کامل شده رمان قلب سوخته | س.شب کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

س.شب

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/07/06
ارسالی ها
548
امتیاز واکنش
10,866
امتیاز
661
ولی مدرک قابل استناد به دادگاه نیست.
-پس باید چکار کنیم.
-باید مدرک بیشتری پیدا کنیم.
-درباره ی بابک چی؟
-سرگرد میگه هنوز ازبابک کیانی چیزی در دست نداره.
-یعنی بابک تو این کارادست نداره.
-هنوز چیزی مشخص نیست ولی کاوه مطمئنا دست داره.
-حالا من چکار کنم.
-باید بیشتر کاوه رو تحت نظر بگیری.هر چی ازش پیدا کردی سریع خبر بده فقط خیلی مواظب باش کاوه خطرناکه اگه دیدی برات دردسرداره ازش دور شو.
-باشه سعی میکنم.
-باید برگردی ممکنه بهت مشکوک شن.
-باشه خدا حافظ.
-سپیده.
-بله مواظب خودت باش.
از کافی شاپ بیرون رفت.منم بلند شدم برم بیرون .
-فکر میکردم سلیقتون بهتر باشه.
همون پسره بود.
-اشتباه کردید.
-بهتون نمیاد با پیر مردا رفیق باشید.
-مگه کسای که باپیر مردا رفیق میشن چه شکلیند؟!!.
زد زیر خنده.
-ازت خوشم میاد خیلی باحالی.
راهمو گرفتم رفتم بیرون ماشین پنچر شده بود
لاستیک در آوردم داشتم لاستیکو عوض میکردم.
-کمک نمیخواید.
-نه ممنون .
-شما همیشه با کاراتون آدما رو شگفت زده میکنید.
-چطور.
-معمولا خانوما از این کارا نمیکنن.اخه ناخوناشون میشکنه.
-خوب همیشه استثناء وجود داره.من عادت ندارم ناخونامو بلند کنم..
-چه جالب.
کارم تموم شد آمدم سوار شم دیدم اون یکی لاستکم پنچره.
-اه لعنتی.
-مثل اینکه بد شانسی آوردید.اگه اجازه بدید برسونمتون.
-ممنون با تاکسی میرم.
-هوا سرده الانم تاکسی نیست.منم قول میدم پسر خوبی باشم.
نمیدونستم چکار کنم سردمم بود مجبور شدم قبول کنم باهاش برم.
-بفرمایید.

ماشینش جلوتر پارک بود یک ماشین شاستی بلند بود من عاشق ماشین شاستی بلند بودم.
-خوب خانم محترم مسیرتون کجاست.
-شما تا جایی که مسیر خودتون برید من همون جا پیاده میشم.
-نمیشه خانم محترمی مثل شما رو تو خیابان پیاده کنم لطفا آدرس بدید.
ادرسو دادم.
-من سامیار خسروی هستم.مهندس عمرانم.
-خوشبختم منم راد هستم.
-اسمتون راده.
-نه فامیلم راده.
-اهان اسمتون فکر کنم سپیده بود.
-شما از کجا فهمیدی.
-اون آقا تو کافی شاپ صداتون کرد.
-شما به همه این قدر توجه میکنید.
-نه فقط به بعضی ها.
-بهرحال برای شما من همون رادم.
-چرا؟
-عادت ندارم زود بامردم پسر خاله بشم.
باصدای بلند خندید.
-باشه خانم راد .هر چی شما بگید.
رسیدیم دم خونه .
-ممنون بخاطر لطفتون
.-خواهش میکنم درواقع شما بهم لطف کردید.
-خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودم.
-بهرحال ممنون.
-این کارت من اگه کاری داشتید خوشحال میشم دوباره ببینمتون.
-یعنی الان دارید بهم شماره میدید .چون فکر نکنم قصد ساختمان سازی داشته باشم.

-تو فوق العاده ای شمارمو بگیر شاید یک روزی دلت خواست بهم زنگ بزنی.

-نه ممنون آقای خسروی علاقه ای به این کار ندارم .
از ماشین پیاده شدم.اونم دور زد و رفت.برگشتم طرف در دیدم بابک روبروم و ایستاده.

(این، این وقت روز اینجا چکار میکنه.)

-هوا خوری فکر کنم خیلی بهت خوش گذشته نه.؟؟
-اره خیلی .!!!
آمدم از کنارش رد شم دستمو گرفت.
-اون مردیکه کی بود.
-اولا دفعه آخرت باشه بهم دست میزنی .بعدشم لزومی نمی بینم بهت توضیح بدم.
-بهت میگم کی بود وگرنه.
-وگرنه چی همون کاری رو که کردی تکرار میکنی.

هیچ وقت کسی رو که چیزی برای از دست دادن نداره تحدید نکن.

دستمو از تو دستش بیرون کشیدم رفتم تو.

موقع نهار بابک از اتاقش پایین نیامد.امنم بعد نهار رفتم بالا استراحت کنم قرار بود کاوه با خانواده اش بیان اینجا کمی استراحت کردم بعد حاضر شدم یک پولیور قرمز پوشیدم.
آرایشم کردم رفتم پایین کاوه اینا آمده بودن کاوه تا منو دید آمد جلو.
-به به دختر فراری!!!!

چقدر زیبا شدی.قرمز بهت خیلی میاد.

-سلام بهتره ازم دور شی چون شخصیت تو بهم نشون دادی.
-سپیده صبر کن من اون شب حالم خوب نبود.
معذرت میخوام.
-کارتوباعث شد اون بلا سرم بیاد.
-منو ببخش اشتباه کردم
-دیگه برام مهم نیست برو اونور میخوام برم پیش بقیه.
یکدفعه دستمو گرفت .
-خواهش میکنم اگه بگم غلط کردم منو می‌بخشی.
-دیگه بهم دست نزن.
دستموول کرد .
-من واقعا دوستت دارم بهم فرصت بده.

-اینجا چه خبره.
-چیزی نیست دارم با سپیده صحبت میکنم.

-جلوی پله ها بیاید اینجا.

-نمیشه پسر عمو خصوصیه.

بابک باعصبانیت بهمون نگاه کرد.
-سپیده مریضه نباید زیاد سرپا واسته .
از کنار کاوه رد شدم رفتم طرف پذیرایی باهمه احوالپرسی کردم نشستم روی مبل.
بابک تمام مدت باعصبانیت منو نگاه میکرد.

-زن عمو بیاید چند روز آخر هفته رو بریم ویلای شمال.برای سپیده هم خوبه هواش عوض میشه.
-سپیده مریضه جایی نمیاد.

-شما زن عمویی.؟؟

بابک از حرص دسته ی مبلو چنگ میزد.
-نمیدونم هر چی سپیده بگه.
-همه بهم نگاه میکردن تو چشمای بابک خواهشو میدیدم که میگفت قبول نکن ولی من برای نزدیکی به کاوه باید میرفتم. اینجوری بهترم بود چون باوجود بقیه نمیتونست باهام کاری داشته باشه.
-باشه من حرفی ندارم اگه بقیه راضین.
کاوه از خوشحالی داشت بال در میآورد.
بابک گفت:
-من نمیام کار دارم.
-چرا پسرم آخر هفته که تعطیله .
-کا رای شرکت مونده.
-زن عمو اگه نمیتونه بیاد اصرار نکنید.
تو دلم ناراحت شدم.
کاش بابک میامد اینجوری من خیالم از بابت کاوه راحتتر بود حالا چکار کنم.

-پس فردا همگی ساعت۱۰ صبح حاضر باشید.

-ماباماشین خودمون میایم حالابابک نمیاد شما وسپیده هم بیاید تو ماشین ما.

-ایجوری جا تنگ میشه.منو پوران جون با ماشین پوران جون میایم.

-باشه هر جور دوست دارید پس تا فردا.
همه خدا حافظی کردن دم در کاوه آمد طرفم یک بسته دستش بود دادبهم.

-اینو بعنوان معذرت خواهی ازم قبول کن.

-لازم نیست.من چیزی نمی خوام.
-ازت خواهش میکنم بگیر بعد نخواستی بندازش دور.
کاوه رفت. به جعبه ی توی دستم نگاه کردم.
رفتم تو سالن. پوران جون به جعبه ی توی دستم نگاه کرد
-اون چیه تودستت.
-نمیدونم کاوه برام خریده.
-بازش کن ببینم چیه.
جعبه رو باز کردم توش یک پاکت نامه بود با یک گردنبند زمرد.

فک بابک ازحرص تکون میخورد.دستاشو اینقدر مشت کرده بود که قرمز شده بود.

-چقدر قشنگه خیلی گرونه .حالا به چه مناسبت بوده.
نمیدونستم چی بگم یک دفعه فکری به ذهنم رسید.
-برای تولدم خریده.
-مگه تولدت کیه.
-هفته ی دیگه
-چرا الان داده .
-نمیدونم شاید هول بوده.

-اره هول بوده ..کاوه همیشه از چیزای خوب نمیگذره.

-چیه مگه مادرخوب کادو خریده کار بدی که نکرده تو چرا ناراحتی.

-چرا باید برای کسی که نمیشناسه کادو ی به این گرونی بخره.
-پول خودشه دوست داشته .بعدم کاوه سپیده رو میشناسه.

-باشه هرچی شما بگید من میرم بخوابم.

-پاکت نامه رو روی میز گذاشتم برام مهم نبود تو اون نامه چی نوشته. میدونستم بابک برش میداره می خواستم همون جور که منو عذاب دادعذاب بکشه رفتم بالا تو اتاق خودم بعد ۲۰ دقیقه آمدم پایین.

-مریم خانم پاکت نامه منو ندیدید.
-نه مادر کجا بود.
-روی میز.
بابک بدون توجه به من رفت بالا
زیر میزو گشتم نبود . میدونستم بابک برش داشته.

رفتم بالادم در اتاقش در زدم.

-بفرمایید تو .

رفتم تو روی تخت دراز کشیده بود صورتش از عصبانیت سرخ بود.

-نامه ی من کجاست.؟؟
-کدوم نامه.
-همون که رو میز بود.

-من چه میدونم.

-مریم خانم گفت تو بر داشتی.
-اره اصلا برداشتم ...پاره کردم ریختم دور.
-نامه ی منو به چه حقی برداشتی.

-چون شوهرتم.
-توشوهر من نیستی
-شناسنامت که چیز دیگه ای میگه.

-بزودی اون شناسنامه ی لعنتی خط میخوره.
-تا اون موقع که خط بخوره من شوهرتم.
-نامه ی منو پس بده.
-خیلی مشتاقی بدونی توش چی نوشته نه.
-اره مشتاقم حالا بده.
-چیه میخوای کلمات عاشقانشو بخونی.

-اره میخوام کلمات عاشقانشو بخونم به تو هم ربطی نداره.

-.نمیزارم به هدفش برسه فهمیدی

-توروانی هستی.

-حتما انتظار داری واستم نگاه کنم که چطور به زنم ابراز عشق میکنه.

-اون نمیدونه من زنتم.
از روی تخت بلند شدآمد نزدیکم توچشمام نگاه کرد.
-چیه نگران عشقتی.

فقط تو چشماش نگاه میکردم.جهت نگاش عوض شد جهت نگاهشو دنبال کردم به کبودی گردنم رسیدم یقه ی لباسم کنار رفته بود کبودی روی گردنم دیده میشد می‌خواستم یقمو درست کنم دستمو گرفت .آورد پایین.
دستشو روی یقم گذاشت کشید پایین تر فقط نگاهش میکردم بازم مسخ شده بودم نمیدونستم چرا در مقابلش اینقدر ناتوان بودم چرا هولش نمیدادم.چراازخودم
دورش نمیکردم.
دستاشو گذاشت روی کبودی گردنم بعد دستشو روی کبودی حرکت داد .
-درد داری.!!
فقط نگاش میکردم...
-ازم متنفری نه!!
چراازش متنفر نبودم .چرا قلبم اینطور میزد.
چرا از مرد متجاوز روبروم بیزار نبودم.
چشماشو بست انگار اونم اون لحظه اونجا نبود
چشماشو باز کرد مردمک چشماش میلرزید.
منه مسخ شده توان حرکت نداشتم.

-چرا چیزی نمیگی !!!چرا نمیگی من اشغالم.
چرا ساکتی.بزن تو گوشم بگو ازم متنفری ولی این جوری نگام نکن.

یک قطره اشک از چشمام پایین آمد.

-پس ازم متنفری . سکوتت داره دیونم میکنه.بگو ازم بیزاری.
لال شده بودم.

-ازش بیزار نبودم.

ولی نمیخواستم بخاطر لجبازی با کاوه ازم بخواد ببخشمش. نمیخواستم بخاطر اینکه منو از کاوه دور کنه ازم معذرت خواهی کنه.
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    کاش کاوه ای نبود کاش میفهمیدم واقعا میخواد ببخشمش . هنوز به کبودی بدنم خیره بود هلش دادم عقب نگاهش خیلی غمگین بود... ازش جدا شدم از اتاق بیرون رفتم.
    رفتم تو اتاقم.ر وی تخت دراز کشیدم به سقف
    ز ل زدم. چشمامو بستم. نمیخواستم به چیزی فکر کنم.
    فقط میخواستم از این برزخ نجات پیدا کنم.
    ....
    باصدای در بیدار شدم .
    -سپیده خانم بیدار شید ساعت ۸ باید آماده شید آقا کاوه ساعت ۱۰ میاد.
    از روی تخت بلند شدم رفتم
    دستو صورتمو شستم ..آمدم پایین.
    صبحانه خوردیم دوباره رفتم بالاسریع لباساموپوشیدم آرایش کردم چند دست هم لباس با لوازم مورد نیاز مو برداشتم آمدم . پوران جون حاضر بود .
    -بریم پوران جون...
    احمد آقا چمدونامونو برد بزاره تو ماشین.
    -مریم جون کاش شما هم میامدید.
    -نمیشه مادر هوا سرده من مثل شما جون نیست..
    .-باشه ولی اگه میامدی خوشحال میشدم.
    از مریم جون خداحافظی کردم رفتم توحیاط هوا خیلی برای من سرد بود داشتم یخ میزدم دستامو دورم حلقه کردم سرمو تو پالتومو فرو کردم باسرعت از پله ها دوییدم طرف ماشین سرم پایین بود یک دفعه خوردم به چیزی.
    -اخ.
    سرمو بالا آوردم بازم آبی ....چشماش از همیشه آبی تر بود.
    بهش نگاه کردم.
    -تو اینجا چکار میکنی.؟!!-مگه کار نداشتی.
    -همین جوری میخوای تو جاده رانندگی کنی.
    -نخیر الان چون سرد بودمیخواستم زود برم تو ماشین.
    -کجای. هوا اینقدر سرده.
    به لباساش نگاه کردم. یک پیراهن نازک سبز تنش بود چون بهش چسبیده بود از نزدیک میشد رکابی زیر پیراهنشو دید. با شلوار جین.. کتشم دستش گرفته بود.
    -تو پوستت کلفته سردت نمیشه برو کنار می خوام سوار شم دیر شده.
    -نترس آقا کاوه معطل نمیشن.د ر ضمن پوستم کلفت نیست عضلهام قویه.
    -باشه قهرمان زیبایی اندام برو کنار یخ کردم.
    - بایدسوار اون ماشین بشی.
    به پشت سرم نگاه کردم پوران جون تو ماشین بابک نشسته بود.
    -باماشین تو بریم.
    -باماشین من میریم.
    -یعنی چه تو که گفتی کار داری نمیای.
    -ناراحتی !کارآموزی باکسه دیگه هماهنگ کردم.
    -مامان خیلی اصرار داشت بیام.
    -نه من چرا ناراحت باشم به من چه.!!!
    -گفتم شاید خلوت عاشقانتون خراب شه.
    - برام مهم نیست هر کار میخوای بکن فرقی نداره.
    رفتم سوار ماشین بشم دیدم پوران جون عقب نشسته مجبور شدم برم جلو.
    کاوه اینا هم آمدن دم در پوران جون رفت تو ماشین کاوه گفت میخواد پیش زن عمو باشه
    ولی من میدونستم بخاطر اینکه ما تنها باشیم رفته وگرنه از حرفای زن عمو بیزاره.
    کاوه اول که بابکو دید شوکه شد بعدم که پوران جون رفت تو ماشین اونا داشت از حرص میترکید. از قیافه ی ناراحتی خوشحال شدم.
    بلاخره راه افتادیم از این که بابک آمده بود تو دلم خوشحال بودم. نمیدونم چرا احساس خاصی بهش داشتم. وقتی نزدیکم بود حس خوبی بهم دست میاد نمی تونستم ازش بدم بیاد ولی نمی خواستم این حس همه ی قلبمو پر کنه.
    بابک ضبطو روشن کرد.
    آهنگ حس خوبیه شادمهر بود
    این آهنگ دوست داشتم اون موقع ها وقتی با لیلا سوار وانت میشدیم این آهنگ میزاشتم بلند بلند باهاش میخوندم.
    لیلا همش منو مسخره میکرد میگفت آخه کی تو وانت از این آهنگا گوش میده باید آهنگ جوادی بزاری.
    منم بهش میگفتن باشه عشقی بعدی رو جوادی میزارم.
    چقدر باهم خوش بودیم چه روزای خوبی بود.
    ناخودآگاه اشکام روی صورتم ریخت سرمو طرف پنجره کردم نمیخواستم بابک منو ببینه.
    -چرا گریه میکنی.
    جوابشو ندادم.
    اونم دیگه حرفی نزد .سرمو گذاشتم روی صندلی چشمامو بستم.
    نمیدونم چقدر خوابیده بودم چشمامو باز کردم خمیازه کشیدم.
    -اخ دماغم...
    -برگشتم صورت بابک نزدیک صورتم بود.
    پریدم سمت در ماشین .
    -تو اینجا چکار میکنی.
    -رانندگی میکنم.
    یک دفعه یادم آمد تو ماشینم.
    -چرا داد زدی.
    -چون بادستت زدی دماغمو ناقص کردی.
    -دست من اونجا چکار میکرد.
    -چون همون جایی بود که سرتو دو ساعته روش گذاشتی.
    -مگه سرمن کجا بود.
    -روشونه ی من.
    -دروغگو من عمرا سرمو روشونه ی تو نمیزارم.
    -پس این لابد رنگ رژ منه که باسر شونم پاک کردم.
    روی شونش رژی شده بود.
    -شاید از قبل بوده.شاید مال دوست دختراته
    -حتما دوست دخترم تصادفارنگ رژش با تو یکی بوده.
    -من چه میدونم.شاید اونم این رنگ رژ دوست دار

    -تقصیر منه گذاشتم دو ساعت رو شونم بخوابی.
    -میخواستی نزاری مگه مجبورت کردم.
    -اخه تو خواب خیلی مظلومی دلم نیامد بیدارت کنم
    برعکس بیداریت.
    -مگه تو بیداری چجوریم.
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    مثل گربه ها همش چنگ میندازی.
    -من چنگ میندازم.
    -اره.
    -حتما حقت بوده وگرنه چرا با بقیه این طور نیستم.
    -منظورت از بقیه کاوهست.
    -چرا همه چی رو به اون ربط میدی .به اون چه.؟!!
    اون آدم بدی نیست.
    داشت عصبانی میشد از دستاش که رو فرمون بود معلوم بود که داره فرمونوفشار میده.
    -اره خیلی خوبه .باید از دوست دختراشم بپرسیم که چه نظری دارن.
    -مثلا میخوای بگی کاوه my friend داره .نیست تو نداری.
    -کاوه ادم خوبی نیست نباید بهش نزدیک شی.بخاطر خودت میگم.
    -چه جالب اونم همین حرفو درباره ی تو زدنگران من نباش من میتونم از خودم مراقبت کنم.
    -کاوه بهت چی گفته.
    -گفته تو دختر بازی قابل اطمینان نیستی نامزد دزدی.
    -من نامزدشو ندزدیدم. دختر بازم نیستم.
    -اهان یادم نبود دخترا بهتون اویزون میشن شما بی تقصیری.نیست خیلی هم بدتون میاد.
    -داری رو اعصابم میری بهت میگم حق نداری به کاوه نزدیک شی.
    - به تو ربطی نداره.
    مشتشو محکم روی فرمون کوبید.
    -سپیده بخدا اگه به کاوه نزدیک شی .
    -چکار میکنی هان بگو چکار میکنی.
    - اگه لازم باشه هر کاری .حتی اون کاری که تو فکرته.
    - تو یه حیونی اصلا از کارت پشیمون نیستی.بخاطر لجبازی با کاوه حاضری هر کاری بکنی.
    اون دفعه هم بخاطر لجبازی با هاش اون بلا رو سرم اوردی .ازت متنفرم.
    ازت متنفرم.
    اشکام رو صورتم بی اجازم پایین میامد دلم شکسته بود. چرا هیچ کس منو واسه خودم نمیخواست چرا هیچکس خودمو نمی دید همه ی مردای زندگیم منو بخاطر چیز دیگه ای میخواستن.
    گریه هام به هق هق تبدیل شده بود.
    مشتشو چند بار دیگه رو فرمون کوبید
    -گریه نکن لعنتی.د اری دیونم میکنی.
    مثل دیونه رانندگی میکرد .منم فقط گریه میکردم کاش منم بامامان اینا مرده بودم.
    موبایلش همش زنگ میزد .گوشیشو در اورد پرت کرد رو صندلی عقب صداش قطع شد
    حالا موبایل من زنگ میخورد.گوشیمو در اوردم دستام میلرزید .
    پوران جون بود نمی تونستم جوابشو بدم نفسم تنگ شده بود.
    داشتم خفه میشدم.
    -نگه دار .
    سینم خس خس میکرد.همین جوری میرفت بهم اهمیت نداد.
    باصدایی که دو رگه شده بود گفتم.
    -نگه دار دارم خفه میشم.
    تازه نگام کرد فهمید حالم بده.
    با سرعت کشید کنار جاده.
    از ماشین پیاده شدم کنارجاده روی زمین نشستم.
    اسپرمو اورد میخواست بزاره تو دهنم.ازش گرفتم دستام میلرزید.
    امد کمکم کنه ...
    -بهم دست نزن. د ..س...ت نزن.
    -بزار کمکت کنم داری خفه میشی.
    -ب..ز..ار... ب..م..یرم.(بزار بمیرم).ولم کن...
    چشمام داشت تار میشد سرمای زمین تمام تنمو بیحس کرده بود.
    با یک حرکت منو بغـ*ـل کرد اسپره رو تو دهنم گذاشت وفشار داد اسپره تموم شده بود.
    -دیگه اسپره نداری .
    فقط بهش نگاه کردم.بدنم قفل شده بود.نمی تونستم صورتشو خوب ببینم.
    -بگو اون یکی کجاست.
    چشمام داشت بسته میشد.
    -به من نگاه کن.خواهش میکنم.
    منو روی زمین گذاشت . روی صورتم خم شد .بهم تنفس مصنوعی داد. هوا وارد ریم شد نفسم کمی بالا امد .
    چقدر نفسشو میخواستم من دوستش داشتم اگه همین جا میمردم ناراحت نبودم..
    برام مهم نبود ....من این مرد و دوست داشتم.
    من ابی چشماشو دوست داشتم.
    دستای سردشو دوست داشتم.
    باتمام وجود میخواستمش.
    من بهش باخته بودم.
    من قلبمو بهش داده بودم.
    این عشق ممنوع تمام وجودم رو تسخیر کرده بود.
    دیگه نمی تونستم مقاومت کنم. من شکست خورده بودم.

    چشمامو باز کردم. تو ماشین بودم روی صندلی عقب دراز کشیده بودم درچمدونم کنار جاده باز بود
    لباسام همه بهم ریخته شده بود فکر کنم دنبال اسپرم میگشت.
    خودش بیرون ماشین وایستاده بود داشت سیگار میکشید.
    چرا هیچ وقت ندیدم سیگار بکشه.
    برگشت منو دید سیگارشو زیر پاهاش له کرد سوار شد.
    -بهتری.؟!
    فقط سرمو تکون دادم.
    -دچار شوک شده بودی ....مامان اینا رسیدن بهشون گفتم تو حالت خوب نیست .
    ما دیر تر میام.
    فقط بهش نگاه میکردم .انگار میخواستم تمام اجزای صورتشو حفظ کنم از ماشین پیاده شد چمدونمو از کنار جاده جمع کرد. دوباره سوار شد
    ماشینو روشن کرد راه افتاد...
    از تو ایینه بهش نگاه میکردم صورتش غمگین بود.
    یک لحظه از تو ایینه بهم نگاه کرد سرمو پایین انداختم .سرمو چسبوندم به پنجره.
    تو شیشه خودمو دیدم.
    -تمام صورتم سیاه شده بود ریملام و خط چشمم ریخته بود رزم پخش شده بود.
    مثل جادوگرا شده بودم خجالت کشیدم.خوبه بابک وحشت نکرده بود
    از تو کیفم دستمال کاغذی در اوردم.
    بطری ابو برداشتم دستمالو خیس کردم صورتمو تمیز کردم.
    حوصله ی ارایش نداشتم فقط کمی تو چشمم مداد زدم و رژ زدم.
    اخه صورتم رنگش پریده بود. دوباره سرمو به شیشه تکیه دادم .ضبط و روشن کرد آهنگی تو ماشین پخش شد.
    هیچ کسی شبیه تو حتی توی رویا نیست.
    تصویر تو آیینه قد خودت زیبا نیست.
    مگه میشه تو رو دید و شعر تازه ننوشت.
    تواگه اینجا باشی جهنمم میشه بهشت.
    بیشتر هر کسی که دوستت داره دوستت دارم.
    قد بارونی که داره می باره دوستت دارم.
    عاشق اتاق خواب کوچیک رو شونتم.
    منطقی باش عزیزم وقتی میگم دیونتم.
    بیشتر از هر کسی که دوستت داره دوستت دارم.
    قد بارونی که داره می باره دوستت دارم.
    بازم اشک از چشمام پایین میاد . دلم داره میترکه خدایا چرا من ..چرا از این همه آدم من باید این اتفاق برام بیافته.چرا باید تو این همه آدم من عاشق بابک بشم.
    بابک داشت تو آیینه نگام میکرد دست برد سمت ضبط خاموشش کرد.
    فکر کنم حالش از گریه های من داشت بهم میخورد .چقدر ضعیف شده بودم .چقدر ناتوان بودم.منی که حتی یک قطره اشک نمی ریختم حالا تنها سلاحم همش گریه بود از خودم بدم میامد از ناتوانی از بیچارگیم در مقابل بابک .چشمامو با کف دستام پاک میکردم ولی این چشمه ی جوشان تمام شدنی نبود.
    -سپیده خواهش میکنم بس کن.داری اعصابمو خورد میکنی.بسه دیگه چقدر گریه میکنی.

    لبمو گاز گرفتم.تا بتونم جلوی اشکامو بگیرم.لبمو از بس فشار داده بودم خون امده بود .
    داشت از تو آیینه نگام میکرد از جلو بهم دستمال داد.
    -داره لبت خون میاد اینقدر اون کارو نکن.چرا این کارا رو میکنی.من منظوری از اون حرفا نداشتم.نمیخواستم ناراحت شی تورو خدا بسه دیگه....
    بازم حرفی نزدم فقط به تصویر بهار گرفته ی بیرون ماشین خیره شدم.
    ...
    بعد نیم ساعت رسیدیم.تمام مدت بابک یک کلمه هم حرف نزده بود.
    ویلای بزرگی بود ازپنجره هاش دریا مشخص بود.از ویلا تا دریا یکم راه بود.
    یا د خونمون افتادم از اینجا تا خونمون یک ساعت راه بود شایدبعدا یک سری تا خونمون میرفتم.
    -مادر معلومه کجایید چرا دیر کردید.؟
    -حال سپیده بد شد کنار جاده وایستادیم.
    -چی شده مادر چرا رنگت پریده.
    -چیزی نیست فشارم امده بود پایین الان خوبم.
    بیا برو بالا لباساتو عوض کن.کاوه رفته غذا بگیره.
    رفتم بالا چند تا اتاق بود .
    رفتم تو یکی از اتاقا.
    چمدونمو باز کردم چقدر بهم ریخته بود.
    (دیونه ببین چار کرده.لباسامو تیکه پاره کرده)
    یک بافت سفید با ساق مشکی در اوردم پوشیدم چشمامو شستم اینقدر که گریه کرده بودم چشمام قرمز شده بود یکم ارایشم کردم تا چشمام کمتر دیده بشه .بعدم رفتم پایین.
    همه تو پذیرای بودن کاوه تا منو تو راه پله ها دید آمد طرفم.
    -به به بانوی گریز پا معلومه کجایی.
    حوصلشو نداشتم.ولی مجبور بودم تحملش کنم.
    -حالم خوب نبود یکم کنار جاده وایستادیم.
    -من که گفتم بیا تو ماشین ما هر کی تو ماشین بابک بشینه مریض میشه.
    همه زدن زیر خنده.
    -حالا بیا نهار بخور جون بگیری حتما تو راهم چیزی بهت نداده بخوری.
    بابک از پله ها پایین امد لباساشو عوض کرده بود.
    امد سر میز نشست هنوز اخماش تو هم بود.
    -چی شده سپیده زده تو پرت اینقدر داغونی.
    -به تو ربطی نداره غذا تو بخور.
    - باشه بابا فهمیدم که ضایعت کرده.
    -خفه میشی یا خفت کنم.
    -بابک این چه طرز حرف زدنه بزرگتر اینجا نشسته.
    -من از همه معذرت میخوام حالا خوب شد.
    از رو صندلی بلند شد رفت.
    -کجا میری تو که اینقدر حساس نبودی.
    بابک دستاشو از پشت سرش تکون داد یعنی برو بابا.
    عمو-چرا سربه سرش میزاری کاوه نمی بینی حوصله نداره.
    -به من چه اخلاقش اینجوریه .
    بعد به من چشمک زد.
    (برو بمیر. نذاشت طفلک غذا شو بخوره)
    منم زیاد غذا نخوردم غذا که تموم شد رفتم تو اتاقم استراحت کردم.
    یعنی الان بابک چکار میکنه.
    (سپیده خفه شوتو نباید بهش فکر کنی .)
    نمی تونم .دوستش دارم. خیلی دوستش دارم
    (اگه اونم تو قتل دست داشته باشه چی؟؟؟.)
    نمی دونم نمی دونم.خدایا کمکم کن .
    از خواب بیدار شدم شب شده بود هـ*ـوس کردم برم کنار دریا.
    لباسامو عوض کردم.رفتم پایین بابک داشت تلویزیون نگاه میکرد بقیه هم مشغول صحبت بودن.
    -پوران جون من میرم تا کنار دریا.
    - سرده مادر خودتو بپوشون.
    -باشه.
    -وایستا منم میام.
    بابک حتی نگاهمم نکرد.
    (به جهنم نگام نکن.)
    با کاوه رفتیم بیرون. کنار ساحل نشستیم.
    -من میرم چوب بیارم اتیش روشن کنم تا گرم شیم.
    کاوه رفت منم به دریا نگاه میکردم .(خدایا یعنی قراره چی بشه .چرا عاشق بابک شدم. اگه اون توقتل دست داشته باشه من دیگه نمی تونم تحمل کنم).
    کاوه اتیش روشن کرد.امد کنارم نشست.
    -نامه ی منو خوندی.
    -نه .
    -چرا ؟
    -چون حدس زدم توش چی نوشتی.
    -سپیده من واقعا دوستت دارم.
    -خواهش میکنم تمومش کن من علاقه ای بهت ندارم تو برام یک دوست معمولیی.
    -تومنو نبخشیدی.؟
    -ربطی نداره من دوستت ندارم.
    - اون مغز تو شسته شو داده مگه نه.!!
    -به بابک ربطی نداره.
    - ببین سپیده من تا الان از کسی اینقدر خواهش نکرده بودم.اگه بامن باشی پشیمون نمیشی.هر چی بخوای برات فراهم میکنم.
    -این بازیه تو و بابکه منو دخالت ندین به بابکم گفتم من نه به تو کار دارم نه به اون. دست از سرم بردارید .من بازیچه ی شما نیستم.
    -من واقعا میخوامت حا ضرم باهات ازدواج کنم.
    -لطف میکنید.ولی من قصد ازدواج ندارم.
    -میدونی نازی برگشته.
    رنگش پرید .
    -تو از کجا میدونی.
    - به بابک زنگ زده بود.برو سراغ اون دست از سرم بردار.
    -اون برام تموم شده .من دستمالی بابکو نمیخوام.
    -پس اگه منم با بابک بوده باشم چی؟
    -دروغ میگی .
    - نه چرا دروغ بگم.
    -تومثل نازی نیستی تو باید مال من باشی نمیزارم بابک بهت دست بزنه تومال منی مال من.
    چشماش قرمز شده بود از جام بلند شدم برم دستمو کشید.
    -ولم کن دستمو شکوندی .
    -نمیزارم بابک بهت دست بزنه تو مال منی.
    ازش ترسیدم مثل دیونه ها نفس میکشید.
    -ولم کن گمشو اون ور.
    -همین امشب به همه میگم که تورو میخوام.
    -بیخود میکنی.
    پرتم کرد روشنا آمد نزدیکم .قیافش خیلی وحشت ناک بود.
    -گمشو اون ور بهم دست نزن.!!!
    -تو مال منی اگه لازم باشه هر کاری میکنم خانم سپیده ی راد.
    اسم بابات عباس بود نه.
    چشمام گشاد شده بود. قلبم تند تند میزد.
    دستام شروع کرد به لرزیدن.
    -فکر کردی خیلی زرنگی. وقتی فهمیدم که تو کی هستی چرا به بابک نزدیک شدی ازت خوشم امد تو حتی اون بابک زرنگو فریب دادی ولی منو نمیتونی.
    حالا هم مثل بچه ادم میای تو ازت جلوی همه خواستگاری میکنم توهم قبول میکنی.
    -تو یک قاتل عوضی هستی.من جهنمم باهات نمیام.
    -پدرو مادر تو دوست داشتی مگه نه .بابکو چی ؟ نمیخوای که به سرنوشت اونا دچار بشه.
    -اشغال عوضی ازم چی میخوای.
    -از تو نه از بابک.اون همه ی زندگیمو ازم گرفت شرکتو ،پدرمو ،نامزدمو.
    حالانوبت منه که همه چیزشو ازش بگیرم.
    -بابک علاقه ای به من نداره.
    -من بابکو از بچه گی میشناسم تو چشماش میبینم چقدر دوستت داره.
    -ولم کن لعنتی .خودم میکشمت.
    -جوش نزن کوچولو اگه کار اشتباهی کنی بابک زنده نمیمونه.می دونی که من چقدر کارمو تمیز انجام میدم پس برای من زرنگ بازی در نیار.
    - ولی من زنه بابکم.
    - میدونم. ازش جدا میشی ....میدونم حق طلاق داری .
    حالا پاشو مثل دختر خوب برو تو مواظب رفتارتم باش البته اگه نگران بابک جونی.
    به طرف ویلا رفتم داشتم دیونه میشدم .بابکو چکار میکردم.
    باید با کاوه ازدواج میکردم هم بابکو نجات میدادم هم انتقام پدرو مادرمو هاله رو میگرفتم.
    نزدیک ویلا رسیدم .(بابک منو ببخش خیلی دوستت دارم.خیلی خوشحالم که تو توقتل دست نداشتی ولی مجبورم این کارو بکنم.)
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    هنوز کامل به در ویلا نرسیده بودم که صدای از
    پشت ویلا شنیدم.ر فتم جلو بابک داشت با تلفن صحبت می کرد....
    -بهت میگم الان نمیتونم صحبت کنم نازی.... باشه بعد باهات تماس میگیرم .منم دلم برات تنگ شده.
    در همین حالت برگشت طرفم تا منو دید رنگش پرید گوشی رو از روی گوشش پایین آورد.
    -سپیده تو اینجا....
    برگشتم که برم .دویید سمتم دستمو از پشت گرفت کشید.
    -صبر کن اون جور که فکر میکنی نیست من با....
    -برام مهم نیست.
    دستمو از دستش بیرون کشیدم دوییدم سمت در ورودی سریع رفتم تو.بابک پشت سرم آمد تو.
    -خوب خودشم آمد ...همگی گوش کنید امشب میخوام یک چیزی بگم.
    من میخوام از سپیده خواستگاری کنم.
    همه ساکت شده بودن.
    بابک باعصبانیت گفت :
    -تو بیجا کردی.
    -از تو پرسیدم خودش باید جواب بده تو مگه وکیله شی.
    همه بهم نگاه میکردن.
    منتظر جوابم بودن.
    -اگه خانوادم قبول کنن من حرفی ندارم.
    بابک وپوران جون با ناباوری بهم نگاه میکردن.
    - سپیده دیونه شدی.؟!!
    -نه. ...
    کاوه از تو جیبش یک انگشتر در آورد آمد نزدیکم دستمو گرفت..دستام داشت میلرزید.
    انگشتر رو دستم کرد زن عمو وعمو دست زدن مبارکه گفتن.
    بابک سر جاش خشک شده بود باور نمی کرد این اتفاق افتاده باشه.
    از در رفت بیرون درو محکم بست.
    منم رفتم تو اتاقم درو بستم پشت درنشستم اشکام جاری شده بود.
    -منو ببخش عشقم نمی خواستم ناراحتت کنم. منو ببخش.
    دستمو جلوی دهنم گذاشتم نمی خواستم صدام بیرون بره . روی تخت دراز کشیدم.صدای اس ام اس گوشیم امد.بازش کردم .
    -بیا بیرون کارت دارم....بابک.
    نمیدونستم برم اگه میرفتم. ممکن بود با دیدنش همه چی رو خراب کنم.براش نوشتم.
    -من باتو کاری ندارم دست از سرم بردار.
    دوباره اس آمد.
    -فقط چند لحظه من با نازی کاری نداشتم.
    -تصمیم من به کسی ربطی نداره میخوام ازت جدا شم با بابک ازدواج کنم اینقدر مزاحمم نشو.
    -سپیده خواهش میکنم زندگیتون خراب نکن.
    -زندگیمو تو اون شب از بین بردی پس دیگه به زندگی من کاری نداشته باش.
    بعدم گوشیمو خاموش کردم. انداختم گوشه ی تخت.
    نمیدونم بازچقدر گریه کردم که خوابم برد.
    ساعت ۱۱ صبح
    بود بدنم خشک شده بود از اتاق بیرون رفتم کسی تو سالن نبود.فقط پوران جون روی مبل نشسته بود.
    -سلام.
    -سلام.
    -بقیه کجان؟!!.
    پوران جون خیلی سرد باهام برخورد کرد.
    -رفتن بازار .بابکم دیشب برگشت تهران.
    خوب شد بابک برگشت نمی تونستم دیگه جلوش نقش بازی کنم برام مهم نبود تنهام گذاشته. من بازم دوستش داشتم.
    -باشه.
    -بیا باهات کار دارم.
    رفتم کنار پوران جون نشستم.
    -میدونی داری چکار میکنی.
    تو زن بابک میفهمی!؟
    -اره باید این کارو بکنم به نفع همست.خواهش میکنم درکم کنید.
    از پیش پوران جون بلند شدم دلم نمی خواست اونجا باشم. به کاوه گفت باید برای کارای طلاق زود برگردیم منم قبول کردم. وقتی برگشتیم کاوه گفت حق ندارم برم خونه ی بابک منم مجبور بودم حرفشو قبول کنم .
    از شمال رفتم خونه ای که دکتر برام گرفته بود.
    دلم برای مامانم وبابام وسارا تنگ شده بود.
    فردای اون روز کاوه آمد دنبالم که بریم کارای طلاق انجام بدین همه چی داشت سریع پیش میرفت.
    دلم برای بابک تنگ شده بود ‌.در خواست طلاق که دادم برگشتم خونه.سرم درد میکرد حالم خوب نبود چند وقت بود حالت تهوع داشتم.
    باید میرفتم دکتر. بعد از ظهر نوبت دکتر گرفتم.رفتم دکتر.
    -برام آزمایش نوشت.
    رفتم آزمایش دادم .
    جوابشو قراربود دو ساعت دیگه بهم بدن .تو خیابونا قدم میزدم چند روز بود ازدکتر خبر نداشتم نمی خواستم بهش زنگ بزنم.چون تصمیمو گرفته بودم میدونستم از دست دکتر کاری برنمیاد فقط دردسر براش درست میشه.
    -نمیدونم چقدر راه رفته بودم.به سر در آزمایشگاه نگاه کردم خدا کنه مریضی گرفته باشم که زود بمیرم.این زندگی بدون بابک برام بی‌معنا بود همه جا میدیدمش.دلم براش تنگ شده بود.
    ...
    -ببخشید آمدم جواب آزمایشمو بگیرم.
    -اسمتون .
    -سپیده راد.
    -تبریک میگم بهتون.
    -یعنی چی.؟؟؟
    -شما بار دارید.
    چشمام جایی رو نمی دید.
    -خانم حالتون خوبه.
    -وای نه خوب نیستم الان موقعش نیست حالا چکار کنم.بد بخت شدم.
    باید از شرش خلاص شم.
    آمدم خونه ......
    بچه بابک تو شکمم بودمیخواستم با کاوه عروسی کنم . داشتم دیونه میشدم.
    -وای اگه کاوه میفهمید چی؟
    با صدای زنگ در از جام بلند شدم ساعت ۱۲شب بود.
    -یعنی کیه.
    آیفون برداشتم.
    -کیه.
    -در رو بازکن .
    صداش میلرزید.
    -اینجا چکار داری.
    -در رو باز کن تادرو نشکستم.
    -خواهش میکنم برو.
    چند تا لکد به در زد داشت همسایه ها رو بیدار میکرد در رو باز کردم. آمد بالا.
    آمد تو قیافش داغون بود باز مـسـ*ـت بود از مـسـ*ـت بودنش خاطره ی خوبی نداشتم ازش ترسیدم دستمو ناخدگاه روی شکمم گذاشتم.
    -این چیه هان؟؟
    احضاریه رو به طرفم پرت کرد.
    -خودت میدونی.
    -چرا این کارو میکنی.
    آمد روبروم چسبیدم به دیوار.
    -من بهت گفتم میخوام ازت جدا شم دیر یا زود این اتفاق می افتاد.
    -من با نازی کاری ندارم اون شب همش بهم زنگ میزد میخواستم از سرم بازش کنم.
    من باهاش رابـ ـطه ای ندارم.
    (فکر کرده بود بخاطر نازی میخوام ازش جدا شم.)
    -بهت گفتم به من مربوط نیست هر کاری که میکنی.
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    -چرا این کارو میکنی .
    چشماش پر اشک بود. فکش میلرزید.د ستامو گرفت..چقدر دلتنگ چشمای ابیش بودم.مردمک چشماش میلرزید..
    - این کارو بامن نکن سپیده.
    آمدم جلو بغلم کرد
    منو به خودش فشارمیداد انگار میخواست منوتو خودش هل کنه.
    -سپیده خواهش میکنم. دیگه نمیتونم تحمل کنم.
    دستمو کشید منو برد سمت اتاق....
    .....

    صبح شده بود .از روتخت بلند شدم لباسامو از روی زمین چنگ زدم.لباسامو پوشیدم هنوز خواب بود به صورتش نگاه کردم دلم نمی خواست ازش جدا شم ولی نمی تونستم تو زندگیش باشم باید میرفتم.
    لباسای مورد نیاز مو ریختم تو ساک ازاتاق بیرون آمدم در لحظه آخر بهش نگاه کردم .
    نامه ای براش نوشتم روی میز گذاشتم. در خونه رو بستم. قسمتی از وجودم تو اون اتاق جا موند.
    قبلم آزاد باش ..تندتراز هر وقت بزن.. .فریاد بزن بگو دوستش داری تو را آزاد کردم راحت باش.دیگر تورا محدود نمیکنم.
    دوستت دارم بیشتر از خودم .
    دوستت دارم بیشتراز دورترین فاصله ها.
    دوستت دارم بیشتر از زندگیم.
    دوستت دارم بیشتر از هر کسی که دوستت دارد
    دوستت دارم بیشتر از تمام نفسهای که کشیده ام.
    دوستت دارم.... فقط دوستت دارم.
    ....
    ....
    -وحید باید پیداش کنی.
    -همه جارو گشتم اثری ازش نیست.
    -کاوه ازش خبر داره من مطمئنم.
    -شاید ولی تا الان که همه جا تعقیبش کردیم چیزی ندیدیم خودشم میگه ازش خبر نداره.
    -دروغ میگه عوضی باید خودم برم سراغش.
    -فکر کردی راستشو میگه.
    -نمی دونم عقلم دیگه بجایی قد نمیده.
    -اون شب که رفتی مطمئنی چیزی نگفت.حرفی از رفتن نزد .
    -نه فقط همون نامه بود .باورم نمیشه چجوری خامم کرد فقط میخواست منو از سرش باز کنه.
    - وکیلش احضاریه رو فرستاده تا سه روز دیگه حکم دادگاه میاد.
    -باید قبلش پیداش کنیم. نمیزارم کسی منو دور بزنه.
    -ولش کن طلاقش بده
    .-نمی تونم اول فکر کردم بخاطر نازی میخواد ازم جدا شه ولی بعد فهمیدم باکاوه روهم ریخته ..من دوستش داشتم.
    -یعنی الان نداری؟
    -نمیدونم.. -نمیدونم مغزم‌ داره‌میترکه
    -از کجا میدونی با کاوهست.؟
    -از نامه ای که نوشته بود.
    -تو نامه چی بود.؟
    -چیز مهمی نبود.و لش کن.!
    (وقتی این نامه رو میخونی که من برای همیشه ترکت کردم من عاشق کاوه شدم از اولم راه ما از هم جدا بود منو کاوه همدیگه رو دوست داریم.
    کار دیشب اشتباه بود نباید اتفاق میافتاد. بهر حال من تورو بخاطر کاری که باهام کردی بخشیدم تو هم منو بخاطر این مدت که اذیتت کردم ببخش فراموش کن سپیده ای هم بوده از طرف من از پوران جون عذر خواهی کن.خداحافظ.

    سپیده)
    ....
    ......
    کاوه برام توهتل جا گرفته الان یک هفتس ندیدمش وکیل کارای طلاقو انجام داده تا سه روز دیگه. برای همیشه ازش جدا میشم......
    گوشیم زنگ میخورد.
    -بله
    -سلام عزیزم.
    -من عزیزتو نیستم بگو چکار داری حوصله ندارم حرفای مسخرتو بشنوم..؟!!
    -امروز خیلی خوشحالم بد اخلاقی تو روم اثر نداره پس خودتو خسته نکن.بابک مثل سگ داره دنبالت میگرده.دارم از خوشی میمیرم تازه فکر کن عکسای عروسیمون رو براش بفرستم دوست دارم تواون لحظه ببینم.
    بعدم مثل دیونه ها خندید.
    -تو مریضی. ...روانی چی میخوای .؟!
    -وکیل نامه های دادگاهو میاره حاضر باش.
    -خودش زنگ زد نیازی نیست تو زنگ بزنی صدای نحستو بشنوم.
    -قرار شد خوش اخلاق باشی وگرنه میام اونجا کارای عروسی رو جلو میندازم منظورمو که میفهمی.
    -تو حیونی.
    -اخ باز بی تربیت شد اشکال نداره من بلدم با زنای چموش چطور رفتار کنم.
    گوشی رو قطع کردم.
    دیگه نمی تونستم تحملش کنم حالم ازش بهم میخورد...
    ...
    امروز وکیل نامه ها رو آورد همه چی تموم شد ازش برای همیشه جدا شدم.
    کاوه میخواست صیغم کنه ولی من به شرطی قبول کردم که قبلش بریم سرقبر خانوادم
    اونم بلاخره قبول کرد.
    بهم اس ام اس داده بود که فرداساعت ۱۰ صبح میاد دنبالم.
    دستمو روی شکمم گذاشتم. از اینکه یک قسمت از وجود بابکو تو بدنم داشتم خوشحال بودم حتی اگه مدت کوتاهی بود.
    ساعت ۱۰رفتم پایین کاوه دم هتل منتظرم بود.
    -سلام بر خانم خودم.
    -صدبار گفتم من زنت نیستم.
    -امشب که میشی.
    -امیدوارم تاشب بمیری.
    -چه دعای جالبی .آدم برای شوهرش آرزوی خوب میکنه.
    -تو شوهر من نیستی من یک شوهر دارم و خواهم داشت اونم بابکه.
    باسیلی که به صورتم زد لبم پاره شد خون ازش بیرون زد.
    -مثل اینکه زیاد بهت رو دادم بار آخرت باشه اسم اون عوضی رو میاری.
    رومو کردم طرف دیگه پنجره نمیخواستم قیافه ی نحسشو ببینم.
    داشتم به شهرم میرفتم همون جایی که این ماجرا شروع شد ومن باید همون جا تمومش میکردم.
    -پیاده شو یک چیزی بخوریم.
    جوابشو ندادم.
    -کاری نکن سر قبر پدر مادرت قبر بابکو رو هم بکنم.
    -پیاده شو .
    از ماشین پیاده شدم رفتیم تو رستوران .
    رفت غذا سفارش بده کاردی که رومیز بودو برداشتم کردم تو آستین مانتوم.
    کاوه برگشت نشست روبروم.
    -ببین چقدر عصبانیم میکنی صورت خوشگلت خراب شده پاشو برو دستوصورتتو بشور من عروس زشت نمی خوام.
    رفتم تو دستشویی کاردی رو که برداشته بودم تو شلوارم جا سازی کردم.
    صورتمو تو آیینه نگاه کردم کنار لبم خون مرده شده بود لبم ورم کرده بود صورتمو آب زدم.
    (هرکاری دوست داری بکن منتظر من باش من کار کسی رو بیجواب نمیزارم کاوه کیانی.)
    برگشتم تو سالن بعد غذا حرکت کردیم نزدیک غروب بود که رسیدیم به قبرستون..
    رفتم سر قبر پدر مادرم.
    -برو انور میخوام با پدر و مادرم تنها باشم.
    -باشه حالا انگار کین مرده که چیزی حالیش نیست.
    تو دلم بهش فحش دادم. دید چیزی نمیگم. گفت:
    -من میرم تو ماشین زود تمومش کن من منتظر شبم عزیزم....
    (ارزوشو به گور میبری اشغال.).
    از اونجا دور شد..
    -سلام مامان سلام بابا ببخشید خیلی وقته بهتون سر نزدم ولی مجبور بودم.امشب شاید زود همدیگه رو ببینیم.دلم براتون تنگ شده یک کاره نیمه کاره دارم که باید تمومش کنم.
    دوستتون دارم منتظرم باشید.
    ...
    -به به عروس فراری تو آسمونا دنبالت میگشتم. رو زمین پیدات کردم.
    داشتم میلرزیدم.الان موقعش نبود.
    -تو اینجا چکار میکنی.؟!!!
    -فکر کردی میتونی سرمو کلاه بزاری در بری .
    -خواهش میکنم برو .
    -برم که با معشوقت به ریشم بخندین.
    -خواهش میکنم برو الان کاوه میاد.
    -اخ چه رمانتیک حتما تورو با شوهر سابقت ببینه غیرتی میشه.نه !!!! -وای چه غیرتی....
    -چرا دست از سرم بر نمیداری.؟!!!
    -تو زندگیمو به گند کشیدی حالا میخوای در بری.!!
    -من کاری نکردم چیزی ازت نگرفتم مگه چکارت کردم.
    -تو غرورمو گرفتی وقتی اون روز اون نامه رو نوشتی احساس کردم بازیچت بودم...
    -من کاری نکردم تو صدتا my friend داشتی فکر کن من یکی از اونام
    -تومثل اونا نیستی کثیف‌تری.اونا از اول رو راست بودن ولی تو منو بازی دادی...
    -حالا میخوای چکار کنم هان.
    -باید باهام بیای نمی زارم باخیال راحت با عشقت زندگی کنی.
    -من باهات جایی نمیام . باید برم. برو خواهش میکنم...
    دستمو گرفت از زمین بلندم کرد.
    -پاشو راه بیافت.
    -تورو خدا ولم کن برو....
    به حرفم اهمیت نمیداد... خدایا چکار کنم ...الان کاوه میاد.
    هوا تاریک شده بود بابک همین طور دستمو میکشید به التماسام توجه نمیکرد.
    -به ببین کی اینجاست.پسر عموی خودم.ببخشید دست نامزد من تودست تو چکار میکنه.
    -برو گمشو اونور کاوه من با این یک خورده حساب دارم.
    -دستشو ول کن.!!!
    -گفتم برو اونور....
    بابک همین طور دستمو میکشید.
    صدای بلندی سکوت قبرستونو شکوند.
    برگشتیم به طرف صدا.
    -بهت میگم دستشو ول کن پسر عمو دلم نمیخواد شب عروسیم کسی رو بکشم.
    چشمام گشاد شده بود بابک بانا باوری به دستای کاوه نگاه میکرد.
    -دیونه شدی کاوه اون اسلحه چی تو دستت.
    -اینو میگی هیچی نیست اسباب بازیه میخوای امتحانش کنم.
    اسلحه رو گرفت سمت بابک..
    -قرارمون این نبود کاوه اونو قاطی نکن..
    -قرار عوض شده عروس خانم.
    -اگه کاری بهش داشته باشی ....
    -چکار میکنی خوشگلم هان.!!!و ای چه فضای رمانتیکی .
    بابک فقط به منو کاوه نگاه میکرد.
    -باشه عشقم فقط بخاطر تو امشب نمی کشمش .ولی فردا رو ضمانت نمیکنم راه بیافتید.
    منوبابک جلو میرفتم کاوه هم پشت سرمون بود.
    سوار ماشین شدیم کاوه دستامو بست منو عقب سوار کردبابکم پشت فرمون نشست .همه سکوت کرده بودیم. کاوه توراه به چند نفر زنگ زد.
    ماشین جلوی ویلای توی جنگل نگه داشت.
    -پیاده شید.
    پیا ده شدیم دوتا مرد دم در ویلا بودن قبلا دیده بودمشون همون دونفر تو اون شب بارونی دم شرکت بودن.
    -سلام رییس .
    -اینا دوتارو ببرید تو زیر زمین تا من بیام در ضمن دختره روخوب ببندید خیلی زرنگه.
    -چشم رئیس.
    ما رو بردن تو زیر زمین .دستامو باپاهامو بستن. بابکم رو بردن طرف دیگه بستنش.
    زیر زمین پر از وسایل قدیمی بود.
    بابک هنوز حرف نمی زد هنوز تو شک بود.
    چند دقیقه به اطراف نگاه کردم.
    باید دستامو باز میکردم .دنبال چیز تیزی میگشتم میدونستم کاوه هر لحظه ممکنه بیاد.
    خودمو روی زمین کشیدم تا چیزی پیدا کنم.
    بابک -اینجا چه خبره .؟!!
    -هیچ چی مگه نمی بینی همه چی سر جاشه.‌..همش تقصیر توه اگه همون موقع میرفتی این جوری نمیشد .گند زدی به نقشه هام اصلا چرا آمدی دنبالم.
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    -آمدم دنبالت چون کسی حق نداره منو دور بزنه.
    -حالا خوشحالی پیدام کردی.لج بازی با کاوه ارزششوداشت . شما هردو احمقید.اولش نازی
    حالا هم من.
    -بهت گفتم من با نازی کاری ندارم.
    -حتما اون شب من می گفتم دلم براش تنگ شده
    -تو بخاطر اون حرف من به کاوه بله گفتی.
    -چی میخوای بشنوی.میخوای بگم اره.
    ولی من بخاطر اون شب بهش بله نگفتم.
    قبلش تصمیمو گرفته بودم.
    -دروغ نگو.
    -برای تو چه فرقی میکنه ...که چرا من میخوام با کاوه ازدواج کنم.یادمه میگفتی من در حدت نیستم.
    سکوت کرده بود تاریکی باعث شده بود خوب صورتشو نبینم فقط نور کمی از پنجره ی بالایی افتاده بودتوزیزرزمین..
    -بجای اینکه اونجا ساکت بشینی بیا کمک کن دستامونو باز کنیم باید از اینجا بریم.

    -تو که کاوه رو دوست داشتی برای چی میخوای فرار کنی.
    داشت رو مخم میرفت پسره ی احمق الانم تو این موقعیت می خواست با من لج کنه.
    -اخه کاوه خیلی حساسه فکر میکنه من میخواستم با تو برم نمی دونه من جز اون کسی رو دوست ندارم(نکبت).
    -میام میزنم لهت میکنم ...داری مسخرم میکنی.
    -اخه دوست داری همینا رو بشنوی .اصلا همین جا بشین تابیاد سر وقتمون.
    -تو چرا ناراحتی با تو که کاری نداره مگه عشقش
    نیستی.
    -اره بودم تا قبل از آنکه تو گند بزنی.
    -اشکال نداره تو که بلدی چند تا عشـ*ـوه بیای دوباره خامت میشه.
    دیگه داشت پررو میشد.
    -خفه میشی یا نه من اگه اهل عشـ*ـوه بودم الان اینجا با تو سرو کله نمی زدم مثل نازی با پولات اون ور آب کیف میکردم. مامانت راست میگفت اندازه ی بچه سه ساله عقل نداری .
    لیا قت امثال تو یکی مثل نازیه که همش بتیغتتون.
    -حرف دهنتو بفهم راست میگی باید میرفتم دنبال نازی حداقل مثل تو نیست که شب باها م بودی صبح مثل آشغال دورم انداختی.
    -از این ناراحتی باشه من معذرت میخوام خوبه غلط کردم حالا راضی شدی.
    بازم سکوت کرد زیر دلم درد گرفته بود چون رو زمین سرد نشسته بودم پاهام یخ زده بود باید خودم دست بکار میشدم چون اون همین طور نشسته بود تا بیان بکشنمون.
    تو تاریکی دنبال چیزی میگشتم یک تیکه شیشه پیدا کردم ولی خیلی کوچیک بود باید دستامو باز میکردم تا بتونم از کاردی که تو رستوران برداشتم استفاده کنم.باشیشه شروع به بریدن طناب کردم.
    طنابش خیلی کلفت بود شیشه دستمو بریده بود
    بخاطر خونی که از دستم میرفت.همش شیشه تو دستم لیز میخورد.
    نفس تنگی هم به سراغم آمده بود چون هوای زیر زمین خیلی خفه بود خس خس سینم توی سکوت زیر زمین میپیچید.
    -حالت خوبه.؟!!
    -الان مثلا نگرانی.
    -نه حوصله ی مرده کشی ندارم.
    -من مردم تو خودتو اذیت نکن .نگران نباش یکی پیدا میشه جمعم کنه..
    از دستش خیلی ناراحت بودم . دیگه جوابشو ندادم.
    به کارم ادامه دادم.دستام کمی شل‌شده بود ولی بخاطر بریدگی درد میکرد.
    -چرا اونجوری نفس میکشی ..؟!!
    -به تو ربطی نداره. نگران مردنمی..
    صدام دورگه شده بود.
    - اصلا به جهنم....
    خدا خدا میکردم کاوه زود نیاد پایین.
    بازم به کارم ادامه دادم صدای در آمد خودمو به دیوار تکیه دادم تا خون دستمو نبینن.

    در باز شد کاوه با اون دوتا مرد آمدن تو.
    -سلام خانم خودم وپسر عموی عزیز .

    ببخشید خانمم باید امشب برم جایی کاری پیش آمده نمی تونم تورو به ارزوت برسونم.
    مجبوری تا فردا صبر کنی البته برای منم سخته از اون اندام زیبات امشب بگذرم.و لی خوب مجبورم.

    چیزی نگفتم نمیخواستم عصبانیتش کنم.

    اون دوتا نوچه هاشم همش میخندیدن.
    بابک-کثافت عوضی ولمون کن.
    -وای چه پسر بی‌ادبی مگه تو دکتر نیستی ؟
    -بهت میگم این مسخره بازی ها رو تموم کن.
    -الان باید برم ولی میگم بچه ها از خجالتت در بیان.بیچاره پوران جون اگه بفهمه پسرش تو راه شمال در حالی که داشته دنبال عشق سابقش میگشته رفته تو دره چقدر ناراحت میشه.
    بعدم قهقهه زد.
    (لعنتی نمیزارم بابکم مثل پدر و مادرم ازم بگیری.)
    از زیر زمین بیرون رفتن.
    کارمو تند تر انجام می دادم بابکم اصلا انگار که اتفاقی نیفتاده همین جور نشسته بود.....
    دستمو بلاخره باز کردم.
    داشتم پاهامو باز میکردم که اون دوتا آمدن تو.
    -باید پسره رو ببریم .
    -بیا قبل از اینکه بریم یکم تفریح کنیم رییس راست میگه دختره حرف نداره.
    -اره ازش خوشم میاد.
    تو تاریکی هم می تونستم نگاه های هرزشونو ببینم.
    بابک-بهش دست بزنین زندتون نمی زارم.
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    نصرت دختره خاطرخواه زیاد داره حتما خوب چیزیه.
    یکی شون به طرفم امد.بابک سمتش حمله کرد ولی چون دستو پاش بسته بود نمی تونست کاری کنه.با سر رفت تو شکم یکیشون مرده خورد زمین بابکم افتاد روی زمین.
    -خاک تو سر بی عرضت کنم نمی تونی مواظب یک ادم دست و پا بسته بشی
    مرده از جاش بلند شد دست بابکو از پشت گرفت بابک با پاهای بسته لگد
    می انداخت مرده از پشت کشیدش بستش به ستون کنار زیر زمین.
    ترسیده بودم. نفسم تنگ تر شده بود.
    -خوب کوچولو دیگه کسی نمی تونه نجاتت بده .
    باهر قدمی که میامد جلو من عقب میرفتم.بابک فریاد میزد
    -هرچی کاوه بهتون داده من بیشتر شو میدم اونو ولش کنید.
    هر دو تا زدن زیر خنده.صدای خنده هاشون تو سرم می پیچید.
    - دهنشو ببندنمی خوام صداشو بشنوم.
    اون یکی داشت دهن بابکو می بست بابکم تقلا میکرد.
    بهم نزدیک شد دستشو برد سمت دکمه های پالتوم داشت یکی یکی بازشون میکرد .صورت کریحش داشت حالمو بهم میزد
    مجبور شدم از شیشه ی توی دستم استفاده کنم.
    شیشه رو روی صورتش کشیدم.باپاهام لگدی بهش زدم افتاد رو زمین.
    -اخ سوختم.زنیکه ی عوضی.
    دستاش رو صورتش بود تمام صورتش خونی شده بود .
    بابک با بهت بهمون نگاه میکرد.
    -چرا اونجا وایستادی منو نگاه میکنی بگیرش ببندش زنیکه ی وحشی رو......اخ صورتمو داغون کرد.
    اون یکی با ترس بهم نزدیک شد.
    -چرا واستادی احمق ببندش دیگه.
    دستامو از پشت گرفت بست.
    -حالا دیگه بامن در می افتی سیلیی به صورتم زد افتادم روی زمین.
    امد جلو موهامو چنگ زد از زمین بلندم کرد. یک دستش هنوز روصورتش بود.
    امد نزدیک تر می خواست منو ببوسه به صورتش تف انداختم .
    بازم یک سیلی دیگه بهم زد از کنار لبم خون جاری شد.
    نفسم به شماره افتاده بود.
    -ولش کن اسی اگه کاوه خان بیاد این جوری ببینتش حسابمونو میرسه.
    -کاوه خان بره به درک من باید اینو ادمش کنم.
    -بیا بریم داره از صورتت خون میره .باید تمیزش کنی.
    بعدنم میتونی بیای سراغش کاوه خان تا صبح نمیاد.
    -شانس اوردی ...بیشتر مشتاقم کردی. منتظرم باش زود برمیگردم.میخوام وقتی زیر دست وپامی صورت خوشگلتو ببینم.
    بعدم رفتن بیرون.
    بابک داشت نگاه می کرد .بدنم درد گرفته بود .نمی دونستم چکار کنم دیگه چیزی نبود که باهاش دستامو باز کنم .فقط اگه میتونستم کاردو از تو شلوارم بیرون بیارم خیلی خوب بود. بابک داشت پاشو روی زمین میکوبید
    بهش نگاه کردم .انگار میخواست چیزی بگه خودمو به طرفش کشیدم.
    رفتم جلوش .
    -چیه.؟!!
    -با نگاهش فهموند که دستاشو باز کنم.
    خودمو کشیدم پشت ستون بهش پشت کردم.دستامو چسبوندم به دستاش.
    گره ی دستای من چون باعجله بسته بود شل تر بود بابک سعی میکرد دستامو باز کنه.بلاخره گره ی دستام باز شد همش چشمام به دربودکه اونا نیان تو
    منم دستاشو باز کردم.
    رفتم جلو دهانشو و پاها شو باز کردم.
    -حالت خوبه.
    فقط سرمو تکون دادم داشت با ناراحتی به صورتم نگاه میکرد.تو چشماش ناراحتی دیده می شد.د ستشو به صورتم نزدیک کرد .
    -خدا لعنتشون کنه .باید بکشمشون.
    -بهتره از اینجا بریم.
    از جام بلند شدم نفسم تنگتر شده بود سرفه میکردم.
    همون موقع صدای پا آمد هردو سر جامون نشستیم.
    دباره داشتن میامدن تو .
    -سلام گربه ی وحشی من چطوره.
    چاقویی که از تو شلوارم در آورده بودم پشتم قایم کردم.
    آمد نزدیک تر صورتشو با باند بسته بود بابکم کمین کرده بود.
    گذاشتم بیاد نزدیک تر .
    -خوب کوچولو اماده ای.
    با یک حرکت رفتم پشتش چاقو رو گذاشتم رو گردنش.
    -اگه تکون بخوری همین جا می کشمت.
    -فکر نکنم عرضشو داشته باشی.
    - اگه یادت باشه تو اون شب بارونی یکی سرتو شکست پس از من هر کاری برمیاد. چاقو رو به گردنش فشار دادم.خونی از کنار گردنش پایین آمد.
    -به دوستت بگو مثل آدم کلیدا رو رد کنه بیاد.
    دودل بود هنوز مطمئن نبود به حرفم گوش کنه.
    لگدی به پهلوش زدم.
    -زودباش.
    - نصرت کلیدارو بهش بده.
    بابک خوشکش زده بود.
    -پاشو بابک چرا نگاه میکنی کلیدا رو بگیر.
    بابک بلند شد کلیدا رو گرفت.دستاشونو به ستون بست.
    -فکر کردی میتونی فرار کنی .کاوه پیدات میکنه.
    -اتفاقا منتظر اونم میشم .بهش بگو سپیده راد منتظرشه.
    با بابک از ویلا خارج شدیم .سوار ماشینی که تو حیاط بود شدیم.
    - برای خودت یک پا جیمز باندی.... داشتم سکته میکردم .میخواستی مردرو بکشی!؟
    -.اگه میخواست نزدیکم بشه این کارو میکردم..
    -پس باید مواظب خودم باشم. باید ازت ترسید!.حالا کجا بریم بنزین زیاد نداریم.
    -تورو نمیدونم ولی من میرم خونم .
    -یعنی چی؟ .
    -یعنی اینکه من با تو کاری ندارم.
    -ولی من تنهات نمیزارم.
    -اونوقت چرا.میترسی دوباره برم پیش کاوه سرت کلاه بره .یا میترسی برم پیشه دوست پسرام.
    -منو ببخش نمی خواستم باهات اونجور حرف بزنم ولی وقتی او روز بیدار شدم نبودی وقتی نامه رو خوندم داشتم دیونه میشدم.
    نمیدونی چقدر دنبالت گشتم.هنوزم نمی دونم چرا اون کارو کردی.
    -بهت گفتم منو فراموش کن حالا که کاوه ای در کار نیست دلیلی نداره دیگه نا راحت باشی که من با کاوه رفتموسرتو کلاه گذاشتم.
    -ولی من تنهات نمیزارم.
    -چیه عذاب وجدان داری.
    -نه .
    -پس چی!؟.دیگه چه دلیلی برای اینکه دنبالم بیای داری برو سر خونه زندگیت.منو تنها بزار.
    -نمی تونم.
    -چرا؟
    -چون عاشقتم.چون نمی تونم بدون تو زندگی کنم چون قلبم برای تو میزنه .چون زندگیمی.
    بازم بگم.!؟
    سرفم قطع شد .اکسیژن بدنم تموم شده بود.
    چشمام گشاد شده بود با تعجب نگاش میکردم . زبونم بند آمده بود .باورم نمی شد اونم منو دوست داشت.عاشقم بود...

    -چیه تعجب کردی .چرا اونجوری نگام میکنی به من نمیاد عاشق بشم.نمیدونی تو این مدت چقدر عذاب کشیدم وقتی نتونستم پیدات کنم .وقتی اون نامه رو خوندم داغون شدم. نمی تونستم تحمل کنم که باکسه دیگه ای بری دوستت داشتم .هر چقدر تو این مدت میخواستم ازت متنفر بشم نشد.
    میدونم دوستم نداری ولی سپیده بخدا خوشبختت میکنم. فقط یکم دوستم داشته باش
    این داشت چی میگفت. می خواست دوستش داشته باشم.... من عاشقش بودم.
    -از کی .؟
    -از کی چی؟
    -از کی دوستم داری؟
    -از همیشه.از همون موقع که برای اولین بارچشماتو تو اون مهمونی دیدم دوستت داشتم ولی نمیخواستم قبول کنم. تو تمام لحظات دوستت داشتم.توبرام مثل اکسیژنی .بخاطر همین دنبالت آمدم نه بخاطر کاوه یا انتقام.
    سپیده من واقعا عاشقتم باور کن.
    -خواهش میکنم دیگه چیزی نگو . تو باید ازم دور بمونی
    -چرا ؟!.من خوشبختت میکنم فقط باهام ازدواج کن یکم دوستم داشته .
    چشمای قشنگش داشت وسوسم میکرد.ولی نمی‌توانستم.اونودرگیر کنم کاوه بامن طرف بود نمی تونستم جونشو در خطر بندازم. تقریبا نزدیک کوچمون بودیم هوا گرگو میش بود
    -نگه دار . همین جا پیاده میشم. -
    -دیونه شدی؟! باشه اگه ناراحتی دیگه چیزی نمیگم.
    -گفتم نگه دار.وگرنه خودمو از ماشین میندازم بیرون.
    نگه داشت از ماشین پیاده شدم .
    رفتم اون ور خیابون با تمام قدرتم میدویدم نمی خواستم پیدام کنه.نفسم بالا نمی آمد..
    اینقدر سرفه کرده بودم که مزه ی خونو تو دهنم حس میکردم.ا گـه الان میمردم دیگه هیچ اهمیتی برام نداشت بابک دوستم داشت.
    فقط همین برام مهم بود...
    به خونمون رسیدم به اطراف نگاه کردم کوچه خلوت بود.
    کلید نداشتم از در بالا رفتم بعضی وقتها این کارو وقتی کلید نداشتم میکردم مامان همیشه دعوام میکرد میگفت مگه دختر از در و دیوار بالا میره ولی من گوش نمی دادم ..از دیوار یواش پایین آمدم .

    رفتم دم در ورودی در قلق داشت آمدم درو تکون بدم دیدم در بازه مطمئن بودم یکی رفته تو خونه آمدم برگردم که ...
    -کجا تازه تشریف فرما شده بودید.
    برگشتم کاوه با اون یکی از اون دوتا مرد دم در ورودی و ایستاده بود
    -بیا تو عزیزم مهمونی قراره شروع بشه.راستی عاشق دلخستت کجاست.
    -رفته....
    -وای چه ترسو نمی دونستم اینقدر بزدله نگران نباش اونم پیداش میکنم....بیا تو .....خونه ی خودتونه.
    ناگهان در باز شد بابک بایکی دیگه از اون مردا آمد تو.
    -قربان داشت تو کوچه دنبال این دختره میگشت.
    -به به پسر عمو زود آمدی جشن میخواد شروع شه.
    بابهت به بابک نگاه میکردم.
    (پسره ی احمق آمده دنبالم)
    همگی رفتیم تو کاوه روی مبل نشست منو بابکم نشستیم روبروش.
    -خب خب حالا دوستدارید از کدومتون شروع کنم.
    آمد جلوم به صورتم بادقت نگاه کرد .دستشو به صورتم کشید سرمو برگردوندم.
    -کی این بلا رو سر صورت خوشگلت آورده.
    به اون مردا نگاه کردم.
    کاوه با فریاد گفت:
    -مگه بهتون نگفتم کسی بهش نزدیک نشه هان.
    -قربان خودش باعث شد .داشت فرار میکرد مجبور شدیم.
    -کاری کدومتون بود.
    -قربان تقصیر خودش بود.
    -گفتم کار کدومتون بود.
    -من.
    اسلحه رو طرفش گرفت شلیک کرد.
    جیغی کشیدم.
    مرده افتاد خونش تمام زمین رو پر کرده بود.
    بابک-دیونه روانی چکار کردی.
    -این عاقبت کسیه که حرفامو گوش نده.
    بعدم بلند بلند خندید.
    بابک بلند شد رفت طرفش.
    -بشین سر جات مثل اینکه دوست داری زودتر بکشمت.
    -چرا این کارا رو میکنی توکه همه چی داری؟
    - تو همه ی زندگیمو ازم گرفتی . همیشه پدرم سر کوفت تو رو بهم میزد همیشه تحقیرم میکرد هر کاری میکردم به چشم کسی نمی امد همیشه سایه ی نحست رو زندگیم بود وقتی نازیم تو رو انتخاب کرد بخودم قول دادم نزارم راحت زندگی کنی هر کاری که بر علیهت بود انجام دادم.ازقاچاق دا رو تا کارای دیگه کاری کردم که تو همشون تو مقصر باشی ولی بابای این دختره کارو خراب کرد .تو محموله ی آخر میخواستم کاری کنم که گیر بیافتی این جوری این قدر برات پرونده ساخته بودم که حتما میر فتی پای چوبه دار ولی بعد از فضولی بابای این دختره که میخواست بیاد همه ی جریانو بهت بگه مجبور شدم بفرستمش اون دنیا .بعد اون پلیسا بهمون مشکوک شدن نمی تونستم ریسک کنم مجبور شدم وایستم تا ابا از آسیاب بیافته .
    ولی بعدش سرو کله ی این دختره پیدا شد .از روز اول بهش شک داشتم. وقتی تحقیق کردم فهمیدم کیه .می خواستم حسابشو برسم ولی وقتی دیدم تو عاشقش شدی گفتم بهتره انتقام بهتری بگیرم این طوری می تونستم شکست واقعی رو تو چشمات ببینم..
    حالا موقع شه که تحقیر شدنتو ببینم.
    بابک بهم نگاه میکرد تو چشماش هیچی نبود. چشماش خالیه خالی بود. نمیدونم به چی فکر میکرد.
    -نصرت برو لباسو از تو ماشین بیار.
    نصرت با ترس رفت بیرون .بعد چند دقیقه با جعبه ی بزرگی و کیفم برگشت.
    -بگیر برو بپوش. یک دستی یم به صورتت بکش عروس باید خوشگل باشه.
    -من چیزی رو نمی پوشم.
    آمد طرفم موهامو گرفت کشید.
    -بهت میگم بپوش.
    -نه..
    بابک-ولش کن عوضی...
    -اخ ببین عاشقت با اینکه میخواستی ازش انتقام بگیری بازم داره ازت طرفداری میکنه چه عشق جاودانه ای.
    موهامو بیشتر کشید.جیغم در امد.گوشه ای دهنم سرفه بخاطر زیاد پر خون شد.
    بابک-خواهش میکنم ولش کن.
    -وای ببین بابک کیانی که هیچکسو آدم حساب نمیکرد بخاطر یه دختر داره خواهش میکنه.
    -میری می پوشی یا میخوای طور دیگه رفتار کنم دیگه داری حوصلمو سر میبری.
    اسلحشو به طرف بابک گرفت
    -اگه میخوای زنده بمونه مثل آدم برو بپوش.
    بعد پرتم کرد رو زمین به بابک نگاه کردم هنوز از چشماش نمی تونستم بفهمم به چی فکر میکنه.
    جعبه رو برداشتم به طرف پله ها رفتم.
    -حالا شدی دختر خوب . زود بپوش که من زیاد نمی تونم منتظر بمونم میدونی که عزیزم خیلی منتظراین لحظه بودم
    صدای ضعیفی از بابک بلند شد انگار داشت تو دوراهی دستو پا میزد.
    -نرو سپیده.
    بدون توجه بهش از پله ها بالا رفتم رفتم تو اتاقم جعبه رو روی تخت گذاشتم.تو آیینه به خودم نگاه کردم صورتم یک طرفش رد انگشت بود گوشه ی لبم پاره شده بود . رد خونی از کنار دهنم دیده میشد.صورتمو پاک کردم دستامو که بریده وخونی بود با پارچه بستم تو کمد دنبال گوشیه سارا گشتم زود روشنش کردم (لعنتی زیاد شارژ نداشت.)
    به دکتر اس زدم که کجام. ازش خواستم با سرگرد تماس بگیره.اس ام اس و فرستادم گوشی خاموش شد.انداختمش توی کمد فقط دعا میکردم اس ام اسمو باز کنه.
    جعبه رو باز کردم.لباسواز توش در آوردم یک لباس عروس دکلته بود با دامن پفی لباس خیلی قشنگی بود لباسو پوشیدم.
    موهامو شونه کردم کمی آرایش کردم چاقویی که مال بابام بودو زیر لباسم قایم کردم.
    خودمو برای بار آخر تو آیینه نگاه کردم.
    -بابا ،مامان کمکم کنید و منو ببخشید اگه کاری کردم که باعث ناراحتی تون شدم.
    از اتاق بیرون رفتم. هنوز از پله هاپایین نرفته بودم.
    -به به عروسم امد.
    همه بهم نگاه میکردن بابک خشک شده بود فقط بهم خیره شده بود.
    -چی پسر عمو عروسمو پسندیدی.
    از پله ها پایین امدم.
    -نصرت برو تو کوچه مواظب باش کسی نیاد منم کارم تموم شد میام.
    نصرت سریع از خونه بیرون رفت.
    -خوب حالا موقع جشنه.پسر عمو خوب نگاه کن
    از جیبش موبایل رو در آورد یک آهنگ ملایم گذاشت.
    -عروسی بدون رقـ*ـص نمیشه.بیا عزیزم .بیا خجالت نکش .
    دستمو گرفت کشید طرف خودش.
    -یادته شب تولدم نیامدی باهام برقصی یادته چقدر ازت خواهش کردم ولی تو قبول نکردی .میخواستم همون جا گردنتو بشکونم هیچ زنی حق نداشت بهم نه بگه اون روز تحمل کردم چون برات نقشه داشتم ولی حالا نمیتونی درخواستمو رد کنی مگه نه.دستمو کشید اروم اروم باهام میرقصید .
    -چطور پسر عمو خوب میرقصیم مگه نه.؟!
    بابک سرشو بلند کرد چشماش میلرزید دستشو مشت کرده بود قلبم داشت میترکید نمی تونستم دیگه بهش نگاه کنم .آهنگ تموم شد.کاوه آمد طرف صورتم میدونستم میخواد چکار کنه باتمام قدرتم هلش دادم.
    کمی از جاش تکون خورد ولی نه زیاد .
    زد تو گوشم افتادم رو زمین پهلوم خورد به میز .
    بابک تا خواست بیاد طرفم کاوه اسلحه رو به سمتش گرفت.
    -کجا کجا بشین سر جات مگه نمیبینی این عروسه منه تونباید بهش نزدیک شی.
    -ولش کن کثافت.
    -باشه وقتی کارم باهاش تموم شد ولش میکنم بهت قول میدم.
    همون جور که رو زمین بودم چاقو رو از تو لباسم در آوردم تو دستم گرفتم.
    کاوه آمد طرفم دستم گرفت از زمین بلندم کرد.میخواستم چاقو رو بزنم بهش فهمید جا خالی دادچاقو خورد تو دستش از دستش خون زد بیرون...
    دوباره هلم داد خوردم زمین.چاقوازدستم افتاد سریع چاقو رو برداشت.پرت کرد یک سمت دیگه
    از دستش خون میامد زخمش عمیق بود.
    -کثافت !..باید بیشتر مواظبت میبودم.حالا تلافیه کارتو میبینی.
    اسلحشو گرفت سمت بابک. از روی زمین بلند شدم شلیک کرد .
    ....
    ......
    پهلوم میسوخت. لباسم پر خون شده بود.
    بابک بغلم کرده بود روی زمین سر خوردم.دستام بیحس بود. درد تمام تنمو گرفته بود. باز از گوشه ی لبم خون جاری شد.
    -چرا این کارو کردی سپیده .چرا؟؟؟؟! لعنتی مگه نگفتم بدون تو میمیرم.
    اشکاش روصورتم میریخت.
    باصدای ضعیفی گفتم.
    -منو ببخش خیلی اذیتت کردم.نمیخواستم ناراحتت کنم .خودم وقتی اون حرفا رو بهت میزدم بیشتر عذاب میکشیدم.
    -هیچی نگو خواهش میکنم.حرف نزن بعدا باهم حرف میزنیم.

    -بزار بگم شاید بعدا نی وجود نداشته باشه .من دوستت داشتم . نمیخواستم بازیت بدم .اوایل میخواستم بخاطر پدر و مادرم ازت انتقام بگیرم ولی عاشقت شدم .بخاطر خودت ازت جدا شدم اون شب بهترین شب زندگیم بود . همیشه دوستت داشتم.
    -باشه باشه خودتو خسته نکن. هیچی نگو. تورو خدا ترکم نکن.سپیده خواهش میکنم من بدون تو نمی تونم نفس بکشم.برام مهم نیست چکار کردی....
    -منوببخش . نتونستم بچتو سالم برات نگه دارم.
    ببین اینجاست.
    دستشو گرفتم رو شکمم گذاشتم.
    بابک هق هق میکرد .
    سرمو تو بغلش گرفته بود
    -خواهش میکنم سپیده تحمل کن
    کاوه با تعجب نگاه میکرد هیچ حرکتی نمیکرد.صدای آژیر پلیسو می شنیدم .
    -همه جا محاصره شده راه فراری نیست همکارت دستگیر شده .کاوه کیانی خودتو تسلیم کن.
    کاوه به طرف در پشت بوم رفت.
    چشمام داشت بسته میشد.
    -تورو خدا تنهام نزار چشماتو نبند بخاطر بچمون تحمل کن الان میریم بیرون عزیزم تحمل کن.
    قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین آمد.
    -دوستت دارم بیشتر از نفسهای تمام عمرم.
    چشمامو بستم.
    .....
    ....
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    -بابک چه اتفاقی افتاده.تا تماس گرفتی خودمو رسوندم.پلیس چی میگن.واقعا کاوه اون کارا رو کرده. لباسات چرا خونیه تو که چیزیت نیست.
    -سپیده ....
    -چرا گریه میکنی بگو چی شده.
    -سپیده تیر خورده.!؟
    -چییییی؟
    -همش تقصیر من بود بخاطر من داره می میره.
    -چکار کرده؟؟؟؟
    -پرید جلوی من.کاوه منو میخواست بکشه ولی اون.....
    -ناراحت نباش خوب میشه.پلیس میگفت کاوه هنوز دستگیر نشده.
    -گور بابای کاوه.گور بابای همه .سپیده ی من داره اون تو میمیره.
    وحید بچمو نگه داشته بود.
    -بچه؟!!!
    -خودش گفت حامله است.بخاطر من کاوه تحدیدش کرده بود.اونوقت من همش تو فکر بودم که ازش انتقام بگیرم .من چجور ادمیم.
    همش بهش شک داشتم. فقط میخواستم بدستش بیارم ولی اون......
    -خودتو ناراحت نکن سپیده زنه قوییه خوب میشه.
    -اگه طوریش بشه میمیرم.
    نمی تونم تحمل کنم.سپیده زندگیمه.
    -خوب میشه الان حالش چطوره.
    -نمیدونم الان ۶ساعته اون توه کسی جوابی نمیده.
    -ایشاال... خوب میشه براش دعا کن.
    پلیسا میخوان ازت سوال کنن میتونی جواب بدی.
    -تا وقتی سپیده از اون تو سالم بیرون نیاد من باکسی حرف نمیزنم.
    -اما برات بد میشه تا الانم من بهشون گفتم تا منتظر باشن.
    -به جهنم که بد میشه هیچکس بجز سپیده برام مهم نیست..
    -باشه برم ببینم چکار میتونم بکنم.
    -اقای بابک کیانی.
    -بله.
    -من امین زند هستم .ایشونم سرگرسرناصری بازرس پرونده.
    -من گفتم فعلا باکسی نمیتونم صحبت کنم.
    -من به عنوان دوست آمدم نه بعنوان پلیس.
    -من شمارو نمیشناسم.
    -من خانم رادو میشناسم.
    -شما سپیده رو از کجا میشناسید؟!!
    -جریانش مفصله سر فرصت براتون میگم.
    الان شما باید بهمون کمک کنیدتا کاوه رو پیدا کنیم.بخاطر سپیده اون خیلی تلاش کرد کاوه گیر بیافته. زحمتاشو هدر ندید.؟!
    -شما همسرمنو از کجا میشناسید.!؟
    - گفتم من دوستشم.
    -میخوای باور کنم.. زن من چه دوستی میخواد با شما داشته باشه.
    -شما منو نمیشناسید.ا لان وقت داره میگذره لطفا کمکمون کنید.
    - من چکار میتونم بکنم زن من داره اون تو میمیره اون وقت شما بفکر کارای خودتونید.
    -بخاطر سپیده بهمون کمک کنید.
    -ازم چی میخواید.؟!!
    -ادرس جاهایی که ممکنه کاوه اونجا باشه.
    -من خیلی نمیدونم کاوه کجاها میرفته ولی آدرس جاهایی رو که میدونم میگم وکیلم بهتون بده.
    حالا دست از سرم بردارید.



    -چی شد.
    -تو مثلا رفتی نزاری بیان اینجا!!!
    -بابک مساله بزرگتر از اونیه که فکر میکنی .تا الان چند نفر مردن. ممکنه پای تو هم گیر باشه.
    -برام مهم نیست.فقط سپیده از اون تو سالم بیاد بیرون.
    ...ً
    .....
    -پرستار چی شد از اتاق عمل خبری نشده.
    -الان دکتر میاد باهاش صحبت کنید من اطلاعی ندارم.
    ...
    -بابک بشین الان دکتر میاد دیونم کردی اینقدر راه میری.
    -اگه ناراحتی گمشو بیرون .
    ...
    - شما همسر خانم هستید.
    -بله دکتر.
    -مامان تمام تلاشمونو کردیم.گلوله رو خارج کردیم اما متا سفانه بخاطر حامله گی که داشتن دچار کم خونریزی شدید شدن الانم تو کماست.
    -چی میگی دکتر باید نجاتش بدی.
    -متاسفم کاری ازم بر نمیاد باید دعا کنید.
    -دکتر نجاتش بده وگرنه تو رو باینجا به آتیش میکشم.
    -ولم کن آقای محترم گفتم ما تلاش خودمونو کردیم کاری از کسی برنمیاد.
    -بابک جان بیا بشین.باید منتظر باشی با این کارای تو خوب نمیشه.
    -وحید داره میمیره .بخاطر من.
    -این قدر خودتو عذاب نده حالش خوب میشه.
    -باید از اینجا ببرمش.باید ببرمش خارج شاید اونجا خوب شه.
    -الان تو وضعیتی نیست که بتونی ببریش.صبر داشته باش .تو باید براش دعا کنی این کارات فایده نداره .
    ...
    .....‌
    -پاشو عزیزم الان یک ماه اینجایی دلم برات تنگ شده پاشو باهام دعوا کن پاشو.سپیده دارم دیگه کم میارم. دکتر زند میگه تو مقاومی دوم میاری . بخاطر من برگرد.دلم برای چشمای قشنگت تنگ شده.دکتر زند بهم گفت که چی شده. اصلا برام مهم نیست که چرا بهم نزدیک شدی.
    فقط اینو میدونم که دوستت دارم. برگرد.
    ...
    ....
    ....
    پلکامو تکون دادم انگار بهش وزنه ی ۲۰۰کیلویی وصل کردن .بدنم درد میکنه. چشمامو کمی با زور
    باز میکنم.به اطراف نگاه میکنم.
    یکی کنار تختم نشسته سرش رو تخت گذاشته دستامو تو دستشه. این کیه. چقدر سرم درد میکنه..دستامو تکون میدم.
    سرشو بلند میکنه با چشمای ابیش بهم زل زده منم با تعجب نگاش میکنم.
    مثل برق گرفته ها بلند میشه دکترو صدا میکنه.
    چند تا دکتر و پرستار وارد میشن .
    چشمام هنوز‌درد میکنه چند بار پلک میزنم.
    -خانم حالتون خوبه.
    بازم بهش نگاه میکنم.
    -من دکتر زادمهرم دکتر شما .متوجه میشید من چی میگم.
    - اینجا کجاست .من اینجا چکار میکنم .
    -شما تیر خوردید . ۳ماه تو کما بودید .
    -چرا؟؟؟
    -بهتره خودتونو خسته نکنید.فعلا استراحت کنید
    به پرستار میگه چیزی به سرمم تزریق کنه.
    بازم چشمام داره سنگین میشه اون چشم ابیه داره با تعجب نگام میکنه انگار منو میشناسه.
    .....
    .....
    -دکتر چه اتفاقی برای سپیده افتاده.
    -دچار فراموشی شده.
    -یعنی چه مگه سرش بجایی خورده.
    -این اتفاق برای بعضی از مریضایی که مدت زمان طولانی تو کما هستند میافته ولی به تدریج همه چی رو بیاد میاره
    -یعنی چقدر طول میکشه همه چی یادش بیاد.
    -بستگی‌ به خود بیمار داره شاید یک روزیا یک هفته یک ماه شایدم یک سال.
    -ممکنه بیشتر طول بکشه .
    -گفتم بستگی به بیمار داره .نمیشه دقیق گفت.
    .....
    ......
    چشمامو باز میکنم احساس بهتری دارم.اون چشم ابیه بازم اینجاست.
    -شما کی هستید.
    -من شوهرتم.
    -شوهر ..؟..چرا چیزی یادم نمیاد. چرا تیر خوردم.
    -بعدا بهت میگم.دکتر امروز مرخصت میکنه باید بریم خونه.
    -من باشما جایی نمیام.
    -چرا.؟!!
    -من شما رو نمیشناسم از کجا معلوم راست بگید. بقیه فامیلم کجان پدرو مادرم...
    -شما فامیلی نداری پدرو مادرت فوت شدن خواهرتونم آمریکا هستند.
    -از کجا معلوم راست بگی.
    -چرا باید دروغ بگم.
    -نمیدونم..
    -پس بهتره لباساتو عوض کنی بریم خونه... مامان ومریم جون منتظرن.
    -تو که گفتی من مادر ندارم.
    -مادر خودمو میگم.
    -مریم جون پس کیه.!!
    -هنوزم مثل قبل فضولی.
    -من فضول نیستم.
    -باشه خانم کنجکاو بیا لباساتو تنت کنم.
    -تو؟؟!؛!!!!
    -پس کی.
    -من چه نمیدونم برو بگو پرستار بیاد من با تو راحت نیستم.
    -من شوهرتم.
    -از کجا معلوم بهت مشکوکم.
    زد زیر خنده.
    -چرا میخندی؟!!
    -همین جوری خدا رو شکر که همون سپیده ای.
    از اتاق بیرون رفت پرستار آمد تو .
    -میبینم که خیلی بهتری .بیا کمکت کنم لباساتو بپوشی.دختر چه شوهری داری تواین سه ماه ازت جدا نمیشد .مردم زن سالمشونو ول میکنن ولی شوهرت با اینکه میدونست ممکنه حالا حالاها بهوش نیای بازم تنهات نداشت خوشبحالت خیلی دوستت داره.
    ته قلبم بهم میگفت که منم بهش بی احساس نیستم انگار همه جا باهام بوده.
    لباسامو پوشیدم. آمد کمکم کرد از تخت بلند شدم.
    سوار ماشین شدیم.توراه حرفی نزد فقط نگام میکرد.
    -نمیشه درست رانندگی کنی جاده تو صورتت منه
    -هان.نه ببخشید خیلی وقت بودچشمای بازتو ندیده بودم دلم برات تنگ شده بود .
    باتعجب بهش نگاه کردم...
    جلوی در بزرگی نگه داشت انگار قبلا اینجا بودم.
    رفتیم تو دوتا خانم.با یک آقا تو حیاط بودن.
    خانوما آمدن بغلم کردن همش گریه میکردم.منم باتعجب نگاشون میکردم مطمئن بودم دیده بودمشون.
    باهم رفتیم تو عجب خونه ای بود.
    چشم آبی گفت بریم سوار آسانسور بشیم.رفتیم سوار شدیم طبقه ی سوم نگه داشت انگار همه ی این کارا رو قبلا انجام دادم وارد راه رو شدیم دم یکی از اتاق ایستاد.
    -برو تو.
    وارد اتاق شدم به همه جا نگاه کردم.به تخت کنار اتاق نگاه کردم نمیدونم چی شد سرم یکدفعه گیج رفت.
    -حالت خوبه.
    -اینجا روانگار قبلا دیدم از این تخت بدم میاد.
    صورتش ناراحت شد.
    -باشه میگم تختو عوض کنن.
    -تو این اتاق قبلا اتفاقی افتاده.
    رنگش پرید.
    -نه چه اتفاقی.
    -اخه احساس خوبی به اینجا ندارم.
    -اگه ناراحتی بگم اتاقتو عوض کنن.
    -نه خوبه خیلی خستم میخوام بخوابم.
    -باشه تو لباساتو عوض کن من بگم برات چیزی بیارم بخوری.
    -نه ممنون چیزی نمی خورم.
    -ببخشید اسم شما چیه.
    -بابک.
    -اهان بابک ...بابک..
    لباسامو عوض کردم و خوابیدم.
    تو خواب کابوس میدیدم ازخواب پریدم به اتاق نگاه کردم من تو اتاق بابک چکار میکردم.
    چشمامو چند دفعه باز و بسته کردم همه چیز داشت یادم میامد دستامو روی پهلوم گذاشتم سریع پاشدم.رفتم جلوی آیینه بلوزمو بالا دادم کنار پهلوم یک زخم بود.
    -بابک ،عشقمون،کاوه،دکتر،لیلا،مامان بابا...
    همه چی یادم آمد .
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    توایینه به خودم نگاه کردم .هنوز باور اتفاقهای گذشته برام سخت بود . برگشتم به تخت نگاه کردم.سرگیجه داشتم.هنوز اثر دارو ها ازبدنم خارج نشده بود.بطرف پنجره رفتم فکر کنم اواخر فروردین بود ماه چقدر زیبا بود.
    دلم برای بابک تنگ شده بود .رفتم حموم دوش آب سرد میتونست تمام افکارمو از بین ببره
    از حموم بیرون آمدم. نمی خواستم بابک بفهمه حافظمو بدست آوردم میخواستم یکم اذیتش کنم.
    لباسامو پوشیدم هنوز حوله رو سرم بود.
    -سلام خانم عافیت باشه این موقع شب رفتی حموم
    -اره خیلی وقت بود حموم نرفته بودم.
    میتونم یک سوال بپرسم.
    -شما ده تا بپرس.
    -ماچجوری ازدواج کردیم؟!!
    از سوالم جا خورد.
    -خوب مثل بقیه ،.
    -یعنی چی مثل بقیه.یعنی تو آمدی خواستگاری.
    -اره یک همچین چیزی.
    -تو منو دوست داشتی.
    -معلومه که دوستت داشتم وگرنه باهات ازدواج نمیکردم.
    (ای چاخان)
    -عکسای عروسیمون کجاست.
    -ما عروسی نگرفتیم.
    -چرا؟!
    -چون....چقدر سوال میپرسی.بخواب بعدا برات میگم.
    -باشه ولی فردا بگو.
    حوله رو از سرم باز کردم سشوارو برداشتم شروع کردم به خشک کردن موهام.
    -تو از کجا میدونستی سشوار کجاست.!!
    داشتم سوتی میدادم.
    -خوب همین جوری نمیدونم.انگار یادم بود.
    -دیگه چیزی یادت نمیاد.
    -نه .مثلا چی؟!!
    -هیچی همین جوری گفتم.
    دباره شروع کردم به خشک کردن موهام.
    -باید موهامو کوتاه کنم خیلی بلنده نه.
    -نه من همیشه موهاتو دوست داشتم.
    (ای دروغگو پس قبلا از لجش میگفت که موهاتو کوتاه کن.چقدر از فراموشی من سواستفاده میکنه) .
    -واقعا موهامو دوست داشتی.
    -اره خیلی مخصوصا وقتی کج تو صورتت بود.
    -من که چیزی یادم نمیاد.
    موهامو خشک کردم.داشت منو نگاه میکرد.
    -نمیخواد بری بخوابی.
    -چرا دارم میخوابم دیگه .-
    -اینجا.
    -اره پس کجا .
    -نمیشه.
    -چرا تو زنمی.
    (-اره جون خودت).
    -نه آخه من هنوز تورو شوهرم نمیدونم،.
    -یعنی چه !؟؟کی منو شوهرت میدونی.
    -هر وقت که حافظم بدست بیاد.
    -شاید حالا حالا ها بدست نیاد.
    -این دیگه شانس تو ه.حالا پاشو برو که میخوام بخوابم.
    -مطمعنی .من برم.
    -اره دیگه برو.
    -باشه .من رفتم .
    داشت به طرف در میرفت.
    -مطمعنی .برم.
    -برو دیگه پررو.
    از اتاق بیرون رفت باخودم خندیدم .(حالا به من دروغ میگی حساب تو میرسم.)
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    ازخواب بیدار شدم
    صبح شده بود دستوصورتمو شستم بایدزود تر تکلیفمو روشن میکردم من ازبابک جدا شده بودم موندنم اینجا درست نبود باید با بابک صحبت میکردم..رفتم پایین.
    -سلام.
    -سلام عزیزم .
    داشتند صبحانه می‌خورند .
    -بابک نیست.
    -نه عزیزم رفته سر کار تو این مدت نگران تو بود نتوسته بود خوب به شرکت برسه .
    -من باید ببینمش .
    -چیزی شده.
    -راستش من حافظمو بدست آوردم.
    پوران جون از جاش بلند شد آمد بغلم کرد.
    -خدارو شکر خیلی خوشحالم باید به بابک بگیم حتما خیلی خوشحال میشه.
    -من خودم میتونم بهش بگم.
    -اره عزیزم.
    -پس میرم شرکت .
    -باشه با احمد آقا برو.
    -چشم.
    صبحانمو خوردم.لباس پوشیدم .خیلی وقت بود آرایش حسابی نکرده بودم .یک خط چشم کشیدم ریملم زدم با رژ قرمز .یک مانتوی مشکی با ساپورت مشکی پوشیدم شال قرمزم سرم کردم.خیلی خوب شده بودم.
    رفتم پایین.
    -چقدر خوشگل شدی عزیزم .
    -مرسی من رفتم.
    -برو مواظب باش.
    دم ساختمان شرکت رسیدم.رفتم تو وارد آسانسور شدم .اتاق مدیریت طبقه ی ۷بود.
    در زدم یک مرد حدودا ۵۰ساله درو باز کرد .رفتم تو .منشی پشت میزش نشسته بود.
    -ببخشید با آقای کیانی کار دارم.
    با عصبانیت بهم نگاه کرد امروز چه خبره همه با دکتر کار دارن.
    -وقتی قبلی داشتید.
    -نخیر .
    -ایشون وقت ندارن .تازه مهمانم دارن قبل شما آمده.دیر رسیدید.
    از حرف زدنش خوشم نیومد منظورش قبل من کسی آمده چی بود.
    -ببخشید قبل من کی آمده.
    -فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه .
    زیر لب گفت:معلوم نیست دکتر چند تا چندتا برای خودش جور میکنه.
    عصبانی شدم.
    به طرف در اتاق بابک رفتم در باز کردم .
    منشی-خانم کجا؟!!!
    بابک پشت میز نشسته بود یک دختر مو بلوند با آرایش غلیظ روی میز روبروی بابک بود خیلی نزدیک هم بودند. دستاشودرو گردن بابک حلقه کرده بود.
    اشک تو چشمم حلقه زد.
    -سپیده تو اینجا.....
    -مثل اینکه‌بد موقع مزاحم شدم نه.!!...
    منشی-ببخشید دکتر....
    -بیرون.
    منشی از اتاق بیرون رفت.
    پاهام توان حرکت نداشت.بابک داشت به طرفم میامد.

    بر گشتم باسرعت به طرف در ورودی دویدم.
    -صبر کن سپیده کارت دارم .
    پشتم میدوید.

    قبل از اینکه به آسانسور برسم بهم رسید دستمو از پشت گرفت.
    -بهت میگم صبر کن.
    اشکام از چشمام پایین آمد.
    -بخدا اون جور که فکر میکنی نیست .نازی آمده بود....
    -پس نازی اینه.نمیخوام چیزی بشنوم.
    -بخدا اشتباه میکنی.
    -ولم کن برو هر غلطی دوست داری بکن منو تو باهم نسبتی نداریم.پس دلیلی برای توضیح نیست.
    -چی میگی.
    -من همه چی یادم آمده ،آمده بودم همینوبهت بگم.
    مثل اینکه اشتباه کردم .
    دستمو از دستش بیرون کشیدم وارد آسانسور شدم.ماتش بـرده بود در آسانسور بسته شد.
    به طبقه ی هم کف رسیدم.
    به طرف خیابون رفتم سوار تاکسی شدم بابکو دیدم که از ساختمون بیرون آمد دید سوار تاکسی شدم داشت نگام میکرد تاکسی دور میشد ومن نمیدونستم باید چکار کنم.
    -ببخشید خانم کجا برم.
    -برید بام تهران .
     
    آخرین ویرایش:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا