یوتاب درخشنده
کاربر اخراجی
- عضویت
- 2016/06/15
- ارسالی ها
- 1,259
- امتیاز واکنش
- 2,478
- امتیاز
- 0
- سن
- 26
بردیا نگاهِ گذرایی به پدرِ دل شکسته انداخت. از دیدن فرهاد متاثر شد...انگار غم عالم توی نگاهش برق میزد. وقتی رسیده بود دادسرا گفتن منتظرشه. روش و نداشت مستقیم به نگاه غمدارش نگاه کنه...رفت پشتِ میزش نشست هنوز نگاهش نمی کرد.میترسید با دیدن حزن نگاهش همه ی قول و قراراش رو فراموش کنه و بره دنبال پونیکا...حالا دیگه خیلی خوب میدونست پونیکا کجاست. ردیاب روی گوشیش خاموش شده بود اما اون به اندازه ی کافی دیده بود که موبایل رو کجا بردن...یه کارگاه توی باغ های ملارد بود. انقدر ها هم باهاشون فاصله نداشت. آه پر افسوسی کشید و با سری به زیر گفت:-کاری با من داشتید؟پدر پونیکا گریه میکرد و این آتیشش زد. چجوری باید توی اون دنیا به چشمای باباش نگاه میکرد و میگفت که کمر یه پدر رو شکسته؟ صدای فرهاد اون رو از فکر خارج کرد:-دیگه بریدم...به خدا صد بار جون دادم و تاوان دادم. هرچی که کردم به سرم اومد.گریش اوج میگرفت...بردیا سریع گفت:-چی شده آقای فرحبخش؟-این دومین بارِ که از اون سی دی های لعنتی برام میفرستن...میدونم کار کیه. اما... من فکر میکردم مرده.بردیا با تعجب گفت:-میشه واضح حرف بزنید؟-شنیدم پرونده ی پونیکارو واگذار کردید... اونم درست وقتی که داشتید به یه جاهایی میرسیدید.به یه جاهایی نمی رسید، همین الان هم خیلی خوب میدونست پونیکا کجاست. به من و من افتاد:-راستش...خیلی بی سر و ته بود...هنوز پرونده هایی هستن که...فرهاد از روی صندلی بلند شد و گفت:-پسر جان اول یه نگاهی به اینا بنداز. بعد اگه وجدانت قبول کرد دیگه هیچوقت مزاحمت نمیشم اما اگه نتونستی ببینیش و دلت رو سوزوند من بیرون منتظرم تا همه چیز رو برات روشن کنم...از همون اولش...دومیش رو خودم هم ندیدم...کدوم پدری میتونه اینارو با چشماش ببینه؟ تا خود شیطونشم بری بپرسی میگه اولاد برای همه عزیزه...بد کردم...خیلی بد کردم...اول به پونیکا و بعدش با خودم.از در که بیرون میرفت برگشت سمت بردیا:-کاش هنوز یه آدم با وجدان بین هفت میلیارد آدم پیدا میشد تا دخترِ بیگناهم رو نجات بده...تو اون آدم باش.در رو پشتش بست و نگاهِ پر حسرتِ بردیا رو جا گذاشت.در رو پشتش بست و نگاهِ پر حسرتِ بردیا رو جا گذاشت.بردیا فکر کرد: "چرا من و توی این موقعیت قرار میدید؟ "آرنجاش رو گذاشت روی میز و سرش و گرفت تو دستش. چند دقیقه ی بعد پاکت رو از روی میز برداشت و دو تا CD رو از داخلش بیرون آورد...روی هر کدوم با ماژیک قرمز نوشته ای بود به این مضمون:مرحله ی اول جهنم: دروغ، طمع، بدبختی.مرحله ی دوم جهنم: شیطان را بیدار کردی.CD اول و توی CD-ROM گذاشت. میدونست که قرار نیست چیز ساده ای ببینه...شاید یه چیز خیلی بد بود...خیلی بد. کمی استرس گرفت.نمایش شروع شد. رو به روی جایی که دوربین قرار داشت پونیکا روی صندلی نشسته بود. فقط از موهای فر و شرابیش میشد تشخیص داد که پونیکاست چون صورت و بدنش زخم و زیلی بود. چشمهاش رو بسته بودن. مردی هم روی صندلی رو به روی پونیکا و پشت به دوربین نشسته بود. پونیکا به هوش بود چون مدام سرش رو به این سو و اون سو میگردوند و با ترس و صدای لرزون میپرسید من کجام و شما کی هستید.مردی که صورتش معلوم نبود گفت:-پونیکا میخوایم بازی کنیم. بازی کردن دوست داری؟ میدونم که دوست داری. صدای پونیکا با زور در میومد:-دست از سرم بردارید.مرد صندلی که روش نشسته بود رو بدون اینکه بلند شه به پونیکا نزدیک کرد. توی دستش انبر بود.بردیا زمزمه کرد:-میخواد چه غلطی بکنه؟-میخواد چه غلطی بکنه؟صدای مرد اجازه ی تجزیه و تحلیل بهش نداد:-ببین پونیکا...خیلی بازیِ آسونیه. من ازت سوال میپرسم و تو باید جواب درست بدی...همین. راحت نیست؟صدای پونیکا بغض داشت:-من نمیخوام بازی کنم...میخوام برم خونه.مرد اهمیتی به ناله ی پونیکا نداد:-پونیکا هنوز فیلم ترسناک خیلی دوست داری؟ اون موقع ها خیلی دوست داشتی.مرد دست لرزون پونیکارو توی دستش گرفت:-حالا من ازت سوال میکنم...اگه درست جواب بدی میتونی ناخونات رو برای خودت نگه داری.-چی؟ تو رو خدا! چرا این کارا رو می کنی؟ تو کی هستی؟ ولم کنید.-سوال اول...-نه...نمیخوام.خفه شو...خفه شو...مرد فریاد زد:-یه بار دیگه این حرف و تکرار کن تا مثل ماهی تیکه تیکت کنم.-چرا این کارو میکنی؟مرد دوباره آروم شد و توجهی به سوال پونیکا نکرد:-فیلم ترسناک مورد علاقت کابوس در خیابان الم نبود؟ چرا خودش بود...حالا به من بگو قاتل توی اون فیلم اسمش چی بود؟ -نمیدونم...ولم کن...لطفا این کارو نکن...مگه من چیکارت کردم؟مرد یکی از انگشت هارو از بقیه جدا کرد و ناخون پونیکارو لای انبر گذاشت:-جواب نمیدی؟ شانست و امتحان کن. قراره خوش بگذرونیم.-خواهش می کنم...-زود باش...یالا دیگه...-تو رو خدا...



