- عضویت
- 2016/07/20
- ارسالی ها
- 247
- امتیاز واکنش
- 1,383
- امتیاز
- 0
بی خیالی گفتم و برای اینکه یک جایی برای پیاز خریدم پیدا کنم چشم چرخوندم...
خداروشکر تا سرم و بلند کردم پیدا کردم درست اون ور خیابون بود...
رفتم و با همون دو تومن پیاز خریدم...
داشتم مواد ماکارانی رو درست می کردم که صدای کلید که توی قفل چرخید رو شنیدم...
خشکم زد خب به غیر از ایلیا که کسی نمی تونست باشه...
دیدمش خسته و داغون و با سری پایین اومد تو خونه...
می خواستم با صدای بلند بهش سلام بدم اما یادم افتاد که چی شد و همش تلفن روم قطع می کرد و بعد هم که روم خاموشش کرد...
جلوی زبونم و گرفتم و هیچی نگفتم....
صدای متعجبش گوشم و پر کرد...
+داری چیکار می کنی؟
پوزخند زدم و بدون اینکه نگاهش کنم با تمسخر گفتم:فکر کنم دارم غذا درست می کنم....
چیزی نگفت...
ولی مطئنم از لحن حرف زدنم پی به دلخوریم بـرده باشه....
مشغول بودم که دستش روی کمرم نشست....
هیی گفتم و به سمتش برگشتم...
__ترسیدم...
با چشمایی ریز کرده ش گفت:به چی فکر می کردی که ترسیدی؟
خوبه والا باید افکارمم به این اقا گذارش می دادم....
جواب سوالش رو ندادم ولی در عوضش گفتم:فردا کی میریم رضایت بدی؟
زیر گاز و خاموش کردم و منتظر بهش خیره شدم...
چهره ش بی حالت و خونسرد بود...
+رضایتی در کار نیست....
حس کردم روحم از بدنم پرواز کرد...
من درست شنیدم؟؟این الان چی داشت بلغور می کرد؟داره حتما شوخی می کنه می دونم.....
خندیدم:شوخی قشنگی نیست....
با حرص خاصی گفت:شوخی؟مگه من با تو شوخی دارم بچه؟بهت می گم رضایتی در کار نیست و حکم مثل قبل اجرا میشه بابات و ماه دیگه طبق حکم قصاص می کنن....
حالت تهوع گرفتم....
به لحنش نمیومد که شوخی کنه و کاملا جدی بود..
لبم و گاز گرفتم و چشمه ی اشکم جوشید...
من چقدر بدبخت بودم.. خدا من چقدر ساده بودم....
چطور این قدر راحت گولش رو خورده بودم... چطور؟؟؟
نفهمید چی شد دیونه شدم...و به سمتش که با همون حالت قبل من و زیر نظر گرفته بود تا عکس العملام و ببینه حمله کردم....
شروع کردم مشت زدم به سـ*ـینه ی ستبرش....
__عوضی پست فطرت تو قول دادی تو گفتی رضایت می دم....
دستام و مهار کرد و جفت دستام و توی دست بزرگش گرفت و اون یکی دستش هم دور کمر باریکم حلقه کرد....
+میشه دهنت گشادت و ببندی چون اصلا دوست ندارم صدات و بشنوم...
__تو پستی نامردی....
توی حرکت دستم و ول کرد و با تمام قدرتش توی صورتم کوبید....
با این تلنگر اشکام راهشون و پیدا کردن و روی گونم جاری شدن....
+واقعا ؟می خوای به طور کامل نامردی رو بهت نشون بدم؟باشه نفس صبر کن به اون نقطه هم می رسیم...
__مگه بدتر از بلاهایی که حالا سرم آوردی هم میشه...
من دیگه اینجا نمیمونم میرم ...
+هنوز یک روزه که اومده به جهنم هنوز کلی مونده تا این جهنم تموم بشه و تو آزاد بشی...
تقلا کردم تا از توی بغلش بیام بیرون اما مثل سنگ بود...
__ولم کن کثافت....
عصبی گفت:کاری نکن انقدر کتکت بزنم که خون بالا بیاری پس مثل بچه ی آدم بتمرگ سرجات و خفه خون بگیر....
__برو گم شو....
مثل اینکه استیصالم و فهمید چون من و بیشتر به خودش فشرد و چیزی نگفت... فقط دقیق به قیافه ی نزارم خیره شد...
+با گریه کردن چیزی درست نمیشه پس این سرنوشت و قبول کن و آروم بگیر...
__ولم کن پست فطرت نامرد...
گفتم و تقلا کردم اما اون مثل سنگ محکم بود و هیچ خللی توی موقعیت قبلمون ایجاد نشد و همین باعث کلافگی بی حد و اندازم شد...
چقدر نفرت انگیز بود...چقدر...
من چطور از این آدم کثیف خوشم اومده بود....
حالا می فهمیدم من و اون هیچ آینه ای با هم دیگه نداریم...
سهم من از زندگی فقط بدبختی بود..
همین و بس...
سرش و آورد جلو نمی خواستم....
لعنتی نمی خواستم از من سواستفاده کنه...
مواقع دیگه از من متنفر بود اما وقتی پای نیازاش وسط بود مثل کنه بهم می چسبید و ول کن نبود؟
نه من دیگه بیش از این نمی ذاشتم غرورم زیر پاهاش خرد بشه... دیگه بسه دیگه کافیه...
نمی دونم با چه جراتی این کار و کردم ولی من دیگه تصمیمم و گرفته بود نمی ذاشتم ازمن سواستفاده بشه...
دستم و روی چونش گذاشتم و به عقب هلش دادم...
نمی خواستم کثیف بشم...
چشمهاش اتیشی شد...
داشت با نگاه نفرت بارش من و به آتیش می کشوند...
چونم و محکم اسیر پنجه ی قدرتمندش کرد و دستامم با اون یکی دستش مهار کرد و کاری که از اول قصد داشت انجامش بده و من مانع شده بودم و انجام داد...
ول نمی کرد احساس خفگی بهم دست داده بود...
به هر جون کندنی که بود دستاش و که عین مار دورم پیچیده شده بود و ازدورم بازکردم و قدمی به عقب برداشتم..
جلوش گارد گرفتم می ترسیدم دوباره کار قبل رو تکرار کنه اما مثل اینکه اون همچین قصدی نداشت چون کاری نکرد و از همون جا بهم خیره شد..
پوزخند تمسخر آمیـ*ـزش روح و روانم و بهم ریخت....
+یک بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک «مشتش و بالا آورد»آخر تو دستی ملخک..
پیام و گرفتم و دندونام و محکم رو هم ساییدم...
نفرت انگیز بود این مرد زیبا...
دوست داشتم جلوی افکار م و بگیرم اما دست من نبود اونا بدون اجازه ی من از من پیشی می گرفتن و من نمی تونستم جلودارشون بشم افکارم از من هم قوی تر و باهوش تر بودند می دونستن چطوری بر من غلبه کنن....
بیخیال غذا درست کردن شدم....
به درک که خودم گشنه بودم مهم این بود که اون غذا نخوره...
هه مثلا می خواستم بااین کار های ناچیز تلافی کنم...
ولی خب بیشتر از این هم از من بر نمیومد...
مثلا می رفتم و صیغه رو فسخ می کردم؟
این طوری که بدتر می شد...
نه باید منطقی تصمیم می گرفتم بدون اینکه اجازه بدم احساساتم روی تصمیمم اثر بذاره...
خداروشکر تا سرم و بلند کردم پیدا کردم درست اون ور خیابون بود...
رفتم و با همون دو تومن پیاز خریدم...
داشتم مواد ماکارانی رو درست می کردم که صدای کلید که توی قفل چرخید رو شنیدم...
خشکم زد خب به غیر از ایلیا که کسی نمی تونست باشه...
دیدمش خسته و داغون و با سری پایین اومد تو خونه...
می خواستم با صدای بلند بهش سلام بدم اما یادم افتاد که چی شد و همش تلفن روم قطع می کرد و بعد هم که روم خاموشش کرد...
جلوی زبونم و گرفتم و هیچی نگفتم....
صدای متعجبش گوشم و پر کرد...
+داری چیکار می کنی؟
پوزخند زدم و بدون اینکه نگاهش کنم با تمسخر گفتم:فکر کنم دارم غذا درست می کنم....
چیزی نگفت...
ولی مطئنم از لحن حرف زدنم پی به دلخوریم بـرده باشه....
مشغول بودم که دستش روی کمرم نشست....
هیی گفتم و به سمتش برگشتم...
__ترسیدم...
با چشمایی ریز کرده ش گفت:به چی فکر می کردی که ترسیدی؟
خوبه والا باید افکارمم به این اقا گذارش می دادم....
جواب سوالش رو ندادم ولی در عوضش گفتم:فردا کی میریم رضایت بدی؟
زیر گاز و خاموش کردم و منتظر بهش خیره شدم...
چهره ش بی حالت و خونسرد بود...
+رضایتی در کار نیست....
حس کردم روحم از بدنم پرواز کرد...
من درست شنیدم؟؟این الان چی داشت بلغور می کرد؟داره حتما شوخی می کنه می دونم.....
خندیدم:شوخی قشنگی نیست....
با حرص خاصی گفت:شوخی؟مگه من با تو شوخی دارم بچه؟بهت می گم رضایتی در کار نیست و حکم مثل قبل اجرا میشه بابات و ماه دیگه طبق حکم قصاص می کنن....
حالت تهوع گرفتم....
به لحنش نمیومد که شوخی کنه و کاملا جدی بود..
لبم و گاز گرفتم و چشمه ی اشکم جوشید...
من چقدر بدبخت بودم.. خدا من چقدر ساده بودم....
چطور این قدر راحت گولش رو خورده بودم... چطور؟؟؟
نفهمید چی شد دیونه شدم...و به سمتش که با همون حالت قبل من و زیر نظر گرفته بود تا عکس العملام و ببینه حمله کردم....
شروع کردم مشت زدم به سـ*ـینه ی ستبرش....
__عوضی پست فطرت تو قول دادی تو گفتی رضایت می دم....
دستام و مهار کرد و جفت دستام و توی دست بزرگش گرفت و اون یکی دستش هم دور کمر باریکم حلقه کرد....
+میشه دهنت گشادت و ببندی چون اصلا دوست ندارم صدات و بشنوم...
__تو پستی نامردی....
توی حرکت دستم و ول کرد و با تمام قدرتش توی صورتم کوبید....
با این تلنگر اشکام راهشون و پیدا کردن و روی گونم جاری شدن....
+واقعا ؟می خوای به طور کامل نامردی رو بهت نشون بدم؟باشه نفس صبر کن به اون نقطه هم می رسیم...
__مگه بدتر از بلاهایی که حالا سرم آوردی هم میشه...
من دیگه اینجا نمیمونم میرم ...
+هنوز یک روزه که اومده به جهنم هنوز کلی مونده تا این جهنم تموم بشه و تو آزاد بشی...
تقلا کردم تا از توی بغلش بیام بیرون اما مثل سنگ بود...
__ولم کن کثافت....
عصبی گفت:کاری نکن انقدر کتکت بزنم که خون بالا بیاری پس مثل بچه ی آدم بتمرگ سرجات و خفه خون بگیر....
__برو گم شو....
مثل اینکه استیصالم و فهمید چون من و بیشتر به خودش فشرد و چیزی نگفت... فقط دقیق به قیافه ی نزارم خیره شد...
+با گریه کردن چیزی درست نمیشه پس این سرنوشت و قبول کن و آروم بگیر...
__ولم کن پست فطرت نامرد...
گفتم و تقلا کردم اما اون مثل سنگ محکم بود و هیچ خللی توی موقعیت قبلمون ایجاد نشد و همین باعث کلافگی بی حد و اندازم شد...
چقدر نفرت انگیز بود...چقدر...
من چطور از این آدم کثیف خوشم اومده بود....
حالا می فهمیدم من و اون هیچ آینه ای با هم دیگه نداریم...
سهم من از زندگی فقط بدبختی بود..
همین و بس...
سرش و آورد جلو نمی خواستم....
لعنتی نمی خواستم از من سواستفاده کنه...
مواقع دیگه از من متنفر بود اما وقتی پای نیازاش وسط بود مثل کنه بهم می چسبید و ول کن نبود؟
نه من دیگه بیش از این نمی ذاشتم غرورم زیر پاهاش خرد بشه... دیگه بسه دیگه کافیه...
نمی دونم با چه جراتی این کار و کردم ولی من دیگه تصمیمم و گرفته بود نمی ذاشتم ازمن سواستفاده بشه...
دستم و روی چونش گذاشتم و به عقب هلش دادم...
نمی خواستم کثیف بشم...
چشمهاش اتیشی شد...
داشت با نگاه نفرت بارش من و به آتیش می کشوند...
چونم و محکم اسیر پنجه ی قدرتمندش کرد و دستامم با اون یکی دستش مهار کرد و کاری که از اول قصد داشت انجامش بده و من مانع شده بودم و انجام داد...
ول نمی کرد احساس خفگی بهم دست داده بود...
به هر جون کندنی که بود دستاش و که عین مار دورم پیچیده شده بود و ازدورم بازکردم و قدمی به عقب برداشتم..
جلوش گارد گرفتم می ترسیدم دوباره کار قبل رو تکرار کنه اما مثل اینکه اون همچین قصدی نداشت چون کاری نکرد و از همون جا بهم خیره شد..
پوزخند تمسخر آمیـ*ـزش روح و روانم و بهم ریخت....
+یک بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک «مشتش و بالا آورد»آخر تو دستی ملخک..
پیام و گرفتم و دندونام و محکم رو هم ساییدم...
نفرت انگیز بود این مرد زیبا...
دوست داشتم جلوی افکار م و بگیرم اما دست من نبود اونا بدون اجازه ی من از من پیشی می گرفتن و من نمی تونستم جلودارشون بشم افکارم از من هم قوی تر و باهوش تر بودند می دونستن چطوری بر من غلبه کنن....
بیخیال غذا درست کردن شدم....
به درک که خودم گشنه بودم مهم این بود که اون غذا نخوره...
هه مثلا می خواستم بااین کار های ناچیز تلافی کنم...
ولی خب بیشتر از این هم از من بر نمیومد...
مثلا می رفتم و صیغه رو فسخ می کردم؟
این طوری که بدتر می شد...
نه باید منطقی تصمیم می گرفتم بدون اینکه اجازه بدم احساساتم روی تصمیمم اثر بذاره...



