کامل شده رمان شب مهمانی | soroosh-007کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

mahyar.tofighi

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/02/02
ارسالی ها
97
امتیاز واکنش
1,513
امتیاز
326
سن
31
محل سکونت
لاهیجان
دیگه صدا های بچه ها به گوشم نمی رسید . ناله های مرد بریده شده بود و داشت نفس های آخر عمرش رو می کشید . ولی هنوز شانس زنده موندن رو داشت . دگمه بی سیم رو فشردم تا دوباره صدای اون یارو رو بشنوم . هنوز هم قطع و وصل می شد ، ولی حدس می زدم که می گفت :
-" سیصد و ، چهل و هفت ... ؟ هنوز اونجایی ؟ "
با فریادی از خشم گفتم :
- آره ... . اون رو به رومه و داره زجر می کشه .
سپس با ساطور خونینی که در دستش بود به پشت عضله ساق پای راستش کشیدم . از درد پلک هاش رو به هم فشرد و نعره بلندی کشید . خون از پاهاش بیرون زد و به زمین چکید . با خنده فریاد زدم و گفتم :
- صداش رو شنیـــــدی ... ؟ آررره ؟
صدای پشت بی سیم گفت :
- " ولش کن ... ، یا نه ، برعکس ، بکشش . برامون مهم نیست که چه بلایی سرش بیاری . "
- خفه شو حرومزاده ، تو کی هستی ؟
چیزی نگذشت که یه صدای آشنا اومد . صدایی که تموم وجودم رو لرزوند و سر جام خشکم زد . این لعنتی دست و پای من رو می بست . مثل اینکه تنها با صداش تسخیرم می کرد . خفاش شب با سرعت گفت :
- خیله خب ، آیدا رو می خوای ؟ باشه ، بیا ببینش . این رو بدون که خرابکاری کردی ، ولی این شانس رو بهت می دم دوباره ببینیش . از در که خارج شدی به سمت راستت یعنی ته راه رو برو . وقتی به آخر راه رسیدی سمت راستت یه در هست . بازش کن و وارد شو ... . به یه راه باریک و تاریک می خوری ، واردش شو و تا می تونی ادامه بده . به ته راه که رسیدی یه در مخفی هست . کافیه که فقط هولش بدی . در که باز شد ، وارد سالن مهمونی می شی . بعدش می تونی هم مهمون ها رو ببینی ، هم آیدا رو . یه نگاه به اطرافت بندازی خیلی زود نامزدت رو پیدا می کنی .
بی اختیار یک قدم به عقب رفتم . تموم وجودم لرزید . باورم نمی شد . می دونستم که یه کلکه . دست و پام سست شد و چشم هام تاری رفت . نه ، اون عوضی بهم راستش رو نمی گفت . از عصبانیت به سمت مردک رو به روم رفتو و با ساطور ضربه محکمی به ران پای رستش کوبیدم و تیغه رو در آوردم . دق و دلیم رو سر این حرومزاده خالی می کردم . خون از پاهش بیرون زد و گوشت پاش باز شد . دوباره از درد فریاد زد و دشنامم داد . با نفرتی که از خفاش شب عوضی داشتم و می خواستم دنیا رو روی سرش خالی کنم گفتم :
- آشغال عوضی داری درووووغ می گی ... .
بلافاصله با همون لحن تندش ادامه داد :
- نه ... ، این تنها شانسته وگرنه دیگه برای زنده نگهداشتنت صبر نمی کنم . یه چیزی رو بگم ؟ من هم دیگه خسته شدم . تو خیلی مقاومت کردی و این هم یه سوپرایز برای تو هست . تو با نامزدت می تونید از اینجا برید ... .
با نفس نفس و صدای بریده گفتم :
- خفه شو عوضی ... . دروغ می گی .
- انتخاب با خودته ، از اونجا تا سالن اگه بدویی پانزده ثانیه بیشتر راه نیست ، پنج ثانیه هم من بهت هدیه می دم ، با عجله کن ، یا دیگه نامزدت رو نمی بینی . همینطور تمام نیرو هام رو برات می فرستم و بلافاصله می کشمت . از همین حالا شروع شد . بیست ، نوزده ، هجده ، ... .
و همینطور داشت می گذشت . فرصتی نمونده بود و وقتم داشت می گذشت ، ولی باید ... ، حرفش رو می پذیرفتم . چون اون عوضی شوخی نداشت .
چاقو را با ضربه محکمی به شکم مرد کوبیدم و از اتاق خارج شدم . با تمام توان دویدم و قدم برداشتم . طوری پاهام رو به زمین می کوبیدم که حس می کردم دنیا به ارزه می افتاد . به ته راه رو رسیدم .
- ده ، نه ، هشت ، هفت ... .
شمارش معکوس اون عوضی روانی ام کرده بود و تپش قلبم رو چند برابر می کرد . به در که رسیدم بازش کردم و با چیزی که گفتم بود رو به رو شدم . وارد راه رو تاریک و سوت و کور شدم و تا می تونستم دویدم . سپس به همونجایی که گفته بود برخوردم . با پای راستم لگد محکمی به این در مخفی کوبیدم . باز کردنش راحت بود و دوباره با چیزی که گفته بود برخوردم . اینجا همون سالن اصلی ساختمونه . وارد شدم ... . ولی ... ، ولی ، نه ، نه باورم نمی شه ... .
شمارش خفاش شب در گوشم به صفر رسید ... . و بعد از اون با خنده ای شیطانی گفت :
- آره ... ، آفرین تو موفق شدی ... .
توی این سالن هیچکسی وجود نداشت ... . هیچکس در این دو طبقه نبود . از پله ها با سرعت پایین رفتم و دور خودم چرخیدم . خدایا ، اینها کجا غیبشون زده ... . این لعنتی ها کجا هستن ... . انگار همه شون آب شدن رفتن توی زمین . نفسم بالا نمی آد . انگار دیوانه شدم و دارم کابوس می بینم ... ، ولی واقعیت داره و بدجور گیج شده ام .همینطور که دور خودم می چرخیدم با کفر و عصبانیت گفتم :
- کثافت ... . باز هم دروغ گفتی ... . باز هم من رو تو تله انداختی ... .
- نه نریمان ... . به تو هیچج دروغی نگفتم ... .
از خشم فریاد زدم :
- خفــــــــه شــــــــو لعنتی ... .
و بی اختیار به هق هق افتادم ... . آب دهانم رو فرو دادم و زبونم رو به لب های خشکم کشیدم . درد زخم شکمم امونم رو بریده بود . انگار که هزاران تیغ به پوست بدنم می کشیدن و روی زخم ها نمک می ریختن . خدایا ، این چه جهنمیه که توش افتادم . مثل بچه ها زار زار اشک می ریختم و همینطور جلوی بار دور خودم می چرخیدم . دستم رو به صورتم کشیدم و با التماس گفتم :
- چرا ... ، چرا دست از سرم بر نمی داری عوضی .
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    صدای تیز و عذاب آورش مانند تیر کمانی که از این ور به اون ور گوشم رد شده بود ، در سرم پیچید و گفت :
    - گفتم که بهت دروغ نمی گم ... . نامزدت رو ببین ... . برو دم در و از پشت در بیرون تماشاش کن .
    نگاهم رو به در انداختم . راست می گفت . نمی دونم چرا متوجه اش نشده بودم . با سرعت به سمت در رفتم و سعی کردم این در کشویی شیشه ای رو از هم باز کنم . با مشت و لگد بهش کوبیدم و فریاد زدم :
    - آهــــــایی ... . کمــــــــک .
    ولی مهمون هایی که با خوشحالی و لـ*ـذت از جشن لـ*ـذت می بردن صدام رو نمی شنیدن . هیچ توجه ای بهم نمی کردن . همه مشغول تماشای آتش بازی ای که ظلمت آسمان پر ستاره شب رو به نور های رنگین تبدیل می کرد بودند . اما نگاه من فقط دنبال یه نفر بود . کسی که می خواستمش ... . کسی که حالا قدرش رو می دونستم ، و تا الان برای اون خودم رو زنده نگهداشتم ... .
    آیدا ... . اون هم مثل همه با خوشحالی در حال تماشای آتش بازی بود . لبخندی به لب هاش بود و از دیدنشون لـ*ـذت می برد . هیچ صدمه ای ندیده بود . این برای من خوب بود ... . خوب که نه ، عالی بود . چون اون سالم بود ... . کسی رو که دوست داشتم صحیح و سالم بود و ... ، با خفاش شب خوش می گذروند .
    درسته ... ، خفاش شب اون رو از من دزدیده بود و آیدا هم خیلی راحت شریک جرمش شده بود . این از همه برای من زجر آور تر بود ، چون صدای لطیفش دوباره در گوشم پیچید ... .
    خفاش شب : از این برنامه هم خوشت می آد ... ؟
    آیدا خنده از زد و با احساس جواب داد :
    آیدا : آره که خوشم می آد ... . تو معرکه ای ... .
    آره ... . تو یه نابغه ای ... . این رو از نگاه شیطانی ات می خونم . که چطور دستت رو دور کمرش انداختی و اون رو در آغوشت گرفتی ... . که چطور خیلی زود تخت تاثیرت قرار گرفت ... . لبخند ملیحت رو فراموش نمی کنم ... . فراموش نمی کنم که چطور مجبورش کردی تا پشتش رو به در کنه و نتونه نگاهش بهم بیوفته ... . نتونه کوچکترین فکری از من به سرش بخوره .
    هیچوقت فراموشت نمی کنم ... .
    دیگه کوبیدن به در و سر و صدا فایده ای نداره ... .
    دیگه کمک خواستن فایده ای نداره ... .
    دیگه ناله و زاری فایده ای نداره ... .
    چون ، هیچکدوم برام مهم نیستن .
    اما نگاهم از کسی که تموم زندگیم بود برداشته نمی شد ... .
    دلم می خواست لحظه های آخر عمرم فقط تماشاش کنم ... .
    نمی دونستم با تماشای همین چند لحظه صحنه ، اینطور از پا می افتادم .
    صدای مرد جوان از پشت سرم که دیگه برام مهم نبود کی بود و چه شکلی بود از پشت سرم بلند شد . تکه پاره گفت :
    - با انجام اینهمه کار ها و صحنه هایی که دیدی ... ، به نظرم قوی ترین قلب رو داری ... . پس نیازی نیست که نگرانش باشیم .
    و لحظه ای بعد تموم وجودم از هم پاشید و چشم هام تاری رفت . خشکم زد و بند بند بدنم لرزید . نفسم بالا نمی اومد و تموم قد روی زمین افتادم . نمی دونم چند ولت بود ، چون این هم برام مهم نبود که چقدر برق و شوک به بدنم وارد شد ... .
    ***
    چهار و چهل دقیقه ی صبح .

    خواب عمیق و سنگین و راحت ... ، آرامش قبل از طوفانی است برای آماده شدن در برابر حادثه ای جهنمی و غیر قابل توصیف ... . این رو خوب می تونم متوجه بشم ... . این رو قبل از اینکه نقطه های سیاهی مقابل چشمانم که کم کم به تصاویر تار و دوتا دوتای چشم هام مثل آینه مات و کثیف به وضوح نمایان می شه حس می کنم ... . حالا برام فرقی نمی کنه که چطور نفس می کشم ، یا دوباره قراره چه بلایی سرم بیاد ، یا با چه صحنه ای رو به رو بشم . فکر می کنم هرکس جای من بود دیگه براش فرقی نداشت و نسبت بهش بی تفاوت بود .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    صدایی نمی شنوم . دردی حس نمی کنم ... . سوزشی در وجودم تزریق نمی شه . هیچ حسی ندارم ... . این حس ، بدترین حس در عمرمه که تجربه اش می کنم . حالا فکر می کنم از داخل خالی ام . حس می کنم تموم زندگی ام پوچ بوده . هیچ امیدی ندارم که زنده بمونم ، یا برای دو دقیقه بیشتر به عمرم ادامه بدم .
    چقدر عذاب آوره وقتی برای زنده موندن به هدفی تلاش می کنی و می بینی تنها امید زندگیت ... ، بت کفر و بی خدایی بوده که سالیان سال آرزوی زندگی کردن باهاش رو داشتی .
    الان نگاهم فقط به زمین خیره مونده . حتی قدرت اینکه سرم رو بالا بگیرم ندارم . حتی نمی خوام تلاش کنم به نفس کشیدنم ادامه بدم . نمی دونم باید باور کنم که اون آیدا بود یا نه ... . نمی دونم خودش بود یا نه ... . نمی دونم اون کار رو کرد یا نه . اما چیزی رو که دیدم ... ، واقعیت داشت .
    صدای آروم و بی حالی به گوشم خورد و در سرم پیچید . فقط یه جمله با بی تفاوتی که صدای قدم هاش ازم دور شد :
    -"بهوش اومد"
    سرم گیج می رفت و هنوز در توهم مونده بودم . بی اختیار نگاهم رو به اطراف انداختم . این دفعه به یه صندلی آهنی ، با زنجیر های زنگ زده و به محکمی کوه متصل بودم . دیگه تلاشی برای نجات یافتن نکردم ، اما از این وضعیت بدم می اومد . بی اختیار تکانی به خودم دادم و بیشتر از این ادامه ندادم . نفسم رو با بی حالی بیرون دادم . کمی سوزش در گلوم پیچید و سعی کردم با فرو دادن آب دهانم برطرفش کنم . سرم رو بیشتر بالا گرفتم ... . نگاهم به ... ، نگاهم ... ، به ... . خدای من ... . این ها اینجا چکار می کنن . نه ... ، نه کافیه دیگه ... . اینها نباید اینجا باشند.
    اون مرد شیرازی ... ، اون خانواده ای که بهشون اشاره کرده بود ... ، اون مردی که من رو زیر دریچه من رو دید ... ، و یک نفر دیگه که نمی شناختمش . یه پسر حدوداً بیست ساله ، دچار این گرفتار جهنمی شدند .
    دست های مرد شیرازی و خانواده که یه مرد و یه زن و با دو تا بچه تقریبا هفت و هشت ساله بودند به زنجیر متصل بود . لباس مرد شیرازی پاره شده بود . زیر چشم چپش کبود شده بود و از دهانش خون می چکید . سرش به پایین خم بود و بهوش نمی اومد . سمت راستش مرد خانواده بود که فقط بیهوش شده بود . سمت راست مرد ، همسرش بود که اون هم آسیبی ندیده بود . اما زن زیر لب ناله می کرد و تیک های عصبی می خورد .
    سمت چپم هم در فاصله نه چندان زیادی اون مردی که زیر دریچه کولر بود بدون هیچ آسیب جسمی ای مانند افراد سمت راست به زنجیر آویزون بود . سمت چپش اون پسر ناشناس بود و کنار اون پسر دو تا بچه های خانواده سمت راستم بودن . به غیر از مرد شیرازی هیچکدوم آسیب جسمی ندیده بودن ، اما همه یه وجه مشترک داشتن .
    همه در اغما به سر می بردن و صرف نظر از کبودی و زخم به روی جسمشون ، یه چیز وحشتناک تر داشتند . پلک ها و لب های همه شون دوخته شده بود . اون هم طوری که هیچکدوم نمی تونستن یکذره پلک هاشون رو از هم باز کنند و یا حرفی بزنن . شاید اگه بیچاره ها بی هوشی در می اومدن معلوم نبود چه بلایی سرشون می اومد و از هول با باز کردنشون پلک و لب هاشون به شدت جراحت می دید . ولی بر خلاف من لب ها و چشمانم صحیح و سالم بود .
    اون عوضی ها حتی به بچه های خانواده هم رحم نکرده بودند . اون ها ... ، کوچترین رحمی نداشتن . تا الان هم هنوز نفهمیدم اون آشغال ها کی هستن و ... ، برای چی این کار رو می کنند .
    در اتاق هیچ کس نبود ، اما در رو به روم سمت چپ باز بود . پس ... ، اون لعنتی کجا رفت ؟ صدام در نمی اومد ... . گلوم گرفته بود . نفسم به سختی بالا می اومد . دوباره آب دهانم رو فرو دادم و زبونم رو به لب هام کشیدم . باز هم گلوم می سوخت . کم کم درد عضلات کتف و پشت ساق پاهام خودش رو نشون داد . سوزش وحشتناک جای زخمم که تمومی نداشت . با هزار زحمت و با صدای لرزون گفتم :
    - آهایی ... . آهـــــــایی .
    فکر می کنم صدام حتی به بیرون از اتاق هم نرفت . به سرفه افتادم و کمی به خودم فرصت دادم . سرم رو به چپ و راست می انداختم . کمی چشم هام دوتا دوتا می شد . حسی مثل سرماخوردگی بود که همیشه ازش نفرت داشتم . دوباره تلاش کردم و خطاب به افراد در اتاق گفتم :
    - آهـــــای ... . بلند شید ... . صدام رو می شنوید ؟
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    تنها عکس العملی که می شنیدم از زن بود . کمی ابرو هاش در هم رفت و هوم بلند و خفه ای از خودش بیرون داد . با ترس و لرز اینکه ناگهان چشم و پلک هاش رو باز نکنه گفتم :
    - هــــی ... . چشم هات رو باز نکن ... . صدام رو می شنوی ؟
    ولی این بیچاره توی توهمش بود و ازش معلوم بود در دنیای خودش گم بود . انگار که روح انسان از بدنش جدا شده بود و در عالم برزخ پرسه می زد . حالا که به خودم اومدم می بینم دوست ندارم توی این وضعیت باشم . ایندفعه دیگه برای خودم ارزش قائل شدم برای زندگی خودم دست و پا می زنم .
    تکان محکمی به خودم دادم و فریاد زدم :
    - آهـــــــــایی . کـــــــدوم جهنمی هستید ؟
    دست هام از پشت قفل شده بود . پاهام هم کوچکترین حرکتی نمی کرد . صندلی هم که یکذره جا به جا نمی شد . دوباره از وحشت فریاد زدم :
    - لعنـــــــتی یکی به دادم برسه .
    مرد شیرازی تیک عصبی ای از خودش نشون داد . نگاه چشمان گردم بهش خیره موند . با فریاد گفتم :
    - آهــــای ... . آهای بیدار شو ... . حواست به خودت باشه ، به هوش بیا .
    شاید اون ها در وضعیت بهتری بودند و می تونستد از این شر رهایی پیدا کنن . دوباره فریاد زدم :
    - بهوش بیایـــــد . بیدار بشیـــــــن .
    ولی هیچ فایده ای نداشت . همه غرق در خواب عمیق و سنگینی بودن که توپ هم کنارشون منفجر می شد بیدار نمی شدند . در همین حین نگاهم به در دوخته شد . خفاش شب مانند روح جلوی در اتاق ظاهر شده بود و دست هاش رو به سـ*ـینه گره زده بود . آب دهانش رو فرو داد و از پشت عینکش بهم خیره شده بود . دست راستش رو به سمت بیرون از اتاق آورد . قدم برداشت و به همراه خودش یه میز استیل چرخ دار تقریبا بزرگ بیرون آورد .
    روی میز یه پارچه سفید افتاده بود . ولی همین رفتار و میزی که صد در صد می دونستم دوباره چی هستن تن و تمام وجودم رو لرزوند .
    میز رو سمت راستم رو به روی مرد و زن خانواده گذاشت . پارچه سفید رو برداشت و به طرفی پرتاب کرد . خدایا ... ، دوباره شروع شد ... . همون چیزی که انتظارش رو داشتم . ابزار های شکنجه ، از همه نوع ، از پنس و انبر و تیغ های جراهی و تیغ های ساده و چاقو و هر چیزی که به ذهنتون بخوره شروع می شد ، تا بشقاب های سفالی و ملامین و لیوان و هر چیزی که آدم فکر می کرد می خواد باهاشون یه ناهار مفصل بخوره . زیر میز هم انواع بطری ها با محلول هایی که نمی فهمیدم چی بود وجود داشت .
    لب هام به لرز افتاد و با بی تابی و استرس گفتم :
    - ببین ... ، گوش کن ، اون ها هیچ تقصیری نداشتن ... . برای چی می خوای به خاطر من زجرشون بدی؟
    یه قیچی کوچک که تنها دو انگشت به دسته اش فرو می رفت برداشت . عینک لعنتی اش در چشمانش بود . شک نداشتم همیشه وقتی می خواست این کار رذیلانه رو بکنه به چشم هاش می زد . هیچ توجه ای بهم نکرد . به طرف مرد شیرازی رفت . قدم اول رو که برداشت قلبم به شدت به تپش افتاد و نفس هام تند شد . با بغض و لرز گفتم :
    - تو رو خدا به اون کاری نداشته باش ، اون هیچ گناهی نداره .
    ولی انگار کر شده بود . صدام رو نمی شنید و مثل یه ماشین از قبل برنامه ریزی شده به کارش ادامه می داد . نوک قیچی رو به طرف لب هاش برد . حالا مطمئن شدم که فعلا قصد صدمه زدن بهش رو نداره . مرد شیرازی هنوز بیهوش بود اما هر از گاهی ابرو هاش در هم می رفت و اخم می کرد . نفس کشیدنش کوتاه و بلند بود و به همین راحتی ها بیدار نمی شد .
    تک تک نخ های بخیه رو بدون هیچ مشکل و جراحتی باز کرد . لب های مرد شیرازی از هم باز شد و لب پایینش آویزون موند . دندون های سفیدش از خون سرخ رنگ شده بودن . انگار که ضربه محکمی به فکش خورده بود و مایع سرخ رنگ همینطور در دهانش مونده بود . کی بعد به همراه مخلوطی از آب دهانش از لب پایینش سرازیر شد و به زمین چکید .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    خفاش شب برگشت و قیچی رو روی میز گذاشت . سپس از زیر میز یه جعبه دستکش برداشت . یه جفت بیرون کشید و مانند جراح ها با ژست خاصی اون ها رو در دست هاش کرد . دوباره دولا شد و یه بطری بیرون آورد . روش یه برچسب زده بود . فکر نمی کنم نوشیدنی بود و این حدسم تا دقایقی بعد به یقین تبدیل شد .
    سر بطری رو باز کرد و پایین بینی اش گرفت . مرد شیرازی بعد از کمی استشمام ، تیک عصبی خورد و بدنش کمی لرزید . ابروهاش رو تا می تونست در هم کرد . نفس هاش سخت و صدا دار شد و انگار که تار های صوتی اش آسیب دیده بود ، با صدای خش دار ناله خفیفی کرد .
    خفاش شب با دست راستش خیلی آروم به گوش مرد زد و چانه اش رو گرفت . کمی سرش رو به چپ و راست انداخت تا هر چی زودتر بهوش بیاد . آب دهانش رو فرو داد و با صدای آروم گفت :
    - چشم هات رو باز نکن . سعی نکنی بازشون کنی ... .
    ناله های مرد شیرازی بیشتر شد و با لحنی عصبی زمزمه های نامفهومی می کرد . خفاش شب بطری رو روی میز گذاشت ، دوباره به سمت مرد برگشت و همون کار قبلی اش رو تکرار کرد . با همون لحنش ادامه داد :
    - چشــــم هات رو باز نکن ... .
    کلمه های مرد شیرازی با ترس و حرف های نامفهوم بیرون اومد .
    - من ... ، کجـــ ... . هســــ ... . م . چــــ ... . چشم ... ، چشم ... . باز ... ، نمی ... ، شـــه .
    خفاش شب با جدیت تمام و لحن محکم گفت :
    - اگه پلک هات رو باز کنی از دستشون می دی . پلک هات به هم دوخته شدن .
    تا این جمله رو شنید به وحشت افتاد و خودش رو محکم تکان داد . با عصبانیت و خشم گفت :
    - چه ... ، بلویی ... ، ســــروم ... ، آووردی ... . عـــوضی .
    باید کمکش می کردم تا آروم بشه . اما زبون خودم هم بند اومده بود . زبونم رو به لب هام کشیدم و گفتم :
    - هــــی . آروم باش ... . هیچ بلایی سرت نمی آد ... . فقط پلک هات رو باز نکن .
    خفاش شب حتی نگاهی بهم نمی انداخت و همینطور به مرد شیرازی خیره مونده بود . دست هاش رو به سـ*ـینه اش زد و منتظر شد هوشش رو بطور کامل به دست بیاره . مرد شیرازی یک لحظه بی حرکت موند و به صدام توجه کرد . چیزی نگفت و ابرو هاش رو در هم کرد . با پته پته و لکنت گفت :
    - تو ... ، تو همونی ... . تو همونی هستی که ... .
    - آره ... ، آره من خودمم ... .
    سرش رو که انگار از طریق صدام ، جهتم رو ردیابی کرده بود به طرفم آورد . همینطور بی حرکت موند و یک مرتبه از غضب فریاد بلندی کشید . طوری که زمین و زمان از خشمش سر به تعظیم فرو آوردن .
    - ایــــــــی عوضی اشغال ... . ببین چه بلایی ... ، ببین ... .
    به سرفه افتاد . زبون در دهانش نمی چرخید . بعد از مکثی کوتاه سرفه کرد و ادامه داد و با ناله زاری ادامه داد :
    - ببیــــــن باهامون چکار کردی ... . نگاه بکـــــن .
    صداش دو رگه شده بود و لحنش تموم وجودم رو ریش می کرد . راست می گفت ، اون به خاطر من به این جهنم وارد شده بود و در آتشش می سوخت . هم اون ، هم این خانواده بی گـ ـناه . خدایا من رو ببخش . با همون لحن سوزانکش ادامه داد :
    - خدا لعنتـــــت کنـــــه . ببین ما رو تو چــــــه مصیبتی گیر انداختی ... .
    بی اختیار اشکی از چشم هام خارج شد . یک لحظه حس کردم بی خاصیت ترین آدم دنیا هستم . با صدای گریون و لحنی که می خواستم آرامشش رو به دست بیاره گفتم :
    - هــــی ... . گوش کن ... . معذرت می خوام ... . فقط آروم باش ... .
    - خفـــــــــه شــــــــو لعنتی .
    از صدای فریاد گوش خراشش خفاش شب رو عصبانی کرد . مانندی حیوان درنده سیلی محکمی به گوش چپش کوبید و با صدای دو برابر او گفت :
    - اول تـــــــو خفــــــه شو و صدات رو ببر لعنتی ... .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    مرد شیرازی شوکه شد و ساکت موند . به سکسکه افتاد و هیچ کلمه ای از دهانش بیرون نمی اومد . با ضربه ای که بهش وارد شد خوب حس می کردم چه سوزشی تموم وجودش رو گرفت . انگار خودم رو در یه کوره انداخته بودن و جزء حزء بدنم داشت می سوخت .
    خفاش شب بعد از کمی مکث ، دگمه های لباس مرد رو باز کرد و زیر پیرهنی اش رو با دو دستش گرفت . دست هاش رو از هم کشید و زیر پیرهنی جــ ر خـ ـورد . سـ*ـینه و شکم مرد شیرازی کاملا برهنه شده بود . بعد از اون برگشت و رو به روی میز ایستاد . در همین حین با لحنی غضبناک و صدای بریده گفت :
    - نمی فهمم شما ها چتونه . وقتی در این موقعیت قرار می گیرید ... ، فقط داد می زنید . این کارتون ... ، بی فایده است .
    انگشت اشاره دست چپش رو دور شقیقه اش چرخوند و ادامه داد :
    - من به صدای فریاد آدم ها ، حساسیت دارم ... .
    بعد از اون کمی به نفس نفس افتاد و آروم شد . نگاهش به ابزار های روی میز خیره مونده بود . با دست راستش هر کدومش رو بر می داشت و دوباره سر جاشون می ذاشت . نگاه من هم به کار های اون خیره مونده بود و تا این مدت نفهمیده بودم که همینطور لال مونده بودم . معلوم بود می خواست باهاش چکار کنه . با التماس و گریه گفتم :
    - گوش کن ... . کاری به اون نداشته باش ... . باهاشون کاری نداشته باش ... .
    ولی به کارش ادامه داد . بعد از کمی فکر ، دسته ی یه چاقوی تیز و برنده رو برداشت و به سمت مرد برگشت . یک مرتبه تموم وجودم وحشت گرفت و با فریاد گفتم :
    - نـــــــه ، خواهـــــش می کنم این کار رو نکن .
    سرش رو به سمتم برگردوند و با صدای تکان دهنده نعره زد :
    - گفـــــــــتم ساکت باش .
    طوری این جمله رو فریاد زد که از ترس سر جام خشکم زد و قلبم به دهانم اومد . برای چند لحظه شوکه شدم و باید قانع می شدم هیچ کاری از دستم بر نمی اومد . سپس نگاهی به بدن برهنه مرد کرد و با دقت بر اندازی اش کرد . نوک چاقو رو روی قلبش گذاشت ... ، درست وسط سـ*ـینه اش ... . مرد شیرازی انگار نوک فلز رو حس می کرد . به لرزش افتاد و با هراس و استرس گفت :
    - نه ... ، نه داری باهام چیکار می کنی ... ؟
    می خواستم دلداری اش بدم ، ولی لب هام تکون نمی خورد . دهانم خشک شده بود . نفسم بالا نمی اومد . خفاش شب نوک چاقو رو کمی پایین تر آورد . درس بالای شکمش ... .
    مرد شیرازی دیگه یقین پیدا کرده بود می خواست چه بلایی سرش بیاره ... . برای همین به گریه افتاد و مطمئنم اشک های پشت پلک های دوخته شده اش به شدت چشم هاش رو اذیت می کردن . با التماس بیشتر گفت :
    - نه ... ، تو رو خدا اینکار رو باهام نکن ... خواهش می کنم .
    خفاش شب بدون هیچ توجه و رحمی نوک چاقو رو در یه خط افقی به سمت چپ شکمش برد . دسته چاقو رو محکم گرفت . با لبخندی ملیح و خیره به نقطه ای که کار رذیلانه اش رو می خواست انجام بده گفت :
    - جالبش اینه که دوست دارم این کار رو وقتی بهوش هستید انجام بدم . چون درد رو حس می کنید.
    و سپس با تمام قدرت چاقو رو وارد شکمش کرد . البته فکر می کنم تا نیمه چاقو فقط وارد چربی های مرد شده بود . اما همین جراحت فریادش رو تا آسمون کشید . خفاش شب بدون معطلی چاقو رو بدون هیچ لرزشی در یه خط افقی به سمت راست شکمش کشید .
    خون تموم قسمت پایین جراحت رو سرخ رنگ کرده بود و نیمه وسط بدنش از هم وا رفت . بی اختیار به این صحنه چندش آور زل زده بودم و انگار بهش قفل شده بودم . نمی تونستم چشم ازش بردارم . ولی وقتی چاقو رو بیرون کشید و با دو انگشت دو دستش ، خط جراحت رو از هم باز کرد ، حس کردم مغزم داغ کرد و داشت مثل بمب می ترکید . چشم هام تاری رفت و تموم وجودم یخ زد . بدون اختیار آب در دهانم جمع شد و بالا آوردم . از بوی تهوع آور استفراغم سرم گیج رفت و داشتم از حال می رفتم .

     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    نفس هام به سختی که هیچ ، اصلاً بالا نمی اومد . فریاد های مرد شیرازی از ته چاه به گوشم می خورد و در سرم می پیچید . ولی من چکار می تونستم براش بکنم ... ، من هم اسیر بودم و تنها حسی که داشتم زجر و عذاب بود . هنوز چشم هام تاری می رفت . ولی صدای نعره های مرد که تموم اتاق رو گرفته بود از گوشم بیرون نمی رفت و پایان نمیافت .
    وقتی بالا آوردم فکر می کردم احساس بهتری داشتم ، ولی این چیز زیادی طول نکشید که بی اختیار مثل آهنربا که من رو به خودش جذب می کرد به مرد شیرازی خیره شدم . سرش به چپ رها شده بود و دیگه تکان نمی خورد . اون آشغال حرومزاده ، داشت ... ، دل و روده اش رو بیرون می کشید . کنار دو خط افقی ، دو خط عمودی به پایین کشیده بود و شکمش رو کاملا باز کرده بود . درست مثل ، یه گوسفند سلاخی اش کرده بود .
    خدا لعنتت کنه . روده دراز و طویلش رو بیرون کشید و در دست هاش گرفت . اون ها رو روی بشقاب بزرگ ملامینی گذاشت ... . خدای من ، نمی دونم چرا نگاهم ازشون برداشته نمی شه ... . دارم دیوانه می شم ... . این مصیبت کی تموم می شه ... . کی به پایان می رسه ... . خدا لعنتتون کنه ... .
    - خدا لعنتت کنه ... .
    دست هاش رو در شکم مرد نگهداشت . چند لحظه مکث کرد و بیرون آوردشون . خون زیر پای مرد ، مثل یه تکه پارچه پوشیده بود و تکه اضافه های بدنش به زمین پخش شده بود . لباس خفاش شب کثیف و سرخ رنگ شده بود . دست هاش هم که حتما در ذهنتون تصور می کنید چه وضعیتی داشت ... .
    برگشت و با نگاه خیره انگیزش بهم زل زد . از همون نگاه هایی که از همون لحظه اول حس عجیبی بهش پیدا کردم . به سمتم قدم برداشت و رو به روم ایستاد ... . عینکش رو از چشم هاش برداشت و با چشم های خاکستری و شیطانی اش بهم خیره موند . اما من نمی تونستم بهش زل بزنم . نمی تونستم حتی یک لحظه بهش نگاهی بی اندازم .انگار که در جواب بی محلی هاش می خواستم تلافی کنم .

    ولی دست راستش رو به طرفم آورد و با دو انگشتش خیلی آروم به گونه ام زد . بی اختیار نگاهم به چشم هاش افتاد . انگار که یه قدرت ماورایی پیدا کرده بودم و می خواستم با همین چشم تو چشم شدن از درون نابودش کنم . لبخند ملیحی زد ، ساکت موند ، و من هم سکوت کرده بودم . لب هاش رو باز کرد و با لحنی آروم گفت:
    - چرا این حرف رو زدی ... ؟
    نیشخند مضحکی زدم ... . هیچ جوابی بهش ندادم . اما با همون لحنش البته با سرعت بیشتر ادامه داد :
    - من که گفتم به خدا ایمان دارم .
    - آره ... . نظریه مزخرفت رو هم ازت شنیدم .
    - پس چرا این حرف رو می زنی ؟
    دست هاش رو از هم باز کرد و به هم گرفت . با اطمینان کامل ادامه داد :
    - من دارم بهتون لطف می کنم ... ، حتی به خدا .
    - برو به جهنم عوضی ... .
    - آخه چرا ... ؟ فکر می کنی جهنمی هم وجود داره ... ؟ تا حالا حس نکردی جهنمت رو در همین چند ساعت حس کردی ... ؟ عذابت در جهنم ، همین جا هست نریمان .
    - نه ... ، دنیای من بهشته ... . جهنم رفتن سخت تر از بهشت رفتنه .
    - هـــــــوم . از بحث فلسفی ات خوشم اومد .
    - این رو وقتی می فهمی که بالاخره خودت هم یک روز در آتشش می سوزی .
    با همون دستش چانه ام رو گرفت و نگاهش رو به چشم هام دوخت . نگاهی عمیق و پر معنا و محکم . نگاهی که با خوندن چشم های همدیگه قدرت هم دیگه رو به رخ هم می کشیدیم .
    - باشه ... . من دوست دارم حسش کنم . اصلا دوست دارم اول جهنم رو حس کنم.
    نیشخند بیشتری زدم و با تمسخر گفتم :
    - این رو هم حس می کنی ... . به زودی ... .
    در همین حین صدای ریز و تیزی از پشت سرمون بلند شد . صدای یکی از بچه های خانواده . کم کم هر کدوم از این آدم ها هم داشتن بیدار می شدن ، اما هنوز گیج و منگ بودن .
    خفاش شب برگشت و نگاهش رو بهش انداخت . نه ... ، خدای من ... . یکی از بچه ها داشت بیدار می شد ... ، و این عوضی هم حتماً یه بلایی سرش می آورد .

     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    چانه ام رو رها کرد و چیزی که فکرش رو می کردم شد . به طرفش رفت و بعد از چند قدم برداشتن بهش رسید . پشت صندلی اش رو گرفت و اون رو روی زمین کشید . درست کنار میز و من قرارش داد . پسرک بیچاره سرش رو به چپ و راست می انداخت و سعی می کرد حرف بزنه . با فریاد به یاری اش رسیدم و گفتم :
    - هی پسر ... ، آروم باش ، لب و دهنت دوخته شده ، اکه از هم بازشون کنی پاره می شن .
    پسرک بیچاره به هوم هوم افتاد و خودش رو تکان داد . خفاش شب عوضی پشت سرش ایستاد و با دو دستش گردنش رو مالید . خیلی آروم با لحنی شیطانی در قالب یک مرد مهربان گفت :
    - راست می گـه عزیزم . اگه لب و پلک هات رو باز کنی بدجور صدمه می بینن .
    خدایا ، دیگه تحمل ندارم ببینم جلوی چشم هام به این بچه بیچاره داره صدمه می رسونه . اما با تپش قلبم بهم الهام می شد که می خواست چکار کنه . حرومزاده به طرف میز رفت و یه ساطور برداشت . به سمت بچه رفت . اون هم با نگاهی که چشم هاش از بچه برداشته نمی شد و لبخندی که رذالتش رو نشون می داد . عینکش رو از جیب پیرهنش برداشت و به چشم هاش زد .
    با التماس و خواهش و تمنا گفتم :
    - خواهش می کنم ، این بچه چه گناهی داره ... .
    به گریه افتادم :
    - دست از سرش بردار عوضی .
    نگاهی به سر بچه انداخت و با پشت عینکش به من خیره شد . لبخندی که پیروزی کثیفش رو نشون می داد زد و با لحن چندش آور گفت :
    - این رو به من بگو نریمان ... .
    با دست چپش مو های پسر بچه بیچاره رو گرفت . تیغه چاقو در دست راستش رو روی گلوی بچه ، درست در سمت چپ گردنش گذاشت .
    دیگه تحمل نداشتم این صحنه رو ببینم . ولی حتی اگه کور می شدم باز هم تجسمش می کردم . با لحنی که انگار اعضای بدنم رو از هم جدا می کردن و امیدوار بودم بدترین شکنجه عمرش رو تجربه کنه ادامه داد :
    - بگو ببینم ... ، من هم می تونم خدا باشـــــم ... ؟
    و صدای خفه و ناله بچه به پا شد ... . نمی دیدم ، اما می تونستم تصور کنم که چه بی رحمانه گلوی پسرک رو پاره کرد ... . هر چه پلک هام رو به هم می فشردم فایده نداشت . چون با صدای فریاد و ناله ها و دست و پا زدن هاش می فهمیدم که خون تموم بدنش رو گرفته بود و داشت جون می کند ... .
    چند لحظه بعد صدای قدم هاش رو شنیدم که بهم نزدیک می شد . با چاقو در دستش سرم رو گرفت و با نگاهی خشمگین به چشم هام زل زد . از کنارش فقط چند لحظه نگاهم به جسم تیک خورده پسر بچه بیچاره افتاد . دقیقاً همون صحنه هایی که در ذهنم می ساختم براش اتفاق افتاده بود . چیزی گذشت که بدنش بی حرکت موند و با چنین مرگ دلخراشی به عمرش پایان داد .
    خفاش شب با دو دستش یقه ام رو گرفت و چند بار تکان محکمی بهم داد . اجبارم کرد به چشم هاش خیره بشم . با فریادی از خشمی که انگار تمام دنیا روی سرش خراب شده بود گفت :
    - وقتی باهات حرف می زنم به من گوش کن .
    و لحظه بعد دست راستش رو مشت کرد و ضربه محکمی به چانه ام کوبید . دردی در سر و فک و مغزم پیچید که چشم هام سیاهی رفت و در یک دم بیهوش شدم .
    ***
    شش و ده دقیقه صبح .

    این دفعه شاید تجربه آخرین بهوش اومدنم باشه ... . و یا امکان داره دیگه هیچوقت پلک هام رو باز نمی کنم ... .
    این بار دیگه هیچ چیز قابل پیش بینی نیست . چون حسی بهم الهام می شه که تنها یه جمله در سرم می اندازه و مدام تکرارش می کنه . مثل کوبیدن میخ به دیواری که صدای آزار دهنده اش ذهن رو از هم می پاشه و آدم رو مثل یه گاو خشمگین عصبی می کنه .

     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    " این لحظه های آخر عمرت هست ... ، لحظه های آخر عمرت هست ... . کارت تمومه ... . دیگه هیچ شانسی نداری ... . "
    درسته ... . این رو هم خودم خوب می دونستم ... . ولی تا آخرین ثانیه نا امید نشدم. نمی دونم از بد بیاری بود که نتونستم نجات پیدا کنم ... ، یا بخت و اقبالم همین بود .
    یک سرنوشت تکان دهنده ... . با مرگی از مُردن بد تر ... .
    مرگ سخته ... ، و مردن سخت تر ... . این رو وقتی متوجه می شی ، که با چشمان خودت ببینی ... .
    لمس نرم انگشتان دستی که به گونه هام می خورد باعث می شد سیاهی چشم هام برطرف بشه ... .
    لحظه بهوش اومدن از توهم و سردرگمی ، لحظه ی بسیار نفرت انگیزیه . درست مثل خواب عمیق و سنگین بعد از ظهر ، که انسان رو برای مدتی دچار سردرد و گیجی و منگی می کنه . همیشه در این موقعیت نمی فهمیدم زنده ام یا مرده . روحم از جسم بیرون خارج شده یا در عالم برزخم .
    این حس لعنتی برای مدتی طول می کشه تا برطرف بشه ، اما تا به خود اومدنم ، انگار هر ثانیه به اندازه یک سال طول می کشه .
    ضربه های انگشت رو بیشتر به صورتم حس کردم . صداهای نامفهومی مثل امواج دریا در گوشم پیچید که به بهوش اومدنم اجبارم می کرد . به یاری ام می اومد و مرتب می گفت :
    - چشم هات رو باز کن ... ، نفس عمیق بکش ... . آب دهانت رو فرو بده .
    پلک های سنگینم مثل بچه های دو ساله لجبازی کرده بودند و به هم چسبیده بودن . نفس کشیدنم سخت شده بود و حس می کردم تکه پارچه ای در گلوم گیر کرده . هنوز هم سرم گیج می رفت و تصاویر نامفهوم اطرافم صاف و تار می شد . صدا ها بلند و کوتاه می شدن و مرتب جمله رو تکرار می کردن .
    انگار که تحت تسلطش بودم و سعی می کردم هر دستوری می داد اطاعت کنم . به سختی آب دهانم رو با زحمت فرو دادم . پلک هام رو از همدیگه باز کردم . اما دوباره به هم جذب می شد . ضربه نه چندان سنگینی به گوش راستم حس کردم . از آزار و اذیت نبود ، بلکه سعی می کرد به خودم بیام .
    دوباره تقلا کردم پلک های به هم دوخته هم رو از هم جدا کنم . کمی تا حدودی موفق بودم ، اما در ذهنم تصویر چهره خودم رو ساختم که مثل یک معتاد با چشمان خمـار بودم . ابرو هام در هم رفته بود و گونه هام شل شده بود . شاید هم همینطور بود . ولی هر قیافه چرندی که داشتم ، فعلاً می خواستم از این گیجی و منگی خلاص بشم .
    ناگهان یه بوی تند و سوزانکی وارد بینی ام شد که با کوچکترین تنفس ، مغزم منفجر شد و مثل صدای قطار سوت کشید . پلک هام مثل کرکره بالا رفت و چشم هام گرد شد . نفس هام طوری تند شد که انگار سرم رو از آب بیرون آورده بودند . هنوز هم گیج و منگ بودم که یک مرتبه چه بلایی سرم اومده ولی از شر بیهوشی بیرون اومدم .
    تصاویر رو به روم صاف شد ... ، ولی متوجه نمی شدم چی می بینم . آب دهانم رو قورت دادم . اون بوی تند و زجر آور هنوز در راه بینی ام بود و از درون شکنجه ام می داد . اگر از یک نفر می خواستن اعتراف بگیرن ، فکر می کنم کاری که تا دقیقه پیش باهام کردن بهترین راه بود . صدای محکم و جدی مردی وارد یکی از گوش هام شد و از اون یکی بیرون رفت :
    - حالت خوبه ... ؟
    سرم رو تکان محکمی دادم و نفس عمیق و بلندی کشیدم . در دلم جواب دادم :
    " فکر نکنم ... . اگه جای من بودی ، می گفتی به هیچ وجه . "
    بی اختیار زیر لب غرغر کردم و سعی کردم کلمه ای بیرون بدم . اما زبونم شل شده بود . گلو و دهانم خشک شده بود . پوسته پوسته شدن لب هام رو حس می کردم . نفس کوتاهی بیرون دادم و با دقت به اطرافم خیره شدم .
    اینجا دیگه نه اتاق برای شکنجه بود ، نه ابزاری وجود داشت . بر خلاف چیزی که تصور می کردم ، حیرت زده ام کرده بود . چون دقیقاً رو به روم یه میز مجلسی بزرگ بود که چپ و راستش تعدادی صندلی وجود داشت . رو به روم سر میز ، یه مرد مسن با صورت گرد و موهای کوتاه مشکی و گونه های متوسط و چالی به چانه اش بهم خیره شده بود .

     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    دست هاش روی میز بود . در انگشت های وسط و اشاره دست چپش انگشتر های عقیق مشکی بود که به نظرم تا یک میلیون می ارزید . ساعت گرون قیمت مشکی که به کت و شلوار مشکی و پیرهن طوسی اش ست بود نشون می داد چه آدم مایه داری هست . ظاهرش هم که نه به خلافکار ها می خورد ، نه قاتلی ، و نه هیچ تبهکاری . بلکه در نگاه اول نظر انسان ، به شدت ، به یک آدم متشخص جذب می شد .
    با بی حالی و مـسـ*ـتی نگاهم رو به اطراف انداختم . دو مرد سمت چپ او که از طرف من سمت راستم بودن نشسته بودن . یکی از آنها که کنارش نشسته بود یه مرد هم سن اون ، البته با هیکلی درشت تر بود . کنار موهای روشنش کوتاه و قسمت بالایی اش بلند تر بود . نه انگشتری به دست داشت و نه ساعت و دست بندی . فقط نگاهش به میز دوخته شده بود و انگشت هاش رو با اضطراب روی میز می زد .
    کنار او هم یه مرد جوان تر نشسته بود و به همراه مرد رو به روم به من خیره شده بود . ظاهر او هم مثل قبلی مثل انسان متشخص بود . با این تفاوت که ته ریش و سبیلی به صورتش داشت و موهاش بلند تر بود . چهره اش به شدت جذاب بود و ظاهر دلربای برای دختران جوان داشت .
    حس می کردم در یه جلسه هیئت علمی ، یا معامله تجاری ، یا هر کوفت دیگه ای هستم . چون انقدر این اتاق شیک و تمیز آروم بود که احساس هیچ خطری نمی کردم . یک لحظه بعد ، یه مرد قد بلند از کنارم رد شد و به طرف مرد رو به روی ام رفت . انتظارش رو داشتم خودش رو ببینم . خفاش شب عوضی ، با عینک به چشم هاش ، البته با پیرهن آبی نفتی به تنش مثل خطکش کنار مرد ایستاد . مرد رو به روم دست راستش رو تکان داد و گفت :
    - حالت خوبه ؟
    همون صدای پرسیدن حالم بود . زبونم رو به لب های خشکم کشیدم و با بی حالی و ناتوانی گفتم :
    - هعـــی ... . شما ها ،کی هستید ... ؟
    چشمان گرد و تیزش ازم برداشته نمی شد . سرفه کوتاهی کرد و آرنج هاش رو به میز گذاشت . دست هاش رو به هم گرفت و با فن بیان مجذوبی گفت :
    - خـــب ... . بگذار اینطور شروع کنم .
    مکث کوتاهی کرد و نگاهش رو به نقطه ای انداخت . کمی بعد خیره به چشم هام ادامه داد :
    - ما ... ، همونی هستیم که دوست داشتی مسئول برگزاری مهمانی رو ببینی .
    ابروهام از تعجب در هم رفت . زبونم بی حرکت موند . باید حدس می زدم . نگاهی به اون دوتای دیگه انداختم و گفتم :
    - شما ، ها ؟
    - البته دو نفرمون غائبه .
    با لحنی از خشم و نفرت گفتم :
    - شما عوضی ها کی هستید ... . برای چی این بلا رو سرمون می آرید ؟
    لبخند ملیحی زد و گفت :
    - ما به شما هیچ آزاری نمی رسونیم ، بلکه بهتون لطف هم کردیم ... .
    فریادی از خشم که انگار اژدهای درونم بیدار شده بود و آتش از دهانم شعله ور شد زدم :
    - خفــــــــــه شو عــــــــــوضی ، بـــــــرو به جـــــــهنم .... .
    و بی اختیار به هق هق افتادم . چیزی نگذشت که اشک تموم صورتم رو خیس کرد و انگار که چاقویی به قلبم فرو کرده بودن زار زار گریه کردم . نه برای حال و روز خودم ، به خاطر اون بچه های بیگناه و کشته شدن وحشیانه اون پسر بچه جلوی چشمانم . واقعاً برام ناراحت کننده بود . بیچاره ها ... ، چه عذابی کشیده بودند .
    مردک بیشعور با آرامش مطلق در بین زاری هام دلداریم می داد و می گفت :
    - می دونم ناراحتی ... . این حق رو بهت می دم . ولی داری اشتباه می کنی . چون تو فقط ظاهر رو دیدی.
    سرم رو بالا گرفتم و با نگاهی غضبناک بهش خیره شدم .
    - چه ... ، چه اشتباهی هــــــا ؟ چه ظاهری حرومزاده ، فکر می کنی کارت درسته ... ؟ تو یه روانی هستی ... . یه آشغال خوک کثیف .
    - ما طبق برنامه کارمون رو انجام می دیم . و همه چیز حساب کتاب شده است . اکثر اون افرادی که به عنوان ناهار خیلی ها در مهمونی میلشون کردن و از خوردنشون لـ*ـذت بردن بی کس و کار بودن . هیچکسی رو نداشتن . اکثر بچه هایی که به گردنشون حق پدری دارم آرزوشونه اینجا در کنار ما باشن تا با پدر و مادر بی احساسشون این زندگی جهنمی رو داشته باشن .
     
    آخرین ویرایش:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا