کامل شده رمان گرگ و مهتاب(جلد دوم عشق یا مسئولیت؟)|فرزانه رجبی کاربر انجمن نگاه دانلود

نظرتون در مورد موضوع رمان و شخصیت ها چیه؟

  • هر دو عالی

  • هر دو ضعیف

  • موضوع عالی واز شخصیت ها راضی نیستم

  • شخصیت ها عالی و از موضوع خوشم نمیاد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

فرزانه رجبی

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/08/18
ارسالی ها
927
امتیاز واکنش
12,139
امتیاز
661
محل سکونت
شهر لبخند
«دیانا»
یه پیراهن نقره‌ای که آستین‌هاش از کتف تا سه ربع تور بود، بلندیش تا روی زانوم رو می‌گرفت؛سمت چپش زیر سـ*ـینه یه گل از جنس همون پارچه بود، با مروارید های کوچیک تزئین شده بود و یه دنباله از گل تا سمت راست شکمم کشیده شده بود.. با طرح کمربند سفید و تموم...کفش هامم نقره ای بود، موهام رو خیلی ساده با فر درشت طبیعی خودش باز گذاشته بودم و آرایش خیلی ساده ای که ترانه انجام داد... همه اینا در نظر بقیه خیلی قشنگ بود، یا از لباسم تعریف می شد یا از اینکه چه دختر با حیایی که تا مجرده نمیره آرایشگاه و دنبال رنگ مو و هزار کوفت دیگه نیست، ولی من امشب فقط به چیز فکر می‌کردم اونم این بود که یعنی واقعا این زن هایی که از من تعریف کردن آقای فرحمند رو ندیده بودند؟یا دیده بودن ولی براشون جذاب و جالب نبود؟ یعنی این مرد فقط از نظر من تا این حد زیبا شده بود؟ هرچند که زیبا بود... امشب کلی فوتبالیست به عروسی میلاد و غزل دعوت بودند، من هیچکدوم رو نمی شناختم، هر کدوم یه تیپ و قیافه خاص، ولی آقای فرحمند محشرترینش بود، انگار عروس امشب اون بود، اون می‌درخشید، اون ماه بود در بین این همه ستاره در دل این آسمون روی زمین... امشب برای اولین بار لباس رسمی که پوشیده بود رنگش مشکی نبود، کت و شلوار رنگ اطلسی، کفش به همین رنگ، لباس سفید و کرواتی آب روشن، شاید از نظر خیلی ها این لباس ست نبود، ولی با چشمای به رنگ دریاش عجیب هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود، صورتی که همیشه اصلاح شده بود ولی الان یه ته ریش خیلی زیبا جا گذاشته بود، موهایی با مدل همیشگی که انگشتای دستم ضعف می‌رفت برای فرو رفتن درشون، برای نوازش اون ته ریش، برای لمس چشم و ابروهایی که همیشه در هم گره خورده بود و اخم مهمان صورتش بود، برای گرفتن اون دست چپش که هرگز ساعت ازش جدا نمی‌شد، دستی که مطمئنم حلقه زیباترینش می‌کرد.
مرا آن ته ریش خسته ات نه؛
آن گره بین ابروانت دیوانه می‌کند...!
نمی‌دونم از کی اینقدر بی پروا شدم، از کی به جای خالی آقای فرحمند نگاه می‌کنم و یادم رفته که کجام ولی با صدایی به خودم میام.
-زری دیدیش؟ عجب چیزی شده بود؟
-مهدیار رو میگی؟
-آره دیگه، وای خدا جرق و برق همه اینجا یه طرف اون برق نگاه آبیش یه طرف دیگه، حیف که زود رفت سالن مردا.
-مثلا اگه بود چیکار می‌کردی؟
-شماره و اسمم رو نوشتم روی کاغذ، امشب دیگه این فرصت رو از دست نمیدم، مطمئنم اگه قسمش بدم یه لحظه صبر می کنه، من امروز کلی پول آرایشگاه و لباس دادم، بالاخره اونم مرده دیگه، باید به چشمش بیام.
-به همین خیال باش، چقدر ساده ای نوشین، اون روزی هزار تا دختر مثل تو رو با هزار جور لباس و آرایش می‌بینه؛ ولی هرکی رفته طرفش جوری برخورد کرده که دختره کلا توبه کرده سمت هیچ پسری بعد از اون نرفته، اون وا نمیده نوشین خانم،امشبم عروسی بهترین رفیقشه، به دست و پاش بپیچی حسابت با کرام الکاتبینه.
-او، چرا از عشقم یه غول دو سر می‌سازی؟ خب باشه رفیقش، همه فوتبالیست‌های اینجا رفیقشن، کیان محبی، مسیح رادفر، شهنام سعادتی، آرمان فرزادی، سام سرمدی و چندتای دیگه، مهدیار با همه اینا رفیقه.
-ولی ایرانمنش یه چیز دیگه است، از من به تو نصیحت نوشین، دور مهدیار رو خط بکش، امشب بری سراغش آبروت رو می بره. چرا از بین پیغمبرها گشتی جرجیس رو پیدا کردی؟
-به خودم مربوطه اصلا.
-هرطور راحتی.
دختره که از کنارم رد پوزخندی زدم، ای خدا ببین من عاشق کی شدم؟ هزار تا عاشق دیگه هم داره، هر کدوم با یه ترفند و یه روش می خوان به دستش بیارند، تا وقتی دخترای اینجوری هستند هرگز نوبت به من نمی‌رسه... دختره هدفش عروسی نیست، دادن شماره به گرگ مجلس امشبه، دریغ از اینکه این مرد یکسال شماره من رو داره ولی برای کار هم به زور باهام تماس می‌گیره چه برسه به...
بی خیال این افکار رفتم سراغ غزل، کمی سر به سرش گذاشتم و توی دلم گفتم مگه چیکار کرده که دل میلاد رو بـرده؟ کاش منم بتونم... ولی من کجا و غزل کجا؟ غزل هیچی نشون نداد، ولی من خر هربار دست و پامو گم می‌کنم، خب معلومه برای آدم تیزبین و باهوشی مثل مهدیار فرحمند متوجه این چیزا شدن کاری نداره، برای همین هربار دورتر میشه، هربار بی تفاوت تر،ب دخلق تر... اما من عاشق همین رفتار و اخلاقش شدم، وگرنه ظاهر و قیافه که...
چه حماقتی... هربار میرانی ام و هربار می‌خواهمت...
چه غرور بی غیرتی دارم من...!
همه سعیم رو کردم تا آخر عروسی شاد باشم و به این چیزا فکر نکنم و برای تنها رفیقم سنگ تموم بگذارم...

«مهدیار»
از سالن اومدم بیرون، خواستم برم پیش بچه‌های هم تیمی که بیرون توی باغ دور هم نشسته بودند که یکی صدام زد:
-مهدیار؟
برگشتم، با دیدن پرنیا خانم لبخند کوتاهی زدم و گفتم:
-سلام.
-سلام خوبی مهدیار؟
-خوبم. چی شده یاد من کردید امشب؟
-گفتم شاید دیگه فرصت نشه، خواستم قبل از برگشتن به شیراز ببینمت.
-خب بیایین بشینید اینجا.
با دستم به نزدیک ترین میز و صندلی اشاره کردم، نشستیم، گفت:
-ان شاالله دیگه بعدش نوبت تو میشه ها.
-ای بابا پرنیا خانم، من حوصله دردسر ندارم.
-قدیم ها می‌گفتی خاله پری.
-بچه بودم، وگرنه شما که خاله ام نیستی.
-ولی من و ساحل از خواهر نزدیک تر بودیم.
-تو رو خدا؛ حرف گذشته رو نیارین وسط.
-درسته... خب چیکار می‌کنی این روزا؟
-همون مغازه دیگه، سرم گرمه، خداروشکر هم روز به روز بهتر پیش میره.
-مگه میشه تو به کاری دست بزنی و خوب پیش نره؟
-اختیار دارید.
-میلاد هم بر می‌گرده پیشت؟
-نمی‌دونم، آره احتمالا.
-باورم نمیشه مهدیار، روزی که دیدمت دو ساله بودی، داشتی گریه می کردی و مامانت رو می‌خواستی، ساحل هرکاری می کرد آروم نمی گرفتی، منم رفتم سراغ پسرعموم، از زن عموم اجازه گرفتم و میلاد رو آوردم تا با هم بازی کنید، نه من نه ساحل هیچوقت فکر نمی‌کردیم انقدر دوست های خوبی باهم باشید، از اون روز دیگه هر روزتون رو با هم گذروندید، تا به امروز شما نصف بیشتر ساعت های عمرتون کنار هم بودید، مثل برادر پشت هم بودید، حالا باورم نمیشه اون پسر کوچولو ها امروز برای خودشون مردی شدند، میلادی که امروز داماد هستش و مهدیاری که داره جور نبود عموم رو می‌کشه و مجلس رو اداره می کنه، خدا پدر و مادراتون رو رحمت کنه، اونام امشب خیلی خوشحالند، امیدوارم تو هم روزی مثل میلاد سر و سامون بگیری تا خیال مامان بزرگت هم راحت بشه.
-مامان بزرگم؟
-آره... این روزا خیلی مریضه، مدام میگه کاش مهدیار رو تو لباس دامادی ببینم، اونوقت پیش ساحل رو سفیدم، دیگه شکایت نمی کنه که چرا عزیز دردونه اش رو سپردیم به امون خدا.
ای خدا انگار همه قصد دارند من رو به زور قالب یکی کنند و از شر من راحت بشند، برای عوض کردن جو پرسیدم:
-بقیه اقوام چطورن؟ دوستان؟
-بعضیا خوبند بعضیا بد، بعضیا مریض و بعضیا سرزنده و شاد... زندگی رو هرجور بگیری همون جور می گذره.
-که اینطور... خب شما که به این زودی بر نمی‌گردید شیراز؟
-چرا، خونه مهدیس که نمیشه بریم، خونه میلادم که خب امشب خودش و خانمش می‌خوان برند، کسی هم بعد از مراسم کاری نداره، همگی آخر شب برمی‌گردیم شیراز.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم؛ بلند شد و گفت:
-خوشحال شدم دیدمت، من دیگه برم داخل سالن.
-من هم همینطور.
پرنیا خانم رفت و خواستم بلند بشم که دایی بردیا نشست روی همون صندلی و گفت:
-میلاد باهات کار داره مهدیار.
-چیکار داره؟
-نمی‌دونم، راستی این که رفت خانم ایرانمنش بود درسته؟
-آره.
-چقدر فرق کرده، دختر پر زبون و شادی بود، ولی انگار مرگ ساحل همه رو از پا انداخته، همه فرق کردند.
-برای همینه که حاضر نمیشم برم شیراز، اونجا فقط بوی مرگ میده.
-تو متعلق به شیرازی، نمی‌تونی تا آخر نری که،مامان بزرگتم حالش خوب نیست، برو مهدیار.
-مامان بزرگ رو میارم پیش خودم، ولی اونجا نمیرم.
-هرجور میلته، خب برو دیگه.
-با اجازه.
رفتم سراغ میلاد و بعدشم خواستم برم پیش بچه‌ها که دوباره یکی صدام زد، قبل از اینکه برگردم زیر لب گفتم، انگار امشب قرار نیست یه سلامی به رفقا بکنم. بعد برگشتم و یه دختری بود که گفت:
-شرمنده آقای فرحمند، می دونم امشب خیلی کار دارید،ولی میشه یه امضا بدید؟
-به شما؟
-نه، به داداشم، خودش خجالت می‌کشه بیاد جلو، اوناهاش اونجا ایستاده.
با دستش اشاره کرد سمت سالن خانم ها، پسر 8-7 ساله ای که سرش پایین بود و میشد فهمید واقعا خجالتیه...گفتم:
-اگه من به شما امضا بدم دونه دونه بقیه هم می‌خوان بیاند، من که دیگه فوتبالیست نیستم، امشبم عروسیه رفیقمه، نمی تونم وقتم رو تلف کنم.
-حق با شماست؛ ممنون.
بعدشم رفت، خواستم برم ولی دلم راضی نشد، این دختر مودبانه ازم خواسته بود، مثل بقیه ادا نبود؛ برای همینم پشیمون شدم و گفتم:
-خانم؟
برگشت و گفت:
-بله.
-امضا میدم، کاغذتون رو بدید.
-با خوشحالی برگشت و کاغذش رو داد، اسم برادرش رو پرسیدم و روش نوشتم:
«آرزومند سلامتی و موفقیت برای تو دوست کوچکم؛ محمدطاها،
مهدیار فرحمند و امضا...»
دادم دستش و گفتم:
-به برادرت بگو مهدیار گفته از این به بعد سعی کنه برای کارای خودش باید خودش دست به کار بشه، شما همیشه کنارش نیستید، پس بهش یاد بدید روی پای خودش بایسته.
-چشم، خیلی ممنونم. موفق باشید.
اون دختر رفت و منم موفق شدم نیم ساعتی پیش بچه ها بشینم، بعد بلند شدم و رفتم سمت سالن خانم‌ها تا مهدیس رو صدا بزنم؛ قبل از اینکه با موبایل شماره مهدیس رو بگیرم خانم مهرپرور اومد بیرون:
-سلام آقای فرحمند.
-سلام.
-خوبید؟
-خوبم.
-کاری داشتید؟
-میشه لطفا مهدیس رو صدا بزنید؟
-همین الان.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • فرزانه رجبی

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/18
    ارسالی ها
    927
    امتیاز واکنش
    12,139
    امتیاز
    661
    محل سکونت
    شهر لبخند
    برگشت داخل و من نفس عمیقی کشیدم، از دور میلاد رو دیدم که بهم می‌خندید، بعدش زنگ موبایلم:
    -چیه؟ چرا می‌خندی؟
    -دست و پات رو گم کردی؟
    -ببند دهنتو میلاد، هرچی می‌کشم از دست توِ.
    -خب چی شده مگه؟
    -هیچی، بی خودی کاری کردی که من بخوام به خانم مهرپرور و کارهاش دقت کنم.
    -دیدی؟ دیدی یه خبرایی هست.
    -نه خیر، می‌خوام به تو ثابت کنم که اشتباه می‌کنی،ث ابت کنم که یه دختر انقدرم کامل نیست.
    -پس به این امید بشین تا مـ...
    -یه امشب رو جون من دست از پر حرفی بردار، دامادی خیر سرت.
    -باشه داداش، بعدا حرف می زنیم، فعلا.
    موبایل رو قطع کرد و چند لحظه بعد مهدیس اومد، کارم رو بهش گفتم و برگشتم... تا آخر مجلس هم چندتا دختر خواستند مزاحم بشند و باهام حرف بزنند ولی به دو متریم نرسیده کاری کردم راه اومده رو نه به سمت سالن بلکه به سمت خونه در پیش بگیرند... این روزا حوصله خودمم ندارم چه برسه به عشـ*ـوه خرکی دخترا...
    مجلس که تموم شد تا رفتند آخرین نفرات موندم و خیالم از همه چی که راحت شد منم رفتم، با ماشین از در هتل باغ که اومدم بیرون متوجه خانم مهرپرور شدم، کنار ماشینش نشسته بود روی لبه جدول و داشت پاش رو ماساژ می داد؛ ماشین رو زدم کنار ماشینش و پیاده شدم، گفتم:
    -چیزی شده خانم مهرپرور؟
    اگه مثل همیشه بود دستپاچه می شد موقع جواب دادند، ولی انگار الان واقعا درد داشت که راحت گفت:
    -آره، خدا لعنت کنه این غزل رو،به خدا آقا میلاد دو روزه طلاقش میده، هرچی میگم بابا من کفش پاشنه بلند نپوشیدم، نمی تونم، میگه نخیر، می خوای جلوی اون زنـ*ـا که همشون زن فوتبالیستهای معروفند آبروی منو ببری؟ باید پاشنه بلند بپوشی، خب معلومه نتیجه اش میشه این.
    بعد پاشنه شکسته کفشش رو آورد بالا و نشونم داد... با خنده ای که به زور جلوش رو گرفته بودم گفتم:
    -حالا پاتون چی شده؟
    -اگه خدا بخواد فکرکنم شکسته.
    -چی؟
    -هیچی، شما برید آقای فرحمند،م نم یه کم دیگه میرم.
    -الان نصفه شبه، چند دقیقه دیگه خیلی خلوت تر میشه، اگه می تونین رانندگی کنید برید خونه.
    -آره، احتمالا بتونم.
    -پس بلند شید.
    به سختی بلند شد، خداحافظی کرد و رفت سمت ماشین، درش رو باز کرد و نشست. منم رفتم نشستم ولی هرچی صبر کردم دیدم ماشین روشن هست ولی حرکت نمی کنه، پیاده شدم و رفتم کنارش، به شیشه چند ضربه زدم، شیشه رو آورد پایین، بدون اینکه به صورتش نگاه کنم گفتم:
    -خب چرا حرکت نمی کنید؟
    -پام خیلی درد داره.
    صداش عوض شده بود، نگاهش کردم، قطره اشکی لجوجانه از گوشه چشمش پایین چکید، با انگشتش فوری پاکش کرد و گفت:
    -شما برید، من زنگ می زنم به دانیار تا برگرده.
    -پس من صبر می کنم تا برادرتون بیاد، باید شما رو ببره بیمارستان.
    یه کمی از ماشین فاصله گرفتم، به برادرش زنگ زد و وقتی برگشت بهش گفتم حتما خواهرش رو ببره بیمارستان، وقتی رفتند منم سوار شدم و رفتم خونه خودم و توی راه زنگ زدم به میلادو گفتم دیگه اونجا نمیرم...

    «دیانا»
    با اینکه پام خیلی درد گرفته بود؛ ولی همه سعیم رو کردم تا گریه ام نگیره، ولی آخرشم یه قطره اشک افتاد و آقای فرحمند دیدش، نمی دونم چرا ولی با خودم گفتم وقتی بگم زنگ می زنم به برادرم حتما الان میگه بگذار خودم میرسونمتون بیمارستان بعدش، ولی نگفت و بعدش برای بار چندم به خودم گفتم:
    «تو چی فکر کردی دیانا؟ اون مهدیار فرحمنده، این اسطوره غرور که تو رو نمی بره دوا دکتر کنه، اصلا به خاطر همین رفتارهای متفاوتشه که شده مهدیار فرحمند»
    بعدشم از درد چشمهام رو بستم تا رسیدیم بیمارستان. دکتر پام رو جا انداخت و دردی بدتر از درد قبلی گریبان گیرم شد، ولی وقتی اومدم خونه با خوردن مسکن خوابیدم و چیزی نفهمیدم.

    «مهدیار»
    یک ماه از عروسی میلاد گذشته بود؛ تو این مدت فقط توی مغازه دیده بودمش؛ و یک بارم توی دورهمی خونه ام که مسیح و کیان و امیرمحمد با یاشار و عماد بود، اونم به خواست خودش و گفته بود دلم تنگ شده، حتی قبل از ازدواجش با غزل خانمم بهش گفته بود ماهی یکبار باید یه شب رو با دوستاش سپری کنه، اونم قبول کرده بود به شرطی که بقیه روزها رو بعد از کار مستقیم بره خونه، انصافا میلاد خیلی بهتر شده بود، کمتر وراجی می کرد، بعد از کار زود خداحافظی می کرد و می رفت خونه، جالب اینجا بود که دیگه در مورد خانم مهرپرور با من حرف نزد و سوالی نپرسید، غزل خانم مزون لباس عروس داشت، بعد از ازدواج میلاد گفت دوست ندارم کار کنی و اونم کارش رو کنار گذاشت و نشست توی خونه؛ چند روزپیش با مهدیس صحبت کردم و به هر طریقی بود ازش پرسیدم که چرا میلاد یهو حسابش از پول خالی شد؟ اونم به هزار قسم و آیه گفت میلاد تو این مدت داشته بدهی های پدرش رو پرداخت می کرده، به خاطر اومدن به تهران، مریضی خودش و خانمش، خرج فوتبال میلاد و شراکت توی کارش یه مبلغ زیادی بدهکار شده که بعد از مرگش میلاد بی سر و صدا شروع به پرداخت کرده، خیلی ناراحت شدم که میلاد این مسئله رو به من نگفته بود و خودش تنهایی بار به این سنگینی رو به دوش کشید ولی مهدیس گفت میلاد دوست نداشته کسی بدونه پدرش بدهکار بوده، برای همین من هم جلوی خودم رو گرفتم و چیزی به روش نیاوردم.
    سفارش یک سری قطعات داده بودم و الان رسیده بود و داشتم با کسی که آورده بود صحبت می کردم، میلاد رو دیدم که دیرتر از همیشه و ناراحت اومد و سلام گفت و رفت داخل مغازه. بعد از امضا فاکتورها با بچه ها کارتن و جعبه ها رو بردیم گذاشتیم تو اتاقک بالا، بعدم سه تا کامپیوتر و یه لپ تاپ خراب بود که یاشار و عماد می خواستند روشون کار کنند، من هم رفتم بالای سر میلاد، داشت بی خودی با گوشیش ور می رفت، گفتم:
    -اگه حوصله کار نداشتی خب نمی اومدی، واسه سیاهی لشکر که نمی خوامت.
    -می خواستم نیام، ولی خب باید غزل رو می رسوندم خونه دیاناخانم، گفتم بعدشم بیام اینجا دیگه.
    -خب پس پاشو کار کن.
    -نمی پرسی چرا غزل رفت خونه دوستش؟
    -چرا باید بپرسم؟ اصلا من چند دفعه از این سوالا پرسیدم؟
    -اینبار رو بهتر بود می پرسیدی.
    -چیزی شده میلاد؟
    -آره.
    -چی؟
    -غزل رفت به دیاناخانم کمک کنه، چون امشب قراره براش خواستگار بیاد، یه خواستگار درست و حسابی که تو عروسی من خانم رو دیده و پسندیده؛ حالام قراره بره برای مرحله آخر.
    -خب؟
    -مهدیار هنوز میگی خب؟ بابا دارم میگم دختره امشب می پره، اگه دست نجنبونی همه چی تمومه.
    -میگی چیکار کنم؟ برم بگم به خواستگار جواب منفی بده؟ خب چه ربطی به من داره؟
    با حرص گفت:
    -مهدیار؟ تا کی می خوای خودت رو گول بزنی و بی تفاوت نشون بدی؟ من اون همه با تو حرف زدم، تو این مدت هم هیچی نگفتم تا شاید به خودت بیای؛ در موردشون فکر کنی، ولی انگار نه انگار.
    -همینطوره؛ انگار نه انگار؛ ککم نمی گزه که خانم مهرپرور قراره عروس بشه، براش آرزوی خوشبختی دارم.
    -احمق جون، اون با غزل حرف زده، عاشق توِ؛ جونش واسه تو در میره، همه فکر و خیالش تویی ولی مثل اینکه از طرف خانوادش تحت فشاره، دیگه هیچ بهونه ای واسه رد مسیح نداره، انگاری بهونه هاش ته کشیده، آرزوی خوشبختی؟ اون دختر زیر یه سقف با یکی دیگه زندگی کنه ولی قلب و فکرش پیش تو باشه اسمش خوشبختیه ؟این ته بدبختی و بیچارگیه.
    -گفتی کی خواستگارشه؟
    -مسیح.
    -مسیح؟ کدوم مسیح؟
    -حدست درسته، همین مسیح خودمون.
    -یعنی چی؟
    -یعنی نداره، ببین مهدیار برای با آخر بهت میگم، اگه اون دختر رو می خوای دست از غرورت بردار؛ این رو خوب تو گوشت فرو کن، پسرها هرچقدرم مغرور باشن ولی آخرش خودمون باید پا پیش بگذاریم، آخرش درخواست از طرف ماست؛ پس منتظر معجزه نباش؛ توی عشق که دیگه غرور هیچ جایی نداره، اینم بدون دیانا به غزل گفته امشب بدون هیچ حرفی تمام شروط مسیح رو نشنیده قبول می کنه و جواب مثبتم به خودش میگه، ولی برای حفظ آبرو رسما اعلام نمیشه تا چند روز دیگه.
    -ممنون که به فکرمی. اینقدرم نگو غرور غرور... بابا نمی فهمم این موضوع چه ربطی به غرور من داره؟
    -دیگه نمی تونم این خونسردی تو رو تحمل کنم، من رفتم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    فرزانه رجبی

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/18
    ارسالی ها
    927
    امتیاز واکنش
    12,139
    امتیاز
    661
    محل سکونت
    شهر لبخند
    بلند شد و یه خداحافظ بلند گفت و رفت... من هم با همون ذهن مشغول تا ساعت 2 صبر کردم، بعد مغازه رو بستم و رفتم خونه، از ثریاخانمخواستم بره خونه اش،گوشی و سوئیچم رو گذاشتم روی میز و ساعتم هم باز کردم، رفتم توی آشپزخونه، یخچال رو باز کردم، یه شیشه بود که روش نوشته شده بود عرق چهل گیاه... می دونستم این عرقیجات توی یخچال همه برای اعصاب خوبه، اونو برداشتم و تا نصفه لیوان ریختم، بقیه لیوانم آب ریختم، یه نفس خوردمش و اومدم بیرون، جورابم رو درآوردم و انداختمش یه گوشه، موبایلم زنگ خورد ولی اصلا نگاهشم نکردم تا بدونم کیه، رفتم سمت حموم، وارد شدم و بدون اینکه لباسم رو دربیارم زیر دوش ایستادم، انگار آب هم نمی تونست من رو از این حس دوگانگی نجات بده، لباسهام و در آوردم و همون توی حموم انداختم، حوله رو برداشتم و از حموم بیرون اومدم، یه کمی رو تختم نشستم تا به خودم بیام، بعد لباس پوشیدم، از توی کشوی میزم عکس خانم مهرپرور رو بیرون آوردم، عکسی که گرفته بودم تا بندرعباس به مردم نشون بدم، وقتی برگشتم یادم رفت تحویل بدم، همینطور توی کشوی من موند تا اینکه توی حموم یادش افتادم، هنوز خودمم با دقت نگاهش نکرده بودم، نمی خواستمم با دقت ببینمش، حتی الان، از روی عکس، می دونستم این کارو دوست نداره، از اینکه توی صورتش دقیق بشی متنفره، منم دقیق نشدم، فقط گفتم:
    «تو با من چیکار کردی دختر؟ چرا اینجوری شدم؟ نه خودم می خوام بیام سراغت و ازت خواستگاری کنم نه دوست دارم کسی بیاد خواستگاریت، می خوام مثل همون اوایل که دیدمت باشی.»
    کم کم هرچی دقایق جلوتر می رفت یه حس عجیبی می اومد سراغ من، نمی دونم تو دلم چه خبر بود؛دلشوره بود، بی قراری، دلتنگی، نمی دونم، ولی انگار هیچکدوم نبود، من با این حس ها آشنام ولی اینبار یه حس ناشناخته است، ناخواسته عکس توی دستم رو مچاله کردم، رفتم سمت تراس، دلم می خواست داد بزنم ولی نمی شد، بادخنکی می اومد، موهای خیسم رو خشک کرد، برگشتم و تکیه ام رو به نرده ها دادم، چشمم افتاد به کیس بوکسم، اومدم تو و در رو بستم، به سمتش پرواز کردم و با همه وجود بهش ضربه می زدم ،اونقدر مشت زدم تا اینکه احساس کردم از مچ دست تا نوک انگشتام فلج شدند، قدرت تکون دادنشون رو نداشتم، با هر مشتم فریاد می زدم، به نفس نفس افتاده بودم، صدای موبایلم حسابی روی اعصابم بود، پالتوم رو برداشتم و از روی میز هم سوئیچ و کلیدم رو، رفتم بیرون، سوار شدم و رفتم بهشت زهرا، اول برای مامان و بابام فاتحه خوندم، بعد برای حسام و بعدشم نشستم کنار سنگ قبر مامان ساحل. فقط باهاش حرف زدم، از همه این احساس گفتم، از حرف های میلاد، از حرفایی که خودش می زد، از این سالها، از این یکسال که خانم مهرپرور اومده بود توی زندگیم، از همه و همه گفتم تا رسیدم به اینکه الان چیکار کنم؟گفتم حسابی دو دلم، نمی دونم چیکار کنم، من از احساس خودم مطمئن نیستم، خواستم کمکم کنه، بعد براش فاتحه خوندم و چشمهام رو بستم، یاد حرفاش در مورد حسام افتادم، که می گفت «من لج بازی کردم، حسام مرد بود و غرور داشت، یه بار باید می اومد جلو که اومد ولی من خرابش کردم، با یه لج بازی بی جا و یا اشتباهی که باعث شد بردیا رو به خونه ام اونقدر راحت راه بدم حسام رو از دست دادم، من چندین سال در عطش داشتن حسام سوختم، همه گفتند زندگی ولی خدا می دونه زندگی نبود، مگه میشه شب ها با گریه خوابید و صبح رو با درد شروع کرد و اسمش رو گذاشت زندگی؟ مگه میشه بی قراری کشید، دلتنگی کشید، پریشونی و پشیمونی کشید و اسمش رو گذاشت زندگی؟ نه، نمیشه، ولی مهدیار تو هر وقت به سنی رسیدی که خواستی ازدواج کنی به حرف دلت گوش کن، چون دل یه دلایلی داره که عقل ازش بی خبره؛ تو باید عاشقی کنی مهدیار، من نمی تونم بهت عشق رو یاد بدم ولی دوست دارم تو هم طعمش رو بچشی، من برای تو قید عشقم رو زدم، پس به جبران همه این سالها ازت توقع دارم به جای من عاشقی کنی، مهدیار یادت نره، تو باید تمام سال هایی که من از حسام دور بودم و عاشق؛ تو در کنار معشـ*ـوقه ات باشی، عاشقی کنی تا تلافی بشه، من اولین و آخرین خواسته ام از تو همینه...»
    چشمام رو باز کردم. لبخندی زدم و سنگ قبرش رو برای اولین بار بوسیدم، زیر لب گفتم:
    «تو و بابام خیلی زود رفتید ولی خب یه سری جمله و حرف برام یادگار گذاشتید، انگار قراره من با این جملات و حرفا راه زندگیم رو پیدا کنم... باشه مامان، برات جبران می کنم ،به هر قیمتی شده تلافی می کنم ولی یادت نره من تورو چه باشی چه نباشی به اندازه همه دنیا، دنیا چیه؟ به اندازه هزار تا دنیا دوست دارم، عشق واقعی من تو بودی مامان، ولی چشم، من تو رو به آخرین خواسته ات بعد از رسیدن خودت به عشقت می رسونم ،قول میدم...»
    برگشتم سمت خونه، تا ساعت 11 قدم رو رفتم توی اتاقم، بعد گوشیم رو برداشتم،90 تا میس کال از میلاد بود، بهش زنگ زدم:
    -کجایی تو مهدیار؟
    -خونه.
    -چرا این وامونده رو جواب نمیدی، مردم از نگرانی.
    -چیکار داشتی؟
    -در رو باز کن.
    -در؟
    -آره دیگه؛ جواب ندادی نگران شدم نکنه اتفاقی افتاده باشه راه افتادم که بیام، باز کن در رو.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    فرزانه رجبی

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/18
    ارسالی ها
    927
    امتیاز واکنش
    12,139
    امتیاز
    661
    محل سکونت
    شهر لبخند
    قطع کردم و در رو باز کردم، چند دقیقه بعد اومد تو، تا من رو دید گفت:
    -این چه ریخت و قیافه ایه؟
    -مگه چیه؟
    -تو آینه نگاه کنی می فهمـ..... صبر کن ببینم، پسر تو چیکار کردی با خودت؟دستهات چرا اینطوری شده؟ مهدیار به خدا اون کیسه بوکس رو بر می دارم می برما، یعنی چی اخه؟
    -میلاد؟
    -هوم؟
    -جواب خانم مهرپرور چی بود؟
    -گفته بودم که، جواب مثبت رو امشب به خوده مسیح داده.
    -یادته اونروز یه سوال پرسیدی؟ گفتی اگه یه روز کارت عروسی خودت با دیانا خانم رو برام بیاری چیکار می کنم؟
    -آره.
    -اونروز اگه می خواستم جواب بدم می گفتم کـ...
    -اونروز مهم نیست، جواب امشبت رو بگو.
    -چشمهام رو، رو اینکه برادر و رفیق 28 ساله منی می بندم و....
    -می بندی و چی؟
    -مطمئن باش برای همیشه از زندگیم نیست و نابودت می کنم.
    لبخندی زد و گفت:
    -اگه با من این کارو می کنی پس مسیح چی؟
    -کافیه انگشتش به دیانا بخوره.
    -پس بالاخره شد دیانا؟
    -تو به مسیح میگی کنار بکشه یا نه؟
    -نوچ، من هیچ کاره ام، وقتشه خودت یه کاری برای به دست آوردن کسی که دوستش داری بکنی، چون انگار پدر دیانا خانم از مسیح خوشش اومده.
    -پدرش حق نداره به جز من از هیچ کس دیگه ای خوشش بیاد.
    -ایول پسر، این همون مهدیاری هستش که من سعی داشتم هوشیارش کنم.
    -هنگ کردم میلاد، الان باید چیکار کنم؟ اگه جواب مثبت رو به مسیح داده پس...
    -مهدیار اول با خودش حرف بزن، از احساست بهش بگو، ببین حرفش چیه، بعد برو پیش پدرش و اونو ازش خواستگاری کن، اگه اجازه داد زنگ بزن از شیراز بیان و برین یه خواستگاری درست و حسابی.
    -اگه نداره، باید اجازه بده.
    -یادت نره مسیح و خانوادشم هستند، باید یه جوری جواب اونارم بدند.
    -اونا رو خودم می دونم.
    -دیوونگی نکنی مهدیار؟
    -نه؛ تو برو منم فردا میرم پیش دیانا خانم.
    -باشه، فعلا داداش.
    -یاعلی.
    میلاد که رفت موبایلم و برداشتم و یه sms فرستادم به دیانا خانم.

    «دیانا»
    -خانواده رادفر که رفتند من هم خسته کارها رو دادم دست دنیا و خودم اومدم توی اتاقم... دیگه نا نداشتم، خودم رو انداختم روی تختم و به امروز فکر کردم، امروزی که چقدر تلخ بود... به اجبار خواستگار اومد برام و من هم به اجبار جواب مثبت دادم، ولی ازش خواستم فعلا چیزی نگه، گفتم صبر کن و چند روز دیگه به مادرت بگو زنگ بزنه تا از مامانم جواب بگیره، قبول کرد و به همه گفت خانم مهرپرور می خواد فکر کنه. آهی کشیدم و به مهدیار فکر کردم، نشد دیگه... نشد که مال من باشه، ولی حق میدم، دخترای زیادی مثل من آرزوی داشتند مهدیار رو دارند، ولی نمیشه که اون مال همه باشه، اما یه چیز رو خوب می دونم، هیچ دختری به اندازه من باهاش حرف نزده، باهاش نفس نکشیده، باهاش شام نخورده، باهاش سوار ماشین نشده، به خاطرشون غیرتی نشده، هرچند اون روز تو بندرعباس گفت که من به خاطر شما اینکار رو نکردم ولی بازم برای من دوست داشتنی بود، خب پس من چندین پله از بقیه دخترا بالاترم و اینم مطمئنم که خیلی دوستش دارم، هیچکس قدر من عاشق مهدیار نیست؛ همه عاشق ظاهر مهدیارند، درسته زیباست و جذاب ولی من عاشق باطن و اخلاقشم... من عصبانیت های به جاش رو دوست دارم، خونسردی همیشگیش رو، من عاشق صداشم، عاشق غیرت و مردونگیش، عاشق حس مسئولیت پذیریش، عاشق این علاقه اش به مادرش و میلادم، عاشق عطرشم، عاشق آرامش و بوی خوب توی خونشم، عاشق خنده هاشم، خنده هایی که هرگز ندیدم، ولی شنیدم که میگن آدمایی که کم می خندن، اگه یه روز بخندند خیلی قشنگ می خندند، لبخندشون نشونه تقدیم بهشته، من از بهشت مهدیار رونده شدم ولی بازم عاشقشم، ولی باید عشقش رو توی قلبم دفن کنم.
    چشمهام رو گذاشتم روی هم ولی بالافاصله صدای زنگ sms گوشیم بلند شد؛ برش داشتم، اسم Mr.farahmand بالای صفحه باعث شد دو تا شاخ روی سرم سبز بشه، این برای دومین بار بود که بهم sms می زد، فورا بازش کردم:
    «سلام خانم مهرپرور، می خواستم فردا شما رو حتما ببینم، امکانش هست؟»
    یعنی چی؟ برای چی می خواست من رو ببینه؟ ما کاری باهم نداشتیم. حالا چرا همین امشب؟ قبل از اینکه جوابش رو بدم زنگ زدم به غزل و بعد از احوال پرسی گفتم:
    -غزل میشه از شوهرت یه سوال بپرسی؟
    -میلاد خونه نیست.
    -کجاست؟
    -از سر شب هرچی زنگ زد به مهدیار جواب نداد، اونم نگران شد و یک ساعت پیش رفت درِ خونش، هنوز برنگشته.
    -یعنی تنهایی؟ نمی ترسی؟
    -چاره چیه؟ میلاد، مهدیار رو به اندازه دنیا دوست داره، خار به پای اون بره انگار نیزه به چشم میلاد رفته، وقتی خواست بره گفت اگه تنهایی می ترسی تو هم بیا، ولی خب انگار باید عادت کنم، این دوتا نگران هم بشند دیگه چیزی به اسم زمان نمیشناسند، برای همین قبول نکردم.
    -خب چی شد؟ چرا جواب نداده بود؟
    -نمی دونم، هنوز که نیومده فقط زنگ زد و گفت داره میاد، پرسیدم مهدیار چی شد؟گفت تو خونه بوده و حالشم خوبه، حالا چه سوالی باید بپرسم؟
    -بپرس ببین از ماجرای خواستگاری امشب یهو چیزی جلوی آقا مهدیار گفته یا نه؟
    -نه، دیانا چرا باید بگه؟ معذرت می خوام ولی برای اون مهم نیست که بخواد بگه.
    -شاید یهو سوتی داده باشه، یا ناخواسته.
    -گیریم گفته باشه، چه فرقی داره؟
    -راستش هیچی، باشه ممنونم، شب بخیر.
    -می بینمت، خداحافظ عزیزم.
    بعد از قطع کردن جواب دادم:
    «سلام، حالتون خوبه؟
    بله فردا عصر هر ساعتی هر جا بگید میام.»
    خیلی زود جواب داد:
    «ممنون... پس ساعت 5 بیایین پارک(...) رو به روش یه کافی شاپ هست، اونجا منتظرم.»
    جواب دادم:
    «حتما»
    و دیگه جوابی نداد. چقدر دوست داشتم این جواب دادن ها طولانی باشه ولی...
    از فردا درست استفاده می کنم، برای آخرین بار خوب می بینمش، حسش می کنم و بعدش...
    ***
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    فرزانه رجبی

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/18
    ارسالی ها
    927
    امتیاز واکنش
    12,139
    امتیاز
    661
    محل سکونت
    شهر لبخند
    آخرین نگاه رو تو آیینه به خودم انداختم. کیفم رو برداشتم و اومدم بیرون و بازمثل همیشه کفش به رنگ مانتوم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون. بعد از پارک کردن ماشین وارد همون کافی شاپ شدم، تا حالا اینجا نیومده بودم، بعد از وارد شدنم چشم چرخوندم ولی ندیدمش؛ خواستم سر یکی از میزهای خالی بشینم که یکی از خدمه اومد و گفت:
    -خانم مهرپرور؟
    -خودم هستم.
    -آقای فرحمند بالا تشریف دارند.
    بعد راه پله ها رو گرفتم و رفتم بالا، به بزرگی پایین نبود و فقط 4 تا میز و صندلی داشت که آقای فرحمند روی آخرینش نشسته بود، از همین پشت سر دلم براش ریخت، چطوری جلوش بشینم و نگاهم رو کنترل کنم؟ نفسم رو کنترل کنم؟ صدای قلبم رو کنترل کنم؟ لرزش دست و صدام چی؟ دوتا نفس عمیق کشیدم و رفتم سمتش، قبل از نشستن سلام کردم که سرش رو آورد بالا و بعدش بلند شد:
    -سلام، خوش اومدید.
    -ممنونم، خیلی وقته منتظر موندید؟
    -نه، من خودم مخصوصا زودتر اومدم، می دونید که.
    -بله.
    -خب بفرمایید.
    صندلی رو کشیدم عقب، کیفم رو گذاشتم روی میز و نشستم، گفت:
    -همیشه برای روبه رو شدن با من انقدر هول می کنید یا کلا در مورد همه است؟
    -چی؟
    -هیچی، فقط بگو که من فهمیدم چند لحظه مکث داشتید و بعد از مسلط شدن به خودتون اومدید جلو.
    -خب من همیـ...
    -نیازی به توضیحش نیست.
    خدای من، این که اصلا حواسش نبود، کفشامم صدا نداشت، پس چطوری فهمیده؟ پرسیدم:
    -خب حالا چه کاری با من داشتید؟خداروشکر قضیه پرونده ها تموم شد که.
    -اول بگید چی می خورید؟
    -هیچی.
    -هیچی که نمیشه، تارت گردوئی خوبه؟
    -باشه.
    سفارشش رو داد و گفت:
    -خب؛ اون پرونده ها آره تموم شد؛ ولی یه پرونده بزرگتر هستش که اگه لطف کنید قبول کنید ممنون میشم.
    -چه پرونده ای؟
    -پرونده احساس.
    -احساس؟ یعنی چی؟
    -راستش یه مدته احساس من با دل و عقلم دعوا داره، نمی دونم حق با کدومشونه، میشه کمکم کنید؟
    -گرفتید من رو آقای فرحمند؟ من واقعا فکر کردم یه کار مهمه کـ...
    -خانم مهرپرور؟
    با عصبانیت گفتم:
    -بله؟
    -آروم باشید لطفا.
    -توقع نداشته باشید بعد از این حرف مسخرتون مثل خودتون خونسرد باشم.
    -چرا که نه؟
    -واقعا که، من با موکلین خانم هم قرار تو کافی شاپ رو قبول نمی کنم، ولی وقتی شما گفتید فورا قبول کردم، اومدم اینجا ولی حالا دارم چی می شنوم؟ مشخصه یه قرار کاری نیست پس منم اینجا نمی مونم، با اجازه.
    بلند شدم و کیفم رو خواستم بردارم که گرفتش و گفت:
    -بشینید.
    توجهی نکردم که کیفم و از دستم کشید،گذاشت روی صندلی کنار خودش و گفت:
    -گفتم بشینید.
    یعنی اگه می گفت لطفا بشینین یا خواهش می کنم بشینید می مرد، واقعا تو کار خلقت این بشر موندم، همه کارش به خواست خودشه و زورگو. نشستم ولی سرم پایین بود:
    -به من نگاه کنید.
    روم رو برگردوندم، با صدایی آروم تر برای اولین بار اسمم رو صدا زد، نگفت خانم مهرپرور گفت:
    -دیانا خانم؟
    اگه می دونستم شنیدن اسمم از زبونش اینقدر زیبا و خوش آوا هستش خیلی زودتر کاری می کردم تا مجبور بشه صدام بزنه، حس می کنم اسمم قشنگ ترین اسم دنیاست. ای کاش خانمش رو برداشته بود.
    -به من نگاه کنید.
    نگاهش کردم، مگه می شد مرد مقابلم مهدیار باشه و نگاهش نکنم، به همه وجودم به چشمهای دریاییش نگاه کردم:
    -به من میاد برای یه سری حرف بی خود شما رو تا اینجا بکشونم؟
    همه سعیم برای پنهان یا کنترل کردن لرزش صدام بی فایده بود:
    -پس کار اصلیتون رو بگید.
    فهمید حالم بده که گفت:
    -صبرکنید بگم براتون یه لیوان آب بیارن بعد راحت صحبت می کنیم.
    -نه آقای فرحمند، قرار نیست من حرفی بزنم، شما کارتون رو بگید، تو رو خدا فقط زودتر.
    -می دونید که من اهل مقدمه چینی نیستم؟
    -بله.
    -شما قبلا غیر مستقیم نشون دادید و ثابت کردید که من رو دوست دارید، درسته؟
    همه تنم یخ کرد از این حرفش و یادآوری حرفای قبلا... یعنی چی؟ این پسر به جز کار حرف دیگه ای نمی زد، یعنی چی حالا؟ گفت:
    -تعجب نکنید، فقط جوابم رو بدید.
    نمی خواستم دوباره پیشش تحقیر بشم،غرورمو له می کرد اگه می گفتم آره، ولی چیکار کنم که راضی نمیشم بهش دروغ بگم؟ من مطمئنم این آخرین دیدارمونه، مطمئنم اگه دروغم بگم بازم تهش یه چیزی میگه که دلمو بشکنه، پس چرا دروغ بگم؟
    -دلم افسار پاره کرده بود، ولی به دستش گرفتم.
    -دروغ می گید.
    -چرا؟
    -هنوز موفق نشدید رامش کنید، این رو از دست و صدای لرزونتون میشه فهمید، اینو از دودوی چشمهاتون، سعی به دزدیدن مداوم نگاهتون، نفس های سنگینی که می کشید، دستپاچه شدنتون در مقابل من، کامل میشه فهمید، هنوز افسار گریخته است، می دونم.
    -خب گیریم همین باشه که شما میگید، چیکار کنم الان؟
    -چرا دوستم دارید؟
    -زیادی به خودتون مطمئن شـ...
    -خانم مهرپرور؟ بهتره بدونید من خیلی خوب می فهمم کجای حرفاتون راسته کجاش دروغ و از دروغ اونقدر بدم میاد که کلا اعصابم رو به هم می ریزه؛ پس اجازه بدید توی آرامش حرفام به نتیجه برسه.
    -نتیجه چی؟
    -اول جواب من، می دونم برای دختری مثل شما سخته جواب رک دادن، ولی من ازتون می خوام. چرا دوستم دارید؟
    -مگه دوست داشتن دلیل می خواد؟
    -کاملا بی دلیل هم نمیشه که.
    -من نمی تونم این سوال رو جواب بدم، خواهش می کنم نپرسید.
    -پس می تونم بپرسم الان چی؟ هنوزم دوستم دارید یا نه؟
    با بغض گفتم:
    -چرا دارید با من این کار رو می کنید؟ شما که اینقدر خوب همه چیز رو می دونید و می فهمید یعنی جواب این سوال رو نمی دونید؟
    -می خوام از زبون خودتون بشنوم، بی حاشیه.
    -شنیدید که میگن عشق اول هرگز فراموش نمیشه؟
    -شنیدم؛ ولی قبولش ندارم.
    -من دارم، توی تمام 28 سالی که از خدا عمر گرفتم فقط یبار دل بستم و عاشق شدم، به همین شب عزیز قسم می خورم فقط یه بار بود، من توی سن نوجوونی که اوج نیاز و این ادا و اطوار ها بود عاشق نشدم، هرچی مزاحم داشتم رو می سپردم دست داداشم، ولی بالاخره تسلیم شدم، عاشقتون شدمو تموم. یه علاقه شدید یه طرفه بود که سعی کردم فراموشش کنم و قسم خوردم دیگه عاشق نشم، عشق اول رو توی سـ*ـینه ام حبس کردم و هرگز تکرار نمیشه.
    -دوباره دارید دروغ میگید.
    قطره اشک مزاحم گوشه چشمم رو آزاد کردم، باعث می شد تار ببینمش، برای همین اجازه دادم خارج بشه، ولی با عصبانیت گفتم:
    -کجای حرفم دروغه وقتی دارم با نهایت بی شرمی براتون حرف می زنم.
    -اینکه عاشقم بودیدو اینکه عشقمو حبس کردید.
    -منظورتون چیه؟
    -اگه عشقم رو حبس کردید پس دلیل این اشک چیه؟دلیل این نشونه هایی که گفتم چیه؟ اگرم عاشقم بودید و میگید اولین و آخرین عشقتون منم پس دلیل اون خواستگاری مزخرف دیشب چیه؟
    پس می دونست، از خواستگاری خبر داشت...
    -گفتم دوستتون داشتم و...
    سرم و انداختم پایین و ادامه دادم:
    -دارم... ولی دلیل نمیشه تا آخر خونه بابام بمونم، کسی از علاقه من به شما خبر نداره، مامانمم بهم فشار آورده که چرا خواستگارهام رو با بهونه های الکی رد می کنم، منم تحت فشار بودم و قول دادم به اولین خواستگار جواب مثبت بدم.
    -شما بی خود کردید همچین قولی دادید.
    یا خدا... این رو دیگه کجای دل واموندم بگذارم، نه به اون همه مودبانه حرف زدنش نه به این، آخه چرا؟
    -آقای فرحمند؟
    -ببینین بگذارید حرف آخر رو بزنم، یا اول دلتون ،فکرتون، قلب و روحتون رو از من و اسم پاک می کنید، به طوری که انگار اصلا مهدیاری وجود نداره، بعدش میرید با هرکی که خواستید ازدواج می کنید؛ وگرنه تا وقتی زنده باشم قلم پای کسی که بیاد سمت خونتون رو خودم می شکنم، من رو اسمم و روی خودمم غیرت دارم، بهتون اجازه نمیدم یادتون با من باشه و دستتون تو دست یکی دیگه، روحتون با من و جسمتون پیش یکی دیگه.
    -مگه زورکیه؟
    -آره، می بینید که هست.
    -چرا؟
    -چراشو گفتم.
    -خیلی مسخره بود.
    -همینه که هست.
    -توقع نداشته باشین حرفتون رو باور کنم، به من میگین دروغ نگو، ولی خودتون چی؟
    -من دروغی نگفتم.
    -حقیقتم نگفتید.
    -می خوایید بشنوید حقیقت رو؟
    -معلومه.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    فرزانه رجبی

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/18
    ارسالی ها
    927
    امتیاز واکنش
    12,139
    امتیاز
    661
    محل سکونت
    شهر لبخند
    «مهدیار»
    من که عزمم جزم بود، تکلیفم مشخص بود، بابام خواسته بود توی عشق غرور نداشته باشم، مامانمم همینطور، نباید از دستش می دادم، به قول میلاد یه دختر هرچه قدرم یه پسر رو بخواد ولی بازم آخرش اون پسر هستش که باید بره جلو و بگه می خوامت... خودش اینکارو کرد و الان به آرامش رسیده، منم مثل هزارتا آدم دیگه، باید خواستگاری کنم، ولی به روش خودم...
    -باشه، رک میگم، از صفحه روزگار محو می کنم کسی رو که بهتون نظر داشته باشه، دوستتون داشته باشه، یا بخواد بیاد خونتون برای خواستگاریتون، وای به حال اونی که یه روز بفهمم دستش به دستتون خورده، مسیح رو نادیده می گیرم چون رفیقمه، وقتی زنگ زدند برای جواب میگید جواب من منفیه، بعد از اون کافیه مسیح نیت کنه حتی شماره خونتون رو بگیره.
    -این آخر خودخواهیه آقای فرحمند، یعنی چی؟ من جواب مثبتم رو به اون پسر دادم، نمی تونم صرفا به خاطر اینکه شما رو خودتون غیرت دارید بگم نه، جواب بابام رو چی بدم؟ اون از مسیح خوشش اومده، من حرفم رو پس نمی گیرم.
    -چی شد؟ اون مسیح و من آقای فرحمند؟ باشه، شما حرفتون رو پس نگیرید، من با شیوه خودم پس می گیرم، کاری می کنم دیگه برای گرفتن جوابم زنگ نزنه.
    بلند شدم و چند قدم که رفتم به سرعت اومد جلوم ایستاد و گفت:
    -این کارتون رو به پای چی بذارم؟ مجازات؟ تاوان اینکه دوستتون داشتم؟
    -مگه الان دوستم ندارید؟
    -جواب من چی شد؟ چرا می خوایین همچین کاری بکنید، اونم در حق به قول خودتون رفیقتون.
    -چون هیچ احدی حق نداره روی دختری دست بگذاره که مهدیار دوستش داره، اون مرد اگه میلادم باشه برام مهم نیست، شما هم این رو خوب تو گوشتون فرو کنید، چون می دونم از خدا خواسته است پس نمیشه اسمش رو گذاشت تهدید، ولی بدون شما فقط حق دارید به من جواب مثبت بدید، یعنی باید بدید، و اگر کسی غیر از من باشه هم اونو هم شما رو، خوب می دونم باهاتون چیکار کنم. حالا جواب گرفتید؟
    -این یعنی...
    -یعنی دیانای شکارچی موفق شد گرگ رو شکار کنه، یعنی این دیانا شد الهه ی ماه من، شد مهتاب زندگی من، یعنی اونقدر تو زندگی این گرگ درخشید که بالاخره تونست اونو مجنون خودش کنه، یعنی دیگه من و شمایی وجود نداره، الان ما هستیم، دیگه نه گرگ تنهاست نه مهتاب تنها، الان شدیم گرگ و مهتاب.
    از حالت چهره اش کاملا واضح بود داره تمام حروف کلماتی که به زبون آوردم رو حلاجی و تجزیه می کنه، بعد به سختی و با کلی منِ مِن کردن گفت:
    -نمی خوام اینو بگم،ولی... ولی شما یا حالتون خوب نیست یا...
    -یا چیزی زدم آره؟
    -نه، اصلا... فقط این جملات از زبون مهدیار فرحمندی که من می شناختم، تقریبا غیر ممکنه، تقریبا چیه، قطعا غیر ممکنه.
    -اگه من همون مهدیار فرحمندم که شما می شناسین پس باید بدونین اگه اراده کنم غیرممکن رو هم ممکن می کنم؛ مگه نه؟
    -نمی تونم باور کنم و جوابی بدم، الان ذهنم کاملا قفل شده.
    با بدجنسی گفتم:
    -شما قرار نیست جوابی بدید، چون به جز بله حق ندارید و نمی تونید جواب دیگه ای تحویل من بدید، کلید اون قفل ذهنتونم پیش خودمه، هر وقت صلاح بدونم بازش می کنم، الان می تونین برید و به خانوادتون بگید که جواب منفی به مسیح بدند، اونوقت من با مامان بزرگ و بابا بزرگم میام خونتون.
    -همه چیز که جواب بله من نیست، پدر منـ...
    -شما هرچی جز بله باشه رو درستش می کنید، خودتون تنهایی، چون اگه من بیام وسط برای درست کردنش خیلی بد میشه، درجریان اخلاق من هستید که.
    -چه جورم.
    -پس هر موقع به مسیح جواب دادید با من تماس بگیرید، فعلا من برم.
    هنوز قدم برنداشته بودم که گفت:
    -آقای فرحمند؟
    -بله؟
    -باور کنم این حرفاتون رو؟
    یه اخم ساختگی کردم؛ فهمید که گفت:
    -آخه حرفای اون روزشما توی شرکت، راستش هرکاری می کنم نمی تونم باهاش کنار بیام که چطوری از اون اعتقادات خودتون رسیدید به منی که مثل بیتا هستم.
    فکر می کنم برای اولین بار بود که بهشون لبخند دندون نمایی زدم و سکوت کردم، یه کمی که به چشمام نگاه کرد گفت:
    -جوابم این لبخندتون هستش؟
    -من اونروز گفتم دنبال یه دختر دست نیافتنی هستم، درسته؟
    -بله.
    -جوابتون رو نگرفتید هنوز؟
    -یعنی الان من شدم دست نیافتنی؟
    -دیگه بقیه اش به شما مربوط نمیشه، برید کاری که خواستم رو انجام بدید.
    اونم لبخندی زد و گفت:
    -بند ناف شما رو با زورگویی و خودخواهی بریدند، به خدا مطمئن شدم.
    -مگه قبلا شک داشتید؟
    جوابی نداد، سوئیچم رو از روی میز برداشتم، بعد گفتم:
    -منتظر تماستون می مونم، فعلا خدانگهدار.
    -مراقب خودتون باشید.
    یه کمی زیاده روی کردم با چشمکی که بهش زدم، ولی مهم نبود، دستم رو براش تکون دادم و از رستوران خارج شدم.
    ***
    «دیانا»
    -الان می خوای چیکار کنم دخترم؟
    -مامان برو با بابا صحبت کن، ببین کی اجازه میده تا زنگ بزنیم آقای فرحمند بیاد خواستگاری؟
    -آخه دختر وقتی خانواده رادفر هنوز منتظر جواب ما هستند، وقتی این جوون خودش اومده ازت خواستگاری کرده من برم چی به بابات بگم؟
    -مامان یه کاریش بکن دیگه، خانواده رادفر به من زمان دادن تا فکر کنم، خب من فکرام رو کردم، اون پسر رو نمی خوام؛ مامان خودت می دونی من این چند وقت چه زجری کشیدم، پس خواهش می کنم، حالا که غیر ممکن، ممکن شده، حالا که معجزه شده، مامان لطفا نگذار همه چی خراب بشه.
    -بابات باهات اتمام حجت کرده بود دیانا، قول داده بودی به خواستگار بعدی جواب مثبت بدی.
    -آره ولی به چه قیمتی؟ حتی قیمت بدبختی من؟ خب به اون میگیم نه و این یکی اره دیگه.
    -دختر تو کی انقدر بی حیا شدی؟
    -مامان مهدیار آبروم رو می بره اگه خودمون خانواده رادفر رو رد نکنیم، کاری که گفت رو می کنه، براش مهم نیست مسیح رفیقشه، مامان هم یه بلایی سر اون میاره هم جلوی این خونه آبروریزی راه میندازه.
    -بچه که نیست دیانا؛ یه آدم عاقل و بالغ هستش، این کار رو نمی کنه.
    -من می شناسمش، بیشتر از عاقل و بالغ بودنشه مغروره، مامان سرش میره ولی حرفش نه، گفت این کار رو می کنه پس به خدا باور کن شده خون مسیح رو بریزه ولی اینکارو می کنه، من مطمئنم، هرطوری هست بابا رو راضی کن.
    -من سه تا بچه دارم دیانا، ولی هیچکدوم به اندازه تو من و اذیت نکردند.
    -جبران می کنم برات، خواهش می کنم.
    -من حرف می زنم ولی چیزی رو قول نمیدم.
    -شما می تونی قربونت برم، بلند شو.
    و همین شد...
    مامان رفت و با بابام صحبت کرد، بابامم کلی عصبانی شد که این چه وضعشه، این پسر هیچ ایرادی نداره و ما نمی تونیم بدون هیچ دلیلی بهش جواب منفی بدیم، مامانم گفته بود چه دلیلی بزرگتر از اینکه دیانا این پسر رو دوست نداره، بابام گفته بود همه چی دوست داشتن نیست، مگه قراره همه اول دوست داشته باشن همدیگر رو، مامانم از مهدیار و خواهشش برای اومدن به خواستگاری میگه، بابام گفته بود اتفاقا امروز یه نفر زنگ زد برای اینکه واسه امرخیر مزاحم بشه و اونم گفته فعلا نمیشه و من تو اون لحظه به درک و فهم مهدیار فکر می کردم که رسم و ادب رو به جا آورده و از بابام اجازه خواسته برای اومدن، ولی قبلش من رو اون همه تهدید کرد تا این جواب رو از بابام نشنوه.
    مامانم تا این رو از بابا شنید اصرارش رو برای اجازه دادن به اومدن مهدیار بیشتر کرد، انگار اونم ندیده از مهدیار و واکنشش می ترسید.
    بابام گفت باشه می تونه بیاد ولی من از مسیح و خانوادش خوشم اومده، دیانا هم اول راضی بود، اینکه نظرش الان عوض شده دیگه به من مربوط نمیشه، این آقای فرحمند هم می تونه بیاد ،دیانا اونم می بینه و تهش میگه فکرام رو می کنم ولی بازم میگه نه. خلاصه به هر طریقی بود راضی شدند به اومدن مهدیار؛ ولی اجازه نداد تا به خانواده مسیح زنگ بزنیم و بگیم جواب منفیه، گفت تا یه دلیل منطقی نیاوردم حق ندارم بگم نه.
    و این لحظه همه ترس من از مهدیار بود، اگه می فهمید من هنوز جواب منفی ندادم به مسیح؛ ولی اجازه دادیم بیاد خواستگاری بدون شک قیامت می شد، دیگه اشکم در اومده بود، مامانم هرکاری می کرد از استرس و آشوب توی دلم کم نمی شد، خواستم خودم زنگ بزنم و بگم نه ولی مامانم گفت اگه بهشون بدون اجازه پدرت جواب منفی بدی از این طرف قیامت میشه.
    بدجوری گیر کرده بودم، نمی دونستم چیکار کنم، به غزل زنگ زدم و همه چیز رو بهش گفتم، باورش نمی شد مهدیار ازم خواستگاری کرده باشه، ولی وقتی بقیه ماجرا رو شنید گفت همون بهتر که خواستگاری نمی کرد، آخه این چه وضعشه؛ بهش گفتم تو چه مخمصه ای گیر کردم، بهم گفت با میلاد صحبت می کنه شاید بتونه یه کاری برام بکنه،
    و حالا من منتظر تماسش بودم که زنگ زد:
    -چی شد غزل؟
    -علیک سلام.
    -خب حالا بعدش؟
    -بی ادب شدیا تازگـ...
    -حرف می زنی یا نه غزل؟
    -هوففف... باشه.
    -بنال دیگه.
    -میلاد زنگ زد و مهدیار اومد اینجا، باهاش حرف زد، یعنی حرفایی که بابات گفته بود و این وضع الان تو رو براش تعریف کرد.
    -اون چی گفت؟
    -از این مرد توقع داری چی بگه؟
    -غزل حرف بزن الان سکته می کنم.
    -گفت پس خودم به مسیح می فهمونم باید چطوری عقب بکشه.
    -نـــــــه.
    -خیلی کله شق بود دیا.
    -همه سعی میلاد همین بود؟
    -بی لیاقت، بذار ادامش رو بگم.
    -خب حرف بزن تا نمردم دیگه.
    -میلاد خیلی باهاش حرف زد، ولی مهدیار می گفت تا زمانی که بدونم مسیح منتظر جواب این خانوده است خواستگاری در کار نیست، از طرفی هم اگه دیانا به مسیح بله بگه کاری می کنه تا هم مسیح هم دیانا از ادامه زندگی انصراف بدند.
    -بدبخت شدم غزل، حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
    -چرا خودت زنگ نمی زنی به مسیح؟
    -چی بگم آخه؟ بعدش جواب بابام رو چی بدم؟
    -یه لحظه گوشی دیا.
    شنیدم که میلاد صداش زد،چند لحظه بعد گفت:
    -دیا؟
    -هان؟
    -میلاد میگه من میرم با مسیح حرف می زنم، یه جوری قضیه علاقه مهدیار رو میگم، چون اونم مهدیار رو می شناسه بدون شک کنار می کشه.
    -یعنی امکانش هست؟
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    فرزانه رجبی

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/18
    ارسالی ها
    927
    امتیاز واکنش
    12,139
    امتیاز
    661
    محل سکونت
    شهر لبخند
    -امتحانش ضرر نداره.
    -مهدیار نفهمه که میلاد رفته پیش مسیح.
    -میلاد رو اگه بکشی هم به مهدیار دروغ نمیگه، ولی خب سعی می کنیم مهدیار چیزی نفهمه.
    -مرسی غزل، من منتظرم ها.
    -باشه عزیزم، فعلا.
    -از آقا میلاد هم تشکر کن، خداحافظ.
    گوشی رو که قطع کردم متوجه sms روی صفحه شدم، با دیدن اسمش قلبم از سـ*ـینه بیرون زد...با ترس بازش کردم:
    «خانم وکیل، مهدیار توی علاقه و خواسته هاش نمی تونه خونسرد و صبور باشه، فقط سه روز فرصت دارید، چهارشنبه عصر زنگ می زنم برای قرار مراسم خواستگاری»
    هنوز داشتم جملات رو چندبار برای خودم تکرار می کردم که sms بعدی اومد:
    «البته اگه هنوزم به من علاقه دارید»
    اشکم داشت در می اومد که بازم:
    «فقط اینو بدونید که چاره ای جز علاقه و دوست داشتن مهدیار ندارید، تا چهارشنبه عصر»
    زدم زیر گریه، آخه مگه داریم تو دنیا، چرا این پسر ابرازعلاقشم همراه با تهدید هستش؟ چرا تا میای یه کمی دلت رو خوش کنی با تهدیدش دلت می ریزه؟
    ولی هرچی بود خیلی شیرین بود، با وجود ترس و استرس الانم، خیلی خوشحال بودم، تو دلم غوغایی به پا شده بود؛ کسی چه می دونست این سه تا sms از سوی مهدیار فرحمند اونم با این لحن و محتوا یعنی معجزه... اونم چه معجزه ای...
    هنوز ریتم تنفسم به حالت عادی بر نگشته بود، نمی دونستم چی باید جوابش رو بدم؛ در یک لحظه یه تصمیمی گرفتم،یا همه وجود تایپ کردم:
    «شب هایی فرا می رسد که گرگ سکوت می کند و ماه زوزه می کشد...»
    و با لبخندی از سر بدجنسی گزینه send رو لمس کردم... هیچ شکی نبود که برای مهدیار با وجود اون هوش و ذکاوتش فهمیدن این جمله و هزار معنای پشتش چیزی مثل آب خوردن بود.
    گوشی رو دستم گرفتم و رفتم توی تراس و خیره به مهتابی شدم که مهدیار همیشه خیره بهش بود.

    «مهدیار»
    سه بار زیر لب تکرار کردم:
    «شب هایی فرا می رسد که گرگ سکوت می کند و ماه زوزه می کشد...»
    نمی دونستم چرا در برابر اون سه پیام من این رو فرستاد و الان باید دقیقا کدوم معنی رو از این جمله برداشت کنم؟ معناهای زیادی می داد، از این رمزی حرف زدنش خیلی خوشم اومد و احساس دلتنگی کردم، نمی دونم چرا دلم می خواست این معنی رو برداشت کنم که:
    «آقا گرگه، شما هرکاری می خواستی کردی برای اینکه دستت به مهتابت برسه، هم زوزه کشیدی و هم قصد شکار کردی، اما دیگه کافیه، باید از الان تو بشینی و نگاه کنی که مهتابت چطوری برای رسیدن بهت زوزه می کشه، چطوری اگه لازم باشه همه شهر رو خبر می کنه، فقط صبرکن...»
    با تمام وجود می خواستم این معنی رو بده، حالا که شروع کرده بودم پس باید با خیال راحت تمومش کنم، نمی تونستم همه این جملات رو تایپ کنم تا مطمئن بشم منظورش چی بوده، برای همین فقط نوشتم:
    «ای مهتاب من، در آسمان سیاه روزگارم دلبری کن و بتاب، همین یک چیز کافیست برای دل دیوانه این گرگ بی قرار...»
    و چیز زیادی نگذشت که جواب اومد:
    «این ماه، نورش را از همه ی دنیا می گیرد اگر بداند با وجودش یک گرگ خسته آرام می گیرد...»
    دیگه فهمیدم منظورش دقیقا همونی بوده که خودم حدس زدم؛ گوشی رو گذاشتم کنار، رفتم سمت تراس، تکیه دادم به نرده ها و چشم دوختم به ماه، هیچ حرفی نداشتم، یعنی برای اولین بار بود که از این ماه دل کنده بودم؛ همه قلب و دلم خواستن دیانا رو به من یادآوری می کرد، ماه واقعی اون بود که یک سال توی زندگی من درخشید و من تازه دیدمش، اونم به خاطر حرفای میلاد، نمی خواستم قبولش کنم اما وقتی خطر رو برای از دست دادنش حس کردم به خودم قول دادم تا آخرش بمونم برای اینکه درخشش این مهتاب رو توی زندگی خودم ابدی کنم.
    بی هدف و به دور از احساس خواب، دستام رو بغـ*ـل کرده بودم و توی خونه راه می رفتم، به خیلی چیزا فکر کردم، از روزیکه توسط علیپور وکیل شرکت معرفی شد تا دیروز که دیدمش و ازش خواستگاری کردم، حدودا یک سال گذشته بود و توی این یک سال این دیروز بود که برای اولین بار توی صورتش و توی چشمهاش دقیق شدم، اونم با فکر قبلی، می خواستم بدونم همونطور که میلاد می گفت بود یانه؟ درست بود، صورتش به دور از کمترین مقدار کرم رو پوستش سفید بود، لطیف به نظر می رسید، چشمهاش در عین سادگی برق قشنگی داشت، بدون استفاده از لنزهای رنگی، یه قهوه ای شیرین بود، دوست داشتم ساعت ها روی اون چشم ها زوم کنم.
    کلافه پوفی کشیدم؛ نمی دونستم باید به کی بد و بیراه بگم که باعث شده بود بعد از 30 سال زندگی الان غرایز من ابراز وجود کنند، بعد از 30 سال باور کنم که من یه مرد هستم و ...
    الان وقت فکر کردن به اینا نبود آخه؛ لباسمو پوشیدم و و سوئیچ رو برداشتم، می دونستم کیان هنوز بیداره، رفتم پیشش تا کمی حواسم پرت چیزای دیگه بشه.
    ***
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    فرزانه رجبی

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/18
    ارسالی ها
    927
    امتیاز واکنش
    12,139
    امتیاز
    661
    محل سکونت
    شهر لبخند
    روز سه شنبه زنگ زدم و از خاله ستاره خواستم تا مامان بزرگ و بابابزرگ رو بیاره؛ گفت هوای تهران برای مامان بزرگ خوب نیست، خودت بیا شیراز، من هم مجبور شدم بگم قضیه چیه و فقط برای دو روز بیان تهران، کلی خوشحال شد و همون پشت گوشی برای مامان بزرگ تعریف کرد، بعدم خودش گوشی رو گرفت و بماند اینکه چقدر ذوق زده بود و قربون صدقه من رفت.
    عصرروز چهارشبه که خاله اینا اومدند، من هم زنگ زدم به دیاناخانم، پرسیدم تونسته قضیه مسیح رو حل کنه یا نه، اونم گفت بله حل شده، بعد من شماره خونشون رو گرفتم و دادم به مامان بزرگ تا برای فرداشب هماهنگ کنه، همه چیز مشخص شد و روز خواستگاری رسید، یه کت و شلوار سرمه ای با پیراهن سفیدی که اولین بار بود زیر کت می پوشیدم. از حرفای بی خودی که گذشت، پدر دیانا خانم گفتند:
    -راستش من تا همین دیروز فقط می دونستم شما می خوایید بیایید برای خواستگاری،ولی یهو برام جالب شد که بدونم این فرحمند معروف کجا و چجوری با دختر من آشنا شده، دیانا رو صدا زدم و ازش خواستم برام تعریف کنه، اونم همه چیز رو گفت که چرا و چطوری وکیل پرونده شما شده، البته این رو بگم که نه دانیار و نه دیانا هرگز مسائل کاری و موکلین خودشون رو توی خونه تعریف نمی کنند، گاهی خودشون با هم مشورت می کنند، اینبارم دیانا یه چیزایی سر بسته گفت؛ من چون دخترم چند شب پیش براش یه خواستگار خوب اومده بود، همه ی فکرم پیش اون خانواده بود، به خودش دیانا هم گفتم اجازه میدم خانواده فرحمند تشریف بیارند، ولی جواب من به عنوان پدرت از الان معلومه، جوابم منفی بود، چون اون پسر هیچی مشکلی نداشت تا بخوام ردش کنم، می شد بهش اعتماد کرد برای سپردن دخترم به دستش، تا اینکه امروز صبح...
    می تونستم حدس بزنم امروز صبح مسیح رفته سراغشون، منتظر موندم که گفتند:
    -دو تا جوون، یعنی همین آقای رادفر با یه نفر دیگه اومدن محل کار من، حرفایی زدند که به شدت عصبی شدم، اما من رو به امام حسین قسم دادند تا چیزی در مورد اون حرفها اینجا نگم، خلاصه بگم، به خاطر یه دلیل که شاید برای هر پدری خیلی منطقی باشه خودشون کنار کشیدند، ولی دلیلش برای من نه تنها قابل قبول نبود بلکه خیلی اذیتم کرد، اصلا دوست ندارم حرفهام رو کش بدم، شما مهمان این خونه هستید، قدم شما سر چشم، اما من بدون اینکه بخوام در مورد پسر شما چیزی بدونم میگم نه. من دخترم رو به این پسر نمیدم.
    گیج شده بودم، مسیح چی می تونست گفته باشه که بعد از خودش من هم نتونم به دیانا برسم؛ مادر دیانا داشت با پدرش حرف می زد، نمی تونستم طاقت بیارم، ولی قبل از خودم بابا بزرگ گفت:
    -آقای مهرپرور؛ در اینکه شما اختیار دار دخترتون هستید که شبهه ای نمی مونه، اما وقتی شما خودتون براتون مهم بوده که بدونید چرا خانواده آقای رادفر منتظر جواب شما نموندند و کنار کشیدند، به ما هم حق این رو بدید که بدونیم چرا الان باید بدون اینکه از پسرمون بهتون بگیم در لحظه جواب منفی بشنویم؟
    خاله ستاره با شناختی که از من داشت دستم و گرفت و آروم گفت:
    -مهدیار آروم باش، یهو پا نشی بری ها.
    و چه می دونست که من تا بله نگیرم بی خیال این خونه و خانواده نمیشم. آقای مهرپرور گفت:
    -دلیل، آبروی من و بازیچه شدن خودم و خانوادم در مقابل چندتا بچه است، که به خیال خودشون راه درست رو انتخاب کرده بودند، از این بگذریم من نمی تونم دختر به مردی بدم که یتیم و بی پدر و مادر بزرگ شده، پسری که چیزی از گذشته اش نمی دونه، هیچ خانواده و هم خونی نداره، کسی که خطر تهدیدش کرده، اونم از سمت تنها عموش، چطوری دخترم رو بدم دست کسی که معلوم نیست در چه لحظه ای و چه کسی قصد جونش رو می کنه، یه خانواده با اصل و نسب می خوام برای دخترم و بـ...
    مامان بزرگ فورا بلند شد و گفت:
    -اگه جواب شما منفی هستش خب باشه، بگین دختر نمیدم، دیگه قرار نیست تمام زندگی این پسر رو اینجوری...
    -مامان بزرگ؟
    -بلند شو بریم مهدیار.
    -بشین مامان بزرگ لطفا.
    -مهدیار؟
    -به خاطر من.
    مامان بزرگ به اجبار نشست و این درد و فقط خودم می دونستم، اولین بار توی زندگیم بی پدر و مادریم به رخم کشیده شد، برای آدمی مثل مهدیار شنیدن این حرف و تحملش خیلی سخته، هرکسی جز پدر دیانا بود حتی خودمم آخرش رو نمی تونستم حدس بزنم، ولی الان مجبور بودم تحمل کنم و هیچی نگم...
    همون لحظه ای که مامان بزرگ نشست دیانا خودش اومد بیرون، نگاهم رو گرفتم ازش و اون به پدرش گفت:
    -بابا شما داری چیکار می کنی؟
    -برو توی اتاقت دیانا، از حالا من در مورد زندگی تو تصمیم می گیرم.
    -بابا خـ...
    -دیانا تو هیچی نمی دونی، اگه امروز بودی و می فهمیدی که مسیح چیا به من گفته خودتم جوابت منفی بود.
    -مگه چی گفت بابا که اینجوری دارید به مهمون خونتون بی احترامی می کنید؟
    -کدوم بی احترامی؟
    -به رخ کشیدن گذشته تلخ یه نفر و مقصر دونستنش به خاطر یتیم بودنش چیه بابا؟
    -دیانا گفتم برو توی اتاقت، بگذار با این پسر اتمام حجت کنم.
    -من نمـ...
    نمی خواستم به خاطر من هم رابـ ـطه دیانا با پدرش به هم بخوره، برای همین خودم بلند شدم و گفتم:
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    فرزانه رجبی

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/18
    ارسالی ها
    927
    امتیاز واکنش
    12,139
    امتیاز
    661
    محل سکونت
    شهر لبخند
    -خواهش می‌کنم دیانا خانم، شما برید، من خودم حرف هام رو می‌زنم.
    پدرش گفت:
    -حرفی نمی‌مونه، جز یه چیز.
    -گوش می‌کنم آقای مهرپرور.
    -شنیدم دخترم رو خیلی دوست داری، حقیقت داره؟
    -غیر از این بود الان اینجا نبودم.
    -از کجا بدونم و مطمئن باشم؟
    -بهتون ثابت می کنم.
    -چطوری؟
    -هرکاری بخوایید می‌کنم برای اثبات این علاقه.
    -مطمئنی هرکاری می‌کنی؟
    -مطمئنم.
    -پس برو.
    سرم رو که تا این لحظه پایین بود بالا گرفتم، توی صورتشون نگاه کردم و گفتم:
    -برم؟
    -بله.
    -کجا برم؟
    -اگه واقعا دخترم رو دوست داری، اگه واقعا می‌خوای به من ثابت کنی نه فقط از این خونه بلکه از این شهر برو، اینجا نمون، برگرد زادگاهت، یا نمی‌دونم همین شهری که توش بزرگ شدی،شیراز... فقط برو، توی تهران نباش، توی شهری نفس نکش که دخترم نفس می‌کشه، اگه دیانا رو دوست داری باید خوشحالی و خوشبختی و از همه مهم تر امنیت جونش برات مهم باشه، پس برو تا توی این شهر امنیت داشته باشه. دیگه نمی‌خوام دخترم باهات چشم تو چشم بشه.
    فکرشم نمی‌کردم منظورش از برو این باشه، فکرشم نمی‌کردم اینجوری بخواد بهش ثابت کنم، خب به چه قیمتی؟ به قیمت بی قراری خودم؟
    -آقای مهرپرور آخه چرا؟ مگه من چیکار کردم که اینجوری می‌خوایید مجازاتم کنید؟ مسیح به شما چی گفته که از همون اول دهن من و این پیرمرد و پیرزن رو که با کلی سختی این راه طولانی رو اومدند برای خواستگاری نوه شون بستید؟ من چیکار کردم فقط همینو بگید؟
    -حتی این پیرزن و پیرمرد هم خونشون با تو یکی نیست، خودت رو بگذار جای من پسر، دخترتو به مردی میدی که هرگز مهر و محبت پدری ندیده؟ هرگز کسی حمایتش نکرده؟ هرگز یه فضای گرم خانوادگی نداشته؟
    -خواهش می‌کنم آقای مهرپرور، آدما تنها چیزی که نمی‌تونند توش دخالت کنند انتخاب خانواده هاشونه، دست من نبود خانواده‌ای رو انتخاب کنم که پدر و مادرم توی یه تصادف وقتی من دو سالمه نمیرند، دست من نبود که... هیچی آقای مهرپرور... به اندازه کافی امشب فهمیدم خیلی بی کس و کارم، ممنونم که کمک کردید به فهمیدنش، باشه چشم... اگه شما اینجوری خیالتون راحت میشه که دخترتون توی امنیت هستش چشم، فردا صبح اول وقت از این شهر میرم، لب تر کنید من از این کشورم میرم، اما اینم بدونید من از فکر کردن به دخترتون و دوست داشتنش دست نمی‌کشم... با اجازه.
    همزمان همگی بلند شدند، اصلا نخواستم به دیانا نگاه کنم، نخواستم ببینم چی پوشیده و چه شکلی شده، دوست نداشتم چهره ناراحتش به عنوان آخرین تصویر توی ذهنم بمونه،من همون چهره خوشحالش رو توی رستوران می‌خواستم.
    با یه خداحافظی خیلی کوتاه از خونه اومدیم بیرون، از خاله خواستم که برن خونه، گفتم خودم به هوای آزاد نیاز دارم و تا قبل از اذان بر می‌گردم، قبول کردند و رفتن، یه ربع بدون هدف پیاده رفتم، موبایلم زنگ خورد، همزمان با نقش بستن اسم داداش روی صفحه گوشی یاد مسیح افتادم، عصبانی شدم،گوشی رو جواب دادم:
    -چیه میلاد؟
    -چی شد شاه داماد؛ بله رو گرفتی؟
    -نه.
    -چی و نه؟
    -یعنی از خونشون خیلی مودبانه مارو انداختند بیرون.
    -چرا اینجوری حرف می‌زنی مهدیار؟
    -می‌کشمش میلاد.
    -چی داری میگی تو؟
    -نمی‌دونم مسیح چی گفته، نمی‌دونم چی خونده تو گوش پدر دیانا که اگه خودش به دیانا نمی‌رسه کاری کرده من هم نرسم، میلاد امشب خیلی راحت بی پدر و مادر بودنم توی سرم زده شده، مامان ساحلم بیست و چندسال زحمت من رو نکشید تا امروز بهم بگند تو بی پدر و مادری و خانواده نداشتی، پس نمی‌تونیم بهت اعتماد کنیم و دخترمون رو بدیم دستت.
    -کی اینارو گفته؟ مسیح کجای این قضیه است؟ چی میگی مهدیار؟ اصلا الان کجایی؟
    -میرم سراغ مسیح، می‌کشمش میلاد، چشمم رو روی رفاقتمون می‌بندم، زنده‌اش نمی گذارم.
    این رو گفتم و گوشی رو قطع کردم، تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه مسیح اینا، نمی‌خواستم آبرو ریزی راه بندازم، تمام تلاشم رو کردم تا با آرامش در بزنم... ساعت 11/30 بود، پس نمی تونست خواب باشه، زنگ رو زدم، مادرش جواب داد:
    -کیه؟
    -ببخشید خانم رادفر، من مهدیارم، مسیح خونه است؟
    -سلام پسرم.
    -ببخشید، سلام.
    -نه پسرم، گفت میره خونه دوستش، شبم خونه نمیاد.
    -کدوم دوستمون، شما می‌دونید؟
    -گفت میرم خونه کیان.
    -خیلی ممنونم، با اجازه.
    -بفرما بالا پسرم.
    -ممنون.
    و بازم سوار تاکسی شدم و خودم رو رسوندم خونه کیان، اون سمت خیابون پیاده شدم، دویدم و از عرض عبور کردم، چند متری خونه کیان بودم که میلاد فوری اومد جلوم و گفت:
    -مهدیار؟
    -تو اینجا چیکار می‌کنی؟
    -مهدیار آروم باش، همه چیز اونی که تو فکر می‌کنی نیست.
    داد زدم:
    -مسیح؟ بیا بیرون.
    میلاد جلوم رو گرفته بود و اجازه نمی داد برم سمت خونه، گفتم:
    -ولم کن میلاد، نگذار یادم بره که تو هم رفیقمی.
    -با سرو صدا جلوی خونه کیان و بردن آبروی اون می‌خوای چیو ثابت کنی؟
    -می‌خوام حق مسیح رو بذارم کف دستش، وگرنه قول ثابت شدن چیزی رو جای دیگه دادم.
    بعد هُلش دادم و رفتم سمت در، با مشت و لگد در زدم، میلاد دستم رو گرفت و گفت:
    -داری اشتباه می‌کنی.
    گوش ندادم و فقط صدا می‌زدم مسیح، در باز شد، کیان رو دیدم و بدون هیچ حرفی کنارش زدم، وارد خونه شدم، مسیح رو دیدم که متعجب وسط سالن ایستاده، جلوش ایستادم و گفتم:
    -نامرد.
    بعد با مشت زدم توی صورتش، میلاد و کیان اجازه ندادند بازم با زدنش خودم رو آروم کنم، با فریاد داشتم از نامردیش می‌گفتم که میلاد با همه قدرتش من رو هُل داد عقب و گفت:
    -د بس کن مهدیار، اینا همش یه بازی وفرمالیته بود، برای اینکه تو به خودت بیای و دیانا خانم رو از دست ندی، و گرنه مسیح خودش یکی دیگه رو دوست داره ،اون مردِ که قبول کرد پدر و مادرش رو برداره ببره یه مراسم سوری خواستگاری، بدون اینکه حرف بزنی اومدی افتادی به جونش و بستیش به رگبار؟
    دستای مشت شدم و باز کردم، به میلاد نگاه کردم، پرسیدم:
    -شماها سر خود چه غلطی کردید؟
    -همش به خاطر تو بود مهدیار.
    -گفتم بدون اجازه من چه غلطی کردید؟
    کیان گفت:
    -رفیق بشین، آروم بگیر تا خودم برات تعریف کنم.
    نشستم روی مبل و گفتم:
    -می شنوم.
    کیان گفت:
    -ببین مهدیار، چند وقت پیش میلاد اومد اینجا، مسیح هم بود، خیلی پکر و گرفته، ازش پرسیدم چی شده، طبق معمول اولین کلمه که از دهنش اومد بیرون یه چیز بود؛ مهدیار... گفتم مهدیار چی داداش؟ گفت عاشق شده...
    من و مسیح اون لحظه زبونمون قفل شد که چی؟ مهدیار فرحمند ما عاشق شده؟ نتونستیم چیزی بگیم ولی خودش ادامه داد که مهدیار چند ماهه دلبسته خانم وکیلش شده، شب و روزش رو قاطی کرده، بی قرار و نا آروم شده ولی هیچ رقمه نمی‌خواد قبول کنه که اون دختر رو دوست داره، گفت هرکاری کرده نتونسته تو رو هوشیار کنه تا باور کنی، می‌گفت مطمئنه تو عاشق شدی اونم از اون عشق خفن ها، ولی کوچیکترین تلاشی برای پذیرفتنش نمی‌کنی، ازمون کمک خواست ،ما واقعا نمی دونستیم باید چیکار کنیم، اون بهتر تو رو می شناخت، خودش گفت که مهدیار باید بهش فشار بیاد،می‌گفت آدمی هستی که تا نفهمی خطر تهدیدت می‌کنه به خودت نمیای،گفت مهدیار باید بترسه،یا بفهمه که دیانا خانم رو داره از دست میده، شاید اینجوری به خودش بیاد و چشماش رو باز کنه... سه تایی هرچی فکر کردیم به جایی نرسیدیم، تا اینکه مسیح پیشنهاد یه خواستگاری سوری رو داد، گفت حاضره بدون اینکه کسی بفهمه با خانوادش بره خواستگاری دیاناخانم، گفت اگه تو واقعا دوستش داشته باشی و بفهمی اون رفته خواستگاری به خودت میای، اگرم نه که خب بعدش یه بهونه میاره برای اینکه کنار بکشه، چون خودش یکی دیگه رو دوست داره، از این قضیه فقط من و میلاد و مسیح به علاوه همون دختر خانم مورد علاقه مسیح خبر داشتیم، قرار شد میلاد تو رو خبردار کنه و تحـریـ*ک کنه برای اینکه اجازه ندی کسی جز خودت بشه همسر دیانا خانم، مسیح هم با خانواده اش هماهنگ کرد برای خواستگاری... این وسط شانس ما زد و پدر دیانا خانم از مسیح خوشش اومد، و خود دیانا خانم به مسیح میگه فکراش رو می‌کنه و جواب میده، میلاد هم از طریق غزل خانم متوجه میشه که دیانا خانم با وجود اینکه هیچ علاقه ای به مسیح نداره ولی برای اینکه از شر غرغرهای خانواده اش خلاص بشه تصمیم داره به مسیح بله بگه،بعدشـ...
    -بسه کیان، فهمیدم چه غلطایی کردید، فهمیدم چطوری منو بدبخت کردید، حالا بگید دیروز رفتید پیش آقای مهرپرور و چی گفتید؟
    -میلاد بهمون گفت که چطوری اون دختر بیچاره رو به روش خودت تهدید کردی، اون بنده خدا هم تو دو راهی تو و باباش گیر کرده بود، دست به دامن زن میلاد شده، برای همین میلاد بهمون گفت تا بریم محل کار آقای مهرپرور و همه چیز رو براش تعریف کنیم تا بدونه قضیه چی بوده، من و مسیح هم همه اینایی که به تو گفتیم به اونم گفتیم، قانعش کردیم که شما همدیگر رو خیلی دوست دارید، ولی هیچکدوم نمی‌خوایید باور کنید و قدمی بردارید و ما به عنوان رفقای تو تنها راه رو این دیدیم که با یه خواستگاری فرمالیته یه کمکی کرده باشیم.
    حالا می فهمم منظور پدر دیانا از اینکه گفت: «دلیل، آبروی من و بازیچه شدن خودم و خانوادم در مقابل چندتا بچه است، که به خیال خودشون راه درست رو انتخاب کرده بودند» چی بوده... گفتم:
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    فرزانه رجبی

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/18
    ارسالی ها
    927
    امتیاز واکنش
    12,139
    امتیاز
    661
    محل سکونت
    شهر لبخند
    -شما فکر کردید اینجوری دارید به من کمک می‌کنید؟ نیت شما رو از کمک درک می‌کنم ولی راهتون درست نبود، شماها بچه این مگه؟ دیگه 30 سال رو گذروندید، چطوری نفهمیدید که اینجوری دارید با آبرو و غرور یه مرد 60 ساله بازی می‌کنید؟ معلومه بهش بر می خوره وقتی می‌بینه اینجوری از چند تا جوون بازی خورده، اونم سر دخترش، همین که باهاتون با احترام برخورد کرده باید ممنونش بود، ولی می‌دونید چیه؟ نه تنها چیزی درست نشد بلکه ترکش‌های این کار شما به من خورد، مهدیار امشب بعد از 28 سال دل سنگش شکست، می‌فهمید دلشکستگی یه مرد یعنی چی؟ می‌دونید چه دردی داره از اینکه کسی بهتون بگه بچه یتیم؟ می‌دونید چه بغض مردونه‌ای تو گلوتون می شینه وقتی یکی بهتون میگه تو محبت و حمایت پدرت رو نداشتی پس نمی‌تونی پشتیبان یه دختر باشی، نه، هیچکدوم اینارو نمی‌فهمید، همه اینارو من امشب کشیدم، شنیدم، ولی نتونستم کوچکترین حرفی بزنم، می‌فهمید؟ مهدیار در مقابل تمام این حرفا فقط سکوت کرد، کاری که ازش بعید بوده، فقط به خاطر اینکه نمی خواست دیانا بفهمه از الان دارم به پدرش بی احترامی می‌کنم...
    رو مو کردم سمت میلاد و بلند شدم، بهش گفتم:
    -تو چیکار کردی داداش؟ خواستی من رو بیدار کنی که برم سراغ دیانا و از دستش ندم؟ خواستی باور کنم که عاشق شدم؟ می‌دونم این بازی رو به خاطر من راه انداختی، ولی کاش نکرده بودی، می‌بینی تهش چی شد؟ تا قبل از این نمی‌دونستم دردم چیه، نمی‌دونستم چه مرگمه و عذاب می‌کشیدم، ولی حالا می دونم و عذاب می‌کشم... الان جواب منفی گرفتم و تبعید شدم... به همین راحتی، مهدیار بالاخره شکست خورد تو زندگیش...
    رفتم سمت مسیح، پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:
    -شرمنده ام رفیق، فقط می‌تونم همین رو بگم... شرمنده‌ام.
    بعد هم به هر سه تاشون گفتم:
    -هر سه تاتون خیلی مردید، لطف کردید، من هم ممنونتونم، مهدیار همینه، در برابر تمام خوبی های شما فقط می‌تونه بگه ممنونم... یا علی...
    از خونه اومدم بیرون، داغوون عالم بودم، یه چیزی روی سـ*ـینه ام داشت سنگینی می‌کرد، احساس خفگی داشتم، کروات رو باز کردم و پرتش کردم یه سمتی، میلاد هم دنبالم اومد، همون رفیق و غمخوار همیشگی خودم... صدام زد:
    -مهدیار؟
    لبخندی زدم و گفتم:
    -اومدی سنگ صبورمن؟
    -مگه من دست از سرت برمی‌دارم؟
    -برو خونه، غزل تنهاست، می‌ترسه.
    -غزل عادت کرده، می‌دونه پای مهدیار که وسط باشه میلاد دیگه خدا رو هم فراموش می‌کنه.
    -از فردا مهدیار میره داداش، دیگه باید بچسبی به زندگیت.
    -کجا؟
    -شیراز.
    -یعنی چی؟
    -باباش خواست، گفت برای اینکه ثابت کنم دیانا رو دوست دارم باید از این شهر برم.
    -چی داری میگی مهدیار؟ اینو ازت خواسته و تو اینجوری راحت داری تعریف می‌کنی؟ چرا ساکت موندی؟ چرا به این خواسته اون راضی شدی؟
    -«اگه من سکوت کردم به روی زندگی،نذار پای راضی بودنم رفیق؛این روزگار با ضربه‌هاش منو لال کرده،من فقط گاهی لبخند می‌زنم که بدونه بازم مقاومم در برابر ضربه‌هاش...»
    -داداش نگو اینجوری.
    -بی خیال رفیق؛ من که قرار نیست از دیانا بگذرم، از همه عالم بگذرم از دیانا نمی‌گذرم، فقط باید چند وقت برم شیراز، شاید پدرش راضی شد و گفت برگردم.
    -امید خیلی چیز قشنگی هستش، نه؟
    -وقتی کاری از دستت بر نمیاد، آره.
    لبخندی زد و بعد فرستادمش تا بره خونه، خودمم قدم زنان راه خونه رو در پیش گرفتم، تا اذان به زور رسیدم خونه، هرجایی که شلوغ بود، مردم می‌اومدند سراغم، منم با وجود همه بی حوصلگیم به همشون امضا دادم، خواهش کردم عکس نگیرند، ولی امضا اشکالی نداشت.
    رسیدم خونه و جز نفس همه بیدار بودند، رفتم سراغ بابابزرگم، دستش رو بوسیدم و خواستم بگم شرمنده اش شدم ولی اجازه نداد و مردونه من رو تو آغوشش پناه داد...
    ***
    دو هفته از شب خواستگاری گذشته بود، اومده بودم شیراز، هر روز سخت تر از روز قبل برام طی میشد، دیگه داشتم بال بال می زدم از زور دلتنگی، حتی به شنیدن صدای دیانا هم قانع شده بودم ولی پدرش گفته بود حق ندارم بهش زنگ بزنم،گفته بود باید فراموشش کنم... تو این مدت دلم خوش بود به خوندن همون چندتا sms که داشتیم، هر بار می رفتم سراغ اسمش اما قبل از لمس اسمش حالا از «خانم مهرپرور» به «دیانای من» تغییر کرده بود، به خودم تشر می‌زدم که مهدیار تو قول دادی، اشتباه نکن.
    ساعت از 2 بامداد گذشته بود، بیدار بودم ولی توی جام دراز کشیده بودم، با احساس لرزش گوشیم فوری نشستم، اسم دیانا رو که دیدم دلم ریخت، سریع جواب دادم:
    -چی شده؟
    با گریه گفت:
    -مهدیار؟
    -چی شده میگم، چرا گریه می کنی؟ اتفاقی افتاده؟
    -آره.
    -چی؟
    -دارم از دلتنگی می‌میرم مهدیار، دیگه نمی‌تونم تحمل کنم، تو رو خدا یه کاری بکن.
    -دختره ی دیوونه، ترسیدم... فکر کردم اتفاقی افتاده واقعا.
    -اتفاق بدتر از این که دارم دق می‌کنم؟
    بلند شدم و رفتم توی حیاط تا بتونم راحت تر حرف بزنم،گفتم:
    -حال منم بهتر از تو نیست.
    -پس چرا یه کاری نمی‌کنی؟
    -چیکار کنم؟ چیکار می‌تونم که بکنم؟ دستم به جایی بند نیست.
    -مگه کاری هست که مهدیار فرحمند بخواد و نتونه انجامش بده؟
    -کدوم مهدیار؟ اون مهدیار مرد... همون شب نحس،وقتی روی مبل خونتون نشسته بود و حرف شنید و حرفی نزد مرد، دیگه چیزی ازش نمونده.
    -نگو اینجوری، جان دیانا نگو اینجوری.
    -حال خودت چطوره؟
    -از یه زندونی چه توقع داری؟ همه تهران با اون بزرگیش برام شده اندازه به قوطی کبریت ،دارم نفس کم میارم توی شهری که نفس‌های تو توش نیست.
    -قسمت ما هم این بوده، که من تبعیدی بشم و تو اسیر.
    -نه، انگار اون مهدیار همچین کامل هم نمرده، هنوزم به بی رحمی قبلشه.
    -آره بی رحمه هنوزم.
    با حرص گفت:
    -مهدیـــار؟
    -خوشم میاد حرصت بدم.
    -تو این موقعیت؟
    -دلم برای صدات تنگ شده بود؛ می‌خوام جیغ جیغ کنی یه کمی تا آروم بشم.
    -اولا من از اون دختر جیغ جیغوها نیستم، دوما، فقط برای صدام؟
    -از دست تو... حالا بگو ببینم چطوری اجازه داری با گوشی حرف بزنی؟
    -قرار نبود تا آخر عمر بدون گوشی بمونم.
    -می‌دونم که بابات گفته تا وقتی منو فراموش نکنی و به زندگی بر نگردی حق نداری از خونه بیرون بری یا با موبایلت حرف بزنی.
    -ماشاالله به رادیو میلاد.
    خندیدم و گفتم:
    -خب؟
    -از زن داداشم خواستم، ازش خواهش کردم تا گوشیم رو یواشکی برام بیاره، زحمتش رو کشید.
    -دردسر نشه برات.
    -به شنیدن صدای تو می‌ارزه.
    چند لحظه سکوت کردم تا صدای نفس هاش رو بشنوم، دیوونه شدم از صداش... به زور خودم رو جمع و جور کردم و حرف زدم که:
    -خبر تازه‌ای نیست؟
    -امروز جلوی بابام وایسادم.
    -چیکار کردی؟
    -مجبور شدم جلوش وایسم.
    -شوخی می‌کنی.
    -معذرت می‌خوام مهدیار.
    -من همه این رنج و دوری و سختی رو به جون نخریدم که جلوی بابات وایسی، گفته بودم خوشم نمیاد به خاطر من با خانوادت بحث کنی.
    -حتی به قیمت عروس شدنم؟
    -چی؟
    گریه اش بیشتر شد و گفت:
    -قرار گذاشتند برای آخر هفته تا پسر همکار بابا بیاد خواستگاری، بابام گفت باید قبولش کنم، اونم خیلی سریع.
    -درسته من نیستم و کنار کشیدم، ولی هنوز سر حرفم هستم، خرد می کنم قلم اون پایی رو که بخواد بعد از من بیاد سمت اون خونه و دستش بخوره به دیانای من، فقط اسم بگو.
    -اسم چی مهدیار؟
    -اسم اون یارو رو بگو، کاری می‌کنم نیومده، برگرده سمت همون قبرستونی که بوده.
    -دنبال شر می‌گردی؟
    -همچین از این خیر بودن لذتی هم نمی‌برم.
    -مهدیار؟
    -گفتم اسم یارو رو بگو.
    -می‌خوای از اینکه الان هست شرایط رو سخت تر کنی؟
    -میگی اسمش چیه یا همین الان پاشم بیام اون شهر خراب شده؟
    -تو بگو می‌خوای چیکار کنی بعدش من اسمشو میگم.
    -نترس، نمی‌کشمش که، با چند جمله حالیش می‌کنم که نباید بیاد سمت اون خونه.
    -قول بده مهدیار.
    -به حرفم اعتماد نداری؟
    -رهام کریمی.
    -حله، دیگه هم نمی‌خواد جلوی پدرت یا برادرت وایسی، هرچی شد فقط به خودم بگو، فهمیدی؟
    -تا کی؟
    جوابی نداشتم که بدم... سکوت کردم، با همون گریه گفت:
    -هیچ راهی نیست که این دل بی قرار رو برای چند لحظه آروم کنم؟
    -گریه نکن.
    -هیچی راهی نیست که بتونم حداقل روزی یه بار صدای این نفس‌هات رو بشنوم؟
    -فقط گریه نکن... من خودم دارم می‌سوزم، تو با گریه‌هات بدترش نکن لطفا.
    -دلتنگی داره من رو از پا در میاره، مهدیار تو رو به جان خودم قسم میدم یه کاری کن، التماست می‌کنم.
    -قسمم نده دختر، می‌دونی که سرم بره قولم نمیره، چرا همچین قسمی میدی؟ پسش بگیر.
    -ولی مهدیـ...
    -پسش بگیر می‌خوام یه چیز قشنگ بهت بگم.
    -باشه، قسمم رو پس می گیرم.
    -آفرین.
    -می‌شنوم.
    -« از حالا به بعد قرارمون باشه هر شب پای تابیدن‌های مهتاب، به همین دلخوشی اندک راضیم که تو خیره به همون مهتابی که من هم اونو می‌بینم...»
    -مهدیار؟
    -هر چند که تو ماه و مهتاب منی، ولی در حال حاضر...
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا