید إلسا روبیارید چنان میوفته به جون دامیار که مستقیم میرن عقدمیکنن
    هردوخندیدوآریاگفت:إلساهم فکربدی نیستا!ولی اون زیادیه عین بختک
    میمونه میوفته روت ونفس بندمیاره بااون موهاشـ....
    فرازبلندبلندخندید:فرض کن با دامیار ازدواج کنه بدبخت چه قددشمن داره
    من ـ اهان نکنه تو عاشقشی نِفِلهـِ؟
    ـ نه من فقط عاشق توعم زندگیمـ...
    بعددستشودورشونم انداخت...
    دستموتخت سینش گذاشتم وهولش دادم عقب...
    من ـ گمشوهــــا الاغـ....
    آریاـ خب مهیاس بی شوخی میتونی جورکنی سانیاردامیارونبیهـ!!!!؟
    انگشتموسمت خودم گرفتم:منـــ؟
    ببخشیدا مگه من چیکاره عم اصن اون سانیارچیکارسـ!!!؟چرا نباس دامیار
    وببینه؟!
    فرازـ یه خصومت شخصی داره باهاش!شخصی یعنی مربوط خودشه منو
    آریا میدونیما ولی یه رازهـ فقط یه کارکن دامیارسانیارونبینهـ...
    ازجام بلندشدم وبه هردوشون نگاه کردمـ...
    من ـ ببخشیدا من خیلی باهوش نیسما مثلا چه غلطی کنم؟
    آریا ـ ما اگه میدونسیم به تونمیگفتیم استاد
    من ـ گلابی من مگه ستادیاری خواستن ویاری دادن دارمـ...
     
    آخرین ویرایش:

    سدنابهزادツ

    مدیر بازنشسته
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/04
    ارسالی ها
    2,209
    امتیاز واکنش
    119,259
    امتیاز
    1,076
    محل سکونت
    -[کـرج]-
    فرازـ بابا یه کارکن دیگهـ....
    نفسی کشیدموبه ساعت نگاه کردمـ....
    من ـ نگا ساعت3شبه من الان مخم کارنمیکنهـ...
    آریاـ اه مهیاس لوس نشو فردااول وقت قراره سانیاربیادا...
    توهم که ماشالا عین هالک میمونی همش خوابی
    فرازوآریا حرف میزدندومن داشتم فکرمیکرد...
    یهوزدم زیرخندهـ....
    مزخرف ترین فکربود شایدم بعدش تنبیه بشمـ...
    آریاـ چته؟
    فرازـ بدبخت بیخوابی زده سرش!
    من ـ ببین من میتونم یه کارکنمـ ولی بخدا اگه بعدش دامیار یه داد سرم
    بزنه فحشم بده دیه اسمتونم نمیارمـ...
    آریا ـ بگو بگو منوفری حواسون هست کاریت نداشته باشهـ...
    من ـ من فرار میکنمـ!!!!
    آریا وفراز چنددقه نگام کردن یهوخندیدنـ...
    من ـ مرض چیه خو...
    امشب با آریا میرم جایی میمونمـ...
    فری توبه دامیارخبرمیدی فرارکردمـ....
    الانم ساعت 3شبه فردا اول صبح بهش بگو...
    یه جوری تحریکش کنـ.....بگومشکوک میزدم تلفن داشتم زنگ زدمو
    شایدبه پلیس گفتمـ....
    نمیدونم خودت خرش کن ولی فردا بهش بگو..
    بعدکه بهش گفتی بکشش یه جای دوراز ویلا منم آریا میفرسم تا به سانیار
    بگه که درامان نیست وازاونجادورشهـ....
    فهمیدید?
    هردوشون با یه خنده نگام کردنـ....
    من ـ عین مسخره ها نگام نکنیدا...
    هردوبلندزدن زیرخندهـ...
    آریا دستشو رودهن فرازگفت:نخند
    خودش بلندترازفرازمیخندیدا...


    دراتاقموبازکردمـ...:گمشیدا دیوثا...اصن به من چه دامیار پسرروبکشه
    به جهنم به من چی میرسهـ!؟
    هردوشونوبیرون کردمـ....ودراتاقمم قفل کردمـ....
    صدای هردوشون میومد..
    التماس پشت التماس...
    من ـ گمشید...سرصدانکنید میخوام بخوابمـ...
    آریاـ مهیاس غلط کردیمـ....
    من ـ به جهنم شب شیک پیک مث اُربیتـ...
    روتخت درازکشیدمـ: منومسخره میکننـ...
    اه اه بیشورا احمقـ....
    دستاموپشت سرم گذاشتم وچشاموبازکردمـ....
    خب شد امشب تویه اتاق دیگه خوابیدم اگه تواتاق دامیارشریک بودما
    الان لو میرفت هرچی حرف زدیمـ...
    درجا منو به کشتن میداد دامیار...
    چشاموبستم که صدای پا توی تراس شنیدمـ...
    من گوه بخورم اگه بگم نترسیدمـ..
    ازجابلندشدم رفتم زیرتختـ...
    مجسمه دخترسفید رنگ گچی هم دستم گرفتمـ...
    چشاموبستمـ ودستمومحکم دورمجسمه فشارمیدادمـ.....
    انگار تودستشویی وحموم دنبالم میگشتنـ...
    ـ ـ واه کجا رفتهـ!!؟
    کثافتای اشغال عنترا ...
    سرموازکنارتخت بیرون اوردمـ....:خجالت نمیکشید شایدمن لباس تنم نبود
    فرازـ چرا رفتی زیرتخت؟
    من ـ ترسیدم خب بیام بغـ*ـل تو؟
    آریا دستموگرفت: آدم باش خب این همه خواهش کردیم
    درحالی که پایین شلوارمودرست میکردم گفتم:منومسخره کردید!
    آریاـ مارو به غلط کردن انداختی!تهشم نازمیکنی؟!پرو
    من ـ خب که چی الان من پشیمون شدمـ...
    فرازـ جان من مهی!
     
    آخرین ویرایش:

    سدنابهزادツ

    مدیر بازنشسته
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/04
    ارسالی ها
    2,209
    امتیاز واکنش
    119,259
    امتیاز
    1,076
    محل سکونت
    -[کـرج]-
    اخمی کردمـ....
    به سمت چمدونم رفتم لباس مناسبی انتخاب کردمـ....
    تهش یه سیوشرت رولباسم پوشیدمـ...
    والا این خارجیا حال میکننا بیرون باهرچی میانـ....


    حالا ماها بیرون میخوایم بریم باس شال بزاریم شلواربپوشیم!(نه توروخدا نپوش)خخخخ وا تومنحرفی...
    من ـ خب بریمـ..
    آریاـ ها؟همینجوری؟
    من - مگه میخوام برم ایران!؟همین بغـ*ـل میریم دیگهـ!
    خندید:اوکی بیابریمـ...
    فرازـ برو تاپشیمون نشده باز...


    من ـ فردا بهش بگو ناموسا آدم باش بترسونش
    دراتاقموبازکردمـ...
    چنددقه بعدسه نفره پیاده توخیابون راه میرفتیمـ...
    آریاـ فری خو توچه جورمیخوای برگردی!؟
    فرازـ با یکی از افراد توبرمیگردمـ...
    آهانی گفت ...
    هنذفریموتوگوشم گذاشتمـ...
    ماشالا اول صبحه چه فعالن این اروپایی ها...
    آهنگ خارجی مسخره ای توگوشم دوپس دوپس میکرد رواعصابم میرف
    وایییی کر شدمـ....
    اهنگورد کردمـ....رفت رواهنگ لالایی ماهان بهرام خانـ....
    من همینجوریش خوابم میاد اینم بگوشم به رحمت خدا رفتمـ...
    به حرفایی که بین فراز وآریا رد وبدل میشد توجه نداشتمـ...
    چرت وپرت میگفتنـ....
    هووووم جووون چه آهنگ قشنگیهـ....


    گاهی زیربارون با توقدمات چه خوبهـ...
    چه خیال خوبی حالا که غریبی غروبهـ....
    ماتوخوبه حتی حالاکه حتی تورویاباهامی....
    چه حس عجیبی که حالا تولحظه هام باهامی...
    نمیدونم چرا یهو یاد رادین افتادمـ....
    خیلی وقته بی خبرم ازشـ....
    مهم نیستـ....
    اه لعنتی! پویا حتما نگرانم شدهـ...
    من ـ اوووم فراز؟
    نگام کرد:جونم؟
    ـ گوشیتومیدی؟
    ابروش بالاپرید:میخوای چیکار؟
    ـ پویا!میخوام به پویا زنگ بزنم خیلی وقته بی خبرم ازشـ...
    میدونم نگرانم شدهـ....من جزاون کسی وندارمـ...
    ـ مهیاس چیزی بهش نمیگیا...
    پوووفی کردم ودستموسمتش درازکردم که آریا گوشی ای دستم داد
    آریا ـ ببین مهیاس من وفراز بهت اعتماد میکنیم ویه گوشی بهت میدیم
    ولی خواهش میکنم ازت حواست به همه چی باشهـ....
    به کسی چیزی نگـــو...حتی پویا..
    لبخندی زدم وتندی شماره پویا روگرفتـ....
    من ـ الان اینجا شبه اونجا روزه دیگهـ؟
    هردو عین احمقا سری تکون دادنـ...
    من ـ خـــنگــا
    بعدشیش تا بوق صداش اومد:بله بفرمایید...
    من ـ الو پویا مهیاسمـ...
    ـ چی؟بلندترحرف بزنید...
    ـ مـــــــــهیاسم مهـیـــــــــــــــــاسـ...
    گوشی قطع شد ....
    باتعجب به گوشی نگا کردمـ.....
    خودش زنگ زد...
    من ـ الو پویا..
    ـ خودتی؟
    ـ مهیاسم دیوونهـ
    ـ معلوم هست کدوم گوری دختره بی فکر...هانـ....چرا یه کم منودرک نمیکنی
     
    آخرین ویرایش:

    سدنابهزادツ

    مدیر بازنشسته
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/04
    ارسالی ها
    2,209
    امتیاز واکنش
    119,259
    امتیاز
    1,076
    محل سکونت
    -[کـرج]-
    اه بگو کجایی ببینم دختره احمقـ...
    من ـ آمــــــــریـکا
    چنان پویا آمریکا روتکرار کرد گفتم حتما اسمشونشنیدهـ...
    اخمی کردم:گوشم درد گرفت آَشغال..
    ـ اون جا چه غلطی میکنی!؟
    ـ ببین پویا من یه مشکلی برام پیش اومده مجبورم پیش یکی ازدوستام
    بمونم توهم نگرانم نباش دنبالمم نگرد..خواستی ازم خبربگیری
    به همین شماره زنگ بزنـ....
    آریاـ احمق این شماره فقط تو آمریکا کارمیکنهـ سیگنالش توایران نیسـ..
    فرازـ خودم خط میگیرم برات...
    سری تکون دادمـ...
    پویاـ اونا کی بودن؟
    من ـ برادرای پوپکـ....
    آریا وفرازجلوی خندشونوگرفتنـ...
    اخمی کردمـ...
    خلاصه راضیش کردمـ که حالم خوبه وهمه چی اوکیِ...


    آریاـ خب به خونه من حقیرخوش اومدید!
    من ـ خب حالا بر اون سمت حقیر
    فرازخندید:من میرم دیگهـ....
    من ـ ناموسا حواست به همه چی باشهـ...سوتی ندیا منوبدبختو پیداکنهـ...
    سری تکون داد...
    منتظرشنیدن حرفای اون دوتا نشدمـ ووارد قسمت اصلی خونه شدمـ....
    سمت تراس تو پذیرایی رفتمـ...
    دستامورومیله تراس گذاشتم واییییی چه بلنده سریع کنارررفتمـ...
    من ـ این پشت حیاطه ماشالا چه قد آدمـ...
    واردخونه شدمـ....
    رومبل نشستمـ...شدید خوابم میومد...
    تاسرمو رودسته مبل گذاشتم خوابم برد...


    ******

    دامیار*

    صبح با کوفتگی ازخواب بیدارشدمـ...
    نگام به ساعتم رفتــــ....9صبح ونشون میداد...
    سریع دوش گرفتمـ....
    لباسی پوشیدموازپله هاپایین رفتم متوجه جمع شدن بچه ها وسط سالن
    شدمـ...
    من ـ چی شدهـ؟
    عمادـ اون دختره فرار کردهـ!!!!!!!
    هم تعجب هم عصبانیت همه چی سراغم اومد....
    به سمت اتاقش دویدمـ....
    هیچی نبرده بود..هیچی....
    باعصبانیت فراز وصدازدمـ...
    بگوچرا اتاقشو ازم جداکرد میخواست فرار کنهـ....
    خبری ازفرازنشد...
    سمت پرسنل هتل رفتمـ....
    من ـ دختره کجاست؟
    دختر روبروم نگام کرد:بخدا دیشب هیچکس ازاینجا خارج نشدهـ...
    وگرنه نگهبان هتل متوجه میشد رئیسـ....
    متوجه ورود فراز شدمـ....
    من ـ کجا بودی؟
    فرازـ دنبال مهیاس!
    اخمی کردمـ:مگه بهت نگفتم حواست بهش باشهـ هان؟
    فرازـ به من چهـ....من نمیتونسم که تواتاقش دستوپاهاشوببندمـ...
    دستام مشت شد....
    نگاهی به همه انداختم ازترسشون ساکت بودنـ...
    فرازـ نمیخوام نگرونت کنمـ....ولی این مدت بهش شک کرده بودمـ...
    گوشی موبایل داشت فکرکنم با ایران تماس داشت یه وقت
    جامونولو نداده باشهـ؟ دختر زرنگیه بازبونش میتونه خر کنه وپلیس
    به باوراش بِکِشونهـ....
    فرازنگاهشو به دستم انداخت رگای دستم ازاعصبانیت بیرون زده بود...
    باگوشیم شماره ای گرفتمـ...
     
    آخرین ویرایش:

    سدنابهزادツ

    مدیر بازنشسته
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/04
    ارسالی ها
    2,209
    امتیاز واکنش
    119,259
    امتیاز
    1,076
    محل سکونت
    -[کـرج]-
    من ـ الو ثامن زود ویلا روخالی کن برید ویلا شمالمون همرو هم ببر
    همه چیو ببرفقط هرچی زودتر...به همه کسایی که باهاشون درارتباطیم
    بگید که جامونو عوض کردیمـ...فهمیدی؟
    ثامن ـ چشم قربان...
    از ورودی هتل بیرون زدمـ....
    سوارماشین شدم:فراز توجدا دنبال اون دختره بگرد من جدا...
    فرازـ دامیار من پشت تلفن فکرکنم یه جایی به اسم جکسون ویل قرارگذاشته بود....
    اخمی کردمـ....
    چرا حس میکردم فراز یه چیزایی بیشترازاین حرفا میدونهـ...
    نگاهی به چشماش انداختم واون گفت:چیه؟
    من ـ فراز توچیزی میدونی؟
    اخمی کرد:عاره دختر توخونه ی نداشته منهـ....
    بعدهم ازکنارماشین گذشت ورفتـ.....
    همه جارو گشتیم ولی نبود که نبود...
    اه لعنتی...دختره سرتق آخرکارشوکرد..
    تقریبا هواداشت تاریک میشد وحتی نشونی از اون دختره پیدانکردمـ...
    شماره آریا رو گرفتم سه بار زنگ زدم وجوابمونداد...
    به سمت خونه آریا حرکت کردمـ....
    همرومرخص کردمـ.....
    یک ساعت بعدجلوی خونه آریا بودمـ.....
    زنگ روفشردمـ....
    صدای آریا پر تعجب اومد:ای جون چه عجب به محفل ما سری زدی
    اخمی کردم:ببین اعصاب شوخیاتوندارم
    خندید....
    این پسر هم عین اون فرازفکرمیکنه خیلی بامزسـ...
    مستقیم وارد خونش شدمـ...
    باشلوارک پرچم آمریکا رو مبل نشسته بود وباگوشیش وَر میرفتـ....
    آریا سوت بلبلی زد وگفت:خوش اومدی مادر خونرو مُنَور کردی!
    چشم غره ای بهش رفتمـ....
    خندید:چته خفاش اخمو...
    من ـ مهیاس گمشدهـ....
    ابروش بالا پرید:اون دختره خنگ گمشده؟یا فرار کردهـ؟
    ـ فرار!
    ـ آها منم باشم ازدست توعه قاتل فرار میکنمـ....
    یه لحظه حالم ازاین کلمه بهم بخورد...


    قـــاتـل....
    یکهویاد سانیارافتادمـ...محکم به پیشونیم زدمـ: وای من سانیار
    ـ سانیارچی؟
    ـ سانیاروفراموش کردم امروز ازصبح دنبال اون دختره عمـ...
    یادم رفت امروز قراربود بیاد هتل ....اه لعنتی
    محکم به دیوارمشت زدمـ....
    آریا ـ مهم نیست ببین قسمت نیست ساقطش کنی ازروزگار
    من ـ زنگ بزن به فراز بگو بره هتل ببینه شاید اونجا مونده باشهـ...
    شماره فرازوگرفت..
     
    آخرین ویرایش:

    سدنابهزادツ

    مدیر بازنشسته
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/04
    ارسالی ها
    2,209
    امتیاز واکنش
    119,259
    امتیاز
    1,076
    محل سکونت
    -[کـرج]-
    آریاـ بَــــــــه فری خوشگلهـ....چطوری داداش؟میزونی؟چه خبرا؟
    کوجایی؟چیکارمیکنی؟خوش میگذره ؟
    اصن أمون نمیده فراز حرف بزنهـ....
    محکم به کِتفِش زدمـ:مسخره بازی درنیار
    آریا ـ سانیار منتظر دامیارنشدهـ توهتل؟
    به سمت اتاق خوابای آریا رفتم که صدای دادش بلندشد...
    تندی سمتش رفتم:چته وحشی؟
    ـ هیچی رگ کمرم گرفت
    ـ چی شد سانیاربود؟
    ـ نوچ پس کشتنش لغوشد....
    اخمی کردمـ...
    دختره احمق همه معادلاتمو بهم زدهـ....
    یعنی کجا رفتهـ؟
    متوجه باز شدن دراتاق آریا شدمـ....
    آریا دستموکشید...
    آریا ـ چی میخوری بهت بدمـ؟
    ـ کسی تو اتاقتـ....

    مهیاس*


    چشاموبه زور بازکردمـ....
    ازظهر که ناهار خورده بودم عین چی خوابم بردهـ....
    نگام به ساعت افتاد...
    ساعت 8شبونشون میداد..
    مغزم قفل بود...
    یکهویاد دامیار افتادمـ...
    أأأأأأ الان چه قدحرص میخورهـ...
    خنده ای کردمـ...
    به سمت دراتاق رفتمـ...دروبازکردمـ....
    میخواستم آریا روصدابزنم که متوجه حضورکسی دیگه هم شدمـ...
    بوی عطر تندش آشنا میزد....
    ـ ـ کسی تواتاقت بود؟عاخه صدای در اتاقت اومد..
    ـ نه بابا تَوَهُم زدی؟نکنه ازهمسرت مهیاس دورشدی زده به سرت
    ـ نکنه خبریه آریا!؟
    ـ زر مف نزن بیشعور....
    ـ آریا اگه دخترروپیدانکنم چی؟
    ـ اون که اینجا کسی ونمیشناسه برمیگردهـ....
    ـ فراز میگفت باکسی توایران حرف زده یه جورایی داشته مارو لومیدادهـ
    میدونستم اون دختره آخرسر یه کاری دست خودموباند وهمه چی میدهـ
    همروازتهران منتقل کردم شمال..
    آریا بلندبلندخندید:یعنی اینقدازاون دختره ترسیدی که ویلای تهرونوخالی
    کردی؟إیول دارهـ مهیاس همچین مارمولکی بود من نمیدونستمـ...


    سمت اتاق رفتم موهاموبستم به سمت تراس اتاقم رفتمـ....
    خداروشکر کوتاهه ومیشه پرید...
    ازتراس بیرون پریدمـ.....
    سمت یکی ازمحافظای دراصلی رفتمـ....
    من ـ سلام میشه شماره آریا روبگیرید؟
    ـ ـ رئیس رو میگید؟
    ـ بلهـ...


    شماره آریا روگرفتـ....
    من ـ الو آری!
    آریا ـ سلام کجایی دیوونهـ؟
    ـ ببین من میرم هتل دایانا خب؟
    یه کم دامیاروسرگرم کنـ...بافرازهماهنگ شم خونی مالی کنم خودمو
    تا دامیار نیاد أربده بکشهـ اوکی گرفتی چلغوزخان؟
    ـ ها؟عاره عاره برو نگرون نباش هرچی شد بهم خبربدهـ....
    ـ ببین من گوشی که بهم دادی وبالا جا گذاشتم اونم بی زحمت بهم برسون
    ـ چشم أمری....
    طرف صحبتش سمت دامیاررفت:کجا خفاش اخمو واسا کارت دارمـ....
    میخوام درمورد جی إف جدیدم بگمـ....هوو واسا
    بعدآروم بهم گفت:مهی برو مواظب خودت باشـ...
    ـ مرسی فعلا
     
    آخرین ویرایش:

    سدنابهزادツ

    مدیر بازنشسته
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/04
    ارسالی ها
    2,209
    امتیاز واکنش
    119,259
    امتیاز
    1,076
    محل سکونت
    -[کـرج]-
    شماره فراز وگرفتم وهمه چیوباهاش هماهنگ کردمـ...
    بتادین ورو صورتم خالی کردم که فراز زیرلب گفت:أییییی توچه قدچندشی
    مهیاس؟
    ـ هـو گوساله همه اینا تقصیرشماهاس به من چهـ...
    بخدا اگه دامیار توسرش فکر کشتن من بره میدونموتو!
    ـ حواسم هستـ....
    دستمو با پانسمان بستمـ....
    من ـ ببین زنگ بزنم دامیار بیاد دنبالم ها؟
    فرازـ مستقیم با ماشین ازروت رد میشه ببینتت!
    خندیدمـ:ولی خب من اگه مستقیم بیام هتل هم ضایس میگه این دختره
    مشکوکهـ!!
    ـ همینجوریش کاری کردم که بهت شک نداره هیچ فکر کشتنت هم توسرشه
    ـ خدایا خودموبهت میسپورم إنا لله وإنا الیهِ راجِعون...
    ـ خیلی هم خوب...


    کتونی هامو ازروزمین برداشتم ومحکم زدم توسرش:دعا کن منودارید
    وگرن کیو میخواستید بندازید به جون اون خورزو خان ها؟إلسا فرفریو؟
    خندید:اون که نامزد دامیارهـ...
    ایشی گفتم:فرض بااون ازدواج کنه إلسا فرفری خفاش اخمو!
    هردوخندیدیمـ...
    من ـ خب ببینم سیم کارت دیگه دَم دست داری؟
    ـ عاره ولی شاید دامیار هم شمارشوداشته باشه ها...ولی نه گوشیشودیدم
    شماره اصلیمودارهـ...اصولا هم شماره حفظ نمیکنهـ...
    سیم کارتو توگوشیش انداختـــــ....
    شماره دامیاروگرفتـ....
    نمیدونستم چه جوری گریه کنمـ...خخخ
    با بوق اول جواب داد...إی زهرماربگیری!
    صداموضعیف کردمـ..:دامــــــــیار!!
    صدای پرتعجبشـ:مَهیاس تویی؟
    ـ دامیار بیا کمکم کنـ....
    ـ کجا!؟کدوم قبرستونی ای ها؟بخدا میکشتمت...
    فرازجلوی دهنشو گرفت تانخندهـ....
    ـ آدرسومیگم این اقا..
    گوشیویهوقطع کردمـ....آخیششش بزار یه کم بترسهـ....
    فراز ـ خعلی فیلمی مهی کلی حال کردمـ...
    من ـ من که اینجارونمیشناسمـ بنویس آدرسو براش بفرسـ..
    نیم ساعت بعد من بودمودامیار وآریا....
    آریا که ازماشین پیاده شد چشاش کف خیابون بود...
    اوضام ناجوربود...
    جوری که خودمم یه لحظه حس کردم زیرتریلی 18چرخ رفتمـ...
    عین گوشت چرخ کرده شده بودمـ...
    آریا پشت دامیار قدم برمیداشت وهی اشاره میکرد چی شدهـ...
    واقعا که خنگه این آریا....
    دامیار تارسید بهم جوری تو دهنم زد که چشام دو دو زد...
    آریا زودی جلوش پرید:چیکارمیکنی؟اوضاش خیلی خوبه توهمـ....
    دامیار آریا وجوری هول داد عقب که آریا رو زمین پرت شد...
    دستش مشت شده بود...دقیقا صدای تَرَق تَرَق انگشتاشومیشنیدمـ...
    آریا بازجلوی دامیارپرید:گوش کن دامیار آروم باش خب!خواهش میکنمـ
    اینو نگاه دامیارو ولش کنی الان منو میخورهـ....
    اوووف چشماشو..
    لرزی کردمـ....هیچ وقت توزندگیم ازچیزی نترسیدمـ....
    ازچیزی نهـ ازکسی یعنی!
    من ـ چیه هـــآ؟
    الان پشیمونی منو نکشتی عارهـ؟
    میگی کاش همون اول یه گوله حرومش میکردم عین اون وکیله عین
    اون پسره یا شایدم کسی دیگه ها قاتلی مگه تو؟
    بلدنیسی درست زندگی کنی زندگی روازکسی نگیر...
    توبلدنیسی زندگی کنی فکر خودتی همشـ....خودخواهـ..مغرور...
    آریا دستشو رودهنم گذاشت:هیسسس رو اعصابش نرو...
    دامیاردستمو ازکشید روزمین افتادم خم شد رومـ...محکم یغه لباسمو
    گرفت:اینجا آمریکاس کشت وکشتاربراشون مهم نیستـ...
     
    آخرین ویرایش:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا