کامل شده رمان جادوگر | witch کاربر انجمن نگاه دانلود

نظر شمادر باره این رمان


  • مجموع رای دهندگان
    194
وضعیت
موضوع بسته شده است.

witch

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/06/04
ارسالی ها
148
امتیاز واکنش
15,253
امتیاز
616
محل سکونت
شهر راز
زمزمه کردم: چرا من؟!
سلینا دستش رو روی دستم گذاشت و فشار داد و گفت: تو نباید خودت رو ببازی اما، بذار ادامه داستان رو برات بگم.
آه عمیقی کشیدم و گفتم: دیگه ادامه قراره چی باشه!
سلینا بی‌تفاوت به من ادامه داد و گفت :آنی ریتا رو پیدا کرد و راضیش کرد که به قصر برگرده.
اون موقع‌ها خیلی بامزه بودی اما، یه دختر ناز و خوشگل با موهای طلایی؛ ولی کارهای عجیب غریبی می‌کردی و این همه رو نگران می‌کرد تا این که آنی فهمید که تو نیروی خیلی خطرناکی داری.
همون روزها ریتا دوباره باردار شده بود، وقتی این موضوع رو فهمید حالش خیلی بد شد، آنی به اون گفته بود که باید نیروی درون تو رو سرکوب کنن و این برای یه بچه دوساله خیلی خطرناک بود.
قرار شد که بعد از به دنیا اومدن بچه‌ی ریتا این کار انجام بشه.
وقتی اون پسر به دنیا اومد کاملا سالم بود و هیچ نیروی خاصی نداشت.
ریتا اسمش رو آدرین گذاشت.
چشم‌هام بلا فاصله گرد شد و گفتم: پس آدرین برادر منه؟
ولی در رویاهام اون از من بزرگ‌تر بود! این امکان نداره !
وندا گفت: ساختن یک رویای دروغین هیچ کاری برای الینا نداره.
گفتم: پس داری می‌گی که اون رویاها کار الینا بوده؟ هر چیزی که من دیدم؟
وندا گفت: شاید بعضی‌هاشون وگرنه تو به خاطر قدرتت گاهی رویاهایی می‌بینی که در آینده یا گذشته اتفاق افتادن.
رو به سلینا کردم و گفتم : لطفا ادامه بده.
سلینا گفت: خیلی خب‌، بعد از به دنیا اومدن آدرین، سه جادوگر قدرتمند در کنار هم قرار گرفتند تا نیروی درون تو رو سرکوب کنن.
من دزدکی شاهد همه ماجرا بودم و دیدم که تو چه جوری با چشم‌های ترسیده بهشون نگاه می‌کردی.
وقتی جادویی به اون قدرت روی تو انجام شد، روی زمین افتادی و چشم‌هات سفید سفید شده بود و به شدت می‌لرزیدی.
ریتا مدام گریه می‌کرد و سعی می‌کرد که یه کاری برات انجام بده تا از اون وضعیت خلاص بشی.
یه دفعه بدنت آروم گرفت و چشم‌هات بسته شد، چند ثانیه اصلا نفس نکشیدی تا این که یه دفعه شروع به نفس کشیدن کردی و همه خوشحال شدن.
تو به خواب عمیقی فرو رفته بودی و آنی پنهانی تو رو به دنیای دیگه برد و بعد از اون نمی‌دونم چی‌کار کرد؛ ولی ریتا خیلی داغون بود و از دست آنی ناراحت بود.
بعد از همه‌ی این ماجراها ما قرار بود که به دنیای بالایی بریم و الهه‌ها و پادشاه‌های بعدی بشیم، در روز موعود الینا به ما حمله کرد و همه ما رو اسیر و در اینجا زندانی کرد، بعد این معبد رو ساخت برای روح ما.
وندا پوزخندی زد و گفت: اون نمی‌خواست ما به قدرت عظیم دنیای بالا دست پیدا کنیم و همه نقشه‌هاش رو نابود کنیم و حالا هم که تو رو فرستاده اینجا کنار ما.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    سرم رو با دست‌هام گرفتم و گفتم: باید چی‌کار کنم؟ من باید برم پیش دوستام.
    ایوان گفت: اینجا یه راه خروج داره؛ ولی ما نمی‌تونیم خارج بشیم چون طلسمی روی ما گذاشته شده که قادر به خروج نیستیم؛ ولی تو اگه طلسمی نداشته باشی می‌تونی بری.
    اریکا گفت: آره! برو اما! برو و الینا رو شکست بده و ما رو آزاد کن.
    وندا گفت: مراقب باش، الینا قدرت تاریک تو رو می‌خواد، اما خیلی باید حواست رو جمع کنی.
    سرم رو به نشونه تایید تکون دادم وگفتم: خیلی خب، مراقب هستم، حالا که دیگه کلیدی در کار نیست کجا باید برم؟
    جک گفت: معلومه! باید بری پیش مادرت! اون منتظرته.
    آهی کشیدم و گفتم: از دست مادرم ناراحتم.
    سلینا گفت: اوه عزیزم این سرنوشته توئه، تو می‌تونی بهترین جادوگر این دنیا بشی، با این که نیروی تاریکی داری اگه خودت بخوای که راه درست رو در پیش بگیری هیچ مشکلی وجود نداره. هیچ وقت قدرت عشق و محبت رو دست کم نگیر عزیز دلم.
    دست‌های سلینا رو گرفتم و گفتم: به خاطر همه چیز ممنونم.
    لبخند گرمی زد و گفت: امیدوارم موفق باشی.
    جک من رو به سمت در کوچکی راهنمایی کرد و گفت: این در درست وسط راه پله باز می‌شه، از اونجا می‌تونی هرجا خواستی بری.
    در رو باز کردم و دیدم که به راحتی می‌تونم از اون رد بشم و هیچ مشکلی ندارم.
    با خوشحالی خندیدم و گفتم: من طلسم ندارم .
    اریکا بالا پرید و گفت: هورا ! حالا تو آزادی.
    هفت جادوگر مقابل من قرار گرفتن و با لبخند به من نگاه می‌کردن.
    گفتم: مطمئن باشید که من الینا رو شکست می‌دم و برای همیشه تاریکی رو از بین می‌برم و شما رو آزاد می‌کنم .
    وندا گفت: ما اینجا منتظرت می‌مونیم اما .
    لبخندی زدم و برای آخرین بار بهشون نگاه کردم و گفتم : برای همه چیز متشکرم؛ خدانگهدار.
    زمزمه خداحافظی درون سالن پیچید و من در رو بستم و وارد راه پله شدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    این همون راه پله‌ای بود که به پشت بوم می‌رفت!
    وقتی که از پله‌ها بالا می‌رفتم احساس کردم که راه خیلی طولانیه، پس یه طبقه مخفی در اینجا قرار داشته!
    از پله‌ها بالا رفتم و به سمت پشت بوم راه افتادم، ممکنه بود که بچه‌ها اون بالا باشن پس باید برم اونجا .
    آروم و بی‌صدا در پشت بوم رو باز کردم و وارد شدم .
    هیچ کس نبود و هیچ صدایی هم نمی‌اومد.
    به سمت جایی که قبلا بودیم رفتم؛ ولی هیچ کس نبود .
    ناامید به سمت در راه افتادم که صدای شکستن چیزی و بعد از اون فریاد آتنا رو شنیدم.
    - خدای من ! اما خودتی؟
    گیج بودم که کسی من رو محکم بغـ*ـل کرد .
    صدای گریه آتنا توی گوشم پیچید. با گریه گفت: کجا بودی؟ تو می‌دونی من اینجا از نگرانی مردم؟ حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟
    دستی آتنا رو از بغـ*ـل من بیرون کشید و صدای آروین رو شنیدم که گفت: ای بابا! آتنا بیچاره هنگ کرده، بذار حرف بزنه.
    سارا از کنارم گفت: سلام اما!
    گیج گفتم : وای بچه‌ها من الان نمی‌دونم چی بگم .
    لیام گفت: کجا بودی؟ می‌دونی چه‌قدر نگران شدیم؟ من داشتم از عذاب وجدان می‌مردم!
    گفتم: مهم اینه که الان زنده هستم، نه؟
    آتنا که درحال گریه کردن بود خندید و گفت: آره !
    آروین گفت: می‌شه برامون توضیح بدی چه اتفاقی برات افتاده بود اما؟
    گفتم: براتون توضیح می‌دم، الان باید حرکت کنیم.
    سارا: کجا باید بریم ؟
    - باید بریم پیش مادرم!
    هر سه متعجب به من زل زدن و گفتن : مادرت!
    خندیدم و دستشون رو کشیدم و گفتم: آره مادرم! براتون همه چیز رو توضیح می‌دم، فعلا باید حرکت کنیم .
    نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: کارهای زیادی داریم که انجام بدیم!


    پایان جلد اول
    ساعت بیست و سه و چهل و پنج دقیقه.
    ۱۳۹۶/۶/۳
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    دوستان عزیز
    مرسی از همراهی که در طول این رمان داشتین و بالاخره جلد اول رمان جادوگر به پایان رسیدSigh
    اگه عمری باقی بمونه به زودی سعی میکنم جلد دوم رو شروع کنم و انتظار همراهی گرم تر و بهتری از طرف شما عزیزان داشته باشمBokmal
    امیدوارم خوشتون اومده باشه.
    و در آخر مرسی از همراهیتون:aiwan_light_girl_pinkglassesf:
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    fariba..f

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/09/22
    ارسالی ها
    25
    امتیاز واکنش
    481
    امتیاز
    171
    محل سکونت
    تهران
    سلام خانومی ..خسته نباشی..جلد اول عالی بود..امیدوارم جلد دوم و زودتر شروع کنین و ما رو تو خماری نزارین:aiwan_light_bdslum::aiwan_light_bdslum: موفق باشین:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:
     

    .:~LiYaN~:.

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/08/02
    ارسالی ها
    1,192
    امتیاز واکنش
    9,315
    امتیاز
    763
    محل سکونت
    بـنـدرلـنـگـه
    u2uo8kblekc4s3wslz4.png
     
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا