کامل شده رمان شب‌های مهتاب | Azam Bagheri کاربر انجمن نگاه دانلود

نظرتون درباره ی رمانم چیه؟

  • متوسط

  • خوب

  • عالی


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Azam bagheri

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2017/09/25
ارسالی ها
179
امتیاز واکنش
5,567
امتیاز
516
سن
34
محل سکونت
ساری
کنجکاو شدم که دیگه چی می‌خواد بهم بگه. سوار شدم. بدون حرفی راه افتاد. ده دقیقه‌ای گذشت تا اینکه مسعود ماشین رو کنار زد و خاموش کرد. منتظر نگاهش می‌کردم. مسعود سرش پایین بود، یه کم هم عصبی به نظر می‌رسید. چند دقیقه‌ای گذشت تا اینکه مسعود ازم پرسید:
- مهتاب، شهرام اون روز برای چی اومده بود اونجا؟
- کجا؟
- خونه‌ی محسن. اصلاً مگه اونجا رو بلد بود؟
- نمی‌دونم، گفتم که اومده بود درباره‌ی تو حرف می‌زد.
- چرا دروغ میگی؟ شهرام می‌خواست همچین کاری کنه حتماً به من می‌گفت. بگو برای چی اومده بود اونجا؟ چرا با محسن درگیر شد؟
- گفتم که...
- به من دروغ نگو مهتاب. می‌دونم یه چیزی هست که ازم پنهون می‌کنی.
- من جواب سؤالت رو دادم.
- پس رها چی‌ میگه؟ چرا میگه جواب همه‌ی سؤال‌ها پیش توئه؟ چرا بهم گفت بیام سراغ تو از تو بپرسم؟ این چیه که همه می‌دونن جز من؟
ترسیده بودم، دلم می‌خواست بگم؛ ولی نمی‌شد. چی باید می‌گفتم؟ مسعود منتظر بود. من سرم پایین بود با انگشت‌هام بازی می‌کردم که مسعود یه دفعه محکم روی فرمون ماشین کوبید و با صدای بلند داد زد.
- جواب من رو بده.
منم گفتم بدون اینکه به عاقبتش فکر کنم.
- شهرام به من نظر داشت، اون روز هم من رو تعقیب کرده بود.
- چی؟!
- می‌خواستم بهت بگم؛ ولی ترسیدم. اون دوست صمیمی تو بود. می‌ترسیدم اگه بهت بگم حرفم رو باور ‌نکنی. خیلی وقت بود، تقریباً از همون اوایل رابـ ـطه‌مون این رو فهمیدم؛ ولی جدی نگرفتم؛ اما شهرام با وقاحت تموم می‌او‌مد ازم می‌خواست...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • Azam bagheri

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/25
    ارسالی ها
    179
    امتیاز واکنش
    5,567
    امتیاز
    516
    سن
    34
    محل سکونت
    ساری
    - چی داری میگی؟! شهرام؟!
    - برای به هم نخوردن رابـ ـطه‌تون من چیزی نگفتم؛ چون فکر‌می‌کردم بعد یه مدت از سرش میفته؛ ولی بدتر شد. فکر می‌کرد من به‌خاطر پول باهاتم. راجع به من فکر‌ای دیگه‌ای می‌کرد. وقتی از هم جدا شدیم یه لحظه هم من رو راحت نذاشت، همه‌ش پیام می‌داد، زنگ می‌زد و چیزایی می‌گفت که خیلی خجالت می‌کشیدم. اون روز هم برای همین اومده بود اونجا. من رو‌ با محسن دیده بود. من بیرون خونه‌ی محسن منتظرش بودم که اومد وقیحانه هر چی دلش خواست گفت، می‌خواست من رو به زور سوار ‌ماشین کنه. اگه محسن نبود من رو با خودش می‌برد برای همین با هم درگیر شدن. البته محسن هیچی نمی‌دونست. هیچ‌کس هیچی نمی‌دونست.
    مسعود ناباورانه به من نگاه می‌کرد. اگه باور نمی‌کرد هم بهش حق می‌دادم. شنیدن این حرف‌ها براش سنگین بود. دلم براش می‌سوخت، چقدر عذاب می‌کشید.
    - چرا اینا رو قبلاً بهم نگفتی؟
    - نمی‌شد، نمی‌تونستم، دلم برای رها می‌سوخت.
    - می‌دونستی اگه از همون اول بهم می‌گفتی هیچ‌کدوم این اتفاقا نمی‌افتاد؟
    - برام سخت بود باور کن. می‌دونم اشتباه کردم باید بهت می‌گفتم.
    - پس رها فهمیده؟
    - آره، برای همین بهت گفت بیای پیش من.
    - اینا رو باید به وکیل بگی، باید تو دادگاه هم بگی.
    - نه، نمی‌خوام کسی بفهمه.
    - اگه می‌خوای محسن رو نجات بدی باید بگی. ببینم پیام‌هایی رو که می‌فرستاد هنوز داری؟
    - نه، همون موقع پاکشون کردم. اگه نگهشون می‌داشتم به نظرت فایده‌ای هم داشت؟
    - نمی‌دونم... من دیگه هیچی‌ نمی‌دونم.
    ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. هیچ‌کدوم حتی یه کلمه هم حرف نزدیم. با هم به دفتر وکالت رفتیم؛ همون وکیلی که می‌گفت.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    Azam bagheri

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/25
    ارسالی ها
    179
    امتیاز واکنش
    5,567
    امتیاز
    516
    سن
    34
    محل سکونت
    ساری
    مسعود من رو به خونه رسوند. یادآوری اون روز حالم رو خیلی بد می‌کنه. خیلی بهم می‌ریزم وقتی بهش فکر می‌‌کنم. با حرف‌هایی که آقای احمدی، وکیلی که قرار بود وکالت محسن رو به عهده بگیره گفت، امیدم رو از دست دادم. هر چند ‌اون مستقیم چیزی نگفت؛ ولی می‌شد حدس زد دست و پا زدن بی‌فایده‌ست.
    با اعصابی داغون تو اتاقم رفتم. پدرم با اصرار زیاد پدر و مادر محسن رو خونه‌ی ما آورده بود. بنده‌های خدا خیلی داغون بودن، اصلاً نمی‌شد باهاشون حرف زد. منم خیلی حرف نمی‌زدم، بیشتر وقت تو اتاقم بودم. گوشیم رو از تو کیفم درآوردم. دو تماس از الناز داشتم. حتماً وقتی تو دفتر آقای احمدی بودیم زنگ زده. سریع باهاش تماس گرفتم ازش خواستم بیاد پیشم؛ چون اصلاً دوست نداشتم با این حالم تنها باشم.
    من موضوع شهرام رو به الناز هم نگفته بودم؛ چون می‌دونستم اگه بگم ممکنه به مسعود بگه؛ برای همین وقتی شنید از تعجب داشت شاخ درمی‌آورد.
    - این همه اتفاق افتاده تو الان داری به من میگی؟! چرا قضیه‌ی شهرام رو به مسعود نگفتی مهتاب؟
    - نمی‌تونستم.
    - یعنی‌ چی؟
    - نمی‌شد. تو جای من بودی می‌گفتی؟
    - آره، معلومه که می‌گفتم.
    - چی باید می‌گفتم؟ می‌گفتم دوستت به من نظر داره؟
    - آره، اون اگه دوست بود که این کارو باهاش نمی‌کرد. اگر می‌گفتی فوقش رابـ ـطه‌شون به هم می‌خورد؛ اما الان ببین چی شده با این کارت سه تا خانواده رو به عم ریختی.
    - بازم مثل همیشه همه‌چی تقصیر منه.
    - معلومه تقصیر توئه! چقدر بهت گفتم این کار‌ رو نکن، گفتم به گذشته به محسن فکر نکن، فراموشش ‌کن مسعود پسر خوبیه خوشبختت می‌کنه و گفتم با طناب پوسیده‌ی این عشق قدیمی نرو تو چاه؛ ولی تو چی‌کار کردی؟
    - آره، تو راست میگی تقصیر منه، من زندگی مسعود رو خراب کردم، زندگی خودم رو خراب کردم، باعث مرگ شهرام شدم و باعث شدم محسن زندان بیفته. همه‌ی این‌ها تقصیر منه؛ ولی بگو الان باید چی‌کار‌ کنم؟ بگو چی‌کار کنم الناز؟
    دستم رو گذاشتم روی صورتم و زیر گریه زدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    Azam bagheri

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/25
    ارسالی ها
    179
    امتیاز واکنش
    5,567
    امتیاز
    516
    سن
    34
    محل سکونت
    ساری
    - مگه تو حرفم رو گوش میدی؟ مگه همون موقع که فهمیدم چه مرگته نگفتم نکن؟ حرف گوش کردی؟ کار ‌خودت رو کردی.
    - میشه به جای این همه سرزنش کردن یه راه چاره‌ای بذاری جلوی پام؟
    - راه چاره؟! وقتی همه‌ی درها بسته‌ست، وقتی همه‌ی پل‌های پشت سرت رو خراب کردی؟
    - چرا این‌جوری حرف می‌زنی؟ می‌خوای اذیتم کنی؟ نمی‌بینی حالم بده؟ من به انداره‌ی کافی دارم عذاب می‌کشم، تو با این حرفا بدترش نکن لطفاً!
    - گفتن یا نگفتن من دردی رو دوا نمی‌کنه می‌دونی دلیل این حالت چیه؟ تو داری تقاص پس میدی، تقاص دل شکسته‌ی مسعود رو، مسعودی که به‌خاطر تو هر کاری کرد. جلوی مادرش ایستاد؛ اما تو با کمال بی‌رحمی اون رو پس زدی، دلش رو شکوندی حالا هم داری تاوانش رو میدی.
    خشکم زد، فقط بهش نگاه می‌کردم، توقع نداشتم که این‌جوری با من حرف بزنه؛ ولی حرف‌هاش چیزی جز واقعیت نبود. من بدترین کار ممکن رو با مسعود کردم. حالا می‌فهمم چه حالی داشت، چقدر اذیت شد. من فکر می‌کردم حق با منه، فکر می‌کردم دارم کار درستی رو انجام میدم؛ ولی اشتباه کردم. هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم این‌جوری تقاص پس بدم. حرف‌های مادر مسعود رو که اون شب بهم گفت یادم اومد: «دل پسرم رو شکوندی، خدا دلت رو می‌شکونه!» گریه‌ام گرفت. با صدای بلند گریه می‌کردم. دلم می‌خواست فقط گریه کنم. الناز از اتاق بیرون رفت. با حرف‌هایی که زد، تازه متوجه کاری که با مسعود کردم شدم. دلم بیشتر گرفت، نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    Azam bagheri

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/25
    ارسالی ها
    179
    امتیاز واکنش
    5,567
    امتیاز
    516
    سن
    34
    محل سکونت
    ساری
    این روزا با حال بدی از خواب بیدار میشم‌. امروز صبح از روزهای قبل بدتر بود با یه خواب وحشتناک از خواب پریدم. خواب اعدام‌شدن محسن رو دیدم. حتی از به یاد آوردن خوابم هم می‌ترسیدم. به اصرار مامان به زور صبحونه خوردم و از خونه بیرون زدم. نمی‌تونستم یه جا بند بشم. می‌رفتم تو خیابون می‌چرخیدم تا وقتی که هوا تاریک بشه. فقط می‌‌خواستم روزم رو شب کنم.
    ساعت از پنج هم گذشته بود. همین‌طور که داشتم راه می‌رفتم یه دفعه سرم گیج رفت. دستم رو روی دیوار گذاشتم تا تعادلم رو حفظ کنم. از گرسنگی معده‌ام درد می‌کرد. رفتم تو یه رستوران یه سوپ سفارش دادم. نمی‌تونستم غذای سنگین بخورم. گوشیم رو از‌کیفم درآوردم، اوه کلی تماس داشتم از خونه، مامان و بابام. حتماً تا حالا خیلی نگرانم شدن. باید بهشون خبر می‌دادم. همین‌طور داشتم نگاه می‌کردم چشمم ‌به شماره‌ی مسعود خورد. ساعت یک و ده دقیقه زنگ زده بود. همین‌‌طور الناز چند‌بار صبح زنگ زده. اول از همه به مامانم زنگ زدم بهش خبر دادم. بعد خواستم به الناز زنگ بزنم؛ ولی پشیمون شدم. از حالت بی‌صدا درش آوردم، گوشیم رو قفل کردم و دوباره توی کیفم گذاشتم و سوپم رو خوردم و بیرون اومدم.
    هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد. کلی تو خیابونا گشتم. چند ساعتی گذشت و بعد رفتم توی یه پارک نشستم. هوا سرد شده بود. خودم رو جمع ‌کردم. به بچه‌ها نگاه می‌کردم. یاد اون شبی افتادم که با مسعود رفته بودیم شهربازی. بغض به گلوم چنگ زد. سریع از ذهنم دورش کردم؛ وگرنه حتماً الان گریه‌ام می‌گرفت. گوشی و هنزفریم رو از تو کیفم درآوردم. همین‌طور داشتم بالا پایین می‌کردم که رسیدم به آهنگ موردعلاقه‌ی من و مسعود، جفتمون عاشق این آهنگ بودیم. اولین باری رو که این آهنگ رو گوش دادیم یادم نمیره. من ناخواسته زدم زیر گریه بس که غمگین بود. مسعود هم اگه می‌تونست حتماً گریه می‌کرد؛ البته خودش رو خیلی کنترل کرد تا احساساتش رو بروز نده؛ ولی نمی‌شد. این آهنگ با روان آدم بازی می‌کردم از اون روز این آهنگ شد آهنگ ما. آهنگ دوری از بنیامین.
    پخش رو زدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    Azam bagheri

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/25
    ارسالی ها
    179
    امتیاز واکنش
    5,567
    امتیاز
    516
    سن
    34
    محل سکونت
    ساری
    «اگه از پیش من دوری به این دوری تو مجبوری
    می‌دونم زنده‌ای؛ اما می‌دونم زنده در گوری
    به دام افتادی بدجوری

    میری یک گوشه می‌شینی و پنهون اشک می‌ریزی
    می‌دونم؛ مثل پاییزی که رفته نور از اون چشمای خوش رنگت
    می‌دونی یک نفر تنگ غروبا میشه دل تنگت

    کجایی ماه زندونی
    نمی‌بینم؛ اما می‌بینم گیری؛ اما می‌دونم درگیری
    می‌دونم این روزا تو می‌میری آخه داره قلبم میگه دیگه واسه همیشه از دست‌های من میری
    نمی‌بینم؛ اما می‌بینم گیری؛ اما می‌دونم درگیری
    می‌دونم این روزا تو می‌میری آخه داره قلبم میگه دیگه واسه همیشه از دست‌های من میری
    میری یک گوشه می‌شینی و پنهون اشک می‌ریزی
    می‌دونم؛ مثل پاییزی که رفته نور از اون چشمای خوش رنگت
    می‌دونی یک نفر تنگ غروبا میشه دل تنگت
    کجایی ماه زندونی

    کجایی ماه زندونی
    منم زندونیم؛ مثل تو می‌دونی
    نمی‌دونی که من هم اشک می‌ریزم واسه عشق تو پنهونی
    نمی‌بینم؛ اما می‌بینم گیری؛ اما می‌دونم درگیری
    می‌دونم این روزا تو می‌میری آخه داره قلبم میگه دیگه واسه همیشه از دست‌های من میری...»

    (آهنگ دوری-بنیامین)
    وقتی تموم شد، دوباره پخش رو زدم. داشتم گوش می‌کردم که تلفنم زنگ زد. به صفحه‌ی گوشیم نگاه کردم، هنوز عکسی رو که از مسعود گذاشته بودم پاک نکرده بودم. بعد چند نفس عمیق جواب دادم.
    - بله؟
    - سلام.
    - سلام.
    - چطوری؟
    - خوبم، تو چطوری؟
    - بد نیستم. خونه‌ای؟
    - نه.
    - کجایی پس؟
    - بیرون.
    - این موقع شب؟!
    - تو خونه آروم و قرار نداشتم اومدم بیرون.
    - بگو کجایی؟ میام دنبالت.
    - نمی‌خواد، دیگه داشتم می‌رفتم.
    - گفتم کجایی؟
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    Azam bagheri

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/25
    ارسالی ها
    179
    امتیاز واکنش
    5,567
    امتیاز
    516
    سن
    34
    محل سکونت
    ساری
    آدرس رو دادم. هنزفری و گوشیم رو تو کیفم گذاشتم و منتظر مسعود شدم. نیم ساعتی نشستم. دیگه داشتم از سرما سگ لرز می‌زدم. صبح که از خونه اومدم بیرون هوا آفتابی بود و نسبتاً گرم، مانتویی که پوشیده بودم اصلاً مناسب این هوا نبود. بلند شدم یکم راه رفتم تا شاید یکم گرم بشم. همین‌طور که راه می‌رفتم، صدای مسعود رو از پشت سرم شنیدم. برگشتم. مسعود دیگه اون مسعود سابق نبود. دیگه مثل قبل شیک و آراسته نبود. ریش‌هاش بلند شده بود. اومد نزدیک‌تر سلام کرد، جواب دادم. هنوز سردم بود دستم رو دور خودم حـ*ـلقه کرده بودم. مسعود اومد جلوتر کتش رو درآورد و روی شونه‌هام انداخت. لبخندی بهش زدم. خواست که یکم قدم بزنیم. راه افتادیم. نگاهی بهش انداختم. به روبه‌رو خیره شده بود. چشمم به لباسش افتاد. لباس خودش یه بلوز تقریباً نازک بود. ترسیدم سردش بشه. خواستم بریم زودتر تو ماشین، اون هم سریع قبول کرد. تعجب کردم. مسعود عوض شده بود؛ دیگه اون مسعودی که من می‌شناختم نبود، بی‌حوصله شده بود‌. حقم داشت. هر‌کس دیگه‌ای بود این اتفاقا براش می‌افتاد حالش بهتر از این هم نبود. رسیدیم به ماشین، بدون هیچ حرفی سوار‌ شدیم. وقتی ماشین روشن شد صدای ضبط ماشین هم بلند شد. باورم نمی‌شد؛ آهنگ دوری بنیامین بود! چه جالب هر دومون داشتیم به این آهنگ گوش می‌کردیم. دلم طاقت نیاورد و بهش گفتم.
    - جالبه، منم مثل تو داشتم به این آهنگ گوش می‌کردم.
    - واقعاً؟! ولی چرا؟
    - چی چرا؟
    - چرا این آهنگ؟
    - نمی‌دونم... تو که می‌دونی آهنگمون رو خیلی دوست دارم.
    - آهنگمون؟!
    - آره خب.
    مسعود دیگه حرفی نزد منم سکوت کردم. معده‌ام درد می‌کرد. بعد از سوپی‌که خوردم دیگه چیزی نخوردم. دستم رو محکم روی معده‌ام فشار دادم بلکه دردش کمتر بشه؛ ولی نشد. حالت تهوع هم داشتم. دردم کم بود اینم اضافه شد. شیشه رو دادم پایین تا یکم هوا بخورم؛ ولی لحظه به لحظه حالم بدتر شد. دیگه نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم. دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و با دست دیگه‌ام به مسعود اشاره کردم نگه داره. پیاده شدم هر چی رو که نخورده بودم بالا آوردم. آخه معده‌ی خالی و حالت تهوع چه معنی میده؟ همون‌جا کنار خیابون روی زمین نشستم. حالم خوب نبود. مسعود برام آب آورد. یکم خوردم، یه آبی هم به دست و صورتم زدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    Azam bagheri

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/25
    ارسالی ها
    179
    امتیاز واکنش
    5,567
    امتیاز
    516
    سن
    34
    محل سکونت
    ساری
    مسعود می‌خواست من رو دکتر ببره؛ ولی قبول نکردم؛ چون می‌دونستم چه مرگمه. از گرسنگی حالت تهوع و معده درد گرفتم. با اصرار من رو برد تا یه چیزی بخورم. خیلی میل به غذاخوردن نداشتم؛ به زور یه چیزی خوردم تا حالم بدتر از این نشه. ساعت از دوازده گذشته بود. با هم سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم. مسعود قبل از این که ماشین رو روشن کنه ازم حالم رو پرسید.
    - بهتری؟
    - آره، بهترم.
    - این‌قدر خودت رو اذیت نکن، درست میشه.
    - امیدوارم.
    سرم رو پایین انداختم. منتظر بودم مسعود ماشین رو روشن کنه. سرم رو که بالا آوردم دیدم داره به من نگاه می‌کنه. این نگاه‌های مسعود رو می‌شناختم؛ نگاهی پر از عشق و احساس. بعد ‌از جداییمون این اولین باری بود که این‌جوری به من نگاه می‌کرد؛ مثل روزهایی که عاشقانه من رو دوست داشت و من قدرش رو ندونستم، احساساتش رو نادیده گرفتم و تحقیرش کردم. خیلی نسبت بهش عذاب وجدان داشتم. اگه اصلاً بهش علاقه نداشتم این‌قدر اذیت نمی‌شدم؛ ولی من دوسش ‌داشتم. پسر‌ خوبی بود؛ مهربون، دوست‌داشتنی و عاشق. فقط من نتونستم هیچ‌وقت عاشقش بشم.
    مسعود من رو به خونه رسوند. ازش تشکر کردم و پیاده شدم. مسعود هم پیاده شد و به ماشین تکیه داد. کلیدم رو از کیفم درآوردم. نزدیک در خونه که شدم ایستادم، برگشتم نگاهی به مسعود کردم. مسعود لبخند کم‌جونی زد. چشمام رو بستم نفس عمیقی کشیدم رفتم سمتش. نمی‌دونستم الان وقتش هست یا نه، فقط می‌دونستم باید این کار‌ رو بکنم. رفتم درست روبه‌روش ایستادم. مسعود فقط نگاهم می‌کرد. یکم من و من کردم، سعی کردم به خودم مسلط باشم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    Azam bagheri

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/25
    ارسالی ها
    179
    امتیاز واکنش
    5,567
    امتیاز
    516
    سن
    34
    محل سکونت
    ساری
    - مسعود من باید یه چیزی بهت بگم.
    - بگو.
    - من... خیلی بهت بد کردم... می‌د‌ونم؛ ولی باور کن نمی‌خواستم این‌جوری بشه. قصد اذیت‌کردنت رو نداشتم... ازت معذرت می‌خوام مسعود من رو ببخش!
    - وقتی اون شب تو چشمام نگاه کردی و گفتی نه خیلی دلم شکست، خرد شدم. فکر می‌کردم دنیا به آخر رسیده من عشق رو با تو شناختم برام باورش سخت بود که دیگه تو رو ندارم نمی‌خواستم دیگه هیچ وقت ببینمت حتی بهت فکر کنم؛ اما نشد، نتونستم‌. وقتی اون روز اومدی شرکت نمی‌خواستم کمکت کنم؛ ولی هرچی با خودم کلنجار ‌رفتم دیدم نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم؛ چون هنوز هم نسبت بهت احساسی داشتم‌. فکر می‌کردم از بین میره؛ ولی نرفت. هنوز هم حس و علاقه‌م مثل قبله. مگه می‌تونم نبخشمت، تو تنها کسی هستی که تحت هیچ شرایطی نمی‌تونم ازش بگذرم!
    مسعود این‌قدر با عشق و احساس این حرف‌ها رو زد که ناخواسته اشک تو چشمام جمع شد. خدای من! چطور یه آدم می‌تونه این‌قدر مهربون و خوش‌قلب باشه؟ باورم نمی‌شد مسعود من رو بخشیده. بهش لبخندی زدم. خیلی حس خوبی داشتم. احساس می‌کردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد. رفتم سمتش و بدون اینکه بخوام فکر کنم یا بفهمم دارم چی کار می‌کنم، بهش نزدیک شدم و خودم رو به آغـ*ـوشش سپردم. بهترین حس دنیا بود وقتی بخشیده میشی، وقتی که دیگه عذاب وجدان نداری.
    خواستم ازش جدا بشم؛ ولی مسعود اجازه نداد و با صدایی آروم در گوشم گفت:
    - الان نه، بذار همین‌جوری بمونیم فقط چند دقیقه.
    مانعی نبود که حرفش رو قبول نکنم. خودم هم حس خوبی داشتم. بعد چند دقیقه از هم جدا شدیم. مسعود دست‌هاش رو گذاشت روی بازوهام و تو چشمام زل زد.
    - مواظب خودت باش. نمی‌‌خوام دیگه تو رو تو این حال ببینم. بهت قول دادم هر کاری از دستم برمیاد برای محسن انجام میدم. دیگه خودت رو اذیت نکن، خب؟
    - من واقعاً نمی‌دونم با چه زبونی ازت تشکر کنم. خیلی ازت ممنونم، به‌خاطر همه‌چی ممنونم! تو خیلی خوبی مسعود، خیلی!
    - شبت به‌خیر.
    - شب به‌خیر.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    Azam bagheri

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/09/25
    ارسالی ها
    179
    امتیاز واکنش
    5,567
    امتیاز
    516
    سن
    34
    محل سکونت
    ساری
    رفتم تو خونه. فکر می‌کردم مامان بیدار باشه؛ ولی با همون تلفنی که زدم و از خودم خبر دادم خیالشون راحت شد، همه‌ خواب بودن. رفتم تو اتاقم بدون این که لباسم رو عوض کنم خودم رو روی تخت پرت کردم. امشب اولین شبی بود بود که بدون عذاب وجدان سرم رو روی بالش می‌گذاشتم. لبخند گوشه‌ی لبم خشک شده بود. نفسی کشیدم و چشمام رو بستم. به محض این که چشمام رو بستم یاد محسن افتادم. آخ محسن...!
    دوباره حالم بد شد. محسن گوشه‌ی زندان بود و من خوش‌حال بودم. از دست خودم عصبانی شدم، خیلی ناراحت شدم. نشستم روی تخت حالم گرفته شد؛ ولی وقتی یاد حرف‌های مسعود افتادم، یکم دلم قرص شد. سعی کردم امیدم رو از دست ندم، خوش‌بین باشم و به چیزهای بد فکر نکنم. وقتی مسعود این‌جوری بهم دلگرمی می‌داد، خیلی امیدوار می‌شدم. دوباره نفسی کشیدم و دراز کشیدم.
    ***
    مسعود
    حرف‌هایی که از مهتاب شنیدم باورش برام سخت بود؛ یعنی شهرام به من خــ ـیانـت کرد، تو تموم این مدت داشت از پشت به من خنجر می‌زد. داشتم دیوونه می‌شدم. رفتم خونه مستقیم تو اتاقم رفتم. همه‌ش داشتم به حرف‌های مهتاب فکر می‌کردم. مثل اسپند روی آتیش بودم. مدام دور خودم می‌چرخیدم. تو اتاق یه لحظه آروم و قرار نداشتم. نمی‌تونستم بشینم؛ همه‌ش راه می‌رفتم. دلم طاقت نیاورد. به رها زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم. بهش نگفتم که در مورد چه موضوعی می‌خوام باهاش حرف بزنم. سریع از خونه بیرون زدم. دل تو دلم نبود نمی‌دونستم چطوری مطرح کنم؛ ولی باید باهاش حرف می‌زدم. خیلی زودتر از رها سر قرارم باهاش رسیدم. تو یه رستوران قرار گذاشتم؛ همون رستورانی که همیشه با شهرام با هم می‌رفتیم. یه بیست دقیقه‌ای نشستم تا اینکه رها اومد. بعد از احوال‌پرسی، رها با نگرانی ‌ازم پرسید:
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا