- عضویت
- 2016/07/06
- ارسالی ها
- 548
- امتیاز واکنش
- 10,866
- امتیاز
- 661
ولی مدرک قابل استناد به دادگاه نیست.
-پس باید چکار کنیم.
-باید مدرک بیشتری پیدا کنیم.
-درباره ی بابک چی؟
-سرگرد میگه هنوز ازبابک کیانی چیزی در دست نداره.
-یعنی بابک تو این کارادست نداره.
-هنوز چیزی مشخص نیست ولی کاوه مطمئنا دست داره.
-حالا من چکار کنم.
-باید بیشتر کاوه رو تحت نظر بگیری.هر چی ازش پیدا کردی سریع خبر بده فقط خیلی مواظب باش کاوه خطرناکه اگه دیدی برات دردسرداره ازش دور شو.
-باشه سعی میکنم.
-باید برگردی ممکنه بهت مشکوک شن.
-باشه خدا حافظ.
-سپیده.
-بله مواظب خودت باش.
از کافی شاپ بیرون رفت.منم بلند شدم برم بیرون .
-فکر میکردم سلیقتون بهتر باشه.
همون پسره بود.
-اشتباه کردید.
-بهتون نمیاد با پیر مردا رفیق باشید.
-مگه کسای که باپیر مردا رفیق میشن چه شکلیند؟!!.
زد زیر خنده.
-ازت خوشم میاد خیلی باحالی.
راهمو گرفتم رفتم بیرون ماشین پنچر شده بود
لاستیک در آوردم داشتم لاستیکو عوض میکردم.
-کمک نمیخواید.
-نه ممنون .
-شما همیشه با کاراتون آدما رو شگفت زده میکنید.
-چطور.
-معمولا خانوما از این کارا نمیکنن.اخه ناخوناشون میشکنه.
-خوب همیشه استثناء وجود داره.من عادت ندارم ناخونامو بلند کنم..
-چه جالب.
کارم تموم شد آمدم سوار شم دیدم اون یکی لاستکم پنچره.
-اه لعنتی.
-مثل اینکه بد شانسی آوردید.اگه اجازه بدید برسونمتون.
-ممنون با تاکسی میرم.
-هوا سرده الانم تاکسی نیست.منم قول میدم پسر خوبی باشم.
نمیدونستم چکار کنم سردمم بود مجبور شدم قبول کنم باهاش برم.
-بفرمایید.
ماشینش جلوتر پارک بود یک ماشین شاستی بلند بود من عاشق ماشین شاستی بلند بودم.
-خوب خانم محترم مسیرتون کجاست.
-شما تا جایی که مسیر خودتون برید من همون جا پیاده میشم.
-نمیشه خانم محترمی مثل شما رو تو خیابان پیاده کنم لطفا آدرس بدید.
ادرسو دادم.
-من سامیار خسروی هستم.مهندس عمرانم.
-خوشبختم منم راد هستم.
-اسمتون راده.
-نه فامیلم راده.
-اهان اسمتون فکر کنم سپیده بود.
-شما از کجا فهمیدی.
-اون آقا تو کافی شاپ صداتون کرد.
-شما به همه این قدر توجه میکنید.
-نه فقط به بعضی ها.
-بهرحال برای شما من همون رادم.
-چرا؟
-عادت ندارم زود بامردم پسر خاله بشم.
باصدای بلند خندید.
-باشه خانم راد .هر چی شما بگید.
رسیدیم دم خونه .
-ممنون بخاطر لطفتون
.-خواهش میکنم درواقع شما بهم لطف کردید.
-خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودم.
-بهرحال ممنون.
-این کارت من اگه کاری داشتید خوشحال میشم دوباره ببینمتون.
-یعنی الان دارید بهم شماره میدید .چون فکر نکنم قصد ساختمان سازی داشته باشم.
-تو فوق العاده ای شمارمو بگیر شاید یک روزی دلت خواست بهم زنگ بزنی.
-نه ممنون آقای خسروی علاقه ای به این کار ندارم .
از ماشین پیاده شدم.اونم دور زد و رفت.برگشتم طرف در دیدم بابک روبروم و ایستاده.
(این، این وقت روز اینجا چکار میکنه.)
-هوا خوری فکر کنم خیلی بهت خوش گذشته نه.؟؟
-اره خیلی .!!!
آمدم از کنارش رد شم دستمو گرفت.
-اون مردیکه کی بود.
-اولا دفعه آخرت باشه بهم دست میزنی .بعدشم لزومی نمی بینم بهت توضیح بدم.
-بهت میگم کی بود وگرنه.
-وگرنه چی همون کاری رو که کردی تکرار میکنی.
هیچ وقت کسی رو که چیزی برای از دست دادن نداره تحدید نکن.
دستمو از تو دستش بیرون کشیدم رفتم تو.
موقع نهار بابک از اتاقش پایین نیامد.امنم بعد نهار رفتم بالا استراحت کنم قرار بود کاوه با خانواده اش بیان اینجا کمی استراحت کردم بعد حاضر شدم یک پولیور قرمز پوشیدم.
آرایشم کردم رفتم پایین کاوه اینا آمده بودن کاوه تا منو دید آمد جلو.
-به به دختر فراری!!!!
چقدر زیبا شدی.قرمز بهت خیلی میاد.
-سلام بهتره ازم دور شی چون شخصیت تو بهم نشون دادی.
-سپیده صبر کن من اون شب حالم خوب نبود.
معذرت میخوام.
-کارتوباعث شد اون بلا سرم بیاد.
-منو ببخش اشتباه کردم
-دیگه برام مهم نیست برو اونور میخوام برم پیش بقیه.
یکدفعه دستمو گرفت .
-خواهش میکنم اگه بگم غلط کردم منو میبخشی.
-دیگه بهم دست نزن.
دستموول کرد .
-من واقعا دوستت دارم بهم فرصت بده.
-اینجا چه خبره.
-چیزی نیست دارم با سپیده صحبت میکنم.
-جلوی پله ها بیاید اینجا.
-نمیشه پسر عمو خصوصیه.
بابک باعصبانیت بهمون نگاه کرد.
-سپیده مریضه نباید زیاد سرپا واسته .
از کنار کاوه رد شدم رفتم طرف پذیرایی باهمه احوالپرسی کردم نشستم روی مبل.
بابک تمام مدت باعصبانیت منو نگاه میکرد.
-زن عمو بیاید چند روز آخر هفته رو بریم ویلای شمال.برای سپیده هم خوبه هواش عوض میشه.
-سپیده مریضه جایی نمیاد.
-شما زن عمویی.؟؟
بابک از حرص دسته ی مبلو چنگ میزد.
-نمیدونم هر چی سپیده بگه.
-همه بهم نگاه میکردن تو چشمای بابک خواهشو میدیدم که میگفت قبول نکن ولی من برای نزدیکی به کاوه باید میرفتم. اینجوری بهترم بود چون باوجود بقیه نمیتونست باهام کاری داشته باشه.
-باشه من حرفی ندارم اگه بقیه راضین.
کاوه از خوشحالی داشت بال در میآورد.
بابک گفت:
-من نمیام کار دارم.
-چرا پسرم آخر هفته که تعطیله .
-کا رای شرکت مونده.
-زن عمو اگه نمیتونه بیاد اصرار نکنید.
تو دلم ناراحت شدم.
کاش بابک میامد اینجوری من خیالم از بابت کاوه راحتتر بود حالا چکار کنم.
-پس فردا همگی ساعت۱۰ صبح حاضر باشید.
-ماباماشین خودمون میایم حالابابک نمیاد شما وسپیده هم بیاید تو ماشین ما.
-ایجوری جا تنگ میشه.منو پوران جون با ماشین پوران جون میایم.
-باشه هر جور دوست دارید پس تا فردا.
همه خدا حافظی کردن دم در کاوه آمد طرفم یک بسته دستش بود دادبهم.
-اینو بعنوان معذرت خواهی ازم قبول کن.
-لازم نیست.من چیزی نمی خوام.
-ازت خواهش میکنم بگیر بعد نخواستی بندازش دور.
کاوه رفت. به جعبه ی توی دستم نگاه کردم.
رفتم تو سالن. پوران جون به جعبه ی توی دستم نگاه کرد
-اون چیه تودستت.
-نمیدونم کاوه برام خریده.
-بازش کن ببینم چیه.
جعبه رو باز کردم توش یک پاکت نامه بود با یک گردنبند زمرد.
فک بابک ازحرص تکون میخورد.دستاشو اینقدر مشت کرده بود که قرمز شده بود.
-چقدر قشنگه خیلی گرونه .حالا به چه مناسبت بوده.
نمیدونستم چی بگم یک دفعه فکری به ذهنم رسید.
-برای تولدم خریده.
-مگه تولدت کیه.
-هفته ی دیگه
-چرا الان داده .
-نمیدونم شاید هول بوده.
-اره هول بوده ..کاوه همیشه از چیزای خوب نمیگذره.
-چیه مگه مادرخوب کادو خریده کار بدی که نکرده تو چرا ناراحتی.
-چرا باید برای کسی که نمیشناسه کادو ی به این گرونی بخره.
-پول خودشه دوست داشته .بعدم کاوه سپیده رو میشناسه.
-باشه هرچی شما بگید من میرم بخوابم.
-پاکت نامه رو روی میز گذاشتم برام مهم نبود تو اون نامه چی نوشته. میدونستم بابک برش میداره می خواستم همون جور که منو عذاب دادعذاب بکشه رفتم بالا تو اتاق خودم بعد ۲۰ دقیقه آمدم پایین.
-مریم خانم پاکت نامه منو ندیدید.
-نه مادر کجا بود.
-روی میز.
بابک بدون توجه به من رفت بالا
زیر میزو گشتم نبود . میدونستم بابک برش داشته.
رفتم بالادم در اتاقش در زدم.
-بفرمایید تو .
رفتم تو روی تخت دراز کشیده بود صورتش از عصبانیت سرخ بود.
-نامه ی من کجاست.؟؟
-کدوم نامه.
-همون که رو میز بود.
-من چه میدونم.
-مریم خانم گفت تو بر داشتی.
-اره اصلا برداشتم ...پاره کردم ریختم دور.
-نامه ی منو به چه حقی برداشتی.
-چون شوهرتم.
-توشوهر من نیستی
-شناسنامت که چیز دیگه ای میگه.
-بزودی اون شناسنامه ی لعنتی خط میخوره.
-تا اون موقع که خط بخوره من شوهرتم.
-نامه ی منو پس بده.
-خیلی مشتاقی بدونی توش چی نوشته نه.
-اره مشتاقم حالا بده.
-چیه میخوای کلمات عاشقانشو بخونی.
-اره میخوام کلمات عاشقانشو بخونم به تو هم ربطی نداره.
-.نمیزارم به هدفش برسه فهمیدی
-توروانی هستی.
-حتما انتظار داری واستم نگاه کنم که چطور به زنم ابراز عشق میکنه.
-اون نمیدونه من زنتم.
از روی تخت بلند شدآمد نزدیکم توچشمام نگاه کرد.
-چیه نگران عشقتی.
فقط تو چشماش نگاه میکردم.جهت نگاش عوض شد جهت نگاهشو دنبال کردم به کبودی گردنم رسیدم یقه ی لباسم کنار رفته بود کبودی روی گردنم دیده میشد میخواستم یقمو درست کنم دستمو گرفت .آورد پایین.
دستشو روی یقم گذاشت کشید پایین تر فقط نگاهش میکردم بازم مسخ شده بودم نمیدونستم چرا در مقابلش اینقدر ناتوان بودم چرا هولش نمیدادم.چراازخودم
دورش نمیکردم.
دستاشو گذاشت روی کبودی گردنم بعد دستشو روی کبودی حرکت داد .
-درد داری.!!
فقط نگاش میکردم...
-ازم متنفری نه!!
چراازش متنفر نبودم .چرا قلبم اینطور میزد.
چرا از مرد متجاوز روبروم بیزار نبودم.
چشماشو بست انگار اونم اون لحظه اونجا نبود
چشماشو باز کرد مردمک چشماش میلرزید.
منه مسخ شده توان حرکت نداشتم.
-چرا چیزی نمیگی !!!چرا نمیگی من اشغالم.
چرا ساکتی.بزن تو گوشم بگو ازم متنفری ولی این جوری نگام نکن.
یک قطره اشک از چشمام پایین آمد.
-پس ازم متنفری . سکوتت داره دیونم میکنه.بگو ازم بیزاری.
لال شده بودم.
-ازش بیزار نبودم.
ولی نمیخواستم بخاطر لجبازی با کاوه ازم بخواد ببخشمش. نمیخواستم بخاطر اینکه منو از کاوه دور کنه ازم معذرت خواهی کنه.
-پس باید چکار کنیم.
-باید مدرک بیشتری پیدا کنیم.
-درباره ی بابک چی؟
-سرگرد میگه هنوز ازبابک کیانی چیزی در دست نداره.
-یعنی بابک تو این کارادست نداره.
-هنوز چیزی مشخص نیست ولی کاوه مطمئنا دست داره.
-حالا من چکار کنم.
-باید بیشتر کاوه رو تحت نظر بگیری.هر چی ازش پیدا کردی سریع خبر بده فقط خیلی مواظب باش کاوه خطرناکه اگه دیدی برات دردسرداره ازش دور شو.
-باشه سعی میکنم.
-باید برگردی ممکنه بهت مشکوک شن.
-باشه خدا حافظ.
-سپیده.
-بله مواظب خودت باش.
از کافی شاپ بیرون رفت.منم بلند شدم برم بیرون .
-فکر میکردم سلیقتون بهتر باشه.
همون پسره بود.
-اشتباه کردید.
-بهتون نمیاد با پیر مردا رفیق باشید.
-مگه کسای که باپیر مردا رفیق میشن چه شکلیند؟!!.
زد زیر خنده.
-ازت خوشم میاد خیلی باحالی.
راهمو گرفتم رفتم بیرون ماشین پنچر شده بود
لاستیک در آوردم داشتم لاستیکو عوض میکردم.
-کمک نمیخواید.
-نه ممنون .
-شما همیشه با کاراتون آدما رو شگفت زده میکنید.
-چطور.
-معمولا خانوما از این کارا نمیکنن.اخه ناخوناشون میشکنه.
-خوب همیشه استثناء وجود داره.من عادت ندارم ناخونامو بلند کنم..
-چه جالب.
کارم تموم شد آمدم سوار شم دیدم اون یکی لاستکم پنچره.
-اه لعنتی.
-مثل اینکه بد شانسی آوردید.اگه اجازه بدید برسونمتون.
-ممنون با تاکسی میرم.
-هوا سرده الانم تاکسی نیست.منم قول میدم پسر خوبی باشم.
نمیدونستم چکار کنم سردمم بود مجبور شدم قبول کنم باهاش برم.
-بفرمایید.
ماشینش جلوتر پارک بود یک ماشین شاستی بلند بود من عاشق ماشین شاستی بلند بودم.
-خوب خانم محترم مسیرتون کجاست.
-شما تا جایی که مسیر خودتون برید من همون جا پیاده میشم.
-نمیشه خانم محترمی مثل شما رو تو خیابان پیاده کنم لطفا آدرس بدید.
ادرسو دادم.
-من سامیار خسروی هستم.مهندس عمرانم.
-خوشبختم منم راد هستم.
-اسمتون راده.
-نه فامیلم راده.
-اهان اسمتون فکر کنم سپیده بود.
-شما از کجا فهمیدی.
-اون آقا تو کافی شاپ صداتون کرد.
-شما به همه این قدر توجه میکنید.
-نه فقط به بعضی ها.
-بهرحال برای شما من همون رادم.
-چرا؟
-عادت ندارم زود بامردم پسر خاله بشم.
باصدای بلند خندید.
-باشه خانم راد .هر چی شما بگید.
رسیدیم دم خونه .
-ممنون بخاطر لطفتون
.-خواهش میکنم درواقع شما بهم لطف کردید.
-خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودم.
-بهرحال ممنون.
-این کارت من اگه کاری داشتید خوشحال میشم دوباره ببینمتون.
-یعنی الان دارید بهم شماره میدید .چون فکر نکنم قصد ساختمان سازی داشته باشم.
-تو فوق العاده ای شمارمو بگیر شاید یک روزی دلت خواست بهم زنگ بزنی.
-نه ممنون آقای خسروی علاقه ای به این کار ندارم .
از ماشین پیاده شدم.اونم دور زد و رفت.برگشتم طرف در دیدم بابک روبروم و ایستاده.
(این، این وقت روز اینجا چکار میکنه.)
-هوا خوری فکر کنم خیلی بهت خوش گذشته نه.؟؟
-اره خیلی .!!!
آمدم از کنارش رد شم دستمو گرفت.
-اون مردیکه کی بود.
-اولا دفعه آخرت باشه بهم دست میزنی .بعدشم لزومی نمی بینم بهت توضیح بدم.
-بهت میگم کی بود وگرنه.
-وگرنه چی همون کاری رو که کردی تکرار میکنی.
هیچ وقت کسی رو که چیزی برای از دست دادن نداره تحدید نکن.
دستمو از تو دستش بیرون کشیدم رفتم تو.
موقع نهار بابک از اتاقش پایین نیامد.امنم بعد نهار رفتم بالا استراحت کنم قرار بود کاوه با خانواده اش بیان اینجا کمی استراحت کردم بعد حاضر شدم یک پولیور قرمز پوشیدم.
آرایشم کردم رفتم پایین کاوه اینا آمده بودن کاوه تا منو دید آمد جلو.
-به به دختر فراری!!!!
چقدر زیبا شدی.قرمز بهت خیلی میاد.
-سلام بهتره ازم دور شی چون شخصیت تو بهم نشون دادی.
-سپیده صبر کن من اون شب حالم خوب نبود.
معذرت میخوام.
-کارتوباعث شد اون بلا سرم بیاد.
-منو ببخش اشتباه کردم
-دیگه برام مهم نیست برو اونور میخوام برم پیش بقیه.
یکدفعه دستمو گرفت .
-خواهش میکنم اگه بگم غلط کردم منو میبخشی.
-دیگه بهم دست نزن.
دستموول کرد .
-من واقعا دوستت دارم بهم فرصت بده.
-اینجا چه خبره.
-چیزی نیست دارم با سپیده صحبت میکنم.
-جلوی پله ها بیاید اینجا.
-نمیشه پسر عمو خصوصیه.
بابک باعصبانیت بهمون نگاه کرد.
-سپیده مریضه نباید زیاد سرپا واسته .
از کنار کاوه رد شدم رفتم طرف پذیرایی باهمه احوالپرسی کردم نشستم روی مبل.
بابک تمام مدت باعصبانیت منو نگاه میکرد.
-زن عمو بیاید چند روز آخر هفته رو بریم ویلای شمال.برای سپیده هم خوبه هواش عوض میشه.
-سپیده مریضه جایی نمیاد.
-شما زن عمویی.؟؟
بابک از حرص دسته ی مبلو چنگ میزد.
-نمیدونم هر چی سپیده بگه.
-همه بهم نگاه میکردن تو چشمای بابک خواهشو میدیدم که میگفت قبول نکن ولی من برای نزدیکی به کاوه باید میرفتم. اینجوری بهترم بود چون باوجود بقیه نمیتونست باهام کاری داشته باشه.
-باشه من حرفی ندارم اگه بقیه راضین.
کاوه از خوشحالی داشت بال در میآورد.
بابک گفت:
-من نمیام کار دارم.
-چرا پسرم آخر هفته که تعطیله .
-کا رای شرکت مونده.
-زن عمو اگه نمیتونه بیاد اصرار نکنید.
تو دلم ناراحت شدم.
کاش بابک میامد اینجوری من خیالم از بابت کاوه راحتتر بود حالا چکار کنم.
-پس فردا همگی ساعت۱۰ صبح حاضر باشید.
-ماباماشین خودمون میایم حالابابک نمیاد شما وسپیده هم بیاید تو ماشین ما.
-ایجوری جا تنگ میشه.منو پوران جون با ماشین پوران جون میایم.
-باشه هر جور دوست دارید پس تا فردا.
همه خدا حافظی کردن دم در کاوه آمد طرفم یک بسته دستش بود دادبهم.
-اینو بعنوان معذرت خواهی ازم قبول کن.
-لازم نیست.من چیزی نمی خوام.
-ازت خواهش میکنم بگیر بعد نخواستی بندازش دور.
کاوه رفت. به جعبه ی توی دستم نگاه کردم.
رفتم تو سالن. پوران جون به جعبه ی توی دستم نگاه کرد
-اون چیه تودستت.
-نمیدونم کاوه برام خریده.
-بازش کن ببینم چیه.
جعبه رو باز کردم توش یک پاکت نامه بود با یک گردنبند زمرد.
فک بابک ازحرص تکون میخورد.دستاشو اینقدر مشت کرده بود که قرمز شده بود.
-چقدر قشنگه خیلی گرونه .حالا به چه مناسبت بوده.
نمیدونستم چی بگم یک دفعه فکری به ذهنم رسید.
-برای تولدم خریده.
-مگه تولدت کیه.
-هفته ی دیگه
-چرا الان داده .
-نمیدونم شاید هول بوده.
-اره هول بوده ..کاوه همیشه از چیزای خوب نمیگذره.
-چیه مگه مادرخوب کادو خریده کار بدی که نکرده تو چرا ناراحتی.
-چرا باید برای کسی که نمیشناسه کادو ی به این گرونی بخره.
-پول خودشه دوست داشته .بعدم کاوه سپیده رو میشناسه.
-باشه هرچی شما بگید من میرم بخوابم.
-پاکت نامه رو روی میز گذاشتم برام مهم نبود تو اون نامه چی نوشته. میدونستم بابک برش میداره می خواستم همون جور که منو عذاب دادعذاب بکشه رفتم بالا تو اتاق خودم بعد ۲۰ دقیقه آمدم پایین.
-مریم خانم پاکت نامه منو ندیدید.
-نه مادر کجا بود.
-روی میز.
بابک بدون توجه به من رفت بالا
زیر میزو گشتم نبود . میدونستم بابک برش داشته.
رفتم بالادم در اتاقش در زدم.
-بفرمایید تو .
رفتم تو روی تخت دراز کشیده بود صورتش از عصبانیت سرخ بود.
-نامه ی من کجاست.؟؟
-کدوم نامه.
-همون که رو میز بود.
-من چه میدونم.
-مریم خانم گفت تو بر داشتی.
-اره اصلا برداشتم ...پاره کردم ریختم دور.
-نامه ی منو به چه حقی برداشتی.
-چون شوهرتم.
-توشوهر من نیستی
-شناسنامت که چیز دیگه ای میگه.
-بزودی اون شناسنامه ی لعنتی خط میخوره.
-تا اون موقع که خط بخوره من شوهرتم.
-نامه ی منو پس بده.
-خیلی مشتاقی بدونی توش چی نوشته نه.
-اره مشتاقم حالا بده.
-چیه میخوای کلمات عاشقانشو بخونی.
-اره میخوام کلمات عاشقانشو بخونم به تو هم ربطی نداره.
-.نمیزارم به هدفش برسه فهمیدی
-توروانی هستی.
-حتما انتظار داری واستم نگاه کنم که چطور به زنم ابراز عشق میکنه.
-اون نمیدونه من زنتم.
از روی تخت بلند شدآمد نزدیکم توچشمام نگاه کرد.
-چیه نگران عشقتی.
فقط تو چشماش نگاه میکردم.جهت نگاش عوض شد جهت نگاهشو دنبال کردم به کبودی گردنم رسیدم یقه ی لباسم کنار رفته بود کبودی روی گردنم دیده میشد میخواستم یقمو درست کنم دستمو گرفت .آورد پایین.
دستشو روی یقم گذاشت کشید پایین تر فقط نگاهش میکردم بازم مسخ شده بودم نمیدونستم چرا در مقابلش اینقدر ناتوان بودم چرا هولش نمیدادم.چراازخودم
دورش نمیکردم.
دستاشو گذاشت روی کبودی گردنم بعد دستشو روی کبودی حرکت داد .
-درد داری.!!
فقط نگاش میکردم...
-ازم متنفری نه!!
چراازش متنفر نبودم .چرا قلبم اینطور میزد.
چرا از مرد متجاوز روبروم بیزار نبودم.
چشماشو بست انگار اونم اون لحظه اونجا نبود
چشماشو باز کرد مردمک چشماش میلرزید.
منه مسخ شده توان حرکت نداشتم.
-چرا چیزی نمیگی !!!چرا نمیگی من اشغالم.
چرا ساکتی.بزن تو گوشم بگو ازم متنفری ولی این جوری نگام نکن.
یک قطره اشک از چشمام پایین آمد.
-پس ازم متنفری . سکوتت داره دیونم میکنه.بگو ازم بیزاری.
لال شده بودم.
-ازش بیزار نبودم.
ولی نمیخواستم بخاطر لجبازی با کاوه ازم بخواد ببخشمش. نمیخواستم بخاطر اینکه منو از کاوه دور کنه ازم معذرت خواهی کنه.
دانلود رمان های عاشقانه
آخرین ویرایش:



