- عضویت
- 2016/07/27
- ارسالی ها
- 307
- امتیاز واکنش
- 6,410
- امتیاز
- 541
*سوگل*
رها وکیارش رو تنها گذاشتم . راستش دلم برای مهران تنگ شده بود . چشمام رو بستم وسط اتاق مهران ظاهر شدم . یه عکس دونفر روبه روی تخت زده بود . درحالی که مهران از پشت بغلم کرد بود و من داشتم میخندیدم و مهرانم داشت گونم رو بـ*ـوس میکرد.
اهی کشیدم شروع به گشتن داخل اتاقش کردم . خیلی تغییر نکرد بود .در باز شد و مهران وارد شد و وسایلش رو روی کاناپه انداخت و خودش با همون لباس بیرون روی تخت افتاد . دلم میخواست میتونست من رو ببینه تا بهش بگم :
_ای اقاهه پاشو وسایلات رو جمع کن.
اونم با خستگی بگه :
_خانومم خستم بیا یه بـ*ـوس بده تا خستگیم در بره .
اما حیف ، این جز یکی از ارزو های دست نیافتنی بود که حسرتش تو دلم می موند . با دیدن چشمای بستش روی تخت رفتم و کنارش نشستم . موهاش رو آروم نوازش کردم . این قدر مظلوم خوابیده بود که نگو .اشکام شروع به بارین کردن . یه قطره اشکم روی صورتش ریخت که از خواب بیدار شد . دست به صورتش کشید .با دیدن خیسی با تعجب به اطراف نگاه کرد . اروم گفتم :
_ مهرانم خیلی دوست دارم .
گریه ام بیشتر شد . غیب شدم و به بهشت زهرا رفتم .
با گریه دنبال قبرم میگشتم . شاید یادم اومد چرا مردم تا از این دنیا برم .
نزدیکای غروب بود . از گشتن که خسته شدم ، داشتم برمیگشتم که مهران و سیاوش رو دیدم . دنبالشون رفتم تا این که بالای یه قبر واستادن. کنارشون رفتم .مهران دسته گل زر قرمز ،گل محبوبم ، رو روی قبرگذاشت و روی زمین نشست . به قبر نگاه کردم که اسم خودم رو دیدم .
مهران:سلام خانومم خوبی ؟امروز اومدم مثل هرروز باهم غروب خورشید رو ببینیم ، اما امروز مزاحم داریما.
سیاوش با بغض گفت:
_سلام بادوم زمینی .اخ میدونی چند وقته نگفته بودم بادوم زمینی ؟ راستی میدونی شوهرت خیلی نامرده ؟ اخ همیشه زودتر از من میاد باهات غروب خورشید رو نگاه میکنه ، اما نمی ذاره من باهاش بیام ؛اما امروز دلم خیلی برات تنگ بود ، نتونست من رو بپیچونه .
مهران:خانومی میدونی خیلی دوست دارم ؟ راستی تولدت مبارک عشقم .
سیاوش:ای نامرد بازم زودتر از من که گفتی .
مهران لبخند تلخی زد وچیزی نگفت سیاوش ادامه داد:
_ ابجی خانومم ،بادوم زمینیم ، تولدت مبارک . اخ این قدر دلم میخواد بغلت کنم. اخ بی معرفت چرا این قدر زود رفتی ؟امروز مامان از صبح رفته تو اتاقت وگریه میکنه بابا نشسته سیگار میکشه به عکس دونفرتون خیره شده. اخه میدونی خیلی دلشون برات تنگ شده .طاقت نیاورد یه اشک از چشماش رو قبرم افتاد . با دیدن اشکش گریه کردم رو به اسمون داد زدم:
_ خدا
زانو زدم و بلند بلند شروع به گریه کردن کردم. مهران ،سیاوش رو بغـ*ـل کرد دوتایشون گریه کردن تو دلم گفتم:
_خدایا بسه ، این همه غم براشون بسه .
بارون شروع به باریدن کرد .خیس شده بودن . نگرانشون بودم بعد از این که خوب خودشون رو خالی کردن ،سیاوش از بغـ*ـل مهران دروامد وگفت:
_ ابجی جون خیلی دوست دارم
قبرمو بوسید وگفت:
_خداحافظ
بلند شد و رفت تابامهران تنها باشم .اروم گفتم:
_دوست دارم داداشی
مهران:خانومم ، عاشقتم . به امید دیدار .
بلند شد ورفت بلند داد زدم: عاشقتم مهرانم .
وسط راه وایستاد اروم سمت قبرم برگشت . بعد دوباره برگشت و راهش رو ادامه داد . وقتی تنهاشدم ، روی سنگم دست کشیدم روی اسمم رو لمس کردم .
دستم رو بردم سمت گلایی که مهران اورده بود. یه دونه برداشتم و بوش کردم .
رها وکیارش رو تنها گذاشتم . راستش دلم برای مهران تنگ شده بود . چشمام رو بستم وسط اتاق مهران ظاهر شدم . یه عکس دونفر روبه روی تخت زده بود . درحالی که مهران از پشت بغلم کرد بود و من داشتم میخندیدم و مهرانم داشت گونم رو بـ*ـوس میکرد.
اهی کشیدم شروع به گشتن داخل اتاقش کردم . خیلی تغییر نکرد بود .در باز شد و مهران وارد شد و وسایلش رو روی کاناپه انداخت و خودش با همون لباس بیرون روی تخت افتاد . دلم میخواست میتونست من رو ببینه تا بهش بگم :
_ای اقاهه پاشو وسایلات رو جمع کن.
اونم با خستگی بگه :
_خانومم خستم بیا یه بـ*ـوس بده تا خستگیم در بره .
اما حیف ، این جز یکی از ارزو های دست نیافتنی بود که حسرتش تو دلم می موند . با دیدن چشمای بستش روی تخت رفتم و کنارش نشستم . موهاش رو آروم نوازش کردم . این قدر مظلوم خوابیده بود که نگو .اشکام شروع به بارین کردن . یه قطره اشکم روی صورتش ریخت که از خواب بیدار شد . دست به صورتش کشید .با دیدن خیسی با تعجب به اطراف نگاه کرد . اروم گفتم :
_ مهرانم خیلی دوست دارم .
گریه ام بیشتر شد . غیب شدم و به بهشت زهرا رفتم .
با گریه دنبال قبرم میگشتم . شاید یادم اومد چرا مردم تا از این دنیا برم .
نزدیکای غروب بود . از گشتن که خسته شدم ، داشتم برمیگشتم که مهران و سیاوش رو دیدم . دنبالشون رفتم تا این که بالای یه قبر واستادن. کنارشون رفتم .مهران دسته گل زر قرمز ،گل محبوبم ، رو روی قبرگذاشت و روی زمین نشست . به قبر نگاه کردم که اسم خودم رو دیدم .
مهران:سلام خانومم خوبی ؟امروز اومدم مثل هرروز باهم غروب خورشید رو ببینیم ، اما امروز مزاحم داریما.
سیاوش با بغض گفت:
_سلام بادوم زمینی .اخ میدونی چند وقته نگفته بودم بادوم زمینی ؟ راستی میدونی شوهرت خیلی نامرده ؟ اخ همیشه زودتر از من میاد باهات غروب خورشید رو نگاه میکنه ، اما نمی ذاره من باهاش بیام ؛اما امروز دلم خیلی برات تنگ بود ، نتونست من رو بپیچونه .
مهران:خانومی میدونی خیلی دوست دارم ؟ راستی تولدت مبارک عشقم .
سیاوش:ای نامرد بازم زودتر از من که گفتی .
مهران لبخند تلخی زد وچیزی نگفت سیاوش ادامه داد:
_ ابجی خانومم ،بادوم زمینیم ، تولدت مبارک . اخ این قدر دلم میخواد بغلت کنم. اخ بی معرفت چرا این قدر زود رفتی ؟امروز مامان از صبح رفته تو اتاقت وگریه میکنه بابا نشسته سیگار میکشه به عکس دونفرتون خیره شده. اخه میدونی خیلی دلشون برات تنگ شده .طاقت نیاورد یه اشک از چشماش رو قبرم افتاد . با دیدن اشکش گریه کردم رو به اسمون داد زدم:
_ خدا
زانو زدم و بلند بلند شروع به گریه کردن کردم. مهران ،سیاوش رو بغـ*ـل کرد دوتایشون گریه کردن تو دلم گفتم:
_خدایا بسه ، این همه غم براشون بسه .
بارون شروع به باریدن کرد .خیس شده بودن . نگرانشون بودم بعد از این که خوب خودشون رو خالی کردن ،سیاوش از بغـ*ـل مهران دروامد وگفت:
_ ابجی جون خیلی دوست دارم
قبرمو بوسید وگفت:
_خداحافظ
بلند شد و رفت تابامهران تنها باشم .اروم گفتم:
_دوست دارم داداشی
مهران:خانومم ، عاشقتم . به امید دیدار .
بلند شد ورفت بلند داد زدم: عاشقتم مهرانم .
وسط راه وایستاد اروم سمت قبرم برگشت . بعد دوباره برگشت و راهش رو ادامه داد . وقتی تنهاشدم ، روی سنگم دست کشیدم روی اسمم رو لمس کردم .
دستم رو بردم سمت گلایی که مهران اورده بود. یه دونه برداشتم و بوش کردم .
آخرین ویرایش توسط مدیر:



