- عضویت
- 2016/12/17
- ارسالی ها
- 992
- امتیاز واکنش
- 16,035
- امتیاز
- 694
ريحانه دستبند رو تو دستش گرفت و پرسيد:
- چند خريدى؟ كى خريدى؟
سيما با خوشحالى گفت:
- ديشب رضا برام عيدى گرفت. قيمتش هم شرمنده، رضا گفته نگم!
ريحانه توی دستش بست و گفت:
- به دستم مياد. از كجا خريدى؟ با سروش سرى بزنم.
- يه پاساژ طلا جديداً نزديك امامزاده افتتاح شده، طلاهاى ايتاليايى خوشگلى داره.
زيرچشمی نگاهى به من انداختن. داشتن شوهر كارخونهدار و كارگاه فرشدار، خيلى عالى بود؟ من حاضر نبودم شغل شرافتمندانهى سيروس با ثروتمندترين شغل دنيا جابهجا بشه. بلند گفتم:
- مباركت باشه سيماجان.
كتودامنهاى روشن و زيبايى به تن داشتند. كتودامن سيما چسبون و كوتاه بود. واقعاً به قد بلند و اندام ظريف و صورت خوشگلش مىاومد. موهاى كوتاهش رو باز هم رنگ كرده بود. فكر كنم هر هفته رنگش رو عوض مىكرد. الان كه شرابى بود. خيلى هم بهش مىاومد. ريحانه هم شال زيباش رو با مدلى جالبی بسته بود و با آرايش ملايم، زيبايش رو به رخ مىكشوند. به زيبايى چهره و قد بلندشون غبطه نمىخوردم. من همين بودم. قد و هيكل و چهرهاى داشتم كه خدا بهم هديه داده بود. صورتم مرتب و بدون آرايش بود. با وجود مانتو و شلوار قهوهای روشن، شال كرم و چادرى سبزروشن با گلهاى ريز سفيد به سر داشتم.
سيما پرسيد:
- نيلوفر چرا چادرت رو برنمىدارى؟ غريبه كه نداريم.
جوابم رو مىدونست؛ اما باز هم سؤال مىكرد. يعنى بايد فكر مىكردم من رو اُمُل مىدونه؟ با بدجنسى، لحن ساده به صدام دادم.
- مگه آقاسروش و آقارضا قراره جايى برن؟
چشمهاى هر دو گشاد شد. از جا بلند شدم.
- برم به مادرجون كمك كنم.
تو آشپزخونه اجازه دادم لـ*ـبهام كش بياد. قبل از ناهار از اداواصول اونها كه با ورود آقايون بيشتر شده بود، ظرفيتم تكميل شد. آقارضا هم با فخرفروشى مرتب از درآمد و وضعيت كارخونه مىگفت. با گوشيم به سيروس پيام دادم سرم درد مىكنه و بهونهای جور كنه به خونه برم.
سيروس بعد از خوندن پيام بدون حرف به حياط رفت. وقتى برگشت با ذوق گفت:
- نيلوفرخانم هوا جون ميده براى قدمزدن، بلند شو بیرون بريم.
نگاهها خيرهاش شد. مادرجون گفت:
- الان وقت ناهاره. نيلوفرجون زحمت كشيده. بذار بعد از ناهار.
سيروس كنارم اومد.
- مادرجون براى ما ناهار كنار بذار. برمىگرديم.
به من نگاه كرد.
- بريم بالا من آماده بشم.
ظاهراً شرمنده، اما در واقع خوشحال همراهيش كردم. تو سالن بالا دستم رو گرفت.
- حالا بگو چرا سرت درد مىكنه؟ چرا مىخواى فرار كنى؟
دستهام رو جلوش گرفتم و پرسيدم:
- تو دست من چقدر طلا مىبينى؟
چشمهاى شيطون و مهربونش خيرهى صورتم شد.
- يعنى چى؟
دستم رو چرخوندم و گفتم:
- به جز حـلقه، انگشترِ هديهى كيان و يه دستبند هيچى نیست. همهشون رو ميز اتاقم هستن. تو صورتم آرايش و موى رنگكرده مىبينى؟
همونطور كه دستم رو گرفته بود، قدمى نزديکتر شد.
- بله، راست میگی. صورتت كه ظاهراً...
صورتش رو روبروى صورتم آورد و كمى چپ و راست كرد.
- آهان بذار دست بكشم ببينم رنگ خودشونه يا...
انگشتهاش به نرمى روى چشم و مژه و ابروهام كشيده شد.
- خب اينكه سياهى و پيچ و خم خودشونه.
روى گونههام كشيد و رفت سمت دهانم.
-اين هم كه خدادايه.
چشمهام انگشتهاش رو مىديد كه ناغافل بـ*ـغلم كرد و خنديد.
- زن كوچولوى من چى ميخواد بگه؟ همون رو بگو.
از بهشت زمينيم كمى فاصله گرفتم.
- وقتى حرف و نظر مشتركى با كسى نداشته باشم زود خسته میشم. آخه با اونهايى كه پايين هستن از آرايش، جواهرات، مهمونى و درآمد شوهرم بگم؟
نفس عميقش تو گوشم پيچيد.
- كامل دركت مىكنم. آخه تحمل رضا هم سخته.
هردو خنديديم. چه تفاهمى داشتيم! پالتوى قهوهاى و گرمش رو به تن كرد و پايين رفتيم.
***
- چند خريدى؟ كى خريدى؟
سيما با خوشحالى گفت:
- ديشب رضا برام عيدى گرفت. قيمتش هم شرمنده، رضا گفته نگم!
ريحانه توی دستش بست و گفت:
- به دستم مياد. از كجا خريدى؟ با سروش سرى بزنم.
- يه پاساژ طلا جديداً نزديك امامزاده افتتاح شده، طلاهاى ايتاليايى خوشگلى داره.
زيرچشمی نگاهى به من انداختن. داشتن شوهر كارخونهدار و كارگاه فرشدار، خيلى عالى بود؟ من حاضر نبودم شغل شرافتمندانهى سيروس با ثروتمندترين شغل دنيا جابهجا بشه. بلند گفتم:
- مباركت باشه سيماجان.
كتودامنهاى روشن و زيبايى به تن داشتند. كتودامن سيما چسبون و كوتاه بود. واقعاً به قد بلند و اندام ظريف و صورت خوشگلش مىاومد. موهاى كوتاهش رو باز هم رنگ كرده بود. فكر كنم هر هفته رنگش رو عوض مىكرد. الان كه شرابى بود. خيلى هم بهش مىاومد. ريحانه هم شال زيباش رو با مدلى جالبی بسته بود و با آرايش ملايم، زيبايش رو به رخ مىكشوند. به زيبايى چهره و قد بلندشون غبطه نمىخوردم. من همين بودم. قد و هيكل و چهرهاى داشتم كه خدا بهم هديه داده بود. صورتم مرتب و بدون آرايش بود. با وجود مانتو و شلوار قهوهای روشن، شال كرم و چادرى سبزروشن با گلهاى ريز سفيد به سر داشتم.
سيما پرسيد:
- نيلوفر چرا چادرت رو برنمىدارى؟ غريبه كه نداريم.
جوابم رو مىدونست؛ اما باز هم سؤال مىكرد. يعنى بايد فكر مىكردم من رو اُمُل مىدونه؟ با بدجنسى، لحن ساده به صدام دادم.
- مگه آقاسروش و آقارضا قراره جايى برن؟
چشمهاى هر دو گشاد شد. از جا بلند شدم.
- برم به مادرجون كمك كنم.
تو آشپزخونه اجازه دادم لـ*ـبهام كش بياد. قبل از ناهار از اداواصول اونها كه با ورود آقايون بيشتر شده بود، ظرفيتم تكميل شد. آقارضا هم با فخرفروشى مرتب از درآمد و وضعيت كارخونه مىگفت. با گوشيم به سيروس پيام دادم سرم درد مىكنه و بهونهای جور كنه به خونه برم.
سيروس بعد از خوندن پيام بدون حرف به حياط رفت. وقتى برگشت با ذوق گفت:
- نيلوفرخانم هوا جون ميده براى قدمزدن، بلند شو بیرون بريم.
نگاهها خيرهاش شد. مادرجون گفت:
- الان وقت ناهاره. نيلوفرجون زحمت كشيده. بذار بعد از ناهار.
سيروس كنارم اومد.
- مادرجون براى ما ناهار كنار بذار. برمىگرديم.
به من نگاه كرد.
- بريم بالا من آماده بشم.
ظاهراً شرمنده، اما در واقع خوشحال همراهيش كردم. تو سالن بالا دستم رو گرفت.
- حالا بگو چرا سرت درد مىكنه؟ چرا مىخواى فرار كنى؟
دستهام رو جلوش گرفتم و پرسيدم:
- تو دست من چقدر طلا مىبينى؟
چشمهاى شيطون و مهربونش خيرهى صورتم شد.
- يعنى چى؟
دستم رو چرخوندم و گفتم:
- به جز حـلقه، انگشترِ هديهى كيان و يه دستبند هيچى نیست. همهشون رو ميز اتاقم هستن. تو صورتم آرايش و موى رنگكرده مىبينى؟
همونطور كه دستم رو گرفته بود، قدمى نزديکتر شد.
- بله، راست میگی. صورتت كه ظاهراً...
صورتش رو روبروى صورتم آورد و كمى چپ و راست كرد.
- آهان بذار دست بكشم ببينم رنگ خودشونه يا...
انگشتهاش به نرمى روى چشم و مژه و ابروهام كشيده شد.
- خب اينكه سياهى و پيچ و خم خودشونه.
روى گونههام كشيد و رفت سمت دهانم.
-اين هم كه خدادايه.
چشمهام انگشتهاش رو مىديد كه ناغافل بـ*ـغلم كرد و خنديد.
- زن كوچولوى من چى ميخواد بگه؟ همون رو بگو.
از بهشت زمينيم كمى فاصله گرفتم.
- وقتى حرف و نظر مشتركى با كسى نداشته باشم زود خسته میشم. آخه با اونهايى كه پايين هستن از آرايش، جواهرات، مهمونى و درآمد شوهرم بگم؟
نفس عميقش تو گوشم پيچيد.
- كامل دركت مىكنم. آخه تحمل رضا هم سخته.
هردو خنديديم. چه تفاهمى داشتيم! پالتوى قهوهاى و گرمش رو به تن كرد و پايين رفتيم.
***
آخرین ویرایش توسط مدیر:



