کامل شده رمان شب مهمانی | soroosh-007کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

mahyar.tofighi

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/02/02
ارسالی ها
97
امتیاز واکنش
1,513
امتیاز
326
سن
31
محل سکونت
لاهیجان
دستم رو محکم انداختم و پنجه هام رو از عصبانیت باز و بسته کردم . فقط نفسم رو بیرون دادم و بدون هیچ حرفی به سمت دستشویی راه افتادم .
وقتی وارد شدم هیچکس نبود . خودم تنهایی بودم . هیچ صدایی از داخل دستشویی ها هم بیرون نمی اومد . ولی موبایلم رو هم پیدا نکردم . خدایا ، نکنه کسی برش داشته ... . نه ، نه باید همینجا ها باشه ... . خدای من باید هرچی زودتر پیداش کنم دارم ، کلافه می شم ... . شاید یکی از خدمتکار ها اون رو برداشته ... . لعنت بر شیطون دارم دیوونه می شم . تصمیم گرفتم از این مکان چندش آور خارج بشم تا کمک بگیرم . ولی چند قدم برنداشته بودم که یه صدای عجیبی توجه ام رو جلب کرد ... .
سر جام ایستادم و بی حرکت موندم . صدا خیلی نزدیک بود . اونقدری که به نظرم درون یکی از دستشویی ها بود . درهای دستشویی دوتای سمت چپی بسته بود و دو تای سمت راستی باز بود . صدا همچنان ادامه داشت ... . یه چیزی شبیه به هوم هوم یه مرد بود ... . شبیه به خفه کردن کسی با دهان بسته ... . به طرف دستشویی سمت چپ کنار دیوار رفتم و کمی نزدیکش شدم . خدایا ، از شیشه ماتش چیزی معلوم نبود . با صدای کمی لرزون و بریده گفتم :
- هی ... . کسی داخل هست ؟
صدای خفه و آروم همینطور ادامه داشت و به نظرم از همین بود ... . دستم رو به سمت در بردم تا چند ضربه بزنم ، اما انگشتم بهش نخورده بود که از داخل به هم برخورد کرد ... . انگار که با پا به پشت در کوبیده بودند ... . نفسم در نمی اومد . ترس تموم وجودم رو گرفت . فکر می کنم ... ، فکر می کنم یه اتفاقی افتاده این تو افتاده . ولی ، ولی بی اختیار وحشت دست و پام رو به لرزش انداخته بود . به سمت دستشویی کناری رفتم . به ظاهر می اومد کسی درونش نباشه ، چون لاش باز بود . خیلی آروم وارد شدم و در رو بستم . دیوار های متصل به هم کوتاه بودن . برای همین می تونستم دست هام رو بهشون بگیرم و خودم رو کمی بالا بکشم . صدا و زمزمه های خفه دیگه ادامه نداشت و پایان یافت . مثل اینکه نفس کسی قطع شده بود ... . دست هام رو به بالای دیوار گرفتم و خودم رو بالا کشیدم . سرم رو کمی به اون یکی دستشویی کشیدم ... . ولی با دیدن این صحنه دست و پام خشک شد و نمی تونستم حرکت دیگه ای بکنم .
دو تا مرد در دستشویی وجود داشتن . یکی شون که کمی مسن بود گوشه دستشویی افتاده بود و پوست صورتش کبود و سرخ شده بود . تکون نمی خورد و نفس نمی کشید . اون یکی ... ، یه مرد کمی جوون تر بود که داشت بیرون دست شویی سرک می کشید ... . لای در رو باز می کرد و با نفس نفس بیرون رو دید می زد .
یک مرتبه دست هام رو رها کردم و به دیوار تکیه دادم . خدای من اینجا چه خبره ؟ اون دیگه کی بود ؟ این چه وضعیتیه ؟
در دستشویی رو از پشت قفل کردم و شیر رو باز کردم . تا می تونستم چرخوندم تا صدای آب به گوش اون یارو قاتله برسه . جرأت نداشتم دوباره ببینمش .... ، می ترسیدم لو برم ... . ولی یه صدای آرومی شنیدم که گفت :
- بیرون کسی نیست ... . رفته دستشویی ، فکر کنم مشکوک کشده ، ولی شیر رو باز کرده ، چکار کنم ؟
کمی بعد گفت :
- باشه ... .
با اینکه بدم می اومد ولی مجبور شدم روی زمین دراز بکشم و از زیر در ببینم خارج می شه یا نه ... . کمی بعد دو تا پا رو دیدم که با سرعت بدن اون جسد رو روی زمین می کشید ... . ترس نفسم رو بند آورده بود ... . خدایا اون یارو مرده یا هنوز زنده هست ؟ چرا اینکار رو کرد ؟ اون با کی حرف می زد ؟ نکنه بعدش بیان سراغ من ؟
وقتی مطمئن شدم از دستشویی خارج شدن در رو با احتیاط باز کردم . بدون اینکه صدایی از خودم بدم نگاهی به بیرون انداختم . صدای کسی که نمی اومد . به احتمال زیاد هیچکس نبود . ولی با هزار ترس و دلهره خارج شدم ... . قلبم داشت از دهانم بیرون می زد . نگاهم رو به اطراف انداختم و وسط دستشویی دور خودم چرخیدم . باید چکار می کردم ؟ کسی رو خبر کنم ؟ موبایلم دیگه کدوم گوریه ؟ ای کاش یه راه تماس وجود داشت .
ولی ، ولی خدای من ، آیدا ... . باید اول با آیدا از این جهنم بیرون بزنیم . بعدش هم پلیس رو خبر کنم .
به سمت شیر آب رفتم و کمی بازش کردم . نگاهم که به آینه افتاد تازه متوجه شدم چقدر عرق روی پیشونی ام نشسته بود . مقداری آب به صورتم زدم و سعی کردم خودم رو آروم کنم . با احتیاط و رفتاری که انگار هیچ چیز ندیده بودم از دستشویی بیرون زدم . باید به یکی از این خدمتکار ها خبر بدم . اینجا یه قتل رخ داده ، اما ، معلوم نبود اون یارو کی بود ؟ داشت با کی حرف می زد ؟ انگار با تلفنش ، بی سیمی یا یه همچین چیزی حرف می زد . شاید دسته همه شون توی یه کاسه بود . به هر حال باید عاقلانه فکر کنم . از دستشویی که بیرون زدم به طبقه پایین رفتم . نگاهم فقط دنبال آیدا می گشت . خدایا چرا پیداش نمی کنم ... . کجایی دختر ؟ اونجایی هم که آخرین بار کنار هم بودیم نبود . اینجا خیلی شلوغه . دوباره گروه موسیقی با ترانه های مزخرفشون کارشون رو شروع کردن و صدای آهنگشون پرده گوشم رو پاره می کرد .
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    همه در حال شادی و رقـ*ـص و هیاهو هستن . خدایا آیدا کجاست ؟ حتی فریاد هم بزنم صدام به گوشش نمی رسه ... . نمی تونم پیداش کنم ، ولی ، یه چیزی توجه ام رو جلب کرد که ته دلم رو لرزوند .
    نگاه خیره انگیز خدمتکار ها و نگهبان ها ازم برداشته نمی شد . همه شون با طرز عجیبی بهم چشم دوخته بودن . با صدای محکم یکی شون از پشت سرم تیک عصبی و شدیدی خوردم . بعد از اون دست راستش دور بازوی راستم گره خورد . بی اختیار برگشتم و به چشمان دلهره آورش خیره شدم . این عوضی همونی بود که اول مهمانی راهنمایی مون کرد . با لحنی کاملاً جدی گفت :
    - آقا ... . می تونم کمکتون کنم ؟ مشکلی پیش اومده ؟
    خودم رو با عصبانیت ازش کنار کشیدم و از وحشت به نفس نفس افتادم . آب دهانم رو فرو دادم و زبونم رو به لب هام کشیدم . یکی از گلاس های روی سینی دست راستش رو برداشت و به طرفم گرفت . گفت :
    - کمی بنوشید . انگار حالتون بده .
    یه قدم با ترس و لرز ازش فاصله گرفتم . نه ، نه خدای من . انگار همه شون فهمیدن . انگار می دونن چه گندی بالا زده . با دست چپم پسش زدم و گفتم :
    - ممنون .
    بعد از اون با سرعت به دنبال آیدا گشتم . باید یه جایی همین جاها باشه . در تالار که بسته هست و اون دو تا غول بیابونی جلوش ایستادن . به طرف راه پله رفتم . وقتی بهش نزدیک شدم دو تا از خدمتکار ها راهم رو سد کردن . کنار هم ایستاده بودن و با اخم بهم خیره شده بودن .
    خدای من ، چطوری از دستشون خلاص بشم ؟ قدم قدم بدون اینکه بقیه مهمون ها متوجه بشن بهم نزدیک می شدن . هیچ کاری ازم ساخته نیست . حتی اگه صدام رو از دل این موسیقی با ولوم بلند می شنیدن و براشون تعریف می کردم چه اتفاقی افتاده ، مطمئنم فقط یه دیوانه خطابم می کردن و خیلی راحت من رو دست و پا بسته به می بردن . حتی مدرکی برای اثبات نداشتم .
    خدایا ، این چه گرفتاری ایه که توش گیر کردم ؟ در همین حین صدای زنگ باز شدن در آسانسور توجه ام رو جلب کرد . وقتی باز شد بهش خیره شدم . دو تا از مهمون ها ازش بیرون اومدن . با زرنگی به سمتش دویدم . اون دو تا خدمتکاری که مانع راهم به طبقه بالا شده بودند و مهمانداری که نوشیدنی رو بهم تعارف کرد هم به دنبالم اومدن . اما بلافاصله دگمه رو فشردم تا در بسته بشه . یکی شون تا اومد وارد بشه با لگد محکمی به سـ*ـینه اش کوبیدم و به بیرون پرتابش کردم . نفر بعدی تا اومد دستش رو وارد آسانشور کنه در بسته شد . لعنت بر شیطون ، باورم نمی شه چه کاری انجام دادم . نفسم بالا نمی آد و قلبم به شدت می تپه . آسانسور به طبقه پایین رفت ، ولی این لعنتی فقط سه طبقه رو بالا و پایین می ره ... . پس من هیچ شانسی ندارم و نجات جونم فقط چند ثانیه بیشتر ادامه نداره . ولی دوباره تمام دگمه ها رو فشردم . اما یه چیزی توجه ام رو جلب کرد ... . آخه یه خدمتکار هم درون اسانسور بود و اون دگمه ها رو می فشرد . از شانس من نمی دونم چرا این دفعه نبود . یه دریچه خیلی کوچک ، زیر دگمه های آسانسور بود .
    وقتی بازش کردم تازه متوجه شدم یه دگمه دیگه بود . یعنی ، یه طبقه دیگه وجود داره و اون ... ، بالا تر از طبقه بالا یا زیر زمینه ؟
    به هر حال شانسم رو امتحان کردم و فشردمش . چراغ های بالای در علامت S رو نشون داد . معنی اش رو متوجه نمی شدم ، ولی به پایین می رفت . کمی بیشتر دو طبقه طول کشید . ولی بالاخره بی حرکت موند و دو در از همدیگه باز شدند .
    نفس در سـ*ـینه ام حبس شده بود . یک متر جلوترم ، یه دیوار سفید بود که انگار به سمت راست می خورد . بی حرکت سر جام موندم . آب دهانم رو فرو دادم و انتظار داشتم چند نفری جلوم رو ببینم .
    در می خواست بسته بشه ولی با دستم مانعش شدم . قلبم داشت تکه تکه می شد . تموم تنم یخ کرده بود . نمی دونستم این جای لعنتی کجاست و با چه چیزی رو به رو می شم . سرم رو با احتیاط بیرون کشیدم . بند بند بدنم به شدت می لرزید . وقتی سمت راستم رو دید زدم ، هیچ چیز جزء یه راه رو طولانی ندیدم . هیچکس اینجا وجود نداشت . چند تا لامپ مهتابی تا آخر راه رو روشن بود . آخرینش هم اتصالی داشت و با خاموش و روشن شدنش فضای رعب آوری به نمایش می گذاشت . سوت و کور بود و هیچ صدایی به گوشم نمی خورد . اول تصمیم گرفتم صدایی بدم ، ولی عین دیوانگی بود . بهتر بود لال مونی بگیرم و سر از این مکان مخوف در بیارم .
    از آسانسور خارج شدم و به رو به روم خیره شدم . ولی از آسانسور فاصله نگرفتم و یک دستم همینطور جلوی در بود تا بسته نشه . سمت راست و چپم چند در بسته بود . به نظر می اومد هشت اتاق وجود داشت . مدتی همینطور خشکم زده بود . هیچکس بیرون نیومد . بالاخره تصمیم گرفتم یه کاری انجام بدم . مدت زیادی بود خشکم زده بود . طبقه ی بالا که برابر با دستگیری و اتفاق های بد در انتظارم بود . پس مجبور بودم شانسم رو در این زیر زمین امتحان کنم . شاید یه راه فراری پیدا می شد . دستم رو از جلوی در آسانسور رها کردم . بسته شد ، اما به بالا نرفت . گیج و سردرگم مونده بودم . یعنی از یه راه دیگه ای داشتن می اومدن ؟ ولی اینجا که نه راه پله ای بود و نه چیزی ... .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    بعد از هزار استخاره و شک و تردید تصمیم گرفتم قدم بردارم . ابتدا از در سمت راست شروع کردم . سرم رو نزدیکش بردم و گوشم رو بهش چسبوندم . هیچ صدایی ازش بیرون نمی زد . انگار که خالی بود . دستگیره آهنی رو گرفتم و خیلی آروم پایین کشیدم . ولی باز نمی شد . انگار قفل شده بود . به سمت اتاق رو به رویی رفتم . اون هم مثل قبلی قفل بود . به ترتیب و به صورت زیگزاگی سراغ تمامی اتاق ها رفتم . هیچکدوم باز نمی شدن . این در های چوبی محکم چفت شده بودن . تا اینکه رسیدم به ته راه رو و آخرین اتاق که سمت چپ بود . لای درش باز بود و روی هم گذاشته شده بود . از زیر در هم نور بیرون می زد . با تمام احتیاط به سمتش رفتم و کنارش ایستادم . یه صدای آرومی ازش بیرون می زد . یه چیزی شبیه به آهنگ یا امواج رادیو . با شنیدنش انگار که گیر افتاده بودم قلبم به شدت تپید . آب دهانم رو به سختی می تونستم فرو بدم و نفس کشیدنم سخت شده بود.
    دست چپم رو خیلی آروم روی در گذاشتم و با احتیاط کامل کمی هولش دادم . خدا خدا می کردم لولای آهنی اش زنگ نخورده باشه و از اون قژ های دردسرساز نده . خوشبختانه بی صدا باز شد . ولی وقتی با ترس و لرز سرکی به داخل کشیدم صدای هیچ بشری رو نشنیدم . مثل اینکه یه وسیله لرزون درون بدنم جای گذاشته بودم تمام وجودم می لرزید . زبونم رو از استرس مرتب به لب هام می کشیدم . وقتی وارد اتاق شدم از اینکه کسی در اتاق نبود در پوست خودم نمی گنجیدم . خدا رو هزاران بار شکر کردم . ولی اینجا خیلی عجیب بود . چون وسایل های گیج کننده ای وجود داشت . یعنی به نظرم ، انگار اینجا یه آشپزخونه کوچک بود .
    کنار در که ایستاده بودم سمت راستم یه یخچال بود . رو به روش هم یه فریزر بزرگ بود ... . کنار یخچال یه فر گاز بود . یه قدم برداشتم و و وارد اتاق شدم . به سمت راست چرخیدم . از کنار فر تا دیوار رو به روم کابینت بود . روی کابینت های سمت راستم ابزار اشپزی از کارد و قاشق و چنگال گرفته تا ملاقه و کف گیر بود . گوشه کابینت هم ضبط صوت کوچکی بود که ازش یه موسیقی خارجی دهه هفتاد میلادی پخش می شد . سمت چپم همینطور بود ، یا این تفاوت که سمت راست فریزر سینگ ظرفشویی بود و سمت راست ظرفشویی یه اجاق گاز رو میزی وجود داشت . سمت راست اجاق گاز هم یه گودی بود که درونش روغن سرخ کردنی ریخته بودن و داشت قل قل میزد . علاوه بر اون اطراف و کنارم مواد غذایی و میوه وجود داشت . چیز های مثل کیسه برنج و حبوبات و هر چیزی که برای پخت و پز ناهار لازم باشه .
    فکر نمی کنم اینجا واقعاً آشپرخونه باشه ، ولی اینطور نشون می داد . با این چیزهایی که می دیدم ، حتماً یک نفر به این جا بر می گرده . چون هم اجاق گاز و فر روشن بود ، هم روغن داشت سرخ می شد . یخچال و فریزر ها هم در برق بودن . به سمت کابینت های دیواری رفتم و بازشون کردم . اینجا باید یه موبایلی ، یا تلفن باشه . باید یه راه تماسی پیدا کنم ... . ولی هیچی پیدا نمی شه . یعنی هر چیزی برای خورد و خوراک وجود داره ، به جزء اونی که دنبالشم ... .
    خدایا ، اینهمه تلاش بی فایده هست . باید زودتر دست به کار بشم . به یخچال تکیه دادم تا کمی استراخت کنم ... . نفسم بالا نمی اومد . هوای اینجا خفه بود . لعنت بر شیطون ، یعنی آدم هایی که اون بالا هستن دارن از این جای لعنتی غیر بهداشتی غذا می خورن ؟ باورم نمی شه . الان که فکر می کنم می بینم یه روانی بودم که به اون نامه اعتماد کردم . لعنتی توی چه هچلی گیر افتادم . چطور از دست این جهنم خلاص بشم ... ؟
    گلوم بدجور خشک شده ... . باید توی یخچال پشت سرم یه آب خوردن پیدا بشه . برگشتم و درش رو باز کردم . ولی ... ، درون این لعنتی هیچ نوشیدنی ای نبود . انگاز تازه تخلیه شده بود . سراغ فریزر رفتم ، شاید درون اون یه چیزی باشه . درش رو با هزار زحمت باز کردم . تا باز شد یه موج هوای سرد به صورتم برخورد کرد که مجبور شدم دست راستم رو جلوی صورتم بگیرم .
    چند لحظه پلک هام بسته شد ، اما وقتی چشم هام رو باز کردم نفس در سـ*ـینه ام حبس شد و حیرت تموم وجودم برداشت . بند بند بدنم به لرزه افتاد و چشم هام داشت از حدقه بیرون می زد . دهانم بسته نمی شد و همینطور بهشون خیره شده بودم .
    خدایا ... ، این ها دیگه چی هستن ؟ داخل این فریزر ... ، یک ، دو ، سه ... ، نزدیک به صد دست قطع شده هست .
    خدای من باورم نمی شه . انگار دارم خواب می بینم . مثل اینکه یکی داره باهام شوخی می کنه و یه جوک مسخره برام تعریف می کنه . ولی هیچکدوم از این ها نیست ، چون درون این فریزر تنها چیزی که پیدا می شه دست های عضله و استخوانی قطع شده هست .
    بی اختیار و بدون اراده خودم دستم به سمت یکی شون رفت تا ببینم واقعی هستن یا نه . یکی شون رو که برداشتم از سردی اش که بگذرم ، چندش بودن لمسش برام تحمل ناپذیر بود و بی اختیار از دستم رها شد و جلوی پاهام افتاد .
    لعنتی دلم می خواد بالا بیارم . نگاهم ازشون برداشته نمی شه . ولی تاری و دوتا دوتا دیدن چشم هام به کمکم اومد و دست از تماشاشون برداشتم . احساس می کردم هر چی درون معده ام بود به گلوم برگشت و داشت از دهانم خارج می شد . تموم وجودم یک مرتبه یخ زد و هر چه در معده ام بود از دهانم خارج شد . دستم رو جلوی چشمانم گرفتم و برگشتم ، اما حتی قدرت این رو نداشتم در فریزر رو ببندم .
    سعی کردم نفس عمیقی بکشم ، ولی هیچ فایده ای نداشت . درد بدی در سرم پیچید و حس کردم مغزم داره منفجر می شه . بینایی ام داشت بهتر می شد ، ولی هنوز صحنه وحشتناکی که تا لحظه پیش دیدم از جلوی چشم هام محو نمی شد .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    بدون اینکه متوجه بشم مدت زیادی بود دست هام رو به زانوم زده بودم و دولا شده بودم . با درد ستون فقراتم به خودم اومدم و صاف ایستادم . اما وقتی نگاهم به دم در افتاد بی حرکت سر جام خشکم زد . نگاهم به چشم های دلهره آورش دوخته شده بود و هردومون خیره به هم سکوت کرده بودیم .
    یه مرد با قد صد و هشتاد سانتی متر و وزنی به اندازه صد کیلوگرم رو به روم ایستاده بود . سرش یک تار مو نداشت و ابرو هاش پر پشت و بور بود . استخوان گونه هاش به قدری درشت بود که زیر چشم هاش گود افتاده بود . لب هاش مثل خمیر کنار نون بربری بود و شکمش مثل یه زن حامله هفت ماهه داشت می ترکید . رو به روش یه میز استیل چرخ دار کوچک بود که روی اون هیچی جزء چند تا بشقاب کثیف و سس مالی شده نبود . البته شک داشتم که سس بود یا ، خون . موضوع مهم تر ، این غول بیابونی ای بود که رو به روم ایستاده بود .
    زبون در دهانم نمی چرخید ... . انگار که تمام وجودم فلج شده بود . مرد غول پیکر آب دهانش رو فرو داد و دست راستش رو به سمت گوش راستش برد . یه چیزی شبیه به هندزفری بلوتوث درآورد و دگمه روش رو فشرد . اون رو روی سر یخچال گذاشت و دوباره بهم خیره شد . با اون اخم رعب آورش اگه فقط یه اشاره می کرد هر موجود زنده ای رو از پا در می آورد .
    صدای کلفت و خش دارش رو بیرون داد و گفت :
    - حالا بهتره خودم رو نشون بدم تا حداقل از این آشغال دونی بیرون بیام .
    بعد از اون دست هاش رو روی میز استیل گذاشت و با فریادی بلند که دنیا رو به لرزه می انداخت به سمتم هل داد . تنها کاری که می تونستم بکنم تماشا بود و بی اختیار به میزی که به سمتم می اومد زل زدم . چیزی نگذشت که ضربه محکمی به شکم و کاسه زانو هام وارد شد و از دزد نفسم بند اومد . بدتر از اون عقب عقب تلو خوردم و از پشت روی دست های منجمد افتادم ... . از سرما و لمس این اعضای چندش آور غـ*ـریـ*ــزه ام به یاری ام اومد و دست و پا زدم . غول بیابونی میز رو کنار کشید و با دو دستش بهم حمله ور شد . یقه ام رو گرفت و مثل یه پَر من رو به پشت سرش پرتاب کرد . انگار که بال در آورده بودم روی هوا پرتاب شدم . به کابینت های کنار یخچال برخورد کردم . پیشانی ام با شدت به کابینت های دیواری برخورد کرد و چشم هام سیاهی رفت . درد شدیدی توی سرم پیچید و از خود بی خود شدم . دوباره اون دو دست مثل پنجه عقاب پشت کتم رو گرفت و من رو از روی کابینت ها بلند کرد . مثل یه مورچه در برابر هیولایی به اندازه دو برابر گوریل شده بودم و نمی تونستم هیچ دفاعی از خودم بکنم . ولی باید از شرش خلاص می شدم ، وگرنه چیزی نمی گذشت که سر از جهنم در می آوردم . فقط چند ضربه دیگه مونده بود تا کلکم رو بکنه . برای همین فقط به جلوم چنگ انداختم و هر ابزاری که می شد رو برداشتم . از خوش شانسی کارد بزرگ و تیزی به دستم خورد و دسته اش رو گرفتم . ولی این عوضی از خدا بی خبر من رو به پشت سرم پرتاب کرد و نزدیک بود دقیقاً روی اجاق گاز بیوفتم . از حرارت داغ اجاق گاز تونستم خودم رو کنترل کنم تا صورتم بهش برخورد نکنه ، ولی کف دست چپم و مشت گره خورد کارد در دست راستم رو کنار اجاق گذاشته بودم . چیزی نمونده بود که دو دستم جزغاله بشن . از عصبانیت فریاد بلندی کشیدم و فقط کارد رو هجومانه به پشت سرم پرتاب کردم . وقتی رو به روی هم قرار گرفتیم تازه متوجه شدم که زخم عمیق و بزرگی به صورت اریب از سمت ابروی بالای راست پیشانی اش تا زیر چشم چپش انداخته بودم . دست هاش رو جلوی صورتش خونینش گرفته بود . مثل یک ببر زخم خورده نعره ای کشید و دوباره به سمت حمله ور شد . مشت محکمی به سـ*ـینه ام کوبید که از شدتش هم کارد از دستم رها شد ، هم نفسم بند اومد . قدم قدم به عقب رفتم ، از بدشانسی پام پیچ خورد و پهن بر زمین شدم . داشتم از حال می رفتم . دیگه نای بلند شدن نداشتم . این گنده بک هم دست بردار نبود . وقتی بهم نزدیک می شد دنبال چیزی گشتم تا از خودم دفاع کنم و بهش صدمه ای بزنم . بطور ناگهانی نگاهم به کیسه آرد سمت راستم افتاد . بدون معطلی با دست راستم یه مشت برداشتم و به سمت صورتش پاشیدم . مقدار زیادی روی صورتش ریخت و صورتش رو سفید رنگ کرد .
    از اون بدتر به چشمان گرد و بد ترکیبش ریخت و بینایش رو از دست داد . دور خودش تلو تلو خورد و پیچید . باید از این فرصت استفاده کنم و از شرش خلاص بشم . نگاهم به روغن های سرخ کرده افتاد که جون می داد برای کباب کردن یه تکه گوشت . دسته ظرفی که درون گودی بود رو برداشتم . اما بدتر اون دست خودم داشت سرخ می شد . از سوختگی فریاد بلندی کشیدم ، ولی از همین فرصت استفاده کردم و به صورتش ریختم .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    خوشبختانه مقدار زیادی روی صورتش ریخت ، اما سوزش کف دست من هم داشت امونم رو می برید . با این وجود باید تحمل می کردم و سوسول بازی رو کنار می گذاشتم . اون مردک حالی بدتر از من داشت چون نصف سمت چپ صورتش سرخ شده بود و پلکش رو نمی تونست باز کنه . سوختگی به حدی بود که پوست گونه و پیشونی اش چروکیده شده بود و گوشت صورتش از هم وا می رفت . تاول های بزرگ و کوچکی روی صورتش نمایان شد . تا می تونست از ته دل نعره می کشید و بهم دشنام می داد . از دزد به خود می نالید و نفس های عمیق و بلند می کشید . با این حال خیال تسلیم نداشت و تصمیم داشت کلکم رو بکنه ... .
    هنوز هم فرصت دارم و باید یه کاری کنم ... . نگاهم رو به اطراف انداختم ، یه چیز کارساز تر باید باشه . چیزی که به نفس کشیدنش پایان بدم . ولی چشم رو هم نزده بودم که اون عوضی به سمتم اومد و با دست راستش گلوم رو گرفت . با فریادی از خشم و صدای بریده و ناتوان گفت :
    - حروم ... ، زاده ... ، تکه تکه ات ، می کنم ... .
    و بدون اینکه متوجه بشم بی هیچ زحمتی من رو روی کابینت های کنار یخچال انداخت . با اینکه نصف صورتش داشت پخته می شد و بوی لذیذش تمام اتاق رو گرفته بود ، اما همچنان قدرت لعنتی اش رو داشت و تا می تونست گلوم رو می فشرد . دیگه داشتم نفس های آخرم رو می کشیدم و چشم هام تار می دید . حتی صدام هم در نمی اومد . ولی نباید تسلیم بشم . نباید ... ، تسلیم بشم . من تسلیم نمی ... ، شم .
    دستم رو فقط به اطراف می انداختم تا یه وسیله ای پیدا کنم . از خوش شانسی ام دسته یه ساتور به انگشت های دست راستم برخورد کرد . بلافاصله ضربه محکمی به بین پاهاش کوبیدم که از درد چشم هاش گرد شد و دهانش باز موند . نفسش بیرون نمی اومد ، اما همچنان دست تنومندش روی گلوم بود . تأمل نکردم و با قدرت تمام ساتور رو چند سانت پایین تر از آرنجش کوبیدم ... .
    باورم نمی شد قطع بشه ، از بازوش جدا شد و خون زیادی اطراف پخش شد . زمین و لباس هردومون سرخ رنگ شده بود . قدم قدم به عقب رفت و ازم فاصله گرفت . دست قطع شده اش روی زمین افتاده بود و از درد فریادی کشید که پرده گوشم پاره شد . بعد از اون برگشت و به سمت اجاق گاز رو میزی رفت . دست قطع شده اش رو رو اون گذاشت تا خونش بند بیاد . نمی دونم دیوانه شده بود یا واقعاً اثر داشت . اما بدون هیچ ذره رحمی به سمتش حمله ور شدم و با ساتور خونین در دست چپم ، به سمت چپ گردنش کوبیدم . طوری که تمام تیغه در گردنش فرو رفت و صداش در گلوش خفه شد . به زانو افتاد و تقلا کرد با دست دیگه اش ساتور رو در بیاره ... . ولی چیزی نگذشت که پهن بر زمین شد و تیک های عصبی خورد ... . تمام تلاشش رو می کرد می کرد از جاش بلند بشه ، ولی تنها کاری که می تونست بکنه این بود که طاق باز بخوابه . نگاهش به سقف دوخته شده بود . زیر لب زمزمه می کرد و لحظه به لحظه خون بیشتری از دست می داد . انگار که ده لیتر مایع سرخ رنگ در بدن این عوضی بود . پس از چند ثانیه دیگه حرکتی نکرد و به درک واصل شد ... .
    نگاه وحشت زده ام به جسد تکه پاره این غول وحشی دوخته شده بود . لعنت بر شیطون ، من یه آدم کشتم . اون هم چقدر وحشیانه ... . لرزش زانو هام قدرت ایستادنم رو از دست می داد . دست قطع شده اش کنار پاهام افتاده بود . حس می کردم تک تک سلول های بدنم دارن متلاشی می شن و وجودم داره از هم می پاشه .
    باز هم احساس تهوع پیدا کردم . باز هم سرم گیج رفت و چشم هام دو دو زد . فکر می کردم یه کابوس وحشتناک و مزخرفه . ولی ... ، این جسد و دست های منجمد شده و این مکان لعنتی زیر ساختمون ، همه واقعیت دارن . هنوز هم باورم نمی شه در این وضعیت هستم . چه کسی حتی در خواب همچین صحنه ای رو می دید . این مثل یه جور ، دوربین مخفی می مونه .
    چیزی نگذشت دمای بدنم مخلوطی از گرما و سرما شد . طوری که کله ام داشت می سوخت و داشتم بالا می آوردم . با سرعت از جسد رد شدم و به سمت ظرفشویی رفتم . سرم رو داخل سینگ بردم و به سرفه افتادم . ولی هیچی از دهانم بیرون نیومد . فقط قفسه سـ*ـینه ام تنگ و گشاد می شد و نفسم رو بند می آورد . دست و پام به شدت می لرزید . ولی باید دست بجنبونم . باید از این جهنم لعنتی خلاص بشم . بی اختیار نگاهم به جسد افتاد . اون لعنتی واقعاً مرده بود و هر لحظه تماشاش وجودم رو ریش ریش می کرد .
    باید یه تلفنی به همراهش داشته باشه . یه چیزی که بشه باهاش تماس بگیرم . روی زمین کنارش افتادم و لباس کثیف و خونینش رو بررسی کردم . هیچی در جیب هاش نبود . اما اون قبل از اینکه بهم حمله کنه یه چیزی از گوشش بیرون آورد .
    اون ، اون بی سیم رو کجا گذاشت ؟ یادم اومد ، بالای یخچال بود . با دستپاچگی از روی زمین بلند شدم و به طرف یخچال رفتم . بهش چنگ انداختم و با هول و استرس دستم رو روی سر یخچال کشیدم . وقتی برش داشتم چیزی جزء یه دگمه ندیدم . باید ، باید به یه جایی متصل بشه . اون رو روی گوش راستم گذاشتم و دگمه اش رو فشردم . چیزی نگذشت که یه صدای خِش موج دار در سرم پیچید . بعد از اون یه صدای قطع و وصل شده نامفهوم ازش بیرون زد . درست متوجه نمی شدم چی می گفت . با تمام دقت که گوش کردم فهمیدم مرتب می گفت :
    -" شماره ی صد و چهل و هفت ؟ شماره ی صد و چهل و هفت ؟ جواب بده کجایی ؟"
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    بی اختیار با چشمان گرد خیره به جسد روی زمین شدم . این یارو اسمش صد و چهل و هفت بود ؟ یا کس دیگه ای رو صدا می زدن ؟
    -" صد و چهل و هفت اگه صدام رو می شنوی جواب بده . تو در موقعیتت هستی ؟ اون مرد رو پیدا کردی ؟ تنها هستی ؟ جواب بده صد و چهل و هفت ."
    خدایا ، یعنی اون بهشون خبر نکرده بود که من رو دیده بود ؟ یا اتفاقی بهم برخورد کرده بود ؟ اصلا این یارو کیه که صداش از بی سیم بیرون می آد . بعد از کمی مکث ادامه داد :
    -" شماره صد و چهل و هفت ، ما دو نفر رو به موقعیتت می فرستیم ."
    خدای من ... ، چند نفر رو برام فرستادن . باید هر چی زود تر از این مکان لعنتی خارج بشم . دستم رو به سمت بی سیم بردم تا خاموشش کنم . احتمال داشت صدام رو بشنون و پیدام کنن . ولی وقتی فشردمش متوجه شدم یه صدای دیگه بیرون می آد . یه مرد با صدای محکم گفت :
    -" من به همراه شماره دویست و پنجاه ، و دویست سه به دنبالش می ریم ."
    بعد از اون صدای مردی که قبل از اون شنیدم جواب داد :
    -"اگه پیداش کردید زنده دستگیرش کنید . ما اون رو سالم می خوایم . هیچ صدمه ای نبینه،تکرار می کنم ، هیچ صدمه ای ."
    از وحشت گوشی رو در آوردم و با ترسی که روحم داشت از بدنم بیرون می زد بهش خیره شدم . بی اختیار به زمین کوبیدمش و زیر پاهام لهش کردم . با تمام قدرت پاشنه پام رو بهش می کوبیدم . از عصبانیت کنترلم رو از دست داده بودم . نمی دونستم دارم چکار کنم . باید یه راه فرار دیگه ای پیدا کنم . نگاهم رو به سقف آشپزخانه انداختم ، هیچ دریچه کولری وجود نداشت تا درونش مخفی بشم . فقط یه دودکش بود که هیچ فایده ای نداشت . چیزی هم نمونده بود اون عوضی ها برسن . از این جا بیرون زدم و به سمت آسانسور دویدم . طوری قدم بر می داشتم که انگار یه ببر وحشی دنبالم بود . اما وقتی بهش رسیدم دیدم در هاش بسته بود و به طبقه بالا رفته بود . هیچ علامتی بالای در و یا کنارش وجود نداشت که ببینم طبقه چندمه .
    اگه آسانسور خراب بشه این عوضی ها چطور می خوان از این مکان لعنتی خارج بشن ؟ نگاهم رو به اطراف انداختم . باید یه راه پله ای ، چیز دیگه ای وجود داشته باشه . نگاهم که بالای سرم افتاد تازه متوجه شدم یه دریچه وجود داشت . پس یه راه خروج دیگه هست .
    دستم رو که به سمتش بردم ، خوشبختانه انگشت هام به دستگیره خورد . سقف اینجا هم نسبت به اندازه معمولش کوتاه بود . دستگیره رو بالا انداختم و با یه حرکت باز شد . دو تا دستم رو بالا بردم و خودم رو تاب دادم . با هزار زحمت خودم رو بالا کشیدم ... .
    وقتی به طبقه بالا رسیدم فهمیدم کنار دریچه یه نردبون کوچک بود . اما اینجا تاریک بود . چشم هام به خوبی اطراف رو نمی دید . درست شبیه به راه روی پایین بود . چهار تا اتاق سمت چپ و راستم وجود داشت که در های همه بسته بودن . تنها یه چراغ پر مصرف با نور زرد روشن بود که فضا رو دلهره آور می کرد . هیچ صدایی از هیچکدوم از اتاق ها بیرون نمی اومد . به سمت اتاق کناری ام رفتم تا ببینم وسیله ای برای دفاع از خودم پیدا می کنم یا نه . وقتی دستگیره اش رو گرفتم خوشبختانه باز شد . اما کمی شک به دلم افتاد . فکر می کنم یه کلکی وجود داشت . رو به روی اتاق ایستاده بودم و در رو خیلی آروم هل دادم . آب دهانم رو از وحشت قورت دادم و لال موندم . در همین لحظه صدای باز شدن دریچه ای توجه ام رو جلب کرد .
    ته راه رو ، از سقف ، یه دریچه آهنی باز شد و یه نردبون ازش پایین اومد . چیزی نگذشت که دو تا پا به همراهش پایین اومد . تأمل نکردم و وارد اتاق شدم . در رو خیلی آروم و بدون هیچ صدایی روی هم گذاشتم . بهش تکیه دادم تا اگه خواستن وارد بشن باز نشه و حداقل فکر کنن بسته هست . گوش چپم رو به در چسبوندم تا بفهمم چی می گن . کمی بعد صدای تق تق دو جفت کفش پاشنه دار در راه رو پیچید . فضای داخل اتاق ظلمت کامل بود . نمی تونستم حتی یه قدم جلوترم رو ببینم ، ولی حس می کردم فضای اینجا کوچک بود .
    چند لحظه بعد صدای قدم ها نزدیک تر شد و حدس می زدم دقیقاً بیرون از اینجا ، رو به روی اتاق ایستاده بودن . بعد از اون دوباره صدای باز شدن دریچه به صدا اومد . یکی شون گفت :
    - برو پایین .
    از وحشت داشت سکسکه ام می گرفت و قلبم می ایستاد . ولی مثل یه مرده بدون هیچ تنفسی لال مونی گرفته بودم . زبونم رو به لب های لرزونم کشیدم و خدا خدا می کردم هر چی زودتر گورشون رو گم کنند . کمی بعد دیگه هیچ صدایی ازشون بیرون نیومد و انگار به پایین رفته بودن . نفس راحتی از آسودگی کشیدم . ولی باید عجله می کردم و راه دیگه ای برای فرار پیدا می کردم .
    وقت زیادی نداشتم . دستم رو به سمت دیوار کنارم بردم . بعد از کمی جست و جو انگشت هام به یه کلید برق برخورد کرد . با فشردنش نور زردی به چشم هام نفوذ کرد . مثل نوک چاقوی تیزی بود که وارد تخم چشم هام می شد . ولی برای همین هم باید خدا رو شکر می کردم . با دقت که اطرافم رو دید زدم متوجه شدم فقط یه اتاق سه در چهار بود که اطراف دیوار ، جعبه ها و کمد های ابزار وجود داشت . به نظر می اومد که انباری بود ، البته ابزار های نجاری هم وجود داشت .
    حالا باید چکار می کردم ؟ اگه از اتاق بیرون می زدم ریسک گیر افتادنم زیاد بود . با این حال نمی دونستم اون ها سلاحی به همراه داشتن یا نه . تا زمانی هم که گیرم نمی انداختن ول کن هم نبودن .
    در حال فکر بودم که یه چیز عجیبی توجه ام رو جلب کرد . سقف های اینجا چقدر کوتاه هست . در ضمن ، سقف این اتاق با پایین فرق داره . انگار که از چوب ساخته شده ... ، و به نظر می آد ، ظریف تر از سقف معمولی باشه .
    دنبال یه چیزی گشتم تا روش بایستم و بهتر بفهمم سقف از چه جنسیه . چند تا جعبه از کنار دیوار کشیدم و روی هم قرار دادم . روشون ایستادم و دست هام رو بالا بردم . دست راستم رو مشت کردم و خیلی آروم بهش ضربه زدم . درست فکر می کردم . این یه سقف از جنس چوبه ، ولی نشون می ده خیلی محکمه .
    اینجا باید وسیله ای برای سوراخ کردنش وجود داشته باشه تا بشکنمش و به طبقه بالا برم .
    ولی چند تا ریسک وجود داشت . معلوم نیست بالای سرم چه چیزی وجود داره . از طرف دیگه ، اگه بخوام یه وسیله دیگه ای بردارم تا از خودم دفاع کنم و از دریچه های راهرو خارج بشم ، باز هم معلوم نیست با چند نفر رو به رو بشم . خطر بیرون بیشتر از این اتاق و راه خروج از سقف بالای سرمه ، این رو مطمئنم ، پس باید درصد خطر کمتر رو امتحان کنم . ضمن اینکه وقتم هم داره تموم میشه . اون دوتا تا حالا حتما فهمیدن که چه حادثه ای پایین رخ داده . پس باید زودتر دست به کار بشم ... .

     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    از جعبه ها پایین اومدم و دنبال یه دریل ، یا چکش یا هر چیزی گشتم . خدا رو شکر یه دریل دستی و پتک محکمی اینجا وجود داشت . دریل رو برداشتم و روی جعبه ها رفتم . مته رو روی چوب گذاشتم و دسته چرخشی دریل رو چرخوندم . سخت و دشوار بود ... . تمام عضله هام درد می گرفت و گردنم داشت می شکست . ولی باید فعلاً درد و سختی رو کنار بگذارم . دسته دریل رو تا می تونستم چرخوندم و به سختی چند سوراخ ایجاد کردم . مقدار زیادی خاک ارّه روی زمین ریخت . بعد از اون با پتک ، به سوراخ های روی دیوار کوبیدم . آن چنان با شدت ضربه زدم که داشت ترک بر می داشت و می شکست . داشتم از کت و کول می افتادم ، ولی نباید تأمل می کردم . بدون هیچ ذره استراحتی ادامه دادم و ضربه زدم . داشتم موفق می شدم . یه سوراخ به اندازه عبور بدنم داشت ایجاد می شد . اما هنوز کمی مونده بود . در همین حین صدای تقه ای به گوشم خورد .
    انگار که از دریچه بود . با سرعت به طرف در رفتم و چراغ رو خاموش کردم . با اینکه اتاق رو دیده بودم دیگه فضا رو می شناختم . نفس هام تند شده بود . کمی بعد صدای عصبانی یکی از اون دوتا رو نشیدم که گفت :
    - فکر می کنم همین گوشه کنار ها باشه . باید هر چی زود تر پیداش کنیم .
    خدایا ، وقتی نمونده بود تا به سراغ این اتاق بیان . به سمت یکی از کمد های دیوار رفتم و با تمام قدرت به سمت در کشوندمش . در این وضعیت به استراحت و خستگی فکر نمی کردم . فقط باید از شر این وضعیت خلاص بشم . با هزار زحمت کمد رو جلوی در گذاشتم . حالا کمی خیالم راحت تر شد . باید هر چی زودتر کارم رو ادامه می دادم . دوباره روی جعبه ها رفتم و مشغول ضربه زدن به سقف شدم . اما اینبار مجبور بودم آروم تر بکوبم . بقیه کندن رو با دست هام مشغول شدم . دیگه چیزی نمونده بود و داشتم به بالا می رسیدم . از یه جهت خیالم راحت بود که بالای سرم کسی نیست . وگرنه اون دو تا عوضی یک راست به سمت این اتاق می اومدن . در همین لحظه صدای عصبی و پر استرسشون توجه ام رو جلب کرد . یکی شون با صدای محکم و فریاد گفت :
    - این در باز نمی شه .
    دیگه فرصتی نبود . داشتم راه خروجم رو به دست می آوردم . اما وقتی سوراخ بزرگی ایجاد شد ، مثل بارش قطرات بارون یه چیز های توپ مانند به زمین ریخت و چند تا هم به صورتم برخورد کرد . وقتی به پوست صورتم لمس شدند ، حس کردم که چقدر خشک و محکم البته کمی پرز دار هستن . در این تاریکی که چیزی نمی دیدم ، ولی راه کمی باز شد ... .
    سقف چوبی رو با دو دستم گرفتم و خودم رو بالا کشوندم . با هر زحمتی بود به طبقه بالا رفتم . صدای محکم ضربه ی مأمور ها به در نشون می داد چیزی نمونده بود که وارد بشن . اما من موفق شدم . و این موفقیتم حسابی تمام قدرتم رو گرفت . اینجا هم درست مثل پایین تاریک بود . نگاهم به اون چیز های توپ مانند اطرافم افتاد که روی هم تلمبار شده بودن . بی اختیار دستم به یکی شون خورد ... . باز هم اون جنس پرز دار و خشک و محکم رو حس کردم . وقتی یکی شون رو برداشتم و نزدیک چشم هام گرفتم ، دست و پام لرزید و بی اختیار به طرفی پرتابش کردم ... .
    خدایا ... ، این ها دیگه ... ، چی هستن ؟ غیر قابل باوره ... . نه .... . اگه با چشم های خودم نمی دیدم ... ، باور نمی کردم .... .
    اطرافم پر از کله های روی هم تلمبار شده سگ بود . این اتاق هیچی نداره ، جزء سرهایی که تازه بودی گند و تهوع آورشون به مشامم رسید . حتی قدرت این رو هم نداشتم از احساس تهوع بالا بیارم . خدا لعنتشون کنه ... ، این آشغال ها دیگه کی هستن ؟
    تموم تن مور مور شد و احساس خارش عجیبی پیدا کردم . از جام بلند شدم و کنار سوراخی که ایجاد کردم ایستادم . صدای باز شدن رو شنیدم . کمی بعد نور لامپ اتاق رو روشن کرد . چیزی نگذشت که یکی از اون عوضی ها به سمت زیر سقف سوراخ شده اومد . با چشمان گرد و نفس نفس بهم خیره شده بود . تا می تونستم اخم می کردم و بهش زل می زدم . چشمان خاکستری اش ازم برداشته نمی شد . انگشتش رو به سمت گوشش برد و گفت :
    - اون در اتاق D-12 هست . همین الان بهم خیره شده .
    کله یکی از سگ ها رو برداشتم و به سمتش پرتاب کردم . با فریادی از ته دل که می خواستم دنیا رو روی سرش خراب کنم گفتم :
    - بـــــــــــرو به جهنـــــــم .
    خودش رو کنار کشید و گفت :
    - دو نفر رو بفرستید سراغش . ما همینجا می مونیم .
    با سرعت قدم برداشتم و به سمت در رفتم . بازش کردم و از اتاق خارج شدم . این مکان لعنتی هم دقیقاً مثل دو طبقه پایینی بود . فقط یه راه رو که اطرافش چند تا اتاق وجود داره . خدا می دونه چقدر تا زمین فاصله دارم . ولی چیزی نگذشت که دریچه ته راه رو بالای سقف باز شد و دو مرد با کت وشلوار مشکی ، درست با یونیفورم اون حرومزاده ای که در اتاق زیر پاهام دیدم ، بدون نردبون خودشون رو پایین انداختن .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    بعد از اون خیره به چشم هام و با نگاه جدی آروم آروم به سمتم قدم برداشتن . از پشت کمرشون یه تفنگ عجیب و غریب بیرون آوردن . عقب عقب قدم برداشتم و به دیوار پشت سرم برخورد کردم . کمی بعد اون عوضی که بهوشن خبر داد بالا اومد و وارد اتاق شد .
    دیگه هیچ راهی نداشتم ... .
    هیچ راه فراری وجود نداشت ... .
    اینجا آخر خط بود ... .
    مرد چشم خاکستری هم از پشت کمرش تفنگی شبیه به اون ها بیرون آورد و به طرفم نشونه گرفت . کف دست چپش رو نشونم داد و گفت :
    - هــی ، آروم باش .
    وقتی کمی بهم نزدیک تر شد با سرعت بهش حمله ور شدم و مشت محکمی به چانه اش کوبیدم . پخش بر زمین شد و کمی از درد به خودش پیچید . دو نفر دیگه داشتن به سمتم می اومدن . چند لحظه بعد احساس سوزشی در رون پای چپم حس کردم . نگاهم رو به پام انداختم دیدم چیزی شبیه به سرنگ آمپول کوچکی که برای بیهوش کردن حیوون ها استفاده می کردن به پاهام خورده بود . یکی از اون ها با صدای محکم گفت :
    - در اختیارمون هست ، گیر افتاده .
    سوزن ها رو از پاهام بیرون کشیدم و به سمتشون حمله ور شدم . با خشمی که انگار بمب درون بدنم داشت منفجر می شد فریاد زدم :
    - برید به جهنم حــــــروم زاده هـــــا .
    اما در یه حرکت سریع جاخالی دادن و ازشون رد شدم . دو قدم بر نداشته بودم که حس کردم هر دو پاهام فلج شد و احساسی مثل خواب رفتگی تموم پاهام رو گرفت . فکر می کردم هزاران سوزن به عضله هام وارد می کردن و این درد تموم وجودم رو می گرفت . پهن روی زمین شدم و قدرت نداشتم روی پاهام بایستم . کمی بعد این عوضی های آشغال ، دو تای دیگه از اون سرنگ های لعنتی به کمرم زدن و سوزشش تموم وجودم رو گرفت.
    نفسم داشت سخت تر می شد ... . چشم هام سیاهی می رفت ... . لب هام رو نمی تونستم تکون بدم ... . زبونم نمی چرخید ... . رفته رفته بیهوش می شدم و از حال می رفتم . انگار که لحظه های آخر عمرم رو می گذروندم . تموم بدنم فلج شد و بطور کامل روی زمین پخش شدم . حتی پلک هام ثابت مونده بود . آخرین صحنه هایی که از جلوی چشم هام رد می شد ، کفش های مشکی رنگی بود که بهم نزدیک می شد . صدای خفه و عمیق از ته چاهی بطور نامفهوم در سرم پیچید که گفت :
    - چیزی نیست ... ، فقط یکمی ... ، می خوابی .
    و مثل اینکه روحم به پرواز در اومد بیهوش شدم و همونطور که صدای نامفهوم گفت ، به خواب عمیقی فرو رفتم ... .
    ***
    سی دقیقه بعد ... .
    خدایا ... . نفسم بالا نمی آد ... . سرم بدجور درد می کنه ... . چشم هام فقط نقطه های سیاه می بین ... . به سختی آب دهانم رو می تونم فرو بدم که با قورت دادنش ، سوزش زجر آوری در گلوم می پیچه .
    مثل اینکه ضربه محکمی به سرم خورده ... . هوای اینجا چقدر خفه است ... . به سختی می تونم نفس بکشم ... . مثل اینکه ... ، توی یه جعبه دو در دو گیر افتادم ... .
    ذره ذره عضلات بدنم گرفته و با تکان دادن بدنم ، درد شدیدی در کمرم می پیچه . هنوز هم به خوبی نمی تونم اطرافم رو ببینم . چشم هام تار می بینه و دودو می زنه . کف دستم رو به صورتم کشیدم و با انگشت هام پلک هام رو مالیدم . بیناییم کمی بهتر شد ... . ولی ... ، وقتی نگاهم به اطراف افتاد از تعجب شاخ در آوردم ....
    گیج و منگ مونده بودم اینجا کجاست ... ؟ پاهام رو نمی تونستم صاف کنم ... . مثل مار توی خودم پیچیده بودم . هوشیاریم رو که به دست آوردم و عقلم سر جاش اومد ، فهمیدم واقعاً درون یه جعبه هستم ... .
    یه جعبه شیشه ای که بیرون از این پارچه ای اطرافم رو پوشونده . این جعبه لعنتی خیلی تنگ و ترشه . علاوه بر اون با کمبود هوا ، نفس کشیدنم سخت تر می شه . مغزم داره منفجر می شه . با کف دستم به شیشه اطرافم کوبیدم و فریاد زدم :
    - آهــــــــایی .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    دهنم بدجور خوشک شده . احساس خفگی ای در ریه هام کردم که مجبور شدم چند بار سرفه خشک کنم . با پاهام به شیشه های جلوم کوبیدم تا بلکه شکسته بشن . ولی زوری در بدنم نمونده بود . بار دیگه با صدای گرفته و لرزون فریاد زدم :
    - آهـــــــایــــی ، یکی من رو از اینجا بیاره بیـــــرون .
    مطمئن بودم بی فایده بود . لعنت بر هر موجودی که این جعبه جهنمی رو ساخته . من کجا هستم ؟ چه مدته اینجام ... ؟ اصلاً ، اصلاً آخرین بار چه اتفاقی برام افتاد ؟ چی به سرم اومد ؟
    انگار که حافظه ام پاک شده و از نو به دنیا اومدم . با کف دستم به پیشونی ام کوبیدم تا ببینم دچار چه وضعیت جهنمی ای شدم . تنها چند تصویر نامفهوم و بی ربط از جلوی چشم هام رد می شد . چیزی شبیه به یه کابوس وحشتناک و مبهم . دوباره تقلا کردم و فریاد زدم :
    - آهــــای . من رو از اینجا بیارید بیرون ، خواهش می کنم من رو از اینجا خارج کنید .
    هر چی به شیشه ها ضربه می زدم ، حتی یک ذره ترک بر نمی داشت . معلوم نبود این لعنتی رو از چی ساخته بودن که انقدر محکم بود . ولی دست از تلاش بر نمی داشتم و مرتب ادامه می دادم . مشت و لگد می کوبیدم و فریاد می زدم :
    - آهـــــایی ، لعنتی هــــا . من رو بیارید بیرون ... .
    هیچ از این وضعیت مزخرف و زجر آور خوشم نمی اومد . دست و پام درد گرفته بود . اکسیژن هرلحظه کمتر می شد . زبونم رو مرتب به لب هام می کشیدم تا بزاق دهانم ترشح کنه . به ضربه زدن ادامه دادم و با تمام توان از ته حنجره نعره کشیدم :
    - عوضــــــی ها من رو از اینجا بیارید بیرون ، آهـــــایی ، یکی کمکم کنه .
    در همین لحظه احساس کردم جعبه تکان خورد و لرزشش خفیفی بهش وارد شد . انگار که روی یه چیزی بودم و به حرکت در اومدم . همینطور بود . چون اطرافم رو که با دقت بیشتر نگاه کردم دیدم جعبه زیر یه چیزی ، شبیه به میز ، یا همچین کوفتی بود . اما مطمئن نبودم ، چون با وجود پارچه سرخ رنگ اطرافم نمی تونستم بفهمم دقیقاً کجا هستم ... .
    سعی کردم کمی تمرکز کنم تا متوجه بشم چی به سر من بدبخت اومده . نفس هام تند شده بود و قلبم به شدت می تپید . لرزش انگشت هام متوقف نمی شد . دستم رو به صورتم کشیدم تا کنترلم رو به دست بیارم .
    خیله خب ، خیله خب باید فکر کنم . باید آروم باشم ، هیچ بلایی سرم نمی آد . این یه شوخی مسخره هست . یه دیوونه بازیه ... ، وقتی از این لعنتی بیرون اومدم حسابی پدر کسی که این مسخره بازی ها ساخته رو در می آرم . ولی اول باید بفهم چه اتفاقی افتاده .
    چند نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر بشه . ولی استرس و وحشت مثل خوره به وجودم افتاده بودن . من ، من آخرین بار ، در ، در یه مهمونی بودم . این رو یادمه . مهمونی خوبی بود ... . مهمونی خوبی بود آره ، ولی بعدش ... ، بعدش ... .
    خدایا ... . چیز های وحشتناکی از جلوی چشم هام می گذره ... . یه تصاویر عجیبی مثل ، دست های منجمد ... . خوبه ، خوبه داره یادم می آد ... . بعدش ، بعدش ، با چند نفر درگیر شدم . با یه غول بیابونی ، چند مرد با لباس کت و شلوار مشکی رنگ . بعدش هم ... ، بعدش ... . خدایا ، آیدا ... . آیدا کجاست ؟
    در همین لحظه چهره اش جلوی چشم هام اومد . فکر می کنم خیلی وقته ازش غافلم . نکنه بلایی سرش اومده باشه ؟ نکنه اون رو هم گرفتن ؟ خدای من اون الان کجاست ؟ با عصبانیت و خشم فریادی زدم :
    - آیــــــــــــدا ... . یکی من رو بیاره بیرون ، برای چی من رو توی این جعبه لعنتی انداختید .
    چنان دادی زدم که امید داشتم از امواج صوتم شیشه ها بشکنه . اما در همین حین حس کردم بی حرکت موندم و این جعبه و میز چرخ دار متوقف موند .
    بعد از اون پارچه سمت چپم به قدری که محیط بیرون رو ببینم کنار زده شد . چند لحظه بعد یه جفت پا کنار جعبه ظاهر شد و بی حرکت موند . اما عجیب تر از اون ، اینه که من الان ، توی ساختمون اصلی مهمونی هستم.
    تقریباً فکر کنم رو به روی در ورودی هستم و پشت سرم بار هست . هنوز هم این جشن به پا هست و بعضی از آدم ها دارن رد می شن . اما هیچکس من رو نمی بینه . هیچکدوم متوجه نمی شن من داخل این لعنتی هستم . نفسم از ترس تو سـ*ـینه ام حبس مونده بود . منظورشون از این کار چیه ... ؟ یعنی هیچکس متوجه حضور من نشده ؟ حتی آیدا ؟
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    همه چیز بیرون از این جعبه طبیعیه و هیچ مشکلی نیست . این تنها فرصتیه که می تونم خودم رو نجات بدم و یکی از این افراد رو مطلع کنم . باید یه راهی وجود داشته باشه ، مطمئنم می تونم یه کاری انجام بدم . باز هم شانسم و امتحان کردم و با مشت و لگد به شیشه کوبیدم . اما این جعبه یک ذره هم از جای خودش تکون نخورد ... . دست از تلاش برنداشتم و پنجه هام رو روی شیشه کوبیدم . با تمام توان از ته دلم فریاد زدم :
    - آهـــــــــایی . یکی من رو نجات بده . این داخل گیر افتادم ، یکی به دادم برسه .
    هیچ فایده ای نداشت . مهمان ها با خیال راحت و آسوده از کنارم می گذشتن و هیچ توجه ای بهم نمی کردن . باز هم مشت زدم ، لگد زدم ، کمک خواستم ... . اما ... . هیچی . هیچ امیدی برای نجات نبود . چشم هام خیره به بیرون بود . مهمان ها با خیال راحت از مهمونی شون لـ*ـذت می بردن . اما ، نمی دونستن که پشت پرده این جشن لعنتی چیه . نمی دونستن که توی چه تله ای گیر افتادن و ممکنه چه بلایی سرشون بیاد .
    خدایا ، این چه مصیبتیه ... . دلم می خواست مثل یه بچه دوساله زار زار بزنم زیر گریه . نفسم توی این جای تنگ و ترش بالا نمی آد . اکسیژن هم داره تموم می شه و چیزی نمونده از بی هوایی خفه بشم و به عمرم پایان بدم .
    باورم نمی شه ... ، باورم نمی شه چه بلایی سرم اومده و مرگم چطور داره رقم می خوره . به هر چیزی فکر می کردم ... ، جزء این عاقبت لعنتی .
    خدایا ، من چه بدی ای کردم ... . این واقعاً وحشتناکه . این ... ، خیلی بده .
    نگاهم بی اراده به مهمون ها دوخته شده بود . اما وقتی نگاهم به در ورودی افتاد ، افکار در ذهنم پاک شد ... . خدای من ، اون آیدا هست ... . نگاهش رو به اطراف می انداخت و دنبال چیزی می گشت . خودم رو جمع و جور کردم تا بهتر ببینمش ... . چند قدم وارد شد و دور خودش می چرخید . بی اختیار فریاد زدم :
    - آیـــــــــــدا ... . من اینجام ... . من اینجـــــام عزیزم ... . عزیــــزم این طرف رو ببین.
    نگاهش به هر طرفی می افتاد ، الاء به این جعبه ی لعنتی . یکم بیشتر دقت کن ، یکم بیشتر ، این طرف رو ببین ... .
    اما اون من رو نمی دید و هر چی فریاد می زدم صدام رو نمی شنید . آب دهانم رو فرو دادم تا کمی آروم بشم . ولی چطور خودم رو کنترل کنم ؟ چطور خودم رو به دست بیارم ؟ ذره ذره وجودم داره از هم می پاشه . هیچ کاری ازم ساخته نیست . باز خدا رو شکر کردم که آیدا سالمه . اما چند لحظه بعد صحنه ای رو دیدم که تموم وجودم آتش گرفت و از عصبانیت مثل بمب می خواستم منفجر بشم .
    در حالی که نگاهش به نقطه ای دوخته شده بود ، خفاش شب با لبخند ملیح و کریه اش بهش نزدیک می شد . می خواستم همون بلایی که سر اون گنده بک آورده بودم رو به سرش بیارم . عوضی حرومزاده ، رفتاری گرفته بود که انگار چند سال باهاش دوست بوده . وقتی بهش رسید ، چیزی گفت که همزمان با اون یه صدایی داخل جعبه پیچید :
    - " ازنمایش خوشت اومد؟ "
    خدایا ، این دیگه چه کوفتیه ؟ این صدا از کجا اومد ؟ پشت سر اون خنده آیدا به گوشم خورد که با مخلوطی از امواج خش دار رادیو گفت :
    - " اوووم ، اینجایید ؟ داشتم دنبالتون می گشتم ."
    نگاهم دوباره بهشون دوخته شد . این صدا ، از طرف اون دوتا هست . خفاش شب نگاهش رو پایین انداخت و بعد از مکثی کوتاه گفت :
    - " داشتم برنامه بعدی رو آماده می کردم . "
    لبخند روی لب های آیدا و طرز نگاهش به اون آشغال ، طوری بود که قلبم داشت به دهانم می اومد . آیدا آب دهانش رو فرو داد و زبونش رو به لب هاش کشید . نفسش رو بیرون داد و گفت :
    - " خب ، اون سوپرایزی که برام داشتین چی بود ؟ "
    خفاش شب چنان خنده ای زد که تمام وجودم داشت از هم کش می رفت . انگشتش رو به چانه اش زد و نفس کوتاهی بیرون داد . خیره به آیدا با نگاهی از وسوسه های شیطانی گفت :
    - " اون رو ... . اوووم . بعد از شام می فهمی . "
     
    آخرین ویرایش:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا