خدایا ، این صدا از کجا می آد ؟ قهقهه آیدا در جعبه پیچید و من تلاش می کردم این صدای لعنتی رو پیدا کنم . دور خودم چرخیدم و به دنبالش گشتم . فکر می کنم یه بلندگویی باید اینجا باشه . بعد از کمی جست و جو چشمم به یه بی سیم که کمی بالا تر از کمرم بود افتاد . برش داشتم و با دقت بهش خیره شدم . یه نگاه به اون عوضی ها می انداختم و دوباره به این لعنتی در دستم زل می زدم .
هیچ دگمه ای روش رو نبود . صدای آیدا از بلندگو بیرون اومد و گفت :
- " من که تا اون موقع تحمل ندارم صبر کنم . "
بی سیم کوچک مشکی رنگ رو نزدیک دهنم گرفتم و خیره به اون دو تا با فریاد گفتم :
- آیــــــــــدا . ازش دور شــــــو .
ولی هیچ فایده ای نداشت . خفاش شب گفت :
- " چرا ؟ بالاخره که متوجه می شی . "
نفسم بالا نمی اومد . اون حرومزاده چه نقشه ای در سرش داست . عوضی پست فطرت با دو دست هام تکه تکه ات می کنم . دوباره داد زدم . این دفعه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم . اشک از چشم هام خارج شد و با صدای لرزون گفتم :
- آیــــدا ... . ازش فاصله بگیر ... . ازش فاصله بگیر ، از اون عوضی دور شو ... .
در همین حین نگاه خفاش شب با لبخند ملیحی به سمتم اومد . طوری که انگار صدام رو داشت می شنید . آیدا بعد از چند لحظه سکوت گفت :
- " راستی ... ، نریمان رو پیدا نکردید ؟ "
چی ... ، ؟ اون دنبالم بود ؟ اون فهمیده بود برام یه اتفاقی افتاده ؟ نگاه خفاش شب دقیقاً به چشم هام دوخته نشده بود ، اما انگار داشت به سمتم می اومد . زبونش رو به لب هاش کشید و نفس بلند دیگه ای بیرون داد . انگار که آسم داشت و ریه هاش می گرفت . بعد از مکثی سنگین ، با لحنی مرموز و غیر عادی گفت :
- " هنوز نه ... ، ولی همین اطرافه ."
نه ... ، خدایا . آیدا اون داره گولت می زنه . آیـــــــــدا اون داره گولت می زنه تو رو خدا صدام رو بشنو ... .
یک مرتبه میزی که زیر اون بودم به حرکت افتاد . هم زمان با حرکت ، نگاه خفاش شب به چشم هام دوخته شد . اون ، اون عوضی من رو داشت می دید ... . اون من رو داشت می دید . با لحنی که پیروزی شیطانی موقعیتش رو به رخم می کشید گفت :
- " حتما یه جایی همین اطراف داره بهش خوش می گذره . "
و بعد از اون صدا قطع شد و دیگه هیچی نشنیدم . دوباره از ته دلم فریاد زدم :
- نـــــه ... ، نــــــــه آیدا تو رو خدا از اینجا برو ... . دست از سرش بردار آشــــغال .
لبخند کریه اش رو بیشتر کرد و آب دهانش رو فرو داد . طوری بهم خیره شده بود که انگار داشت هیپنوتیزمم می کرد . با ضربات محکم مشتم به شیشه کوبیدم و تموم تلاشم رو می کردم آیدا رو متوجه این وضعیت جهنمی کنم ... . بی اختیار اشک از چشم هام خارج می شد و با هق هق گفتم :
- آیــــــــدا ، از این جا برو ... . از اینجا برو ... .
پارچه های سرخ رنگ آلبالویی جلوی شیشه انداخته شد و دیگه شانسم پایان یافت . هیچ فایده ای نداشت . تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که زار زار اشک بریزم و چشم هام رو ببندم . دعا کنم تا خدا به دادم برسه . ولی کجایی خدا ، چرا کمکم نمی کنی ... ؟
نفس کشیدنم برام سخت شد ... . هوایی در این جا نمونده . دارم بیهوش می شم ... . انقدر که داد زدم حنجره ام پاره شد . چشم هام داره سیاهی می ره . دیگه نمی تونم نفس بکشم ... . دارم ... ، از هوش می رم ... .
از میون سیاهی و دو دو دیدن چشم هام ، فقط چند صحنه نامفهوم دیدم . انگار که ، انگار ، شیشه جلوم رو باز کرده بودن و داشتن من رو بیرون می آوردن ... .
اما من هیچ جونی در بدنم نمونده بود . حتی قدرت ایستادن رو پاهام رو نداشتم . با اینکه از این فضای خفه کننده بیرون اومدم ، ولی هنوز راه گلوم بسته بود و سرم گیج می رفت . حس می کردم روی هوا معلقم . فکر می کردم روحم از بدنم بیرون اومده . بیناییم رو کم کم از دست می دادم و بیهوش می شدم . فقط یه صفحه سیاه جلوی چشم هام رو گرفت و ... ، دیگه هیچ چیز نفهمیدم . جزء اینکه به خواب عمیقی فرو رفتم ... .
هیچ دگمه ای روش رو نبود . صدای آیدا از بلندگو بیرون اومد و گفت :
- " من که تا اون موقع تحمل ندارم صبر کنم . "
بی سیم کوچک مشکی رنگ رو نزدیک دهنم گرفتم و خیره به اون دو تا با فریاد گفتم :
- آیــــــــــدا . ازش دور شــــــو .
ولی هیچ فایده ای نداشت . خفاش شب گفت :
- " چرا ؟ بالاخره که متوجه می شی . "
نفسم بالا نمی اومد . اون حرومزاده چه نقشه ای در سرش داست . عوضی پست فطرت با دو دست هام تکه تکه ات می کنم . دوباره داد زدم . این دفعه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم . اشک از چشم هام خارج شد و با صدای لرزون گفتم :
- آیــــدا ... . ازش فاصله بگیر ... . ازش فاصله بگیر ، از اون عوضی دور شو ... .
در همین حین نگاه خفاش شب با لبخند ملیحی به سمتم اومد . طوری که انگار صدام رو داشت می شنید . آیدا بعد از چند لحظه سکوت گفت :
- " راستی ... ، نریمان رو پیدا نکردید ؟ "
چی ... ، ؟ اون دنبالم بود ؟ اون فهمیده بود برام یه اتفاقی افتاده ؟ نگاه خفاش شب دقیقاً به چشم هام دوخته نشده بود ، اما انگار داشت به سمتم می اومد . زبونش رو به لب هاش کشید و نفس بلند دیگه ای بیرون داد . انگار که آسم داشت و ریه هاش می گرفت . بعد از مکثی سنگین ، با لحنی مرموز و غیر عادی گفت :
- " هنوز نه ... ، ولی همین اطرافه ."
نه ... ، خدایا . آیدا اون داره گولت می زنه . آیـــــــــدا اون داره گولت می زنه تو رو خدا صدام رو بشنو ... .
یک مرتبه میزی که زیر اون بودم به حرکت افتاد . هم زمان با حرکت ، نگاه خفاش شب به چشم هام دوخته شد . اون ، اون عوضی من رو داشت می دید ... . اون من رو داشت می دید . با لحنی که پیروزی شیطانی موقعیتش رو به رخم می کشید گفت :
- " حتما یه جایی همین اطراف داره بهش خوش می گذره . "
و بعد از اون صدا قطع شد و دیگه هیچی نشنیدم . دوباره از ته دلم فریاد زدم :
- نـــــه ... ، نــــــــه آیدا تو رو خدا از اینجا برو ... . دست از سرش بردار آشــــغال .
لبخند کریه اش رو بیشتر کرد و آب دهانش رو فرو داد . طوری بهم خیره شده بود که انگار داشت هیپنوتیزمم می کرد . با ضربات محکم مشتم به شیشه کوبیدم و تموم تلاشم رو می کردم آیدا رو متوجه این وضعیت جهنمی کنم ... . بی اختیار اشک از چشم هام خارج می شد و با هق هق گفتم :
- آیــــــــدا ، از این جا برو ... . از اینجا برو ... .
پارچه های سرخ رنگ آلبالویی جلوی شیشه انداخته شد و دیگه شانسم پایان یافت . هیچ فایده ای نداشت . تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که زار زار اشک بریزم و چشم هام رو ببندم . دعا کنم تا خدا به دادم برسه . ولی کجایی خدا ، چرا کمکم نمی کنی ... ؟
نفس کشیدنم برام سخت شد ... . هوایی در این جا نمونده . دارم بیهوش می شم ... . انقدر که داد زدم حنجره ام پاره شد . چشم هام داره سیاهی می ره . دیگه نمی تونم نفس بکشم ... . دارم ... ، از هوش می رم ... .
از میون سیاهی و دو دو دیدن چشم هام ، فقط چند صحنه نامفهوم دیدم . انگار که ، انگار ، شیشه جلوم رو باز کرده بودن و داشتن من رو بیرون می آوردن ... .
اما من هیچ جونی در بدنم نمونده بود . حتی قدرت ایستادن رو پاهام رو نداشتم . با اینکه از این فضای خفه کننده بیرون اومدم ، ولی هنوز راه گلوم بسته بود و سرم گیج می رفت . حس می کردم روی هوا معلقم . فکر می کردم روحم از بدنم بیرون اومده . بیناییم رو کم کم از دست می دادم و بیهوش می شدم . فقط یه صفحه سیاه جلوی چشم هام رو گرفت و ... ، دیگه هیچ چیز نفهمیدم . جزء اینکه به خواب عمیقی فرو رفتم ... .
آخرین ویرایش:



