سرم رو تکون دادم، الآن که وقت این فکرها نبود. به اطرافم نگاه کردم، داخل یه جنگل بزرگ بودیم. روبه بچهها گفتم:
- مگه ما داخل کوهستان نبودیم؟
سارا: آتنا یه نوشته پیدا کرد که روش نوشته شده بود، "نت اشتباه پیانوی بزرگ، راه رو بهتون نشون میده." پیانوی بزرگ داخل قصر پادشاهی سرزمین دومه، پس باید به سرزمین دوم بریم، من هم شما رو به اینجا آوردم و الآن ما بین مرز این دو سرزمینیم. بعد از اینکه به اینجا اومدیم، منتظر شدیم تا بیدار بشی و یه جوری از مرز رد شیم.
آتنا: میدونید من فکر میکنم یکی داره ما رو راهنمایی میکنه. آخه اون راهنماییها که همین جوری جلوی ما سبز نمیشن! درضمن اون زنی که اولین پیغام رو به ما داد کی بود؟ از کجا جای کلید رو میدونست؟
همه ساکت بودیم و فکر میکردیم.
سارا گفت: بالاخره میفهمیم، عجله نکنید. الآن وقت پیدا کردن راهی برای رد شدن از مرزه.
گفتم:
- از مرز چه جوری محافظت میشه؟
سارا: با یه جادوی خیلی قوی. این جادو سر تا سر این سرزمین کشیده شده، حتی از راه هوا هم نمیشه رد شد و هر ده متر هم یه نگهبان قرار داره. نکته مهم اینه که هر چیزی از دیوار دفاعی رد بشه نابود میشه، هر چیزی!
آروین: پس باید کار خیلی سختی رو انجام بدیم!
آتنا ناله کرد.
- چه جوری آخه؟
سارا گفت:
- یه کاریش میکنیم.
گفتم:
- اگه از شر نگهبانها هم راحت بشیم، با دیوار دفاعی چی کار کنیم؟
سارا: آه! اینقدر انرژی منفی ندید! خوبه آتنا اسم الهه خرد و دانایی رو داره، بعد میگه چه جوری؟ خب فکر کن! حتما دلیلی برای انتخاب اسمت داشتن، درضمن عقلکل تویی!
آتنا چشمهاش رو گرد کرد و گفت:
- هر کسی هر اسمی داره دلیل نمیشه که همون خصوصیات رو هم داشته باشه! مثلا معنی اسم تو یعنی شاهزاده خانـوم، ولی من اینجا شاهزادهای نمیبینم!
سارا پوفی کرد و گفت:
- باشه بابا! همه با هم فکر میکنیم؛ ولی الآن دیگه داره هوا تاریک میشه، بهتره آتیش روشن کنیم و زود بخوابیم تا فردا سریعتر حرکت کنیم.
***
روی زمین نشسته بودم، زانوهام رو توی شکمم جمع کرده بودم و به آتیشی که سارا با جادو درست کرده بود نگاه میکردم، گرمای خیلی خوبی داشت. کمکم چشمهام گرم شد و به عالم رؤیا پیوستم.
پسر مرموز پشت به من ایستاده بود و چند نفر من رو محکم نگه داشته بودند. با گریه التماس میکردم؛ ولی هیچ کس به حرف من گوش نمیداد...
- مگه ما داخل کوهستان نبودیم؟
سارا: آتنا یه نوشته پیدا کرد که روش نوشته شده بود، "نت اشتباه پیانوی بزرگ، راه رو بهتون نشون میده." پیانوی بزرگ داخل قصر پادشاهی سرزمین دومه، پس باید به سرزمین دوم بریم، من هم شما رو به اینجا آوردم و الآن ما بین مرز این دو سرزمینیم. بعد از اینکه به اینجا اومدیم، منتظر شدیم تا بیدار بشی و یه جوری از مرز رد شیم.
آتنا: میدونید من فکر میکنم یکی داره ما رو راهنمایی میکنه. آخه اون راهنماییها که همین جوری جلوی ما سبز نمیشن! درضمن اون زنی که اولین پیغام رو به ما داد کی بود؟ از کجا جای کلید رو میدونست؟
همه ساکت بودیم و فکر میکردیم.
سارا گفت: بالاخره میفهمیم، عجله نکنید. الآن وقت پیدا کردن راهی برای رد شدن از مرزه.
گفتم:
- از مرز چه جوری محافظت میشه؟
سارا: با یه جادوی خیلی قوی. این جادو سر تا سر این سرزمین کشیده شده، حتی از راه هوا هم نمیشه رد شد و هر ده متر هم یه نگهبان قرار داره. نکته مهم اینه که هر چیزی از دیوار دفاعی رد بشه نابود میشه، هر چیزی!
آروین: پس باید کار خیلی سختی رو انجام بدیم!
آتنا ناله کرد.
- چه جوری آخه؟
سارا گفت:
- یه کاریش میکنیم.
گفتم:
- اگه از شر نگهبانها هم راحت بشیم، با دیوار دفاعی چی کار کنیم؟
سارا: آه! اینقدر انرژی منفی ندید! خوبه آتنا اسم الهه خرد و دانایی رو داره، بعد میگه چه جوری؟ خب فکر کن! حتما دلیلی برای انتخاب اسمت داشتن، درضمن عقلکل تویی!
آتنا چشمهاش رو گرد کرد و گفت:
- هر کسی هر اسمی داره دلیل نمیشه که همون خصوصیات رو هم داشته باشه! مثلا معنی اسم تو یعنی شاهزاده خانـوم، ولی من اینجا شاهزادهای نمیبینم!
سارا پوفی کرد و گفت:
- باشه بابا! همه با هم فکر میکنیم؛ ولی الآن دیگه داره هوا تاریک میشه، بهتره آتیش روشن کنیم و زود بخوابیم تا فردا سریعتر حرکت کنیم.
***
روی زمین نشسته بودم، زانوهام رو توی شکمم جمع کرده بودم و به آتیشی که سارا با جادو درست کرده بود نگاه میکردم، گرمای خیلی خوبی داشت. کمکم چشمهام گرم شد و به عالم رؤیا پیوستم.
پسر مرموز پشت به من ایستاده بود و چند نفر من رو محکم نگه داشته بودند. با گریه التماس میکردم؛ ولی هیچ کس به حرف من گوش نمیداد...
آخرین ویرایش توسط مدیر:



