«دیانا»
یه پیراهن نقرهای که آستینهاش از کتف تا سه ربع تور بود، بلندیش تا روی زانوم رو میگرفت؛سمت چپش زیر سـ*ـینه یه گل از جنس همون پارچه بود، با مروارید های کوچیک تزئین شده بود و یه دنباله از گل تا سمت راست شکمم کشیده شده بود.. با طرح کمربند سفید و تموم...کفش هامم نقره ای بود، موهام رو خیلی ساده با فر درشت طبیعی خودش باز گذاشته بودم و آرایش خیلی ساده ای که ترانه انجام داد... همه اینا در نظر بقیه خیلی قشنگ بود، یا از لباسم تعریف می شد یا از اینکه چه دختر با حیایی که تا مجرده نمیره آرایشگاه و دنبال رنگ مو و هزار کوفت دیگه نیست، ولی من امشب فقط به چیز فکر میکردم اونم این بود که یعنی واقعا این زن هایی که از من تعریف کردن آقای فرحمند رو ندیده بودند؟یا دیده بودن ولی براشون جذاب و جالب نبود؟ یعنی این مرد فقط از نظر من تا این حد زیبا شده بود؟ هرچند که زیبا بود... امشب کلی فوتبالیست به عروسی میلاد و غزل دعوت بودند، من هیچکدوم رو نمی شناختم، هر کدوم یه تیپ و قیافه خاص، ولی آقای فرحمند محشرترینش بود، انگار عروس امشب اون بود، اون میدرخشید، اون ماه بود در بین این همه ستاره در دل این آسمون روی زمین... امشب برای اولین بار لباس رسمی که پوشیده بود رنگش مشکی نبود، کت و شلوار رنگ اطلسی، کفش به همین رنگ، لباس سفید و کرواتی آب روشن، شاید از نظر خیلی ها این لباس ست نبود، ولی با چشمای به رنگ دریاش عجیب هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود، صورتی که همیشه اصلاح شده بود ولی الان یه ته ریش خیلی زیبا جا گذاشته بود، موهایی با مدل همیشگی که انگشتای دستم ضعف میرفت برای فرو رفتن درشون، برای نوازش اون ته ریش، برای لمس چشم و ابروهایی که همیشه در هم گره خورده بود و اخم مهمان صورتش بود، برای گرفتن اون دست چپش که هرگز ساعت ازش جدا نمیشد، دستی که مطمئنم حلقه زیباترینش میکرد.
مرا آن ته ریش خسته ات نه؛
آن گره بین ابروانت دیوانه میکند...!
نمیدونم از کی اینقدر بی پروا شدم، از کی به جای خالی آقای فرحمند نگاه میکنم و یادم رفته که کجام ولی با صدایی به خودم میام.
-زری دیدیش؟ عجب چیزی شده بود؟
-مهدیار رو میگی؟
-آره دیگه، وای خدا جرق و برق همه اینجا یه طرف اون برق نگاه آبیش یه طرف دیگه، حیف که زود رفت سالن مردا.
-مثلا اگه بود چیکار میکردی؟
-شماره و اسمم رو نوشتم روی کاغذ، امشب دیگه این فرصت رو از دست نمیدم، مطمئنم اگه قسمش بدم یه لحظه صبر می کنه، من امروز کلی پول آرایشگاه و لباس دادم، بالاخره اونم مرده دیگه، باید به چشمش بیام.
-به همین خیال باش، چقدر ساده ای نوشین، اون روزی هزار تا دختر مثل تو رو با هزار جور لباس و آرایش میبینه؛ ولی هرکی رفته طرفش جوری برخورد کرده که دختره کلا توبه کرده سمت هیچ پسری بعد از اون نرفته، اون وا نمیده نوشین خانم،امشبم عروسی بهترین رفیقشه، به دست و پاش بپیچی حسابت با کرام الکاتبینه.
-او، چرا از عشقم یه غول دو سر میسازی؟ خب باشه رفیقش، همه فوتبالیستهای اینجا رفیقشن، کیان محبی، مسیح رادفر، شهنام سعادتی، آرمان فرزادی، سام سرمدی و چندتای دیگه، مهدیار با همه اینا رفیقه.
-ولی ایرانمنش یه چیز دیگه است، از من به تو نصیحت نوشین، دور مهدیار رو خط بکش، امشب بری سراغش آبروت رو می بره. چرا از بین پیغمبرها گشتی جرجیس رو پیدا کردی؟
-به خودم مربوطه اصلا.
-هرطور راحتی.
دختره که از کنارم رد پوزخندی زدم، ای خدا ببین من عاشق کی شدم؟ هزار تا عاشق دیگه هم داره، هر کدوم با یه ترفند و یه روش می خوان به دستش بیارند، تا وقتی دخترای اینجوری هستند هرگز نوبت به من نمیرسه... دختره هدفش عروسی نیست، دادن شماره به گرگ مجلس امشبه، دریغ از اینکه این مرد یکسال شماره من رو داره ولی برای کار هم به زور باهام تماس میگیره چه برسه به...
بی خیال این افکار رفتم سراغ غزل، کمی سر به سرش گذاشتم و توی دلم گفتم مگه چیکار کرده که دل میلاد رو بـرده؟ کاش منم بتونم... ولی من کجا و غزل کجا؟ غزل هیچی نشون نداد، ولی من خر هربار دست و پامو گم میکنم، خب معلومه برای آدم تیزبین و باهوشی مثل مهدیار فرحمند متوجه این چیزا شدن کاری نداره، برای همین هربار دورتر میشه، هربار بی تفاوت تر،ب دخلق تر... اما من عاشق همین رفتار و اخلاقش شدم، وگرنه ظاهر و قیافه که...
چه حماقتی... هربار میرانی ام و هربار میخواهمت...
چه غرور بی غیرتی دارم من...!
همه سعیم رو کردم تا آخر عروسی شاد باشم و به این چیزا فکر نکنم و برای تنها رفیقم سنگ تموم بگذارم...
«مهدیار»
از سالن اومدم بیرون، خواستم برم پیش بچههای هم تیمی که بیرون توی باغ دور هم نشسته بودند که یکی صدام زد:
-مهدیار؟
برگشتم، با دیدن پرنیا خانم لبخند کوتاهی زدم و گفتم:
-سلام.
-سلام خوبی مهدیار؟
-خوبم. چی شده یاد من کردید امشب؟
-گفتم شاید دیگه فرصت نشه، خواستم قبل از برگشتن به شیراز ببینمت.
-خب بیایین بشینید اینجا.
با دستم به نزدیک ترین میز و صندلی اشاره کردم، نشستیم، گفت:
-ان شاالله دیگه بعدش نوبت تو میشه ها.
-ای بابا پرنیا خانم، من حوصله دردسر ندارم.
-قدیم ها میگفتی خاله پری.
-بچه بودم، وگرنه شما که خاله ام نیستی.
-ولی من و ساحل از خواهر نزدیک تر بودیم.
-تو رو خدا؛ حرف گذشته رو نیارین وسط.
-درسته... خب چیکار میکنی این روزا؟
-همون مغازه دیگه، سرم گرمه، خداروشکر هم روز به روز بهتر پیش میره.
-مگه میشه تو به کاری دست بزنی و خوب پیش نره؟
-اختیار دارید.
-میلاد هم بر میگرده پیشت؟
-نمیدونم، آره احتمالا.
-باورم نمیشه مهدیار، روزی که دیدمت دو ساله بودی، داشتی گریه می کردی و مامانت رو میخواستی، ساحل هرکاری می کرد آروم نمی گرفتی، منم رفتم سراغ پسرعموم، از زن عموم اجازه گرفتم و میلاد رو آوردم تا با هم بازی کنید، نه من نه ساحل هیچوقت فکر نمیکردیم انقدر دوست های خوبی باهم باشید، از اون روز دیگه هر روزتون رو با هم گذروندید، تا به امروز شما نصف بیشتر ساعت های عمرتون کنار هم بودید، مثل برادر پشت هم بودید، حالا باورم نمیشه اون پسر کوچولو ها امروز برای خودشون مردی شدند، میلادی که امروز داماد هستش و مهدیاری که داره جور نبود عموم رو میکشه و مجلس رو اداره می کنه، خدا پدر و مادراتون رو رحمت کنه، اونام امشب خیلی خوشحالند، امیدوارم تو هم روزی مثل میلاد سر و سامون بگیری تا خیال مامان بزرگت هم راحت بشه.
-مامان بزرگم؟
-آره... این روزا خیلی مریضه، مدام میگه کاش مهدیار رو تو لباس دامادی ببینم، اونوقت پیش ساحل رو سفیدم، دیگه شکایت نمی کنه که چرا عزیز دردونه اش رو سپردیم به امون خدا.
ای خدا انگار همه قصد دارند من رو به زور قالب یکی کنند و از شر من راحت بشند، برای عوض کردن جو پرسیدم:
-بقیه اقوام چطورن؟ دوستان؟
-بعضیا خوبند بعضیا بد، بعضیا مریض و بعضیا سرزنده و شاد... زندگی رو هرجور بگیری همون جور می گذره.
-که اینطور... خب شما که به این زودی بر نمیگردید شیراز؟
-چرا، خونه مهدیس که نمیشه بریم، خونه میلادم که خب امشب خودش و خانمش میخوان برند، کسی هم بعد از مراسم کاری نداره، همگی آخر شب برمیگردیم شیراز.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم؛ بلند شد و گفت:
-خوشحال شدم دیدمت، من دیگه برم داخل سالن.
-من هم همینطور.
پرنیا خانم رفت و خواستم بلند بشم که دایی بردیا نشست روی همون صندلی و گفت:
-میلاد باهات کار داره مهدیار.
-چیکار داره؟
-نمیدونم، راستی این که رفت خانم ایرانمنش بود درسته؟
-آره.
-چقدر فرق کرده، دختر پر زبون و شادی بود، ولی انگار مرگ ساحل همه رو از پا انداخته، همه فرق کردند.
-برای همینه که حاضر نمیشم برم شیراز، اونجا فقط بوی مرگ میده.
-تو متعلق به شیرازی، نمیتونی تا آخر نری که،مامان بزرگتم حالش خوب نیست، برو مهدیار.
-مامان بزرگ رو میارم پیش خودم، ولی اونجا نمیرم.
-هرجور میلته، خب برو دیگه.
-با اجازه.
رفتم سراغ میلاد و بعدشم خواستم برم پیش بچهها که دوباره یکی صدام زد، قبل از اینکه برگردم زیر لب گفتم، انگار امشب قرار نیست یه سلامی به رفقا بکنم. بعد برگشتم و یه دختری بود که گفت:
-شرمنده آقای فرحمند، می دونم امشب خیلی کار دارید،ولی میشه یه امضا بدید؟
-به شما؟
-نه، به داداشم، خودش خجالت میکشه بیاد جلو، اوناهاش اونجا ایستاده.
با دستش اشاره کرد سمت سالن خانم ها، پسر 8-7 ساله ای که سرش پایین بود و میشد فهمید واقعا خجالتیه...گفتم:
-اگه من به شما امضا بدم دونه دونه بقیه هم میخوان بیاند، من که دیگه فوتبالیست نیستم، امشبم عروسیه رفیقمه، نمی تونم وقتم رو تلف کنم.
-حق با شماست؛ ممنون.
بعدشم رفت، خواستم برم ولی دلم راضی نشد، این دختر مودبانه ازم خواسته بود، مثل بقیه ادا نبود؛ برای همینم پشیمون شدم و گفتم:
-خانم؟
برگشت و گفت:
-بله.
-امضا میدم، کاغذتون رو بدید.
-با خوشحالی برگشت و کاغذش رو داد، اسم برادرش رو پرسیدم و روش نوشتم:
«آرزومند سلامتی و موفقیت برای تو دوست کوچکم؛ محمدطاها،
مهدیار فرحمند و امضا...»
دادم دستش و گفتم:
-به برادرت بگو مهدیار گفته از این به بعد سعی کنه برای کارای خودش باید خودش دست به کار بشه، شما همیشه کنارش نیستید، پس بهش یاد بدید روی پای خودش بایسته.
-چشم، خیلی ممنونم. موفق باشید.
اون دختر رفت و منم موفق شدم نیم ساعتی پیش بچه ها بشینم، بعد بلند شدم و رفتم سمت سالن خانمها تا مهدیس رو صدا بزنم؛ قبل از اینکه با موبایل شماره مهدیس رو بگیرم خانم مهرپرور اومد بیرون:
-سلام آقای فرحمند.
-سلام.
-خوبید؟
-خوبم.
-کاری داشتید؟
-میشه لطفا مهدیس رو صدا بزنید؟
-همین الان.
یه پیراهن نقرهای که آستینهاش از کتف تا سه ربع تور بود، بلندیش تا روی زانوم رو میگرفت؛سمت چپش زیر سـ*ـینه یه گل از جنس همون پارچه بود، با مروارید های کوچیک تزئین شده بود و یه دنباله از گل تا سمت راست شکمم کشیده شده بود.. با طرح کمربند سفید و تموم...کفش هامم نقره ای بود، موهام رو خیلی ساده با فر درشت طبیعی خودش باز گذاشته بودم و آرایش خیلی ساده ای که ترانه انجام داد... همه اینا در نظر بقیه خیلی قشنگ بود، یا از لباسم تعریف می شد یا از اینکه چه دختر با حیایی که تا مجرده نمیره آرایشگاه و دنبال رنگ مو و هزار کوفت دیگه نیست، ولی من امشب فقط به چیز فکر میکردم اونم این بود که یعنی واقعا این زن هایی که از من تعریف کردن آقای فرحمند رو ندیده بودند؟یا دیده بودن ولی براشون جذاب و جالب نبود؟ یعنی این مرد فقط از نظر من تا این حد زیبا شده بود؟ هرچند که زیبا بود... امشب کلی فوتبالیست به عروسی میلاد و غزل دعوت بودند، من هیچکدوم رو نمی شناختم، هر کدوم یه تیپ و قیافه خاص، ولی آقای فرحمند محشرترینش بود، انگار عروس امشب اون بود، اون میدرخشید، اون ماه بود در بین این همه ستاره در دل این آسمون روی زمین... امشب برای اولین بار لباس رسمی که پوشیده بود رنگش مشکی نبود، کت و شلوار رنگ اطلسی، کفش به همین رنگ، لباس سفید و کرواتی آب روشن، شاید از نظر خیلی ها این لباس ست نبود، ولی با چشمای به رنگ دریاش عجیب هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود، صورتی که همیشه اصلاح شده بود ولی الان یه ته ریش خیلی زیبا جا گذاشته بود، موهایی با مدل همیشگی که انگشتای دستم ضعف میرفت برای فرو رفتن درشون، برای نوازش اون ته ریش، برای لمس چشم و ابروهایی که همیشه در هم گره خورده بود و اخم مهمان صورتش بود، برای گرفتن اون دست چپش که هرگز ساعت ازش جدا نمیشد، دستی که مطمئنم حلقه زیباترینش میکرد.
مرا آن ته ریش خسته ات نه؛
آن گره بین ابروانت دیوانه میکند...!
نمیدونم از کی اینقدر بی پروا شدم، از کی به جای خالی آقای فرحمند نگاه میکنم و یادم رفته که کجام ولی با صدایی به خودم میام.
-زری دیدیش؟ عجب چیزی شده بود؟
-مهدیار رو میگی؟
-آره دیگه، وای خدا جرق و برق همه اینجا یه طرف اون برق نگاه آبیش یه طرف دیگه، حیف که زود رفت سالن مردا.
-مثلا اگه بود چیکار میکردی؟
-شماره و اسمم رو نوشتم روی کاغذ، امشب دیگه این فرصت رو از دست نمیدم، مطمئنم اگه قسمش بدم یه لحظه صبر می کنه، من امروز کلی پول آرایشگاه و لباس دادم، بالاخره اونم مرده دیگه، باید به چشمش بیام.
-به همین خیال باش، چقدر ساده ای نوشین، اون روزی هزار تا دختر مثل تو رو با هزار جور لباس و آرایش میبینه؛ ولی هرکی رفته طرفش جوری برخورد کرده که دختره کلا توبه کرده سمت هیچ پسری بعد از اون نرفته، اون وا نمیده نوشین خانم،امشبم عروسی بهترین رفیقشه، به دست و پاش بپیچی حسابت با کرام الکاتبینه.
-او، چرا از عشقم یه غول دو سر میسازی؟ خب باشه رفیقش، همه فوتبالیستهای اینجا رفیقشن، کیان محبی، مسیح رادفر، شهنام سعادتی، آرمان فرزادی، سام سرمدی و چندتای دیگه، مهدیار با همه اینا رفیقه.
-ولی ایرانمنش یه چیز دیگه است، از من به تو نصیحت نوشین، دور مهدیار رو خط بکش، امشب بری سراغش آبروت رو می بره. چرا از بین پیغمبرها گشتی جرجیس رو پیدا کردی؟
-به خودم مربوطه اصلا.
-هرطور راحتی.
دختره که از کنارم رد پوزخندی زدم، ای خدا ببین من عاشق کی شدم؟ هزار تا عاشق دیگه هم داره، هر کدوم با یه ترفند و یه روش می خوان به دستش بیارند، تا وقتی دخترای اینجوری هستند هرگز نوبت به من نمیرسه... دختره هدفش عروسی نیست، دادن شماره به گرگ مجلس امشبه، دریغ از اینکه این مرد یکسال شماره من رو داره ولی برای کار هم به زور باهام تماس میگیره چه برسه به...
بی خیال این افکار رفتم سراغ غزل، کمی سر به سرش گذاشتم و توی دلم گفتم مگه چیکار کرده که دل میلاد رو بـرده؟ کاش منم بتونم... ولی من کجا و غزل کجا؟ غزل هیچی نشون نداد، ولی من خر هربار دست و پامو گم میکنم، خب معلومه برای آدم تیزبین و باهوشی مثل مهدیار فرحمند متوجه این چیزا شدن کاری نداره، برای همین هربار دورتر میشه، هربار بی تفاوت تر،ب دخلق تر... اما من عاشق همین رفتار و اخلاقش شدم، وگرنه ظاهر و قیافه که...
چه حماقتی... هربار میرانی ام و هربار میخواهمت...
چه غرور بی غیرتی دارم من...!
همه سعیم رو کردم تا آخر عروسی شاد باشم و به این چیزا فکر نکنم و برای تنها رفیقم سنگ تموم بگذارم...
«مهدیار»
از سالن اومدم بیرون، خواستم برم پیش بچههای هم تیمی که بیرون توی باغ دور هم نشسته بودند که یکی صدام زد:
-مهدیار؟
برگشتم، با دیدن پرنیا خانم لبخند کوتاهی زدم و گفتم:
-سلام.
-سلام خوبی مهدیار؟
-خوبم. چی شده یاد من کردید امشب؟
-گفتم شاید دیگه فرصت نشه، خواستم قبل از برگشتن به شیراز ببینمت.
-خب بیایین بشینید اینجا.
با دستم به نزدیک ترین میز و صندلی اشاره کردم، نشستیم، گفت:
-ان شاالله دیگه بعدش نوبت تو میشه ها.
-ای بابا پرنیا خانم، من حوصله دردسر ندارم.
-قدیم ها میگفتی خاله پری.
-بچه بودم، وگرنه شما که خاله ام نیستی.
-ولی من و ساحل از خواهر نزدیک تر بودیم.
-تو رو خدا؛ حرف گذشته رو نیارین وسط.
-درسته... خب چیکار میکنی این روزا؟
-همون مغازه دیگه، سرم گرمه، خداروشکر هم روز به روز بهتر پیش میره.
-مگه میشه تو به کاری دست بزنی و خوب پیش نره؟
-اختیار دارید.
-میلاد هم بر میگرده پیشت؟
-نمیدونم، آره احتمالا.
-باورم نمیشه مهدیار، روزی که دیدمت دو ساله بودی، داشتی گریه می کردی و مامانت رو میخواستی، ساحل هرکاری می کرد آروم نمی گرفتی، منم رفتم سراغ پسرعموم، از زن عموم اجازه گرفتم و میلاد رو آوردم تا با هم بازی کنید، نه من نه ساحل هیچوقت فکر نمیکردیم انقدر دوست های خوبی باهم باشید، از اون روز دیگه هر روزتون رو با هم گذروندید، تا به امروز شما نصف بیشتر ساعت های عمرتون کنار هم بودید، مثل برادر پشت هم بودید، حالا باورم نمیشه اون پسر کوچولو ها امروز برای خودشون مردی شدند، میلادی که امروز داماد هستش و مهدیاری که داره جور نبود عموم رو میکشه و مجلس رو اداره می کنه، خدا پدر و مادراتون رو رحمت کنه، اونام امشب خیلی خوشحالند، امیدوارم تو هم روزی مثل میلاد سر و سامون بگیری تا خیال مامان بزرگت هم راحت بشه.
-مامان بزرگم؟
-آره... این روزا خیلی مریضه، مدام میگه کاش مهدیار رو تو لباس دامادی ببینم، اونوقت پیش ساحل رو سفیدم، دیگه شکایت نمی کنه که چرا عزیز دردونه اش رو سپردیم به امون خدا.
ای خدا انگار همه قصد دارند من رو به زور قالب یکی کنند و از شر من راحت بشند، برای عوض کردن جو پرسیدم:
-بقیه اقوام چطورن؟ دوستان؟
-بعضیا خوبند بعضیا بد، بعضیا مریض و بعضیا سرزنده و شاد... زندگی رو هرجور بگیری همون جور می گذره.
-که اینطور... خب شما که به این زودی بر نمیگردید شیراز؟
-چرا، خونه مهدیس که نمیشه بریم، خونه میلادم که خب امشب خودش و خانمش میخوان برند، کسی هم بعد از مراسم کاری نداره، همگی آخر شب برمیگردیم شیراز.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم؛ بلند شد و گفت:
-خوشحال شدم دیدمت، من دیگه برم داخل سالن.
-من هم همینطور.
پرنیا خانم رفت و خواستم بلند بشم که دایی بردیا نشست روی همون صندلی و گفت:
-میلاد باهات کار داره مهدیار.
-چیکار داره؟
-نمیدونم، راستی این که رفت خانم ایرانمنش بود درسته؟
-آره.
-چقدر فرق کرده، دختر پر زبون و شادی بود، ولی انگار مرگ ساحل همه رو از پا انداخته، همه فرق کردند.
-برای همینه که حاضر نمیشم برم شیراز، اونجا فقط بوی مرگ میده.
-تو متعلق به شیرازی، نمیتونی تا آخر نری که،مامان بزرگتم حالش خوب نیست، برو مهدیار.
-مامان بزرگ رو میارم پیش خودم، ولی اونجا نمیرم.
-هرجور میلته، خب برو دیگه.
-با اجازه.
رفتم سراغ میلاد و بعدشم خواستم برم پیش بچهها که دوباره یکی صدام زد، قبل از اینکه برگردم زیر لب گفتم، انگار امشب قرار نیست یه سلامی به رفقا بکنم. بعد برگشتم و یه دختری بود که گفت:
-شرمنده آقای فرحمند، می دونم امشب خیلی کار دارید،ولی میشه یه امضا بدید؟
-به شما؟
-نه، به داداشم، خودش خجالت میکشه بیاد جلو، اوناهاش اونجا ایستاده.
با دستش اشاره کرد سمت سالن خانم ها، پسر 8-7 ساله ای که سرش پایین بود و میشد فهمید واقعا خجالتیه...گفتم:
-اگه من به شما امضا بدم دونه دونه بقیه هم میخوان بیاند، من که دیگه فوتبالیست نیستم، امشبم عروسیه رفیقمه، نمی تونم وقتم رو تلف کنم.
-حق با شماست؛ ممنون.
بعدشم رفت، خواستم برم ولی دلم راضی نشد، این دختر مودبانه ازم خواسته بود، مثل بقیه ادا نبود؛ برای همینم پشیمون شدم و گفتم:
-خانم؟
برگشت و گفت:
-بله.
-امضا میدم، کاغذتون رو بدید.
-با خوشحالی برگشت و کاغذش رو داد، اسم برادرش رو پرسیدم و روش نوشتم:
«آرزومند سلامتی و موفقیت برای تو دوست کوچکم؛ محمدطاها،
مهدیار فرحمند و امضا...»
دادم دستش و گفتم:
-به برادرت بگو مهدیار گفته از این به بعد سعی کنه برای کارای خودش باید خودش دست به کار بشه، شما همیشه کنارش نیستید، پس بهش یاد بدید روی پای خودش بایسته.
-چشم، خیلی ممنونم. موفق باشید.
اون دختر رفت و منم موفق شدم نیم ساعتی پیش بچه ها بشینم، بعد بلند شدم و رفتم سمت سالن خانمها تا مهدیس رو صدا بزنم؛ قبل از اینکه با موبایل شماره مهدیس رو بگیرم خانم مهرپرور اومد بیرون:
-سلام آقای فرحمند.
-سلام.
-خوبید؟
-خوبم.
-کاری داشتید؟
-میشه لطفا مهدیس رو صدا بزنید؟
-همین الان.
آخرین ویرایش توسط مدیر:



