کامل شده رمان شب مهمانی | soroosh-007کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

mahyar.tofighi

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/02/02
ارسالی ها
97
امتیاز واکنش
1,513
امتیاز
326
سن
31
محل سکونت
لاهیجان
خدایا ، این صدا از کجا می آد ؟ قهقهه آیدا در جعبه پیچید و من تلاش می کردم این صدای لعنتی رو پیدا کنم . دور خودم چرخیدم و به دنبالش گشتم . فکر می کنم یه بلندگویی باید اینجا باشه . بعد از کمی جست و جو چشمم به یه بی سیم که کمی بالا تر از کمرم بود افتاد . برش داشتم و با دقت بهش خیره شدم . یه نگاه به اون عوضی ها می انداختم و دوباره به این لعنتی در دستم زل می زدم .
هیچ دگمه ای روش رو نبود . صدای آیدا از بلندگو بیرون اومد و گفت :
- " من که تا اون موقع تحمل ندارم صبر کنم . "
بی سیم کوچک مشکی رنگ رو نزدیک دهنم گرفتم و خیره به اون دو تا با فریاد گفتم :
- آیــــــــــدا . ازش دور شــــــو .
ولی هیچ فایده ای نداشت . خفاش شب گفت :
- " چرا ؟ بالاخره که متوجه می شی . "
نفسم بالا نمی اومد . اون حرومزاده چه نقشه ای در سرش داست . عوضی پست فطرت با دو دست هام تکه تکه ات می کنم . دوباره داد زدم . این دفعه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم . اشک از چشم هام خارج شد و با صدای لرزون گفتم :
- آیــــدا ... . ازش فاصله بگیر ... . ازش فاصله بگیر ، از اون عوضی دور شو ... .
در همین حین نگاه خفاش شب با لبخند ملیحی به سمتم اومد . طوری که انگار صدام رو داشت می شنید . آیدا بعد از چند لحظه سکوت گفت :
- " راستی ... ، نریمان رو پیدا نکردید ؟ "
چی ... ، ؟ اون دنبالم بود ؟ اون فهمیده بود برام یه اتفاقی افتاده ؟ نگاه خفاش شب دقیقاً به چشم هام دوخته نشده بود ، اما انگار داشت به سمتم می اومد . زبونش رو به لب هاش کشید و نفس بلند دیگه ای بیرون داد . انگار که آسم داشت و ریه هاش می گرفت . بعد از مکثی سنگین ، با لحنی مرموز و غیر عادی گفت :
- " هنوز نه ... ، ولی همین اطرافه ."
نه ... ، خدایا . آیدا اون داره گولت می زنه . آیـــــــــدا اون داره گولت می زنه تو رو خدا صدام رو بشنو ... .
یک مرتبه میزی که زیر اون بودم به حرکت افتاد . هم زمان با حرکت ، نگاه خفاش شب به چشم هام دوخته شد . اون ، اون عوضی من رو داشت می دید ... . اون من رو داشت می دید . با لحنی که پیروزی شیطانی موقعیتش رو به رخم می کشید گفت :
- " حتما یه جایی همین اطراف داره بهش خوش می گذره . "
و بعد از اون صدا قطع شد و دیگه هیچی نشنیدم . دوباره از ته دلم فریاد زدم :
- نـــــه ... ، نــــــــه آیدا تو رو خدا از اینجا برو ... . دست از سرش بردار آشــــغال .
لبخند کریه اش رو بیشتر کرد و آب دهانش رو فرو داد . طوری بهم خیره شده بود که انگار داشت هیپنوتیزمم می کرد . با ضربات محکم مشتم به شیشه کوبیدم و تموم تلاشم رو می کردم آیدا رو متوجه این وضعیت جهنمی کنم ... . بی اختیار اشک از چشم هام خارج می شد و با هق هق گفتم :
- آیــــــــدا ، از این جا برو ... . از اینجا برو ... .
پارچه های سرخ رنگ آلبالویی جلوی شیشه انداخته شد و دیگه شانسم پایان یافت . هیچ فایده ای نداشت . تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که زار زار اشک بریزم و چشم هام رو ببندم . دعا کنم تا خدا به دادم برسه . ولی کجایی خدا ، چرا کمکم نمی کنی ... ؟
نفس کشیدنم برام سخت شد ... . هوایی در این جا نمونده . دارم بیهوش می شم ... . انقدر که داد زدم حنجره ام پاره شد . چشم هام داره سیاهی می ره . دیگه نمی تونم نفس بکشم ... . دارم ... ، از هوش می رم ... .
از میون سیاهی و دو دو دیدن چشم هام ، فقط چند صحنه نامفهوم دیدم . انگار که ، انگار ، شیشه جلوم رو باز کرده بودن و داشتن من رو بیرون می آوردن ... .
اما من هیچ جونی در بدنم نمونده بود . حتی قدرت ایستادن رو پاهام رو نداشتم . با اینکه از این فضای خفه کننده بیرون اومدم ، ولی هنوز راه گلوم بسته بود و سرم گیج می رفت . حس می کردم روی هوا معلقم . فکر می کردم روحم از بدنم بیرون اومده . بیناییم رو کم کم از دست می دادم و بیهوش می شدم . فقط یه صفحه سیاه جلوی چشم هام رو گرفت و ... ، دیگه هیچ چیز نفهمیدم . جزء اینکه به خواب عمیقی فرو رفتم ... .

 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    ***
    بیست دقیقه بعد .
    خدای من ... ، لعنتی ... ، اینجا چه خبره ... ؟ چی به سرم اومده ... ؟ من ... ، من کجام ... .؟ این چیه به سرم چسبیده ؟ این ... ، این ماسک به صورتم از کجا پیداش شد ؟
    تموم عضلاتم خشک شده و گرفته ... . نمی تونم تکونشون بدم ... . گردنم درد می کنه و به چپ و راست نمی چرخه . خدایا ... ، چه بلایی سرم اومده ... ؟
    نفس کشیدنم مثل نفس ماسک اشک آوره . صدای هـــوم هــــوم خودم رو می شنوم و بخار جلوی چشمم رو می گیره . بعد از چند لحظه ، بخار روی شیشه عینک چشم هام پاک شد و یکمی بهتر تونستم اطرافم رو ببینم ... .
    ولی ... ، ولی هنوز گیج و سردرگمم . نمی دونم کجا هستم ، نمی دونم اینجا چه جهنمیه ... . کمی که به خودم اومدم و هوشیاری ام رو به دست آوردم ... ، تازه متوجه شدم اینجا ... ، سالن مهمونیه ... . ولی چرا هیچکس بهم توجه نمی کنه ... ؟ چرا کسی من رو نمی بینه ؟
    با هزار زحمت سرم رو به چپ و راست انداختم . تازه متوجه شدم دست و پاهام بسته شده و خودم به یه تخته چوبی متصلم . دست و پام رو طوری بسته اند که نمی تونم ذره ای جنب بخورم . آب گلوم رو به سختی فرو دادم و فریاد زدم :
    "کمـــــــــــــک"
    ولی تنها چیزی که خودم هم شنیدم یه هــــــــوم خفیف بود . تازه متوجه شدم یه وسیله ای مثل توپ پارچه ای به اندازه توپ پینگ پنگ توی دهانم گذاشتن . نگاهم رو به اطراف انداختم و تا می تونستم خودم رو تکان دادم . اما هیچ فایده ای نداشت ، این عوضی ها فقط از جلوم می گذشتن و به دادم نمی رسیدن ... .
    خدایا کمکم کن ... ، این ها چشون شده ... . چرا کسی من رو نمی بینه ؟ انگار که کور شدن ، یا مثل روح نامرئی شدم .
    ولی اشتباه می کنم ... . چون همین الان یه پسر بچه با مو های قهوه ای رنگ و کت و شلوار سفید رنگ رو به روم ایستاده و با یه لبخند ملیح بهم زل می زنه ... .
    کمک کن پسر ، کمکم کــــن . ازت خواهش می کنم به دادم برس ... . تا می تونستم فریاد می زدم ، ولی این ماسک و توپ پارچه ای هیچ شانسی برام نگذاشته بودن .
    نگاه پسر بچه ازم برداشته نمی شد . سرش رو به سمت راست خم کرد و دست هاش رو به هم گرفت . خنده اش رو بیشتر کرد و دندون های خراب و بد ترکیش رو به نمایش گذاشت . حالم داشت ازش به هم می خورد . طوله سگ عوضی ، به جای خندیدن بهم کمک کن و برام کمک بیار .
    بازم تلاش کردم و خودم رو تکون دادم ، اما انگار بدنم به این چوب لعنتی چسبیده بود ... .
    خدایا ، یکی از یکی بد تر ... . چه بلایی قراره سرم بیاد ... ؟ دارن چی به روزم می آرن ؟ مگه چه گناهی کردم ؟
    حتی سرم رو نمی تونستم پایین بندازم . مثل اینکه پیشونی ام رو با یه چیزی به چوب وصل کرده بودن . اما صدای اطراف رو خوب می شنیدم ... . صدای مهمون ها و حرف زدنشون ... . صدای تق تق پاهاشون و قهقهه هاشون ... . لعنت به همه شون ، همه تون برید به جهنم ... . دلم می خواد یکی یکی شون رو تکه تکه کنم ... .
    در همین لحظه صدای صاف و بلند یکی از مهموندار ها توجه ام رو جلب کرد . کف دست هاش رو محکم به هم کوبید و با هیجان فراوان گفت :
    - خــــــانوم ها و آقــــــایان ... . همه این جا جمع بشید . لطفا همه در این سوپرایز شرکت کنید .
    خدایا ... . دوباره این حرومزاده عوضی ... . دوباره خفاش شب ... . با هر قدمی که از سمت راستم به رو به روم می اومد تموم وجودم دلهره می گرفت . این آشغال کیه و می خواد باهام چکار کنه ؟ اون چه موجودیه
    چند متر رو به روم ایستاد و پشتش رو بهم کرد ... . حتی ذره ای توجه بهم نکرد و نگاهی بهم نی انداخت . تموم مهمون ها اطرافم جمع شدند و سکوت کردن . منتظر حرف تعلیق آمیز این آشغال بودن . دست هاش رو از هم باز کرد و گفت :
    - خب ... ، همونطور که می دونستید چند سوپرایز براتون در نظر داشتیم ، اولین برنامه غافلگیر کننده و پر هیجانمون آماده است .
    دست چپش رو به طرفم اشاره کرد و برگشت . با لبخند چندش آورش که تموم دندون های سفید و مرتبش رو نمایان می کرد ادامه داد :
    - اول از داوطلبون تشکر می کنم که باهامون همکاری کرد ... . بگذارید در مورد این برنامه توضیح بدم . اون آقایی که پشت سرم قرار داره ، حاضر شد به عنوان هدف قرار بگیره .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    یکی از خدمتکار ها به سمت خفاش شب اومد و سه تا دارت بهش داد . اون ها رو ازش گرفت و بلافاصه ادامه داد:
    - من از شما مهمان های عزیز درخواست می کنم که در این بازی شرکت کنید و این دارت ها رو به سمت نشونه هایی که دو طرف گوش و بالای سر هدف قرار داره پرتاب کنید . اما اگه هر سه دارت به درستی به هدف معین برخورد کنه ... .
    دست چپش رو به جیبش برد و یه چیزی بیرون آورد . اون رو بالا گرفت و ادامه داد :
    - این ساعت قدیمی و با ارزش و گرون قیمت رو به عنوان هدیه بهش تقدیم می کنم .
    نگاهی به ساعت انداخت و ابرو هاش رو در هم کرد . به همراه مکثش اوومی کرد و ادامه داد :
    - فکر می کنم ... ، همین الان نزدیک به یک میلیون قیمت داشته باشه ... .
    ولی ... ، اون چقدر اشنا هست ... . اون ساعت ... ، شبیه به ساعت خودمه ... . آره ... ، اون مال خودمه ، اون یادگار پدرمه . عوضی آشغال دزد ، پدرت رو در می آرم ، کثافت بی شرف ، فقط دستم بهت نرسه ... .
    دارت های در دستش رو بالا گرفت و دور خودش چرخید . یک لحظه نگاهش رو بهم انداخت ، ولی بلافاصله به مهمان ها زل زد . با هیجان فراوان ادامه داد :
    - زود باشید ، زووود باشیـــــد . یکی داوطلب بشه ... .
    یکی از مهمان ها که یه مرد جوان بود گفت :
    - ولی ما از کجا بدونیم اون مرد داوطلب شده ؟ ممکنه بهش صدمه ای برسه ...
    نگاهش رو به چشمان مرد دوخت و دهان کثیفش بسته شد ... . دستش رو انداخت و به سمتم برگشت . نگاهش رو به زمین دوخت و با سرعت به طرفم قدم برداشت . چند لحظه بعد سمت چپم قرار گرفت و سرش رو کنار گوش چپم آورد . با لحنی تهدید آور و به شدت جدی گفت :
    - گوش کن ، دوست دخترت آیدا پیش ما هست . نگرانش نباش ، جاش امنه ، داره بهش خوش می گذره ، الان هم اینجا نیست که تو رو ببینه ، تو باید با این بازی موافق باشی ، وگرنه خیلی راحت کنسلش می کنم و اون نامزد خوشگلت رو به عنوان شام سرو می کنم . فهمیدی ؟ می خوام که با تکون دادن سرت نشون بدی که موافق هستی ... . باور کن هیچ اتفاقی براش نمی افته ، اگه قبول کنی بهت قول می دم دوباره ببینیش .
    بعد از اون سرش رو کمی از گوشم فاصله گرفت و با فریادی از ذوق گفت :
    - تو با این بازی مـــــوافق هستی مگه نــــــه ؟
    نگاهم به چشم هاش دوخته شد ... . با هر کلمه ای که می گفت تپش قلبم دو برابر شده بود . تموم وجودم از حرف های دلهره آورش یخ زده بود . فرصتی برای فکر نداشتم ، چون این آشغال هر کاری می گفت رو انجام می داد . برای همین سرم رو به نشون پاسخ مثبت ، تکان آرومی دادم .
    در این مدت حتی یک لحظه هم نگاهش رو به چشم هام نمی انداخت . بعد از جوابم با خوشحالی برگشت و دست هاش رو از هم باز کرد . با فریادی از ذوق گفت:
    - دیدیــــن . حالا کی حاضره ؟
    یکی از مرد های چاق و خیکی دستش رو بالا برد . خفاش شب با هیجان فراوان گفت :
    - آفریـــــن مرد ... . بیا اینجا ... .
    مردک خپل در چند متر رو به روم جایی که خفاش شب گفته بود ایستاد و یکی از دارت ها رو گرفت ... . چنان ذوق برش داشته بود که انگار اون ساعت تقلبی رو بـرده بود . دارت رو با حالت خاصی در دست هاش گرفت . هیاهو در بین مهمون ها بلند شد و بقیه هم مشتاق شدن ... . مردک خپل بی ریخت بعد از کمی دقت و نشونه گیری ، آماده پرتاب کردنش شد . از همین الان قلبم داشت به دهانم می اومد . نفسم در سـ*ـینه ام حبس شده بود ، چون تنها جایی که برام ایمن بود ، صورتم بود . حتی گوش هام هم بدون حفاظ بودن . نشونه گیری اون عوضی هم که معلوم نبود چطور بود ... . بعد از کمی تأمل ، در یه حرکت سریع دارت رو به سمتم پرتاب کرد ... .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    چشم هام رو از وحشت بستم و تا می تونستم پلک هام رو می فشردم ... . نفسم بالا نمی اومد ... . ولی هیچ سوزشی هم احساس نمی کردم . پلک هام رو باز کردم و نگاهم رو به اطراف انداختم . بعد از کمی جست و جو متوجه شدم دقیقاً به سمت راست گوشم برخورد کرده بود . تموم ساختمون غرق سکوت شده بود ، که یک مرتبه با خنده و فریادشون به لرزه در اومد . خفاش شب دست راستش رو مشت کرد و فریاد زد :
    - همیــــــنه .
    تموم وجودم داشت از هم جدا می شد . زبونم خشک شده بود و خدا می دونست برای بعدی چه بلایی به سرم می آد . دارت بعدی رو گرفت و این دفعه با اعتماد به نفس بیشتر نشونه گرفت . انگار که همه پیروزی رو در چشم های گردش می دیدن .
    ولی در یه حرکت غافلگیر کننده زود تر از قبلی پرتاب کرد و از حیرت خشکم زد . حتی نتونستم چشم هام رو ببندم . اما هر چی نگاهم رو به اطراف انداختم پیداش نکردم . اون دارت لعنتی ، نه به هدف برخورد کرده بود نه به چوب . وجودش رو با سوزشی در رون پای چپم حس کردم ... . کم کم دردش داشت تموم بدنم رو می گرفت . تنها صدایی که می تونستم از خودم بیرون بدم هوم هوم آرومی بود که هیچکدومشون نمی تونستن بفهمن و درکم کنن .
    خدایا این دیگه چه بازی ایه ... . لعنت به همه تون . نگاه بهت زده همه شون بهم خیره شده بود و انگار کمی احساسی شده بودن . خفاش شب با سرعت به طرفم دوید و در همین حین گفت :
    - چیزی نیست ، چیزی نیست ... .
    دارت رو با یه حرکت سریع از پام در آورد ، ولی از سوزشش تموم و جودم آتش گرفت . در همین حین با فریاد گفت :
    - اشکالی نــــداره .
    برگشت و نیم نگاهی بهم انداخت . با هول گفت :
    - تو که حاضری ادامه بدی ، ها ؟
    مگه می تونستم مخالفت کنم ؟ ، از ناچاری سرم رو تکون دادم و اون هم برای اینکه جو از بین نره گفت :
    - اشکالی نداره ... .
    به طرف مردک خپل رفت . قیافه اون عوضی هم توی هم رفته بود . آخه تو چطور به پایین پرتاب کردی ؟
    خفاش شب با امیدواری گفت :
    - این دفعه رو ارفاق می کنم ، اگه بعدی رو به هرکدوم بزنی ، ساعت مال تو می شه ... .
    سپس به پشت سرش ایستاد و شانه هاش رو گرفت . با خنده و شادی بهش روحیه داد و گفت :
    - اون چیزیش نشد ... ، زود باش ، خودت رو نشون بده .
    دست کپل مردک می لرزید ... . اضطراب تموم وجوش رو گرفته بود ، ولی خیال ساعت یک میلیونی در ذهنش ، مانع این می شد از این کار زجر آورش دست برداره.
    دهانش باز مونده بود و به هدف متمرکز شد . دارت در دستش رو بالا گرفت و بعد از یه نشونه گیری حسابی ، که این دفعه فکر می کنم حتما به گلوم می زنه به سمتم پرتاب کرد ... . این بار جرأت پیدا کردم و چشم هام رو نبستم . ولی نه سوزش حس کردم ، نه دردی ... . حتی نگاهم رو به اطراف نی انداختم . فقط خیره به مرد خپل و خفاش شب لعنتی شدم .
    خفاش شب به سمتم اومد و دارت رو از چوب بیرون کشید . با ابراز تأسف گفت :
    - اشکالی نداره . ولی کارت خوب بود ... .
    مرد خپل بی ریخت شانه هاش رو از ناراحتی بالا انداخت . انگار که همه دنیاش رو از دست داده بود . دوست داشتم اگه می تونستم حرف بزنم ، بهش بگم چه ابرو ها و سبیل پرپشت مزخرفی داری .
    خفاش شب به جایی که مرد خپل ایستاده بود رفت . خدمتکار با سینی در دستش به طرفش رفت . اون رو به طرف خفاش شب گرفت و یه چیزی از روش برداشت . یه چیزی شبیه به ... ، خدایا ... ، اون ها چاقو بودن .
    دسته های چاقور رو گرفت و با هیجان فراوان فریاد زد :
    - این دفعه با این ها باید بازی کنید . البته علاوه بر ساعت ، نیمی از مبلغش هم به صورت نقد بهتون تعلق می گیره . این رو یادم رفت بهتون بگم ... .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    با چاقو های دست راستش به من اشاره کرد و گفت :
    - برای اون داوطلب هم بخاطر این کار شجاعانه اش هدیه ای در نظر گرفته ایم . که اتفاقاً به خاطر همین حاضر شد به عنوان هدف قرار بگیره .
    لعنت به توی خوک کثیف ، برو به جهنم عوضی . بدون اینکه نگاهی بهم بی اندازه ادامه داد :
    - و صد البته هر مرحله که بالاتر بره ارزش چیزی که به دست می آره هم بیشتر می شه ... . خب ، حالا شما با یه تیر دو نشون می زنید و خیرتون به اون هم می رسه ... . حالا کی می خواد هم خودش رو نشون بده هم به به اون بیچاره کمک کنه ؟
    عوضی آشغال ، وقتی نجات پیدا کنم می فهمی کی بیچاره می شه ... . فقط می خوام دستم بهت برسه ، بعد بفهمی کاری که باهات می کنم ، در مقابل اون همه جنایت هات ، هیچه .
    یکی از زن های جوان به سمت خفاش شب رفت و با عشـ*ـوه و ادا رو به روش ایستاد . پنجه هاش رو به هم گره زد و نیشش رو باز کرد . مو های شلخته و به هم ریخته اش رو دورش تاب می داد و خودش رو لوس می کرد . نکبت آشغال . از قیافه و این لباست معلومه چه کاره ای .
    خفاش شب چشم و ابرویی بالا انداخت و گفت :
    - خب ، خب ، خب ، خانوم جوان ... .
    دور دخترک چرخید و ادامه داد :
    - ببینید چه کسی داوطلب شد .
    همه بی اختیار به خنده افتادن و براش دست زدن . خدای من ، به ذهن هیچکدوم از این احمق ها نخورده که شاید از اجبار دارن این کار رو انجام می دن ؟ لعنتی ها ... ، شماها همه تون توی تله گیر افتادین ... . همه تون به درک واصل می شید . همه تون می رید به جهنم . یکی عاقل باشه و سر از کار این عوضی در بیاره ... .
    لعنت بر شیطون ... ، با این چاقو ها و وجود همچین پرتاب کننده ای ، صد در صد مطمئنم صدمه می بینم و جراحت پیدا می کنم . این توپ پارچه ای لعنتی هم چیزی نمونده که خفه ام کنه . باید خیلی مراقب باشم که قورتش ندم ، وگرنه جلوی چشم این همه ملت جونم رو از دست می دم . موضوع مهم تر الان این بی شرف ها هستن که رو به روم قرار دارن و معلوم نیست تا دقایقی دیگه این دختره عوضی چه بلایی سرم می آره .
    خفاش شب بازوی لاغر راست دختر رو گرفت و چند قدم به عقب تر بردش . خدایا باورم نمی شه . از چه فاصله ای می خواد پرتاب کنه . اصلا اینکار و می تونه انجام بده ؟ البته چه بهتر ، برای من خوب می شه و مطمئنم بردش کمتر می شه .
    خفاش شب یکی از چاقو ها رو بهش داد و شانه های دختر رو گرفت . دقیقاً رو به روی من قرارش داد و کنار گوش راستش گفت :
    - خیله خب ... ، حالا شروع کن ... . این رو بدون چاقو ها به هدف می خوره ، ولی تو جایی که باید بزنی کنار گوش ها و بالای سر مرد رو به روته . خـــوب تمرکز کن ، تو در قبال جون اون هم مسئولی ، باید حواست رو جمع کنی ... .
    دخترک عوضی با نیشخند حال به هم زنش بهم زل زده بود . انگار به پول شبش نیاز داشت . تو از راه دیگه ای هم می تونی به دستش بیاری آشغال .
    باور کنید تنها کاری که می تونستم بکنم همین بود . فقط فحش بدم و دشنام حواله شون کنم تا کمی تخلیه بشم . ریتم تپش قلبم از وحشت و ترس نا منظم شده بود . حتی این تکه گوشت در قفسه سـ*ـینه ام هم به این وضعیت عادت کرده بود . نمی تونستم به اون دو تای سگ صفت خیره بشم . تموم ذهنم رو روی آیدا تمرکز کردم و به امیدوار بودم آیا می تونم دوباره ببینمش ؟ می تونم دست هاش رو لمس کنم و به چشم هاش خیره بشم ؟
    بغض گلوم رو گرفته بود و از این جو بیرون اومده بودم . داشت گریه ام می گرفت . ولی اشک هام هم خشک شده بود . به سختی آب دهنم رو فرو دادم و با فریاد خفاش شب که گفت :
    - حـــــــالا ... .
    به خودم اومدم . دخترک عوضی چاقو رو پرتاب کرد ، ولی ... ، عــــــاه ... ، هـــر ... زه ، درست زد به راست شکمم . حس کردم نفسم قطع شد و چیزی در گلوم گیر کرد . ولی خوشبختانه توپ پارچه ای در دهانم بود و از شوک اینطور شده بودم .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    از جای زخم داشت خون بیرون می زد . درد و سوزش ذره ذره بیشتر وجودم رو فرا می گرفت . با وجود این جراحت لعنتی ، اون سوزش در پام هیچ بود . مهمون ها دوباره حیرت زده شدن . چشمان همه شون به من خیره شده بود . این دفعه به عقل یکی شون رسید و گفت :
    - اون داره خونریزی می کنه ، چیزی نمونده که بمیره .
    فریاد و زمزمه های ملت همیشه در صحنه بلند شد و باهاش موافقت کردن . خفاش شب به همراه یکی از خدمتکار ها به سمتم اومدن و با لحنی که می خواست آرامششون رو به دست بیاره گفت :
    - نه ، نه ، نترسید . چیزی نیست .
    دسته چاقو رو گرفت و در یه حرکت سریع بیرونش کشید . از درد پلک هام به هم فشرده شد و هووم محکمی بیرون دادم . ولی باز هم کسی صدای ناله ام رو نمی شنید . بلافاصله بانداژ روی سینی در دست خدمتکار رو برداشت و روی زخم گذاشت . در همین حین گفت :
    - باید کاری کنی که باور کنن بخوای ادامه بدی ... . چیز دیگه ای نمونده ، خیلی زود تموم می شه . بعد از اون می ذارم آیدا رو ببینی ، قول می دم . باشه ... ؟
    نگاهش رو به چشم هام دوخت و بانداژ رو روی زخمم فشرد . نفس هام تند شده بود . به سختی آب دهانم رو فشردم و همینطور سکوت کردم . گور بابای خودت و بقیه . چه بلایی می خواید سر آیدا بیارید ، ها ؟ بالاخره هر دومون رو می کشید ، اما پدرش خبر دار می شه و دنبالش می گرده . برید به جهنم ، عوضی های آشغال . همه تون برید توی جهنم ... .
    نگاه پر از غضبش رو از چشم هام بر نمی داشت . نفس کوتاه و محکمی ادامه داد و با سرعت و صدای آروم گفت:
    - فکر کن که چه زجری بکشه وقتی ذره ذره گوشت بدنش رو از تنش جدا می کنم ، اونم بدون هیچ بی هوشی ای ، بعدش زنده زنده سرخش می کنم و سرش رو برای خودم نگه می دارم . ولی ، می تونم فکر های شوم دیگه ای هم درباره اش بکنم ... . در مقابل اون ، اگه باهام همکاری کنی ، هر دوتون زنده می مونید و می ذارم از اینجا برید . باشه ... ؟ تحمل کن ، دیگه آخرشه ... .
    حتی فکر کردن به کار هایی که می گفت سخت بود ... . خدا لعنتت کنه ، معلوم نیست پدر و مادرت کدوم حرومزاده ای بودن که به همین راحتی این حرف ها رو می زنی .
    ولی الان حتی مسئله من نبودم ، مسئله آیدا هم بود ... . ذره به ذره صحنه هایی که توصیف می کرد رو در ذهنم تجسم می کردم و نمی تونستم به همین راحتی بپذیرم چنین بلایی سرش بیاره .
    دستم رو به نشونه ادامه این بازی کثیف تکان دادم و اعلام کردم موافقم ... . اما صدای آه و هوی حیرت تماشاچی ها بلند شد . هیچکس فکرش رو نمی کرد این کار رو بکنم . فکر به اینکه آیدا چه راحت با این کثافت دل و قلوه می داد و باهاش خوش و بش می کرد دیوانه ام می کرد ، ولی نمی تونستم بگذارم این کار بی رحمانه و وحشیانه رو باهاش بکنه .
    لب هاش کم کم از هم کشیده شد و قهقهه زد . باند رو با چسب به محل جراحتم چسبوند و با دست راستش به شانه چپم زد . برگشت و کف دست هاش رو محکم به هم کوبید . همراه با دست زدنش ، خنده های چندش آورش رو بلند تر می کرد . به سمت دختر رفت و کنارش ایستاد . بعد از اون برگشت و به من اشاره کرد . سالن بطوری بی صدا موند که حس می کردم گوش هام کر شده . با لحنی محکم و کنایه آمیز خیره به چشم هام گفت :
    - اون مردی که می بینید ، شجاع ترین مردیه که توی عمرم دیدم .
    یک مرتبه تمام مهمان ها کف زدن و تشویقم کردن . انگار می خواستن بهم روحیه بدن ، ولی این عوضی ها بیشتر عذابم می دادن . نفسم رو به سختی از بینی هام بیرون دادم که باعث شد شیشه های عینک بخار بگیره . بیناییم رو برای چند لحظه از دست دادم، اما صدای خفاش شب رو از میون هیاهوی مهمون ها شنیدم که گفت:
    - حالا وقتشه ... .
    چیزی نگذشت که صدای تقه ای درست بالای سرم شنیدم . فریاد از شوق و ذوق مهمون ها بیشتر شد . پشت سر اون خفاش شب با فریاد گفت :
    - آرررره ... . درست خورد بالای سرش .

     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    خدایا ... . اون چاقو رو پرتاب کرده بود و انگار بالای پیشونی ام بود . ولی به خاطر اینکه سرم بسته بود نمی تونستم نگاهم رو بالا بی اندازم . هیچی حس نمی کردم . نه سوزشی ، نه دردی . خوشبختانه برای این یکی به خاطر اینکه ماسک به صورتم بود هیچ صدمه ای ندیدم . نگاهم به دخترک عوضی افتاد که از خوشحالی بالا و پایین می پرید . اما حرکت بعدی اش چشمانم رو گرد کرد ... . در یه حرکت غافلگیر کننده چاقوی بعدی رو به سمتم پرتاب کرد .
    نگاهم به تیغ برنده و تیزش که از برق زدنش انگار بهم چشمک می زد دوخته شد . پلک هام روی هم نرفته بود که درست خورد کنار گونه راستم . از وحشت نفس در سـ*ـینه ام حبس موند و نزدیک بود خودم رو خیس کنم . حتی قدرت نداشتم آب دهانم رو فرو بدم . حس می کنم لبه تیغ چاقو به ماسک کشیده می شد . ولی جرأت نداشتم سرم رو تکون بدم . بر خلاف حال و روز من ، مهمون ها تازه از این بازی خوششون اومده بود و لـ*ـذت می بردن . برای همین کف می زدن و درخواست می کردن :
    - دوباره ... ، دوباره ... .
    خدا لعنتشون کنه ، از شکنجه شدن من لـ*ـذت می بردن . به سختی نفسم رو بیرون دادم و سرم رو ثابت نگه داشتم . خفاش شب با خوشحالی و هیجان به سمتم اومد و چاقو ها رو از اطرافم برداشت . برگشت و گفت :
    - متأسفانه این داوطلبمون هم هیچ شانسی برای پیروزی نداشت .
    دخترک دست راستش رو مشت کرد و با ناراحتی به رون پاش کوبید . با اندوهی که انگار زندگی اش رو باخته بود به جمع مهمون ها ملحق شد . حالا یخشون آب شده بود و همه می خواستن شرکت کنن . دست هاشون رو بالا می بردن و مرتب می گفتن :
    " من ، من می خوام شرکت کنم ، من می خوام پرتاب کنم "
    نگاهم به مهمون ها دوخته شده بود که ببینم نفر بعدی چه کسیه . لحظه شماری می کردم هر چی زودتر این برنامه مسخره تموم بشه . از اونطرف خدا خدا می کردم نفر بعدی یه آدم ماهرتر باشه تا حداقل بهم آسیب نزنه . خفاش شب این دفعه به چالش افتاده بود و بالاخره یکی شون رو انتخاب کرد .
    اون هم چه کسی ... . آرزو می کردم دو نفر قبلی باشن تا این پیر مرد لب به گور . آخه آدم قحط بود که این یارو رو انتخاب کردی ؟ همین الانش هم دست و پاش مثل زلزله داره می لرزه ، چه برسه به اینکه بخواد نشونه گیری کنه .
    ولی دوباره اون خدمتکاری که به نظر می اومد توی این برنامه همکار خفاش شب بود اومد . باز هم یه سینی در دستش بود ، ولی چیزی که روش بود رو حیرت زده ام کرد . چشمانم بهش دوخته شده بود و باورم نمی شد این کار رو بکنه .
    روی سینی ، یه چیزی شبیه به تفنگ بود . نمی دونم واقعی بود و از چه نوعی بود ، ولی انگار وسیله کشتنم رو انتخاب کرده بود . تفنگ رو از روی سینی برداشت و در دو دستش گرفت . طولش زیاد نبود . ضامنش رو زد . دو لوله اش به سمت پایین خم شد و دو تا فشنگ از روی سینی برداشت .
    وای خدای من ، ایندفعه دیگه قصد جونم رو کرده بود . این ها فشنگ های تفنگ شکاری هستن . فشنگ ها رو در لوله گذاشت و اون رو با یه حرکت سریع جا زد . خیره به اسلحه گفت :
    - خیله خب ، خیله خب ، این یکی با بقیه فرق می کنه . چون فقط دو شلیک بیشتر نداریم .
    زبون مهمون ها از هیجان بند اومده بود . همه شون لال شده بودن و به سوپرایز عجیب و وحشتناک در دستش زل می زدن .
    قبضه اسلحه رو به سمت پیر مرد با کت و شلوار سفید رنگ که به موهاش ست کرده بود گرفت . پیرمرد با نگاه مُرَدَدِش به تفنگ خیره شده بود . انگار که تمایل به گرفتنش نداشت . ابرو های در همش چین و چروک صورتش رو بیشتر کرد . خفاش شب گفت :
    - بگیر بابا بزرگ ، زودباش ... .
    پیر مرد از گفتن این حرفش عصبانی شد و با اخم گفت :
    - من بابا بزرگ تو نیستم .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    و بر خلاف چیزی که تصور می کردم تفنگ رو با خشونت ازش گرفت . با نگاه غضبناکش که انگار اون توهین رو من بهش کرده بودم بهم خیره شد . آب دهانش رو فرو داد و در همین حین ، لوله رو رفته رفته به سمتم گرفت . اما قبل از اون خفاش شب با صدای بلند و محکم گفت :
    - این دفعه با قبلی ها فرق داره ، چون داوطلب فرصت کمتری داره ، اما ارزش جایزه بردش بیشتر می شه . یعنی علاوه بر اون ساعت و مبلغی که برای داوطب قبل گفتم ... .
    اشاره به مجسمه ها کرد و ادامه داد :
    - یکی از اون وسیله های گرون قیمت و با ارزش رو با خودش به خونه می بره .
    انگشت اشاره اش رو بالا گرفت و ادامه داد :
    - اما باید هر دو گلوله رو به هدف شلیک کنه . البته این رو بگم که این بار ، هدف رو به روش آسیب کمتری می بینه ، چون نهایتاً کبودی ای روی بدنش ایجاد می شه .
    چند بار کف دست هاش رو محکم به هم کوبید و گفت :
    - خیله خب ، شروع کن ... .
    پیر مرد اسلحه رو بالا آورد و لوله رو به سمت بالای سرم نشونه گرفت .
    نه ، نه ، نه . این کار رو نکن ، این عین دیوونگیه ، اون عوضی دروغ می گـه ، حتماً من رو می کشی . خواهش می کنم این کار رو باهام نکن ... .
    اما اون پیر مرد خرفت قبضه رو به شانه راستش تکیه داد و سرش رو کمی به راست خم کرد . چشم چپش رو بست و با چشم راستش به هدف متمرکز شد .
    خدایا خودت کمک کن ، پیر مرد عوضی هر جا می خوای بزن ، فقط به من شلیک نکن . خدایا من نمی خوام بمیرم ، این چه وضعیه که توش قرار گرفتم .
    ازت خواهش می کنم لوله تفنگ رو اون ور بگیر ، دو برابر چیزی که می گیری رو بهت می دم فقط به من شلیک نکن ... .
    صدایی از هیچکس بیرون نمی اومد و نفس همه در سـ*ـینه حبس شده بود . حتی تپش قلب من هم داشت متوقف می شد . نگاهم از دو سوراخ لوله برداشته نمی شد که یک مرتبه ... .
    باومـــــــمب .
    تنها چیزی که در ثانیه های آخر متوجه شدم ضربه محکم به پیشانی ام بود و درد شدیدی در سرم پیچید . بلافاصله چشم هام سیاهی رفت و بیهوش شدم ... .
    ***
    - بیدار شو ... ، بیدار ... . شو ... . چشم هات رو باز کن .
    آه خدای من ... ، کدوم آشغالی باهام این کار رو کرد ... . با پاشیدن آب یخ به صورتم حس کردم جریان خون تو رگ هام متوقف شد و ذره ذره وجود بدنم منجمد شد . آه ... ، خدایا ... ، از این حس خیلی بدم می آد و از کودکی ازش بی زار بودم . این روش برای بهوش آوردن یه بدبخت ، کار خیلی اشتباهیه .
    نفسم بالا نمی آد و بند بند بدنم می لرزه . تاری چشم هام برطرف نمی شه و انگار یه پرده سیاه دیدم رو گرفته . تا می تونم نفس عمیق می کشم و بی اختیار صدای ناله ام قطع و وصل می شه . سرم رو تا می تونم به اطراف می اندازم و پلک هام رو به هم می فشارم . ولی هیچ فایده ای نداره ... ، گیج و منگ موندم و هوشیاریم رو از دست دادم .
    این دفعه می دونم کجا هستم و چه بلایی داره سرم می آد ، ولی لحظه های آخر بیهوشی ام از ذهنم پاک شده .
    آب دهنم رو فرو دادم و با دقت اطرافم رو نگاه کردم . خوشبختانه هیچی در دهانم و نیست و ماسکی به صورتم نزده شده . ولی هنوز به این تخته چوب لعنتی متصلم ، با این تفاوت که سرم هم آزاده . به خودم که اومدم انگشت های یه دست قدرتمند رو حس کردم که چانه ام رو محکم گرفت و سرم رو ثابت نگهداشت .
    حالا بهتر می تونستم تصاویر رو به روم رو ببینم .
    باز هم همون کسی رو که انتظارش داشتم . خفاش شب ... .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    رو به روم ایستاده بود و با اخم غلیظ و عینک دودی به چشم هاش بهم زل زد می زد . چانه ام رو رها کرد و برگشت . با عصبانیت چند قدم برداشت و سر جاش ایستاد . دست چپش رو به کمرش زد . با دست راستش چانه اش رو گرفت و ساکت موند . از این فرصت استفاده کردم تا بهتر ببینم تو چه جهنم درّه ای هستم .
    اینجا ... ، یه اتاق دوازده متریه ... . یه چیز های عجیبی توی این اتاق هست که درست متوجه نمی شم چی هستن . یه میز بزرگ با پر از ابزار گوناگون و مختلف کنار خفاش شب هست . چیز هایی شبیه به بطری و بشقاب و مواد و دارو های مختلف که ازشون سر در نمی آرم .
    ابزار هایی که نگاه اول هر کسی بهش بیوفته ، مطمئنه می خوان یه نفر رو به بدترین روش شکنجه بدن . چاقو های با سایز های مختلف ، انبر و پیچ گوشتی و ساطور و دریل و هر چیزی که فکرش رو بکنید . بهتره نگم ، چون حتی دل خودم هم با دیدنشون ریش می شه .
    سمت راستش هم یه کمد نه چندان بزرگ هست که وسایل درونش رو به خوبی متوجه نمی شم . تو این اتاق فقط یه لامپ کم مصرف وجود داره که با تابیدن نور سفیدش فضا رو رعب آور می کنه ... .
    بالاخره تکانی به خودش داد و برگشت . زبون در دهانم نمی چرخید ... . بینی اش رو بالا کشید و به سمتم قدم برداشت . طوری پاشنه پاهاش رو به زمین می کوبید که نزدیک بود اتاق ترک برداره . رو به روم ایستاد و یقه ام رو گرفت . خیره به چشم هام شد و با لحنی غضبناک گفت :
    - چرا ... ، چرا شماها انقدر فضول هستید ... ؟ برای چی به چیز هایی که بهتون مربوط نمی شه دخالت می کنید ... ؟
    زبونم از حرف های تعجب آورش بند اومده بود . ابرو هام رو با سردرگمی در هم کردم و با پته پته گفتم :
    - چی ، می گی ... ؟ منظورت ... ، چیه ؟
    دست هاش رو کمی از هم باز کرد و انگشت هاش رو تکان داد . طوری فکر می کرد که نظر اول آدم در موردش فقط یک دیوانه بود . با لحن خاص و مرموزانه ای گفت :
    - من ... ، من هم نمی خواستم توی این وضعیت قرار بگیری ... . یعنی ... ، برات یه نقشه هایی داشتم ... . ازت خوشم اومده بود ... ، دوست نداشتم الان اینجا باشی ... .
    زبونم رو به سختی به لب هام کشیدم . درد خفیفی در کاسه سرم پیچید که فکر می کنم ناشی از اون شلیک بود . کمی ناله کردم و آخ گفتم . چشم هام تاری رفت و دوتا دوتا شد . به سختی آب دهانم رو فرو دادم و با پته پته و صدای لرزون گفتم :
    - پس ... ، بذار برم ... . تو بهم یه قولی داده بودی ... . بخدا اگه آزادم کنی ، به هیچکس چیزی نمی گم .
    چند قدم ازم فاصله گرفت و به حالت نیم رخ ایستاد . دوباره به فکر فرو رفت و با صدای آروم گفت :
    - نمی تونم ... . نمی تونم عوضی ... . فکر می کنی واقعاً می شه ... ؟
    با التماس بیشتر گفتم :
    - تو کی هستی ... ؟ چرا این بلا رو سرمون می آری ... ؟ ببین ... . گوش کن ، من یه چیز های وحشتناکی دیدم ... ، ولی قول می دم که فراموششون کنم . باور کن رازدار می مونم .
    با حرکت سریعی سرش رو به چپ چرخوند و با خشم گفت :
    - واقعــــــاً فکر می کنی می ذارم به همین راحتی بری ؟
    سرم رو به پایین انداختم و به نفس نفس افتادم . بغض گلوم رو گرفته بود . معلوم نبود دوباره چه مصیبتی سرم می آره . بازدم محکمی بیرون دادم و گفتم :
    - آره ... ، آره مطمئن باش .
    به سمتم چرخید و ابرو هاش رو بالا انداخت . دست راستش رو به نشونه تردید بالا آورد و دهانش رو کمی باز کرد . بعد از کمی فکر کردن گفت :
    - من ... ، واقعاً نمی تونم همچین کاری بکنم .
    با ناله و گریه زاری فریاد زدم :
    - خــــــــــدایا ... . تو قول داده بـــــودی ... . قول دادی هم من و هم آیدا رو ول کنی ... .
     
    آخرین ویرایش:

    mahyar.tofighi

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/02/02
    ارسالی ها
    97
    امتیاز واکنش
    1,513
    امتیاز
    326
    سن
    31
    محل سکونت
    لاهیجان
    وقتی اسم کسی رو که بردم ، از بی خبری اش تموم تنم به لرزش افتاد . نکنه تا الان بلایی سرش آورده باشن ؟ بی اختیار اشک از چشم هام سرازیر شد و با هق هق گفتم :
    - تو رو خدا بگو آیدا کجاست ... ؟ التماست می کنم ، ولش کن بره ... .
    در همین لحظه در باز شد و یه میز چرخ دار استیل که روش یه پارچه سفید تا چرخ هاش پوشیده شده بود وارد شد . به دنبال اون یه مرد با قد صد و شصت سانتی متر و هیکلی لاغر اندام و استخوانی و قوضی اومد . پای راستش می لنگید و چهره ی بی ریختی داشت . چشم هاش به قدری درشت بود که آدم فکر می کرد اگه یه پس گردنی بهش بزنی تخم چشمش بیرون می افته . دهانش باز بود و دندون های خراب و شکسته اش حال آدم رو به هم می زد . میز رو به سمت خفاش شب آورد و کنارش قرار داد . بعد از اون رو به روی کمد ایستاد و دست هاش رو به هم گرفت . حتی نگاهی به من نمی انداخت .
    خفاش شب به سمتم اومد و دست هاش رو به عضله های بازوم کشید . با لبخندی ملیح و بدون هیچ توجه ای به درخواست عاجزانه ام گفت :
    - متأسفم ... . ولی بهم خبر رسوندن که چند تا کبد گرم برای صرف ناهار کم داریم ... . اما من بهشون یه پیشنهاد دیگه کردم . تا شاید استفاده بهتری ازت بشه ... .
    خدایا ، این یارو چی می گفت . می خواست باهام چکار کنه ... ؟ می خواد ... ، می خواد ازم به عنوان غذای شبشون استفاده کنه ... ؟ نفسم تند شده بود . قبل از اینکه بخواد جراحیم کنه قلبم داشت از دهنم بیرون می زد و دو دستی خودش رو تقدیم می کرد .
    نگاهش رو به سمت مرد رو به روی کمد مثل برج زهر مار انداخت . انگشت اشاره اش رو به سمت گوش راستش برد . تازه متوجه شدم یکی از اون بی سیم ها روی گوشش بود . دگمه گوشی رو فشرد و به نظر می اومد داشتن بهش پیام می رسوندن .
    بعد از چند لحظه ازم فاصله گرفت و به طرف اون یارو رفت . مثل همیشه از اون مکث های عمیق و سنگین و مبهمش کرد . به فکر فرو رفت و دوباره سکوتش رو شکست . با دست راستش به من اشاره کرد و گفت :
    - اول از دست هاش شروع کن ... . بعد همونطور که گفتم کبدش رو بیرون بیار .
    مرد لاغر و بی ریخت ابرو هاش رو در هم کرد و با لحنی شاکیانه و صدای خش دار و لرزونش گفت :
    - قربان ... ، قرار بود خودتون این کار رو بکنید .
    انگشت اشاره اش رو به سمتش گرفت و با لحنی محکم و خشن گفت :
    - کاری که گفتم رو بکن ... . اون پایین یه مشکلی به وجود اومده ، چند تا از مهمون ها شلوغ کاری کردن ، باید ببینم چی شده .
    - ولی قربان ... .
    خفاش شب صداش رو بالا تر برد و با سرعت گفت :
    - دیـــــگه ادامه نده ... .
    دست چپش رو بالا آورد و نگاهی به مچش انداخت . در همین حین ادامه داد :
    - ساعت دوازده و نیم شبه ... . برای شام وقت دیگه ای نمونده ، نیم ساعت دیگه باید همه چیز آماده باشه . در ضمن ، بدون هیچ دارویی که بهش تزریق کنی اون کار رو انجام بده .
    مرد پوفی بیرون انداخت و نگاهش رو به زمین دوخت . اما من از شنیدن تک تک کلمه هاش داشتم از وحشت می مردم . لعنت بر شیطون اون ، می خواد زنده زنده و بدون بی حسی تکه تکه ام کنه ... .
    خفاش شب نگاهش رو بهم انداخت و گفت :
    - نگران نباش ، اون توی کارش ماهره ... .
    از ترس چشمانم رو گرد کردم و با لکنت گفتم :
    - ببین ... ، گوش کن ، این کار رو باهام نکن ، خواهش می کنم .
    بدون هیچ توجه ای دست هاش رو از هم باز کرد و با عصبانیت ، بی ربط به جواب التماسم گفت :
    - شما عوضی ها چتونه ؟ ما یه مهمونی براتون آماده کردیم ، برای چی مثل موش و گربه به جون هم می افتید ؟
     
    آخرین ویرایش:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا