کامل شده رمان شب مهمانی | soroosh-007کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

mahyar.tofighi

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/02/02
ارسالی ها
97
امتیاز واکنش
1,513
امتیاز
326
سن
31
محل سکونت
لاهیجان
بعد از اون انگار که کر شده بود از اتاق خارج شد ... . در رو طوری محکم بست که انگار حکم مرگم رو داده بودن . مرد بی ریخیت و اکبیری با ناچاری قدم برداشت . ابتدا میز چرخ دار رو کنار دیوار رو به روم قرار داد . پس از اون به سمت میز رو به روش رفت . خدای من اون می خواد این کار رو انجام بده . حتی تصور اینکه ببینم دست هام رو داره قطع می کنه تموم وجودم به رعشه می افته ، چه برسه به اینکه دردش رو تحمل کنم .
قلبم به شدت به تپش افتاد و بند بند بدنم می لرزید . خودم رو تکون دادم و سعی کردم از این تخته چوب لعنتی جدا بشم . علاوه بر اون با التماس به مردک عوضی گفتم
- گوش کن ... ، ببین ، به حرفش توجه نکن ... . من رو نجات بده ، ازت خواهش می کنم .
ولی انگار این لعنتی هم صدام رو نمی شنید . خفاش شب گفت داره می ره طبقه پایین ، پس فکر کنم به مهمون ها نزدیک هستم . برای همین فریاد زدم :
- کمــــــــــــک ... . یکی من رو نجات بده .
مردک عوضی رو به روی میز ایستاد و مشغول برداشتن ابزار ها شد . یکی یکی شون رو بررسی می کرد و بهشون خیره می شد . بعد از فریادم کف دست چپش رو بهم نشون داد و خیلی آروم گفت :
- فریاد نزن ، کسی صدات رو نمی شنوه .
دوباره خودم رو تکون دادم و داد زدم :
- کمــــــــــــک ، خواهش می کنم یکی کمکـــــم کنــــه .
برگشت و با عصبانیت و چشمانی غضبناک بهم زل زد . طوری بهم خیره شد که نفس در سـ*ـینه ام حبس شده بود . آب دهانم رو فرو دادم و زبونم رو به لب هام کشیدم . دوباره ازش خواهش کردم و به گریه افتادم :
- التماست می کنم ... . می دونی این کار چقدر زجر آوره ؟ خواهش می کنم درکم کن .
نیشش رو باز کرد و با خنده ای شیطانی قهقهه زد . خنده تیزش به اعماق روحم نفوذ می کرد و تموم وجودم ریش ریش می شد . میون قهقهه زدن هاش گفت :
- آررره ... . می دونم ... . این کار رو خیلی انجام دادم ... . برای همه کس ... . از شنیدن فریادشون لـ*ـذت می بردم ... .
یک مرتبه خنده اش رو قطع کرد و اخم هاش تو رفت . در یه لحظه چهره جدی ای گرفت و با لحنی رعب آور گفت :
- ولی حالا دیگه اعصاب ندارم ... . تحمل ندارم کنار گوشم وز وز کنی .
نگاهش رو به میز انداخت و یه ارّه برقی برداشت . این لعنتی برای کندن تنه درخت چند ساله کافی بود . دوشاخه رو به پریز برق کنار در زد و با ارّه برقی به سراغم اومد . هر قدمی که بر می داشت نفسم سخت تر بالا می اومد و سلول های مغزم داغ می کرد . از وحشت بی اختیار تکون خوردم و با ترس و لرز فریاد زدم :
- کمــــــــک ... ، تو رو خدا یکی کمک کنــــــــه .
ولی متوجه یه چیزی شدم . یه چیزی شبیه به معجزه ... . بند پای راستم که به تخت متصل شده بود کمی شل شده بود . حس می کردم پاهام بیشتر به جلو می آد .
مردک عوضی دو قدم بیشتر برنداشته بود که سر جاش ایستاد . با چشمان گرد و حیرت خیره بهم شد . بعد از چند لحظه برگشت و نگاهش رو به پشت سرش انداخت . سیم ارّه برقی کوتاه بود و به من نمی رسید ... . خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که یه شانس دیگه بهم داد . برگشت و غرغرکنان به طرف پریز و رفت ... .
این لحظات برام مثل برق می گذشت ... .
یه سراهی از روی میز برداشت . به اون خیره شده بود و بهش نزدیک می شد .
از این فرصت استفاده کردم و پای راستم رو بیشتر تکون دادم .
دوشاخه ارّه برقی رو در آورد و سه راهی رو جای اون زد .
این بند لعنتی داشت آزاد تر می شد . تا می تونستم پام رو به جلو پرتاب می کردم تا از شرش خلاص بشم ... .
سه راهی رو به پریز برق زد و دوباره به سمتم برگشت ... .
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    یک لحظه قبل از اینکه برگرده با تمام قدرت پام رو به جلو انداختم و از اینکه پام آزاد شد در پوست خودم نمی گنجیدم ... .
    اما همچنان بند چرمی روی پاهام بود و اگه این عوضی هوشیار نبود متوجه اش نمی شد . خیره به چشم هام به سمتم اومد . دگمه ارّه رو فشرد و با صدای قـــژژژژش دلهره وحشتناکی به وجودم افتاد . یک لحظه حس کردم سر از بدنم جدا شده و خون تموم اتاق رو پوشونده .
    سه راهی به زمین افتاد و با تاب دادن ارّه برقی در دستش ، سنگدلی اش رو به رخ کشید .
    گذاشتم تا حسابی بهم نزدیک بشه ... .
    باید فاصله اش باهام عایت بشه و تنها شانسم رو امتحان کنم ... .
    تنها شانسی که به جون و زندگی ام بستکی داره ... .
    باید حواسم رو حسابی جمع کنم ... .
    در فاصله دو قدمی ام توقف کرد . درست جایی که می خواستم بایسته ... .
    ولی قلبم چنان می تپید که حتی توان تکان دادن پاهام رو نداشتم ... .
    این آشغال عوضی در مقابلم هیچ بود ، ولی استرس شجاعتم رو گرفته بود .
    دوباره اون نیشخند کریه اش رو زد ... . تیغه ارّه رو به سمت بازوی چپم آورد و خیره به چشم هام با لحنی شیطانی گفت :
    - متأسفم ... ، حسابی درد می کشی ... . ها ها ها ها .
    اما قبل از اینکه تیغه دستم رو لمس کنه ، با نگاهی محکم به چشم هاش گفتم :
    - انگار که بختت برگشته .
    و با پای راستم با تمام قدرت ضربه محکمی بین پاهاش کوبیدم . باورم نمی شد موفق بشم . شدت ضربه طوری بود که نفس در سـ*ـینه اش حبس شد و بلافاصه دولا شد . صداش در نمی اومد . خشکش زده بود . فکر می کنم با همین ضربه کلکش کنده شد .
    ارّه از دستش افتاد و دست هاش رو به شکمش گرفت . سعی می کرد نفسش رو بیرون بده ، ولی فایده ای نداشت . از همین فرصت استفاده کردم و دست و پا زدم . شاید بقیه بند های چرمی هم پاره می شدن و از این وضعیت خلاص می شدم .
    اما اون کثافت سخت جون تر از اونی بود که فکرش رو می کردم . قبل از اینکه رو پاهاش بایسته ضربه دیگه ای به صورتش کوبیدم و از درد ناله خفیفی کرد . چند قدم به عقب برداشت و طاق باز پخش بر زمین شد . انگار که بیهوش شده بود . فعلاً تکان نمی خورد و به سختی نفس می کشید .
    حالا فرصتم برای نجات بیشتر شده بود . اونطوری که تا الان توی گوشش دیده بودم هیچ بی سیمی نبود . پس احتمال داشت خبری ازش نداشته باشن . اما من نیم ساعت بیشتر فرصت نداشتم ، چون خفاش شب گفته بود اعضای بدنم رو برای شام می خواست و حتماً بر می گشت .
    نگاهم رو به اطراف انداختم تا یه راه نجات پیدا کنم . باید خودم رو زمین می انداختم . ارّه برقی روی زمین همینطور روشن مونده بود . وقتی با دقت خیره به چوب شدم تازه فهمیدم به دو میله آهن متصله .
    به نظرم ... ، فکر می کنم طوری طراحی شده که تخته چوب دور خودش می چرخه . احتمالا به صورت تخت هم ازش استفاده می کردن .
    پس با پای راستم شروع کردم به ضربه زدن . شاید می افتاد و می شکست ، یا هر اتفاقی می افتاد . بالاخره بهتر از هیچی بود .
    مردک عوضی داشت کم کم به هوش می اومد .
    پشت سر هم ضربه زدم ، چنان پای راستم رو به چوب کوبیدم که داشت تاب می خورد . دوباره امتحان کردم . دوباره و دوباره و دوباره ... ، و با ضربه آخر دور خودم چرخیدم . این لحظه به قدری سریع اتفاق افتاد که خودم هم متوجه نشدم . فقط حس کردم برعکس شدم و مغزم به دهنم اومد . در یک لحظه دقیقاً پشت بر اون چیزی که بودم شدم و دوباره برعکس چرخیدم . باز هم باید سعی می کردم ، چون کم کم داشتم موفق می شدم .

    نگاهم به مردک شکنجه گر افتاد . یک لحظه سرش رو بالا آورد و دوباره پهن بر زمین شد ... .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    فرصت زیادی برام نمونده بود . با ضربه آخر بی اختیار نعره بلندی کشیدم که از جلو پخش بر زمین شدم . فقط نگاهم به ارّه دوخته شده بود . چشم هام در این ثانیه های آخر گرد شد و نفسم بالا نیومد ... ، چون داشتم مستقیم روی ارّه فرود می اومدم .
    به زمین برخورد کردم و تموم کت و کولم درد گرفت . یک لحظه می کردم تموم استخوان هام شکست . با مغز به زمین افتادم و چشم هام از درد تاری و سیاهی رفت . ولی خیلی زود به خودم اومدم . صدای ارّه برقی هنوز در گوشم می پیچید . نفسم بالا نمی اومد و نمی دونستم چه بلایی سرم اومد . ولی نگاهی که به اطراف انداختم ، دیدم ارّه برقی دقیقاً کنار دست چپمه ... .
    سیمش فاصله زیادی با انگشت هام نداشت .
    صدای ناله و خرناس مرد بلند شد ... .
    فهمیدم که داشت بهوش می اومد . باید عجله می کردم و زودتر خودم رو نجات می دادم . با کمی تلاش سیم ارّه برقی به انگشت هام خورد . با سرعت و هول دسته اش رو گرفتم و تیغه متحرکش رو به سمت طناب دستم بردم . کار خطرناکی بود و باید حسابی دقت می کردم . وگرنه ممکنه بود دستم رو قطع کنم .
    تیغه رو با هزار ترس و لرز و اضطراب به سمت بند چرمی بردم و با اینکه دستم به شدت می لرزید تونستم کمی موفق بشم . خدا خدا می کردم که فقط این یکی رو بتونم باز کنم ، وگرنه شانسم برای آزادی صد در صد بود . چشم هام به ارّه و بند دوخته شده بود و گوشم به صدا های اون یاروی آشغال بود .
    بالاخره تونستم بند رو پاره کنم . آرنجم رو به زمین تکیه دادم و با بالا دادن شانه هام چوب رو کمی بالا دادم . ارّه رو با هزار زحمت از زیر شکمم رد کردم و به طرف دست چپم انداختم . کتفم از کشیدگی داشت از بدنم جدا می شد و با هزار زحمت اون یکی دستم رو هم باز کردم . حالا کارم راحت تر شده بود ، ولی پاهام هنوز اسیر بود . شانه هام رو به چوب متصل کردم و بالا تر بردمش . در همین حین نیم نگاهی به مردک رو به روم انداختم.
    گیج و منگ نشسته بود و نفس های بریده می کشید .
    با سردرگمی سرش رو به اطراف می چرخوند .
    با هول و سرعت بیشتر یک به یک پاهام رو باز کردم . خدای من ، باورم نمی شه ، از این وضعیت نجات پیدا کردم ... . فرصت رو از دست ندادم و از زیر چوب بیرون اومدم . از کنار مردک نیمه هوشیار رد شدم وبه طرف در رفتم . در رو باز کردم و نگاهی به بیرون انداختم . درست نمی دونستم کجا هستم ، ولی باز هم یه راه رو بود . هیچکس اینجا نبود ، ولی اول باید از شر این عوضی خلاص بشم .
    به سمتش رفتم و یقه اش رو گرفتم . از روی زمین بلندش کردم و به میز ابزار ها انداختمش . چشم هاش باز نمی شد . دست هام رو به گلوش گرفتم و تا تونستم گردن استخوانی اش رو فشردم . تکونش دادم و با فریاد گفتم :
    - نامزدم کجـــــــاست ؟ من کجـــــــا هستم ؟ سالن مهمونی کجاســــــت ؟
    قدرت تکلمش رو از دست داده بود ... . زمزمه های نامفهومی زیر لب می کرد ، ولی حالا من از مرده هم حرف می کشم .
    گلوش رو گرفتم و محکم به میز کوبیدمش . دست راستم رو مشت کردم و ضربه محکمی به گونه چپش کوبیدم . از شدت مشتم صورتش سرخ شد و آخ بلندی کرد . حالا چشم هاش داشت باز می شد و بهوش می اومد . با فریاد بلندتر گفتم :
    - عوضی حرومزاده جوابم رو بده ، شما چند نفر هستید ؟ سالن مهمونی کجاســــت ؟
    برای اینکه لجم رو در بیاره به خنده افتاد و با لحنی چندش گفت :
    - تو رو آب پز می کنن و می دن دو نفر آشغال تر از خودت بخوره . بدون اینکه بفهمید از خوردن هم نوع خودتون لـ*ـذت می برید .
    گلوش رو با دو دستم فشردم و با تمام عصبانیت داد زدم :
    - بـــــــرو به جهــــــــنم عـــــــوضی .
    پوست صورتش کبود شده بود . به سرفه افتاد . داشت خفه می شد . نگاهم رو به ارّه برقی ای که با صداش حضورش رو اعلام می کرد انداختم . با سرعت به سمت چوب رفتم . اون رو برداشتم و به طرفی پرت کردم . ارّه رو از روی زمین برداشتم و دوباره به طرف مرد رفتم .
    با یه دستم مثل پر قو به زمین پرتابش کردم و کنارش نشستم . تمام قدرت بدنش رو ازش گرفته بودم . حالا دیگه جای هردومون با هم عوض شده بود . با لحنی بی رحمانه گفتم :
    - حالا من شدم عزرائیل جونت .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    دست چپش رو روی زمین چسبوندنم و زانوی پای راستم رو کمی پایین تر از مچ دستش گذاشتم . تیغه ارّه رو بدون هیچ انصافی روی انگشت های دستش کشیدم . از وحشت به خودش پیچید و فریاد بلندی زد . انگشت هاش یکی یکی نصفه و کامل ، از دستش جدا شد و خون سرخ رنگ و غلیظ فواره بیرون زد . طوری که انگار از شلنگ آب بیرون می پاشید .
    آن چنان نعره می کشید که حنجره اش داشت پاره می شد . التماس می کرد تا دست از سرش بر دارم . به گریه افتاد و با زاری و خفت گفت :
    - خـــــــواهش می کــــــنم ... . ولــــــم کن ... ، من بی تقصیرم ... .
    زانوی پام رو کمی پایین تر از مچ دستش گذاشتم و بدون هیچ حرفی تیغه رو به دستش فشردم . کمی سخت بود ، اما تیغه ارّه هم جنس خوبی بود . چیزی نگذشت که با صدای لزج و چندش آور ، یه تکه دیگه از دستش کنده شد . باز هم فریاد زد و با التماس نعره کشید :
    - نـــــــــــــه ، دیگه تمومش کن ... .
    بدون هیچ رحمی خیره به چشم هاش شدم و گفتم :
    - جوابم رو بده ، سالن مهمونی کجاست ؟ نامزدم کجاست ؟
    نفس های بریده اش داشت قطع می شد . لب هاش خشک شده بود و رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود . خون زیادی ازش رفته بود و من هم فعلاً قصد رهایی اش رو نداشتم . یقه اش رو گرفتم و محکم تکانش دادم . با صدای خش دار و گرفته و پر از خشمم گفتم :
    - زود باش حرف بزن عوضی وگرنه بد تر از این زجر می کشی . زوووود باش ... .
    - راه خروج از اتاق که بیرون رفتی سمت راست ، ته راه رو ، سمت راست ، یه دستشویی هست ، پشت در یه دگمه هست که به صورت آسانسور به پایین می ری .
    قدرت تکلمش رو با هر کلمه از دست می داد . دیگه نای حرف زدن براش نمونده بود . کمی مکث کردم و با پته پته گفتم :
    - نامزدم ... ، آیدا کجاست ... ؟
    - نمی دونم .
    - بهت می گم کجــــــــاست ، می دونم که همه تون خبر دارید .
    به سرفه افتاد . صدای بی حال و ناتوانش رو بالا برد و گفت :
    - از زن هـ*ـر*زه ات خبر ندارم ... .
    خشم در تموم وجودم فوران کرد و مشت محکمی به گونه اش کوبیدم . طوری که پلک هاش روی هم رفت و چیزی نمونده بود به درک واصل بشه . دگمه ارّه رو زدم و خاموشش کردم . اون رو کنار انداختم و از جام بلند شدم .
    باید زودتر از اینجا فرار می کردم . به سمت میز رفتم و یه چیزی که راحت باشه برداشتم . اینجا همه چیز بود ، اما تیغه های تیز و تمیز چاقوی نه چندان بزرگی بهم چشمک می زد . با احتیاط دسته اش رو برداشتم و طوری که به خودم صدمه نزنم در دست راستم گرفتم . در اتاق رو خیلی آروم باز کردم . دزدکی به بیرون سرک کشیدم . عجیب بود که هنوز کسی به سراغم نیومده بود . باید تا الان بی خبری از من به گوش خفاش شب رسیده باشه ... .
    در همین حین که به فکر فرو رفته بودم که نکنه این آشغال داشت گولم می زد ؟ صدای چندش آور مردک ذلیل توجه ام رو جلب کرد . در لحظات آخر عمرش دست از این خنده حال به هم زنش بر نمی داشت . با لحنی که می خواست ضربه آخر روحی رو بهم بزنه قهقهه زد و گفت :
    - توی ... ، احمق ... ، فکر کردی ... ، می تونی از دستشون ... ، نجات پیدا کنی ؟
    نگاهم رفته رفته به سمتش رفت و با حیرت بهش زل زدم . به سقف خیره شده بود و تیک عصبی بر می داشت . به طرفش رفتم و بالای سرش ایستادم . خط نگاهش به همون نقطه دوخته شده بود . با همون لحنش ادامه داد:
    - اون ها ... ، تو رو ... ، زنده زنده کباب می کنن و ... ، به خورد اون مهمون های ... ، حرومزاده می دن ... . شاید ... ، این کار رو با من هم ... ، می کردن .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    و طوری قهقهه اش بلند شد که انگار دنیا به تمسخرم افتاده بود . داشت می مرد ... ، اما هنوز فرصت زنده بودن رو داشت . شاید کمتر از یک دقیقه ... .
    داشت جون می کند ، اما دوست نداشتم این آشغال اینطوری بمیره . باید بیشتر از این تاوان اون کثافت بازی هاش رو می داد .
    ارّه برقی رو از روی زمین برداشتم و دگمه اش رو زدم . نگاه مبهوت و چشمان گردش به سمت صورتم اومد . از طرز خیره شدنش فهمیده بود چه کله خراب تر از خودش هستم .
    این دفعه نوبت من بود که یه دونه از اون نیشخند های پیروزمندانه از نوع خودش رو نثارش کنم .
    کنارش نشستم و چاقو رو محکم به کتفش کوبیدم . طوری که نفسش بند اومد و یه هوم عمیق کرد . دهانش گرد شد و با وحشت بهم خیره شد . با لحنی که تموم عقده هام رو می خواستم روی این عوضی و بعد از اون روی بقیه شون خالی کنم گفتم :
    - بهتره قبل از مردنت یک ذره طعم جهنم رو توی این دنیا بکشی .
    و تیغه ارّه رو روی سمت چپ گردنش گذاشتم و با تموم قدرت فشردم . اونقدری که انگار داشتم یه تنه درخت رو قطع می کردم . خون بیرون می زد و به سر و صورتم می پاشید . پلک های مردک روی هم نمی رفت و نای داد زدن نداشت . و منم لحظه به لحظه از بریده شدن گردنش لـ*ـذت می بردم .
    انگار که مسبب اصلی این کثافت بازی رو داشتم به جهنم می فرستادم .
    تیغه ارّه در نصفه گردنش گیر کرد . اما هنوز دست بردار نبودم . انگار حس می کردم دوباره سر از بدنش بیرون می آد و زنده می شه . برای همین با دو دستم مو هاش رو گرفتم و با چند حرکت سر نیمه قطع شده اش رو کندم . بعد از اون با تمام خشم به دیوار رو به روم کوبیدم که کمی له و لورده شد . استخوان های سر و گردنش بیرون زده بود ، ولی تمام اعضای بدنش با وجود خون سرخ رنگ شده بود . گوشت تکته تکته اش روی زمین ریخت و این جسد آش و لاش بدون سر موند .
    چاقو رو برداشتم و از جام بلند شدم . با پشت دستم به صورتم کشیدم و خون روی لب هام رو پاک کردم . نفس عمیقی کشیدم و دروغ نگنم ، کمی در شوک بودم . نمی دونم به خاطر بلاهایی که سرم آورده بودن روحیه ام اینطور شده بود یا نفرتی که ازشون داشتم . اما اینکار و انجام دادم و حتی فکر نمی کردم روزی برسه انقدر وحشیانه یک نفر رو به قتل برسونم .
    به سمت در رفتم و با احتیاط از اتاق خارج شدم . هنوز هم کسی سراغم نیومده بود . اینجا مثل اون زیر زمین شش اتاق وجود داشت که در همه شون بسته بود . البته فکر کنم اتاق آخری همون دستشویی بود . وقتی بهش رسیدم . در نیمه باز رو هل دادم .
    درسته ، یه دستشویی کوچک و کثیف بود . البته نه شیر داشت نه آفتابه ای بود . که به نظر می اومد هرکسی وارد این می شد از انجام کار ضروری اش صرف نظر می کرد .
    وارد دستشویی شدم و در رو بستم . پشت این در یه کلید با درپوش مخفی بود . درپوش رو بالا زدم و دگمه اش رو فشردم . یک مرتبه تکان محکمی خورد و حس کردم به پایین رفت ... . در همین چند لحظه فکر کردم دوباره با چی رو به رو می شم . ولی هر چی جلودارم بشه تا اخرین نفس می جنگم . اونقدر می کشم تا یا نجات پیدا کنم ، یا بمیرم . این تنها شانسم برای نجات یافتنه .
    دستشویی توقف کرد و ثابت موند . فکر می کنم به پایین رسیدم . چاقو رو به حالت هجومی در دست راستم گرفتم و دست چپم رو به سمت در بردم . خیلی آروم و با احتیاط بازش کردم . بند بند بدنم به شدت می لرزید . تموم وجودم یخ کرده بود و قلبم داشت از تپش می ایستاد . آب دهانم رو از استرس فرو دادم و در رو بطور کامل باز کردم . خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که کسی جلوم سبز نشد . خیلی آروم سرکی بیرون کشیدم . درست اطرافم رو نمی دیدم ، چون جلوم فقط یه دیوار بود . کمی بیشتر که دقت کردم صدای شُر شُر آب به گوشم خورد . فکر می کنم کسی داشت دست هاش رو می شست ، چون زیر لب زمزمه می کرد و آوازی با صدای خش دار و انکرالاصواتش می خوند .
    سعی می کردم خودم رو آروم کنم ، ولی نفس هام تند می شد و دل توی دلم نبود . فکر نمی کنم یکی از اون عوضی ها باشه ، چون با دقت که همه جا رو دید زدم متوجه شدم همون دستشویی بود که اون یارو رو توش خفه کردن . فکر می کنم وقتی روی زمین کشوندنش اون رو به اینجایی که هستم آوردن و به بالا بردنش .
    نفس عمیق و سختی کشیدم و با احتیاط قدم برداشتم . وقتی از دستشویی بیرون اومدم صدای آب قطع شد . نگاهم به یه مرد مسن چاق با مو های تاس و کت وشلوار مشکی افتاد . شیر رو بست و همینطور به آواز نامفهومش ادامه داد . از کنار دستشویی یه چیزی شبیه به ماسک برداشت و برگشت .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    وقتی روش رو برگردوند با حیرت و چشمان گرد بهم خیره شد . نفس هردومون در سـ*ـینه حبس شد ، اما من بلافاصله چاقو رو پشتم پنهان کردم . نگاهی به سر تا پام انداخت . با تعجب و لهجه ی شیرازی گفت :
    - چه بلویی سرت اومده کاکو ... ؟
    نگاهم به آینه ی دستشویی افتاد . بعد از این همه حادثه ، تازه فهمیدم چقد سر و صورتم کبود و زخمی شده . وسط پیشانی ام به خاطر اون سقوط به همراه چوب ، کبود و سیاه شده بود . نفسم رو به ترس و لرز بیرون انداختم و گفتم :
    - تو از مهمون ها هستی ؟
    نگاهش رو با بهت به اطراف انداخت و گفت :
    - ها بله ... ، این ریختی که برای خودت راه انداختی به خاطر ای جشنوهه ؟
    با هول و استرس نگاهم رو به اطراف انداختم و به طرف در ورودی دستشویی رفتم . نگاهی به بیرون انداختم . خدا رو شکر از اون آشغال ها این اطراف نبودن . در رو قفل کردم و به سمت مرد برگشتم . چاقو رو کنار یکی از شیر های دستشویی گذاشتم و شیر رو باز کردم . مشتی آب به صورتم زدم و بدون اینکه ببندمش خیره به مرد شدم . وقتی بهش زل زدم دیدم با وحشت به چاقو نگاه می کرد . با استرس و سرعتی که انگار یه ببر خشمگین دنبالم کرده بود گفتم :
    - گوش کن ... .
    با ترس اشاره به چاقو کرد و گفت :
    - ای چیچیه ... ؟ بروی چی چی دستت بود ؟
    نگاهش از چاقو برداشته نمی شد . شانه هاش رو گرفتم و با شدت تکانش دادم . به خودش اومد و با حیرت بهم خیره شد . گفتم :
    - گوش کن چی می گم . لازم نیست بترسی ... . من بهت صدمه ای نمی زنم ... . ببین ، چاقو رو کنار گذاشتم . فقط ازت می خوام کمکم کنی .
    به پته پته افتاد و با لکنت گفت :
    - چی ... ؟ چه کمکی ؟ من نمی فهمم چی چی می گی .
    - گوش کن ، این مهمونی اون چیزی که فکر می کنی نیست . چند نفر پشت این ماجرا هستن که به صورت مخفیانه مهمون ها رو سر به نیست می کنن . اون ها رو می کشن و ازشون هر استفاده ای بخوان می کنن .
    از تک تک کلمه هام داشت دیوونه می شد . با سردگمی گفت :
    - من بازم نمی فهمم چی چی می گی ، منظورت چیه ؟
    دست هام رو از هم باز کردم و چند بار به بالا و پایین پرتاب کردم . با لحنی محکم ادامه دادم :
    - اون یارو رو که بهش چاقو و دارت پرتاب می کردن رو دیدی ؟
    - ها بله .
    - اون من بودم ، به زور اون بلا رو سرم آورده بودن ، نامزدم رو گروگان گرفته بودن و تهدیدم کرده بودن به اون کار راضی باشم .
    - ولی اون یارو موافق بود .
    با عصبانیت صدام رو کمی بالا بردم ، اما با احتیاط ادامه دادم :
    - می گم راضی نبــــــودم . من رو مجبور کرده بودن .
    - اگه راضی نبودی بروی چی چی نگفتی ؟ فقط دست و سرت رو تکون می دادی ؟
    - نفهمیدی به سرم ماسک زده بودن ؟ توی دهنم یه چیزی گذاشته بودن .
    یه قدم عقب رفت و با تردید و ترس و لرز گفت :
    - اصلاً ، از کجو معلوم تو همون یارو هستی ؟ نکنه داری مسخره بازی در میاری ای جشنو ره به هم بزنی؟
    با بی تفاوتی به راه افتاد و می خواست از کنارم رد بشه . در همین حین ادامه داد :
    - ولوم بکن عامو ها همه دارن تو ای جشن خوش می گذرونن . تازه او یارو گفت حال او مرده خوبه .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    با زرنگی دستم رو جلوش گرفتم و مانع ادامه راهش شدم . به چشم هام خیره شد و ابرو هاش رو در هم کرد . با تعجب گفت :
    - حاجی بروی چی چی همچین می کنی ؟ بذار برم ... .
    باید بهش ثابت کنم که خودم هستم ، حق داشت این حرف ها رو بزنه ، چون بدون هیچ مقدمه ای خیلی سریع رفتم سر اصل مطلب . ثابت کردنش هم هیچ کاری نداشت . دگمه های پیرهن سفید و خونین و کثیفم رو باز کردم . روی زخمم هنوز بانداژ بود وکمی ازش خون اومده بود . بانداژ رو که باز کردم تازه متوجه شدم دو تا بخیه خورده بود . با دیدنش درد به وجودم تزریق شد و نفسم تند شد .
    نگاهم رو به مردک خپل انداختم . زبونم رو به لب هام کشیدم و با بی حالی گفتم :
    - حالا ... ، باور می کنی ... ؟
    چشم هاش گرد شده بود و به زخمم زل زده بود . دهانش از حیرت باز مونده بود و با وحشت گفت :
    - داره ازت خون می ره ... . کی این کارو ره باهات کرده ؟
    از عصبانیت سرم رو تکان دادم و با حرص جواب دادم :
    - گفتم که چه بلایی سرم اومده .
    به سمتم اومد و انگشت هاش رو روی زخمم کشید . آب دهانش رو از ترس فرو داد و گفت :
    - من بهش گفتم این کارو خطرناکه ، گوش نداد که نداد ... .
    با دست چپم شانه راستش رو گرفتم و نگاهش رو به چشم هام انداختم . مکث کوتاه و عمیقی کردم و با صدای محکم ، اما آروم گفتم :
    - کمکم کن ... ، باید همه رو خبر کنیم .
    امواج نگاه حیرت زده اش نشون می داد که حالا حرف هام رو قبول کرده بود . لب هاش رو در هم کشید و ابرو هاش رو تا می تونست خم می کرد . حالا دیگه خودش رو یه مأمور نجات می دونست و گفت :
    - الان می رم کمک بیارم .
    شانه اش رو فشردم و سر جاش نگهش داشتم . با هشدار گفتم :
    - نـــــــه . معلوم نیست اون بیرون چند نفر دستشون تو دست همه . به هیچکس نمی شه اعتماد کرد . اول از همه باید از مهمان دار ها و خدمتکار ها و اون یارو خفاش شب دوری کنی .
    - خفاش شب ؟
    - آره ، همونی که این بلا رو سرم آورد .
    - عاها اون مرتیکه قالتاق ، چه اسم مسخره ای ، آخرشم اون ساعت رو یه هیچکی نداد .
    - فکر می کنم اون سردسته شونه .
    نگاهش رو به پشت سرم انداخت و گفت :
    - خب ... ، حالو باید چکار کنیم ؟
    - باید یه راه تماس با پلیس پیدا کنیم . موبایل داری ؟
    - آره تو جیبومه .
    دست لرزون از اضطرابش رو به جیبش فرو برد و یه گوشی مدل قدیمی به طرفم گرفت . با استرس از اون بدتر گوشی رو گرفتم و دگمه هاش رو فشردم . اما وقتی شماره رو گرفتم هیچ تماسی برقرار نمی شد . دوباره شماره صد و ده رو گرفتم و تماس رو وصل کردم . هیچ فایده ای نداشت و حتی یک بوق هم نمی خورد .
    به سمتش گرفتم و با کلافگی گفتم :
    - کار نمی کنه .
    از دستم گرفت و گفت :
    - عجیبه ، باید شماره پلیس رو بیگیره .
    - ولی حالا که اینطور نیست ، معلوم نیست از چی استفاده می کنن .
    - خب ... ، با این حساب ... ، این ها فکر همه جاش رو کردن .
    - آره ... . معلوم نیست بیرون از این دستشویی چه خبره .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    در همین حین صدای تق تق در و فریاد یه مرد عصبانی بلند شد که گفت :
    - آهــــــای ... ، کسی در رو از پشت قفل کرده ؟ یکی بازش کنه دارم می ترکم .
    تا این صدا رو شنیدم دلم یک مرتبه ریخت . برگشتم و با صدای آروم و خفه و با سرعت گفتم :
    - اون بیرون چه خبره ؟ چه جشنیه ؟
    - جشنه ... ، نفهمیدم اسمش چی چی بود ، از اینا که ماسک می ذارن .
    نقاب در دستش رو بالا آورد و با انیشخند ادامه داد :
    - همه ماسک های عجیب غریب زدن به صورتشون .
    صدای فریاد مرد و کوبیدن مشت هاش بیشتر شد :
    - " آهای لعنتی در رو باز کن ... . "
    فرصتی نمونده بود ، باید زودتر دست به کار می شدم . ماشک رو از دستش گرفتم و گفتم :
    - گوش کن ، این رو بده به من . بعدش هم کاری که گفتم رو بکن ، از همه شون فاصله بگیر و حتما از اینجا خارج بشو .
    - ولی فکر نکنم بشه .
    - برای چی ؟
    - چون در ساختمون رو تا آخر مهمونی بستن اجازه خروج نمی دن .
    خدایا .. ، این دیگه چه وضعشه .. .مرد خشمگین پشت دستشویی هم دست بردار نبود ... .
    - " لعنتی بهت می گم در رو باز کن "
    با پته پته و سرعت ادامه دادم :
    - خیله خب . وقتی از اینجا بیرون رفتی ، هر کسی رو که می شناسی و بهش اعتماد داری از این موضوع خبر دارش کن و بگو بعد از بالماسکه ار مهمونی بیرون بره ، راستی ازت یه کاری می خوام انجام بدی . من یه نامزد دارم ، یه دختر جوون بیست و چهارساله هست که مانتوی زرشکی پوشیده و آرایش غلیظی داره . لباسش تا اونجایی که دیدم با بقیه مهمون ها متفاوته ، اسمش آیدا هست ، بهش بگو از اینجا بیرون بره و حرف های اون یارو خفاش شبه رو گوش نده .
    مرد بیرون از دستشویی با عصبانیت داد زد:
    - " الان می رم به یکی از خدمتکار ها خبر می دم ببینم داخل این لعنتی چه غلطی می کنی . "
    بی اختیار برگشتم و فریاد زدم :
    - نــــــه ، صبر کن الان می آم .
    دوباره به مرد رو به روم خیره شدم و با سرعت بیشتر گفتم :
    - کتت رو در بیار و بهم بده .
    هم زمان با بیرون آوردن کت از تنش گفت :
    - کت من ؟ اندازت نیست کاکو .
    - نگران این نباش . حرف هایی که بهت زدم یادت نره . مراقب باش خودت رو لو ندی .
    کت مشکی رنگش رو بهم داد و تنم کردم . حد اقل یک سایز ازم بزرگ تر بود . با این حساب چه بهتر ، در این جشن کمتر بهم شک می کردن . ماسک رو به صورتم زدم و گفتم :
    - خیله خب برو در رو باز کن و از دستشویی خارج بشو .
    - تو چکار می کنی ؟
    - من کمی بعد به دنبالت می آم و می رم دنبال نامزدم .
    از کنارم رد شد . چند قدم ازم دور نشده بود که ایستاد و برگشت . گفت :
    - چاقو ... ، یادت نره برش داری .
    نگاهم که بهش افتاد فهمیدم چه چیز مهمی رو فراموش کردم . اون رو برداشتم محکم در دست راستم نگه داشتم . لبخندی زدم و گفتم :
    - ممنون که بهم اطمینان کردی .
    مرد بیرون از دستشویی دیگه امان نداشت . با مشت هاش محکم به در کوبید و گفت :
    - لعنتی باز کن وگرنه اینجا رو روی سرت خراب می کنم .
    با سرعت وارد یکی از دستشویی ها شدم و در رو بستم . کمی بعد صدای داد و بیداد همون مردک بیرون از دستشویی بلند شد . طوری فریاد زد که چهار ستون دستشویی به لرزه افتاد .
    - " داخل این لعنتی چه غلطی می کردی ... ؟ "
    اما از طرف اون مرد شیرازی هیچ جوابی نشنید . ماسک رو به صورتم زدم ، با دست چپم دستگیره در رو محکم گرفتم تا وارد این یکی نشه . صدای قدم هاش به من نزدیک شد و وقتی مشتش رو به در کوبید با غر غر گفت :
    - " اه ... ، این برای چی بسته هست ؟ "
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    و پس از اون وارد یکی دیگه شد . کمی بعد بدون هیچ صدایی از دستشویی بیرون اومدم و به طرف در خروجی رفتم . نفس در سـ*ـینه ام حبس شده بود و عرق تموم صورتم رو خیس کرده بود . تیغه چاقو رو به داخل آستینم فرو بردم و با سرعت از این مکان لعنتی خارج شدم .
    وقتی از دستشویی بیرون اومدم هیچکدوم از مهمون ها یا کسانی که باهام این کار وحشیانه رو کرده بودن رو نمی دیدم . حد اقل از پشت این نقاب چهره اشون برام مشخص نبود .
    اما اینجا هیاهویی بود . چراغ ها خاموش بودن و با رقـ*ـص نور فضای دلهره آوری ایجاد شده بود . تموم مهمون ها لباس های عجیب و غریب ترسناک به تن کرده بودن . به احتمال زیاد خدمتکار ها این لباس های مضحک رو بهشون داده بود . همه ماسک به صورت زده بودن و این یه امتیاز برای من بود . موسیقی ترنس و تکنو گوش آدم رو پاره می کرد و صدا به صدا نمی رسید . همه مشغول رقـ*ـص و خوشـی‌ و نوش بودن . رفتار اکثر مهمون ها نشون می داد گیج و مـسـ*ـت بودن و از دنیای توهم آمیز خودشون لـ*ـذت می بردن .
    اما در میان این محشر من به دنبال یک نفر بودم ... . " آیدا . " باید هر طور شده زود تر پیداش کنم ... . ولی در میان این ازدحام مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه بود . خدایا اون کجاست ... ، چطور پیداش کنم . اون هم با این قیافه های عجیب غریب . نکنه دیونگی کرده باشه از اون زهرماری ها خورده باشه ... . دل توی دلم نیست ، دست و پام به لرزه افتاده . ولی باید خودم رو جمع و جور کنم .
    با وجود این ماسک مسخره نفسم تنگ شده و دارم حالت تهوع می گیرم . ولی باید این ها رو کنار بگذارم و روی پیدا کردن آیدا تمرکز کنم . با تمام دقت یکی یکی از مهمون هایی که شبیه آیدا بودن رو بررسی کردم . حتی به آرومی صداش می زدم ، ولی هیچکدوم جواب نمی دادن .
    در طبقه بالا که پیداش نکردم ، تصمیم گرفتم به پایین برم . شاید شانس پیدا کردنش بیشتر باشه . با سرعت از پله ها پایین رفتم و به طبقه پایین رسیدم . اما چند پله به پایین نرسیده بودم که از تعجب دو شاخ به اندازه گوزن از سرم سبز شد .
    خدایا این دیگه چه وضعشه ... ، تموم مهمون ها رو در ساختمون جمع کردن و مثل بالا همین وضعیت رو دارن . نور سبزی که روی مهمون ها می افتاد دید رو سخت تر می کرد و برای پیدا کردن آیدا فکر کنم چند ساعتی طول می کشید . اما از همینجا شانسم رو امتحان کردم و به دوباره به جست و جو افتادم . خیلی آروم به مهمون ها نزدیک می شدم و در گوششون آیدا رو صدا می زدم ، مشخصاتش رو می دادم و فقط یه جواب ازشون می شنیدم . اون هم سر تکان داده و " نه " بود .
    لعنت بر شیطون ، این چه وضعیه ... . میون انبوهی از مهمون ها قرار گرفتم و با ناچاری دور خودم می چرخیم . تا می تونم نگاهم رو به همه جا می اندازم ، اما انگار آب شده رفته توی زمین . از اون عجیب تر خفاش شب و خدمتکار هایی که دنبالم بودن هست و حتی از یکی شون هم خبری نیست .
    اما ... ، اما یه جای کار می لنگه ... . مگه ... ، مگه قرار نبود در این ساعت به مهمون ها شام بدن ... ؟ پس این جشن برای چیه ... ؟ یه کاسه ای زیر نیم کاسه بود . خدایا گیج شدم ... ، نگاهم رو که به در انداختم دیدم راه خروج از اینجا هم محال بود . هیچ راهی برای بیرون رفتن وجود نداشت .
    در همین حین صدای یه مرد آشنا از پشت سرم افکارم رو به هم ریخت . با شنیدنش مو به تن سیخ شد و سر جام ایستادم . دسته چاقو رو محکم در دستم گرفتم و برای دفاع از خودم آماده شدم .
    برگشتم و با وحشت به چشم هاش خیره شدم . دوباره همون خدمتکاری که اول مهمونی راهنمایی مون کرده بود . یه ماسک دلقک از پیشانی تا بینی اش رو پوشونده بود و با سینی پر از گیلاس در دستش پشت سرم ایستاده بود .
    عجیب بود که هر وقتی هم بهم بر می خورد بهم نوشیدنی تعارف می کرد . سرم رو به نشونه مخالفت تکون دادم و نگاهم رو به طرفی انداختم . حس می کردم بهم برق وارد شده بود و سر جام خشکم زده بود . بدون هیچ رفتار مشکوکی از کنارم رد شد و به بقیه مهمون ها تعارف کرد .
    عقب عقب قدم برداشتم و تا می تونستم ازش فاصله گرفتم . در همین حین نگاهم رو به طرفی انداختم تا اون مرد در دستشویی یا آشنای دیگه ای رو پیدا کنم . خدایا حتی معلوم نبود صابر و دوست دخترش هم کجا هستن . شاید در کنار خودم و میون این همه مهمون بودن . اما پیدا کردن این ها هم محال بود . بعد از کمی جست و جو با خوش شانسی تونستم مرد در دستشویی رو پیدا کنم . خدا رو شکر ماسکی به صورتش نزده بود و این پیدا کردنش رو راحت تر می کرد . رنگ سفید پیرهنش هم توجه آدم رو راحت تر جلب می کرد . مهمون ها رو کنار زدم و به سمت بار رفتم . رو به روی پیشخوان ایستاده بود و داشت نوشیدنی می خورد . احمق دیوانه ، مگه بهت نگفته بودم مراقب باش ... ؟ وقتی بهش رسیدم سمت چپش ایستادم و خودم رو بهش نزدیک کردم ، اما بهش خیره نشدم . سرم رو نزدیک گوشش بردم و گفتم :
    - تونستی کاری بکنی ... ؟
    یک مرتبه جا خورد و گیلاس رو روی پیشخوان گذاشت . سرش رو با هول به اطراف چرخوند و گفت :
    - چی ... ؟
    - برنگرد . آروم باش خودت رو لو نده .
    - تو دیگه کی هستی ... ؟ چی چی می گی ؟
    دندون هام رو از حرص به هم فشردم و نفسم رو در سـ*ـینه ام نگهداشتم . با عصبانیت گفتم :
    - من همونیم که تو دستشویی بودم ... .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت :
    - عاهـــــا یادوم اومد ، آخه ای ماسکوره که به صورتت زدی نفهمیدم کی هستی .
    - تونستی نامزدم رو پیدا کنی یا نه ؟ راه خروجی پیدا کردی ؟ به کسی چیزی گفتی؟
    آب دهانش رو فرو داد و نگاهش رو به اطراف انداخت . با پته پته گفت :
    - راستــــش ، تقریباً نه ، ولی دارم روش کار می کنم .
    - خدایا ، پس اینهمه مدت داشتی چکار می کردی ؟
    شانه هاش رو بالا انداخت و با صدای کمی بلند گفت :
    - خب چجوری توی این تاریکی میون این همه جمعیت نامزدت رو پیدا کنم ... . تازشم ، من تنها اومدم کسی رو با خودم نیاوردم که بشناسمش ... . البته با یه خانواده آشنا شدم که فکر می کنم بشه بهشون اعتماد کرد .
    - کجا هستن ؟
    با سرش به سمت راست اشاره کرد و گفت :
    - اوناهاشون .
    یه مرد با زن مسن با دو تا بچه کوچکش در یه گوشه مشغول تماشای مهمون ها با لباس و ماسک عجیب غریبشون بودن . اون ها هم نقاب به صورتشون داشتن اما رفتارشون عادی بود . زبونم رو به لب هام کشیدم و گفتم :
    - خیله خب ... ، بگو مراقب خودشون و بچه هاشون باشن ، معلوم نیست ازشون استفاده کنن یا نه .
    با حیرت گفت :
    - استفاده ؟ استفاده چی چی ؟
    - معلوم نیست ، ممکنه هر بلایی سرشون بیارن ... .
    - یا خدا ، ای چه وضعشه دیگه ، اینجو چه خبره ؟
    - به حرفم گوش کن ، هیچ نشونه ای از نامزدم پیدا نکردی ؟
    - گفتم که نه .
    - راه خروج چی ؟ تونستی پیدا کنی ؟
    - تا این قسمت از مهمونی تموم نشه فایده ای نداره .
    مکث سنگینی کردم و گفتم :
    - راستی ... ، قبل از این مهمونی بهتون شام دادن ؟
    - چی ... ؟ نه عامو اگه شام داده بودن که تا حالا رفته بودم .
    - یعنی هنوز وقت شام نرسیده ؟
    - نه عامو بعد از ای جشنوهه .
    راهنمای مهمونی رو به طرفم گرفت و گفت :
    - خودت نگاه بکن ، ساعت دو شب ... .
    راهنما رو از دستش گرفتم و بهش خیره شدم . لیست برنامه ها رو که نگاه کردم دیدم راست می گفت . الان جشن بالماسکه هست ، بعدش هم وقت شام . دو تا برنامه قبلی رو هم که شرکت نداشتم . یعنی تقریبا من دو ساعت گرفتار این مصیبت بودم . البته قبل از این جشن با برنامه قبلی یه چیزی مثل سوپرایز جشن بود . ابرو هام رو در هم کردم گفتم :
    - این سوپرایزی که نوشته چیه ؟
    - این یه برنامه غافلگیریه ، همونی که تو رو آورده بودن و لت و پارت کردن ، از همین چیز ها .
    دوباره به لیست برنامه ها خیره شدم . بعد از ساعت شام برنامه سینما بود و دو تا برنامه بعد از اون یه سوپرایز دیگه بود . خیره به راهنما گفتم :
    - نگفتن سوپرایز بعدی چیه ؟
    - نه ، تا وقتش نرسه چیزی نمی گن .
     
    آخرین ویرایش:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا