کامل شده رمان گرگ زاده: شکارچیان مخفی (جلد اول ) | Elnaz Dadkhah کاربر انجمن نگاه دانلود

سبک فانتزی تخیلی رو برای نوشتن رمان های اینده ام ادامه بدم یا خیر؟


  • مجموع رای دهندگان
    149
وضعیت
موضوع بسته شده است.

elnaz D

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/01/23
ارسالی ها
527
امتیاز واکنش
8,032
امتیاز
561
پیتر دم گوشم گفت:

- بدجور ضایعش کردی.

- حقش بود.

- تاحالا ندیده بودمش. تو چی؟

- واسه منم آشنا نبود.

صدای همهمه دوباره کلاس رو پر کرد. ناخودآگاه توجهم به مکالمات جلب شد. چند صندلی اون طرف تر دختری با موهای بلوند داشت واسه بقیه کسایی که دورش جمع شده بودن می گفت:

- شنیدم تازه انتقالی گرفته و به این جا اومده.

دختر دیگه ای گفت:

- هنوز یه روزم نیست اومده و این جوری شر به پا کرده! فکر کرده کیه؟

پسری از دو میز اون طرف تر گفت:

- دمش گرم. خیلی وقت بود دلم می خواست یکی یه درس درست حسابی به این دو سه نفر بده.

دختر بلوند با تمسخر گفت:

- نیک تو که جرات این کارا رو نداری. من جای تو بودم کلا ناپدید می شدم یه دختر ریزه میزه تازه وارد از تو جسارتش بیشتره.

گروه دخترها زدن زیر خنده و نیک با عصبانیت فحشی زیرلبی داد و به سمت صندلی خودش برگشت.

دوباره به نیمرخ چهره دختر خیره شدم که با حالتی عصبی با موهاش بازی می کرد.صورت ظریفی داشت با چشم ها و موهای شکلاتی و اندامی باریک و قلمی. با این که چهره اش معصومانه و آروم بود ولی می تونست به سرعت مثل یه ببر وحشی حمله کنه.از یاد آوری جا خوردنش و عصبانیتش لبخند پررنگی روی لبام نشست...تازه وارد بود و پر دل و جرات.
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • elnaz D

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/01/23
    ارسالی ها
    527
    امتیاز واکنش
    8,032
    امتیاز
    561
    بعد از یه ربع معطلی مشخص شد آقای بنر بخاطر افتادن از پله پاش شکسته و نمی تونه بیاد سر کلاس. کتابمو برداشتم و رو به پیتر گفتم:

    - این کلاس که کنسل شد. پاشو بریم یه دوری بزنیم

    پیتر کش و قوسی به خودش داد و گفت:

    - خستم...دلم دویدن می خواد ...از جنس گرگینه ای!

    لبخند کجی زدم و گفتم:

    - آره راه خوبی واسه تخلیه انرژیه. حس می کنم ماهیچه هام از حجم انرژی دارن منفجر می شن.

    از کلاس خارج شدیم. کسی از پشت عمدا محکم بهم تنه زد و رد شد. نگاهم روی موهای شکلاتی مواجی که توی هوا تاب می خورد و کیف آلبالوییش خیره موند. پیتر خندید و گفت:

    - بدجور دل و جرات داره!

    - فکر کنم اینم دلش گوشمالی می خواد

    - بیخیال اون فقط یه دختره.

    - نه اون یه ماده ببر وحشیه.

    - آره نزدیکش بشی پنجه می کشه . پس بهتره بیخیال شی.

    - شاید لازم باشه یکی ناخوناشو کوتاه کنه تا دیگه نتونه پنجه بکشه.

    شونه ای بالا انداخت و گفت:

    - تازه وارده. یکم که بمونه قوانین ما دستش میاد.

    ابرویی بالا دادم و درحالیکه ذهنم مشغول شده بود گفتم:

    - شاید.

    پیتر مشتی به بازوم زد و گفت:

    - بیا بریم تو حیاط. امروز بعد ناهار جلسه انتخاب بازیکنای فوتباله.

    - دلم واسه بازی تنگ شده بود. البته نه فقط بازی...بیشتر واسه گرفتن حال مکینز و گروهش.

    - صد در صد امسالم پست دریافت کننده کناری رو می گیری .

    - من واسه این پست ساخته شدم. باور کن.

    - مخصوصا الان که قوی تر شدی. خیلی دلم می خواد ببینم مربی از دیدن این همه تغییراتت چه عکس العملی نشون می ده.

    کش و قوسی به خودم دادم و گفتم:

    - نمی دونم

    زیر سایه درختی نشستیم. پیتر نگاهی به اطراف انداخت و چشمش جایی خیره موند. رد نگاهشو دنبال کردم و به دختری بلند قد با موهای بلند و پوست سفید رسیدم.

    - هنوزم به امیلی فکر می کنی ؟

    - آره.

    - فکر می کردم فراموش کردی.

    - می خوام فراموش کنم. اگه امسالم بگذره و تموم شه می تونم.

    - می دونی که ماها نمی تونیم به ادما نزدیک شیم پیتر. هم واسه اونا خطرناکه هم واسه ما.

    - می دونم. گاهی وقتا از این که این قدر متفاوتیم بدم میاد. بعضی وقتا می گم کاش ماهم یه زندگی نرمال داشتیم.

    - فکر می کنی اگه زندگیمون نرمال بود الان وضعمون چطوری می شد؟

    پوزخندی زد و گفت:

    - اون وقت الان جای این که تو کنارم بشینی و چرت و پرت بگی امیلی کنارم بود. می دونی چندین بار تاحالا به سرم زده بیخیال همه قوانین بشم و برم باهاش حرف بزنم شانسمو امتحان کنم. ولی این قواعد لعنتی دست از سرمون بر نم یدارن.

    - هی دیوونگی نکن. ارزششو نداره.

    - فکر می کنی ته راهمون چیه؟ همیشه قراره تنها بمونیم. بدون هیچ دوست دیگه ای. بدون رسیدن به کسی که دوستش داریم. اخرشم مجبور می شیم با یکی از گله خودمون ازدواج کنیم تا نسلمون از بین نره.

    - ما که آخین گرگینه های دنیا نیستیم. این همه گله های مختلف با رهبری های مختلف وجود دارن. مثل همون گله ای که خانوادم قبلا رئیسش بودن. تازه اینا فقط گروه گرگینه های مهتابن. گرگینه های سایه رو حساب نکردم.

    - گرگینه های سایه هم بعد از اون درگیری بزرگ بین خون آشام ها و سانتراها خیلی کم شدن. بیشترشون کشته شدن و اونایی که زنده موندن هم فرار کردن.

    - نمی دونم. بابا چیز زیادی از گذشته بهم نمی گـه . درواقع بهتره بگم هیچ چیزی از گذشته بهم نمی گـه. فقط می دونم قبلا با یه گله بوده که بعد از مرگ مامان ازشون جدا شده. چیز دیگه ای نمی دونم. ولی مطمئنم گرگینه های بیشتری هستن. شاید ماهم یه روز به گله های دیگه سر بزنیم.
     
    آخرین ویرایش:

    elnaz D

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/01/23
    ارسالی ها
    527
    امتیاز واکنش
    8,032
    امتیاز
    561
    پیتر سری تکون داد و دوباره نگاه حسرت بارش روی امیلی خیره موند که کنار جمعی از دخترها نشسته بود و آروم می خندید. ما چاره ای جز تسلیم قوانین بودن نداشتیم و نمی تونستیم ماهیتمون رو در خطر قرار بدیم. هرگونه نزدیکی به انسان ها ممنوع بود چه فیزیکی چه عاطفی. گرگینه هایی که با انسان ها ازدواج می کردن شانس به وجود اومدن فرزندهایی از نسل مارو کم می کردن . مخصوصا ما چهار نفر که زاده شده از پدر و مادری گرگینه بودیم قوانین برامون سفت و سخت تر اجرا می شد چون خون ما خالص بود و باید این خالص بودن روبه نسل های بعد انتقال می دادیم.

    کلاس بعدی کسل کننده تر از همیشه گذشت. موبایلمو بین کتاب گذاشته بودم و تمام مدت مشغول بازی بودم. با صدای زنگ نفس راحتی کشیدم و گفتم:

    - از این کلاس متنفرم.

    - منم همین طور.

    - بریم سالن ناهار دارم از گشنگی می میرم .

    نیل و دین زودتر از ما رسیده بودن و دور میز همیشگیمون جمع شده بودن. سینی غذامو رو میز گذاشتم و گفتم:

    - کلاسا چطور بود؟

    نیل پوفی کرد و گفت:

    - هیچی کسل کننده. مکینز از اول تا آخر مشغول تیکه انداختن و کری خوندن بود.

    پوزخندی زدم و گفتم:

    - ناراحت نباش موقع تمرین انتخابی فوتبال حالشو می گیریم

    دین صندلیشو جلوتر کشید و گفت:

    - برنامه داری؟

    - اوهوم. بد نیست یکم گوشمالیش بدیم. سر بازی بهترین موقعیته. می خوام جوری حالشو بگیرم که دیگه به پروپای ما نپیچه.

    دین سوتی زد و گفت:

    - امسال بدجنس شدی!

    پیتر خندید و گفت:

    - کجاشو دیدی تو کلاس با یه تازه وارد گردو خاک به پا کرد.

    نیل مشکوک نگام کرد و گفت:

    - چطور شده این همه متحول شدی؟

    - دوست دارم سال آخر متفاوت تر بگذره. بدم نمیاد امسال یکم تفریح کنم.

    - حالا چرا گردوخاک کردی؟

    - زیاد پررو بازی درآورد.

    صدای دنگ بلندی باعث شد هرچهارنفرمون از جا بپریم. نگاهم به سمت وسط سالن چرخید دختری روی زمین افتاده بود و سینی غذا کنارش روی زمین ریخته بود. به زحمت سرشو بالا گرفت. مو و لباس هاش کاملا کثیف شده بود.

    پیتر زمزمه کرد:

    - همون تازه واردس.

    مکینز و دوستاش درحالیکه با تمسخر بهش نگاه می کردن گفتن:

    - اوه ببخشید جوجه کوچولو ندیدیمت.

    از همون فاصله هم می تونستم شعله عصبانیت رو توی چشم های دخترک ببینم. مشخص بود آدم سرسختیه. تمام سالن داشتن بهش می خندیدن و مسخره اش می کردن. یکی از دخترها با لحن تمسخرآمیزی گفت:

    - آخی لباسات کثیف شده؟ حالا نیاز نیست گریه کنی!

    موهاشو از روی صوتش کنار زد دست هاشو روی زمین گذاشت و بلند شد. تعلل پای راستش از چشم تیزم دور نموند. درد داشت. یه قدم بلند به سمت مکینز برداشت و در مقابل چشم های حیرت زده همه مشت محکمی به صورت مکینز کوبوند. صدای هین کشیدن فضا رو پر کرد و بعدش صدای آه درد آلود مکینز.
     
    آخرین ویرایش:

    elnaz D

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/01/23
    ارسالی ها
    527
    امتیاز واکنش
    8,032
    امتیاز
    561
    سلام به همه بابت تاخیر در پست گذاری ببخشید اینقدر مشغله های کاری زیاد شده که گاهی واسه خودم هم وقت کم میارم
    دوستای گل اگه از رمان راضی بودین از نوشته های قبلیم راضی بودین و قلممو دوست داشتین توی نظر سنجی نگاه دانلود برای برترین نویسنده های اردیبهش بهم رای بدین مرسسسییییییی از همتون


    پیتر شگفت زده گفت:

    - خدای من باورم نمی شه این کارو کرد.

    گفتم:

    - من که بهت گفتم اون یه ماده ببر وحشیه! نگفتم؟

    نیل بهت زده گفت:

    - باورم نمی شه حال مکینز رو گرفت! کسی جرات نداره مکینزو ضایع کنه! اونم یه دختر!

    لبخندم پر رنگ تر شد. مکنیز دستش رو از صورتش برداشت از بینیش خون جاری شده بود. غرید:

    - دختره هر*زه عوضی!

    به سمتش حمله کرد که دختر جا خالی داد و از پشت لگد محکمی بین پاهای مکینز کوبید. مکینز از درد نفسش تو سینش حبس شد و روی زمین افتاد. دختر کیفشو از زمین برداشت و تکوند با خونسردی کامل پاهاشو روی تن مکینز گذاشت و از روش عبور کرد و گفت:

    - فقط هیکل گنده کردی در واقع اصلا عددی نیستی. پس بیخود سعی نکن منو بترسونی.

    از سالن بیرون رفت و همه رو در بهت باقی گذاشت.چند دقیقه بعد پچ پچ ها و زمزمه ها بلند شدن و سالن دوباره شلوغ شد. مکینز با عصبانیت از جا بلند شد و گفت:

    - با بد کسی درافتاد. بدجور حالشو می گیرم.

    پیتر نگاهی به من انداخت و گفت:

    - فکر می کنم استقبال از تازه وارد به زودی شروع می شه.

    سرمو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم:

    - واسه همه تازه واردا مراسم استقبال به حد کافی سخت هست. این یکی گور خودشو با دستای خودش کند. از همین روز اول با بد کسایی در افتاد.

    - ولی چرا حس می کنم این بیشتر باعث سرگرمی تو می شه . نکنه برنامه ای داری؟

    - چرا که نه؟ بالاخره باید برای تازه واردا یه خوش آمد گویی و استقبال گرم داشته باشیم مگه نه؟

    دین دستشو به کف دستم کوبید و گفت:

    - عاشق این جور برنامه هام دیگه.

    نیل سری تکون داد و گفت:

    - بنظرم بهتره به فکر شرط بندی و برنامه امشبتون باشین.

    گفتم:

    - من خیالم از بابت خودم جمعه نگران نیستم. بهتره دینن از الان به فکر تهیه لباس باشه.

    دین و نیل نگاه شیطنت آمیزی باهم رد و بدل کردند و چیزی نگفتن. با صدای زنگ سینیمو برداشتم و گفتم:

    - عجله کنین. وقت فوتباله. امروز ضدحال زدن به مکینز خیلی بیشتر مزه می ده مثل اژدهایی شده که منتظر فورانه.
     
    آخرین ویرایش:

    elnaz D

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/01/23
    ارسالی ها
    527
    امتیاز واکنش
    8,032
    امتیاز
    561
    توی رختکن شروع به تعویض لباس کردیم. چندتا از بچه های تیم نگاهی به من انداختن و گفتن:

    - هی هالدن تابستون چیکار کردی که اینقدر تغییر کردی؟ به ما هم یاد بده! نکنه چیزی مصرف کردی؟

    پیتر نگاه معنی داری بهم انداخت و خندید. سرموبه نشونه منفی تکون دادم و گفتم:

    - واسشون کلی زحمت و درد کشیدم. به این آسونیا نمی تونی مثل من شی.

    - هه پس کل تابستون مشغول درست کردن هیکل ناقصت بودی؟ فکر نمی کنم اینا هم تغییری توی بازی افتضاحت به وجود بیاره!

    حتی نیاز نبود برای دیدن صاحب صدا به عقب برگردم همون طور که تی شرت ورزشیمو می پوشیدم گفتم:

    - مکینز! می بینم بعد از افتضاح تو سالن غذاخوری هنوز رو پایی. چطوره که با این هیکل از یه دختر ریزه میزه کتک خوردی هان؟

    حتی چشم بسته هم می تونستم دودی که از بینیش بیرون می زد رو تصور کنم. تنه محکمی بهم زد و گفت:

    - ببینم تو زمین هم همین قدر بلبل زبونی می کنی یا نه؟

    مربی وارد رختکن شد و گفت:

    - زود باشید چقدر معطل می کنید تن لشتونو بیارین تو زمین یالا!

    بچه ها زیرچشمی بهم خیره شدن و گفتن:

    - برنامه چیه؟ مکینز تو زمین دهنمونو سرویس می کنه.

    - چی می گین ؟ اعتماد به نفس داشته باشین. ما گرگینه ایم. اونا در مقابل ما هیچ شانسی ندارن.

    با صدای سوت مربی توی زمین دو دسته شدیم. گروه اول من سرگروه شدم و گروه دوم مکینز. برق کینه توی چشم هاش بیداد می کرد. مربی با صدای بلندی گفت:

    - امسال واسه ما سال مهمیه. بازی های فصل دارن شروع می شن و ما سال پیش خیلی بد عمل کردیم و شکست بدی توی مسابقات خوردیم حتی نتونستیم بین نفرات اول تا سوم بشیم. امسال من ازتون یه تلاش واقعی می خوام می فهمین؟ نمی خوام از بچه های بی خاصیت مدرسه همیلتون شکست بخوریم فهمیدین؟

    همه یه صدا فریاد زدم:

    - فهمیدیم.
     
    آخرین ویرایش:

    elnaz D

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/01/23
    ارسالی ها
    527
    امتیاز واکنش
    8,032
    امتیاز
    561
    - خوبه حالا شما دوتا تیم باهم مسابقه می دین و من بازیتونو می بینم بازیکنان تیمی که برنده باشه واسه مسابقه انتخاب می شن و بقیه شانسشون واسه شرکت توی آخرین بازی دوره دبیرستان رو از دست می دن.

    کمی مکث کرد و گفت:

    - همه سرجاهاتون آماده باشین. با صدای سوت شروع کنین.

    لحظه ای بعد در سوت دمید و توپ پرتاب شد. همه شروع به دویدن کردن و سعی کردیم از بین حملات سنگینی که بهمون می شد جا خالی بدیم. توپ به سمتم پرتاب شد ولی قبل اینکه انگشت هام دورش حلقه بشه مکنیز ضربه محکمی بهم زد که نقش زمین شدم. می تونستم به جو اومدن خوی گرگینه ایم رو حس کنم. با یه حرکت مکینز رو کنار زدم و از جا بلند شدم. با پوزخند از کنارم رد شد. اولین امتیاز به نفع اونا شده بود. بازی ادامه پیدا کرد رقابت کاملا کنار هم بود و زمان داشت به آخر می رسید آخرین امتیازی که بدست می اومد برنده رو تعیین می کرد. با دست به دن نیل و پیتر اشاره کردم.

    - چی شده؟

    گفتم:

    - وقتشه. دن تو اون دوتا قلدر های مکنیز رو مشغول کن. پیتر تو اون پسر لاغر عینکیه رو بزن زمین و راه جلوی منو باز کن. و نیل با همه ی سرعت و دقتی که داری توپ رو مستقیم به سمت مکینز پرتاب کن.

    همه با تعجب گفتن:

    - چی؟؟؟

    - همین که شنیدین توپ رو به من پاس ندین توپ رو با همه قدرت به سمت مکینز بفرستید.

    - دیونه شدی؟ این آخرین امتیازه!

    - بهم اعتماد کن می دونم دارم چیکار می کنم.

    با صدای مربی رو به بقیه تیم گفتم:

    - زود باشید امتیاز آخره سرجاهاتون بمونید.

    می تونستم صدای قلبمو که از هیجان و دویدن بلندتر می زد بشنوم. چند لحظه سکوت محض و با صدای سوت همهمه شدت گرفت.

    لینک نقد رمان گرگ زاده خوشحال میشم سر بزنین
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
     
    آخرین ویرایش:

    elnaz D

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/01/23
    ارسالی ها
    527
    امتیاز واکنش
    8,032
    امتیاز
    561
    با همه قوا شروع به دویدن کردم. دن رو دیدم که خودشو به سمت دوتا قلدرهای مکینز انداخت و زمینشون زد، پیتر همونطور که برنامه ریزی کرده بودیم راه رو برام باز کرد و من با هدفی خاص به سمت کناره زمین می دویدم. توپ بین بچه ها پاس کاری می شد و افراد غول پیکر تیم مقابل وحشیانه به هم ضربه می زدند تا امتیاز آخر رو بگیرن. توپ به سمت نیل پرتاب شد و در دست های قدرتمند نیل جای گرفت. نگاهش با سردرگمی و نگرانی روی من چرخید تردید داشت. چشم هاموبه نشونه اطمینان باز بسته کردم قبل از اینکه پسر غول پیکری بهش تنه بزنه با همه قدرت توپ رو به سمت چپ زمین جایی که مکینز ایستاده بود پرتاب کرد.

    همه نگاه ها بهت زده مسیر توپ رو دنبال کردند که نه به سمت من بلکه به سمت مکینز می رفت حتی خودش هم متعجب ایستاده بود و انگار متوجه نمی شد این یک اشتباه نشونه گیریه یا هدف دیگه ای داره. پوزخند زدم خیز برداشتم و با سرعت بالایی به سمت مکینز دویدم می تونستم رگه هایی از خوی گرگینه ایم رو که درون خونم جاری بود به وضوح حس کنم. مکینز تازه متوجه من شد، متوجه پسری که با همه قدرت مثل شیری که به سمت شکارش می دوده در حال حمله است. توی چند قدمیش خیز بلندی برداشتم و علاوه بر گرفتن توپ توی زمین و هوا در فاصله چند سانتی صورت مکینز با همه قدرت بهش ضربه زدم که چند قدم اون طرف تر روی زمین افتاد با چند گام خودمو به اون طرف خط رسوندم و توپ رو توی زمین حریف به خاک کوبیدم و پیروزمندانه به پیکر جمع شده از درد مکینز روی زمین پوزخند زدم.

    در حالی که سوت پایان بازی زده شد به سمت مکینز رفتم و دستمو برای کمک بهش طرفش دراز کردم. نگاهش پر بود از نفرت، وقتی دیدم دستم در هوا خالی موند دستمو عقب کشیدم و گفتم:

    - چی شد؟ آخی دردت گرفت؟ زیادی دخترونه بازی می کنی مکینز! شرط می بندم اون دخترِ تازه وارد از تو بهتر بازی می کنه!

    همه کسایی که اطرافمون بودن زدن زیر خنده. سری به نشونه تاسف تکون دادمو از کنارش رد شدم. مربی نگاهی سرسری به مکینز کرد و گفت:

    - مکینز امسال خیلی افت کردی. بهتره یکی کمکت کنه بری درمونگاه.

    مکینز در حالی که هنوز از درد می نالید زیرلب گفت:

    - تلافیشو سرت در می ارم. مطمئن باش.

    - هه

    مربی به سمت من برگشت و گفت:

    - بازیت خیلی خوب بود مایک. می تونم مطمئن باشم واسه مسابقات هم همین جوری تلاش می کنی؟

    - صد در صد مربی.

    - خوبه تو و کل تیمت واسه مسابقات نهایی انتخاب می شین.

    فریاد شادی بچه هوا رفت.

    لینک نقد رمان گرگ زاده خوشحال میشم سر بزنین
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!

     
    آخرین ویرایش:

    elnaz D

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/01/23
    ارسالی ها
    527
    امتیاز واکنش
    8,032
    امتیاز
    561
    . پیتر دستشو دور گردنم انداخت و گفت:

    - باید جشن بگیریم.

    دن رو به بچه های تیم کرد و گفت:

    - امشب ساعت 6 پشت تپه هرکی دوست داره بیاد واسه جشن.

    لباس هامونو عوض کردیم و دوش گرفتیم. رو به دن گفتم:

    - بابا اینا بفهمن بچه هارو دعوت کردی واسه جشن تنبیهمون می کنن.

    - نگران نباش کسی خبردار نمی شه. یه ساعتی دور همیم یه آبجو می زنیم بعد تموم می شه کسی هم بویی نمی بره.

    - امیدوارم همین طور باشه که می گی دن.

    - نگران نباش من می دونم دارم چیکار می کنم.

    لباسامو پوشیدم و با بچه ها از مدرسه زدیم بیرون. ساعت 6 پشت تپه نزدیک مدرسه پر شده بود از پسرهای هم تیمی که دوستا و دوست دختراشون رو دعوت کرده بودن. دن تعداد زیادی آب جو و لیوان و وسط گذاشت و پیتر هم کلی خوراکی آورده بود.

    - خوش بگذرونین بچه ها.

    صدای موسیقی فضا رو پر کرد و دختر پسرهایی که یکی یکی شروع به رقـ*ـص دور آتیش می کردن. نیل لیوان آب جو رو گرفت سمتم و با دن و پیتر دورم حلقه زدن و گفت:

    - به سلامتی این که حال مکینز رو گرفتی!

    بقیه پشت سرش گفتن:

    - به سلامتی!

    تقریبا سومین لیوان آبجو رو خوردم که حس کردم سرم منگ شده.چشم هامو مالوندم و نگاهی به ساعت کردم ناخودآگاه از جا پریدم دیروقت بود و تا یکی دو ساعت دیگه تبدیل می شدم. نگاهی به دختر پسرهای در حال رقـ*ـص کردم و رو به پیتر گفتم:

    - بسه بهتره متفرقشون کنین دیر وقته. یه ساعت دیگه تبدیل می شم!

    نگرانی روی چهره پیتر سایه انداخت. سریع آتش رو خاموش کرد و گفت:

    - بچه ها بسه دیگه خیلی خوش گذشت ولی بهتره دیگه برین.

    صدای اَه گفتن جمعیت بلند شد ولی وقتی قیافه جدی پیتر رو دیدن یکی یکی بلند شدن و رفتن. نفس عمیقی کشیدم و مشغول کمک شدم تا خرابکاری ها و کثیف کاری هارو جمع کنیم. هنوز یک ساعت نگذشته بود که دردی کشنده رو توی تک تک استخون های بدنم احساس کردم حسی مثل وارد شدن مذابی داغ داخل استخون ها بدنم رو در بر گرفت و من با عجز روی زمین افتادم. تمام استخون های تنم منقبض می شد و مفصل های بدنم شروع به ترق تروق صدا خوردن کرد. حس می کردم خنجری به تیزی تیغ تک تک استخوان های بدنم رو می شکافه و منو از هم می پاشونه. درد از دیشب هم بدتر بود. از ته دل فریاد زدم و استخون های دستم به عقب شکستند و صدای تهوع آوری از شکسته شدنشون فضا رو پر کرد. نیل و پیتر دست هامو گرفتن و مرتب می گفتن:

    - آروم باش. سعی نکن باهاش مقابله کنی. الان درد تموم می شه. آروم باش.

    بی اراده با دستم روی پوست خودم چنگ کشیدم پوستم جوری می سوخت که دلم می خواست خودم زنده زنده پوست بدنم رو بکنم شاید این سوزش و درد تموم بشه. جمجمه و فکم به حدی درد می کرد انگار با صورت به تخته سنگی بزرگ کوبیده شده بودم می تونستم خورد شدن استخون های بینی و قفسه سینم رو حس کنم. کمرم از پشت به عقب شکست و تونستم ترک برداشتن و تغییر شکل ستون فقراتم رو به وضوح حس کنم. فریاد هام سکوت شب رو از هم می شکافت.
     
    آخرین ویرایش:

    elnaz D

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/01/23
    ارسالی ها
    527
    امتیاز واکنش
    8,032
    امتیاز
    561
    تقریبا سومین لیوان آبجو رو خوردم که حس کردم سرم منگ شده.چشم هامو مالوندم و نگاهی به ساعت کردم ناخودآگاه از جا پریدم دیروقت بود و تا یکی دو ساعت دیگه تبدیل می شدم. نگاهی به دختر پسرهای در حال رقـ*ـص کردم و رو به پیتر گفتم:

    - بسه بهتره متفرقشون کنین دیر وقته. یه ساعت دیگه تبدیل می شم!

    نگرانی روی چهره پیتر سایه انداخت. سریع آتش رو خاموش کرد و گفت:

    - بچه ها بسه دیگه خیلی خوش گذشت ولی بهتره دیگه برین.

    صدای اَه گفتن جمعیت بلند شد ولی وقتی قیافه جدی پیتر رو دیدن یکی یکی بلند شدن و رفتن. نفس عمیقی کشیدم و مشغول کمک شدم تا خرابکاری ها و کثیف کاری هارو جمع کنیم. هنوز یک ساعت نگذشته بود که دردی کشنده رو توی تک تک استخون های بدنم احساس کردم حسی مثل وارد شدن مذابی داغ داخل استخون ها بدنم رو در بر گرفت و من با عجز روی زمین افتادم. تمام استخون های تنم منقبض می شد و مفصل های بدنم شروع به ترق تروق صدا خوردن کرد. حس می کردم خنجری به تیزی تیغ تک تک استخوان های بدنم رو می شکافه و منو از هم می پاشونه. درد از دیشب هم بدتر بود. از ته دل فریاد زدم و استخون های دستم به عقب شکستند و صدای تهوع آوری از شکسته شدنشون فضا رو پر کرد. نیل و پیتر دست هامو گرفتن و مرتب می گفتن:

    - آروم باش. سعی نکن باهاش مقابله کنی. الان درد تموم می شه. آروم باش.

    بی اراده با دستم روی پوست خودم چنگ کشیدم پوستم جوری می سوخت که دلم می خواست خودم زنده زنده پوست بدنم رو بکنم شاید این سوزش و درد تموم بشه. جمجمه و فکم به دری درد می کرد انگار با صورت به تخته سنگی بزرگ کوبیده شده بودم می تونستم خورد شدن استخون های بینی و قفسه سینم رو حس کنم. کمرم از پشت به عقب شکست و تونستم ترک برداشتن و تغییر شکل ستون فقراتم رو به وضوح حس کنم. فریاد هام سکوت شب رو از هم می شکافت.

    چشم هام درشت تر می شدند و از تمام تنم موهایی بلند و خاکستری شروع به رویش کرد. ناخن هام دراز و بلند می شدند و قدم کوتاه و کوتاه تر. آخرین بخش درد شروع شد دردی اونقدر شدید که با پنجه هام تمامی پوست باقی مونده روی تنم رو دریدم و تبدیل شدم به گرگی خاکستری با چشم های درخشان آبی. جلوی روم سه گرگینه دیگه رو می دیدم که با نگرانی نگاهم می کردند اما ذهنم گنگ بود حس می کردم پرده ای تار و گیج کننده روی ذهنم کشیده شده که نمی دونستم از اثرات نبود کنترل روی ذهنم بود یا نوشیدنی زیادی که خورده بودم.

    به آسمون خیره شدم هلال ماه توی آسمون روشن تر از همیشه می درخشید. گرگینه سیاه قدمی به سمتم برداشت...ذهنم بی اراده فرمان به دویدن داد. به عقب برگشتم و مشغول دویدن شدم. با سرعتی بالا روی چمن ها می دویدم و انگار تمام انرژی انباشته شده توی بدنم آزاد می شد و ماهیچه هام از این فعالیت های شدید لـ*ـذت می بردند. ذهنم بویی غریبه رو حس می کرد، بوی آدرنالین، الـ*کـل و انسان. سعی کردم روی خودم مسلط باشم ولی الـ*کـل ذهنم رو به بازیچه می گرفت و اراده ام از دیشب هم ضعیف تر شده بود. مغزم بر اساس غـ*ـریـ*ــزه ای ذاتی می خواست بوی انسان ها رو دنبال کنه و گوشه ای کوچک از ذهنم سعی داشت با نیمه بزرگ تر مقابله کنه و مانع بشه.

    این جدال چند ثانیه هم طول نکشید وبه کمک الکی که توی خونم جریان داشت قسمت غریزی و ذاتی وجودم با همه قدرت فرمان به تعقیب بود داد.
     
    آخرین ویرایش:

    elnaz D

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/01/23
    ارسالی ها
    527
    امتیاز واکنش
    8,032
    امتیاز
    561
    می تونستم صدای پای بقیه گرگینه هارو هم پشت سرم بشنوم ولی چیزی درونم فقط روی اون بوی خاص متمرکز شده بود. با همه سرعت دنبال منشا بو می دویدم. از حرکت ایستادم منشا بو جایی پشت بوته هایی بود که مقابلم قرار داشت. از همون فاصله می تونستم متوجه حضور پسری بشم که پشت درخت نشسته و ماریجوانا دود می کرد. صدای خر خری که از گلوم خارج می شد باعث شد پسر به عقب برگرده و متوجه من بشه. سیگار از دستش افتاد و گفت:

    - اووه! خدای من!

    قدمی جلوتر رفتم. می تونستم بوی ترس رو از وجودش استشمام کنم. آروم غریدم و دندون های تیزمو بهش نشون دادم. عقب عقب رفت و به درخت چسبید.

    - جلو نیا. جلو نیا!

    یه قدم دیگه جلو رفتم فریاد کشید و شروع به دویدن کرد. مغزم فرمان داد...برو دنبالش. شروع به دویدن کردم سرعتم اونقدر ازش زیادتر بود کمه راحت می تونستم بهش برسم با پرشی بلند از بالای سرش پریدم و جلوش قرار گرفتم غرشی کردم و به سمتش پریدم و چنگال های تیزمو روی ران پاش فرو کردم. صدای فریادش به هوا رفت قبل از این که ضربه دوم رو وارد کنم. جسمی سنگین من رو به عقب پرتاب کرد. با پرخاش بلند شدم و گرگینه ای بلند قامتو روبه روم دیدم. گرگینه ای که از همه آشنا تر بود. ذهنم کلمه پدر رو فریاد زد. انگار تازه پرده تار و گیج کننده روی ذهنم کنار رفت وهوشیار شدم. نگاهم به پنجه خون آلود خودم و پسری که روی زمین از خون ریزی فریاد میزد خیره موند.

    نتونسته بودم از پسش بر بیام. نتونسته بودم خودمو ذهنمو کنترل کنم. حتی دلم نمی خواست اون حس نا امیدی رو توی چشم های پدرم ببینم. از من انتظار دیگه ای داشت. انتظار داشت بتونم با یه قدرت خارق العاده توی یه روز روی خودم کنترل پیدا کنم. انتظار داشت مثل خودش باشم ولی نبودم...من مثل اون نبودم. ضعیف بودم و توی این امتحان شکست خورده بودم. بدون این که دوباره توی چشم هاش خیره بشم برگشتم و با همه قدرت شروع به دویدن کردم...فرار کردم از موندن و دیدنم اون حس توی چشم های بابا و شنیدن صدای دردآلود اون پسر. حالا که ذهنم شفاف تر شده وبد و تاثیر الـ*کـل از بین رفته بود بهتر می تونستم فکر کنم.

    نمی دونستم کجا می رم ولی فقط دلم می خواست یکم ازشون دور شم. از نگاه هایی که سعی در مراقبت ازم داشتن تا به کسی آسیب نرسونم دور بشم. اونقدر رفتم که از محدوده دهکده دور شدم و کنار چشمه رسیدم. کنار تخته سنگی ایستادم و به هلال ماه خیره شدم. باد خنکی شروع به وزیدن کرد. عطر خاصی به مشامم رسید...عطری مثل شکوفه های بهاری.
     
    آخرین ویرایش:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا