دستم رو محکم انداختم و پنجه هام رو از عصبانیت باز و بسته کردم . فقط نفسم رو بیرون دادم و بدون هیچ حرفی به سمت دستشویی راه افتادم .
وقتی وارد شدم هیچکس نبود . خودم تنهایی بودم . هیچ صدایی از داخل دستشویی ها هم بیرون نمی اومد . ولی موبایلم رو هم پیدا نکردم . خدایا ، نکنه کسی برش داشته ... . نه ، نه باید همینجا ها باشه ... . خدای من باید هرچی زودتر پیداش کنم دارم ، کلافه می شم ... . شاید یکی از خدمتکار ها اون رو برداشته ... . لعنت بر شیطون دارم دیوونه می شم . تصمیم گرفتم از این مکان چندش آور خارج بشم تا کمک بگیرم . ولی چند قدم برنداشته بودم که یه صدای عجیبی توجه ام رو جلب کرد ... .
سر جام ایستادم و بی حرکت موندم . صدا خیلی نزدیک بود . اونقدری که به نظرم درون یکی از دستشویی ها بود . درهای دستشویی دوتای سمت چپی بسته بود و دو تای سمت راستی باز بود . صدا همچنان ادامه داشت ... . یه چیزی شبیه به هوم هوم یه مرد بود ... . شبیه به خفه کردن کسی با دهان بسته ... . به طرف دستشویی سمت چپ کنار دیوار رفتم و کمی نزدیکش شدم . خدایا ، از شیشه ماتش چیزی معلوم نبود . با صدای کمی لرزون و بریده گفتم :
- هی ... . کسی داخل هست ؟
صدای خفه و آروم همینطور ادامه داشت و به نظرم از همین بود ... . دستم رو به سمت در بردم تا چند ضربه بزنم ، اما انگشتم بهش نخورده بود که از داخل به هم برخورد کرد ... . انگار که با پا به پشت در کوبیده بودند ... . نفسم در نمی اومد . ترس تموم وجودم رو گرفت . فکر می کنم ... ، فکر می کنم یه اتفاقی افتاده این تو افتاده . ولی ، ولی بی اختیار وحشت دست و پام رو به لرزش انداخته بود . به سمت دستشویی کناری رفتم . به ظاهر می اومد کسی درونش نباشه ، چون لاش باز بود . خیلی آروم وارد شدم و در رو بستم . دیوار های متصل به هم کوتاه بودن . برای همین می تونستم دست هام رو بهشون بگیرم و خودم رو کمی بالا بکشم . صدا و زمزمه های خفه دیگه ادامه نداشت و پایان یافت . مثل اینکه نفس کسی قطع شده بود ... . دست هام رو به بالای دیوار گرفتم و خودم رو بالا کشیدم . سرم رو کمی به اون یکی دستشویی کشیدم ... . ولی با دیدن این صحنه دست و پام خشک شد و نمی تونستم حرکت دیگه ای بکنم .
دو تا مرد در دستشویی وجود داشتن . یکی شون که کمی مسن بود گوشه دستشویی افتاده بود و پوست صورتش کبود و سرخ شده بود . تکون نمی خورد و نفس نمی کشید . اون یکی ... ، یه مرد کمی جوون تر بود که داشت بیرون دست شویی سرک می کشید ... . لای در رو باز می کرد و با نفس نفس بیرون رو دید می زد .
یک مرتبه دست هام رو رها کردم و به دیوار تکیه دادم . خدای من اینجا چه خبره ؟ اون دیگه کی بود ؟ این چه وضعیتیه ؟
در دستشویی رو از پشت قفل کردم و شیر رو باز کردم . تا می تونستم چرخوندم تا صدای آب به گوش اون یارو قاتله برسه . جرأت نداشتم دوباره ببینمش .... ، می ترسیدم لو برم ... . ولی یه صدای آرومی شنیدم که گفت :
- بیرون کسی نیست ... . رفته دستشویی ، فکر کنم مشکوک کشده ، ولی شیر رو باز کرده ، چکار کنم ؟
کمی بعد گفت :
- باشه ... .
با اینکه بدم می اومد ولی مجبور شدم روی زمین دراز بکشم و از زیر در ببینم خارج می شه یا نه ... . کمی بعد دو تا پا رو دیدم که با سرعت بدن اون جسد رو روی زمین می کشید ... . ترس نفسم رو بند آورده بود ... . خدایا اون یارو مرده یا هنوز زنده هست ؟ چرا اینکار رو کرد ؟ اون با کی حرف می زد ؟ نکنه بعدش بیان سراغ من ؟
وقتی مطمئن شدم از دستشویی خارج شدن در رو با احتیاط باز کردم . بدون اینکه صدایی از خودم بدم نگاهی به بیرون انداختم . صدای کسی که نمی اومد . به احتمال زیاد هیچکس نبود . ولی با هزار ترس و دلهره خارج شدم ... . قلبم داشت از دهانم بیرون می زد . نگاهم رو به اطراف انداختم و وسط دستشویی دور خودم چرخیدم . باید چکار می کردم ؟ کسی رو خبر کنم ؟ موبایلم دیگه کدوم گوریه ؟ ای کاش یه راه تماس وجود داشت .
ولی ، ولی خدای من ، آیدا ... . باید اول با آیدا از این جهنم بیرون بزنیم . بعدش هم پلیس رو خبر کنم .
به سمت شیر آب رفتم و کمی بازش کردم . نگاهم که به آینه افتاد تازه متوجه شدم چقدر عرق روی پیشونی ام نشسته بود . مقداری آب به صورتم زدم و سعی کردم خودم رو آروم کنم . با احتیاط و رفتاری که انگار هیچ چیز ندیده بودم از دستشویی بیرون زدم . باید به یکی از این خدمتکار ها خبر بدم . اینجا یه قتل رخ داده ، اما ، معلوم نبود اون یارو کی بود ؟ داشت با کی حرف می زد ؟ انگار با تلفنش ، بی سیمی یا یه همچین چیزی حرف می زد . شاید دسته همه شون توی یه کاسه بود . به هر حال باید عاقلانه فکر کنم . از دستشویی که بیرون زدم به طبقه پایین رفتم . نگاهم فقط دنبال آیدا می گشت . خدایا چرا پیداش نمی کنم ... . کجایی دختر ؟ اونجایی هم که آخرین بار کنار هم بودیم نبود . اینجا خیلی شلوغه . دوباره گروه موسیقی با ترانه های مزخرفشون کارشون رو شروع کردن و صدای آهنگشون پرده گوشم رو پاره می کرد .
وقتی وارد شدم هیچکس نبود . خودم تنهایی بودم . هیچ صدایی از داخل دستشویی ها هم بیرون نمی اومد . ولی موبایلم رو هم پیدا نکردم . خدایا ، نکنه کسی برش داشته ... . نه ، نه باید همینجا ها باشه ... . خدای من باید هرچی زودتر پیداش کنم دارم ، کلافه می شم ... . شاید یکی از خدمتکار ها اون رو برداشته ... . لعنت بر شیطون دارم دیوونه می شم . تصمیم گرفتم از این مکان چندش آور خارج بشم تا کمک بگیرم . ولی چند قدم برنداشته بودم که یه صدای عجیبی توجه ام رو جلب کرد ... .
سر جام ایستادم و بی حرکت موندم . صدا خیلی نزدیک بود . اونقدری که به نظرم درون یکی از دستشویی ها بود . درهای دستشویی دوتای سمت چپی بسته بود و دو تای سمت راستی باز بود . صدا همچنان ادامه داشت ... . یه چیزی شبیه به هوم هوم یه مرد بود ... . شبیه به خفه کردن کسی با دهان بسته ... . به طرف دستشویی سمت چپ کنار دیوار رفتم و کمی نزدیکش شدم . خدایا ، از شیشه ماتش چیزی معلوم نبود . با صدای کمی لرزون و بریده گفتم :
- هی ... . کسی داخل هست ؟
صدای خفه و آروم همینطور ادامه داشت و به نظرم از همین بود ... . دستم رو به سمت در بردم تا چند ضربه بزنم ، اما انگشتم بهش نخورده بود که از داخل به هم برخورد کرد ... . انگار که با پا به پشت در کوبیده بودند ... . نفسم در نمی اومد . ترس تموم وجودم رو گرفت . فکر می کنم ... ، فکر می کنم یه اتفاقی افتاده این تو افتاده . ولی ، ولی بی اختیار وحشت دست و پام رو به لرزش انداخته بود . به سمت دستشویی کناری رفتم . به ظاهر می اومد کسی درونش نباشه ، چون لاش باز بود . خیلی آروم وارد شدم و در رو بستم . دیوار های متصل به هم کوتاه بودن . برای همین می تونستم دست هام رو بهشون بگیرم و خودم رو کمی بالا بکشم . صدا و زمزمه های خفه دیگه ادامه نداشت و پایان یافت . مثل اینکه نفس کسی قطع شده بود ... . دست هام رو به بالای دیوار گرفتم و خودم رو بالا کشیدم . سرم رو کمی به اون یکی دستشویی کشیدم ... . ولی با دیدن این صحنه دست و پام خشک شد و نمی تونستم حرکت دیگه ای بکنم .
دو تا مرد در دستشویی وجود داشتن . یکی شون که کمی مسن بود گوشه دستشویی افتاده بود و پوست صورتش کبود و سرخ شده بود . تکون نمی خورد و نفس نمی کشید . اون یکی ... ، یه مرد کمی جوون تر بود که داشت بیرون دست شویی سرک می کشید ... . لای در رو باز می کرد و با نفس نفس بیرون رو دید می زد .
یک مرتبه دست هام رو رها کردم و به دیوار تکیه دادم . خدای من اینجا چه خبره ؟ اون دیگه کی بود ؟ این چه وضعیتیه ؟
در دستشویی رو از پشت قفل کردم و شیر رو باز کردم . تا می تونستم چرخوندم تا صدای آب به گوش اون یارو قاتله برسه . جرأت نداشتم دوباره ببینمش .... ، می ترسیدم لو برم ... . ولی یه صدای آرومی شنیدم که گفت :
- بیرون کسی نیست ... . رفته دستشویی ، فکر کنم مشکوک کشده ، ولی شیر رو باز کرده ، چکار کنم ؟
کمی بعد گفت :
- باشه ... .
با اینکه بدم می اومد ولی مجبور شدم روی زمین دراز بکشم و از زیر در ببینم خارج می شه یا نه ... . کمی بعد دو تا پا رو دیدم که با سرعت بدن اون جسد رو روی زمین می کشید ... . ترس نفسم رو بند آورده بود ... . خدایا اون یارو مرده یا هنوز زنده هست ؟ چرا اینکار رو کرد ؟ اون با کی حرف می زد ؟ نکنه بعدش بیان سراغ من ؟
وقتی مطمئن شدم از دستشویی خارج شدن در رو با احتیاط باز کردم . بدون اینکه صدایی از خودم بدم نگاهی به بیرون انداختم . صدای کسی که نمی اومد . به احتمال زیاد هیچکس نبود . ولی با هزار ترس و دلهره خارج شدم ... . قلبم داشت از دهانم بیرون می زد . نگاهم رو به اطراف انداختم و وسط دستشویی دور خودم چرخیدم . باید چکار می کردم ؟ کسی رو خبر کنم ؟ موبایلم دیگه کدوم گوریه ؟ ای کاش یه راه تماس وجود داشت .
ولی ، ولی خدای من ، آیدا ... . باید اول با آیدا از این جهنم بیرون بزنیم . بعدش هم پلیس رو خبر کنم .
به سمت شیر آب رفتم و کمی بازش کردم . نگاهم که به آینه افتاد تازه متوجه شدم چقدر عرق روی پیشونی ام نشسته بود . مقداری آب به صورتم زدم و سعی کردم خودم رو آروم کنم . با احتیاط و رفتاری که انگار هیچ چیز ندیده بودم از دستشویی بیرون زدم . باید به یکی از این خدمتکار ها خبر بدم . اینجا یه قتل رخ داده ، اما ، معلوم نبود اون یارو کی بود ؟ داشت با کی حرف می زد ؟ انگار با تلفنش ، بی سیمی یا یه همچین چیزی حرف می زد . شاید دسته همه شون توی یه کاسه بود . به هر حال باید عاقلانه فکر کنم . از دستشویی که بیرون زدم به طبقه پایین رفتم . نگاهم فقط دنبال آیدا می گشت . خدایا چرا پیداش نمی کنم ... . کجایی دختر ؟ اونجایی هم که آخرین بار کنار هم بودیم نبود . اینجا خیلی شلوغه . دوباره گروه موسیقی با ترانه های مزخرفشون کارشون رو شروع کردن و صدای آهنگشون پرده گوشم رو پاره می کرد .
آخرین ویرایش:



