کامل شده رمان من روحم | سحر بانو کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

سحربانو

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/07/27
ارسالی ها
307
امتیاز واکنش
6,410
امتیاز
541
*سوگل*
رها وکیارش رو تنها گذاشتم . راستش دلم برای مهران تنگ شده بود . چشمام رو بستم وسط اتاق مهران ظاهر شدم . یه عکس دونفر روبه روی تخت زده بود . درحالی که مهران از پشت بغلم کرد بود و من داشتم می‌خندیدم و مهرانم داشت گونم رو بـ*ـوس می‌کرد.
اهی کشیدم شروع به گشتن داخل اتاقش کردم . خیلی تغییر نکرد بود .در باز شد و مهران وارد شد و وسایلش رو روی کاناپه انداخت و خودش با همون لباس بیرون روی تخت افتاد . دلم می‌خواست می‌تونست من رو ببینه تا بهش بگم :
_ای اقاهه پاشو وسایلات رو جمع کن.
اونم با خستگی بگه :
_خانومم خستم بیا یه بـ*ـوس بده تا خستگیم در بره .
اما حیف ، این جز یکی از ارزو های دست نیافتنی بود که حسرتش تو دلم می موند . با دیدن چشمای بستش روی تخت رفتم و کنارش نشستم . موهاش رو آروم نوازش کردم . این قدر مظلوم خوابیده بود که نگو .اشکام شروع به بارین کردن . یه قطره اشکم روی صورتش ریخت که از خواب بیدار شد . دست به صورتش کشید .با دیدن خیسی با تعجب به اطراف نگاه کرد . اروم گفتم :
_ مهرانم خیلی دوست دارم .
گریه ام بیشتر شد . غیب شدم و به بهشت زهرا رفتم .
با گریه دنبال قبرم می‌گشتم . شاید یادم اومد چرا مردم تا از این دنیا برم .
نزدیکای غروب بود . از گشتن که خسته شدم ، داشتم برمی‌گشتم که مهران و سیاوش رو دیدم . دنبالشون رفتم تا این که بالای یه قبر واستادن. کنارشون رفتم .مهران دسته گل زر قرمز ،گل محبوبم ، رو روی قبرگذاشت و روی زمین نشست . به قبر نگاه کردم که اسم خودم رو دیدم .
مهران:سلام خانومم خوبی ؟امروز اومدم مثل هرروز باهم غروب خورشید رو ببینیم ، اما امروز مزاحم داریما.
سیاوش با بغض گفت:
_سلام بادوم زمینی .اخ میدونی چند وقته نگفته بودم بادوم زمینی ؟ راستی می‌دونی شوهرت خیلی نامرده ؟ اخ همیشه زودتر از من میاد باهات غروب خورشید رو نگاه می‌کنه ، اما نمی ذاره من باهاش بیام ؛اما امروز دلم خیلی برات تنگ بود ، نتونست من رو بپیچونه .
مهران:خانومی می‌دونی خیلی دوست دارم ؟ راستی تولدت مبارک عشقم .
سیاوش:ای نامرد بازم زودتر از من که گفتی .
مهران لبخند تلخی زد وچیزی نگفت سیاوش ادامه داد:
_ ابجی خانومم ،بادوم زمینیم ، تولدت مبارک . اخ این قدر دلم می‌خواد بغلت کنم. اخ بی معرفت چرا این قدر زود رفتی ؟امروز مامان از صبح رفته تو اتاقت وگریه می‌کنه بابا نشسته سیگار می‌کشه به عکس دونفرتون خیره شده. اخه می‌دونی خیلی دلشون برات تنگ شده .طاقت نیاورد یه اشک از چشماش رو قبرم افتاد . با دیدن اشکش گریه کردم رو به اسمون داد زدم:
_ خدا
زانو زدم و بلند بلند شروع به گریه کردن کردم. مهران ،سیاوش رو بغـ*ـل کرد دوتایشون گریه کردن تو دلم گفتم:
_خدایا بسه ، این همه غم براشون بسه .
بارون شروع به باریدن کرد .خیس شده بودن . نگرانشون بودم بعد از این که خوب خودشون رو خالی کردن ،سیاوش از بغـ*ـل مهران دروامد وگفت:
_ ابجی جون خیلی دوست دارم
قبرمو بوسید وگفت:
_خداحافظ
بلند شد و رفت تابامهران تنها باشم .اروم گفتم:
_دوست دارم داداشی
مهران:خانومم ، عاشقتم . به امید دیدار .
بلند شد ورفت بلند داد زدم: عاشقتم مهرانم .
وسط راه وایستاد اروم سمت قبرم برگشت . بعد دوباره برگشت و راهش رو ادامه داد . وقتی تنهاشدم ، روی سنگم دست کشیدم روی اسمم رو لمس کردم .
دستم رو بردم سمت گلایی که مهران اورده بود. یه دونه برداشتم و بوش کردم .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • سحربانو

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/27
    ارسالی ها
    307
    امتیاز واکنش
    6,410
    امتیاز
    541
    به خونه کیا رفتم . رها بادیدنم جیغ کشید وگفت:
    _ وای سوگلی چی شده ؟
    جواب ندادم که دوباره پرسید :
    _ با توام سوگل چت شده؟
    بازم جواب ندادم . کیا از اتاق اومد بیرون پرسید :
    _چی شده رها ؟چرا جیغ می‌کشی؟
    رها با سر بهم اشاره کرد ؛که کیا پرسید :
    _ سوگل چی شده ؟
    _ پیدا کردم .
    دوتایی باهم گفتن:
    _ چی رو؟
    _ سنگ قبرم رو.
    رها :چی؟
    کیارش :چطوری ؟
    نشستم رو مبل وگفتم:
    _ امروز رفته بودم پیش مهران . بعدم رفتم دنبال قبرم برگردم . دم غروب بود که سیاوش ومهران رو دیدم . دنبالشون رفتم تا این که قبرم رو پیدا کردم . اومده بودن غروب خورشید رو باهم ببینیم . بعدم بارون گرفت اونا هم رفتن .
    دوتایی باناراحتی نگام کردن که گفتم:
    _ می‌دونید بچه ها اون یه ذره امیدی هم که داشتم از بین رفت .
    رها:سو...
    با ساکتش شدنش لبخند تلخی زدم و گفتم:
    _ کیا من می‌تونم تو اتاقت امشب بخوابم ؟
    کیارش:اره ، اره چرا که نه
    _ مرسی
    بلند شدم و بهشون گفتم:
    _ شب خوش
    جواب دادن:شبت بخیر .
    به اتاق رفتم و بعد از عوض کردن لباسام با لباسای کیارش روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم . اشکام شروع به ریختن کردن . اصلا کنترلی روی اشکام نداشتم . نمی‌دونم چه قدر گریه کردم تا این که خوابم برد . صبح با صدای داد و بیداد بلند شدم . از اتاق رفتم بیرون که یه جناب سروان و یه سرباز و خانواده کشمیری رو دیدم .کیارش به پلیسا گفت:
    _ یعنی چی اقا ؟من الان سالهاست تنهام .
    سکینه:دروغ می‌گـه سرهنگ .من همش صدای دوتا دختر می‌شنوم
    کیارش:تو مگه کار و زندگی نداری که همش فضولی همسایه هارو می‌کنی؟
    سکینه:یعنی چی؟ این اصلا در شان ساختمون ما نیس که یه ادم مزخرفی مثل شما توش باشه.
    خانوم کشمیری درحالی که دستش رو تکون می‌داد تا النگوهاش معلوم بشه گفت:
    _ والا هرچی دخترم می‌گـه درسته.
    پلیس:جوون اگه به خودت مطمئنی بذار خونت رو بگردیم .
    همون دقیقه رها از خواب بلد شد. اروم گفتم :
    _ هیس صدات در نیاد تا اینا برن .
    سری به عنوان تاکید تکون داد . سربازِ شروع به گشتن کرد . به چندتا چیز جزئی گیر دادن که کیا توضیح داد . با پیدا نکردن چیزی سروان به کیا گفت:
    _ می‌تونید درصورتی که تمایل داری اعاده حیثیت کنید وبه خاطر این موضوع از این خانواده شکایت کنید .
    بعدم رو کرد سمت سکینه وگفت:
    _ شما هم به جای فضولی یه کم مطالعه کن تا فرق سروان وسرهنگ رو بفهمی .
    بعدم رو شونه کیا زد و ازش خداحافظی کرد ورفت . تا سکینه اومد حرفی بزنه کیا گفت :
    _ تا اون روی سگم بالا نیومده برو بیرون !
    بعداز رفتنشون در رو بست . دستش رو گذاشت روش و چند بار نفس کشید و دستش رو لای موهاش برد . اروم که شد به سمتمونبرگشت که بادیدنم،شروع به خندیدن کرد . با چشمای گشاد شده نگاش کردم که با دست بهم اشاره کرد .وبه خندش ادامه داد .رها با دیدنم خندید به خودم نگاه کردم ؛خودمم خندم گرفت . یه بلوز مردونه بلند و گشاد ، استینش اون قدر بلند بود که نگو . به زور دستم رو می‌دیدیم . یه شلوار بلند که پاچش زیر پام بود. با دستام کمرم رو گرفته بودم که نیافته. خندیدم وگفتم:
    _کوفت
    تو دلم گفتم:
    _خدایا خیلی بزرگی که نذاشتی زیاد غصه بخورم .
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    سحربانو

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/27
    ارسالی ها
    307
    امتیاز واکنش
    6,410
    امتیاز
    541
    با کلافگی گفتم:
    _ ای بابا رها اسیرکه نگرفتی . بذار برم بیرون . دلم پوسید تو این خونه .
    رها:نچ ،کیاجونم گفته که امروز کسی حق نداره از خونه بره بیرون .
    با تمسخر گفتم:
    _ چرا؟
    رها:چه می‌دونم گفت می‌خواد سوپرایزمون کنه.
    _ اوه سوپرایز ؟
    رها:کوفت ، مسخره .گفت جایی نرید . حتماً کارمون داره .
    _ اوف از دست کیا .
    ساکت نشسته بودیم که داد زدم:
    _ من حوصلم سرفته باید زنگ بزنم به انجمن حمایت از روحا از تو شکایت کنم . به خاطر اسیر کردنم ،من حوصلم سرفته .
    رها :اَه می گی من چی کار کنم ؟هان ؟ اصلا پاشو برو هر گورستونی که دلت می‎خوادو
    _ هان؟ چیه ؟بیا من رو بخور .
    رها:وای سوگل دودقیقه خفه شو .
    _ بی تربیت
    دوباره ساکت نشستیم که با باز شد در رها بلند شد و به سمت در رفت و شروع به غرغر کردن واسه کیارش بدبخت کرد :
    _ کجایی ؟ من رو این جا با این دیوونه تنهاگذاشتی . نمیگی دیونه می‌شم از دستش ؟
    _ دیونه بودی عزیزم
    رها باجیغ گفت:
    _ داری به حرفای ما گوش می‌دی؟
    _ والا اون جوری که تو داد می‌زدی ، نیازی نبود به حرفتون گوش بدم .حرفاتون به گوشم رسید.
    رها : بیشعور
    _ خودتی
    رها: خودتی
    کیارش:هی هی دخترا بسه . ببینید کلی وسایل گرفتم تاخوش باشیم
    رهاعین بچه ها ذوق کرد وگفت :
    _ اخ جون قرار سه نفرمون خوش بگذرونیم.
    کیا باتعجب نگاش کرد که گفتم:
    _ شفا نمی‌ده.
    رها:چی؟
    _ می‌گم خدا شفات نمی‌ده.
    رها:بی شعور .
    خندیدم وچیزی نگفتم .رها وکیا به آشپزخونه رفتن تا برای شب وسایل رو اماده کنن. صدای خنده و شوخیشون می اومد . از ته دل دعا کردم که خدا این شادی رو ازشون نگیره .
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    سحربانو

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/27
    ارسالی ها
    307
    امتیاز واکنش
    6,410
    امتیاز
    541
    با کلی وسایل به بالای پشت بوم رفتیم . با حرص گفتم:
    _ معلوم نیس منو اوردن تا افسردگی نگیرم یا حمالی کنم ؟
    کیا:سوگل دقت کردی امروز خیلی غر زدی ؟
    رها: ازبس گند دماغه
    _ هه هه
    رها:کوفت
    کیارش اتیش رو روشن کرد. دورش نشستیم . رها به کیا تکیه داده بود . تو سکوت به اتیش زل زده بودیم که اروم شروع به حرف زدن کردم :
    _ اون اوایل وقتی با مهران نامزد کردم تو اسمون بودم . همیشه کنار هم بودیم ؛ البته اگه حسادتای بابا و سیاوش رو در نظر نگیریم . اخه من خیلی عزیز بودم؛ چون موقعی که به دنیا اومدم ، نزدیک بود بمیرم ، به خاطر این که یک ماه زودتر به دنیا اومدم . مامان وبابام کلی نذر کردن تا من زنده موندم . خوب اونا بیشترین توجهشون روی من بود . به خاطر همین سیاوش حسودی می‌کرد . مامان می‌گفت تا یک سالگی حتی طرفمم نمی‌اومده ؛ تا این که یه بار دستم رو می‌سوزونه . مامان دعواش می‌کنه . من گریه می‌کنم و مامانم رو می‌زنم . بعدم می‌رم بغـ*ـل سیاوش . از اون موقع بود که شدم همه دنیای سیا ؛ از اون موقع به خودش قول داده بود که همیشه هوام رو داشته باشه .
    اهی کشیدم. رها برای این که حواسم رو پرت کنه ؛گفت:
    _ اسمون امشب ستاره بارونه
    به اسمون نگاه کردم . ستاره ها چشمک می‌زدند . کیا با دستش یه ستاره پر نور نشون داد و گفت:
    _ به قول بچگی هامون اون ستاره منه .
    رها ستاره کناری ستاره کیا رو نشون داد و گفت:
    _ اونم برای من . همیشه کنارتم وتنهات نمی‌ذارم .
    بعدم دوتایی بهم لبخند زدن . یه سرفه الکی کردم که حواسشون جمع شد .
    کیا گفت :
    _ تو کدوم ستاره انتخاب کردی؟
    _ هیچ کدوم
    رها:چرا؟
    _ چون ادم مرده نمی تونه ستاره داشته باشه .
    رها:این همه ستاره این جاست . حداقل یکی رو انتخاب کن تا هر وقت دلم برات تنگ شد ، نگاش کنم . کلی ستاره این جاست .
    به کم نور ترین ودورترین ستاره اشاره کردم وگفتم :
    _ اینم ستاره من .
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    سحربانو

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/27
    ارسالی ها
    307
    امتیاز واکنش
    6,410
    امتیاز
    541
    رها:چرا اون؟
    _ مشکلش چیه ؟
    رها:خیلی دوره وکم نوره .
    _ اما همیشه هست . می تونید هر وقت دلتون تنگ شد ، نگاش کنید.
    کیارش: بسه ،بسه تو رو خدا ، این چند روز خیلی فیلم هندی داشتیم
    رها: ایش بی احساس .
    لبخندی زدم . نگام رو از اون دوتا که داشتن دعوا می‌کردن گرفتم و به ستارم نگاه کردم که چشمک زد .با صدای جیغ رها سریع برگشتم که دیدم از سرش خون میاد و یه دفعه غیب شد .
    کیارش:رها....رها..... رها کجایی؟
    _ هیس کیارش ، چیزی نشده که ؛ مثل اون روز دوباره ظاهر می‌شه.
    کیارش:مطمئنی ؟
    با تردید گفتم :
    _اره
    تا سه صبح بالای پشت بوم بودیم و رها نیومده بود . کیارش هر دقیقه می‌پرسید چرا نمیاد . بهش گفتم:
    _ کیا بیا بریم پایین ، سرده مریض می‌شی.
    کیا:من پایین نمی‌ رم الان 4ساعته که غیب شده . اگه کلا رفته باشه چی؟ من چی کار کنم ؟
    _ اگه اون رفته باشه ، منم پس باید تا الان غیب می‌شدم.
    کیا:پس چرا نمیاد ؟
    با عصبانیت گفتم:
    _ درد . مرض و نمیاد . حتما رفته سر قبرت . بیا بریم پایین سرما می‌خوری باید تر و خشکت کنیم.
    کیا:اخه ؟
    _ درد و اخه ،کوفت و اخه بیا بریم ببینم .
    دستش رو گرفتم و اون رو به سمت در کشوندم و باهم پایین رفتیم . در واحد رو باز کردم وبه داخل پرتش کردم که اعتراض کرد:
    _ اِ چته؟
    _ خفه شو ، برو تو اتاق تا نزدم لهت نکردم . من خودم نگرانم ، اون وقت هی می‌پرسی چرا نیومد؟
    به سمت اتاقش رفت و گفت:
    _ وحشی روانی
    _ خودتی
    کیا :برو بابا
    وارد اتاقش شد و در رو بست . یه نفس کشیدم و رو مبل منتظر رها نشستم . نزدیکای 8صبح بود. رفتم ببینم که کیارش چی کار می‌کنه . در رو بازکردم . چشمام بسته بود اروم لایه یکیش رو باز کردم . با دیدن این که خوابه ،اون یکی چشمم رو باز کردم . چه راحت خوابیده بود که همون دقیقه از خواب پرید وگفت:
    _ رها !
    اوه اوه چه چشمی دارم ! بزنم به تخته چه شوره ؛ بهش نگاه کردم دوباره خوابیده بود. از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم .
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    سحربانو

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/27
    ارسالی ها
    307
    امتیاز واکنش
    6,410
    امتیاز
    541
    نزدیکای ساعت 4بود ؛ اما رها نیومده بود . کیارش دو بار از اتاقش بیرون اومد و بدون هیچ حرفی به اتاقش برگشت . ساعت چهار شد . کم کم داشت چشمام گرم می شد که یکی روی شونم زد . با غر گفتم:
    _ اَه ولم کن کیا ؛ تازه خوابم گرفته .
    این بار تکونم داد که چشمام رو باز کردم و رها رو دیدم . سر جام نشستم وگفتم:
    _ دختره بی شعور ؛ نمی تونی حرف بزنی ؟
    رها:هیس! چه خبره؟ ساکت ؛ شاید کیارش خواب باشه.
    _ خوابه که خوابه، نمی گی دلم هزار راه رفت ؟
    اومد حرف بزنه که کیا از اتاق بیرون اومد وصداش کرد:
    _ رها ؟
    رهابرگشت و گفت:
    _ جانم ؟
    کیا سریع به سمتش اومد وبغلش کرد . زیرلب همش می گفت خداروشکرش . ازهم جدا شدن کیارش رها رو برد کنار خودش نشوند وگفت:
    _ کجا بودی ؟به من فکر نکردی؟ نمیگی من نگرانت می شم؟اخه چطور دلت اومد این قدر نگرانم کنی ؟اصلا به من فکر کردی ممکنه چه حال و روزی پیداکنم؟نمی گی....
    _ اِاِبس کن دیگه ؛ هی پشت سرهم زر می زنی . دودقیقه خفه شو ، بذار این دهنش رو باز کنه ،به جواب تموم سوالایی که پرسیدی و نپرسیدی ،می رسی .
    کیا:بفهم چی می گی .
    _ اگه نفهمم؟
    کیا:می فهمونمت .
    _ هه هه تو ؟
    کیا :نه تو پس .
    رها:بسه ! می ذارید منم حرف بزنم ؟
    دوتایی باهم گفتیم:
    _خب بگو و
    رها:جسمم رو پیدا کردم .
    _ به سلامتی چشم ودلت روشن باشه . شیرینیش رو کی بخوریم ؟
    رها:مسخره
    _ اسم بابات اصغره
    کیارش: اون نمکدون رو ولش کن . دیشب معلوم نیس کجا خوابیده این قدر بانمک شده .
    _ هه فکرکردی همه مثل خودت می گیرن می خوابن ؟
    رها:ای بابا بازم شروع کردین بذارین حرف بزنم .
    دوتایی باهم :
    _ بفرما .
    رها: امروز کلا تو بیمارستان بودم . اصلا نمی تونستم برگردم . دکترم می گفت وضیعتم خوبه فقط نمی دونه چرا بهوش نمیام. همه خانوادم رو دیدیم . ازهمه جالب تر این بود که بعد از رفتن خانوادم و وقتی مامانم رفته بود نماز بخونه ، یه پسر اومد از دکتر وضیعتم رو پرسید . بعدم رفت سمت شیشه وبهم نگاه کرد . از چیزی که توی چشماش دیدم ، حس کردم انگار آرزو داره من هرگز به هوش نیام . وقتی چشمای سرخش رو دیدم ، پشت سرم درد گرفت . نمی دونم چرا احساس می کنم اون خیلی تو اتفاقی که برامون افتاده نقش داره .
    _ چرا این حس داری؟
    رها:نمی دونم چشماش این حس رو بهم می داد .
    _ کیا نظرت چیه؟
    کیا: نمی دونم ؛ رها چیزی ازش نفهمیدی ؟
    رها: نه .
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    سحربانو

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/27
    ارسالی ها
    307
    امتیاز واکنش
    6,410
    امتیاز
    541
    کیا: شاید یه ربطی داشته باشه . یادته مهران رو که دیدی ، احساس کردی برات اشناس ؟ بعد فهمیدی عشقته ؛ شایدم اینم ربطی بهتون داشته باشه .
    یهویی رها با ذوق گفت:
    _ سوگل راستی می دونستی راشا ازدواج کرده ؟
    _ من می گم این خله باور نمی کنی .
    کیا: باور کردم .
    رها: بی شعورا خوب یهویی یادم اومد ، ذوق کردم .
    کیا: باشه حق باتو ، فقط جیغ نزن .
    _ رهایی کدوم دختر فداکاری کرده و داداشت رو به غلامی قبول کرده ؟
    رها: وا داداشم به این خوبی . عشقه .
    _ اوه یکم از داداشت تعریف کن .
    کیا: چشمم روشن ؛ دیگه داداشت رو دیدی، من رو تحویل نمی گیری ؟
    رها: تو که عشق منی .
    _ می گم بچه این جاستا .
    رها: برو گمشو ؛ تو بچه ای ؟
    _ ایش پاشید برید تو اتاق .
    دوتایی به اتاق رفتن ؛ اما من همش به حرفای رها فکر می کردم . شاید با دیدنش علت مرگم رو بفهمم .

    *کیارش*
    وقتی رها غیبش زده بود ، داشتم دیوونه می شدم . اما با دیدنش انگار دنیا رو بهم دادن . وقتی سوگل گفت برید تو اتاق ، زود بلندشدم و رها رو دنبال خودم کشیدم . همین که در رو بستم رها بانگرانی گفت:
    _ کیا فکر می کنم به رفتن سوگل خیلی نزدیکه .
    _ چرا این طوری فکر میکنی؟
    رها: نمی دونم . از وقتی اون پسر رو دیدم،احساس می کنم رها ممکن هر دقیقه بره . من نمی خوام رها بره .
    _ چرا نمی خوای؟
    رها: ما از بچگی تا الان همش با هم بودیم. هیچ وقت هم دیگه رو تنها نذاشتیم . می بینی؟ حتی الانم که روح شدیم ، پیش همیم ، من همیشه درد و دلام و گریه هام رو بردم پیش سوگل ، اون من رو خوشحال کرده . اگه اون بره، من تنها می شم .دیگه خواهری ندارم که باهاش درد و دل کنم .
    _ رها ،خانومم ، فکر کن سوگل وقتی روحه ، بیشتر عذاب می کشه. همش می ره پیش خانوادش و وقتی می بینه که نمی تونه کنارشون باشه ناراحت می شه . بعدشم حتی اگه اونم بره من هستم خانوادت هستند .
    شروع کرد به گریه کردن . بغلش کردم که اروم زمزمه کرد :
    _ نمی خوام ،نمی خوام اون نباید بره.
    تو بغلم تکونش دادم تا این که خوابید .
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    سحربانو

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/27
    ارسالی ها
    307
    امتیاز واکنش
    6,410
    امتیاز
    541
    از اتاق بیرون اومدم . سوگل رو مبل نشسته بود . رفتم کنارش که پرسید:
    _ رهاکو؟
    _ خوابید .
    لبخندی زد . برای خودمم جای تعجب داشت که بهش حسودی می کردم . با صداش از فکر اومدم بیرون:
    _ کیا باتوام ؛ چرا منو این طوری نگاه می کنی؟
    _ چطوری؟
    سوگل: عین قاتلا .
    یهو گفتم:
    _ چرا رها دوست داره؟
    چشماش گرد شد و گفت:
    _ چی؟
    کلافه گفتم:
    _ می گم رها چرا دوست داره ؟
    یکم مکث کرد . فکرکردم می خواد مسخرم کنه ؛ اما خیلی اروم پرسید :
    _ حسودی میکنی؟
    نفسمو دادم بیرون وگفتم :
    _ آره !
    سوگل: می دونی کیا رها من رو دوست داره ،اما عاشقه توه . من و رها از بچگی تا الان باهم بودیم . باهم گریه کردیم ؛ باهم خندیدم ؛ باهم شیطونی کردیم ؛باهم تنبیهمون کردن ؛خلاصه تو یه کلمه همیشه باهم بودیم ؛ اما با تو چند ماه اشنا شده .اما من می تونم عشق رو تو چشمای خواهرم ببینم . کیا یه قول بهم می دی؟
    _ چه قولی؟
    سوگل: توتنها و اولین عشق رها هستی و تنها پسری که به غیر از راشا و سیاوش وارد زندگیش شدی . قول بده که هیچ وقت دلش رو نشکونی تا از این که دلش رو بهت داد ، پشیمون بشه. قول می دی؟
    _ قول می دم
    سوگل: مرسی
    _ یه سوال دیگه .
    سوگل: بپرس .
    _ میگم دوست داری دلیل مرگت رو بفمهمی تا بری؟
    سوگل: اوایل دوست داشتم اصلا دلیل مرگم رو نفهمم .حتی یه مدت بیخیال شدم ؛ اما وقتی دیدیم من کنارشون نیستم ؛ وقتی می بینم در نبود من عذاب می کشند ، دلم می خواد هر چه زودتر برم .چرا پرسیدی؟
    _همین طوری .
    سوگل: اهان ،سوال دیگه ای نداری؟
    _ نه
    بلند شدوگفت:
    _رها بیدارشد بگو رفتم جایی و زود برمی گردم .
    _ کجا می ری حالا؟
    _ امروز اصلا عشقم رو ندیدم . می رم یه سر بهش می زنم و میام .
    یه چشمک زد و رفت. دلم براش سوخت . به خاطر این که سهمش از عشقش فقط نگاه کردن بود . بازم من یه امیدی داشتم ؛ اونم خوب شدن رها بود .
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    سحربانو

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/27
    ارسالی ها
    307
    امتیاز واکنش
    6,410
    امتیاز
    541
    رها یک ساعت بعداز رفتن سوگل بیدار شد . همون جور که خمیازه می کشید از اتاق بیرون اومد .گفتم:
    _ نمی دونستم دهنت این قدر باز می شه .
    رها: هین تو این جایی؟
    _ آره.
    رها: پس سوگل کجاست؟
    _ رفته پیش مهران برمی گرده .
    رها: راست می گی؟
    باحرص گفتم:
    _ آره
    رها:اِ ناراحت نشو دیگه . خوب نگرانم .
    _ بیخی چی می خوری؟
    سوگل: دوتا پیتزا ، یه چیزبرگر ، یه جوجه ،یه همبرگرد ، اخ اخ هـ*ـوس اش رشته ام کردم .
    رها:ابجی مگه گاوی که می خوای این همه بخوری؟
    سوگل: باز بهت رودادم ، پررو شدی؟ لقب خودت رو بهم نسبت دادی ؟
    رها:سوگل؟
    سوگل:رها؟
    قبل ازاین که دوباره حرفی بزنن گفتم:
    _ نگفتید چی می خورید ؟
    سوگل:به جون داداش این قدر گشنمه ، سنگم بذاری جلوم می خورم .
    رها:برای منم فرقی نداره .
    رفتم سمت اشپزخونه وگفتم:
    _ پس نیمرو.
    دوتایی باهم گفتن:
    _ بازم؟
    _ نچ امروز عسلی درست میکنم .
    سوگل:
    _ زحمتت می شه .
    رها: خسته می شی؛ نکن این کارو .
    _ نه بابا چیزی نیست که .
    داشتم تخم مرغا رو می شکوندم که باصدای بلند ضبط یه متر بالا پریدم . رفتم بیرون بادیدن رها وسوگل از خنده ترکیدم . رها دستاش رو مثل باز کردن لامپ می چرخوند و قر میده . همش موهاش رو می ریخت جلوی صورتش و دوباره با یه حرکت اونا رو پشت سرش مینداخت . سوگلم درحالی که سرش رو تکون می داد ، دستاش رو از دو طرف باز کرده بود و مثل رها دستاش رو می چرخوند . سوگل با دیدنم به سمتم اومد و گفت:
    _ به داش کیا ! بیا وسط غربیگی نکن . بریز هرچی اون قر لامصب رو قرش بده .
    دستم رو گرفت و من رو به سالن کشوند و هر دوشون مجبورم کردن عین خودشون برقصم .
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    سحربانو

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/27
    ارسالی ها
    307
    امتیاز واکنش
    6,410
    امتیاز
    541
    به زور از دستشون فرار کردم و به آشپزخونه رفتم . سریع نیمرو رو درست کردم و صداشون زدم:
    _ رها ؟سوگل ؟
    دوتایی اومدن . صورتشون از هیجان سرخ شده بود.
    گفتم:
    _ خانوما خسته نباشید .
    رها:مرسی اقایی .
    سوگل: دستت دردنکنه داش ، ایول داری .
    شروع کردن به خوردن . وقتی سیر شدن سریع بلند شدن وگفتن :
    _ دستت دردنکنه کیا .
    بعدم سریع رفتن . حتی تو جمع کردنشم کمکم نکردن سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و ظرفا رو جمع کردم و شستم . از آشپزخونه بیرون رفتم که سوگل گفت:
    _ رها رفت بخوابه . توهم برو بخواب ،مزاحم خواب من نشو ؛شبت بخیر .
    سریع دراز کشید . برقا رو خاموش کردم و به اتاق رفتم . رها خواب بود . بالشتم رو برداشتم و رو زمین دراز کشیدم . صبح باصدای اروم رها بلندشدم:
    _ وای سوگل کیارش زندمون نمی ذاره .
    سوگل: احمق ما که روحیم .
    رها: اِحواسم نبود.
    سوگل: برو بابا تو کلاً شوتی !
    چشمامو باز کردو گفتم:
    _ چرا شما دو تا رو زنده نذارم ؟
    سوگل: هین ! هیچی بابا این رها یه چیز می گـه .
    _ اهان .
    بلند شدم رفتم دستشویی صورتم رو شستم . حوله رو برداشتم که تا صورتم رو خشک کنم اما وقتی حوله رو پایین آوردم ، دیدم که سیاه شده . به صورتم نگاه کردم . با دیدن خودم تعجب کردم . با ماژیک مشکی پیوند بین ابروهام رو تا وسطای دماغ کشیده بود . یه خال بزرگ وسط گونه سمت راستم ، یه خال کوچیک پایینش و ریش و سیبیل بقیه هنر نماییشون بود که رو صورت من بدبخت پیاده کرده بودند .اما هنرشون فقط به کشیدن خال و ریش وسیبیل ختم نشده بود . برام یادگاری هم نوشته بودند . روی گونه سمت راستم نوشته بود "من چه قدر جذابم " روی پیشونیم نوشته بود "کیانازه" . باحرص صورتم رو شستم ؛ اما پاک نشد . یه بار دیگه تکرار کردم ،اما پاک نشد . از دستشویی بیرون اومدم و دادزدم:
    _ سوگل،رهاسوگل ؟ رها ؟
    رها: جانم ؟
    سوگل:هان؟
    _ کجایید؟
    جلوم ظاهر شدن وگفتن:
    _ این جایم .
    _ این چیه تو صورتم کشیدین هان؟
    سوگل: اِوا ؟ خوشگلت کردم دیگه.
    _ تو خیلی غلط کردی . این چه ریختی برام درست کردی ؟
    رها: ای بابا چیزی نشده که خوشگلت کرده . این جوری بیشتر به دلم می شینی . اون قیافه زشتت چی بود ؟ به جای این که ازش تشکر کنی، می گی غلط کردی؟ واقعا که ! تا ازش معذرت خواهی نکنی ،باهات حرف نمی زنم .
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا