کامل شده رمان ایلیا جلداول | قلب پاییز کاربر انجمن نگاه دانلود

نظرتون درباره این رمان؟؟

  • عاشقشم

    رای: 1 8.3%
  • عالیه

    رای: 2 16.7%
  • خوبه

    رای: 8 66.7%
  • بدنیست

    رای: 1 8.3%
  • افتضاحه

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    12
وضعیت
موضوع بسته شده است.

pari sima

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/07/20
ارسالی ها
247
امتیاز واکنش
1,383
امتیاز
0
بی خیالی گفتم و برای اینکه یک جایی برای پیاز خریدم پیدا کنم چشم چرخوندم...
خداروشکر تا سرم و بلند کردم پیدا کردم درست اون ور خیابون بود...
رفتم و با همون دو تومن پیاز خریدم...

داشتم مواد ماکارانی رو درست می کردم که صدای کلید که توی قفل چرخید رو شنیدم...
خشکم زد خب به غیر از ایلیا که کسی نمی تونست باشه...
دیدمش خسته و داغون و با سری پایین اومد تو خونه...
می خواستم با صدای بلند بهش سلام بدم اما یادم افتاد که چی شد و همش تلفن روم قطع می کرد و بعد هم که روم خاموشش کرد...
جلوی زبونم و گرفتم و هیچی نگفتم....
صدای متعجبش گوشم و پر کرد‌...
+داری چیکار می کنی؟
پوزخند زدم و بدون اینکه نگاهش کنم با تمسخر گفتم:فکر کنم دارم غذا درست می کنم....
چیزی نگفت...
ولی مطئنم از لحن حرف زدنم پی به دلخوریم بـرده باشه....
مشغول بودم که دستش روی کمرم نشست....
هیی گفتم و به سمتش برگشتم...
__ترسیدم...
با چشمایی ریز کرده ش گفت:به چی فکر می کردی که ترسیدی؟
خوبه والا باید افکارمم به این اقا گذارش می دادم....
جواب سوالش رو ندادم ولی در عوضش گفتم:فردا کی میریم رضایت بدی؟
زیر گاز و خاموش کردم و منتظر بهش خیره شدم...
چهره ش بی حالت و خونسرد بود...
+رضایتی در کار نیست....
حس کردم روحم از بدنم پرواز کرد‌...
من درست شنیدم؟؟این الان چی داشت بلغور می کرد؟داره حتما شوخی می کنه می دونم.....
خندیدم:شوخی قشنگی نیست....
با حرص خاصی گفت:شوخی؟مگه من با تو شوخی دارم بچه؟بهت می گم رضایتی در کار نیست و حکم مثل قبل اجرا میشه بابات و ماه دیگه طبق حکم قصاص می کنن....
حالت تهوع گرفتم....
به لحنش نمیومد که شوخی کنه و کاملا جدی بود..‌
لبم و گاز گرفتم و چشمه ی اشکم جوشید...
من چقدر بدبخت بودم.. خدا من چقدر ساده بودم....
چطور این قدر راحت گولش رو خورده بودم... چطور؟؟؟
نفهمید چی شد دیونه شدم...و به سمتش که با همون حالت قبل من و زیر نظر گرفته بود تا عکس العملام و ببینه حمله کردم....
شروع کردم مشت زدم به سـ*ـینه ی ستبرش‌....
__عوضی پست فطرت تو قول دادی تو گفتی رضایت می دم....
دستام و مهار کرد و جفت دستام و توی دست بزرگش گرفت و اون یکی دستش هم دور کمر باریکم حلقه کرد....

+میشه دهنت گشادت و ببندی چون اصلا دوست ندارم صدات و بشنوم...
__تو پستی نامردی....
توی حرکت دستم و ول کرد و با تمام قدرتش توی صورتم کوبید....
با این تلنگر اشکام راهشون و پیدا کردن و روی گونم جاری شدن....
+واقعا ؟می خوای به طور کامل نامردی رو بهت نشون بدم؟باشه نفس صبر کن به اون نقطه هم می رسیم...
__مگه بدتر از بلاهایی که حالا سرم آوردی هم میشه...
من دیگه اینجا نمیمونم میرم ...
+هنوز یک روزه که اومده به جهنم هنوز کلی مونده تا این جهنم تموم بشه و تو آزاد بشی...
تقلا کردم تا از توی بغلش بیام بیرون اما مثل سنگ بود...
__ولم کن کثافت....
عصبی گفت:کاری نکن انقدر کتکت بزنم که خون بالا بیاری پس مثل بچه ی آدم بتمرگ سرجات و خفه خون بگیر....

__برو گم شو....
مثل اینکه استیصالم و فهمید چون من و بیشتر به خودش فشرد و چیزی نگفت... فقط دقیق به قیافه ی نزارم خیره شد...
+با گریه کردن چیزی درست نمیشه پس این سرنوشت و قبول کن و آروم بگیر...
__ولم کن پست فطرت نامرد...
گفتم و تقلا کردم اما اون مثل سنگ محکم بود و هیچ خللی توی موقعیت قبلمون ایجاد نشد و همین باعث کلافگی بی حد و اندازم شد...
چقدر نفرت انگیز بود‌...چقدر...
من چطور از این آدم کثیف خوشم اومده بود....
حالا می فهمیدم من و اون هیچ آینه ای با هم دیگه نداریم...
سهم من از زندگی فقط بدبختی بود‌..
همین و بس...

سرش و آورد جلو نمی خواستم....
لعنتی نمی خواستم از من سواستفاده کنه...
مواقع دیگه از من متنفر بود اما وقتی پای نیازاش وسط بود مثل کنه بهم می چسبید و ول کن نبود؟
نه من دیگه بیش از این نمی ذاشتم غرورم زیر پاهاش خرد بشه... دیگه بسه دیگه کافیه‌...
نمی دونم با چه جراتی این کار و کردم ولی من دیگه تصمیمم و گرفته بود نمی ذاشتم ازمن سواستفاده بشه...
دستم و روی چونش گذاشتم و به عقب هلش دادم...
نمی خواستم کثیف بشم...
چشمهاش اتیشی شد‌...
داشت با نگاه نفرت بارش من و به آتیش می کشوند...
چونم و محکم اسیر پنجه ی قدرتمندش کرد و دستامم با اون یکی دستش مهار کرد‌‌‌ و کاری که از اول قصد داشت انجامش بده و من مانع شده بودم و انجام داد...
ول نمی کرد احساس خفگی بهم دست داده بود...
به هر جون کندنی که بود دستاش و که عین مار دورم پیچیده شده بود و ازدورم بازکردم و قدمی به عقب برداشتم.‌.
جلوش گارد گرفتم می ترسیدم دوباره کار قبل رو تکرار کنه اما مثل اینکه اون همچین قصدی نداشت چون کاری نکرد و از همون جا بهم خیره شد.‌.
پوزخند تمسخر آمیـ*ـزش روح و روانم و بهم ریخت....

+یک بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک «مشتش و بالا آورد»آخر تو دستی ملخک‌‌..
پیام و گرفتم و دندونام و محکم رو هم ساییدم...
نفرت انگیز بود این مرد زیبا‌.‌..
دوست داشتم جلوی افکار م و بگیرم اما دست من نبود اونا بدون اجازه ی من از من پیشی می گرفتن و من نمی تونستم جلودارشون بشم افکارم از من هم قوی تر و باهوش تر بودند می دونستن چطوری بر من غلبه کنن....
بیخیال غذا درست کردن شدم....
به درک که خودم گشنه بودم مهم این بود که اون غذا نخوره...
هه مثلا می خواستم بااین کار های ناچیز تلافی کنم...
ولی خب بیشتر از این هم از من بر نمیومد...
مثلا می رفتم و صیغه رو فسخ می کردم؟
این طوری که بدتر می شد...
نه باید منطقی تصمیم می گرفتم بدون اینکه اجازه بدم احساساتم روی تصمیمم اثر بذاره...
 
  • پیشنهادات
  • pari sima

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/20
    ارسالی ها
    247
    امتیاز واکنش
    1,383
    امتیاز
    0
    زیرغذارو خاموش کردم و با بغض و کینه به طرف اتاق رفتم...
    چقدر ایلیا منفور بود....
    چطور میتونست انقدر بد باشه....؟
    +شام و کی میاری؟
    نگاهشم نکردم مرتیکه بی وجود رو مثل نامزدت زیر قولش زده بود و حالا توقع داشت شام هم بدم کوفت کنه؟
    من دردم بهش نمیدادم چه برسه به شام...اشک های لعنتی و پاک کردم و چیزی نگفتم....
    چی داشتم که بگم....
    یا درست ترش جرأت داشتم مگه...
    باید میسوختم و میساختم....
    +هوی تو هپروتی؟ میگم شام من و بده....
    دیده بود زیر غذا رو خاموش کردم اما بازهم این سوال و می پرسید....
    میدونستم یه قصد و غرضی داره و الکی چیزی نمیگه...
    دماغم و با صدا بالا کشیدم گفتم:برو کوفت کن به من چه؟
    +چه زری زدی؟
    گفت و خم شد...
    با ترس و تعجب خیره ش بودم ببینم عاقبت چیکار میکنه که گوشم و گرفت و پیچوند.....
    دادم به هوا رفت....
    __آی ای گوشم ولم کن آشغال...
    من و همون طوری به بیرون از اتاق کشید و گفت:تو آدم نمیشی نه؟
    مگه نمیگم با من مثل آدم حرف بزن...چرا گوش نمیدی دوست داری بزنم تو سرت اره ؟ اینجوری؟
    گفت و با کف دستش محکم بر فرق سرم کوبید...
    چشمام سیاهی رفت و دستم و روی سرم گذاشتم
    لعنتی خیلی محکم زده بود...
    دستش هم که سنگین بود دیگه بدتر....
    ناله ای کردم و خواستم بشینم روی موکت که به زور من و سر پا نگه داشت....
    لبای خوشفرمشو مماس گوشم کرد و اروم نجوا کرد:دیگه رو حرف من حرف نمیزنی اوکی؟؟ وگرنه بیچاره میکنم...
    میخواستم بگم بیچاره تر از اینی که هستم؟؟؟
    سریع یه سرهم بندی کردم و و اون هم روی کاناپه ی گوشه هال نشسته بود و تلویزیون اخبار نگاه می کرد...
    سنگینی نگاهم رو حس کرد و نیم نگاهی بهم انداخت....
    +چیه زل زدی به من ؟
    کلا یه بخونه ای پیدا می کرد تا به وسیله اش گیر بده چه نفعی داشت براش خدا داند....
    منم کم نیاوردم...
    حالا که هیچی نداشتم که از دست بدم پس میتونستم کلی جولان بدم....
    دیگه بالا تر از این سیاهی زندگیم که رنگی نیست...

     
    آخرین ویرایش:

    pari sima

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/20
    ارسالی ها
    247
    امتیاز واکنش
    1,383
    امتیاز
    0
    اما من هرچی میگفتم اون یک جوابی داشت تا بهم بده چه بسا خودم رو پیشش کوچیک میکردم....
    تکونم داد...
    +فهمیدی چی گفتم؟؟؟؟
    با استیصال فریاد زدم:آره اره فهمیدم....
    ولم کرد و در ادامه گفت:شام و درست کن و درضمن دیگه صداتم بلند نمیکنی شیر فهم شد؟؟
    اشکم و پاک کردم دیگه نمی خواستم ضعف نشون بدم نمیخواستم با دیدن حال زارم خوشحالش کنم....
    باید قوی میبودم برای انتقام گرفتن ازش باید قوی باشم....
    سرم و تکون دادم و به آشپزخونه رفتم...
    از امروز شروع می کردم
    از همین امروز....
    فلفل و برداشتم و حسابی توی مواد ماکارانی ریختم...
    یه ذره مزه کردم...
    اصلا قابل خوردن نبود...
    سرکی کشیدم ایلیا توی اتاقمون بود و معلوم نبود داره چه غلطی میکنه البته جز لباس عوض کردن غلط دیگه نمیتونست بکنه هه.....
    نمک هم روی کابینت بود اون هم مثل فلفل توی مواد ریختم...
    حالت گرفته میشه ظالم....
    فعلا این و داشته باش تا بعد...

    سفره رو چیدم و خواستم برم تو اتاقم که صدام زد...
    با نفرت به طرفش برگشتم....
    و منتظر نگاهش کردم ببینم چی میخواد بگه...
    +خودت نمیخوری؟
    تو دلم پوزخند زدم هه مثلا برات مهم شدم...
    البته چه مهمی؟ اون وقت نگران بود من بمیرم و همه بگن قاتل منه....
    قاتل روحم که بود منظورم قاتل جسمه.....
    __من عصرونه خوردم سیرم...
    یکی از ابروهاش و تاب داد و سری تکون داد....
    __خب اجازه هست برم؟
    +اره هری....
    یعنی دوست داشتم فکش و خورد کنم
    که دیگه جرات نداشته باشه با من این طوری حرف بزنه کصافته عوضی
    در و اروم قفل کردم و گوش به زنگ و پر از استرس ایستادم وسط اتاق...
    چشمامو بستم..
    یک دو سه...
    الان دیگه دادش در میومد...
    انتظارم زیاد طول نکشید....
    چون چند ثانیه بعد ایلیا با مشت به در اتاق می کوبید و صداش و روی سرش انداخته بود...
    +وای سوختم نفس کثافت بیا بیرون...
    __برو زیر آب آتیشت خاموش بشه بعد بیا زر زر کن....
    حالا چون در بسته بود این طوری پرو بازی در میوردم وگرنه هنوز هم جای سیلیش روی صورتم می‌سوخت....
    +پدرتو درمیارم تو که میای بیرون
    __هه به همین خیال باش....

    نمیدونم چندساعت گذشته بود و از بیرون هم صدایی نمیومد....
    داشت دستشویی م می ریخت اگه نمی رفتم بیرون خودم و خیس میکردم....
    بیخیال تهدید های ایلیا شدم و در و با ترس و لرز باز کردم.....


     
    آخرین ویرایش:

    pari sima

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/20
    ارسالی ها
    247
    امتیاز واکنش
    1,383
    امتیاز
    0
    آب دهنم و با سرو صدا قورت دادم و قدم اول و با ذکر خدا برداشتم....
    تا از در بیرون رفتم یک دستی دور گردنم حلقه شد...
    اشهدم و خوندم...
    چون جز ایلیا کس دیگه ای نمی تونست باشه....
    +از ترس خودت و خیس نکنی جوجه؟؟
    اون هم ترس مو حس کرده بود پس ....
    ولی نمی خواستم با فهمیدن این که ازش میترسم کاری کنم بیشتر اذیتم کنه...
    دستم و روی دستش که گردنمو محکم چسبیده بود گذاشتم....
    __من از تو نمی ترسم حالا هم ولم کن...
    برگردوندم طرف خودش و گفت:اره کاملا مشخصه که اصلا نترسیدی...
    هنوز هم گردنم رو ول نکرده بود...
    تقلا کردم تا آزاد شم...
    و در همون حال گفتم:نظرم عوض شد اره راست میگی ادم باید از سگ درنده ای مثل تو بترسه میدونه چرا چون تو یه حیونی و من باید از یک حیون درنده بترسم. ...
    از چشماش آتیش بیرون میزد...
    رنگ صورتش مثل لبو سرخ شده بود...
    معلوم بود هر آن امان داره منفجر بشه....
    و من واقعا دوست نداشتم ترکش هاش بهم بخوره...
    نفهمیدم چیشد و موقعی به خودم اومدم که دست بزرگش و روی قفسه سینم گذاشت و من و محکم هل داد...
    با ضرب به زمین خوردم...
    و نالم به هوا رفت....
    __وحشی...
    نتونستم در اون لحظه جلوی زبانم رو بگیرم واقعا هم وحشی بود...
    با آرامش ولی همون صورت قرمز از خشمش کمربندش و بیرون کشید...
    چشمام درشت شده بود و نزدیک بود از حدقه بیرون بزنه....
    نمیدونستم میخواد چیکار بکنه...
    و آخر فهمیدم...
    وقتی که کمربندش و هی بالا پایین میکرد و روی تن و بدنم فرود میاورد....
    درد تمام بدنم و در برگرفته بود و مدام جیغ میزدم و ازش میخواستم که. رهام کنه....
    دستم و روی صورتم گذاشته بودم تا کمربند آسیبی به سر و صورتم وارد نکنه....
    بی انصاف انقدر محکم میزد که حس میکردم گوشت تنم داره اتیش میگیره...
     

    pari sima

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/20
    ارسالی ها
    247
    امتیاز واکنش
    1,383
    امتیاز
    0
    بلند جیغ کشیدم:ولم کن حیوون....
    ول که نکرد هیچ شدت ضربه هاش رو بیشتر هم کرد...
    لعنتی رحم و مروت نداشت...
    انصاف نداشت؟
    آخر هم نفهمیدم چی شد چون بی هوش شدم و متوجه نشدم کی دست از سرم برداشت....

    دوست نداشتم چشمام و باز کنم همه اون ضربه هایی که به صورتم میخورد و صدای منحوس ایلیا صدام میزد دیگه نتونستم مقاومت کنم....
    و به زور چشمهام و باز کردم...
    به زحمت تونستم این کار و بکنم انگار که پلکامو بهم دوخته بودند....
    با چشمای نیمه باز به اون که دستش دور شونم حلقه شده بود و من و به خودش تکیه داده بود خیره شدم...
    دیگه چی از جون منه بیچاره میخواست...؟
    نالیدم:چیههه ؟
    چشماش نگران بود...
    الان باید باور میکردم که نگران منه؟؟
    اره دیگه باید هم نگران می شد...
    میترسید بمیرم و وبال گردنش بشم....
    اون وقت اون بود که جای بابای بیچارم توی زندان میبود...
    +خوبی خانمم؟
    انقدر حالم بد بود که ذوق هم نکردم به خاطر گفتن خانمم از دهن ایلیا...
    __تنم درد میکنه همه جاش درد میکنه...
    خودم دلم برای خودم سوخت...
    چقدر التماسش کرده بودم و بی تفاوت فقط شکنجم داده بود....
    زیر دست و پاش به التماس افتاده بودم و اون فقط کتک زده بود بدون هیچ رحمی...
    دستش رو زیر پام گذاشت و بعد هم بلندم کرد....
    سرم و به سینش چسبوندم...
    ضربان قلبش انقدر بلند بود که نزدیک بود گوشم و کر کنه....
    من و برد توی اتاق وگذاشت روی تختمون....
    دستش رو روی پیشونیم گذاشت...
    +یه ذره بخواب حالت بهتر میشه...
    فقط همین؟ آش و لاشم کرده بود و فقط همین و می گفت؟
    انصاف نبود به خدا که انصاف نبود....
    چطور می تونست انقدر بد و منفور باشه....
    چیزی نگفتم و اون هم حرفی نزد...
    معلوم بود ناراحته اما پس چرا اظهار پشیمونی نمیکرد به خاطر بلایی که به سرم اورده بود....
    این حیون بودنش رو نشون میداد‌...
    چشمام و بستم واقعا هم به خواب احتیاج داشتم البته نه. این خواب دوست داشتم بمیرم‌..
    خواب مرگ رو میخواستم نه همچین خواب های معمولی رو.

     
    آخرین ویرایش:

    pari sima

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/20
    ارسالی ها
    247
    امتیاز واکنش
    1,383
    امتیاز
    0
    رفت از اتاق بیرون‌....
    به همین راحتی؟
    چطور می تونست اخه انقدر نامرد باشه....
    دستم و با درد به سرم بند کردم داشت منفجر می شد از درد...
    دوست داشتم سرم و به دیوار بکوبم تا دردش ساکت بشه واقعا دردم غیر قابل تحمل شده بود....
    سرم؛ کمرم همه جام درد میکرد...
    از این پهلو به او پهلو شدم...
    نمیتونستم چشم روی هم بذارم....
    تا میومدم اروم بگیرم بدنم تیر می کشید....
    هه اومدم من انتقام بگیرم مثلا اما از اون کسی که انتقام گرفته شد من بودم مثل همیشه من مظلوم واقع شدم...
    تو سرم پر افکار درهم و برهم بود‌...
    چطوری به خواهر کوچولوم می گفتم که بابا رو اعدام میکنن...
    به مامان چی میگفتم..؟
    میگفتم به خاطر هیچ و پوچ آبرومون به تاراج رفت؟
    بخدا که مرگ حقم بود....
    کاش میمیرم و از دردای زندگی خلاص می شدم‌... کاش‌...
    ********************
    ایلیا:
    به پیشونیم ضربه زدم حالا که خشمم فروکش کرده بود می فهمیدم چیکار کردم...
    این همه غیر منطقی نبودم...
    تا به حال اینجوری نشده بودم این همه حیوون....
    هنوز هم میگفتم از اون خانواده و دختر متنفر بودم....
    و قصد نداشتم برای پدر بی همه چیزش دل بسوزونم و رضایت بدم اما نمی تونستم بی انصافی هم بکنم...
    نفس که مسبب مرگ پدرم نبود...
    اون کسی که الان باید زیر مشت و لگدام له می شد پدرش بود نه خودش....
    یه نگاه به ساعت انداختم...
    ساعت ده شب بود و من عجیب خوابم میومد...
    اما دوست نداشتم برم تو اتاق...
    میخواستم بذارم اون دختر یک ذره اروم بشه...
    یک ذره با این اتفاقات کنار بیاد...
    میدونست کارم اخر نامردی بود‌...
    این که قول دادم با ازدواجش با من پدرش آزاد میشه و زدم زیر حرفم.‌‌.
    ولی خب از اول هم با همین قصد این پیشنهاد و بهش داده بودم و نباید خودم و سرزنش میکردم....
    با انسانیت رو تو خودم می کشتم...
    البته با کاری که کرده بودم معلوم بود که خیلی وقته انسانیت در من مرده‌...
    ***********************
    امروز قرار بود با یکی از همکارا به مغازه ها بریم و سفارش بگیریم...
    نمیدونم چرا این پسر به دلم نشسته بود...
    صدام کرد..
    --ایلیا جان یک چیزی میخواستم بهت بگم...
    دفتر دستکم و برداشتم و منتظر بهش خیره شدم...
    +خب؟
    این و پا و اون پا کرد
    --امروز با بر و بچ یه دورهمی گرفتیم خواستم تو هم بیای...
    بعد لبخند موزیانه ای زد و در ادامه با صدای اروم تری گفت:یهو دیدی اون وسط مسطا هم خر مغزتو و گاز گرفت و دری به تخته خورد و عاشق یکی شدی...
    به فکر فرو رفتم...
    عشق؟
    چیزی همیشه دنبالش بودم و هیچ وقت هم بهش نرسیده بودم‌..
    خب چه عیبی داشت من که بالاخره از دست نفس خلاص می شدم...
    چی بهتر از این‌...
    با این فکر لبخند کجی روی صورتم نشست:باشه پایتم...
    خندید و دستی به شونم زد:ایول داری پسر....
    تو مغزم بخودم پوزخندی زدم...
    از این بیشتر نمی تونستم پست باشم...
    همین دیشب خودم رو برای عذاب نفس محکوم میکردم و الان میخواستم واقعا چیکار کنم؟
    خودممم نمیدونستم تو مغز بیمار و آشفتم چی میگذره...
    اره خودمم اعتراف می کردم که مغزم بیماره...
    و مسبب همه ی این ها اون مرده
    و تقاصش هم دخترش پس میده....
    وای چه لذتی داره بفهمه دخترش زن صیغه ای منه و تازه به این نتیجه رسیده بودم که ارزش داشت اون عاقد رو بخرم تا بدون رضایت ولی عقد رو جاری کنه...
    واقعا همه رو میشه با پول خرید حتی کسی که مثلا دین و ایمون سرش میشه.

     
    آخرین ویرایش:

    pari sima

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/20
    ارسالی ها
    247
    امتیاز واکنش
    1,383
    امتیاز
    0
    اونجایی که به اصطلاح دور همی بود یک هال بزرگ مستطیلی شکل و پذیرائی بزرگ وارد که میشدی آشپزخونه توی دید قرار داشت...
    و علاوه بر مبلمان کرم رنگ دوتا دونه کاناپه هم گوشه ی هال گذاشته بودن....
    ساره:کجایی ایلیا خان؟؟
    دست از کنکاش کردن خونه بر داشتم و گیج به ساره خیره شدم...
    +بله؟؟؟
    خندید، چه قدر خوش خنده بود این بشر و انقدر قشنگ می خندید دوست داشتم خنده هاش ادامه پیدا کنه...
    ساره:میگم بدجور تو فکریدا مگه نه عماد؟؟
    عماد:راست میگه از وقتی اومدی یک کلمه هم حرف نزدی خوش باش پسر....
    لبخند تلخی زدم اونا چه میدونستن که می گفتن خوش باش؟؟
    مگه می شد با این همه درد خوش بود ؟
    همون موقع یک نفر سینی به دست به طرفمون اومد و سینی حاوی جام های پایه بلندی رو تعارف کرد....
    بیشتر به پارتی شبیه بود تا یه دورهمی ساده و خودمونی ...
    چون اهنگ و تا آخر زیاد کرده بودن و نصف وسط و نصفی هم در حال گفتگو باهم بودند
    جام و برداشتم و به هوای اینکه شربت آلبالو میخورم
    یک ضرب سرکشیدم
    اما تا خوردم صورتم درهم شد این دیگه چه زهرماری بود که من کوفت کردم
    ساره که از اول تو نخ من بود با دیدن قیافه ی مچاله شدم گفت:چیزی شده ایلیاجان؟؟
    ابروهام بالا پرید ایلیا جان؟ ؟
    کی ایلیا جان شده بودم و خودم خبر نداشتم؟ جالبه چه زود دختر خاله شده بود..
    اما چون خودمم ازش خوشم اومده بود زیاد ناراحت نشدم....
    باید بگم خوشحالم شدم...
    اخه همون لحظه یک نقشه ی دیگه به ذهنم رسیده بود....
    +اینی که تعارف کرد چی بود....
    از نگاهش خوشم نیومد تحقیر داشت...
    ساره:ش*ر*ا*ب سرخ دیگه مگه تا حالا نخوردی عزیزم؟ ؟
    عزیزم ؟
    به خاطر این که عزیزم خطاب شدم لبم کج شد....
    +نه نخوردم...
    عماد:دروغغغغغ؟؟؟
    به چشمهایی که با تعجب به من خیره شده بود نگاه کردم
    +نههه راستتتت
    ساره نیشخندی زد:نگو که نخوردی اخه مگه میشه...
    +چرا هست؟
    عماد:والا راست میگه پسری که نوشیدنی غیر مجاز نخورده باشه ندیده بودیم...
    باغرور گفتم :حالا ببینید....
    ساره:خوبه آفرین....
    متفکر این حرف و زد معلوم بود فکرش مشغول شده..
     
    آخرین ویرایش:

    pari sima

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/20
    ارسالی ها
    247
    امتیاز واکنش
    1,383
    امتیاز
    0
    ابرومو تاب دادم و چیزی نگفتم....
    ***********
    نفس:
    ساعت یک نصف شب بود و ایلیا معلوم نبود کدوم گوریه...؟
    دلم هزار راه رفته بود...
    چقدر بی انصاف بود
    نمیگم عاشقش اما بعد از صیغه ی محرمیتی که بینمون خونده شد یک احساس هایی بهش پیدا کرده بودم و بعد از اون شب هم کاملا بهش وابسته شده بودم....
    چطور میتونست اینکار و بکنه؟
    نکنه اتفافی براش افتاده باشه؟
    وای خدا اگه اینطور باشه چیکار کنم...
    بلند و شدم و شال و کلاه کردم....
    میخواستم اماده بشم و برم تا جایی که میتونم دنبالش بگردم....
    تا در رو باز کردم برم بیرون...
    چهره ی ایلیا خان هم نمایان شد...
    چه وضعی هم داشت...
    معلوم بود مـسـ*ـت کرده....
    تلوتلو خوران داخل شد...
    دستش و گرفتم اخه داشت میخورد زمین....
    نمیدونستم اهل این چیزا هم هست نمیدونستم
    بهش نمیومد از این زهرماریا کوفت کنه....
    واقعا من ازش چی میدونستم که این یکی بدونم....
    __چی خوردی هان؟؟ ؟
    قهقهه ی بی معنی زد....
    +به تو چه مگه مفتشی؟؟؟
    اخم کردم این چه طرز حرف زدن بود...
    طول هال و طی کردیم و اون وزن سنگینش رو رومن انداخت
    وای خدا نفسم بند اومد
    نمیدونستم اینقدر سنگینه
     

    pari sima

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/20
    ارسالی ها
    247
    امتیاز واکنش
    1,383
    امتیاز
    0
    __:این چه طرز حرف زدنه هان؟؟ ؟
    اخم کرد چه سریع خنده ش جمع شد...
    کلمات و می کشید
    +من هرجور که عشقم بکشه بات حرف میزنم مشکلی داری گمشو پیش ننه ت.
    اخم کردم و دندون روی جیگرم گذاشتم...
    نمی خواستم لج کنه باهام...
    بردمش تو اتاق...
    و اون رو تخت ولو شد...
    خواستم برم بیرون که دستم و کشید و منم چون این حرکت رو پیش بینی نمیکردم
    کنارش روی تخت ولو شدم...
    خواستم بلند بشم که چرخید با تعجب به چشمای غیر طبیعیش که درست رو به روی صورتم قرار گرفته بود خیره شدم...
    به سینش مشت زدم
    __پاشو نفسم بند اومد اه
    اما انگار نه انگار هیچ تغییری نکرد...
    همین جوری خیره نگاهم میکرد و چیزی نمیگفت
    چت کرده بود....
    دستش رو نوازشگونه روی شقیقم کشید...
    دراون لحظه هیچ لذتی نداشت فقط ترس بود و ترس....
    یک فشاری دیگه به سینش وارد کردم که مچ دستم و گرفت و فشار نسبتا محکمی به دستم وارد کرد....

    +خب بند بیاد...
    با اون یکی دستم که ازاد بود کنارش زدم...
    __تو حالت خوب نیست لعنتی
    خندید:اتفاقا خیلی هم حالم خوبه ....
     

    pari sima

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/20
    ارسالی ها
    247
    امتیاز واکنش
    1,383
    امتیاز
    0
    سرش و جلو و آورد و من چشمام و بستم....
    ***************
    این چند وقت ایلیا رفتارش خیلی غیر طبیعی شده بود
    با من حرف نمی زد دیگه و فقط سرش تو گوشی هوشمندی که تازه خریده بود بود...
    معلوم نبود داره چیکار میکنه
    شب دیر وقت میومد خونه بعضی شبا مـسـ*ـت بود...
    دیگه از دستش آسی شده بودم
    به منم وقتی که نیازاش میزد بالا نگاهی می انداخت....

    یک هفته دیگه قرار بود حکم رو اجرا کنن
    حالم خیلی بد بود
    چطوری مامان و راضی کردم تا آروم باشه و فعلا دندون رو جیـ*ـگر بذاره تا من ایلیا رو راضی کنم خدا میدونه...
    توی آین چند وقت بهش علاقه پیدا کرده بودم....
    اونم که گفتم رفتارش چطوره
    یک روز خوب یک روز بد
    اصلا نمیشه پیش بینیش کرد.
    البته منظور از خوب اینه که بهم گیر نمیده و اوقات تلخی نمیکنه....

    ساعت حدودای هفت بود
    دیگه واقعا باید از این ماستی بیرون میومدم و یک کاری برای حفظ زندگیم میکردم...
    مطمئنن میشد رامش کرد...
    حمومی رفتم و دوش گرفتم...
    حسابی به خودم عطر زدم و بهترین لباس هایی که داشتم و تنم کردم...
    جلوی میز آرایش ایستاده بودم داشتم ارایش می کردم که صدای در اومد...
    به ساعت نگاهی انداختم
    از عجایب بود که این موقع خونه اومده..
    هرشب کمتر از ساعت 12 نمی رسید...
    کارای اخر هم کردم و رفتم بیرون تند...

    سلام بلند بالایی کردم که حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت...
    رفتم و جلو و گونه ش رو بوسیدم...
    دستش رو روی قفسه سینم گذاشت و غرید:گمشو اونور....
    دیگه بریدم خسته شدم چرا این طوری رفتار می کرد..
    من زنش بودم..
    البته اون فقط من و کلفت خونه ش به حساب میاورد....
    با بغض گفتم:چرا این جوری حرف میزنی؟؟
    +دوست دارم این طوری حرف بزنم نمیتونی تحمل کنی هری...
    همش میخواست من و دست به سر کنه...
    جیغ زدم:من زنتم کثافت زنتم....
    زد توی صورتم
    +خفه شو فقط خفه شو تا خودم خفت نکردم گرفتی؟؟؟
    دستم و روی صورتم گذاشتم و با بهت...
    به چشمای آتیشیش خیره شدم....
    __نه بابا تو من و خفه کنی هه تو کی هستی مگه؟ جز یه ادم روانی؟؟؟؟
    با مشت توی دهنم کوبید و ساکتم کرد...
    طعم خون مثل زهر تلخ بود...
    با عجله و شتاب رفت توی اتاقمون...
    منم نگران رفتم دنبالش...
    اصلا این رفتار طبیعی نبود یعنی میخواست چیکار کنه؟؟؟
    در کمد لباسا رو باز کرد و وسایل و لباسای من و از توش ریخت بیرون...
    دیگه نتونستم ساکت بمونم...
    با تته پته گفتم:داری چیکار میکنی ایلیا؟؟
    اصلا نگاهمم نکرد...
    یعنی چی
    ؟
    ساکی هم که لباسام و توش جمع کرده بودم برداشت و لباسام ریخت توش
    همون طور مچاله و به هم ریخته...
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا