زمزمه کردم: چرا من؟!
سلینا دستش رو روی دستم گذاشت و فشار داد و گفت: تو نباید خودت رو ببازی اما، بذار ادامه داستان رو برات بگم.
آه عمیقی کشیدم و گفتم: دیگه ادامه قراره چی باشه!
سلینا بیتفاوت به من ادامه داد و گفت :آنی ریتا رو پیدا کرد و راضیش کرد که به قصر برگرده.
اون موقعها خیلی بامزه بودی اما، یه دختر ناز و خوشگل با موهای طلایی؛ ولی کارهای عجیب غریبی میکردی و این همه رو نگران میکرد تا این که آنی فهمید که تو نیروی خیلی خطرناکی داری.
همون روزها ریتا دوباره باردار شده بود، وقتی این موضوع رو فهمید حالش خیلی بد شد، آنی به اون گفته بود که باید نیروی درون تو رو سرکوب کنن و این برای یه بچه دوساله خیلی خطرناک بود.
قرار شد که بعد از به دنیا اومدن بچهی ریتا این کار انجام بشه.
وقتی اون پسر به دنیا اومد کاملا سالم بود و هیچ نیروی خاصی نداشت.
ریتا اسمش رو آدرین گذاشت.
چشمهام بلا فاصله گرد شد و گفتم: پس آدرین برادر منه؟
ولی در رویاهام اون از من بزرگتر بود! این امکان نداره !
وندا گفت: ساختن یک رویای دروغین هیچ کاری برای الینا نداره.
گفتم: پس داری میگی که اون رویاها کار الینا بوده؟ هر چیزی که من دیدم؟
وندا گفت: شاید بعضیهاشون وگرنه تو به خاطر قدرتت گاهی رویاهایی میبینی که در آینده یا گذشته اتفاق افتادن.
رو به سلینا کردم و گفتم : لطفا ادامه بده.
سلینا گفت: خیلی خب، بعد از به دنیا اومدن آدرین، سه جادوگر قدرتمند در کنار هم قرار گرفتند تا نیروی درون تو رو سرکوب کنن.
من دزدکی شاهد همه ماجرا بودم و دیدم که تو چه جوری با چشمهای ترسیده بهشون نگاه میکردی.
وقتی جادویی به اون قدرت روی تو انجام شد، روی زمین افتادی و چشمهات سفید سفید شده بود و به شدت میلرزیدی.
ریتا مدام گریه میکرد و سعی میکرد که یه کاری برات انجام بده تا از اون وضعیت خلاص بشی.
یه دفعه بدنت آروم گرفت و چشمهات بسته شد، چند ثانیه اصلا نفس نکشیدی تا این که یه دفعه شروع به نفس کشیدن کردی و همه خوشحال شدن.
تو به خواب عمیقی فرو رفته بودی و آنی پنهانی تو رو به دنیای دیگه برد و بعد از اون نمیدونم چیکار کرد؛ ولی ریتا خیلی داغون بود و از دست آنی ناراحت بود.
بعد از همهی این ماجراها ما قرار بود که به دنیای بالایی بریم و الههها و پادشاههای بعدی بشیم، در روز موعود الینا به ما حمله کرد و همه ما رو اسیر و در اینجا زندانی کرد، بعد این معبد رو ساخت برای روح ما.
وندا پوزخندی زد و گفت: اون نمیخواست ما به قدرت عظیم دنیای بالا دست پیدا کنیم و همه نقشههاش رو نابود کنیم و حالا هم که تو رو فرستاده اینجا کنار ما.
سلینا دستش رو روی دستم گذاشت و فشار داد و گفت: تو نباید خودت رو ببازی اما، بذار ادامه داستان رو برات بگم.
آه عمیقی کشیدم و گفتم: دیگه ادامه قراره چی باشه!
سلینا بیتفاوت به من ادامه داد و گفت :آنی ریتا رو پیدا کرد و راضیش کرد که به قصر برگرده.
اون موقعها خیلی بامزه بودی اما، یه دختر ناز و خوشگل با موهای طلایی؛ ولی کارهای عجیب غریبی میکردی و این همه رو نگران میکرد تا این که آنی فهمید که تو نیروی خیلی خطرناکی داری.
همون روزها ریتا دوباره باردار شده بود، وقتی این موضوع رو فهمید حالش خیلی بد شد، آنی به اون گفته بود که باید نیروی درون تو رو سرکوب کنن و این برای یه بچه دوساله خیلی خطرناک بود.
قرار شد که بعد از به دنیا اومدن بچهی ریتا این کار انجام بشه.
وقتی اون پسر به دنیا اومد کاملا سالم بود و هیچ نیروی خاصی نداشت.
ریتا اسمش رو آدرین گذاشت.
چشمهام بلا فاصله گرد شد و گفتم: پس آدرین برادر منه؟
ولی در رویاهام اون از من بزرگتر بود! این امکان نداره !
وندا گفت: ساختن یک رویای دروغین هیچ کاری برای الینا نداره.
گفتم: پس داری میگی که اون رویاها کار الینا بوده؟ هر چیزی که من دیدم؟
وندا گفت: شاید بعضیهاشون وگرنه تو به خاطر قدرتت گاهی رویاهایی میبینی که در آینده یا گذشته اتفاق افتادن.
رو به سلینا کردم و گفتم : لطفا ادامه بده.
سلینا گفت: خیلی خب، بعد از به دنیا اومدن آدرین، سه جادوگر قدرتمند در کنار هم قرار گرفتند تا نیروی درون تو رو سرکوب کنن.
من دزدکی شاهد همه ماجرا بودم و دیدم که تو چه جوری با چشمهای ترسیده بهشون نگاه میکردی.
وقتی جادویی به اون قدرت روی تو انجام شد، روی زمین افتادی و چشمهات سفید سفید شده بود و به شدت میلرزیدی.
ریتا مدام گریه میکرد و سعی میکرد که یه کاری برات انجام بده تا از اون وضعیت خلاص بشی.
یه دفعه بدنت آروم گرفت و چشمهات بسته شد، چند ثانیه اصلا نفس نکشیدی تا این که یه دفعه شروع به نفس کشیدن کردی و همه خوشحال شدن.
تو به خواب عمیقی فرو رفته بودی و آنی پنهانی تو رو به دنیای دیگه برد و بعد از اون نمیدونم چیکار کرد؛ ولی ریتا خیلی داغون بود و از دست آنی ناراحت بود.
بعد از همهی این ماجراها ما قرار بود که به دنیای بالایی بریم و الههها و پادشاههای بعدی بشیم، در روز موعود الینا به ما حمله کرد و همه ما رو اسیر و در اینجا زندانی کرد، بعد این معبد رو ساخت برای روح ما.
وندا پوزخندی زد و گفت: اون نمیخواست ما به قدرت عظیم دنیای بالا دست پیدا کنیم و همه نقشههاش رو نابود کنیم و حالا هم که تو رو فرستاده اینجا کنار ما.
آخرین ویرایش توسط مدیر:











