کامل شده رمان آن شب سیاه|DENIRA کاربر انجمن نگاه دانلود

روند رمان چطوره؟


  • مجموع رای دهندگان
    43
وضعیت
موضوع بسته شده است.

DENIRA

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/08/12
ارسالی ها
9,963
امتیاز واکنش
85,310
امتیاز
1,139
محل سکونت
تهران
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
فرامرز چشم غره ای بهم رفت و مائده با چشم و ابرو ازم پرسید که چی شده. لبخند زوری زدم و به خواستگارا که به پشتی تکیه داده بودن، نگاهی انداختم. زیر لب زمزمه کردم:
- گندت بزنن فرامرز.
دلم یه جیغ بلند می‌خواست؛ از اونایی که خواستگارا با شنیدنش دمشون رو بذارن روی کولشون و فرار کنن. نمی‌دونم چقدر توی فکر بودم، اما وقتی به خودم اومدم دیدم بحث سر مهریه ست!
- ما تو فامیل مون رسمه که مهریه یه کله قند و شمعدون و آیینه و این خرت و پرتا با دوتا سکه ست.
نتونستم خودم را کنترل کنم و با بهت گفتم:
- کله قند؟!
فرامرز دوباره چشم غره ای بهم رفت و مادر شاه داماد دوباره گفت:
- خوب رسمه دیگه. رسومات رو که نمی‌شه کاری کرد.
دستم رو مشت کردم که خودم رو کنترل کنم. وای خدا! اینا بریدن و دوختن حالا حاضر و آماده گذاشتن جلوم می‌گن بپوش! به پسر که حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم نگاهی انداختم. از من لاغر تر بود! اخمی کردم و تموم جرئتم رو جمع کردم
- کجای دنیا مهریه یه کله قنده با دوتا سکه؟
این بار مامان به جای فرامرز بهم چشم غره رفت.زن لبخند زوری روی صورتش نشوند و گفت:
- دخترم، مهریه رو کی داده کی گرفته؟
حرصم در اومده بود.چقدر پرو بودن! گلوم رو صاف کردم و جواب دادم:
- ما قبل از عقد می‌گیریم.
چشم های مائده از چاخانی که در آورده بودم گرد شد.مامان اخمی کرد و فرامرز با عصبانیت نگام کرد.مائده زیر لب گفت:
- شهناز چی واسه خودت می‌گی؟
فرامرز ابرو بالا انداخت و تا خواست ماست مالی کنه سریع گفتم:
- من مهریه یه کله قندی نمی‌خوام. والسلام!
چیزی تا انفجار مائده و فرامرز و مامان نمونده بود. البته مائده از خنده منفجر می‌شد و فرامرز و مامان از شدت عصبانیت. مهمونا ازجاشون بلند شدن و این نشون می‌داد که موفق شدم.
حاج خانم با لحنی سرد گفت:
- خوب انگار شهناز خانم راضی نیستن، ما هم دیگه می‌ریم.
به سمت در خونه حرکت کرد و به سمت اتاق دویدم تا دست فرامرز بهم نرسه. بعد از چند ثانیه صدای عربده فرامرز تا خونه عمه هم رفت.
- شهناز!
رفتم و زیر پتو ها قایم شدم. با این که اونجا هوا نبود، اما بهتر از هرجایی بود.
صدای جیغ جیغای فرامرز گوشم رو کر می‌کرد. خندم گرفته بود. دلم می‌خواست اونقدر بخندم که از شدت خنده بمیرم! ولی خوب حق با من بود. آخه کی یه کله قند رو به عنوان مهریه قبول می‌کنه که من قبول کنم؟ وجدانم تشر زد که دوتا سکه کنارش هم بود، اما من اهمیتی به وجدانم ندادم. مسئله، کله قند بود!
******
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • DENIRA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/12
    ارسالی ها
    9,963
    امتیاز واکنش
    85,310
    امتیاز
    1,139
    محل سکونت
    تهران
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    عمه خندید و زیر لب گفت:
    - ای شیطون! آخه این چه کاری بود که کردی؟
    چاییم رو هورت کشیدم و با هیجان تعریف کردم"
    - وای عمه نمی‌دونی! یه پسره دیلاقی بود. اصلا نگاش رو از گل فرش مون برنداشت، مثلا می‌خواست بگه چشم پاکه. مامانش هم که نمی‌دونی عمه، خدای اعتماد به نفس! اولش که هی چپ و راست بهم می‌گفت دخترم، دخترم! بعد که گفتم کله قند نمی‌خوام گفت شهناز خانم! می‌خواستم بگم اون شهناز خانمت تو سرت بخوره.
    عمه دوباره خندید و من نیش باز به گل های حیاط شون نگاه کردم.انواع گل ها توی باغچه شون بود.
    دلم می خواست از رضا بپرسم، اما جرئتش رو نداشتم. عمه دستم رو گرفت و گفت:
    - بالاخره هر دختری ازدواج می‌کنه، تو هم باید ازدواج کنی. نمی‌دونم فرامرز با کدوم عقلی قبول کرده که خواستگار بیاد توی خونتون، توهنوز شونزده سالته! باید درس بخونی، دانشگاه بری.
    با آوردن اسم درس، چهار ستون بدنم لرزید. من هیچی نخونده بودم، اصلا کتاب نداشتم که بخونم! عمه از جاش با بسم الله آرومی بلند شد تا از پله ها بالا بره. استرس توی وجودم وول می‌خورد. خدایا! آخه با ما هم لجبازی؟ از جام بلند شدم و مانتوم رو تکوندم. به سمت گل داخل باغچه که چشمک می‌زد رفتم. چقدر قشنگ بود. قرمز قرمز بود! دستم رو آروم روش کشیدم، گل برگاش خیلی نرم و لطیف بود. برای چند لحظه از فکر و ترس و استرس امتحانایی که نخونده بودم و تا چشم به هم می‌زدم زمانش میومد دور شدم. حتی نبود رضا رو هم از یادم بردم.
    صدای عمه رو شنیدم که گفت:
    - شهناز! دخترم بیا بالا.
    باشه ای گفتم و به سمت پارچه ای که روش نشسته بودیم رفتم. وسایل رو از روی پارچه برداشتم و داخل سبد کردم. پارچه رو تا کرده، داخل سبد سبز خوشرنگ گذاشتم. سلیقه عمه همیشه ستودنی بود.
    از پله ها بالا رفتم و سبد رو جلوی در خونه گذاشتم. کمرم رو صاف کردم و کفشام رو در آوردم و وارد خونه شدم.
    خونه عمه از خونه ما بزرگ تر و دلباز تر بود. همه چیز سر جاش و مرتب و با سلیقه چیده شده بود. به پشتی تکیه دادم و به تلویزیون نگاهی انداختم. خاموش بود! عمه با شیرینی کنارم نشست و گفت:
    - اینا رو معصومه آورده، بیا دهنتو شیرین کن.
    عمه معصومه؟! یاد زهرا بانو که افتادم معدم تیر کشید. بدشانسی منم که تمومی نداره.
    - عمه معصومه اینجاست؟
    عمه سری تکون داد و گفت:
    - آره دیروز اومد. دیشب هم رفتن.
    نفسی از سر راحتی کشیدم. بالاخره یه جا شانس آوردم! بالاخره.
    دلم نمیومد از شیرینی ها بخورم. اما به خاطر عمه هم که شده، یکی برداشتم و گذاشتم تو دهنم. از زهر هم بدتر بود. از سر اجبار با چایی قورتش دادم.
    از جام بلند شدم و گفتم:
    - خوب دیگه عمه، من می‌رم خونه. مامان دست تنهاست.
    و بعد با خدافظی سرسری از پله ها پایین اومدم.همیشه باید یه جوری به حالم گند بزنن.خدایا آخه مگه چیکارت کردم که داری این بلا ها رو سرم میاری؟! دوباره به گل سرخ نگاهی انداختم. از در خونه عمه بیرون زدم که صدای آشنایی به گوشم خورد.
    - شهناز!
     
    آخرین ویرایش:

    DENIRA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/12
    ارسالی ها
    9,963
    امتیاز واکنش
    85,310
    امتیاز
    1,139
    محل سکونت
    تهران
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    به سمت صدا برگشتم، با دیدن رضا هجوم اشک رو توی چشمام حس کردم.برگشته بود! بالاخره،بعد از چند هفته،بعد از... با بغض زمزمه کردم:
    - رضا...
    رضا به سمتم اومد و پرسید:
    - اینجا چیکار می‌کنی؟
    اشک چشمام رو پاک کردم و جواب دادم:
    - اومدم به عمه سر بزنم.
    آهانی زیر لب گفت و بهم خیره شد. سرم رو پایین انداختم، نفسم بالا نمی اومد. از هیجان، از عشق، از دوری! آروم پرسیدم:
    - کجا بودی؟
    آهش رو شنیدم. به آسمون آبی رنگ نگاه کرد و زمزمه کرد:
    - رفتم تا آروم شم.
    با بغضی که گلوم رو سخت فشرده بود، گفتم:
    - ببخشید. من نمی‌دونستم که...
    حرفم رو قطع کرد.
    - اون روز، با حرفات خیلی ناراحتم کردی، وقتی روبه روم واستادی و چشمات رو بستی و دهنت رو باز کردی، اون حرفایی که می‌گفتی....
    مکثی کرد و با دَم بلندی، هوا رو بلعید. ادامه داد:
    - انگار تو نبودی، انگار شهنازی که می‌شناختم نبود. شهنازی که براش می مردم انگار جلو روم مرده بود. یه شهناز دیگه اومده بود. بهم گفتی بی عرضه و یه عالمه صفت های ناجور. اون روز انگار برام شب بود. یه شب سیاه! یه روز، که نقش یه شب رو برام بازی می کرد. من به مامان چیزی نگفتم چون خاله معصومه خونه بود. اون روز رفتم شهر. قسم خوردم که فراموشت می‌کنم، اما نشد..
    لبخندی گوشه لبم جا گرفت، نشد! می‌خواست فراموشم کنه، اما نشد! من هم سعی کردم فراموشش کنم، اما نشد!
    با اشتیاق به حرف هاش گوش کردم.ادامه داد:
    - توی شهر، انگار دیگه رضا نبودم. مثل یه ربات می رفتم کار می‌کردم و برمی‌گشتم خونه. دیشب....
    - رضا؟!
    با شنیدن صدای عمه سریع زیر درخت قایم شدم. خاک به سرم! عمه فکر می‌کرد رفتم خونه. مثلا می‌خواستم برم کمک مامان!
    زیر لب جوری که فقط رضا بشنوه گفتم:
    - عمه نباید بفهمه اینجام.
    رضا باشه ای زیر لب گفت.
    - رضا ؟!
    وای عمه هم بیخیال نمی‌شه. رضا سرش رو بالا گرفت و جواب داد:
    - بله مامان؟
    - وای پسرم خودتی؟ کجا بودی؟

    عمه هم مثل من تعجب کرده بود. رضایی که یهویی رفته بود، حالا یهویی برگشت.
     
    آخرین ویرایش:

    DENIRA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/12
    ارسالی ها
    9,963
    امتیاز واکنش
    85,310
    امتیاز
    1,139
    محل سکونت
    تهران
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    رضا خندید و جواب داد:
    - همین دور و برا!
    عمه از نرده ها خم شد و به اطراف و کوچه نگاهی کرد.
    - داشتی با کسی حرف می‌زدی؟
    - نه بابا! با کی می‌خوام حرف بزنم؟
    و به سمت در خونه راه افتاد. به سمتم برگشت و چشمکی حوالم کرد.این یعنی آشتی! لبخند زدم و با ذوق به سمت خونه راه افتادم. امروز رو هیچ کسی نمی‌تونه خراب کنه. نه فرامرز، نه مامان و نه هیچ کس دیگه ای. سرم رو به سمت آسمون بردم و با خوش حالی گفتم:
    - مرسی!
    و بعد با دو وارد خونه شدم.
    *******
    کنار فرامرز نشستم و گفتم:
    - ناراحتی؟
    روش رو اونور کرد و به تلویزیون خیره شد. مائده سری به علامت تاسف تکون داد و به سمت آشپزخونه راه افتاد. از جام بلند شدم که فرامرز گفت:
    - یه بار دیگه تکرار شه من می‌دونم با تو.
    نیشم رو باز کردم و با ذوق گفتم:
    - باشه، باشه.
    به سمت اتاق دویدم. روی زمین نشستم و دفترچه خاطراتم رو از لونه ی کوچولویی که داخل دیوار کنده بودم، در آوردم و بازش کردم. خودکارم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن. باید یه جوری هیجانم رو خالی می کردم و تنها راه نوشتن بود.
    " امروز روز خیلی خوبی بود. خوب که چه عرض کنم، عالی بود. با رضا و فرامرز آشتی کردم. دفتر خوبم، رضا بهم قول داده که با عمه حرف می‌زنه، یعنی نگفتا! ولی چشماش می‌گفت که با عمه حرف می‌زنه. دفتر خوبم، به نظرت تو مجلس خواستگاری چی بپوشم؟ وای دفتر جون! حتما داری می‌گی هنوز نه به داره، نه به باره؛ ولی من قلبم بهم می گـه که به زودی یه اتفاق خوب میوفته. من و رضا باهم ازدواج می‌کنیم و می‌ریم سر خونه زندگی مون. اما دفتر خوبم، اگه عمه موافقت نکنه چی؟ یا شوهر عمه بگه زهرا بانو چی؟ وای دفتر خوبم، بهتره بهش فکر نکنم. انرژی منفی کم تو زندگیمه، اینم روش. بیا اصلا دفتر خوبم به یه چیز خیلی خوب فکر کنیم. مثلا لباس عروسی! من دوست دام لباس عروسم شلوغ باشه، پر از این جینگیلی مینگیلی ها! اما رضا ساده دوست داره. یا مثلا خونه مون کجا باشه؟ تو شهر یا تو روستا؟ وای دفتر خوبم ! اصلا حواسم نبود که کار رضا توی شهره. خوب دیگه دفتر خوبم، خیلی خستت کردم. بیا برو بخواب ! منم بگیرم بخوابم. راستی دفتر خوبم! این که می گن برو بگیر بخواب، یعنی چی رو بگیرم؟ "
    - شهناز! بیا شام.
    پوفی کشیدم و جواب دادم:
    - باشه الان میام.
    دوباره شروع کردم به نوشتم
    " دفتر خوبم، خوب بخوابی. بـ*ـوس! شهناز"

    از جام بلند شدم و دفتر رو توی همون لونه موش انداختم و سریع از اتاق بیرون رفتم.
    *****
     
    آخرین ویرایش:

    DENIRA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/12
    ارسالی ها
    9,963
    امتیاز واکنش
    85,310
    امتیاز
    1,139
    محل سکونت
    تهران
    سلام :biggfgrin: امیدوارم خوب و خوش و سرحال باشید. به این تاپیک نقد هم یه نگاهی بندازید. داره خاک می‌خوره.
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    صبح بود، برای نماز بیدار شدم و بعد هر کاری کردم نتونستم بخوابم. صدای خروپف مائده کنار گوشم، یکی از دلیلای بی خوابیم بود. اما دلیل اصلیم، حضور پررنگ رضا توی افکار بی سروتهم بود. فکر رضا، آینده ای که با هم دیگه داشتیم و بازی های سرنوشت همه افکارم رو مشغول خودش کرده بود. مانع آن چنانی سر راه مون نبود. حتی حضور زهرا بانو هم من رو نمی‌ترسوند. وقتی که من و رضا هر دو همدیگه رو دوست داشتیم نیازی به نگرانی نبود. اما....هر وقت که حلقه توی انگشتم جا می‌گرفت دلم و افکارم راحت می‌شدند. از روی تشک بلند شدم و به سمت پنجره حرکت کردم. هوا هنوز آبی پررنگ بود. نفسم رو فوت کردم.
    دل می خواست با یکی حرف بزنم. از خوش حالیام بگم. از این که رضا باهام آشتی کرد. از همه پستی و بلندی های زندگیم بگم. مائده یه سنگ صبور بود. اما حس می‌کنم این روز ها دیگه حوصله شنیدن به درددل هام رو نداره. چه کسی بهتر از فرنوش؟ با یاد فرنوش سریع به سمت چوب لباسی رفتم و مانتوم رو برداشتم اما با دیدن ساعت مانتو رو سر جاش انداختم. مطمئنم فرنوش توی خواب زمستونیه.
    - شهناز. بیداری دختر؟
    صدای مامان بود. به سمتش برگشتم و گفتم:
    - آره، بعد نماز خوابم نبرد.
    مامان نگاهی بهم انداخت و گفت:
    - برو سر آب، آب بیار.
    باشه ای زیر لب گفتم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم. بنکه های ریز و درشت رو برداشتم و به سمت در خونه حرکت کردم، دمپایی های زرد رنگم رو پوشیدم و به راه افتادم.
    ******
    در آخرین بنکه رو هم بستم و به آسمون نگاه انداختم. هوا روشن شده بود. ابرهای سفید ریز ریز کل آسمون رو گرفته بود. لبخندی روی لبم اومد. از پله ها بالا اومدم و بنکه ها رو زیر بغلم زدم و به سمت خونه راه افتادم. به استخر پر از لجن هم نگاهی انداختم. ای کاش این استخر رو درست می‌کردن. حیف! از راه وسط روستا که یه جورایی محل کشت و کار بود حرکت کردم تا شاید عمه یا رضا رو ببینم.
    توی راه نه فرنوش رو دیدم نه عمه و نه رضا! حتی شوهر عمه رو هم ندیدم. چشمام همش دنبال رضا بود، جوری که حواسم نبود و نزدیک بود بخورم زمین. زیر لب زمزمه کردم:
    - آه رضا! هوش و حواس برام نذاشتی.
    لحنماز حسرت پر بود. نمی دونم چرا اما حسرت در میون تک تک کلمه هام موج می زد. حسرت برای چی؟ من رضا رو داشتم. شاید نصفه و نیمه، اما بالاخره پیشم بود. قلبش، فکرش، روحش متعلق به من بود. چیزی نبود که بخوام به خاطرش با لحنی حسرت بار بگم:
    " هوش و حواس برام نذاشتی ."
    این روز ها اصلا حواس درست و حسابی نداشتم. همه کارام قاطی شده بود. حتی از زمانی که رضا نبود هم بدتر بودم.
    شاید استرس این بود که رضا با عمه حرف بزنه و جواب عمه....نمی‌خواستم حتی فکر کنم که جواب عمه منفی باشه و بعد از این که مخالفت کنه بگه:
    " یا زهرا بانو، یا هیچکس! "
    وقتی افکارم تموم شد به خونه رسیدم. باید سریع تر این افکار بی سرو ته رو تموم می‌کردم.
    *********

     
    آخرین ویرایش:

    DENIRA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/12
    ارسالی ها
    9,963
    امتیاز واکنش
    85,310
    امتیاز
    1,139
    محل سکونت
    تهران
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    لباس ها رو داخل تشت سفید انداختم. مشتی آب به صورتم زدم که صدای مائده رو از کنار گوشم شنیدم.
    - خبری از رضا نیست! عجیبه!
    بهش نگاه کردم. موهای مشکی و چشم های قهوه ای رنگش زیر آفتاب برق می زد.
    - کجاش عجیبه؟!
    مائده تشت رو زیر بغلش زد و گفت:
    - اونجاش عجیبه که امروز زهرا بانو اومده روستا.
    قلبم لرزید. با بهت به سمتش برگشتم.ابروهش رو بالا انداخت و بعد از نگاه کوتاهی بهم، به سمت جاده رفت. نگاهی به آب داخل حوض کردم. زهرا بانو! روستا! چه خبره اینجا؟! از جام بلند شدم و با دو به سمت جاده حرکت کردم. باید می‌فهمیدم چی شده! باید!از جام بلند شدم، خاک های پشت لباسم رو تکون دادم و از پله ها بالا اومدم. نفسم رو فوت کردم و به درخت های توت روبه روی حوض خیره شدم. زمزمه کردم:
    - نمی‌ذارم!
    ******
    - دوسم داره! دوسم نداره! دوسم داره! دوسم نداره! دوسم داره! دوسم نداره!
    آخرین گل برگ رو داخل حوض انداختم و گفتم:
    -دوسم داره!
    فرنوش خندید و زمزمه کرد:
    - یه پا عاشقیا !
    لبم رو کج کردم و به چشم های مشکیش خیره شدم. موهای خوشرنگش دورش رو گرفته بود و کافی بود تا رضا بفهمه که موهاش رو بیرون می ریزه و قیامت می‌شد!
    - نمی گی چی شده؟
    لباش رو غنچه کرد.
    - بابا چیز خاصی نیست، اومدن مهمونی.
    اداش رو در آوردم و با دهن کجی گفتم:
    - اومدن مهمونی، منم باور کردم.
    فرنوش پوفی کشید و من مثل همیشه با نگاهی پر از غم، غصه و دلتنگی، به ماه خیره شدم. نگرانی، استرس و تمام حس هایی که یه عاشق باید تجربه کنه رو داشتم. من می‌ترسیدم از این که رضا رو از دست بدم. با این که نصفه و نیمه بود؛اما وجودش گرما بود توی زندگیم. رضا، امید بود،رضا آینده بود.
    فرنوش با بی حوصلگی گفت:
    -خیل خوب بابا! زانوی غم بغـ*ـل نکن.امشب شاید با مامان اینا حرف بزنه.
    به سمتش برگشتم و با بهت گفتم:
    -جدی؟!
    نگاهی بهم انداخت و گفت:
    -قیافشو.آره به جون تو؛خودش بهم گفت.
    نفسم رو فوت کردم و با خوش حالی به ماه خیره شدم و زمزمه کردم:
    -بذار پیشم بمونه،ازم نگیرش.
    *****
     
    آخرین ویرایش:

    DENIRA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/12
    ارسالی ها
    9,963
    امتیاز واکنش
    85,310
    امتیاز
    1,139
    محل سکونت
    تهران
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!

    انگشت هام رو از شدت استرس بهم گره کردم. باورم نمی‌شد. یعنی جدی جدی رضا با عمه و شوهر عمه حرف زده بود؟ یعنی واقعا جربزش رو داشت که بتونه کاری کنه که باهم بمونیم؟ توی خونه راه می‌رفتم و زیر لب دعا می‌خوندم. صدای صلوات فرستادن مائده هم از گوشه اتاق میومد. مامان نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:
    - تو و مائده خیلی مشکوک می‌زنید.
    مائده لبخند زورکی زد و جواب داد
    - مشکوک؟ مشکوک کجا بود مادر من؟ چند روز دیگه امتحانای شهناز شروع می‌شه، من به جای اون استرس دارم.
    مامان پوزخندی زد و به سمت محمد که طبق معمول با دهن باز جلوی تلویزیون خوابیده بود، رفت. نفسم رو فوت کردم و به ساعت نگاهی انداختم. دو بود! خدایا چرا اینقدر این دقیقه ها کند می‌گذرن؟!
    روی زمین نشستم و به این فکر کردم که وقتی رضا رو ببینم چه عکس العملی نشون بدم.
    شاد باشم؟ بخندم؟ بی توجه باشم؟ گریه کنم؟ چی کار کنم؟
    به این هم فکر می‌کردم که شاید رضا اصلا با عمه حرف نزده باشه. یا فرنوش دروغ گفته باشه؛ البته دروغ گویی تو کار فرنوش نبود. می پیچوند اما دروغ نمی‌گفت!
    - شهناز! به جای اینکه بشینی به در و دیوار خیره شی و بری تو هپروت، پاشو برو حیاط پشتی رو تمیز کن دوباره پر شده از آشغال. زود باش .
    نگاه ما ت و مبهوت من رو که دید دوباره گفت:
    - پاشو! زود باش!
    از جام بلند شدم و به سمت در شیشه ای رفتم. لعنتی! آخه چرا الان؟ تمیز کردن حیاط پشتی دو ساعت طول می کشه. من با رضا ساعت سه قرار دارم.
    ****
    کمر خشک شدم رو صاف کردم و با ناله گفتم:
    - مامان! وای مامان! کمرم.
    مامان سری به علامت تاسف تکون داد و گفت:
    - آخه این آه و ناله ها چیه دختر؟! انگار بار اولته که حیاط رو جارو می‌کنی، با این تنبلی که تو داری فردا پس فردا ازدواج می‌کنی بعد دو روز می‌فرستنت اینجا و می‌گن بیاین نخواستیم دخترتونو، اون وقت من باید ترشی بندازم.
    مائده به جای من با خیره سری جواب داد:
    - مامان آخه کی میاد این شهناز رو بگیره؟ تو باید از همین الان ترشی بندازی.
    جیغی از شدت حرص کشیدم که محمد از جاش پرید.
    - مگه من چمه؟!
    مامان دوباره سری به علامت تاسف تکون داد و به سمت آشپزخونه راه افتاد. نیشکونی از بازوی مائده گرفتم و گفتم:
    - خاک به سرت کنن، مگه من چمه که برام شوهر نیاد؟ برای من ریخته.تو یه فکری به حال خودت بکن.
    مائده ادام رو در آورد و گفت:
    - برای من ریخته! آخه به غیر از رضا کی تو رو می‌خواد؟ همون مرده کله قندیه؟ لیاقت همون مرده ست.
    دوباره بازوش رو نیشکون گرفتم که جیغش رفت هوا!
    مامان با داد گفت:
    - چی کار می‌کنید شما دوتا؟ بس کنید ببینم.
    *******
    شال رو روی سرم انداختم و با دو به سمت در رفتم که مامان داد زد:
    - کجا شهناز؟!
    - الان میام مامان.
    با دو به سمت سر آب حرکت کردم. وای خدا! دیر کرده بودم حسابی.رضا می‌رفت، اگه می رفت تا هفته دیگه نمی‌تونستم ببینمش. راه یک ربعه رو در عرض پنج دقیقه رفتم. با دیدن رضا نفسم رو فوت کردم.... آخیش! نرفته بود.
     
    آخرین ویرایش:

    DENIRA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/12
    ارسالی ها
    9,963
    امتیاز واکنش
    85,310
    امتیاز
    1,139
    محل سکونت
    تهران
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!

    عشق
    رویایی است بین خواب و بیداری...
    دیده ای اما یادت نمی آید...
    دوباره اگر بخوابی...
    ادامه اش را نمی بینی...
    ******
    کنارش آروم نشستم، فکر می کردم منو نمی‌بینه، اما بدون این که برگرده و به صورتم نگاه کنه گفت:
    - چقدر دیر کردی.
    لحنش نه هیجان داشت، نه شور و شوق. اصلا مثل من نبود که چند ساعت دور خونه راه می رفتم و ناخن می‌جویدم.
    - مامان کارم داشت، برای همین طول کشید.
    نگام کرد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
    - با مامان و بابا حرف زدم.
    ضربان قلبم چند برابر شد. نفسم رو فوت کردم و منتظر ادامه حرفش شدم.
    - قبول کردن!
    با ذوق دستام رو بالا گرفتم
    - ایول! این که خیلی خوبه؛ وای چرا زودتر نگفتی؟
    اما هیچی نگفت،سکوت کرده بود و با نگاهی پر از حرف به همون استخر خیره شده بود. نمی‌دونم چیه اون استخر نظرش رو جلب کرده بود، یعنی مهم تر از من بود؟ آروم زمزمه کردم:
    - رضا!
    از جاش بلند شد و خیلی کوتاه جواب داد:
    -من باید برم، خداحافظ.
    چرا؟چرا؟چرا اینقدر بی ذوق؟! حتی یک درصد از ذوق و شوقی که من داشتم و بالا و پایین پریدنام توی رضا نبود. به استخر پر از لجن نگاهی انداختم. مگه من چی کار کرده بودم؟ چرا هیچی نمی‌فهمم؟ رفتار رضا دوگانه بود، یه روز خوب بود و یه روز بد! و من می‌تونستم با این رفتارش کنار بیام؟! نمی‌دونم!
    *******
    مائده با تعجب گفت:
    - بابا این پسر ثبات اخلاقی نداره. یه روز ساز خوب رو می‌زنه، یه روز ساز بد .
    و من با بهت به دیوار خیره شده بودم و به رفتار های امروز رضا فکر کردم. اطرافم چه خبر بود که من نمی‌دونستم؟
    مائده دستش رو مشت کرد و روی دهنش گذاشت و گفت:
    - نگاه پسره دیونه! آخه آدم هم اینقدر بی ذوق! اصلا من باید باهات می‌بودم یکی از این کف گرگیا بهش می‌زدم.
    بغضم رو قورت دادم و گفتم:
    - لازم نیست کف گرگی بزنی بهش! بیا کشف کن چرا اینجوری شده؟! مگه من چیکار کردم؟!
    شونش رو بالا انداخت و گفت:
    - نمی‌دونم!
    *****
     
    آخرین ویرایش:

    DENIRA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/12
    ارسالی ها
    9,963
    امتیاز واکنش
    85,310
    امتیاز
    1,139
    محل سکونت
    تهران
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!

    با من رفت و آمد نکن.
    رفت فعل قشنگی نیست.
    با من
    فقط راه بیا.
    *********
    چادر رو ، روی سرم گذاشتم و رو به مائده کردم و پرسیدم:
    - خوبم؟!
    مائده پوفی کشید و دوباره از لای در آشپزخونه به بیرون نگاهی انداخت. دستش رو کشیدم و دوباره گفتم :
    - خوبم مائده؟
    مائده با حرص جواب داد:
    - خوبی بابا!بذار ببینم چه خبره، دارن چیکار م‌ کنن.
    دوباره نگاهی به حال انداخت. خودم هم کنجکاو شده بودم. نفسم رو فوت کردم و سعی کردم بیخیال استرسی باشم که از درون مثل یه خوره داشت من رو می‎خورد. امشب دقیقا همون شبی بود که سال ها منتظرش بودم. هر شب انتظار این شب رو می‎کشیدم. شبی که سیاهه، اما آینده سفید من رو رقم می‌زنه. آیندم رو می‌سازه. امشب همون شب آینده سازه!
    از پنجره کوچیک اتاق به بیرون نگاه انداختم. ماه کامل بود؛ستاره های چشمک زن کنار ماه آروم نشسته بودن. از ته دل لبخندی زدم، انگار خدا و همه فرشته هاش بهم لبخند زدن. اما سیاهی شب بیشتر از شب های دیگه بود. تا به حال شب اینقدر سیاه نبود.این سیاهی بیش از حد باعث شده بود که ماه و ستاره ها بیشتر از شب های دیگه به چشم بیان.
    - شهناز دخترم، چایی ها رو بیار.
    مائده لبخندی بهم زد و زمزمه کرد:
    - برو عروس خانم.
    نفسم رو فوت کردم و سینی رو از روی سنگ اپن برداشتم و با قدم های شمرده شمرده اما کمی لرزون، به سمت حال حرکت کردم. وارد حال که شدم موجی از خوش بختی رو حس کردم. همه کنار هم نشسته بودن و بهم لبخند می‌زدن. چایی رو جلوی همه گردوندم، به رضا که رسیدم لرزش دستم بیشتر از هر چیز دیگه ای توی چشم می‌زد. رضا چایی رو با تشکر کوتاهی برداشت.
    استرسی که داشتم حتی از زمانی که پنهونی با رضا قرار می ذاشتیم هم بیشتر بود،یا زمانی که مصطفوی بدون این که بهمون بگه امتحان می‌گرفت.
    کنار مامان نشستم. بابا هم اومده بود، اما خبری از مقدس نبود. همون بهتر که نیومده بود.اصلاردوست نداشتم ببینمش.هر وقت که می‌دیدمش بهم چشم غره می‌رفت و هیچ وقت دلیل این همه چشم غره رفتن رو نفهمیدم.دلم می‌خواست بعضی وقتا با پشت دست محکم می‌زدم توی صورتش و می گفتم این تویی که زندگی ما رو خراب کردی، نه ما.اما باید سکوت می‌کردم. راه چاره دیگه ای نداشتم. مامان خودش پیشنهاد ازدواج با مقدس رو به بابا داده بود و حالا هم باید پاش می‌سوختیم و می‌ساختیم.
    انگار همه صحبت ها شده بود. چون بابا گفت:
    - خب،بهتره شهناز و رضا جان برن تو حیاط پشتی باهم حرف بزنن.
    از جام بلند شدم. بدون اینکه به رضا نگاهی بندازم با قدم های آروم به سمت در شیشه ای بالکن رفتم. دستگیره رو کشیدم، بوی عطر رضا رو از پشت حس می کردم. لبخندی روی لبام نشست. احساس پیروزی می‌کردم. احساس برتری نسبت به همه کسایی که چشم دوخته بودن به رضا! احساس برتری نسب به زهرا بانو!
    در رو باز کردم واز پله ها پایین رفتیم. وارد حیاط شدیم. رضا روی صندلی نشست و من هم کنارش؛ در واقع هیچ حرفی نداشتیم. من و رضا نزدیک به یک سال دوست بودیم. از تمام پستی و بلندی های زندگی هم دیگه خبر داشتیم و از اون گذشته ما یک سال بود که برای لحظه به لحظه زندگی مون برنامه ریزی کرده بودیم.
    رضا با لحنی که سعی می کرد گرمش نگه داره گفت:
    - بهت که گفته بودم همه چیز رو درست می‌کنم.
    بوی گل و گیاه بهم احساس خوبی می‌داد، جوری که لحن نسبتا سرد رضا هم ناراحتم نمی کرد.
    - تو هنوز همه چیز رو درست نکردی.
    ابروش رو بالا انداخت و به سمتم برگشت. اعتراف کردم که توی این کت و شلوار بی نهایت جذاب شده بود.
    پرسید:
    - یعنی چی؟!
    - تو هنوز لحن سردت رو با من درست نکردی.
    سعی کرد که لبخند بزنه اما لبش به پوزخند کج شد. چی شده بود که رضا هنوز نمی تونست بخنده؟! نفسش رو فوت کرد.
    پرسیدم:
    - چی شده رضا؟! چرا حس می‌کنم که طرز زندگی کردنت رو عوض کردی؟
    به چشمام نگاه کرد. توی نی نی چشماش یه حس ناشناخته رو می‌دیدم.
    - زندگی چیه شهناز؟!
    - زندگی...شاید همون لبخندی بود که دریغش کردیم!
    جملم رو چند بار زیر لب زمزمه کرد و بالاخره بعد از چند روز لبخند زد و یا بهتره بگم به من زندگی رو برگردوند؛آخه نمی‌دونست که زندگی من، بالا پایین رفتن ضربان قلبم به لبخنداش بسته شده.
    *****
     
    آخرین ویرایش:

    DENIRA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/12
    ارسالی ها
    9,963
    امتیاز واکنش
    85,310
    امتیاز
    1,139
    محل سکونت
    تهران
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    چند ساعت از رفتن رضا و عمه گذشته بود. روی صندلی نشسته بودم و به ماه نگاه می کردم. دیگه حتی اون ستاره های خوشگل دور و برش هم نبودن. تنها بود! احساس کردم کسی کنارم نشست. به سمت چپم نگاه کردم و کسی رو دیدم که اصلا انتظار دیدنش رو نداشتم. بابا!
    بهم نگاه کرد و بعد از سکوت چند لحظه ای گفت:
    - چقدر زود بزرگ شدی شهناز.
    با تعجب زمزمه کردم:
    - همچین زود هم نبود!
    اما بابا تو یه فکر دیگه بود. کجا بود رو نمی دونم. دوباره به ماه نگاه انداختم،صدای بابا رو شنیدم که گفت:
    - وقتی با اشرف آشنا شدم، فکر می‌کردم خوشبخت ترین آدم زمینم. من عاشق اشرف بوئک. دیوونه وار دوستش داشتم. شاید بیشتر از یه دیوونه. براش هیچی کم نذاشتم.خوشبخت بودیم اما....وقتی فهمیدیم اشرف بچه دار نمی‌شه، دنیا روی سرم خراب شد. همه فهمیدن، زمزمه هایی که از گوشه و کنار روستا بلند می شد رو می‌شنیدیم اما به روی خودمون نیاوردیم.سکوت کردیم! سکوت کردیم و سکوت کردیم! سکوتی که تا به آسمون هفتم می رسید! وای به حال اون روزی که سکوت مون می‌شکست؛ غوغا به پا می شد. تا این که اشرف تحمل نکرد. بهم گفت برو زن بگیر. شاید خودخواهی باشه اما...منم نمی‌خواستم که مزه پدر بودن رو تجربه نکنم.
    به این جا که رسید مکث کوتاهی کرد. اولین بار بود که بابا برام از گذشته حرف می زد. با اشتیاق گوش می‌کردم.نگاهی بهم انداخت تا تاثیر کلامش رو روم ببینه. ادامه داد:
    - قبول کردم.اشرف دست گذاشت رو مقدس! گفت مقدس رو بگیر. من از مقدس نه خوشم میومد نه بدم میومد. ازدواج من و مقدس اجبار بود.
    پوزخندی زدم و گفتم:
    - اجباری که عشق شد!
    بابا بدون اینکه اهمیتی به حرفم بده گفت:
    - وقتی که من و مقدس ازدواج کردیم، اشرف حامله بود.هیچ کس نمی‌دونست، حتی خودش هم نمی‌دونست. همه علائمی که داشت رو فکر می‌کرد از سر استرس و نگرانیه. با ازدواج من و مقدس همه حرف و حدیث خوابید. همه مثل ما سکوت کردن. اما انتظارات بالا رفت، دیگه کسی انتظار نداشت من برم پیش اشرف، همه می‌گفتن مقدس!
    به چروک های کنار چشم بابا نگاهی انداختم. هنوز هم که هنوزه جذاب بود!
    - می‌دونی اشرف هیچ وقت بهم نگفت دوسم داره. هیچ وقت قربون صدقم نرفت. اما همیشه اون روسری رو سرش می کرد که می‌دونست بهش نمیاد اما من براش خریده بودم.
    از جاش بلند شد و با نگاه کوتاهی بهم گفت:
    - اگه من یکم صبر می‌کردم تا معلوم شه که اشرف حامله ست. شاید تو و بقیه اینقدر باهام سرد نبودید!
    به ماه نگاهی انداختم و زمزمه کردم:
    - شاید!
    *************
    به ورقه امتحان نگاهی انداختم و زیر لب زمزمه کردم:
    - خدا خفت نکنه مصطفوی.آخه این چه سوالاییه که دادی؟!
    به اطراف نگاهی انداختم تا یکی بهم تقلب برسونه. اماهیچی به هیچی.
    دوباره نگاهی انداختم، خدایا فقط سه تا سوال از بیستا سوال رو حل کردم. تازه نمی‌دونم کدومش درسته یا نه! دستم رو توی موهام کشیدم. خدایا! بزن به مخم تا دوتا چیز یادم بیاد.رد می‌شدم. حتی پریا هم توی کلاسم نبود تا بتونه بهم کمک کنه.
    مراقب با همون صدای نکره اش گفت:
    - ورقه ها بالا!
    ورقه رو با حال زار به مراقب دادم و از کلاس بیرون رفتم. مصطفوی عزیزم با عمت زیاد کار دارم!
     
    آخرین ویرایش:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا