کنجکاو شدم که دیگه چی میخواد بهم بگه. سوار شدم. بدون حرفی راه افتاد. ده دقیقهای گذشت تا اینکه مسعود ماشین رو کنار زد و خاموش کرد. منتظر نگاهش میکردم. مسعود سرش پایین بود، یه کم هم عصبی به نظر میرسید. چند دقیقهای گذشت تا اینکه مسعود ازم پرسید:
- مهتاب، شهرام اون روز برای چی اومده بود اونجا؟
- کجا؟
- خونهی محسن. اصلاً مگه اونجا رو بلد بود؟
- نمیدونم، گفتم که اومده بود دربارهی تو حرف میزد.
- چرا دروغ میگی؟ شهرام میخواست همچین کاری کنه حتماً به من میگفت. بگو برای چی اومده بود اونجا؟ چرا با محسن درگیر شد؟
- گفتم که...
- به من دروغ نگو مهتاب. میدونم یه چیزی هست که ازم پنهون میکنی.
- من جواب سؤالت رو دادم.
- پس رها چی میگه؟ چرا میگه جواب همهی سؤالها پیش توئه؟ چرا بهم گفت بیام سراغ تو از تو بپرسم؟ این چیه که همه میدونن جز من؟
ترسیده بودم، دلم میخواست بگم؛ ولی نمیشد. چی باید میگفتم؟ مسعود منتظر بود. من سرم پایین بود با انگشتهام بازی میکردم که مسعود یه دفعه محکم روی فرمون ماشین کوبید و با صدای بلند داد زد.
- جواب من رو بده.
منم گفتم بدون اینکه به عاقبتش فکر کنم.
- شهرام به من نظر داشت، اون روز هم من رو تعقیب کرده بود.
- چی؟!
- میخواستم بهت بگم؛ ولی ترسیدم. اون دوست صمیمی تو بود. میترسیدم اگه بهت بگم حرفم رو باور نکنی. خیلی وقت بود، تقریباً از همون اوایل رابـ ـطهمون این رو فهمیدم؛ ولی جدی نگرفتم؛ اما شهرام با وقاحت تموم میاومد ازم میخواست...
- مهتاب، شهرام اون روز برای چی اومده بود اونجا؟
- کجا؟
- خونهی محسن. اصلاً مگه اونجا رو بلد بود؟
- نمیدونم، گفتم که اومده بود دربارهی تو حرف میزد.
- چرا دروغ میگی؟ شهرام میخواست همچین کاری کنه حتماً به من میگفت. بگو برای چی اومده بود اونجا؟ چرا با محسن درگیر شد؟
- گفتم که...
- به من دروغ نگو مهتاب. میدونم یه چیزی هست که ازم پنهون میکنی.
- من جواب سؤالت رو دادم.
- پس رها چی میگه؟ چرا میگه جواب همهی سؤالها پیش توئه؟ چرا بهم گفت بیام سراغ تو از تو بپرسم؟ این چیه که همه میدونن جز من؟
ترسیده بودم، دلم میخواست بگم؛ ولی نمیشد. چی باید میگفتم؟ مسعود منتظر بود. من سرم پایین بود با انگشتهام بازی میکردم که مسعود یه دفعه محکم روی فرمون ماشین کوبید و با صدای بلند داد زد.
- جواب من رو بده.
منم گفتم بدون اینکه به عاقبتش فکر کنم.
- شهرام به من نظر داشت، اون روز هم من رو تعقیب کرده بود.
- چی؟!
- میخواستم بهت بگم؛ ولی ترسیدم. اون دوست صمیمی تو بود. میترسیدم اگه بهت بگم حرفم رو باور نکنی. خیلی وقت بود، تقریباً از همون اوایل رابـ ـطهمون این رو فهمیدم؛ ولی جدی نگرفتم؛ اما شهرام با وقاحت تموم میاومد ازم میخواست...
آخرین ویرایش توسط مدیر:



