دختر نگاهی به اطرافش انداخت، ما رو به سمت خونهای قدیمی کشید و گفت:
- شماها مگه از جونتون سیر شدید؟ اگه افراد فرمانروای تاریکی یا یکی از مردم میشنیدن، سر همهتون رو از بیخ میبریدن!
آروین گفت:
- اون وقت به چه جرمی؟!
- شما اصلا مال این شهر هستید؟
آروین سری به نشونه نه تکون داد و گفت:
- ولی این جواب من نبود!
دختره چشمهاش گرد شد و بیتوجه به آروین گفت:
- مال کدوم سرزمین هستید؟
آتنا گفت:
- ما از ایران اومدیم.
دختره با تعجب گفت:
- ایران دیگه کجاست؟
من گفتم:
- مطمئناً از یه جایی اومدیم! الان مهمترین چیز اینه که ما به این شهری که نمیدونیم کجاست آورده شدیم و دنبال یه جای خواب هستیم.
دختره با گیجی گفت:
- من نمیفهمم! میشه داستانتون رو کامل و از اول تعریف کنید؟
روبه دختره گفتم:
- ببخشید! یه لحظه با دوستهام کار دارم، الآن میایم.
آتنا و آروین رو به دنبال خودم کشیدم و بیرون از خونه بردم، گفتم:
- ببینید، اون زن گفت به کسی اعتماد نکنید، اما من میخوام ماجرا رو برای دخترِ تعریف کنم.
آتنا گفت:
- عقلت رو از دست دادی؟ اصلا ما نمیدونیم کجا هستیم! حتی نمیدونیم واقعا جادوگریم یا نه!
گفتم:
- میدونم که نمیدونیم کجا هستیم؛ ولی اون دختر اگه میخواست ما رو تحویل بده همون موقع این کار رو میکرد، نه این که به ما هشدار بده!
روبه آروین گفتم:
- نظر تو چیه؟
آروین: دختر مورد اعتمادی به نظر میاد.
- پس تصویب شد.
همه با هم به داخل برگشتیم. من گفتم:
- ما تصمیم گرفتیم ماجرا رو بهت بگیم، ولی تو هم باید هر چی میدونی به ما بگی!
دختر گفت:
- تا جایی که میتونم به سوالهاتون پاسخ میدم.
وقتی ماجرا رو براش تعریف کردیم، مثل سکتهایها روبه من گفت:
- تو... د... دختر انتخاب شدهای؟
سری تکون دادم و گفتم:
- آره!
گفت:
- این غیر ممکنه! دختره برگزیده سالها پیش گم شده!
فوری گفتم:
- از این قضیه چی میدونی؟
با گیجی گفت:
- پدربزرگم همیشه برای من یه داستان تعریف میکرد. اون میگفت قرنها پیش این سرزمین پر از نشاط بود، مردم زیادی به این سرزمین رفت و آمد میکردن و از همه جای هفت گانه به اینجا میاومدن. منبع تمام قدرتهای این سرزمین گویی رنگی بود که داخلش آب حیات وجود داشت و در قلب قصر پادشاه نگهداری میشد. تا اینکه فرمانروای تاریکی به این سرزمین حمله کرد، اون منبع قدرت رو میخواست، یعنی آب حیات!
ولی پادشاه اون رو در یکی از سرزمینهای هفت گانه پنهان کرد. افسانهها بر این باورن که محل نگهداری اون به وسیله هفت کلید باز میشه و البته هر کدوم از کلیدها در یکی از سرزمینها پنهان شدن. پادشاه در زمان جنگ با فرمانروای تاریکی، به مردم گفت که یه نفر رو انتخاب میکنه تا با فرمانروای تاریکی بجنگه، آب حیات رو به سر جای اصلیش برگردونه و همه چیز مثل قبل بشه.
آهی کشید و ادامه داد.
- اون خودش میدونست که در این جنگ شکست میخوره، پس قبل از شکست از این سرزمین فرار کرد. پادشاه و فرمانروای تاریکی با هم دوستهای صمیمی بودن و هردوشون از معجونی خورده بودن که اونها رو فناناپذیر میکرد. هر دو قدرتمند بودن، ولی فرمانروای تاریکی قدرت بیشتری میخواست و برای همین به سرزمین حمله کرد. از اون زمان به بعد تاریکی همه جا رو فرا گرفت. دور تا دور شهر رو حصار کشید، هیچ کس اجازه ورود و یا خروج از این سرزمین رو نداشت و کسایی که این قصد رو داشتن، همگی به دست تاریکی کشته میشدند. برای همین گفتم این جمله که تازه به این شهر اومدید، بلند نگید، چون به لیست کسایی که کشته شدن میپیوندین.
همهی مردم به این وضعیت عادت کرده بودن تا اینکه هجده سال قبل شایعه شد، در یکی از خانوادهها دختری به دنیا اومده که نامهای براش فرستاده شده! در اون نامه قید شده بود که اون دختر انتخاب شدهست!
همون شب فرمانروای تاریکی که به هیچوجه نمیخواست کسی آب حیات رو پیدا کنه، به اون خانواده حمله کرد و خیلیها رو کشت؛ ولی هر چی گشت اثری از دختر انتخاب شده نبود!
- شماها مگه از جونتون سیر شدید؟ اگه افراد فرمانروای تاریکی یا یکی از مردم میشنیدن، سر همهتون رو از بیخ میبریدن!
آروین گفت:
- اون وقت به چه جرمی؟!
- شما اصلا مال این شهر هستید؟
آروین سری به نشونه نه تکون داد و گفت:
- ولی این جواب من نبود!
دختره چشمهاش گرد شد و بیتوجه به آروین گفت:
- مال کدوم سرزمین هستید؟
آتنا گفت:
- ما از ایران اومدیم.
دختره با تعجب گفت:
- ایران دیگه کجاست؟
من گفتم:
- مطمئناً از یه جایی اومدیم! الان مهمترین چیز اینه که ما به این شهری که نمیدونیم کجاست آورده شدیم و دنبال یه جای خواب هستیم.
دختره با گیجی گفت:
- من نمیفهمم! میشه داستانتون رو کامل و از اول تعریف کنید؟
روبه دختره گفتم:
- ببخشید! یه لحظه با دوستهام کار دارم، الآن میایم.
آتنا و آروین رو به دنبال خودم کشیدم و بیرون از خونه بردم، گفتم:
- ببینید، اون زن گفت به کسی اعتماد نکنید، اما من میخوام ماجرا رو برای دخترِ تعریف کنم.
آتنا گفت:
- عقلت رو از دست دادی؟ اصلا ما نمیدونیم کجا هستیم! حتی نمیدونیم واقعا جادوگریم یا نه!
گفتم:
- میدونم که نمیدونیم کجا هستیم؛ ولی اون دختر اگه میخواست ما رو تحویل بده همون موقع این کار رو میکرد، نه این که به ما هشدار بده!
روبه آروین گفتم:
- نظر تو چیه؟
آروین: دختر مورد اعتمادی به نظر میاد.
- پس تصویب شد.
همه با هم به داخل برگشتیم. من گفتم:
- ما تصمیم گرفتیم ماجرا رو بهت بگیم، ولی تو هم باید هر چی میدونی به ما بگی!
دختر گفت:
- تا جایی که میتونم به سوالهاتون پاسخ میدم.
وقتی ماجرا رو براش تعریف کردیم، مثل سکتهایها روبه من گفت:
- تو... د... دختر انتخاب شدهای؟
سری تکون دادم و گفتم:
- آره!
گفت:
- این غیر ممکنه! دختره برگزیده سالها پیش گم شده!
فوری گفتم:
- از این قضیه چی میدونی؟
با گیجی گفت:
- پدربزرگم همیشه برای من یه داستان تعریف میکرد. اون میگفت قرنها پیش این سرزمین پر از نشاط بود، مردم زیادی به این سرزمین رفت و آمد میکردن و از همه جای هفت گانه به اینجا میاومدن. منبع تمام قدرتهای این سرزمین گویی رنگی بود که داخلش آب حیات وجود داشت و در قلب قصر پادشاه نگهداری میشد. تا اینکه فرمانروای تاریکی به این سرزمین حمله کرد، اون منبع قدرت رو میخواست، یعنی آب حیات!
ولی پادشاه اون رو در یکی از سرزمینهای هفت گانه پنهان کرد. افسانهها بر این باورن که محل نگهداری اون به وسیله هفت کلید باز میشه و البته هر کدوم از کلیدها در یکی از سرزمینها پنهان شدن. پادشاه در زمان جنگ با فرمانروای تاریکی، به مردم گفت که یه نفر رو انتخاب میکنه تا با فرمانروای تاریکی بجنگه، آب حیات رو به سر جای اصلیش برگردونه و همه چیز مثل قبل بشه.
آهی کشید و ادامه داد.
- اون خودش میدونست که در این جنگ شکست میخوره، پس قبل از شکست از این سرزمین فرار کرد. پادشاه و فرمانروای تاریکی با هم دوستهای صمیمی بودن و هردوشون از معجونی خورده بودن که اونها رو فناناپذیر میکرد. هر دو قدرتمند بودن، ولی فرمانروای تاریکی قدرت بیشتری میخواست و برای همین به سرزمین حمله کرد. از اون زمان به بعد تاریکی همه جا رو فرا گرفت. دور تا دور شهر رو حصار کشید، هیچ کس اجازه ورود و یا خروج از این سرزمین رو نداشت و کسایی که این قصد رو داشتن، همگی به دست تاریکی کشته میشدند. برای همین گفتم این جمله که تازه به این شهر اومدید، بلند نگید، چون به لیست کسایی که کشته شدن میپیوندین.
همهی مردم به این وضعیت عادت کرده بودن تا اینکه هجده سال قبل شایعه شد، در یکی از خانوادهها دختری به دنیا اومده که نامهای براش فرستاده شده! در اون نامه قید شده بود که اون دختر انتخاب شدهست!
همون شب فرمانروای تاریکی که به هیچوجه نمیخواست کسی آب حیات رو پیدا کنه، به اون خانواده حمله کرد و خیلیها رو کشت؛ ولی هر چی گشت اثری از دختر انتخاب شده نبود!
آخرین ویرایش توسط مدیر:



