کامل شده رمان من و بقچۀ ارزشمندم | نیلوفر.ر کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

نیلوفر.ر

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/12/17
ارسالی ها
992
امتیاز واکنش
16,035
امتیاز
694
ريحانه دست‌بند رو تو دستش گرفت و پرسيد:
- چند خريدى؟ كى خريدى؟
سيما با خوشحالى گفت:
- ديشب رضا برام عيدى گرفت. قيمتش هم شرمنده، رضا گفته نگم!
ريحانه توی دستش بست و گفت:
- به دستم مياد. از كجا خريدى؟ با سروش سرى بزنم.
- يه پاساژ طلا جديداً نزديك امامزاده افتتاح شده، طلاهاى ايتاليايى خوشگلى داره.
زيرچشمی نگاهى به من انداختن. داشتن شوهر كارخونه‌دار و كارگاه فرش‌دار، خيلى عالى بود؟ من حاضر نبودم شغل شرافتمندانه‌ى سيروس با ثروتمندترين شغل دنيا جا‌به‌جا بشه. بلند گفتم:
- مباركت باشه سيماجان.
كتو‌دامن‌هاى روشن و زيبايى به تن داشتند. كت‌و‌دامن سيما چسبون و كوتاه بود. واقعاً به قد بلند و اندام ظريف و صورت خوشگلش مى‌اومد.
موهاى كوتاهش رو باز هم رنگ كرده بود. فكر كنم هر هفته رنگش رو عوض مى‌كرد. الان كه شرابى بود. خيلى هم بهش مى‌اومد. ريحانه هم شال زيباش رو با مدلى جالبی بسته بود و با آرايش ملايم، زيبايش رو به رخ مى‌كشوند. به زيبايى چهره و قد بلندشون غبطه نمى‌خوردم. من همين بودم. قد و هيكل و چهره‌اى داشتم كه خدا بهم هديه داده بود. صورتم مرتب و بدون آرايش بود. با وجود مانتو و شلوار قهوه‌ای‌ روشن، شال كرم و چادرى سبزروشن با گل‌هاى ريز سفيد به سر داشتم.
سيما پرسيد:
- نيلوفر چرا چادرت رو برنمى‌دارى؟ غريبه كه نداريم.
جوابم رو مى‌دونست؛ اما باز هم سؤال مى‌كرد. يعنى بايد فكر مى‌كردم من رو اُمُل مى‌دونه؟ با بدجنسى، لحن ساده به صدام دادم.
- مگه آقاسروش و آقارضا قراره جايى برن؟
چشم‌هاى هر دو گشاد شد. از جا بلند شدم.
- برم به مادرجون كمك كنم.
تو آشپزخونه اجازه دادم لـ*ـب‌هام كش بياد. قبل از ناهار از اداواصول اون‌ها كه با ورود آقايون بيشتر شده بود، ظرفيتم تكميل شد. آقارضا هم با فخرفروشى مرتب از درآمد و وضعيت كارخونه مى‌‎گفت. با گوشيم به سيروس پيام دادم سرم درد مى‌كنه و بهونه‌ای جور كنه به خونه برم.
سيروس بعد از خوندن پيام بدون حرف به حياط رفت. وقتى برگشت با ذوق گفت:
- نيلوفرخانم هوا جون ميده براى قدم‌زدن، بلند شو بیرون بريم.
نگاه‌ها خيره‌اش شد. مادرجون گفت:
- الان وقت ناهاره. نيلوفرجون زحمت كشيده. بذار بعد از ناهار.
سيروس كنارم اومد.
- مادرجون براى ما ناهار كنار بذار. برمى‌گرديم.
به من نگاه كرد.
- بريم بالا من آماده بشم.
ظاهراً شرمنده، اما در واقع خوشحال همراهيش كردم. تو سالن بالا دستم رو گرفت.
- حالا بگو چرا سرت درد مى‌كنه؟ چرا مى‌خواى فرار كنى؟
دست‌هام رو جلوش گرفتم و پرسيدم:
- تو دست من چقدر طلا مى‌بينى؟
چشم‌هاى شيطون و مهربونش خيره‌ى صورتم شد.
- يعنى چى؟
دستم رو چرخوندم و گفتم:
- به جز حـلقه، انگشترِ هديه‌ى كيان و يه دست‌بند هيچى نیست. همه‌شون رو ميز اتاقم هستن. تو صورتم آرايش و موى رنگ‌كرده مى‌بينى؟
همون‌طور كه دستم رو گرفته بود، قدمى نزديک‌تر شد.
- بله، راست میگی. صورتت كه ظاهراً...
صورتش رو روبروى صورتم آورد و كمى چپ و راست كرد.
- آهان بذار دست بكشم ببينم رنگ خودشونه يا...
انگشت‌هاش به نرمى روى چشم و مژه و ابروهام كشيده شد.
- خب اينكه سياهى و پيچ و خم خودشونه.
روى گونه‌هام كشيد و رفت سمت دهانم.
-اين هم كه خدادايه.
چشم‌هام انگشت‌هاش رو مى‌ديد كه ناغافل بـ*ـغلم كرد و خنديد.
- زن كوچولوى من چى مي‌خواد بگه؟ همون رو بگو.
از بهشت زمينيم كمى فاصله گرفتم.
- وقتى حرف و نظر مشتركى با كسى نداشته باشم زود خسته میشم. آخه با اون‌هايى كه پايين هستن از آرايش، جواهرات، مهمونى و درآمد شوهرم بگم؟
نفس عميقش تو گوشم پيچيد.
- كامل دركت مى‌كنم. آخه تحمل رضا هم سخته.
هردو خنديديم. چه تفاهمى داشتيم! پالتوى قهوه‌اى و گرمش رو به تن كرد و پايين رفتيم.
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • نیلوفر.ر

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/12/17
    ارسالی ها
    992
    امتیاز واکنش
    16,035
    امتیاز
    694
    -فرح تو بشين دستور بده، ما دو تا ننه‌مرده كارها رو انجام مي‌ديم.
    فرح گفت:
    - آخه اين‌طوری كه نمیشه.
    كيان به طرفش رفت و به زور روى تک مبل داخل سالن نشوندش.
    - شما اينجا می‌شينى و تو دست‌وپاى ما نمیاى. بهترين كمكت همينه.
    چند روز گذشته همراه كيان و فرح، توی فروشگاه‌هاى انتخاب‌شده، چرخ زديم. وسايلى رو كه با سيروس قبلاً انتخاب كرده بودم اين‌ بار با مامان و باباى آينده بازديد مى‌كرديم. خوشبختانه بازديد مجدد مورد پسندشون قرار گرفت.
    لباس‌هاى رنگارنگِ كودكانه، اسباب‌بازي‌هاى ريز و درشت، كالسكه و... تو سالن پهن بود. اتاق كار كيان، تبديل به اتاق بچه شده بود. پرده‌ى صورتى با ستاره‌هاى طلايى و سفيد، جلوه‌ى شادى به اتاق بخشيده بود. تخت و كمد سفيد و طلايى رو كنار هم قرار داديم.
    پرسيدم:
    - فرح عروسكا رو روی تخت يا تو قفسه‌هاى كمد بچینم؟
    فرح تو درگاهى ايستاد و با لـذت نگاهى به اتاق انداخت. چشم‌هاى قهوه‌اى و گرمش چرخيد و چرخيد.
    با لبخند گفت:
    - دستتون درد نكنه! خوشگل شده.
    كيان ميز و صندلى فانتزى كودک رو تكيه به ديوار رو‌بروى تخت قرار داد و پرسيد:
    - اينجا خوبه؟
    فرح بـ*ـوسه‌اى فرستاد.
    - عاليه آقاجون.
    با خنده فرح رو آروم كنار زدم و گفتم:
    - كم زبون بريز!
    تو سالن مابين عروسكا و لباس‌ها نشستم و تک‌تکِ اونا رو با چشم و دل نـ*ـوازش كردم.
    حتماً تن و بدن كوچولوى برادرزاده‌ام، توی اين لباس‌ها معركه مى‌شد.
    با ديدن كاپشن نارنجى كه انتخاب كيان بود، دلم لرزيد و فكرم به رؤياى شيرينى كشيده شد. يعنى كوچولوى من و سيروس چه شكلى مى‌شد؟ مثل پدرش لاغر و سفيد با دوتا گوى درشت قهوه‌اى سوخته‌ى شيرين مى‌شد؟
    - كجا سير مى‌كنى خانم؟
    به خودم اومدم. كاپشن رو به سـينه چسبونده بودم.
    كاپشن رو پايين آوردم.
    - خيلى خوشگلن. نازنين كى مياد؟ مى‌خوام بخورمش.
    كيان كش‌و‌قوسى به تن خسته‌اش داد و گفت:
    - چى مى‌خواى بخورى؟ به من هم بده كه خيلى گرسنه‌م.
    با فرح خنديدم و از جا بلند شدم.
    - برم يه شام خوشمزه براى داداش گلم بذارم.
    فرح زيرلبى خنديد.
    - بخند عروس! نوبت من هم می‌رسه.
    بدون قصد اين حرف رو زدم؛ اما با ان‌شاء‌الله غليظ فرح و لبخند كيان، فقط خودم رو توی آشپزخونه انداختم.
    لپام داغ شده بود. خدا پدر ياشارخان رو بيامرزه كه با اين مسئوليت، هـ*ـوس بچه‌دارشدنِ من رو توی سر همه ريخت؛ سيروس و مامانش اون‌طرف، كيان و فرح اين‌طرف. شديد‌تر از همه دل خودم كه در هواى داشتن يه كوچولو مى‌تپيد و گرم مى‌شد.
    ***
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    نیلوفر.ر

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/12/17
    ارسالی ها
    992
    امتیاز واکنش
    16,035
    امتیاز
    694
    با نگرانى گفتم:
    - كيان با سرعت نرى! تو راه اگه حال فرح بد شد، برگرد.
    كيان دستى به كمر زد و سرش رو خم كرد. قربون اين ژستاش برم.
    - نيلوجون، همه‌ش دو ساعت راهه. مواظبم.
    امير، دوست قُمى كيان، براى جشن عقد دعوتشون كرده بود. فردا هم كه عيد غدير بود و حتماً نمى‌ذاشت برگردن.
    به فرح سفارش مى‌كردم مواظب خودشون و نى‌نى باشن.
    فرح گفت:
    - مواظبيم. بابا داريم مى‌ريم قم، سفر قندهار نمی‌ریم كه!
    آهسته گفت:
    - تو چه كاره‌اى امشب؟ میرى خونه‌ى سيروس؟
    - نه. میگم اون بياد اينجا.
    خنديد و بدجنسانه چشمک زد. خدا خفه‌ات نكنه دختر!
    - برو منحرف. فرح آب سرد نخورى. خودت و بچه رو سرما ندى!
    كيان بازوى من رو گرفت و آروم تو حياط برد.
    - برو خواهرم تا از سفر منصرف نشدم. مواظب خودت و سيروس‌جان باش.
    با لبخند سر تكون دادم و منتظر شدم تا سوار ماشين بشن و حركت كنن. دعا خوندم و فوت كردم.
    تو آشپزخونه مشغول تهيه‌ى يه كيک خوشمزه براى آقاى خودم بودم كه زنگ خونه شنيده شد.
    گوشى آيفون رو برداشتم.
    - بله؟
    - سلام گل بانو. لطفاً قدم رنجه كن و يه‌لحظه پایین بيا.
    ساعت ده‌ صبح بود و قرار گذاشته بوديم بعدازظهر همديگه رو ببينيم. متعجب پايين رفتم و در رو باز كردم.
    با شاخه‌ى گل مريم سلام كرد و وارد شد.
    چرا هربار با ديدنش دلم رو مى‌لرزونه؟ يعنى همه‌ى عاشقا همين حس رو دارن؟
    دعوتش كردم بالا بريم.
    - بايد جايى برم. غروب مزاحمت ميشم.
    برگه‌اي رو از كيف مشكى رو شونه‌اش بيرون كشيد. منتظر بودم. تو چشم‌هام خيره شد و پرسيد:
    - اون‌قدر بهم اعتماد دارى كه اگه بگم چيزى نپرس اما زير اين ورقا رو امضا كن، اين كار رو بكنى؟
    اعتماد؟ من جونم رو با يه كلمه، حاضر بودم فداش كنم.
    - اعتماد...
    منتظر بود و لبخندش رفته بود.
    - از اعتماد بالاتر چيه؟ من مطيع بى‌قيد و شرطت هستم.
    لبخند برگشت و پلک‌هاش به نرمى نشست و برخاست.
    - هميشه همين‌طور به من روحيه بده. حالا اينجا رو امضا كن.
    بى هيچ سؤالى هر تعداد كه خواست امضا كردم و انگشت زدم.
    براى لحظه‌اى شونه‌ام رو لمس كرد وگفت:
    - تو بهترين هديه‌ى خدا به منى. عجله دارم؛ وگرنه محال بود تنهات بذارم.
    كنجكاو بودم؛ اما سؤالى نكردم و اجازه دادم با خيال راحت بره.
    بايد سراغ كیک و برنامه‌ى شام می‌رفتم. ناهار هم نيمرو، گزينه‌ى خوبى بود.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    نیلوفر.ر

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/12/17
    ارسالی ها
    992
    امتیاز واکنش
    16,035
    امتیاز
    694
    روبروى تلويزيون خاموش نشسته بوديم و باهم شعرخونى مى‌كرديم.
    دفتر دویست‌برگ فنرى نارنجيش رو باز كرده بود و يه شعر فكاهى راجع‌به متروى تهران مى‌خوند.
    اشك‌هام رو پاک كردم.
    - واى مردم از خنده. تو رو خدا نخون؛ نفسم گرفت.
    از روى مبل بلند شد و خندون تو آشپزخونه رفت. ليوانى آب برام آورد.
    - بخور تا نفست بياد سر جاش
    كمى خوردم؛ اما با به ياد آوردن قسمتى كه مترو با كاروان الاغ‌ها مقايسه شده بود، اختيار از دست دادم و پقى زير خنده زدم. خنده همانا و به افتضاح كشيدن ميز روبروم همانا.
    سيروس خنده‌ای سر داد و گفت:
    - نمى‌دونستم تو طنز ظرفيتت صفره.
    تو آشپزخونه دويدم و صورتم رو زير آب گرفتم.
    كمى آروم شدم.
    دست به كمر زدم و گفتم:
    - من هم نمى‌دونستم اين‌قدر طنازى. تا حالا كجا قايمش كرده بودى؟
    بلند شد و به طرفم اومد.
    - تا حالا شب با عزيزدلم تنها نبودم تا ببينه شبا استعداد شعرخونى و طنزم مى‌زنه بالا.
    كمى نزديک‌تر شد. براى لحظه‌اى چشم‌هام رو بستم. وقتى گشودم، تو آشپزخونه دستمال كنار سينک رو برداشت و بيرون اومد. از فكرى كه كرده بودم سرخ شدم.
    به ميز نزديک شد تا اون رو تميز كنه. به‌سرعت به طرفش دويدم و دستمال رو از دستش گرفتم.
    - كثافتكارى منه.
    مهربون گفت:
    - من باعثش شدم.
    - جون جدت سيروس، چيزى از علتش نگو كه مى‌ترسم اين بار خودم رو خراب كنم!
    تا نيمه‌شب خنده بود و گفتن از رؤياها و آرزوهامون.
    خميازه‌اى كشيدم.
    - برو بخواب. يه پتو هم بده من، كنار همين بخارى مى‌خوابم.
    به اينكه كجا بخوابيم فكر كرده بودم.
    دستش رو گرفتم و به طرف اتاقم كشوندم.
    - تو بايد بهترين جا بخوابى. حالا يه شب مهمون من شدى.
    متعجب گفت:
    - تو اتاق تو؟!
    ابرويى بالا برد و ادامه داد:
    - از اين قرارا نداشتيم.
    ضربه‌اى به شونه‌اش زدم.
    - دوباره دارى پسر بدى میشى.
    روى تخت نشستيم. به انگشت‌هاى بلند و كشيده‌اش نگاه كردم. دست يه شاعر، يه استاد تاريخ، يه همسر بى‌نظير.
    انگشت‌هاش رو به دست گرفتم و نـ*ـوازش كردم.
    زمزمه كردم:
    - تو بى‌نظيرى. من از اين دوست‌داشتن، از اين عشق، از با تو بودن؛ گاهی... گاهى از شدّتش مى‌ترسم. هميشه از چيزهاى خيلى بى‌نظير ترسيدم كه مبادا از دستشون بدم. چشم‌هام پُر آب شد.
    - من مى‌ترسم بلايى سر اين...
    نذاشت ادامه بدم.
    - هيس. چيزى نگو. به من نگاه کن.
    ترجيح دادم انگشت‌هاش رو يكى‌يكى ناز كنم. با دست ديگه چونه‌ام رو تو دست گرفت و بالا برد.
    - از چيزى نترس. به تقدير معتقدى؟
    معتقد بودم.
    - بله.
    لب‌هاش زمزمه كرد:
    - تقدير، من و تو در كنار هم بودنه. اگه تقدير و نظر خدا بر چيز ديگه‌اي باشه...
    صورتش را نزديک آورد.
    - هر چيزى باشه، من تسليمم و... و دوست دارم تو هم تسليم باشى. تسليم خدايى كه براى ما بهترين رو خواسته.
    دستش به دورم پيچيد.
    - همون خدايى كه الانِ من و تو رو و اين لحظات شيرين رو رقم زده.
    چيزى براى گفتن نداشتم. بى‌اختيار لجوجانه پرسيدم:
    - چرا صورت من رو هيچ‌وقت نمى‌بـ*ـوسى؟
    هردو جا خورديم. اين سؤال ديگه از كجا اومده بود؟ خَجل خواستم خودم رو كنار بكشم. صداى قهقهه‌اش تو گوشم پيچيد. محكم‌تر من رو به خودش چسبوند و با خنده گفت:
    - اين حرف رو از كجا آوردى، بانوى پرشرم من؟
    باز هم خنديد و اين بار دست‌هاش شل شد. قصد گريز داشتم.
    - جون سيروس نرو. بيا كنارم بشين.
    سر جام قرار گرفتم.
    به ديوار تكيه داد و سرم رو روى شونه‌اش فشرد.
    - خب حتماً فهميدى من اخلاق خاصى دارم. برام خيلى باارزش و مقدسى. درسته شرعاً همسر هم هستيم؛ اما دوست دارم همه‌ى اولين‌ها وقتى باشه كه رفتيم زير سقف خونه‌ى خودمون، بعد از عمل من. من خيلى شجاعت به خرج بدم مى‌تونم همين آغـ*ـوش‌هاى ساده و بـ*ـوسه‌هاى روى سرت رو بهت هديه كنم.
    دستى ميون موهام برد.
    - من كه مى‌دونم تو هم مثل خودمى، درست نيمه‌ى ديگه‌م؛ اما با اين حال، هرچى تو بگى.
    - من همين‌طور راحتم؛ اما مى‌خوام صداى قلبت رو بشنوم.
    سرم رو به سمت قلبش سروندم و چشم بستم. آروم مى‌تپيد؛ آروم‌ِ آروم.
    آروم، مثل صداى دلنوازش. آروم، مثل نگاه قشنگش. آروم، مثل صورت پرمهرش. آروم، مثل وجود بى‌نظيرش.
    روى قلبش بـ*ـوسه زدم و سر بلند كردم.
    - دوست دارم امشب روى اين تخت بخوابى.
    از جا بلند شدم. تسليم شد و پذيرفت. براش آب بردم و قرص‌هاش رو كنارش گذاشتم.
    - شب به‌خير! خوب بخوابى.
    - شب‌ به‌خير عزيز دل من.
    كنار بخارى توى راهرو، روى پتوى گرم، دراز كشيدم. خواب از سرم پريده بود. به حرف‌هاش فكر مى‌كردم. تقدير و تسليم خدا بودن.
    آهى كشيدم و تو دلم گفتم: «خدايا تو اون رو به من دادى، پس خودت برام نگهش‌دار.»
    انديشيدن به موجودى كه تختم رو صاحب شده بود، چنان وجودم رو پر از شعف كرد كه متوجه نشدم كى اسير خواب شدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    نیلوفر.ر

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/12/17
    ارسالی ها
    992
    امتیاز واکنش
    16,035
    امتیاز
    694
    بين خواب و بيدارى، صدايى آشنا به گوشم رسيد. نواى صدا، از گذشته‌ى دور حكايت مى‌كرد.
    به سختى خواب رو از وجودم دور كردم و هوشيار شدم.
    - ...ولاالضآلين.
    بابا بود كه نماز مى‌خوند؟ نه، بابا كه سال‌هاست كوچ كرده.
    - بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. قل هو الله...
    كيان؟! كيان بالا چی‌كار مى‌كرد؟ صدا نرم‌تر از صداى كيان بود.
    تو جا وول خوردم. كامل هوشيار شدم. صدا از اتاقم شنيده مى‌شد. مهمونم مشغول خوندن نماز صبح بود. لبخند به لب، سر به روى بازو گذاشتم و با لـ*ـذت صداش رو دنبال كردم.
    سلام نماز رو داد. تسبيحات رو آهسته مى‌گفت، تنها زمزمه ‌اى شنيده شد.
    درِ نيمه‌باز، كامل گشوده شد و باريكه‌اى از نور آبى سر در بانک صادرات، به سالن كشيده شد.
    - سلام.
    به سمتم چرخيد.
    - سلام. بيدارت كردم؟
    - بايد براى نماز بلند مى‌شدم.
    نيم‌خيز شدم.
    - چيزى مى‌خواى؟ چاى بذارم؟
    - نه. چند ساعت ديگه بخوابيم، بعد خونه‌ى ما بریم.
    از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
    - مامانت ناراحت میشه اگه ناهار نمونم؟
    نزديك شد و پرسيد:
    - دفعه‌ى پيش خيلى اذيت شدى؟
    مسح سرم رو كشيدم.
    - اذيت نشدم. خسته شدم.
    - دوست دارى كجا بريم؟
    حوله رو به دستم داد.
    - چون عيد غديره، اول امامزاده بریم؛ بعد من خيلى دوست دارم بریم باغ.
    - باغ؟! الان؟! سرد نيست؟
    - خب كنار بخارى مى‌شينيم. نمى‌خوايم كه تو باغ بمونيم.
    تسليم شد. خوشحال چادرم رو سر كردم و رو به قبله ايستادم. سيروس خوابيد؛ اما من ديگه خوابم نمى‌اومد.
    چای گذاشتم و دفتر نارنجى رو برداشتم و تو اتاق رفتم.
    روى كمر بدون جمع‌كردن پاها خوابيده بود. دست راست روى سينه و دست چپ كنارش قرار گرفته بود.
    لـ*ـب‌هاش در خواب هم طرح لبخند داشت. مژه‌هاى بلند و خميده، دل مى‌برد. بينى گرد و بامزه‌اش، وسوسه‌ام مى‌كرد بچلونمش.
    دوست داشتم فقط نگاهش كنم. نمى‌دونم چقدر گذشت. با تكون‌خوردنش، به خودم اومدم و سريع از اتاق بيرون زدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    نیلوفر.ر

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/12/17
    ارسالی ها
    992
    امتیاز واکنش
    16,035
    امتیاز
    694
    ***
    - خوش گذشت؟
    فرح با هيجان و ذوق گفت:
    - خيلى خوب بود! نمى‌دونى امير چقدر بامزه بود. فقط يه‌ريز زير گوش دوماد جوك مى‌گفت. اون طفلك هم سرخ شده بود و نمى‌تونست راحت بخنده.
    برگشت به سمت كيان و ادامه داد:
    - كيان ديدى تو رقـ*ـص يه پا پله اومد، نزديک بود بنده خدا نقش زمين شه؟
    متعجب گفتم:
    - صبر كن ببينم! دوماد كيه؟! مگه عقد امير نبود؟!
    كيان و فرح بلند خنديدن. فرح از روى مبل خودش رو روی زمين كشوند و بلندبلند خنديد.
    كيان درحالى‌كه به سمت اتاق مى‌رفت گفت:
    - نه بابا سر كارى بوده. رو يكى از كارتاى خواهرش، اسم خودش و دخترداييش رو نوشته بود كه ما رو حتماً اونجا بكشونه.
    به فرح گفتم:
    - راست میگه؟
    - آره. حالا بگو دخترداييش چندسالشه؟
    - چى بگم، حتماً ٧-٨ساله.
    - نه بابا دو ماهه‌ست.
    - مگه عروسيشون مختلط بود؟
    همون‌طور نشسته آروم‌آروم لباس‌هاش رو درمی‌آورد.
    - نه. حياط بزرگ خونه‌شون رو با بِرِزنت پوشونده بودن. براى ديدن رقـ*ـص چوپى، همه كنار ديوار جمع شديم، نمى‌دونى چه رقـ*ـاصى بود. برای خودش سر گروه رقـ*ـص بود.
    - چشمم روشن! رقـ*ـص مرد غريبه رو نگاه كردى.
    - بابا اين رقـ*ـص رو تلويزيون هم مى‌ذاره. نيلو، نمى‌دونى چطور خم و راست مى‌شد و پاهاش رو حركت مى‌داد. وسط رقـ*ـص اومد كيان رو ببره. كيان چنون اخمى اومد كه امير، مثل بچه‌ى آدم برگشت.
    كيان با لباس راحتى برگشت و جزوه به دست، كنارمون نشست.
    - چه خبر از سيروس؟ امروز چه كردين؟
    - حالش خوبه صبح كه اول رفتيم امامزاده، يه‌ساعت هم پيش پروين‌خانم بوديم. بعد هم رفتیم باغ.
    فرح لب ورچيد.
    - خب مى‌ذاشتى يه روز من هم باشم، همه با هم مى‌رفتيم.
    - دفعه‌ى بعد.
    - حالا خوش گذشت؟ تنها بودين يا كسى هم باهاتون بود؟
    به سمت آشپزخونه رفتم.
    - چند دقيقه نفس بگير دختر.
    با سينى چاى و شيرينى به سمتشون رفتم.
    - شيرينى خريد سيروسه.
    فرح رولت بزرگ رو تو دهن فرو كرد و بعد از بلعيدنش پرسيد:
    - برات چى آورد؟
    سيروس هر عيد مذهبى برام هديه مى‌آورد. اولين بار كه يه النگوى نسبتاً سنگين گرفت. ازش قول گرفتم ديگه برام طلا نگيره؛ چون دوست ندارم و امروز تو باغ دوست‌داشتنى گفت: «
    عيدى امروز خيلى خاصه؛ اما آماده‌شدنش چند روز طول مى‌كشه؛ ولى فعلاً اين يه قلم رو داشته باش.» وكادوى كوچيكى تو دستم گذاشت. باز كردم و كتاب جيبى با جلد نارنجى و مشكى دیدم. مجموعه شعر «قدم زدن زير چادر شب»
    هيجان زده ورق زدم. «تقديم به عزيزترينم»
    صادقانه گفت كه ايرادهاى شعرها رو دكتر حجتى، شاعر معروف دانشگاه، اصلاح كرده.
    ارزشمندترين هديه بود. من هم بى‌توجه به حيرت و اعتراضش هديه‌اى دادم و هديه‌اى گرفتم. هديه‌ای به يادموندنى و ابدى. بـ*ـوسيدن جزء‌‌به‌جزء صورت مهتابى و نجيبش.
    ***
    - بدجنسى نكن. كمى آروم باش!
    با شيطنت خم و راست مى‌شد و مى‌خنديد.
    - من قلقلكى هستم و دست خودم نيست. باور كن.
    كلافه، بافتنى رو از سينه‌اش دور كردم.
    - باشه، تنگ يا گشاد شد به من مربوط نيست.
    دستم رو گرفت و گفت:
    - گشاد بشه رو لباس مى‌پوشم، تنگ بشه مى‌ذاريم برا بچه‌مون.
    سر به شونه‌اش ساييدم.
    - من دوست دارم اين رو بپوشى.
    از جا بلند شد و دست‌هاش رو باز کرد.
    - بيا ايزد بانوى من. تحمل مى‌كنم.
    طفلك به سختى و دشوارى خودش رو كنترل كرد تا من دقيقاً بفهمم پنج سانت بافت نارنجى اندازه‌اش هست يا نه. بدجنسى كردم و پهلوش رو كه خیلی حساس بود قلقلك دادم. سريع واكنش نشون داد و قبل از گريختنم من رو بين بازوهاش گرفت و گفت:
    - نداشتيم، داشتيم؟
    و كنار گوشم فوت كرد. حالا نوبت من بود كه التماسش كنم. مى‌دونست چقدر اين حركت باعث مورمورم میشه. انگار كسى با شونه‌ى آهنى‌دار قالى، بدنم رو شونه مى‌زد.
    - جون سيروس، نكن. غلط كردم!
    صورتش فاصله گرفت و چونه‌اش روى سرم نشست. هردو آروم گرفتيم. در آغـ*ـوش يار، در یه روز سرد آذرماه، هيچ‌چيزى نمى‌خواستم جر كوبش منظم قلبى كه وجودم رو تسخير كرده بود.
    - بريم پايين پيش بچه‌ها.
    - بريم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    نیلوفر.ر

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/12/17
    ارسالی ها
    992
    امتیاز واکنش
    16,035
    امتیاز
    694
    كيان به سمتمون اومد و دستش رو به سمت سيروس دراز كرد.
    - چه عجب، ما داماد عزيزمون رو ديديم!
    سيروس با لبخند اون رو به سمت خود كشوند.
    - برادرجان ما زير سايه‌ى بلند شماييم، كمى پايين رو ببين.
    فرح بى‌اختيار خنديد و گفت:
    - آقا كيان متلک رو داشتى؟
    كيان خنديد.
    - نگو كه دارى به قد شمشادم حسودى مى‌كنى؟
    سيروس همراهش روى مبل نشست.
    - نه جون داداش، تا وقتى سروش هست، جايى براى شما نمى‌مونه.
    كيان دكمه‌ی اول بافت قرمز و گرمش رو بازكرد و كمى گردنش رو تكون داد.
    كنارش رفتم و پرسيدم:
    - درد مى‌كنه؟
    دستى به گردنش كشيد.
    - خستگى دانشگاهه. فعلاً دو هفته وقت استراحت دارم.
    سيروس آستين بافت سفيدش رو بالا كشيد و بلند شد. پشت كيان رفت و گفت:
    - يه مشت و مال حسابى لازم دارى برادرزن‌جان.
    خجالت‌زده تو آشپزخونه رفتم. هنوز با شنيدن بعضى كلمات سرخ مى‌شدم. فرح مشغول چاي‌ريختن توی فنجون‌هاى طلايى بود. تنقلات شب يلدا رو زيبا داخل سينى بزرگى قرار داده بود. سینی رو برداشتم، روی ميز مابين مبل‌ها گذاشتم.
    اولين شب يلداى من و سيروس بود. سيروس زيركانه، از دعوت مادر شونه خالى كرده بود. خواهر و برادرش امشب منزل پدرى جمع بودن. فرح هم سنگينى خودش رو بهونه كرده و حاضر نشده بود به منزل پدرش بره.
    آقايون كه از جا جم نخوردن. تنقلات و ميوه به همراه شام مفصل فرح، همه رو سنگين كرده بود.
    سيروس انارى برداشت و با چاقو سرش رو جدا كرد.
    - هنوز جا دارى؟
    لبخند هميشگى رو به طرف كيان پرتاب كرد.
    - براى نيلوفر عزيزدله.
    اعتراض كردم:
    - سيروس!
    فرح و كيان خنديدند.
    سيروس پرسيد:
    - كيان جان اشتباه مى‌كنم حواسم به خانمم هست؟
    كنارش نشستم و آروم به بازوش زدم.
    كيان با نگاه شاد و مهربونش گفت:
    - كارت درسته. هميشه هواى اين عزيز ما رو داشته باش.
    سيروس تكه‌اى از انار رو به طرفم گرفت.
    - بفرما. فقط داداشت حال من رو مى‌فهمه.
    فرح هم كنار كيان نشست و گفت:
    - آقاسيروس، برامون حافظ مى‌خونى؟
    - اگه كتابش رو برام بيارين، حتماً.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    نیلوفر.ر

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/12/17
    ارسالی ها
    992
    امتیاز واکنش
    16,035
    امتیاز
    694
    بلند شدم، انار رو به سيروس دادم و به سمت كتابخونه‌ى گوشه‌ى سالن رفتم. كلاً فسقل عمه، تموم دكور خونه‌ى باباش رو به هم زده بود. با تبديل اتاق كار كيان به اتاق نازنين، تموم وسايل تو اتاق خواب و سالن جابه‌جا شده بود. رديف اول كتابخونه با كتاب‌هاى مورد احتياج مثل قرآن كريم، مفاتيح، ديوان حافظ، نه ماه انتظار و... پر شده بود. ديوان حافظ رو بيرون كشيدم.
    سيروس كتاب رو گرفت و پرسيد:
    - با كى شروع كنم؟
    كيان گفت:
    - از نيلو شروع كن.
    فرح سريع گفت:
    - نه آقا، از كوچيک‌ترين نفر.
    سرى تكون دادم و سيروس گفت:
    - هركسى فال مى‌خواد، اول براى خواجه‌ى شيراز فاتحه و سه قل هو الله بفرسته، بعد هم نيت كنه.
    به فرح گفت:
    - تا شما مشغولين، من برم وضو بگيرم. می‌تونم تو آشپزخونه برم؟
    - بفرمايين. راحت باشين.
    فرح چشم بست و مشغول خوندن شد.
    كيان با لبخند به همسرش نگاه مى‌كرد. همون جنس نگاه رو تو يه جفت چشم درشت قهوه‌ای‌ سوخته، هر روز همراه خودم داشتم. صاحب همون نگاه نزديكم نشست و چشم‌هاش رو بست. انگشت روی كتاب كشيد و آهسته گفت:
    - جناب حافظ، كَرَمِ تو و آبروى من.
    كتاب رو باز كرد و خوند:
    - خسرو، اگوى فلك در خم چوگان تو باد
    ساحت كون و مكان عرصه‌ى ميدان تو باد
    سيروس مى‌خوند و نگاه ما سه نفر خيره‌ى صورتش بود. كتاب سه‌بار ديگه گشوده شد و شاعر شوريده، هر بار نويد برآورده‌شدن آرزوهامون رو داد.
    وقتى برای چهارمين بار، اون رو گشود تا نيت خودش رو بخونه. براى لحظه‌اى قلبم لرزيد. چهره‌اش تو هاله‌اى از نور سبز احاطه شده بود. بالاى سر و اطرافش چيزى روشن نبود. اين نور از كجا اومده بود؟!
    آب دهنم رو قورت دادم، نگاه كيان و فرح تغييرى نكرده بود؛ يعنى اونا چيزى نمى‌ديدن؟ تو دل صلوات فرستادم و گمان خير بردم از اين حال عجيب.
    شب خوبى بود. از بچه‌ها خداحافظى كرد و لحظه‌اى بالا اومد تا كاپشن و چتر و كلاهش رو برداره. بارون شديد شده بود.
    روى پنجه ايستادم. سيروس هم سرش رو كامل خم كرد تا كلاهش رو روى موهاش بذارم. مى‌دونست اين كار رو خيلى دوست دارم.
    بازوم رو گرفت و گفت:
    - حالا بريم سراغ تحفه‌ى عيد غدير و شب يلدا.
    از كيف چرم قهوه‌اى مستطيل‌شكل، پاكتى بيرون كشيد و گفت:
    - بعد از جونم ارزشمندترين چيزيه كه دارم، اين هم مثل جونم، مال شه‌بانوى خودم.
    قلب ضعيفم باز لرزيد.
    - اين چيه؟
    لبخندش وسعت گرفت.
    - وقتى رفتم نگاهش كن. الان فقط جيره‌ى من رو بده كه بلندترين شب سال رو در پيش داريم.
    لحن شوخش آرومم كرد. تابلوى كوچيكى تو دستش گذاشتم. يه بيت با جوهر سبز و قرمز با قلم نى درشت، نوشته بودم: «
    رسيد مژده كه ايام غم، نخواهد ماند.»
    گوشه‌‎ى برگه، نقشى مثل نيلوفر داخل اتاقش زده بودم. خود تابلو، خاتم اصفهان بود. لبخندش، بـ*ـوسه‌اى روی پيشونيم شد.
    از پنجره‌ى اتاق بيرون رو نگاه كردم. با چتر زير بارون قدم‌زنان به سمت نور آبى مى‌رفت. بى‌اختيار ياد يكى از درس‌هاى كلاس اول افتادم. «
    آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد.»
    اضافه كردم:
    - من آن مرد را دوست دارم.
    قبل از ورود به خونه برگشت و چترش رو تكون داد. با اينكه مهتابى اتاق خاموش بود، مى‌دونست دارم نگاهش مى‌كنم.
    با كنجكاوى پاكت رو باز كردم. چشم‌هام درشت شد. دفترچه‌ى زرد رو سريع ورق زدم. يعنى چى؟!
    بيشتر عصبانى بودم تا متعجب. به سرعت شماره‌ى همراهش رو گرفتم. با بوق دوم تماس برقرار شد.
    - چه زود دلت برام تنگ شد.
    سعى كردم با آرامش صحبت كنم.
    - سيروس اين چه كارى بود كه كردى؟
    - كار خاصى نبود. تا حالا نديده بودم از چيزى خوشت بياد؛ براى همين از فرصت استفاده كردم.
    - آخه اين خيلى ارزشمند و گرونه. اصلاً بابات ناراحت نشد؟
    - نيلوفرخانم، براى چيزى كه مال خودمه، نياز به اجازه هست؟
    - يعنى بابا اينا نمى‌دونن؟
    - چرا، اتفاقاً همه مى‌دونن.
    صداى تک‌خنده‌اش تو گوشم پيچيد.
    - من انتظار يه عكس‌العمل ديگه داشتم، شاه‌دخت.
    با التماس گفتم:
    - فردا بريم بزنم به اسم خودت.
    سكوتش طولانى شد.
    نگران گفتم:
    - سيروس... چيزى شد؟
    - فكر نمى‌كردم بخواى هديه‌ى من رو پس بدى.
    - آخه...
    - نيلوفر حق ندارى اعتراض كنى؛ چون واقعاً ناراحت ميشم.
    صداش دلخور بود. به ندرت دلخور مى‌شد. نتونستم ادامه بدم. سند باغ رو به سـينه چسبوندم و گفتم:
    - تا حالا از چيزى به اندازه‌ى اين باغ خوشم نيومده بود، چطور مى‌تونم تشكر كنم؟
    - ديگه هيچ‌وقت اعتراض نكن. من سهم خودم رو به اسم تو زدم. من و تو نداريم.
    من به راستى لال شدم. چى مي‌تونستم بگم؟
    ***
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    نیلوفر.ر

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/12/17
    ارسالی ها
    992
    امتیاز واکنش
    16,035
    امتیاز
    694
    ***
    از شب قبل، بارون شديدى يه‌سره مى‌باريد؛ گويى بهمن‌ماه قصد فخرفروشى به ماه‌هاى بارونى بهار رو داشت.
    كنار فرح نشستم. دست و پاهاى متورمش رو آروم ماساژ دادم.
    دردناک ناله سر داد و گفت:
    - دكتر گفته هفته‌ى ديگه. ممكنه اشتباه كنه؟
    - شايد، فعلاً درد كه ندارى؟
    - اى واى. درد؟ دارم می ميرم. يه‌دفعه اين‌طور شدم.
    رنگ سرخ صورتش باعث نگرانى شد. توی باردارى، فشارش بالا زده بود. كيان براى دادن آخرين امتحان، راهى تهران شده بود.
    مثل تموم اين مدت كه از سيروس و مادرش كمک مى‌گرفتم، شماره خونه‌شون رو گرفتم.
    - سلام.
    - سلام عزيزم. خوبى؟ فرح جون...
    - مادرجون ببخش تو رو خدا. حال فرح خوب نيست، مياين اينجا؟
    - مادرجون نترس؛ الان ميام. فقط آماده‌ش كن. ساك بچه رو هم بردار.
    - چشم.
    فرح آماده، روى مبل به خود مي‌پيچيد و دستش رو گاز می‌گرفت تا فرياد نكشه. مادرجون سريع خودش رو رسوند.
    ساعتى بعد تو بيمارستان، قسمت زنان و زايمان، پذيرش شد. خانم دكتر شبيرى با معاينه، دستور داد فوراً به اتاق عمل منتقلش كنن.
    قبل از ورود به بخش عمل، فرح دستم رو گرفت و گفت:
    - مامان جون، اگه طورى شدم مواظب بچه‌م باش. نذار تنها باشه. مواظب كيانم باش.
    به درد قلبم غلبه كردم و گفتم:
    - دارى ميرى مادر بشى؛ اما باز هم بچه‌اى.
    بى‌توجه گفت:
    - حتماً انگشتاش رو بشمار، كامل باشه.
    از اول باردارى دچار اين فوبيا شده بود كه مبادا دست‌وپای نوزاد انگشت‌های كمتری داشته باشه.
    پيشونيش رو بـ*ـوسيدم و گفتم:
    - برو. نترس یه‌ساعت ديگه وروجكت تو بغلته.
    ويلچر رو بردن. كنار ديوار نشستم. دو زن ديگه هم منتظر نشسته بودن.
    مادرجون كنارم اومد و گفت:
    - نترس. چيزى نمیشه. رفتم به سيروس خبر دادم. نمى‌خواى به آقا كيان بگى؟
    - نه، هوا كه خرابه، مى‌ترسم رعايت نكنه، آسيب ببينه. وقتى رسيد زنگ می‌زنه بهش ميگم.
    زير لب دعا می‌خوندم و از خدا كمک مى‌خواستم. ساعتى بعد پرستارى بيرون اومد و گفت:
    - همراه مهربان كيه؟
    جلو رفتم.
    - منم خانم.
    - لباس، پتو و پوشک بچه رو بدين.
    وسايل رو سريع دادم. داخل رفت. مادرجون با لبخند گفت:
    - به دنيا اومد. چشمت روشن.
    بيشتر از اونكه به فكر نوزاد باشم، به فكر فرح و سلامتيش بودم.
    صداى گريه نوزادا، با فاصله‌ى يه ديوار شيشه‌ای به گوشم می‌رسيد. دوتا از خدمه‌هاى اتاق عمل برانكاردى بيرون آوردن. فرح با چشم‌هاى باز و لب‌هاى خشك‌شده‌ى پرلبخند به من نگاه كرد و گفت:
    - مامان‌جون ممنون.
    قلبم آروم شد. مادرجون گفت:
    - برو خواهش كن بچه رو نشونت بدن. من همراهيش مى‌كنم.
    با پرستار به اتاق شيشه‌اى نزديک شدم. سر بالا آورد و گفت:
    - خانم اينجا اومدن ممنوعه. بفرما بيرون.
    - خانم خواهش مى‌كنم، فقط يه لحظه ببينمش.
    نگاهى انداخت و گفت:
    - براى ما مسئوليت داره. فقط چند دقيقه، زود باش.
    با خوشحالى تشكر كردم و به سمت سه نوزاد رفتم كه هركدوم، سمتى مشغول اعتراض و گريه بودن.
    كدوم نوزاد ما بود؟ پتوى آبى روشن با دو خرس مهربون گلدوزى شده كه هديه‌ى خودم بود، من رو به سمت نوزاد نسبتاً درشت و پرسروصدا، راهنمايى كرد.
    بدن كاملاً عريانش با پتو پوشيده شده بود و لباسى به تن نداشت. نگاهش كردم، چشمان بسته‌ی صورتىِ تقريباً سرخ با دهنى باز و صداي قوى داشت. كلمات بى‌اختيار از دهنم خارج شد.
    - جانم، عزيزم، نازى، عزيزدلم!
    دست راستم رو آروم روى سـينه‌اش گذاشتم و صلوات فرستادم.
    - آروم باش. آفرين.
    نوزاد آروم شد. اولين تماس پوستى رو با عمه‌اش برقرار كرده بود. انگشت‌هاش رو شمردم، كامل بود.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    نیلوفر.ر

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/12/17
    ارسالی ها
    992
    امتیاز واکنش
    16,035
    امتیاز
    694
    ديدن ناب‌ترين و پاک‌ترين هديه‌ى خدا، چه حس عجيبى داشت. اين كوچولوى تقريباً بى‌شكل، عزيزترين آفريده‌ى خدا بود.
    آروم انگشت‌هاش رو لمس كردم، باريک بود با ناخن‌هاى تقريباً بلند. بغض و شوق تو دلم غوغا به پا كرده بود.
    اين كوچولو نشون از مادر و پدرم داشت. نشون از كيان نازنينم داشت. دختر برادرم بود، دختر كيان. چقدر خوش‌آهنگ بود، دختر كيان. مى‌ترسيدم ببـ*ـوسمش و با نفسم آلوده‌اش كنم. صورتم رو به گلوش نزديک كردم و بو كشيدم. بوى خوشى داشت، بوى بهشت!
    آروم نفس مى‌كشيد. تو گوشش زمزمه كردم:
    - الله اكبر...
    پرستار گفت:
    - خانم بفرمايين. الان بقيه هم مي‌خوان بيان.
    تشكر كردم و پرسيدم كى تحويلمون میدنش.
    - يه‌ساعت ديگه.
    آخرين نگاهم با گشوده‌شدن و گريه‌اش درهم آميخت؛ گريه‌اى كه برام شادى‌بخش بود. طفل سالمى بود.
    قبل از ورود به بخش، به كيان زنگ زدم و پرسيدم:
    - امتحان رو خوب دادى؟ الان كجايى؟
    - دارم ميام خونه. يه ساعت ديگه اونجام.
    - رسيدى زنگ بزن من و فرح همراه مادر سيروس بيرونيم.
    - نيلو بچه‌ها خوبن؟
    - خنديدم و گفتم:
    - خيلى خوبيم، خيلى!
    وارد اتاق شماره چهارده شدم. سه‌تا تخت بود و سه زائو. فرح روى تخت اول خوابيده بود و مادر سيروس كنارش روى صندلى نشسته بود.
    كنارش رفتم و به صورت آروم و خسته‌اش نگاه كردم.
    مادرجون كنارم اومد و گفت:
    - مباركتون باشه. مبارک فرح‌جون و آقاكيان. باوركن من اين زن و شوهر رو خيلى دوست دارم!
    لبخند زدم. مگه امكان داشت كسى كيان و فرح رو ببينه و دوستشون نداشته باشه؟
    پرسيدم:
    - به سيروس اطلاع دادين؟
    خنديد.
    - مگه ميشه خبر نداشته باشه؟ الان دنبال گل و شيرينيه.
    فرح وقتى چشم باز کرد پرسيد:
    - بچه‌م كجاست؟
    موهاش رو ناز كردم و گفتم:
    - الان ميارنش. انگشتاش هم كامل بود. صداش هم پُرقدرته. اتاق رو روی سرش گذاشته.
    هر لحظه‌ى اون روز، پر از هيجان و شادى بود. ورود سيروس با اون لبخند شيرين و شاد، موجى پر از انرژى پخش كرد.
    تبريك گفت و براى راحتى مادرا، از اتاق بيرون رفت.
    نوزاد آروم بغـ*ـل مادر خوابيده بود و با راهنمايى پرستار و مادرجون، اولين ناهار زندگيش رو نوش‌جون كرد.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا