کامل شده رمان جادوگر | witch کاربر انجمن نگاه دانلود

نظر شمادر باره این رمان


  • مجموع رای دهندگان
    194
وضعیت
موضوع بسته شده است.

witch

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/06/04
ارسالی ها
148
امتیاز واکنش
15,253
امتیاز
616
محل سکونت
شهر راز
سرم رو تکون دادم، الآن که وقت این فکرها نبود. به اطرافم نگاه کردم، داخل یه جنگل بزرگ بودیم. روبه بچه‌ها گفتم:
- مگه ما داخل کوهستان نبودیم؟
سارا: آتنا یه نوشته پیدا کرد که روش نوشته شده بود، "نت اشتباه پیانوی بزرگ، راه رو بهتون نشون میده." پیانوی بزرگ داخل قصر پادشاهی سرزمین دومه، پس باید به سرزمین دوم بریم، من هم شما رو به اینجا آوردم و الآن ما بین مرز این دو سرزمینیم. بعد از اینکه به اینجا اومدیم، منتظر شدیم تا بیدار بشی و یه جوری از مرز رد شیم.
آتنا: می‌دونید من فکر می‌کنم یکی داره ما رو راهنمایی می‌کنه. آخه اون راهنمایی‌ها که همین جوری جلوی ما سبز نمیشن! درضمن اون زنی که اولین پیغام رو به ما داد کی بود؟ از کجا جای کلید رو می‌دونست؟
همه ساکت بودیم و فکر می‌کردیم.
سارا گفت: بالاخره می‌فهمیم، عجله نکنید. الآن وقت پیدا کردن راهی برای رد شدن از مرزه.
گفتم:
- از مرز چه‌ جوری محافظت میشه؟
سارا: با یه جادوی خیلی قوی. این جادو سر تا سر این سرزمین کشیده شده، حتی از راه هوا هم نمیشه رد شد و هر ده متر هم یه نگهبان قرار داره. نکته مهم اینه که هر چیزی از دیوار دفاعی رد بشه نابود میشه، هر چیزی!
آروین: پس باید کار خیلی سختی رو انجام بدیم!
آتنا ناله کرد.
- چه جوری آخه؟
سارا گفت:
- یه کاریش می‌کنیم.
گفتم:
- اگه از شر نگهبان‌ها هم راحت بشیم، با دیوار دفاعی چی کار کنیم؟
سارا: آه! این‌قدر انرژی منفی ندید! خوبه آتنا اسم الهه خرد و دانایی رو داره، بعد میگه چه‌ جوری؟ خب فکر کن! حتما دلیلی برای انتخاب اسمت داشتن، درضمن عقل‌کل تویی!
آتنا چشم‌هاش رو گرد کرد و گفت:
- هر کسی هر اسمی داره دلیل نمیشه که همون خصوصیات رو هم داشته باشه! مثلا معنی اسم تو یعنی شاهزاده خانـوم، ولی من اینجا شاهزاده‌ای نمی‌بینم!
سارا پوفی کرد و گفت:
- باشه بابا! همه با هم فکر می‌کنیم؛ ولی الآن دیگه داره هوا تاریک میشه، بهتره آتیش روشن کنیم و زود بخوابیم تا فردا سریع‌تر حرکت کنیم.
***
روی زمین نشسته بودم، زانوهام رو توی شکمم جمع کرده بودم و به آتیشی که سارا با جادو درست کرده بود نگاه می‌کردم، گرمای خیلی خوبی داشت. کم‌کم چشم‌هام گرم شد و به عالم رؤیا پیوستم.
پسر مرموز پشت به من ایستاده بود و چند نفر من رو محکم نگه داشته بودند. با گریه التماس می‌کردم؛ ولی هیچ کس به حرف من گوش نمی‌داد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    - اما! اما! چرا اینجا خوابیدی دختر؟
    با صدای سارا از خواب بیدار شدم و گفتم:
    - چی شده؟
    سارا با خنده گفت:
    - نشسته خوابت بـرده، بیا داخل چادری که زدیم بخواب.
    من که هوشیار شده بودم گفتم:
    - چه مدت خوابیده بودم؟
    - فکر کنم ده دقیقه‌ای می‌شد، چه‌طور مگه؟
    - هیچی.
    آروم گفتم:
    - بچه‌ها کجان؟
    سارا گفت:
    - داخل چادر خوابیدن، بیا داخل بخواب.
    - نه دیگه خوابم نمیاد، تقریباً از صبح تا حالا خواب بودم!
    - اشکال نداره! هر وقت خوابت اومد بیا داخل چادر بخواب.
    - باشه.
    سارا داخل چادر رفت و من هم دوباره به آتیش خیره شدم.
    اون پسر کیه؟ این خواب‌هایی که می‌بینم یعنی چی؟ شاید یه هشداره! ولی از طرف کی؟ شایدم کسی می‌خواد من این خواب‌ها رو ببینم. اصلا جادویی وجود داره که باعث بشه خواب‌هایی ببینی که کس دیگه‌ای می‌خواد؟ اگه چنین جادویی هست، چرا کسی باید چنین کاری رو بکنه؟
    وای خدا دیوونه شدم؟
    دستم رو داخل جیب لباسم کردم و گردنبندی رو که از زن دست فروش خریدم بیرون آوردم. از اول یه حس خاصی نسبت بهش داشتم. گوی آبی رنگش برق می‌زد. قفلش رو باز کردم و به گردن انداختمش. حس خیلی خوبی بود؛ گردنبند خنک و خیلی دل چسب بود. آروم دست روی گوی آبی رنگ کشیدم و گفتم:
    - از تو خیلی خوشم اومده!
    وقتی به خودم اومدم، آروم زدم زیر خنده و گفتم:
    - واقعا دارم دیونه میشم! آخه آدم با گردنبند هم حرف می‌زنه؟
    داشتم می‌خندیدم که صدای خش خشی اومد. فوری برگشتم، صدا از پشت یه درخت بزرگ بود.
    دوباره صدای خش خش اومد. آروم گفتم:
    - کسی اونجاست؟
    دوباره همون صدا اومد، ولی کسی جواب نداد.
    دوباره گفتم:
    - کی اونجاست؟
    جوابی نگرفتم. آروم به طرف صدا رفتم. با خودم گفتم حتما یه حیونی چیزیه، داشتم به محل صدا نزدیک می‌شدم که این دفعه صدای خش خش از پشت سرم اومد. فوری برگشتم؛ ولی کسی نبود! شک کردم که حیوون باشه، دیگه از ترس می‌لرزیدم.
    با صدایی لرزون گفتم:
    - کی هستی؟ خودت رو نشون بده!
    ولی تنها جوابی که گرفتم همون صدا بود. با خودم زمزمه کردم.
    - آروم باش اِما! حتما یه حیوونه! در ضمن بچه‌ها توی چادرن و تنها نیستی، لازم نیست بترسی!
    با همین افکار، آروم به طرف محل جدید صدا رفتم. فاصله خیلی کمی با صدا داشتم که دستی محکم روی شونه‌ام نشست و من از ترس جیغ بلندی کشیدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    همون دست محکم روی دهنم نشست و صدایی از کنار گوشم گفت:
    - بابا، آروینم! چرا جیغ می‌زنی؟ الآن همه بیدار میشن!
    گفتم:
    - دستت رو بردار!
    البته چون دست آروین روی دهنم بود صدای واضحی بیرون نیومد.
    آروین گفت:
    - چی میگی؟
    گفتم:
    - دستت رو بردار عقل کل!
    ولی صدام باز هم نامفهوم بود.
    آروین: چی میگی؟ خب درست حرف بزن!
    یعنی آدم تا چه حد نادون؟
    حالا همچین محکم هم گرفته بود که حتی نمی‌شد دستش رو گاز بگیری! اومدم یه لگد از پشت بهش بزنم که صدای آتنا از پشت سرمون اومد.
    - خب نادون کله پوک! دستت رو از روی دهنش بردار تا درست حرف بزنه.
    آروین دستش رو از روی دهنم برداشت و روبه آتنا گفت:
    - نادون کله پوک خودتی! در ضمن یادم نبود که دستم روی دهنشه!
    آتنا پوزخندی زد و گفت:
    - آره! تو راس میگی!
    آروین تا اومد چیزی بگه گفتم:
    - اه! بسه دیگه! آروین قبول کن که این دفعه نادون بازی در اوردی؛ اگه آتنا دیرتر اومده بود الآن پات ناقص بود.
    آروین: به چه علت اون وقت؟
    گفتم: مثل این که امشب کلا اون بالا رو دادی اجاره‌ها! اگه ولم نمی‌کردی می‌خواستم به پات لگد بزنم.
    آروین: با این که دلم نمی‌خواد ولی باید از آتنا به خاطر این کار تشکر کرد؛ وگرنه الآن چلاق بودم.
    باحرص گفتم:
    - همچین میگه، انگار با یه لگد می‌تونم پاش رو بشکونم!
    آتنا چشم غره‌ای به آروین رفت و گفت:
    - اینا رو ول کنین، اِما چرا جیغ زدی؟
    گفتم: صدای خش خش می‌اومد؛ منم رفتم به طرف صدا، داشتم به محل صدا نزدیک می‌شدم که آروین دستش رو روی شونه‌ام گذاشت، خب منم ترسیدم و جیغ زدم.
    آتنا روبه آروین گفت:
    - چرا ترسوندیش؟
    آروین با اعتراض گفت:
    - هی! هی! من نترسوندمش! داشتم می‌رفتم دستشویی که دیدم یه نفر نزدیک چادره؛ فکر می‌کردم اما داخل چادر خوابه، رفتم نزدیک ببینم کیه و دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم که جیغ زد! منم از صداش فهمیدم اماست و برای اینکه شما بیدار نشین دهنش رو گرفتم و گفتم که آروینم، همین!
    آتنا گفت:
    - اما بهتره بیای داخل چا‌در، آروین تو هم اگه میری دستشویی خیلی دور نرو! چون ممکنه همون حیوونی که اما گفت این اطراف باشه.
    آروین که از قیافش معلوم بود ترسیده گفت:
    - نه ممنون! من دیگه دستشویی ندارم.
    آتنا که معلوم بود داره به زور خودش رو نگه می‌داره که نخنده گفت:
    - خیلی خب! بیا بریم داخل چادر.
    ***
    صبح با صدای آتنا که می‌گفت "بلند شو! صبح شده" از خواب بیدار شدم.
    گفتم: الآن می‌خوایم بریم لب مرز؟
    آتنا: آره! می‌دونی الآن احساس قاچاقچی‌های مواد مخـ ـدر رو دارم، یا اونایی که می‌خوان غیرقانونی از مرز رد بشن!
    باخنده گفتم:
    - آخه دختر خوب ما که کار خلافی نمی‌کنیم، فقط زده به سرمون و داریم با جونمون بازی می‌کنیم! من که احساس ترس می‌کنم!
    آروین که جمله‌ی آخرم رو شنیده بود گفت:
    - آخی! اما کوچولو می‌ترسه.
    باحرص گفتم:
    -
    دیشب خودتم از ترس دستشویی نرفتی بابا بزرگ!
    آروین که ضایع شده بود گفت:
    - من دیگه دستشوییم نمی‌اومد، برای همین نرفتم.
    آتنا: تو خوبی! اصلا تو راست میگی!
    یه دفعه همه زدیم زیر خنده. آروین گفت:
    - خیلی خب بابا، باشه! من دیشب ترسیدم، نمی‌خواد بزنی تو خط شعر!
    سارا از بیرون چادر گفت:
    - بچه‌ها! از چادر بیاین بیرون، می‌خوام جمعش کنم. اینقدر هم نخندین! به جاش به فکر راه حل باشید که چه جوری از مرز رد بشیم.
    آتنا: چشم مامان بزرگ!
    بعدش آروم جوری که خودمون بشنویم گفت:
    - عین این پیرزن‌های صد ساله غرغر می‌کنه!
    و دوباره صدای شلیک خنده‌ی هر سه‌مون بلند شد.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    با تذکر دوباره سارا بیرون اومدیم و چادر رو جمع کردیم. وقتی به نزدیک مرز رسیدیم، دهنم باز موند!
    توده‌هایی ابر مانند و خاکستری رنگ که هر از گاهی رنگ‌های آبی و سفید هم داخلش دیده می‌شد، مثل یه دیوار از زمین تا ناکجا آباد دیده می‌شد. آتنا گفت:
    - وای خدا! این دیگه چیه؟
    آروین: هر ده بیست متر یه محافظه؛ چه‌طوری ردشیم؟
    گفتم: اصلا محافظ‌ها به کنار، دیوار رو چی‌ کار کنیم؟
    سارا: این‌جا مرزِ، حالت نیم دایره داره و پر از درخته و فقط دوتا از نگهبان‌ها به هم دید دارن و نمی‌تونن بقیه رو ببینن؛ چطوره اون دوتا رو بی‌هوش کنیم و سعی کنیم به دیوار نفوذ کنیم؟ بقیه نگهبان‌ها هم ما رو نمی‌بینن.
    آروین: خوبه!
    آتنا: باشه، امتحان می‌کنیم.
    گفتم: با اینکه خطرناکه ولی باشه!
    سارا: خب، آروین و آتنا با هم، من و اما هم با هم دیگه سراغ نگهبان‌ها میریم.
    آتنا: ولی سارا ما جادو بلد نیستیم! اگه مرده بخواد با جادو مبارزه کنه ما چی‌کار کنیم؟
    سارا: از پشت سر غافل‌گیرش کنین؛ اون‌ طوری وقت نمی‌کنه جادو کنه.
    ***
    آتنا
    سارا دست اما رو کشید و به طرف یکی از مردها رفت من و آروین هم به طرف مرد دیگه رفتیم. آروین یه چوب از روی زمین برداشت.
    گفتم: آروین نزنی توی سرش‌ها! اگه مرد چی‌ کار کنیم؟
    آروین: نگران نباش! بلدم کجا بزنم که اتفاقی براش نیفته.
    وقتی دقیقا به پشت سرش رسیدیم، آروین چوب رو بلند کرد تا بزنه تو سرش که یه دفعه مرد برگشت! جیغ خفیفی کشیدم؛ آروین و مرد با هم درگیر شدند، مرد خواست بقیه رو صدا بزنه که آروین با مشت زد توی دهنش. مرده فوری دستش رو بلند کرد و خواست وردی بخونه؛ من هم ترسیدم که بلایی سر آروین بیاد، چوب رو برداشتم و چشم‌هام رو بستم و زدم توی سرش!
    ***
    اما
    به مرد نزدیک شدیم. دیگه از ترس صدای قلبم شنیده می‌شد. سارا دست‌هاش رو بالا آورد و جادویی مثل نور آبی رنگ از دستش خارج شد؛ ولی از شانس ما مرد تکون خورد، جادو از کنارش رد شد و مرد متوجه ما شد.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    مرد تا خواست جادویی به طرف ما بفرسته، سارا سریع وردی خوند و به طرف مرد شلیک کرد. مرد هر کاری کرد نتونست جادو کنه. سارا لبخند شیطانی زد و گفت:
    - حالا اگه می‌تونی کاری کن!
    مرد اسم یه نفر رو صدا زد. سارا فوری جادویی فرستاد که مرد رو خفه کرد؛ ولی دیگه دیر شده بود! چون احتمالاً صداش رو شنیده بودند. تا خواستم به بقیه خبر بدم که فرار کنیم، درد بدی توی سرم پیچید.
    جیغ زدم، یه نفر محکم موهام رو می‌کشید. هر چی بیشتر تقلا می‌کردم درد بیشتر می‌شد. اون فرد محکم گرفتم و با دیدن دست‌هاش فهمیدم مرده.
    دوباره تقلا کرد، مرد وردی به سمتم فرستاد که دست‌هام محکم قفل شد؛ مثل اینکه با یه طناب نامرئی بسته شده بودم!
    من رو مثل گروگان‌ها گرفته بود و سارا هم اون مرد رو، آتنا و آروین هم رسیدند. مرد گفت:
    - اگه می‌خواین بلایی سر دوست کوچولوتون نیاد، دوستم رو آزاد کنید و تسلیم شید.
    آروین: هرگز!
    مرد: اگه بخوام می‌تونم همه رو صدا کنم؛ اون وقت خیلی راحت تسلیم می‌شید، در ضمن این کوچولو پیش منه!
    آروین: صداشون کن! ما نمی‌ترسیم.
    مرد یه چیزی زمزمه کرد. درد توی همه‌ی بدنم پیچید؛ انگار یه شمشیر از بدنم رد شد!
    بدون وقفه جیغ می‌زدم. خواستم فرار کنم که مرد چنگ انداخت و گردنبندم رو توی دستش گرفت. گردنبند با درد بدی کنده شد و به یه گوشه پرت شد. دوباره جادو کرد و نور زردی همه‌ جا پخش شد. دوباره همون درد؛ اما این‌بار با شدت بیشتر!
    جیغ‌هام خیلی بلند شده بود، یه لحظه درد از بین رفت و من بی‌حال روی زمین افتادم. سارا به طرفم دوید و هم زمان که با جادو دست‌هام رو باز می‌کرد گفت:
    - اما خوبی؟
    بی‌حال گفتم:
    - خوبم.
    آروین: چرا کاری نکردی سارا؟
    سارا: اگه عکس‌العملی نشون می‌دادم، ممکن بود دوست‌هاش رو خبر کنه.
    صدای افتادن چیزی اومد و بعد صدای آتنا:
    - وای خدا!
    برگشتم و دیدم آتنا با چوب زده بود توی سر مرد و چوب رو روی زمین انداخته.
    آتنا ادامه داد:
    - اگه مرده باشه چی؟
    سارا مرد رو معاینه کرد و گفت:
    - نترس! فقط بی‌هوش شده.
    آتنا نفس راحتی کشید و گفت:
    - خوبی اما؟ ببخشید طول کشید، آخه راه‌حل دیگه‌ای به ذهنم نرسید.
    گفتم: ممنون، اشکال نداره!
    سرم رو برگردوندم که برق آبی رنگی به چشمم خورد و وقتی نزدیکش شدم، چشم‌هام از حدقه بیرون زد!
    فوری گفتم:
    - سارا بیا!
    سارا کنارم قرار گرفت و گفت:
    - چی شده؟
    گردنبند رو نشونش دادم و گفتم:
    - مگه نگفتی هیچ چیزی نمی‌تونه از مرز رد بشه؟
    سارا با تعجب به گردنبندی که نصفش اون طرف دیوار بود و بقیه‌اش این طرف خیره شد و گفت:
    - این امکان نداره!
    آروین و آتنا هم اومدند و همه با بهت به گردنبندی خیره شدیم که تونسته بود از دیوار رد بشه!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    آتنا گفت:
    - شاید اشیاء می‌تونن رد بشن!
    سارا گفت:
    - نه! من شنیدم هیچ چیز نمی‌تونه رد شه.
    من گفتم:
    - امتحانش مجانیه!
    تیکه چوب کوچکی از روی زمین برداشتم و آروم به طرف دیوار جادویی رفتم، هر چی جلوتر می‌رفتم احساس می‌کردم نیروی قوی‌تری من رو به طرف اون دیوار می‌کشونه.
    تیکه چوب رو به دیوار نزدیک کردم، به محض اینکه با دیوار تماس پیدا کرد، سوخت و تبدیل به خاکستر شد!
    آروین گفت:
    - چطوره از چیزی استفاده کنیم که جنسش به گردنبند نزدیک‌تر باشه، شاید نسوخت!
    گفتم:
    - خب ما الان چی داریم که تقریباً مثل اون گردنبند باشه؟
    آروین گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و گفت:
    - این!
    آتنا گفت:
    - ببخشیدا ولی کجای جنس این گوشی شبیه گردنبنده!
    آروین گفت:
    - شاید جواب داد خاله پیرزن.
    آتنا با حرص در جوابش گفت:
    - خودتی!
    پوفی کردم و بی‌توجه به بحث، رو به آروین گفتم:
    - ولی اگه گوشیت سوخت چی؟
    آروین شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
    - این گوشی از وقتی اینجا اومدیم کار نمی‌کنه، خیلی وقتم بود می خواستم عوضش کنم.
    شونه‌ای بالا انداختم، گوشی آروین رو گرفتم و به طرف دیوار بردم؛ ولی به محض اینکه با دیوار تماس پیدا کرد سوخت!
    سارا گفت:
    - چطوری این گردنبند سالمه؟
    آتنا گفت:
    - هیچ کسی نمی‌دونه!
    کنار دیوار رفتم و درست جایی که گردنبند قرار داشت نشستم، موج دیوار خیلی قوی بود!
    آروم نصفه‌ی پیدای گردنبند رو به طرف خودم کشیدم و از دیوار بیرون آوردمش، در کمال تعجب سالم سالم بود!
    آروین گفت:
    - بچه‌ها! من یه فکری دارم!
    گفتم:
    - چه فکری؟
    آروین گفت:
    - اگه گردنبند می‌تونه رد بشه؛ شاید اگه یه چیزی باهاش در تماس باشه هم بتونه رد بشه!
    سارا گفت:
    - فکر جالبیه! یه تیکه چوب بیارین.
    آتنا رفت، تکه چوب کوچیکی آورد و به سارا داد. سارا گرنبند رو به سر چوب انداخت و نزدیک دیوار برد، آروم سر چوب رو به دیوار نزدیک کرد. در برابر چشم های از حدقه در اومده ما چوب بدون هیچ مشکلی رد شد!
    آروین گفت:
    - خودشه! می دونستم عمل می‌کنه، من همیشه عالی فکر می‌کنم!
    آتنا چشم‌هاش رو چپول کرد و گفت:
    - نه بابا!
    سارا گفت:
    - حالا باید ‌ببینیم روی انسان عمل می‌کنه یا نه! خب یه داوطلب میخوایم.
    همه ساکت شدیم. یه دفعه آتنا گفت:
    - من میرم!
    با ترس گفتم:
    - آتنا اگه اتفاقی بیافته من بدون تو چی کار کنم؟
    آتنا گفت:
    -نگران نباش!
    - و با کمی مکث ادامه داد.
    - اگه تونستم رد بشم گردنبند رو میفرستم تا نفر بعدی بیاد.
    و بعد گردنبند رو به گردن انداخت و بدون هیچ مکثی وارد دیوار شد. چند ثانیه بعد گردنبند از دیوار بیرون انداخته شد.
    با خوش‌حالی گفتم:
    - عمل کرد!
    سارا گفت:
    - الآن وقت خوش‌حالی نیست! ممکنه هر لحظه محافظ‌ها به هوش بیان، زود باش اما! این‌بار نوبت توئه که رد بشی.
    گردنبند رو به گردنم انداختم، دوباره همون خنکی دلچسب و سبکی که احساس می‌کردم رو حس کردم.
    بدون معطلی وارد دیوار شدم، همه جا خاکستری و هوا خیلی خیلی سرد بود. هیچ چیزی به جز دودهای خاکستری قابل دیدن نبود؛ ولی بعد از چند ثانیه اون سرما از بین رفت و دودهای خاکستری جای خودشون رو با درختان بلند عوض کردن.
    آتنا با لبخند به من نگاه کرد و گفت:
    - حس عجیب غریبی داره،حالا هم زود باش و گردنبند رو بفرست‌.‌
    گردنبند رو دوباره انداختم و بعد از مدتی کوتاه آروین و در آخر سارا از مرز رد شدن.
    همه خیره به جنگل زیبایی شدیم که زمین تا آسمون با جنگل تاریک اون سمت دیوار فرق می‌کرد! انگار واقعا فرمانروایی تاریک به اون سرزمین حکومت می‌کرد!
    سارا نفس عمیقی کشید و با خوشحالی گفت:
    - خیلی خب بچه‌ها، به سرزمین دوم خوش اومدین.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    چند ساعت بود که بدون استراحت داشتیم راه میرفتیم.
    با بی‌حالی گفتم:
    - وای خدا! من دیگه نمی‌تونم راه بیام!
    سارا گفت:
    - اه! اما انقدر غر نزن دیگه چیزی نمونده.
    آتنا هم با حالتی مشابه من رو به سارا گفت:
    - اِما راست میگه! خب با جادو می‌رفتیم!
    سارا گفت:
    - من تا حالا به این سرزمین نیومدم، برای رفتن به جایی به وسیله جادو باید اون جا رو بلد باشی و دقیق بدونی داری کجا میری.
    آتنا گفت:
    - از وقتی اومدیم داریم با حس مسیریابی من پیش میریم؛ ولی الآن دیگه واقعا من حس مسیریابیم ضعیف شده! بهتر نیست یکم استراحت کنیم؟
    سارا کلافه موهاش رو مرتب کرد و گفت:
    - خیلی خب بابا! از دست شماها، باشه استراحت می‌کنیم.
    من، آروین و آتنا فوری پهن زمین شدیم، با این حرکت ما سارا زد زیر خنده، انقدر خندید که اشک از چشماش بیرون می‌زد.
    همون‌طور که می‌خندید گفت:
    - اگه می‌دونستم انقدر خسته‌اید زودتر استراحت می‌کردیم!
    خودش هم بعد از مکث کوتاهی روی زمین نشست.
    قسمتی که درش نشسته بودیم، پر از چمن و گل‌های کوچولوی خوشگل بود. آروم روی چمن‌ها دراز کشیدم و به آسمون نگاه کردم.
    آسمون صاف آبی رنگ با ابرهای کوچولو، آسمون اینجا کجا و آسمون سرزمینی که ازش اومدیم کجا!
    نفس عمیقی کشیدم و بوی خوبی توی بینیم پیچید، سرم رو بر گردوندم‌ و گل کوچولوی صورتی رنگی رو کنار صورتم دیدم.
    چه قدر اینجا همه چیز زیبا بود! ای کاش دوربینی با خودم داشتم، و این لحظات رو برای همیشه ثبت می‌کردم و خاطره‌ای زیبا از این سرزمین عجیب و غریب رو به صورت عکس محفوظ می‌کردم.
    لبخندی زدم، چشمام‌هام رو بستم و دوباره با لـ*ـذت نفس عمیقی کشیدم. در یک لحظه تصاویر مبهمی مثل فیلم از جلوی چشم‌هام رد شد، پسر چشم سبزی با لبخند دستم رو می‌کشید، با هم داخل یه دشت بزرگ می‌دویدیم و می‌خندیدیم.
    پام پیچ خورد، روی زمین افتادم و زدم زیر گریه.
    پسرِ من رو بغـ*ـل کرد و گفت:
    - من رو ببخش عزیزم، گریه نکن!
    با گریه گفتم:
    - زانوم درد می‌کنه!
    آروم زانوم رو بوسید و گفت:
    - حالا دیگه دردش خوب میشه!
    گریه‌ام رو قطع کردم و گفتم:
    - دردش خوب شد آدرین!
    خندید و محکم‌تر بغلم کرد، روی موهام رو بوسید و گفت:
    - دوست دارم اِما کوچولوی شیرین من!
    تصاویر محو شدن و من با بهت به روبه‌روم خیره شده بودم. یعنی من بچگی‌های خودم رو دیدم؟ یعنی چی؟ من که تو اون سن باید یتیم خونه می‌بودم!
    مدیر یتیم خونه می‌گفت که منو از چند ماهگی پیدا کرده بودن و من تا ده سالگی اونجا بودم؛ ولی توی اون خاطره من حدود سه چهار سالی داشتم.
    اصلا اون پسر که اسمش آدرین بود کیه؟
    چرا احساس می‌کنم چشم‌هاش خیلی آشناست؟
    اصلا من کی هستم!
    مگه توی چند ماهگی گم نشدم؟ مدیر هم می‌گفت چند ماهم بوده که پیدام کردن. پس این خاطره یعنی چی؟
    و از همه مهم‌تر، آدرین و لیام که همش توی خاطره‌های من هستن، کی هستن؟
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    با صدای سارا به خودم اومدم.
    - بچه‌ها باید تا هوا تاریک نشده به شهر برسیم، بلند شین!
    آتنا غر زد.
    - ای بابا! تازه داشتیم خستگی در می‌کردیم.
    آروین از جاش بلد شد و گفت:
    - کم غر بزن خاله پیرزن! حق با ساراس باید قبل از شب به شهر برسیم.
    چشمک جذابی زد و ادامه داد.
    - ولی شاید آتنا دوست داشته باشه شب رو با حیوانات جنگل بگذرونه!
    آتنا که هم ترسیده بود و هم عصبانی شده بود گفت:
    - اول اینکه خاله پیرزن خودتی! دوم اینکه خستمه و سوم اینکه من اصلا علاقه‌ای به خوابیدن توی جنگل ندارم!
    سارا قبل از اینکه آروین حرفی بزنه گفت:
    - خیلی خب بچه‌ها، دعوا نکنید!
    چرخید و رو به من گفت:
    - حالت خوبه اما؟
    تصمیم گرفتم که از این قضیه‌ها چیزی به بچه‌ها نگم، برای همین با حالت عادی گفتم:
    - خوبم، چطور مگه؟
    - آخه رنگت خیلی پریده! مطمئنی خوبی؟
    توجه آروین و آتنا هم به ما جلب شده بود، برای همین محکم‌تر از قبل گفتم:
    -آره حالم خوبه!
    لبخندی زدم و ادامه دادم.
    - در ضمن من همیشه رنگم مثل ماسته.
    آروین و آتنا نفس راحتی کشیدن. سارا با تعجب شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
    - آتنا می‌تونی بفهمی باید از کجا بریم؟
    آتنا چشم‌هاش رو بست و تمرکز کرد، بعد از چند ثانیه آروم چشم‌هاش رو باز کرد و گفت:
    - خیلی نزدیکیم! یه شهر خیلی بزرگه، باید از سمت راست حرکت کنیم!
    و دوباره همه به سمت شهر راه افتادیم.
    درست طبق گفته آتنا خیلی طول نکشید که به شهر بزرگی رسیدیم. آتنا با ذوق گفت:
    - وای خدا! اینجا چه باحاله، همه چی رنگارنگه!
    سارا گفت:
    - یه روزی شهر ما هم این جوری بود.
    هنوز خیلی جلو نرفته بودیم که سه چهار تا نگهبان جلوی ما رو گرفتن.
    یکی از نگهبان‌ها که به نظر می‌اومد فرمانده باشه اومد جلو و گفت:
    - شماها ‌کجا بودین؟
    سارا که هل شده بود، با لکنت گفت:
    - مـ... ما... ام ... ما رفته بودیم گردش.
    مرد بهمون نگاهی کرد و گفت:
    - که گردش بودین؟
    مظلومانه سرمون رو به علامت مثبت تکون دادیم.
    یه دفعه فریاد زد!
    - به من دروغ نگید!
    از ترس تکون کوچیکی خوردم و سرم رو پایین انداختم. مرد این‌بار با صدای بلندتر و ترسناک‌تری ادامه داد.
    - شما چه جوری از دست نگهبان‌ها فرار کردین؟
    جوابی نداشتیم که بگیم، فرمانده گفت:
    -چرا به سمت مرز رفته بودید؟ مگه نمی‌دونید حق رفتن به اونجا رو ندارید؟
    ناگهان فکری به ذهنم رسید و لبخندی از روی خوشحالی زدم، رو به فرمانده گفتم:
    - ما شنیده بودیم که اون مرز خیلی خطرناکه و همه می‌گفتن چیزای بدی اونجا هست، ما هم کنجکاو شدیم و جوری که نگهبان‌ها نفهمن، به سمت مرز رفتیم‌؛ ولی ترسیدیم و برگشتیم ما...
    فرمانده فریاد زد و من از ترس سر جای خودم خشک شدم.
    - بگیریدشون!
    من گفتم:
    - ولی ما...
    مرد با لحن ترسناکی گفت:
    -قانون قانونه! وقتی نقض بشه، کسایی که این کار رو کردن باید مجازات بشن!
    سربازها به سرعت دست‌های ما رو بستن و ما رو به طرف جایی که نمی‌دونستیم کجاست، دنبال خودشون کشیدن.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    حدود ده دقیقه‌ای بود که با دست‌های بسته ما رو به سمت ناکجا‌آباد می‌بردن و ما جرأت نداشتیم حرف بزنیم. کم کم از دور قصر خیلی بزرگی رو دیدیم. این‌طور که معلوم بود ما رو به طرف قصر سرزمین سوم می‌بردند.
    بر خلاف قصر جادو که مثل خونه ارواح بود، این یکی خیلی زیبا و باشکوه بود. وقتی به دروازه قصر رسیدیم، دوتا سرباز اومدن جلو و گفتن:
    - چی کار دارید؟
    فرمانده با غرور جلو اومد و گفت:
    - چهار تا زندانی قانون شکن داریم، باید جناب حاکم رو ببینیم. در ضمن! شما دوتا و با دستش اون دو تا نگهبان دروازه رو نشون داد و گفت:
    - چه طور جرأت می‌کنید جلوی من رو بگیرید؟
    اون دو تا سرباز با ترس گفتن:
    - ببخشید قربان، ما شما رو ندیدیم.
    فرمانده با غرور بیشتری گفت:
    - بار آخرتون باشه فهمیدین؟
    اون دو تا سرباز با ترس گفتن:
    -بله قربان!
    دوباره سربازها ما رو کشیدن و داخل قصر بردن. جای خیلی باحالی بود، پر از عکس‌های مردی ‌بود که تاج روی سرش داشت و به نظر می‌اومد پادشاه باشه.
    چندتایی عکس هم به غیر از این‌ عکس‌های تکی وجود داشت که پادشاه و زنی در کنار پسر و دختر زیبایی نشسته بودن، به نظر می‌اومد ملکه و بچه‌های پادشاه باشن.
    یه لحظه لرزی رو توی بدنم احساس کردم.
    قراره چه بلایی سرمون بیاد؟
    به آتنا، آروین و سارا نگاه کردم، مثل من ترسیده بودن و حتما اونها هم در این فکر بودند که چه مجازاتی در انتظار ماست.
    به در بزرگی رسیدیم، نقش‌های خیلی زیبایی روش کار شده بود. مشخص بود که از جنس طلا هستن.
    دوتا خدمتکار و دوتا محافظ اونجا ایستاده بودن‌.
    فرمانده گفت:
    - با پادشاه کار دارم، در رو باز کنید!
    یکی از خدمتکارها گفت:
    - قربان! پادشاه به شکار رفتن، باید بعدا تشریف بیارید.
    فرمانده سری تکون داد و "باشه"ای گفت.
    هر چهار نفر به فرمانده تعظیم کردن. مثل اینکه مقام این فرمانده خیلی بالا بود!
    ما رو به سمت راه‌پله‌ای که به پایین قصر راه داشت می‌بردن، هر چی پایین‌تر می‌رفتیم تاریک‌تر و هوا سردتر می‌شد.
    تا اینکه به قسمتی رسیدیم که پر از سلول‌های آهنی کوچیک و بزرگ بود. در سلول به نسبت بزرگی رو باز کردن و ما رو به داخلش پرت کردن؛ چون دستامون بسته بود تعادلمون رو از دست دادیم و روی زمین افتادیم.
    فرمانده بالای سر ما ایستاد و با لحن ترسناکی گفت: ‌
    - مجازات هر کسی که سعی کرده به اون دیوار نزدیک بشه، اعدام و یا سال‌های زیادی حبس شدن بوده! بهتره شماها برین دعا کنین که پادشاه حالش خوب باشه و به سن کمی که دارین رحم کنه؛ وگرنه باید با زندگی خداحافظی کنید!
    خنده‌ی بلندی کرد، در سلول رو قفل کرد و به همراه سربازهاش از ما دور شد. یه دفعه آتنا زد زیر گریه و گفت:
    - حالا باید چی کار کنیم؟
    سارا با صدای غمگینی گفت:
    - فقط صبر!
    گفتم:
    - سارا تو که جادو بلدی، خب با جادو ما رو آزاد کن.
    سارا پوزخندی زد و گفت:
    - چه قدر ساده‌ای! این زندان و دستبندها همه ضد جادو هستن، اصلا توی این محوطه نمیشه جادو کرد؛ چون با یک طلسم ضد جادو شده.
    با ناراحتی گفتم:
    - حالا چی میشه؟ همش تقصیر منه! اگه شما مجبور نبودید با من بیاید الان اینجا نبودیم.
    سارا دست‌های منو گرفت، لبخندی زد و گفت:
    - وقتی ما با تو همراه شدیم؛ یعنی همه عواقب کار خودمون رو پذیرفتیم و بهش فکر کردیم، درضمن ما دوست‌های تو هستیم؛ اما قرار نیست پشتت رو خالی کنیم!
    گونه‌ی سارا رو بوسیدم و گفتم:
    - تو عالی هستی سارا.
    یه دفعه آروین با عصبانیت رو به آتنا که هنوز گریه می‌کرد گفت:
    - اَه! بس کن! همه‌اش داری گریه می‌کنی، کار دیگه‌ای هم جز گریه کردن بلدی؟
    آتنا با بغض و چشمای اشکی به آروین نگاه کرد، بدون اینکه حرفی بزنه، رفت و گوشه‌ی دیوار کز کرد، سرش رو روی زانوش گذاشت و آروم و بی‌صدا شروع به گریه کرد.
    سارا سرش رو به میله‌ها تکیه داد و چشم‌هاش رو بست.
    آروین کلافه پوفی کرد و به زمین خیره شد.
    تصمیم گرفتم دیگه داخل بحث اون دوتا دخالت نکنم! برای همین به دیوار تکیه دادم و به این فکر کردم که مجازات حاکم برای ما چیه؟
    بدون اینکه نتیجه‌ای بگیرم سرم رو روی زمین گذاشتم و دراز کشیدم.
    جدیدا خیلی کم حافظه شده بودم، نمیدونم چرا؟
    از خواب‌هایی که دیده بودم، به جز خاطره امروز و خوابی که اون دختر به سراغم اومده بود، فقط گریه خودم و اسمی به نام لیام به یاد داشتم. نمی‌دونم چرا هر کاری می‌کردم بقیه خواب‌هام رو به یاد نمی‌آوردم.
    کم کم خستگی بهم غلبه کرد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
    ***
    آروین
    به نظرم در صحبت با آتنا یه کم زیاده روی کردم، البته یه کم!
    آتنا هنوز گریه می‌کرد. وقتی با چشم‌های اشکی و بغض کرده به من نگاه کرد، از حرفی که بهش زده بودم پشیمون شدم.
    به اطراف نگاه کردم، سارا و اما خوابیده بودن؛ ولی آتنا در همون حالت گریه می‌کرد.
    از جام بلند شدم و کنار آتنا زانو زدم، چون دست‌هام بسته بود، آروم صداش کردم.
    - آتنا؟
    جوابی نداد، حتی سرشم تکون نداد، ولی گریه‌اش رو قطع کرد.
    آروم زمزمه کردم.
    - متأسفم! نباید اون‌طوری حرف ‌می‌زدم! من عصبانی شده بودم و تو هم گریه می‌کردی، اختیارم رو از دست دادم و باهات بد حرف زدم. حالا میشه دیگه قهر نکنی؟
    آتنا سرش رو بالا آورد و گفت:
    - یه شرط داره!
    چشم‌های سورمه‌ایش خیس خیس بودند، مثل بچه‌های سه ساله به من نگاه می‌کرد و شرط می‌ذاشت.
    لبخندم رو خوردم و گفتم:
    - چه شرطی؟
    - باید بگی پرنسس خانوم زیبا، آیا این بنده حقیر رو می‌بخشید؟
    نزدیک بود بزنم زیر خنده؛ ولی ترسیدم دوباره قهر کنه! برای همین با صدایی که به شدت از خنده می‌لرزید گفتم:
    - پرنسس خانوم زیبا آیا این بنده حقیر رو می بخشید؟
    آتنا با ناز اخمی کرد وگفت:
    - حالا باید فکر کنم.
    دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و این‌بار زدم زیر خنده، آتنا هم نتونست جلوی خودش رو بگیره و خندش گرفت.
    دوتایی توی اون سرما و تاریکی از ته دل می‌خندیدیم، انگار که هیچ غم و غصه‌ای وجود نداشت.
    ***
    اما
    صدای بلندی گفت:
    - سریع بیدار شید!
    سر جای خودم نشستم. فرمانده و سربازهاش مقابل ما ایستاده بودن.
    فرمانده دستور داد، سربازها اومدن و ما رو بلند کردن.
    رو به فرمانده گفتم:
    - ما رو کجا می‌برید؟
    فرمانده لبخند موذیانه‌ای زد و گفت:
    - میریم پیش پادشاه! تازه از شکار برگشتن.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ***
    زن با لبخندی خیره به اسباب بازی‌هاش بود که با دست‌های بسته پیش پادشاه بـرده می‌شدن.
    صدای در و بعد از اون صدای قدم‌های محکمی سکوت فضا رو شکافت.
    زن سرش رو بالا آورد و با لبخند موذیانه‌ی مخصوص به خودش گفت:
    - چه طوری اِدموند؟ یا بهتر بگم اربـاب تاریکی بــزرگ!
    "بزرگ" رو با کشش تمسخرآمیزی بیان کرد.
    - خوبم!
    لبخند مخصوص به خودش رو زد، بعد از اون صدای قدم‌های ترسناک زن در سالن پیچید، درست مانند موسیقی ترسناکی سکوت رو می‌شکست.
    - جاش که امنه ادموند؟
    - بله!
    - خوبه! باید در اسرع وقت بتی رو پیدا کنی!
    - ولی اون در دنیای بیرون از اینجاس! ما نمی‌دونیم دروازه‌ها کجاست.
    زن با حرص گفت:
    - ای احمق! از دروازه‌ای که اون دختر و دوست‌هاش داخل شدن بیرون برید!
    - ولی اربـاب، اون دروازه گم شده!
    زن جیغی از روی عصبانیت زد و گفت:
    - من نمی‌دونم! یه جوری اون دروازه‌ی لعنتی رو پیدا می‌کنی! هر چه سریع‌تر اون دختر رو پیدا می‌کنی و پیش من میاریش، ما باید قبل از اینکه دستشون بهش برسه نابودش کنیم. فهمیدی یا نه؟
    ادموند با ترس جواب داد.
    - خیلی خب، باشه!
    زن گفت:
    - حالا هر چه زودتر از جلوی چشمام گمشو!
    و مرد با سرعت زیادی اونجا رو ترک کرد.
    زن روی صندلیش نشست و با ناخن‌های بلند و کشیده‌اش روی میز ضرب گرفت، زیرلب زمزمه کرد.
    - خوبه، خیلی خوبه! بتی باید پیدا بشه! اون وارث سوفیه، فقط اون می‌تونه نابودش کنه!
    نگاهش به گوی براقی که روی میز قرار داشت کشیده شد.
    لبخندی زد و گفت:
    - چارلی کارش رو خیلی خوب بلده! دلم برای اون بدبخت‌ها می‌سوزه، امای بیچاره!
    با لبخند از روی صندلی بلند شد و روبه‌روی نقشه بزرگی از هفت سرزمین ایستاد، روی چهارتا از سرزمین‌ها خنجر قرار داشت. زن لبخند ترسناکی زد و گفت:
    - فقط سه سرزمین دیگه مونده، حالا دوست دارم بدونم قراره چی کار کنی ریتا؟!
    و قهقه‌ی بلند زن سکوت ترسناک قلعه رو شکافت.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا