کامل شده رمان لیلیِ من | نسترن موسوی کاربر انجمن نگاه دانلود

رمان چطور پیش می ره؟؟

  • خسته کننده..

    رای: 1 4.5%
  • جذاب...

    رای: 17 77.3%
  • معمولی

    رای: 4 18.2%

  • مجموع رای دهندگان
    22
وضعیت
موضوع بسته شده است.

نسترن موسوی

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/11/01
ارسالی ها
164
امتیاز واکنش
5,142
امتیاز
426
محل سکونت
تهران
***
بعد از تعویض لباس‌هام، به مریم زنگ زدم و گفتم بره یه جای خلوت.
- الو لیلی خانم، بی‌بی داره دق می‌کنه از غصه، از اون موقع که بیدار شده همه‌اش داره گریه می‌کنه!
دلم بدجور سوخت، آتیش گرفت.
- بهش بگو برمی‌گرده! بگو با کیانی اومدم شمال!
مکثی کرد و متعجب پرسید:
- کیانی؟
- آقای کیانی.
و من حواسم نبود که ماجرا رو بدجور لو دادم! قرار بود کسی متوجه نشه!
- البته مریم جون این رو بگو تا خیالش راحت بشه!
خلاصه هر جوری بود قضیه رو ماست مالی کردم و رفتم توی پذیرایی، باز هم نگاه سنگینِ خاتون و صبا که چرا اینبار بدون بارانا و تنهایی، همراهِ کیانی اومدم شمال!
- احمدآقا، خاتون، از این به بعد لیلی...
و با دستش به من اشاره کرد:
- زنِ منه.
همه یک صدا گفتن:
- چی؟
چشم‌های من هم بی‌شک اندازه‌ی نعلبکی شده بودن.
- لیلی زنِ منه.
دست و پام سِر شدن.
چی می‌گفت؟!
من زنِ آیدین بودم؟!
خاتون با حرص و حسودی آشکاری که توی حرف زدنش بود رو به آیدین گفت:
- خوشبخت بشین آقا!
و با پر روسری‌اش صورتش رو پوشوند:
- ولی من مطمئنم هیچ کسی براتون جای خانم رو نمی‌گیره!
چرا ملاحظه نمی‌کرد این زن؟
اصلا چرا آیدین این حرف رو زد؟!
سر میز شام مغزم پر از چرا بود .نمی‌دونم چرا اما صبا حاضر نشد باهامون شام بخوره، همه‌اش توی فکر بودم و اصلا حواسم جمع نبود، مخصوصا که اعضای این خانواده بد جوری نگاهم می‌کردن، دیگه داشت گریه‌ام می‌گرفت.
آخر شب که آیدین مشغول صحبت با احمد آقا شد از فرصت استفاده کردم و رفتم تو اتاق.
روی تخت دراز کشیده بودم که موبایلم زنگ خورد.
فرهام بود.
- سلام لیلی، فرهامم.
- می‌دونم.
آهی عمیق کشیدم و گفتم: شناختم!
- من رو به خاطر رفتار اون روزم ببخش! ولی الان زنگ زدم که باهات صحبت کنم.
- بی‌خیال! من اصلا نمی‌خوام بیام اونور آب، یه تصمیم ناگهانی بود.
- می‌تونم بپرسم قضیه چی بود؟
مکثی کردم؛ باید می‌گفتم؟!
- داداشتم، خودت می‌دونی که!
- فرهام خیلی پیچیده‌ست،کاش نزدیک بودی تا برات راحت‌تر توضیح می‌دادم، می‌دونی؟! بعد از این همه سال تازه فهمیدم یه خواهر دارم!
- لیلی من از خیلی چیزها خبر داشتم، ولی هیچ وقت نتونستم بهت بگم!
کُپ کردم.
- چی می‌گی؟
- اون روز رو یادته؟! روز آخری که همدیگه رو دیدیم! می‌دونی چرا اون‌قدر راحت از عشقی که بهت داشتم دست کشیدم؟! چون روز قبلش بی‌بی بهم زنگ زد، گفت لیلی قراره مالِ کسِ دیگه‌ای بشه،گفت تو هر کاری هم بکنی نمی‌تونی به دستش بیاری!
بهش گفتم حداقل بگو اون مرد کیه تا خیالم از بابت لیلی راحت بشه اما بی‌بی نگفت، فقط گفت خواب‌نما شده و ارغوانر و توی خوابش دیده.
خیره شدم به قطرات بارون که می‌کوبیدن به شیشه.
- طول کشید تا بی‌بی منصرفم کنه از تصمیمم، اما سعی کردم دیگه به چشم دیگه‌ای نگاهت نکنم .
- پس توهم همه چیز رو می‌دونستی فرهام؟! فقط منِ بدبخت بودم که نفهمیدم.
- نه نه، اشتباه نکن! بی‌بی بهت نگفت چون می‌ترسید تو رو هم مثل تنها دخترش ارغوان از دست بده، چون دوستت داشت، می‌ترسید تو هم یه روزی به سرنوشت تلخ مادر و خواهر ناتنی‌ات دچار بشی.
مکثی کرد و گفت:
- حالا که همه چیز رو فهمیدی، پس خوشبخت باش و خوشبخت زندگی کن! من مطمئنم تو با اون مرد خوشبخت میشی، برای همین، همیشه آرزوی خوشبختی دارم برات!
اشک‌هام می‌رقصیدن، حالم توصیف کردنی نبود!
- کی میای ایران فرهام؟
- خانم خرسه من تازه اومدم اینور! هنوز به تعطیلات دانشکده نخوردیم و گرنه سعی می‌کنم برگردم پیشتون!
خنده‌ام گرفت، فرهام همیشه از کلمه‌ی خانم خرسه ستفاده می‌کرد چون به قول خودش من آدم خواب‌آلویی بودم!
تقه‌ای به در اتاق خورد. نگاهم افتاد به آیینه قدی توی اتاق، موهام رو مرتب کردم. به سمت در رفتم و بازش کردم.
با دیدنم لبخندِ کوتاهی زد و واقعا عشق معجزه می‌کند!
از اون آیدین سخت و مغرور یه آدم جدید ساخت، یه آدمی که قلبش گرمه و هنوز هم با عشق می‌تپه!
- می‌خوام برم لب دریا، میای؟
سرم رو تکون دادم. لباس‌هام که مناسب بود.
- بارون می‌زنه.
- می‌دونم!
در اتاق رو بستم و همراهش رفتم لب ساحل.
ناخودآگاه پرسیدم:
- چرا گفتی من زنتم؟
نگاه کوتاهی بهم انداخت.
- پس چه دلیلی داشت همراهم بیای شمال؟ این یعنی بهم اعتماد کردی.
همونطور که روی صخره‌ای ایستاده بودیم گفتم:
- اما نباید می‌گفتی زنتم، می‌تونستی معرفیم کنی و بگی خواهر پریام.
- اون‌وقت باور می‌کردن؟
شونه‌ای بالا انداختم و خیره شدم به دریا، به موج‌هایی که گاهی خیلی آروم و گاهی هم خیلی تند و وحشتناک به سمت ساحل می‌اومدن.
زندگی شبیه دریاست!
پستی و بلندی داره،
اون هم خیلی زیاد!
- چشم‌هات رو ببند.
برگشتم و با تعجب به آیدین نگاه کردم.
- برای چی؟
- می‌فهمی.
سرم رو برگردوندم و چشم‌هام رو بستم.
- حالا، چشم‌هات رو باز کن.
چشم‌هام رو باز کردم.
خدایا باورم نمیشه!
جلوی پام زانو زده بود و یه شاخه گلِ رزِ قرمز رو به سمتم گرفته بود. دستم رو روی دهنم گذاشتم.
- می‌دونم همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد اما خب من هم سریع اعتراف می‌کنم که دوستت دارم! شاید همیشه عاشق پریا باشم اما عشقت توی قلبم نشست، نمی‌دونم از کی! شاید از همون روزهای اول! لیلی تو این مرد سنگی رو که بعد از مرگ همسرش یه آدم مغرور و خودخواه شده بود رو به یه آدم دیگه تبدیل کردی، به یه آدمی که قلبش همیشه با عشقت می‌تپه!
بارون ما رو شبیه موش آّب کشیده کرده بود که آیدین گفت:
- حالا نظرت چیه؟ لیلی من میشی؟


"پایان"
ساعت 5 و 23 دقیقه‌ی روز 12 تیرماه 96

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • soheyla1280

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/28
    ارسالی ها
    3
    امتیاز واکنش
    180
    امتیاز
    116
    محل سکونت
    اصفهان
    خسته نباشی نسترن جان رمانت عالی بود:aiwan_light_blffffum::aiwan_light_give_rose::aiwan_light_give_heart2::aiwan_light_heart:
     

    B.S

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/01/06
    ارسالی ها
    150
    امتیاز واکنش
    548
    امتیاز
    346
    سلام خسته نباشین

    رمان خوبی بود:campe45on2:

    امیدوارم همیشه موفق باشینHapydancsmil
     

    مائده 61

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/04/08
    ارسالی ها
    44
    امتیاز واکنش
    417
    امتیاز
    301
    محل سکونت
    تهران

    lonatic

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/11/02
    ارسالی ها
    88
    امتیاز واکنش
    1,417
    امتیاز
    346
    محل سکونت
    جنوب
    خدا قوت
     
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا