دیگه صدا های بچه ها به گوشم نمی رسید . ناله های مرد بریده شده بود و داشت نفس های آخر عمرش رو می کشید . ولی هنوز شانس زنده موندن رو داشت . دگمه بی سیم رو فشردم تا دوباره صدای اون یارو رو بشنوم . هنوز هم قطع و وصل می شد ، ولی حدس می زدم که می گفت :
-" سیصد و ، چهل و هفت ... ؟ هنوز اونجایی ؟ "
با فریادی از خشم گفتم :
- آره ... . اون رو به رومه و داره زجر می کشه .
سپس با ساطور خونینی که در دستش بود به پشت عضله ساق پای راستش کشیدم . از درد پلک هاش رو به هم فشرد و نعره بلندی کشید . خون از پاهاش بیرون زد و به زمین چکید . با خنده فریاد زدم و گفتم :
- صداش رو شنیـــــدی ... ؟ آررره ؟
صدای پشت بی سیم گفت :
- " ولش کن ... ، یا نه ، برعکس ، بکشش . برامون مهم نیست که چه بلایی سرش بیاری . "
- خفه شو حرومزاده ، تو کی هستی ؟
چیزی نگذشت که یه صدای آشنا اومد . صدایی که تموم وجودم رو لرزوند و سر جام خشکم زد . این لعنتی دست و پای من رو می بست . مثل اینکه تنها با صداش تسخیرم می کرد . خفاش شب با سرعت گفت :
- خیله خب ، آیدا رو می خوای ؟ باشه ، بیا ببینش . این رو بدون که خرابکاری کردی ، ولی این شانس رو بهت می دم دوباره ببینیش . از در که خارج شدی به سمت راستت یعنی ته راه رو برو . وقتی به آخر راه رسیدی سمت راستت یه در هست . بازش کن و وارد شو ... . به یه راه باریک و تاریک می خوری ، واردش شو و تا می تونی ادامه بده . به ته راه که رسیدی یه در مخفی هست . کافیه که فقط هولش بدی . در که باز شد ، وارد سالن مهمونی می شی . بعدش می تونی هم مهمون ها رو ببینی ، هم آیدا رو . یه نگاه به اطرافت بندازی خیلی زود نامزدت رو پیدا می کنی .
بی اختیار یک قدم به عقب رفتم . تموم وجودم لرزید . باورم نمی شد . می دونستم که یه کلکه . دست و پام سست شد و چشم هام تاری رفت . نه ، اون عوضی بهم راستش رو نمی گفت . از عصبانیت به سمت مردک رو به روم رفتو و با ساطور ضربه محکمی به ران پای رستش کوبیدم و تیغه رو در آوردم . دق و دلیم رو سر این حرومزاده خالی می کردم . خون از پاهش بیرون زد و گوشت پاش باز شد . دوباره از درد فریاد زد و دشنامم داد . با نفرتی که از خفاش شب عوضی داشتم و می خواستم دنیا رو روی سرش خالی کنم گفتم :
- آشغال عوضی داری درووووغ می گی ... .
بلافاصله با همون لحن تندش ادامه داد :
- نه ... ، این تنها شانسته وگرنه دیگه برای زنده نگهداشتنت صبر نمی کنم . یه چیزی رو بگم ؟ من هم دیگه خسته شدم . تو خیلی مقاومت کردی و این هم یه سوپرایز برای تو هست . تو با نامزدت می تونید از اینجا برید ... .
با نفس نفس و صدای بریده گفتم :
- خفه شو عوضی ... . دروغ می گی .
- انتخاب با خودته ، از اونجا تا سالن اگه بدویی پانزده ثانیه بیشتر راه نیست ، پنج ثانیه هم من بهت هدیه می دم ، با عجله کن ، یا دیگه نامزدت رو نمی بینی . همینطور تمام نیرو هام رو برات می فرستم و بلافاصله می کشمت . از همین حالا شروع شد . بیست ، نوزده ، هجده ، ... .
و همینطور داشت می گذشت . فرصتی نمونده بود و وقتم داشت می گذشت ، ولی باید ... ، حرفش رو می پذیرفتم . چون اون عوضی شوخی نداشت .
چاقو را با ضربه محکمی به شکم مرد کوبیدم و از اتاق خارج شدم . با تمام توان دویدم و قدم برداشتم . طوری پاهام رو به زمین می کوبیدم که حس می کردم دنیا به ارزه می افتاد . به ته راه رو رسیدم .
- ده ، نه ، هشت ، هفت ... .
شمارش معکوس اون عوضی روانی ام کرده بود و تپش قلبم رو چند برابر می کرد . به در که رسیدم بازش کردم و با چیزی که گفتم بود رو به رو شدم . وارد راه رو تاریک و سوت و کور شدم و تا می تونستم دویدم . سپس به همونجایی که گفته بود برخوردم . با پای راستم لگد محکمی به این در مخفی کوبیدم . باز کردنش راحت بود و دوباره با چیزی که گفته بود برخوردم . اینجا همون سالن اصلی ساختمونه . وارد شدم ... . ولی ... ، ولی ، نه ، نه باورم نمی شه ... .
شمارش خفاش شب در گوشم به صفر رسید ... . و بعد از اون با خنده ای شیطانی گفت :
- آره ... ، آفرین تو موفق شدی ... .
توی این سالن هیچکسی وجود نداشت ... . هیچکس در این دو طبقه نبود . از پله ها با سرعت پایین رفتم و دور خودم چرخیدم . خدایا ، اینها کجا غیبشون زده ... . این لعنتی ها کجا هستن ... . انگار همه شون آب شدن رفتن توی زمین . نفسم بالا نمی آد . انگار دیوانه شدم و دارم کابوس می بینم ... ، ولی واقعیت داره و بدجور گیج شده ام .همینطور که دور خودم می چرخیدم با کفر و عصبانیت گفتم :
- کثافت ... . باز هم دروغ گفتی ... . باز هم من رو تو تله انداختی ... .
- نه نریمان ... . به تو هیچج دروغی نگفتم ... .
از خشم فریاد زدم :
- خفــــــــه شــــــــو لعنتی ... .
و بی اختیار به هق هق افتادم ... . آب دهانم رو فرو دادم و زبونم رو به لب های خشکم کشیدم . درد زخم شکمم امونم رو بریده بود . انگار که هزاران تیغ به پوست بدنم می کشیدن و روی زخم ها نمک می ریختن . خدایا ، این چه جهنمیه که توش افتادم . مثل بچه ها زار زار اشک می ریختم و همینطور جلوی بار دور خودم می چرخیدم . دستم رو به صورتم کشیدم و با التماس گفتم :
- چرا ... ، چرا دست از سرم بر نمی داری عوضی .
-" سیصد و ، چهل و هفت ... ؟ هنوز اونجایی ؟ "
با فریادی از خشم گفتم :
- آره ... . اون رو به رومه و داره زجر می کشه .
سپس با ساطور خونینی که در دستش بود به پشت عضله ساق پای راستش کشیدم . از درد پلک هاش رو به هم فشرد و نعره بلندی کشید . خون از پاهاش بیرون زد و به زمین چکید . با خنده فریاد زدم و گفتم :
- صداش رو شنیـــــدی ... ؟ آررره ؟
صدای پشت بی سیم گفت :
- " ولش کن ... ، یا نه ، برعکس ، بکشش . برامون مهم نیست که چه بلایی سرش بیاری . "
- خفه شو حرومزاده ، تو کی هستی ؟
چیزی نگذشت که یه صدای آشنا اومد . صدایی که تموم وجودم رو لرزوند و سر جام خشکم زد . این لعنتی دست و پای من رو می بست . مثل اینکه تنها با صداش تسخیرم می کرد . خفاش شب با سرعت گفت :
- خیله خب ، آیدا رو می خوای ؟ باشه ، بیا ببینش . این رو بدون که خرابکاری کردی ، ولی این شانس رو بهت می دم دوباره ببینیش . از در که خارج شدی به سمت راستت یعنی ته راه رو برو . وقتی به آخر راه رسیدی سمت راستت یه در هست . بازش کن و وارد شو ... . به یه راه باریک و تاریک می خوری ، واردش شو و تا می تونی ادامه بده . به ته راه که رسیدی یه در مخفی هست . کافیه که فقط هولش بدی . در که باز شد ، وارد سالن مهمونی می شی . بعدش می تونی هم مهمون ها رو ببینی ، هم آیدا رو . یه نگاه به اطرافت بندازی خیلی زود نامزدت رو پیدا می کنی .
بی اختیار یک قدم به عقب رفتم . تموم وجودم لرزید . باورم نمی شد . می دونستم که یه کلکه . دست و پام سست شد و چشم هام تاری رفت . نه ، اون عوضی بهم راستش رو نمی گفت . از عصبانیت به سمت مردک رو به روم رفتو و با ساطور ضربه محکمی به ران پای رستش کوبیدم و تیغه رو در آوردم . دق و دلیم رو سر این حرومزاده خالی می کردم . خون از پاهش بیرون زد و گوشت پاش باز شد . دوباره از درد فریاد زد و دشنامم داد . با نفرتی که از خفاش شب عوضی داشتم و می خواستم دنیا رو روی سرش خالی کنم گفتم :
- آشغال عوضی داری درووووغ می گی ... .
بلافاصله با همون لحن تندش ادامه داد :
- نه ... ، این تنها شانسته وگرنه دیگه برای زنده نگهداشتنت صبر نمی کنم . یه چیزی رو بگم ؟ من هم دیگه خسته شدم . تو خیلی مقاومت کردی و این هم یه سوپرایز برای تو هست . تو با نامزدت می تونید از اینجا برید ... .
با نفس نفس و صدای بریده گفتم :
- خفه شو عوضی ... . دروغ می گی .
- انتخاب با خودته ، از اونجا تا سالن اگه بدویی پانزده ثانیه بیشتر راه نیست ، پنج ثانیه هم من بهت هدیه می دم ، با عجله کن ، یا دیگه نامزدت رو نمی بینی . همینطور تمام نیرو هام رو برات می فرستم و بلافاصله می کشمت . از همین حالا شروع شد . بیست ، نوزده ، هجده ، ... .
و همینطور داشت می گذشت . فرصتی نمونده بود و وقتم داشت می گذشت ، ولی باید ... ، حرفش رو می پذیرفتم . چون اون عوضی شوخی نداشت .
چاقو را با ضربه محکمی به شکم مرد کوبیدم و از اتاق خارج شدم . با تمام توان دویدم و قدم برداشتم . طوری پاهام رو به زمین می کوبیدم که حس می کردم دنیا به ارزه می افتاد . به ته راه رو رسیدم .
- ده ، نه ، هشت ، هفت ... .
شمارش معکوس اون عوضی روانی ام کرده بود و تپش قلبم رو چند برابر می کرد . به در که رسیدم بازش کردم و با چیزی که گفتم بود رو به رو شدم . وارد راه رو تاریک و سوت و کور شدم و تا می تونستم دویدم . سپس به همونجایی که گفته بود برخوردم . با پای راستم لگد محکمی به این در مخفی کوبیدم . باز کردنش راحت بود و دوباره با چیزی که گفته بود برخوردم . اینجا همون سالن اصلی ساختمونه . وارد شدم ... . ولی ... ، ولی ، نه ، نه باورم نمی شه ... .
شمارش خفاش شب در گوشم به صفر رسید ... . و بعد از اون با خنده ای شیطانی گفت :
- آره ... ، آفرین تو موفق شدی ... .
توی این سالن هیچکسی وجود نداشت ... . هیچکس در این دو طبقه نبود . از پله ها با سرعت پایین رفتم و دور خودم چرخیدم . خدایا ، اینها کجا غیبشون زده ... . این لعنتی ها کجا هستن ... . انگار همه شون آب شدن رفتن توی زمین . نفسم بالا نمی آد . انگار دیوانه شدم و دارم کابوس می بینم ... ، ولی واقعیت داره و بدجور گیج شده ام .همینطور که دور خودم می چرخیدم با کفر و عصبانیت گفتم :
- کثافت ... . باز هم دروغ گفتی ... . باز هم من رو تو تله انداختی ... .
- نه نریمان ... . به تو هیچج دروغی نگفتم ... .
از خشم فریاد زدم :
- خفــــــــه شــــــــو لعنتی ... .
و بی اختیار به هق هق افتادم ... . آب دهانم رو فرو دادم و زبونم رو به لب های خشکم کشیدم . درد زخم شکمم امونم رو بریده بود . انگار که هزاران تیغ به پوست بدنم می کشیدن و روی زخم ها نمک می ریختن . خدایا ، این چه جهنمیه که توش افتادم . مثل بچه ها زار زار اشک می ریختم و همینطور جلوی بار دور خودم می چرخیدم . دستم رو به صورتم کشیدم و با التماس گفتم :
- چرا ... ، چرا دست از سرم بر نمی داری عوضی .
آخرین ویرایش:



