- عضویت
- 2016/01/23
- ارسالی ها
- 527
- امتیاز واکنش
- 8,032
- امتیاز
- 561
پیتر دم گوشم گفت:
- بدجور ضایعش کردی.
- حقش بود.
- تاحالا ندیده بودمش. تو چی؟
- واسه منم آشنا نبود.
صدای همهمه دوباره کلاس رو پر کرد. ناخودآگاه توجهم به مکالمات جلب شد. چند صندلی اون طرف تر دختری با موهای بلوند داشت واسه بقیه کسایی که دورش جمع شده بودن می گفت:
- شنیدم تازه انتقالی گرفته و به این جا اومده.
دختر دیگه ای گفت:
- هنوز یه روزم نیست اومده و این جوری شر به پا کرده! فکر کرده کیه؟
پسری از دو میز اون طرف تر گفت:
- دمش گرم. خیلی وقت بود دلم می خواست یکی یه درس درست حسابی به این دو سه نفر بده.
دختر بلوند با تمسخر گفت:
- نیک تو که جرات این کارا رو نداری. من جای تو بودم کلا ناپدید می شدم یه دختر ریزه میزه تازه وارد از تو جسارتش بیشتره.
گروه دخترها زدن زیر خنده و نیک با عصبانیت فحشی زیرلبی داد و به سمت صندلی خودش برگشت.
دوباره به نیمرخ چهره دختر خیره شدم که با حالتی عصبی با موهاش بازی می کرد.صورت ظریفی داشت با چشم ها و موهای شکلاتی و اندامی باریک و قلمی. با این که چهره اش معصومانه و آروم بود ولی می تونست به سرعت مثل یه ببر وحشی حمله کنه.از یاد آوری جا خوردنش و عصبانیتش لبخند پررنگی روی لبام نشست...تازه وارد بود و پر دل و جرات.
- بدجور ضایعش کردی.
- حقش بود.
- تاحالا ندیده بودمش. تو چی؟
- واسه منم آشنا نبود.
صدای همهمه دوباره کلاس رو پر کرد. ناخودآگاه توجهم به مکالمات جلب شد. چند صندلی اون طرف تر دختری با موهای بلوند داشت واسه بقیه کسایی که دورش جمع شده بودن می گفت:
- شنیدم تازه انتقالی گرفته و به این جا اومده.
دختر دیگه ای گفت:
- هنوز یه روزم نیست اومده و این جوری شر به پا کرده! فکر کرده کیه؟
پسری از دو میز اون طرف تر گفت:
- دمش گرم. خیلی وقت بود دلم می خواست یکی یه درس درست حسابی به این دو سه نفر بده.
دختر بلوند با تمسخر گفت:
- نیک تو که جرات این کارا رو نداری. من جای تو بودم کلا ناپدید می شدم یه دختر ریزه میزه تازه وارد از تو جسارتش بیشتره.
گروه دخترها زدن زیر خنده و نیک با عصبانیت فحشی زیرلبی داد و به سمت صندلی خودش برگشت.
دوباره به نیمرخ چهره دختر خیره شدم که با حالتی عصبی با موهاش بازی می کرد.صورت ظریفی داشت با چشم ها و موهای شکلاتی و اندامی باریک و قلمی. با این که چهره اش معصومانه و آروم بود ولی می تونست به سرعت مثل یه ببر وحشی حمله کنه.از یاد آوری جا خوردنش و عصبانیتش لبخند پررنگی روی لبام نشست...تازه وارد بود و پر دل و جرات.
آخرین ویرایش:



