بعد از اون انگار که کر شده بود از اتاق خارج شد ... . در رو طوری محکم بست که انگار حکم مرگم رو داده بودن . مرد بی ریخیت و اکبیری با ناچاری قدم برداشت . ابتدا میز چرخ دار رو کنار دیوار رو به روم قرار داد . پس از اون به سمت میز رو به روش رفت . خدای من اون می خواد این کار رو انجام بده . حتی تصور اینکه ببینم دست هام رو داره قطع می کنه تموم وجودم به رعشه می افته ، چه برسه به اینکه دردش رو تحمل کنم .
قلبم به شدت به تپش افتاد و بند بند بدنم می لرزید . خودم رو تکون دادم و سعی کردم از این تخته چوب لعنتی جدا بشم . علاوه بر اون با التماس به مردک عوضی گفتم
- گوش کن ... ، ببین ، به حرفش توجه نکن ... . من رو نجات بده ، ازت خواهش می کنم .
ولی انگار این لعنتی هم صدام رو نمی شنید . خفاش شب گفت داره می ره طبقه پایین ، پس فکر کنم به مهمون ها نزدیک هستم . برای همین فریاد زدم :
- کمــــــــــــک ... . یکی من رو نجات بده .
مردک عوضی رو به روی میز ایستاد و مشغول برداشتن ابزار ها شد . یکی یکی شون رو بررسی می کرد و بهشون خیره می شد . بعد از فریادم کف دست چپش رو بهم نشون داد و خیلی آروم گفت :
- فریاد نزن ، کسی صدات رو نمی شنوه .
دوباره خودم رو تکون دادم و داد زدم :
- کمــــــــــــک ، خواهش می کنم یکی کمکـــــم کنــــه .
برگشت و با عصبانیت و چشمانی غضبناک بهم زل زد . طوری بهم خیره شد که نفس در سـ*ـینه ام حبس شده بود . آب دهانم رو فرو دادم و زبونم رو به لب هام کشیدم . دوباره ازش خواهش کردم و به گریه افتادم :
- التماست می کنم ... . می دونی این کار چقدر زجر آوره ؟ خواهش می کنم درکم کن .
نیشش رو باز کرد و با خنده ای شیطانی قهقهه زد . خنده تیزش به اعماق روحم نفوذ می کرد و تموم وجودم ریش ریش می شد . میون قهقهه زدن هاش گفت :
- آررره ... . می دونم ... . این کار رو خیلی انجام دادم ... . برای همه کس ... . از شنیدن فریادشون لـ*ـذت می بردم ... .
یک مرتبه خنده اش رو قطع کرد و اخم هاش تو رفت . در یه لحظه چهره جدی ای گرفت و با لحنی رعب آور گفت :
- ولی حالا دیگه اعصاب ندارم ... . تحمل ندارم کنار گوشم وز وز کنی .
نگاهش رو به میز انداخت و یه ارّه برقی برداشت . این لعنتی برای کندن تنه درخت چند ساله کافی بود . دوشاخه رو به پریز برق کنار در زد و با ارّه برقی به سراغم اومد . هر قدمی که بر می داشت نفسم سخت تر بالا می اومد و سلول های مغزم داغ می کرد . از وحشت بی اختیار تکون خوردم و با ترس و لرز فریاد زدم :
- کمــــــــک ... ، تو رو خدا یکی کمک کنــــــــه .
ولی متوجه یه چیزی شدم . یه چیزی شبیه به معجزه ... . بند پای راستم که به تخت متصل شده بود کمی شل شده بود . حس می کردم پاهام بیشتر به جلو می آد .
مردک عوضی دو قدم بیشتر برنداشته بود که سر جاش ایستاد . با چشمان گرد و حیرت خیره بهم شد . بعد از چند لحظه برگشت و نگاهش رو به پشت سرش انداخت . سیم ارّه برقی کوتاه بود و به من نمی رسید ... . خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که یه شانس دیگه بهم داد . برگشت و غرغرکنان به طرف پریز و رفت ... .
این لحظات برام مثل برق می گذشت ... .
یه سراهی از روی میز برداشت . به اون خیره شده بود و بهش نزدیک می شد .
از این فرصت استفاده کردم و پای راستم رو بیشتر تکون دادم .
دوشاخه ارّه برقی رو در آورد و سه راهی رو جای اون زد .
این بند لعنتی داشت آزاد تر می شد . تا می تونستم پام رو به جلو پرتاب می کردم تا از شرش خلاص بشم ... .
سه راهی رو به پریز برق زد و دوباره به سمتم برگشت ... .
قلبم به شدت به تپش افتاد و بند بند بدنم می لرزید . خودم رو تکون دادم و سعی کردم از این تخته چوب لعنتی جدا بشم . علاوه بر اون با التماس به مردک عوضی گفتم
- گوش کن ... ، ببین ، به حرفش توجه نکن ... . من رو نجات بده ، ازت خواهش می کنم .
ولی انگار این لعنتی هم صدام رو نمی شنید . خفاش شب گفت داره می ره طبقه پایین ، پس فکر کنم به مهمون ها نزدیک هستم . برای همین فریاد زدم :
- کمــــــــــــک ... . یکی من رو نجات بده .
مردک عوضی رو به روی میز ایستاد و مشغول برداشتن ابزار ها شد . یکی یکی شون رو بررسی می کرد و بهشون خیره می شد . بعد از فریادم کف دست چپش رو بهم نشون داد و خیلی آروم گفت :
- فریاد نزن ، کسی صدات رو نمی شنوه .
دوباره خودم رو تکون دادم و داد زدم :
- کمــــــــــــک ، خواهش می کنم یکی کمکـــــم کنــــه .
برگشت و با عصبانیت و چشمانی غضبناک بهم زل زد . طوری بهم خیره شد که نفس در سـ*ـینه ام حبس شده بود . آب دهانم رو فرو دادم و زبونم رو به لب هام کشیدم . دوباره ازش خواهش کردم و به گریه افتادم :
- التماست می کنم ... . می دونی این کار چقدر زجر آوره ؟ خواهش می کنم درکم کن .
نیشش رو باز کرد و با خنده ای شیطانی قهقهه زد . خنده تیزش به اعماق روحم نفوذ می کرد و تموم وجودم ریش ریش می شد . میون قهقهه زدن هاش گفت :
- آررره ... . می دونم ... . این کار رو خیلی انجام دادم ... . برای همه کس ... . از شنیدن فریادشون لـ*ـذت می بردم ... .
یک مرتبه خنده اش رو قطع کرد و اخم هاش تو رفت . در یه لحظه چهره جدی ای گرفت و با لحنی رعب آور گفت :
- ولی حالا دیگه اعصاب ندارم ... . تحمل ندارم کنار گوشم وز وز کنی .
نگاهش رو به میز انداخت و یه ارّه برقی برداشت . این لعنتی برای کندن تنه درخت چند ساله کافی بود . دوشاخه رو به پریز برق کنار در زد و با ارّه برقی به سراغم اومد . هر قدمی که بر می داشت نفسم سخت تر بالا می اومد و سلول های مغزم داغ می کرد . از وحشت بی اختیار تکون خوردم و با ترس و لرز فریاد زدم :
- کمــــــــک ... ، تو رو خدا یکی کمک کنــــــــه .
ولی متوجه یه چیزی شدم . یه چیزی شبیه به معجزه ... . بند پای راستم که به تخت متصل شده بود کمی شل شده بود . حس می کردم پاهام بیشتر به جلو می آد .
مردک عوضی دو قدم بیشتر برنداشته بود که سر جاش ایستاد . با چشمان گرد و حیرت خیره بهم شد . بعد از چند لحظه برگشت و نگاهش رو به پشت سرش انداخت . سیم ارّه برقی کوتاه بود و به من نمی رسید ... . خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که یه شانس دیگه بهم داد . برگشت و غرغرکنان به طرف پریز و رفت ... .
این لحظات برام مثل برق می گذشت ... .
یه سراهی از روی میز برداشت . به اون خیره شده بود و بهش نزدیک می شد .
از این فرصت استفاده کردم و پای راستم رو بیشتر تکون دادم .
دوشاخه ارّه برقی رو در آورد و سه راهی رو جای اون زد .
این بند لعنتی داشت آزاد تر می شد . تا می تونستم پام رو به جلو پرتاب می کردم تا از شرش خلاص بشم ... .
سه راهی رو به پریز برق زد و دوباره به سمتم برگشت ... .
آخرین ویرایش:



