کامل شده رمان اتاق معلم | فرزان کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع فرزان
  • بازدیدها 11,791
  • پاسخ ها 57
  • تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.

فرزان

نویسنده انجمن
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/04/03
ارسالی ها
523
امتیاز واکنش
6,201
امتیاز
603
محل سکونت
اصفهان
نام رمان :اتاق معلم

نام نویسنده:فرزان

ژانر:عاشقانه...


این رمان برگرفته از یک داستان واقعیست


چهار چوب اصلی رمان حقیقی و شاخ و برگهای داده شده حاصل تخیل نویسنده می باشد.



خلاصه


ألا یا أیها السّاقی! أدر کأساً وناوِلها!
که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها

وقتی به گذشته نگاه میکنم، به فراز و نشیبهای زندگیم ،به شادی ها و غم هام ، میفهمم سرنوشت چه بازی ها که با آدم نداره!
من پریچه اسدی هستم و این سرگذشت منه....


اینم جلد رمان که خانم
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
زحمتش رو کشیدن

%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82_%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85.png
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • PARISA_R

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2014/08/02
    ارسالی ها
    4,752
    امتیاز واکنش
    10,626
    امتیاز
    746
    محل سکونت
    اصفهان
    v6j6_old-book.jpg



    نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    Please, ورود or عضویت to view URLs content!


    و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید

    Please, ورود or عضویت to view URLs content!


    موفق باشید
    تیم تالار کتاب
     

    فرزان

    نویسنده انجمن
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/04/03
    ارسالی ها
    523
    امتیاز واکنش
    6,201
    امتیاز
    603
    محل سکونت
    اصفهان
    به نام خدا
    برای دوستانی که نمیدونن بروجن کجاست از توابع شهر کرد هست:)



    یادم نمیاد دقیقا چند شنبه بود که سرنوشت منو واسه بازی انتخاب کرد! فقط میدونم یه دختر چهارده ساله روستایی بودم که بی خبر از همه جا مثه هر روز صبح از خواب بیدار شدم ، مثه هر روز با خواهرم کل کل کردم و بازم مثه هر روز اخم و تنبیه مامان رو به جون خریدم ولی اون روز با هر روز فرق داشت اون روز شروع داستان من بود

    فصل اول صورتی دخترانه
    شهریور 1360 روستای دره بید بروجن(اسم روستا غیر واقعی)
    -پری
    -...
    -پرییییییییییییییییییییییییییییییی
    اه باز صدای طوبی بلند شد
    -الان میااااااااام
    دست ازسد سازی واسه مورچه های بیچاره برداشتم و رفتم سمت در اتاق
    -بعله
    -دوساعته صدات میزنم کجا بودی؟
    -خوب حالا اومدم چیکار داری
    -مامان میگه برو اتاق معلمو تمیز کن فردا قراره یه معلم جدید بیاد
    -اه به من چه خودت برو
    طوبی از این حرفم حسابی کفری شد و داد زد
    -کوری نمیبینی دارم میرم تخم مرغا رو جمع کنم
    -خیلی خوب چرا داد میزنی الان میرم
    با حرص پاهامو کوبیدم رو زمین و در چوبی اتاقی که مال معلم روستا بودو باز کردم
    معلم قبلیمون یه سربازمعلم بود که خدمتش این روستا معلمی میکرد.بداخلاق و زشت بود بچه ها رو هم میزد من که اصلا ازش خوشم نمیامد اگه این یکی معلمم مثه اون باشه کلا مدرسه رو ول میکنم
    همینجور که داشتم غر غر میکردم رفتم سمت جاروی کنار درو شروع کردم مثلا جارو کردن یکی چپ دو تا راست سه تا شرق! جارو نمیکردم سنگین تر بود فقط گرد و خاک بلند شد.
    وایسادمو دستامو زدم به کمر
    -آخه به من چه هر کی میخواد بیاد خودش تمیز کنه پسرای شهری تنبل !
    با این استدلال منطقی! جارو رو همونجور پرت کردم کنار در ورودی و زدم از اتاق بیرون . طوبا خواهر بزرگم هنوز تو لونه مرغا بود دویدم سمت آشپزخونه و دیدم مامان داره آبگوشت میپزه
    -مامان من گشنمه
    -اتاق معلمو تمیز کردی؟
    یه ترپچه از بین سبزیا جداکردمو گذاشتم دهنم
    -آره حسابی برق افتاد!
    -حالا برو این سبزیا رو پاک کن و بشور
    -اه چقدر کار به من میگی اونوقت طوبی دو ساعته رفته تخم مرغ جمع کنه.از بس طولش میده انگار داره مرغا رو میچلونه تا تخم کنن
    -بسه. اینقدر مثه خانجونت غر میزنی ! برو بیرون کاری که گفتم بکن
    اصلا این خانواده منو میبینن یادکارگرای سر زمین بابام میافتن سبد سبزیو برداشتم و یه پشت چشمم واسه مامان نازک کردم البته کاملا پنهانی اگه میدید خونم حلال میشد!
    رفتم تو اتاق نشستم و شروع کردم به سبزی پاک کردن طوبی خانم بالاخره تشریف آورد و تا منو دید گفت
    -چقدر زود اتاقو تمیز کردی
    بعدم همچین منو مشکوک نگاه کرد انگار دزد گرفته
    -من زرنگم
    -آره حتما ! راستی امشب مصطفی و زنش میان اینجا
    -چرا
    -داداش واسه چی میاد خونه !خنگه خوب میان مهمونی
    -فکر کردم خبریه
    -چه خبر مثلا
    -مثلا واسه تو شوور پیدا شده
    یکی محکم زد تو سرمو گفت
    -خاک به سرت اینقدر هولی من زود تر برم تا راه واسه تو باز بشه
    -خوب به من چه شونزده سالته دیگه داری میترشی بده نگرانتم؟
    -لازم نکرده نگران من باشی سبزیتو پاک کن
    بهش نگاه کردم باز اخماش رفت توهم حق داشت ناراحت بشه طوبی برخلاف من که چهره نسبتا زیبایی داشتم خوشگل نبود. سبزه رو با چشمای ریز بادومی و ابروهای پرپشت مشکی. تنها عضو زیبای صورتش لبهای خوش فرمش بود که نمیتونست تو این چهره خودنمایی کنه. کلا به خانواده بابا رفته بود و بیشتر شبیه عمه ملوک بود. ولی من سفید بودم چشمام عسلی بود چشم رنگی بودن تو این روستا واسه دختر یه امتیاز بزرگ محسوب میشد! همین الانم که دو سال از طوبا کوچیکترم تعداد خواستگارهام ازاون بیشتر بود و همین باعث میشد طوبی زیاد از من خوشش نیاد!
    -چته دو ساعته زل زدی به من
    -هیچی
    بعدم سرمو انداختم پایین و سبزیمو پاک کردم
    صدای در که اومد دامن چین دارمو جمع کردمو دویدم سمت در
    - سلامممممم
    مصطفی خندش گرفت
    -چه استقبال گرمی
    -بده به من اون پدر سوخته رو
    بعدم محمد کوچولو که فقط یه سالش بودو گرفتم و بی توجه به اون دو تا رفتم سمت اتاق!
    مصطفی و سکینه زنش خندشون گرفت و پشت سرم وارد شدن من عاشق بچه ها بودم به خصوص بچه برادرم که خیلی خوشگل و شیرین زبون بود
    -توتو
    بچه بیچاره تا اینو گفت چلوندمش به خودم و با ذوق گفتم
    -عمه قربونت بره ببرمت توتو الان میریم
    بعدم جیغ زدم من محمدو بردم مرغا رو ببینه.....
     
    آخرین ویرایش:

    فرزان

    نویسنده انجمن
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/04/03
    ارسالی ها
    523
    امتیاز واکنش
    6,201
    امتیاز
    603
    محل سکونت
    اصفهان
    بعد از دیدن مرغا و تعقیب و گریز من و محمد و مرغهای بدبخت بالاخره صدای مامان از تو ایوون بلند شد
    - پری بیا تو بسه دیگه اون مرغا رو از تخم کردن انداختی بچه رو بیار تو
    نفس نفس میزدم از خنده های شیرین محمد دلم ضعف رفت و دوباره چلوندمش که باعث شد گریه اش بگیره دیگه وقتش بود تحویل مامانش بدم!
    مهمونی خوبی بود حسابی خوش گذشت سکینه زن داداشم خیلی مهربون و آروم بود و من از این بابت ممنونش بودم چون اصلا حوصله خواهر شوهر بازی در آوردن نداشتم!
    بجز من به بابا هم خیلی خوش گذشته بود هر چی نباشه مصطفی تک پسرش بود و محمد هم ادامه دهنده نسلش و چقدر تو آبادی ما نوه پسری با ارزش بود!
    شب موقع خواب طبق عادت روسری گلدارم و باز کردمو موهامو که تاکمر بود از بافت در آوردم و ریختم دورم عاشق این کار بودم
    -بگیر بخواب دیگه
    به طوبی که تو رخت خوابش دراز کشیده بودم نگاه کردم
    -صبر کم بافت موهامو کامل باز کنم
    یه نیم نگاه بهم انداخت و برام پشت چشم نازک کرد همزمان که داشت پشت به من میخوابید گفت
    -آخرش شپش میره تو موهات و کچل میشی
    همیشه از این حرفش میترسیدم یه نگاه به موهای خرمایی بلندم انداختم
    -نخیر نمیگیرم
    بعدم پشت بهش کردم و خوابیدم کل روز روسری داشتم دیگه شبا که موهای بدبختم میتونستن نفس بکشند!
    فردا صبح با صدای داد طوبی بلند شدم از تو حیاط صداش میومد
    -ماماااااان مامااااااااااان بیا ببین
    -چته اول صبحی داد میزنی
    -بیا خودت ببین اتاق معلمو چیکار کرده
    ای وای لو رفتم حراسون پاشدم رفتم سمت در اتاق مامان و طوبی دم در اتاق معلم وایساده بودن. ای طوبی خبر چین به خاطر حرف دیروزم ازم انتقام گرفته بود!
    مامان همچین برگشت با اخم نگام کرد که نزدیک بود خودمو خیس کنم
    -من به تو گفتم اتاقو تمیز کنی تو که زدی همه جا رو کثیفتر کردی همه وسایل پر خاک شده دختر زلیل مرده
    برگشتم به طوبا که داشت یه لبخند بدجنس میزد نگاه کردم
    -خوب جارو کردم دیگه..... خاک بلند شد
    -خاک بلند میشه نباید پاکش کنی برو دوتا دستمال و یه کاسه آب بیار .....پریچه تا ظهر این اتاق برق نیافتاده باشه از نهار خبری نیس فهمیدی؟
    همچین بلند گفت فهمیدی که تا هفت نسل بعدمم فهمیدن!
    -بله
    -حالا برو کارتو درست انجام بده
    بعدم رفت سمت اشپزخونه که اون طرف حیاط بود طوبی م دنبالش رفت
    منم بجز یه چشم غره اساسی از پشت سر جرات نداشتم چیزی بهش بگم
    با یه کاسه آب و دوسه تا دستمال وارد اتاق معلم شدم اتاق نزدیک در حیاط بود درواقع اولین اتاق چسبیده به در . بابا چون کدخدای ده بود وظیفه اسکان معلم ها رو به عهده گرفته بود و ما هر چند وقت یه بار شاهد رفت و آمد یه معلم جدید بودیم اکثرا سرباز بودن و بیشتر از دوسال اینجا نمی موندن
    داشتم با حرص سماور جناب معلمو پاک میکردم که پته روسریم افتاد تو آبهای داخلش عصبانی شدم و روسریمو باز کردم انداختم کنار واسه درو دیوار حجاب کنم!موهام چون صبح وقت نکردم ببافم باز بود و ریخت دورم اینجوری که بدتر شد! اما حوصله نداشتم برم دوباره روسری سرم کنم پس به کارم ادامه دادم
    نزدیکای ظهر بود که داشتم خسته و کوفته یه بوفه کوچیک رو میکشیدم وسط اتاق تا زیرشو جارو کنم برای من سنگین بود، موهامم دورم ریخته بود و کلافم میکرد. صدای در اتاق اومد به خیال اینکه طوبی اومده فضولی ، با حرص گفتم
    - ذلیل شی نمیتونستی زود تر بیای سر اینو بگیری بمیره اون یارو که من باید واسش حمالی.......
    سرمو بلند کردم و همون جور دولا خشکم زد یه پسر جوون بود که تو چهار چوب در دستش به دستگیره مونده بودو با چشمای از حدقه در اومده زل زده بود به من! یه دفعه از جا پریدم و سیخ وایسادم این دیگه کیه؟ دزد نباشه؟
     
    آخرین ویرایش:

    فرزان

    نویسنده انجمن
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/04/03
    ارسالی ها
    523
    امتیاز واکنش
    6,201
    امتیاز
    603
    محل سکونت
    اصفهان
    چشماش رفت رو موهام و دوباره برگشت رو صورتم یه لحظه انگار برق گرفتش یه قدم عقب برداشت و با شتاب رفت بیرون ! این چش شد!خل بود؟
    یه تار موهامو که تو صورتم ریخته بودو بردم پشت گوشم که دیدم ای وای روسریم نیس نگاه کردم دیدم اون سر اتاق مچالش کردم خاک به سرم موهامو دید حالا صاف میبرنم جهنم از موهام آویزونم میکنن!
    دویدم روسریمو سرم کردمو از اتاق یواشکی رفتم بیرون آقا دزده وایساده بود دم درکوچه و دست میکشید روصورتش چرا هیچکس خونه نیس!
    یه لحظه سرشو برگردوند طرفم که منم سریع پریدم پشت دیوار ایوون شده بودیم مثه موش و گربه! یه پنج دقیقه همینجور یواشکی نگاهش کردم که دیدم مامان و طوبی تو آستانه در ظاهر شدن
    پسره رفت جلو و خیلی مادبانه گفت
    -سلام خانم
    مامان اول براندازش کرد بعد با تردید گفت
    -سلام پسرم با کی کار دارین
    -راستش من معلم جدیدم بهم گفتن باید بیام خونه کدخدا
    -بله بله خوش اومدی پسرم چقدر زود اومدی به ما گفتن شب میرسی
    -بله زود راه افتادم از شانس خوبم با یه آشنا اومدم سریع تر رسیدم دیگه شرمنده که خبر ندادم
    -دشمنت شرمنده طوبی بدو سرزمین باباتو خبر کن بیاد
    طوبی که مثه چوب خشک زل زده بود به پسره
    مامان تا دید تکون نمیخوره برگشت یه چشم غره بهش رفت که طوبی حساب کار دستش بیاد وقتی طوبی رفت مامان با یه لبخند برگشت سمت پسره
    -منو دخترم رفته بودیم بازار محلی اون یکی دخترم خونه بود
    بعدم شروع کرد داد بزنه
    - پرییییییییی پریچههههههه
    ای وای حالا با چه رویی برم جلو !روسریمو کشیدم تو صورتمو باسر پایین افتاده از سنگرم خارج شدم و رفتم کنار مامان وایسادم
    -سلام
    -سلام دخترم اتاق آقا معلمو تمیز کردی؟
    -بله
    -خیلی خوب برو تو باغچه یه سبد سبزی بچین تا منم واسه پسرم نهار بپزم
    بعدم دوباره روکرد به معلم و گفت
    -حتما خسته ای پسرم برو اتاقت استراحت کن همین اتاق دم در کوچه است
    ایششش مامان پسر دوست! ازصبح من دارم کار میکنم اونوقت به این پسره میگه برو استراحت کن. سرمو بالا گرفتم دیدم پسره داره با یه لبخند محو نگام میکنه یه اخم غلیظ بهش کردم و رفتم تا واسه تهفه سبزی بچینم....
     
    آخرین ویرایش:

    فرزان

    نویسنده انجمن
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/04/03
    ارسالی ها
    523
    امتیاز واکنش
    6,201
    امتیاز
    603
    محل سکونت
    اصفهان
    بابا که اومد آقا معلممونم تشریف آوردن اتاق پذیرایی کنار بابا نشست منو مامان و طوبا هم تو آشپزخونه مشغول پخت و پز بودیم که یه دفعه طوبی کنار گوشم گفت
    -دیدیش
    -کیو
    -اه معلم جدیدو میگم دیگه
    -آها آره
    -خوب؟
    -خوب؟
    -خاک برسرت که اینقدر گیجی دیدی چه خوشگل بود؟
    -مگه دختره که خوشگل باشه!
    -مگه فقط دخترا خوشگلن هم قد بلند بود هم چشم ابرو مشکی چشاش چقدر درشت بود لامصب من که دخترم اینقدر مژه ندارم که این داره
    -به همون یه نگاه مژه هاشم سانت کردی؟
    طوبی با بی حوصلی گفت
    -اصلا چرا من دارم با تو حرف میزنم بگیر این گوشتو بکوب خسنه شدم
    بعدم از کنار هاون پاشد رفت پیش مامان
    این چش شد!خوب پسره خوشگل باشه به ماچه!
    نهار، مامان سنگ تموم گذاشت کباب شامی و دوغ محلی و سبزی تازه انگار شب عید بود!
    من و طوبی تو آشپزخونه موندیم و مامان و بابا و جناب معلم تو پذیرایی نهار خوردن . بعد نهار طوبی دوید سمت پذیرایی تا سفره رو جمع کنه منم نشستم تا بالاخره یکم خستگی در کنم ولی با یه کوه ظرف اومد و مجبور شدیم بریم تو حیاط پای شیر بشینیم تا ظرفا رو بشوریم بعدش طوبی بالاخره مامانو یه گوشه گیر آورد و شروع کرد سوال کنه
    -مامان این پسره کیه
    مامان همونجور که داشت چایی دم میکرد گفت
    -معلمه جدیده
    -اینو که میدونم از کجا اومده چیکارست
    برگشت سمت طوبی و گفت
    -وا به تو چه دختر حیام خوب چیزیه
    -خوب واسه این میگم که بدونیم خانواده داره یا نه بالاخره قراره با مازندگی کنه دیگه
    عجب طوبا مارمولک بودو من خبر نداشتم!
    مامان رفت سمت استکانها و نعلبکی های شاه عباسیش که فقط واسه عید میاورد تو دست!
    -آره خانواده داره اونم چه خانواده ای باباش تاجره خودشم دیپلم داره سربازیش افتاده اینجا
    -اسمش چیه
    -علی
    -کجاییه
    -از لهجش که معلوم بود شهریه مال تهرانه
    تهران؟تهران که خیلی دور بود چقدر راه اومده تا برسه
    بعد انگار مامان یه چیزی یادش اومده باشه برگشت سمت ما دوتا و بااخم گفت
    -درسته پسره به نظر سربه راهه اما شمام باید نجیب باشین یادتون نره آبروی شما آبروی باباتونه اگه ببینم پاتونو کج گذاشتین سرتونو لب همین باغچه میذارم و میبرم فهمیدید؟
    هر دوتامون گفتیم بله مامان
    بعدم مامان یه سینی چای ریخت برد تو پذیرایی واسه مهمون شهریش !
    دو روز دیگه مدارس باز میشد من سوم راهنمایی میرفتم و این آخرین سالی بود که اجازه داشتم برم مدرسه.بعدش باید مثه طوبی مینشستم تو خونه به قالی بافتن دخترای ده اجازه نداشتن برند دبیرستان شهر
    جمعیتی هم نبود در کل پایه ابتدایی بیست تا بچه بود و پایه راهنمای 15تا که اکثرا هم پسر بودن و فقط پنج تا دختر بودیم همین پنج تام ممکن بود تا آخر سال ازدواج کنن و دیگه نیان!
    تو این دو روز سعی کردم از دید آقا معلم دور باشم شده بودیم مثه جن و بسم ا... خجالت میکشیدم کسی تا حالا منو بدون روسری ندیده بود هر شب سر نمازام کلی از خدا طلب بخشش میکردم و قول میدادم اگه منو ببخشه برم امامزاده رو جارو کنم!
    روز اول مهر یه دفتر و مداد زدم زیر بغـ*ـل و راه افتادم برم سمت مدرسه که تو در کوچه با آقا معلم شاخ به شاخ شدم یه دفعه یه قدم پریدم عقب داشتم قدم دومو برمیداشتم تا عقب گرد کنم که بهم یه لبخند زد و گفت
    -داری میری مدرسه؟
    من فقط مثه گیجا نگاهش کردم
    به دفترم اشاره کرد و گفت
    -کلاس چندمی
    -سوم
    -راهنمایی؟
    -بله
    -آفرین فکر نمیکردم مردم اینجا اجازه بدن دختراشون تحصیل کنن
    اخمام رفت تو هم
    -مگه ما عقب مونده ایم
    از حالت تهاجمیم خندش گرفت و گفت
    - نه نه ببخشید..... خوب بفرمایید خانم محصل بریم مدرسه
    بعدم کشید کنار تا من اول از در کوچه خارج بشم
    مسخرم که نکرد!
    یه چشم غره اساسی بهش رفتم و راهمو کشیدم برم این که دیگه طوبی نبود بره چغولی منو به مامان بکنه...
     
    آخرین ویرایش:

    فرزان

    نویسنده انجمن
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/04/03
    ارسالی ها
    523
    امتیاز واکنش
    6,201
    امتیاز
    603
    محل سکونت
    اصفهان
    تو مدرسه دانش آموزا رو دو قسمت کرد اول ابتدایی تا سوم تو یه کلاس بودن و چهارم تا سوم راهنمایی هم یه کلاس. چون هرچی سال بالاتری میرفتیم تعداد دانش آموزا کمتر میشد در کل هر دو کلاس حدود 17 نفر بودن!
    دو ساعت اول سر کلاس ابتدایی ها بود و دو ساعت دوم اومد سر کلاس ما وقتی وارد شد یه لبخند به ما که به احترامش ایستادیم زد و رفت سمتش میزش
    -سلام
    ما هم مثه بچه های خوب گفتیم سلام
    بشینید بچه ها.... وقتی نشستیم اومد روبروی ما ایستاد و گفت
    - اسم من علی کیانی هست معلم جدیدتون هستم بچه ها امیدوارم امسال بتونیم کنار هم یه سال تحصیلی موفق رو داشته باشیم خوب دوستان خودتون رو معرفی کنید
    از کلاس چهارمیا شروع کرد
    -حسن احمدی
    -اصغر موحد
    ..
    ..
    ..
    نوبت به من که رسید بلند شدمو گفتم
    -پریچه اسدی
    یهو یه پسرای هم سن خودم داد زد
    -پری خوشگله
    همه زدن زیر خنده منم برگشتم طرف همون پسره که اسمش جعفر بود دفترمو پرت کردم سمتشو گفتم لال شی
    وقتی با رضایت برگشتم سرجام تا بشینم یه دفعه معلمو دیدم که دهنش از این حرکت من باز مونده به کل فراموش کرده بودم اونم تو کلاس هست! لبمو گزیدم و سرمو انداختم پایین حالا باید از این به بعد واسه اینم ازش فرار کنم یه نفس عمیق کشید و گفت
    - نفر بعدی خودشو معرفی کنه....
    وقتی کار معارفه تموم شد دوباره یه لبخند زد و گفت
    -بچه ها امیدوارم احترام همدیگرو نگه دارید.اینجا نه به کسی تیکه میندازیم و نه دفترامونو به سمت هم پرت میکنیم خوب برای پایه چهارم اول درس میدم
    بعدم روشو کرد سمت تخته از خجالت آب شدم چقدر مودب بود حالا اکه معلم قبلیمون بود منو از کلاس مینداخت بیرون جعفرو هم به خاطر بهم ریختن نظم کلاس کتک میزد
    وقتی کلاس تموم شد سعی کردم مثه خانم رفتار کنم دفترو مدادم رو برداشتم و مثه یه دختر خوب و سربه زیر راه افتادم برم خونه یه وقت فکر نکنه من وحشیم آبروم بره!
    وقتی از مدرسه برگشتم مامان و طوبی پشت دار قالی بودن
    سلام که دادم مامان برگشت نگام کرد و گفت
    -برو سفره رو بچین تا بیاییم
    -چشم
    -صبر کن
    برگشتم تو اتاق قالی و گفتم بله
    -یه کاسه هم واسه آقا معلم ببر یه نونم بذار کنارش
    وای حالا چیکار کنم
    طوبی گفت
    -من میبرم
    مامان همچین چپ چپ نگاهش کرد که بدبخت لال شد
    -لازم نکرده تو این رجو بباف
    بعدم به من گفت
    - د برو دیگه.... زودم برگرد
    به خاطر اینکه اجاق گاز اقا معلم خراب بود تو این یه هفته اقامتش غذاشو ما میدادیم اکثرا هم طوبی میبرد اما از بس ضایع بازی در آورد مامان امروز دیگه نذاشت اون بره و این وظیفه رو به من سپرد!
    رفتم تو آشپزخونه و به قابلمه تاس کباب نگاه کردم یه کاسه برداشتم و واسه معلم دوتا ملاقه ریختم اصلا به من چه کوفت بخوره! اومدم کاسه رو ببرم که دیدم همش سیب زمینی و آبه برگشتم به قابلمه نگاه کردم...... حالا گـ ـناه داره چندتا گوشت درشت هم جداکردم ریختم تو کاسش و با نون بردم دم در اتاقش در که زدم همچین گفت بفرمایید که نیشم باز شد چه مودب!
    درو باز کردم و سینی گذاشتم کنار در
    -دست شما درد نکنه پریچه خانم
    همچنان سرم پایین بود با خجالت گفتم
    -مامانم گفت بیارم
    -دست مامانتم درد نکنه تو زحمت افتادید
    سرمو گرفتم بالا و دوباره مثه منگلا محو لبخندش شدم صداش خیلی زیبا بود یه بم خاصی داشت نگاهمو بالاتر بردم تا ببینم واقعا مژه هاش چند سانته که دیدم اونم زل زده به من! خاک به سرم حالا میگه عجب دختر هیزی. دوباره سرمو انداختم پایین و دویدم بیرون طوبی حق داشت هر روز بخواد واسه معلم غذا بیاره!
     
    آخرین ویرایش:

    فرزان

    نویسنده انجمن
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/04/03
    ارسالی ها
    523
    امتیاز واکنش
    6,201
    امتیاز
    603
    محل سکونت
    اصفهان
    سر کلاس داشتیم به سوال ریاضی که بهمون داده بود کلنجار میرفتیم که یه نفر از پشت سر موهامو کشید برگشتم ببینم کیه که باز این جعفر بود. یه چشم غره بهش رفتم و دوباره صاف نشستم تا ببینم این سوالو چیکار کنم که باز موهامو کشید دیگه صبرم تموم شد و بلند شدم تا یکی بزنم تو سرش که آقا معلم برگشت طرفمو گفت حل کردی؟
    موندم چی بگم
    -بله نه یعنی چیزه
    بچه ها زدن زیر خنده چرا من هر دفعه باید سوتی بدم؟با یه لحنی که انگار داره با یه عقب مونده صحبت میکنه گفت
    -چیه خانم اسدی؟
    اخمامو کشیدم تو هم
    -آقا من میتونم جامو عوض کنم
    یه دفعه اونم اخماش رفت تو هم و به پشت سرم نگاه کرد وقتی دید جعفر نشسته گفت
    - بله............ از این به بعد دخترای کلاس یه طرف میشیند اگه دیدم حتی یه پسر رفته اون سمت نشسته بهش جریمه سختی میدم شما باید یاد بگیرید به دخترای هم کلاسیتون احترام بذارید
    چه قشنگ حرف میزد من که همونجور با یه لبخند وایساده بودم تا معلم جای جعفر و بقیه پسرا رو عوض کنه وقتی خواست برگرده پای تابلو یه دفعه نگاهش به من افتاد با تعجب گفت
    -نمیخوایید بشینید خانم اسدی
    هول شدم باز سوتی داده بودم
    -بله بله
    دوباره همه زدن زیر خنده به خودم قول دادم رسیدم خونه به طوبی بگم یکی بزنه تو سرم بلکه کمتر گیج بازی دربیارم!
    اجاق آقا معلم درست شده بود منو طوبی جوری به اجاق نگاه میکردیم انگار قاتل ننمون بود! وقتی مصطفی و بابا اجاقو بردن کنار اتاق آقا معلم جاسازی کردن آقا معلم حسابی تشکر کرد و بهشون قول داد یه بار شام مهمونمون کنه اتاقش. من که باور نکردم مگه مردا هم بلد بودن غذا بپزن!
    وسطای سال تحصیلی بود و همه گرم تحصیل و کار و زندگی. مامان قدغن کرده بود واسه ایرادای درسیم برم اتاق آقا معلم و طوبی هم به خاطر این مسیله با دمش گردو میشکست.من وانمود میکردم اصلا مهم نیس اما نمیدونم چرا برام مهم شده بود تا بیشتر ببینمش.تو مدرسه که جلو هیفده جفت چشم فوضول نمیشد بهش خیره بشم!

    وقتی داشتم از مدرسه برمیگشتم کبری خانم همسایه سر کوچمون دم در بود و داشت با مامان حرف میزد
    -من که نمیگم همین فردا عروسی کنن یه نشون کنید خیال پسر منم راحت بشه
    -یه چیزی میگی کبری خانم آخه خواهر بزرگتر داره کجا دیدی خواهر کوچیکه رو اول نامزد کنن
    -حالا میگی من چی به پسرم بگم
    -باید صبر کنید طوبی اول شوهر کنه بعد
    یهو کبری خانم نگاهش به من افتاد و گفت
    -به به سلام عروس گلم ماشالا ماشالا چشم نخوری بعدم یه چیزی زیر لب خوند وشروع کرد فوت کنه تو صورتم!
    از عروس گفتنش خوشم نیومد اخمامو کشیدم توهم پسرش یه علاف بود که مثه داداش کوچیکش جعفر کرم مردم آزاری داشت.
    -سلام
    مامان تا اومد بهم سلام کنه آقا معلمم رسید با خوشرویی رو کرد بهش

    -سلام پسرم خسته نباشی
    کبری خانم هم واسه خودشیرینی خیلی گرم سلام و احوال کرد
    -سلام آقا معلم خوب هستید یه روز تشریف بیارید منزل ما گاوی گوسفندی چیزی براتون سر ببریم جعفرم خیلی از شما تعریف میکنه بچم میخواد دکتر بشه ایشالا
    داشت خندم میگرفت حتی فرصت نمیداد معلم جواب سلامشو بده و یه ریز حرف میزد لبمو جویدم تا جلوی خندمو بگیرم آقا معلم یه لبخند گیج زد و گفت
    -بله انشاا...
    بعدم به محض اینکه با اجازه گفت و رفت داخل کبری خانم رو به مامان ادامه داد
    -خوب معصومه خانم حالا من به این جهانگیرم چی بگم از بس میگه پریچه رو برام بگیرید
    مامان به خاطر این حرف کبری خانم لبشو گزید و تا دید من مثه مجسمه وایسادم گفت
    -برو تو دختر دو ساعته اینجا وایسادی
    منم تا دیدم مامان اخم کرده فهمیدم هوا پسه و سریع رفتم تو خونه. اقا معلم وایساده بود دم حوض و داشت دستاشو میشست تا منو دید وایساد و نگاهم کرد نمیدونم چرا این بار نگاهش با همیشه فرق داشت یه جوری بود شایدم من زیادی توهم زده بودم خجالت کشیدم لپام سرخ شد دویدم سمت اتاق قالی طوبی باید دوباره میزد پس کلم!
     
    آخرین ویرایش:

    فرزان

    نویسنده انجمن
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/04/03
    ارسالی ها
    523
    امتیاز واکنش
    6,201
    امتیاز
    603
    محل سکونت
    اصفهان
    شب مامان موضوع خواستگاری جهانگیرو به بابا گفت بابا رو کرد به منو گفت
    - حیف دختر من نیس بدمش به این پسره دیلاغ علاف
    از حرفش ذوق کردم و نیشم باز شد بابا مرد فهمیده ای بود
    طوبی -معلوم نیس تو راه مدرسه چیکار میکنه که هر روز یه خواستگار پیدا میشه
    -من کاری نمیکنم
    نامرد میخواست کاری کنه بابا نذاره دیگه برم مدرسه حسود زشت
    -چرا خودم یه بار دیدم دنبال مریم افتاده بودی و میخواستی بزنیش
    -اون پارسال بود تازشم بهم فوش داده بود
    -بسه دیگه خجالت بکشید
    هردوتامون به بابا نگاه کردیم بابا با اخم گفت
    -پریچه امسال سال آخرشه میره مدرسه حواسشم هست مثه یه دختر خانم و نجیب رفتار کنه بعدم رو کرد به من و گفت درسته؟
    همچین گفت درسته که اگه درستم نبود خودم درستش میکردم
    - بله
    -خوبه خانم یه چایی واسه من بیار
    من و طوبی م پاشدیم از اتاق رفتیم بیرون وقتی وارد حیاط شدیم طوبی داشت میرفت سمت اتاق مشترکمون تا بخوابه روبروش ایستادمو با حرص گفتم
    -حسود خانم مگه من گفتم اون پسره ایکبری بیاد خاستگاریم که به بابا میگی نذار بره مدرسه
    طوبام با یه حالت حرصی گفت
    -معلومه یه کاری میکنی دیگه وگر نه چرا نصف پسرای آبادی باید بیان خواستگاری تو
    -به من چه من فقط چهارده سالمه هنوز زوده شوهر کنم کلی هم خوشحال شدم بابا گفت نه
    با تمسخر گفت
    -آره مشخصه
    -اصلا حالا که اینطوره باید بری ظرفا رو بشوری
    -به من چه تو باید امشب بشوری
    بعدم روشو کرد سمت اتاق پشتی رفت بخوابه!حالا با این ظرفا چیکار کنم!تازه الان دی ماه بود برف سنگینی اومده بود و آبم حسابی سرد شده بود حوض که کلا یخ زده بود!
    به درک میرم میشورم وگر نه باز مامانو میندازه به جون منو یه بهانه واسه مدرسه نرفتم جور میکنه!
    سبد ظرفای کثیفو برداشتم بردم سمت حوض که دیدم آقا معلم داشت یه بشقاب روحی و یه قاشق رو میشست آستیناشو تا آرنج بالا زده بود دستاش حسابی قرمز شده بود حتما خیلی سردشه آب و هوای اینجا جوری نبود که شهری ها دوام بیارن به خصوص وسط دی ماه اونم واسه ظرف شستن!
    -شمام اومدی ظرف بشوری
    از صداش پریدم بالا و نگاهمو از دستاش گرفتم و به چشماش دوختم

    -بله
    وایساده بود کنار حوض و داشت آستیناشو پایین میداد نگاهش رفت سمت سبد ظرفام
    -این همه رو
    -زیاد نیس
    -چرا نذاشتی فردا ظهر الان دستات یخ میزنه
    -امشب ظرفا با منه فردا با طوبی
    -چرا تو شبا نوبتت میشه؟
    -نمیدونم
    یه لبخند مهربون بهم زدو گفت
    - میخوای کمکت کنم
    هول شدم سرمو انداختم پایین
    -نه خودم میشورم مردا که ظرف نمیشورن
    -پس من الان داشتم چیکار میکردم
    -آخه مامانم ببینه دعوام میکنه
    -بهش میگم من اصرار کردم
    دوباره نگاهمو بردم بالا داشت بالبخند نگاهم میکرد
    -تمیز میشورم نگران نباش
    تا اینو گفت لبمو گاز گرفتم چقدر لحنش مهربون بود اومدم دوباره سرمو بندازم پایین که دیدم داره میاد سمتم
    یه لحظه ترسیدم حیاط تاریک بود و هیچکسم بیرون نبود....
     
    آخرین ویرایش:

    فرزان

    نویسنده انجمن
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/04/03
    ارسالی ها
    523
    امتیاز واکنش
    6,201
    امتیاز
    603
    محل سکونت
    اصفهان
    وقتی روبروم ایستاد یه پامو بردم عقب تا فرار کنم که دیدم سبدو ازم گرفت و برد گذاشت لب حوض
    -شما بشور من آب میکشم آب سرده دستات اذیت میشه
    وقتی دید تکون نمیخورم سرشو آورد بالا و نگاهم کرد
    - پریچه خانم چرا نمیای
    اسممو که شنیدم به خودم اومدم دامنمو جمع کردم و با فاصله ازش نشستم
    ریکارو برداشت و ریخت رو اسکاجو گرفت سمتم با یکم مکث ازش گرفتم با خجالت گفتم
    -آخه شمام دستاتون یخ میکنه آقا معلم
    -اینجا که مدرسه نیس بهم میگی آقا معلم
    سرمو بالابردمو دوباره نگاهش کردم
    -پس چی بگم
    یکم مکث کرد چشماش چقدر سیاه بود طوبی حق داشت مژه هاش خیلی بلند بود
    -میتونی اسممو صدا بزنی
    از اینکه بهش زل زده بودم خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین
    -ولی اینجوری درست نیس
    -پیش بقیه بهم بگو اقا معلم
    مطمینم دوباره لپام سرخ شد تو این سرمای دی ماه عجیب هوا گرم بود!
    وقتی کار ظرفا تموم شد ایستادم داشتم خاک دامن محلیمو پاک میکردم
    -چقدر لباست قشنگه
    دستم رو دامنم خشک شد دوباره نگاهش کردم وایساده بود روبروم و سبد ظرفای تمیز دستش بود بی اختیار دامنم مشت کردم نمیدونم چم شده بود میخواستم فرار کنم اما بدون ظرفا نمیشد به سبد نگاه کردم .وقتی دید خشکم زده سبدو گرفت طرفم.دستاش از سرما سرخ شده بود
    -دستاتون یخ کرد
    -اشکال نداره
    سبدو گرفتمو فرار کردم وقتی وارد آشپزخونه شدم یادم افتاد ازش تشکر نکردم حالا میگه چه نمک نشناس!
    دوباره به حیاط سرک کشیدم رفته بود یه لبخند رو لبم نشست بهم گفت اسمشو صدا بزنم علی چقدر بهش میومد
    بدون سر و صدا رخت خوابمو کنار طوبا پهن کردم و خوابیدم با اینکه زمستون بود ولی من گرم گرم بودم قلبم تند تند میزد نمیتونستم بخوابم نشستم و بافت موهامو باز کردم ولی فایده نداشت بازم خوابم نمیبرد رفتم کنار پنجره اتاق نشستم و خیره شدم به اتاق دم در چراغش روشن بود اونم خوابش نمیبرد؟
    نزدیک عید شده بود و هوا عالی شکوفه ها کم کم در میومد منو مامان و طوبی سخت مشغول خونه تکونی بودیم مامان یه فرش بزرگ رو پهن کرده بود رو سیمانای کف حیاط و منو طوبی م وظیفه ی داشتیم بشوریمش.داشتم با برس میکشیدیم رو فرش که دیدم در حیاط باز شد و آقا معلم اومدداخل. تو دستش پر از خرید بود رفته بود بروجن. دقت که کردم دیدم سوغاتی خریده ماست و کشک و چندتام صنایع دستی. خوش به حال خانوادش! سرمو انداختم پایین و با حرص برس کشیدم حالا تا بعد از عید از اینجا میره، دوباره باحرص کشیدم من نمیخوام بره، حالا شبا پشت پنجره به چه امیدی بشینم؟دوباره برس کشیدم دلم براش تنگ میشه....
    دستم از حرکت ایستاد من دلم براش تنگ میشه؟دوباره به اتاقش نگاه کردم چرا دلم تنگ میشه؟
    من....
    من....
    دوسش دارم؟
    آره دوسش دارم
    زل زدم به کفای قالی . اون معلمه ،شهریه ،باباش تاجره،حتما پولدارن، محاله منو بخواد یه دختر روستایی که فقط هشت کلاس سواد داره چرا باید منو بخواد؟
    -دوساعته زل زدی به اون قالی تا خودش شسته بشه؟
    از فکر بیرون اومدم و به طوبی نگاه کردم با حرص شلنگ آبو گرفته بود به یه دستشو یه دست دیگشم به کمرش بود منو با غضب نگاه میکرد حوصله کل کل باهاش نداشتم
    بلند شدم ایستادم
    -نه تموم شده بود
    -پس بکش کنار تا کفها رو بشورم
    رفتم کنار ایستادم
    بی اختیار دوباره نگام افتاد به اتاقش اونم منو میخواد؟یعنی ممکنه این مهربونیاش فقط واسه دوست داشتنم باشه؟
    -به چی زل زدی بیا سر اینو بگیر سنگینه
    رفتم کنار طوبی و سر قالی رو گرفتم تا لوله کنه به خاطر آب حسابی سنگین شده بود و جابه جا کردنش مشکل بود
    -ببخشید کمک نمیخوایید
    هردومون سر قالی رو ول کردیم که باعث شد دوباره بیافته تو کف ها علی داشت به این شاهکار ما نگاه میکرد
    -شما زحمت نکشید منو پری هستیم
    -این کار مردونست طوبی خانم بذارید کمکتون کنم
    طوبی م ذوق مرگ شد و رفت یه سمت قالی رو گرفت تا علی بیاد سمت منو بگیره در عمل منو شوت کرد کنار! با یه ببخشید رفتم سمت پتو ها و شروع کردم به شستنشون نمیخواستم به اون دو تا نگاه کنم از اینکه طوبی تو صداش نازواطوار داشت حرص میخوردم دختره جلف! اگه مامان میدید، گوششو می پیچید
    شستن پتو با دست سخت بود پتو ها رو ریختم تو تشت تا با پاهام بشورمشون تمام حرصمو سر پتو های ننه مرده خالی کردم صدای خنده علی اومد لعنت بهشون اعصابم خورد شده بود با اخم بهشون نگاه کردم که دیدم داره به من میخنده ! طوبی نمیدونم کجا غیبش زده بود و علی لب حوض نشسته بود و غرق تماشای من بود!
    -چرا اینقدر با حرص میشوری اگه لباس بودن تا حالا جر میخوردن دختر خوب
    از اینکه فهمید عصبانیم خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و از تشت اومدم بیرون خواستم پتو ها رو هم از تشت بکشم بیرون که اومد طرفمو کنارم خم شد
    - بذار من درشون بیارم سنگینه
    از این همه نزدیکی به خودم لرزیدم سریع کشیدم کنار و ایستادم همون وقت طوبی با یه سینی چای اومد بیرون
    -براتون چای آوردم اون پتو ها رو ولش کنید بیایید اول چای بخورید خسته شدید
    بعدم یه چشم غره به من رفت که یعنی برو پتو ها رو ازش بگیر.خوب به چه زبونی بگم وقتی نزدیکم میشه یه جوری میشم انگار تب میکنم و قلبم تند میزنه .یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم رفتم کنارش تا شلنگ آبو ازش بگیرم سرمو انداختم پایین
    -ممنون خودم آب میکشم
    از این تعللش سرمو بردم بالا وقتی نگاهش کردم شلنگو بهم داد و رفت لب حوض نشست طوبی فقط دوتا چایی ریخته بود پس منم به کار آبکشیم ادامه دادم...
     
    آخرین ویرایش:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا