کامل شده رمان جادوگر | witch کاربر انجمن نگاه دانلود

نظر شمادر باره این رمان


  • مجموع رای دهندگان
    194
وضعیت
موضوع بسته شده است.

witch

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/06/04
ارسالی ها
148
امتیاز واکنش
15,253
امتیاز
616
محل سکونت
شهر راز
دختر نگاهی به اطرافش انداخت، ما رو به سمت خونه‌ای قدیمی کشید و گفت:
- شماها مگه از جونتون سیر شدید؟ اگه افراد فرمانروای تاریکی یا یکی از مردم می‌شنیدن، سر همه‌تون رو از بیخ می‌بریدن!
آروین گفت:
- اون وقت به چه جرمی؟!
- شما اصلا مال این شهر هستید؟
آروین سری به نشونه نه تکون داد و گفت:
- ولی این جواب من نبود!
دختره چشم‌هاش گرد شد و بی‌توجه به آروین گفت:
- مال کدوم سرزمین هستید؟
آتنا گفت:
- ما از ایران اومدیم.
دختره با تعجب گفت:
- ایران دیگه کجاست؟
من گفتم:
- مطمئناً از یه جایی اومدیم! الان مهم‌ترین چیز اینه که ما به این شهری که نمی‌دونیم کجاست آورده شدیم و دنبال یه جای خواب هستیم.
دختره با گیجی گفت:
- من نمی‌فهمم! میشه داستانتون رو کامل و از اول تعریف کنید؟
روبه دختره گفتم:
- ببخشید! یه لحظه با دوست‌هام کار دارم، الآن میایم.
آتنا و آروین رو به دنبال خودم کشیدم و بیرون از خونه بردم، گفتم:
- ببینید، اون زن گفت به کسی اعتماد نکنید، اما من می‌خوام ماجرا رو برای دخترِ تعریف کنم.
آتنا گفت:
- عقلت رو از دست دادی؟ اصلا ما نمی‌دونیم کجا هستیم! حتی نمی‌دونیم واقعا جادوگریم یا نه!
گفتم:
- می‌دونم که نمی‌دونیم کجا هستیم؛ ولی اون دختر اگه می‌خواست ما رو تحویل بده همون موقع این کار رو می‌کرد، نه این که به ما هشدار بده!
روبه آروین گفتم:
- نظر تو چیه؟

آروین: دختر مورد اعتمادی به نظر میاد.
- پس تصویب شد.
همه با هم به داخل برگشتیم. من گفتم:
- ما تصمیم گرفتیم ماجرا رو بهت بگیم، ولی تو هم باید هر چی می‌دونی به ما بگی!
دختر گفت:
- تا جایی که می‌تونم به سوال‌هاتون پاسخ میدم.
وقتی ماجرا رو براش تعریف کردیم، مثل سکته‌ای‌ها روبه من گفت:
- تو... د... دختر انتخاب شده‌ای؟
سری تکون دادم و گفتم:
- آره!
گفت:
- این غیر ممکنه! دختره برگزیده سال‌ها پیش گم شده!
فوری گفتم:
- از این قضیه چی می‌دونی؟
با گیجی گفت:
- پدربزرگم همیشه برای من یه داستان تعریف می‌کرد. اون می‌گفت قرن‌ها پیش این سرزمین پر از نشاط بود، مردم زیادی به این سرزمین رفت و آمد می‌کردن و از همه جای هفت گانه به اینجا می‌اومدن. منبع تمام قدرت‌های این سرزمین گویی رنگی بود که داخلش آب حیات وجود داشت و در قلب قصر پادشاه نگه‌داری می‌شد. تا اینکه فرمانروای تاریکی به این سرزمین حمله کرد، اون منبع قدرت رو می‌خواست، یعنی آب حیات!
ولی پادشاه اون رو در یکی از سرزمین‌های هفت گانه پنهان کرد. افسانه‌ها بر این باورن که محل نگهداری اون به وسیله هفت کلید باز میشه و البته هر کدوم از کلیدها در یکی از سرزمین‌ها پنهان شدن. پادشاه در زمان جنگ با فرمانروای تاریکی، به مردم گفت که یه نفر رو انتخاب می‌کنه تا با فرمانروای تاریکی بجنگه، آب حیات رو به سر جای اصلیش برگردونه و همه چیز مثل قبل بشه.
آهی کشید و ادامه داد.
- اون خودش می‌دونست که در این جنگ شکست می‌خوره، پس قبل از شکست از این سرزمین فرار کرد. پادشاه و فرمانروای تاریکی با هم دوست‌های صمیمی بودن و هردوشون از معجونی خورده بودن که اون‌ها رو فناناپذیر می‌کرد. هر دو قدرتمند بودن، ولی فرمانروای تاریکی قدرت بیشتری می‌خواست و برای همین به سرزمین حمله کرد. از اون زمان به بعد تاریکی همه‌ جا رو فرا گرفت. دور تا دور شهر رو حصار کشید، هیچ کس اجازه‌ ورود و یا خروج از این سرزمین رو نداشت و کسایی که این قصد رو داشتن، همگی به دست تاریکی کشته می‌شدند. برای همین گفتم این جمله که تازه به این شهر اومدید، بلند نگید، چون به لیست کسایی که کشته شدن می‌پیوندین.
همه‌ی مردم به این وضعیت عادت کرده بودن تا اینکه هجده سال قبل شایعه شد، در یکی از خانواده‌ها دختری به دنیا اومده که نامه‌ای براش فرستاده شده! در اون نامه قید شده بود که اون دختر انتخاب شده‌ست!
همون شب فرمانروای تاریکی که به‌ هیچ‌وجه نمی‌خواست کسی آب حیات رو پیدا کنه، به اون خانواده حمله کرد و خیلی‌ها رو کشت؛ ولی هر چی گشت اثری از دختر انتخاب شده نبود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    آروین گفت:
    - مگه اربـاب تاریکی دنبال آب حیات نبود؟ پس چرا نمی‌خواست کسی پیداش کنه؟
    دختر گفت:
    - اگه آب پیدا بشه، سرزمین پر از نور و روشنایی میشه و اربـاب تاریکی این رو نمی‌خواد. اون بارها قدرتمندترین افرادش رو فرستاد تا آب حیات رو پیدا و نابود کنند، ولی هربار فقط یه چیزهای کوچیکی دستگیرشون میشد؛ پس به این نتیجه رسید که فعلا جاش امنه و دست کسی بهش نمیرسه.
    آروین گفت:
    - که این‌طور!
    گفتم:
    - ممکنه که اونا خانواده حقیقی من باشن؟ و اینکه ما جادوگر باشیم؟
    دختر گفت:
    - اینجا همه چیز ممکنه.
    با صدایی آروم گفتم:
    - پس من چه‌ جوری سر از اون خانواده در آوردم؟
    دختر: این همون موضوعیه که هیچ کس نمی‌دونه.
    آتنا: اسمت چیه؟
    دختر: سارا
    آتنا: سارا، ما می‌تونیم امشب رو پیشت بمونیم؟
    سارا: تا هر وقت که خواستین می‌تونین پیش من بمونید.
    آروین: خانواده‌ات با این موضوع مشکلی ندارن؟
    صورت سارا درهم شد و گفت:
    - من پدر و مادرم رو سال‌ها پیش از دست دادم و پدربزرگم هم که همه کسم بود، سال قبل فوت کرد!
    آتنا: ببخشید! ما قصد ناراحتی تو رو نداشتیم.
    سارا با لبخند گفت:
    - اشکال نداره! خیلی وقته با این موضوع کنار اومدم.
    کاغذ رو از توی کیسه بیرون اوردم و به سارا نشون دادم و گفتم:
    - تو می‌دونی این یعنی چی؟
    وقتی جمله رو خوند گفت:
    - من اسم قصر معلق رو یه جایی شنیدم، ولی نمی‌دونم کجا!
    گفتم:
    - این خیلی مهمه! شاید یه سرنخ درباره جای یکی از کلیدها باشه. خواهش می‌کنم خوب فکر کن!
    چشم‌هاش رو روی هم فشار داد و تمرکز کرد. با ناامیدی بازشون کرد و گفت:
    - چیزی یادم نمیاد!
    هممون پَکر شدیم.
    سارا: خب با یه کیک و چای چه‌ طورین؟
    هر سه سری به نشونه تایید تکون دادیم. همون لحظه از آشپزخونه به اندازه همه، کیک و چای به صورت معلق بیرون اومد و سارا هم دست‌هاش رو با اون‌ها در مسیر آشپزخونه تا پذیرایی همراهی می‌کرد.
    با تعجب گفتم:
    - چه‌ جوری این کار رو کردی؟
    با خنده گفت:
    - همه جادوگرها از این کارها بلدن دختر انتخاب شده!
    گفتم:
    - میشه این قدر نگی دختر انتخاب شده؟ من اسم دارم! اسمم هم اِماست.
    با خنده گفت:
    - باشه فهمیدم دختر انتخاب شده!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    در حال خوردن چای بودیم که یه دفعه سارا با صدای بلندی گفت:
    - یادم اومد!
    آتنا فوری گفت:
    - چی رو؟
    - ماجرای قصر معلق!
    با شوق گفتم:
    - زود باش تعریف کن!
    - در قسمت شرقی سرزمین که کوهستانی هست، قصر بزرگ و باشکوهی به اسم قصر جادو بوده. این قصر با قدرت جادوگرش در آسمان معلق و با یک پل جادویی به زمین وصل بوده. افسانه‌ها میگن صاحب اونجا زن زیبایی داشته که در کل سرزمین کسی به زیبایی اون وجود نداشته. اونا با این که فرزندی نداشتن، عاشقانه کنار هم زندگی می‌کردن. تا این که مرد هر روز ضعیف‌تر میشه. در اون قصر خدمتکاری وجود نداشت و اون زن برای شوهرش غذا می‌پخت و مرد فهمیده بود که زنش سعی داره اون رو مسموم کنه و بکشتش؛ پس یه شب که زنش خواب بود، خنجری برمی‌داره و بالای سر همسرش میره و اون رو تا آخر توی قلبش فرو می‌بره. وقتی خون همسرش همه جا رو پر می‌کنه، مرد که با وجود نقشه‌ی زنش هنوز هم عاشقش بوده، فوری از کارش پشیمون میشه و اون خنجر رو در قلب خودش هم فرو می‌کنه تا برای همیشه به همسرش بپیونده.
    آتنا گفت:
    - چه غم انگیز! حالا یعنی ما باید به قصر جادو بریم؟
    گفتم:
    - آره، چون از نظر من این قصر حتما می‌تونه یه سرنخ و یا حتی خود معما باشه! کی می‌دونه؟ شاید یکی از کلیدها اونجا باشه.
    روبه سارا گفتم:
    - می‌تونی فردا ما رو به اونجا ببری؟
    - من تا هر کجا که خارج از این سرزمین نباشه می‌تونم ببرمتون.
    سری تکون دادم و گفتم:
    - خوبه.
    روبه بقیه گفتم:
    - دیگه وقت خوابه. فردا ماجراجوییمون شروع میشه؛ باید سرحال باشیم!
    ***
    توی جام غلتی زدم و روبه آتنا گفتم:
    - آتنا! تو باور کردی که ما جادوگریم؟
    آتنا با خمیازه گفت:
    - می‌دونی من هنوز به خاطر اتفاقات امروز تو شوکم و نمی‌دونم اینجا چه خبره! ولی با اینکه عقلم این چیزها رو قبول نمی‌کنه؛ اما ته دلم از اینکه شاید جادوگر باشم خوشحالم. کسی چه می‌دونه‌؟ شاید همه اینا حقیقت داشته باشه!
    گفتم:
    - نظرت چیه از سارا بخوایم به گروه ما بیاد و کمکمون کنه؟
    آتنا گفت:
    - آره، فکر خوبیه.
    - آتنا به نظرت آخر این ماجرا چی میشه؟
    - نمی‌دونم، اما بهتره بخوابیم. خوبه خودت گفتی، پس بگیر بخواب.
    کمی فکر کردم ولی به نتیجه نرسیدم؛ پس چشم‌هام رو بستم و به عالم خواب و رویا پیوستم.
    ***
    باصدای بلند فریاد کشیدم و گفتم:
    - ولش کنین! خواهش می‌کنم!
    دست‌هام رو گرفته بودند و داشتند لیام رو می‌بردند. هر چی تقلا می‌کردم فایده نداشت. با صدای بلند جیغ زدم.
    - لیام!
    نفس‌زنان از خواب بیدار شدم. خوابم خیلی واقعی بود! انگار که واقعا اتفاق افتاده بود. سوال‌های زیادی ذهنم رو مشغول کرده بود؛ ولی از همه پررنگ‌تر این بود،
    پسری که صداش می‌کردم کی بود؟
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    با صدای سارا که می‌گفت "وقت رفتنه" از خواب بلند شدم و گیج گفتم:
    - کجا باید بریم؟
    با صدای خنده‌ی بلند آروین به خودم اومدم و گفتم:
    - هرهرهر! به چی می‌خندی؟
    آروین گفت:
    - بهت توصیه می‌کنم یه سر به آینه آخر راهرو بزنی!
    با دیدن خودم توی آیینه وا رفتم! موهام وحشتناک توی هم پیچ خورده بود، چشم‌هام قرمز شده بود و رنگ بدنم بی‌‌روح‌تر از قبل شده بود. در کل آدم وحشت می‌کرد!
    سارا کنارم ایستاد و گفت:
    - می‌دونی تو دیگه دست هر چی خون‌آشام بوده رو از پشت بستی، فقط یه جفت دندون نیش لازم داری!
    پوفی کردم و گفتم:
    - خیلی خب! حالا از این موضوع بگذریم، کی باید بریم؟
    - نیم ساعت دیگه باید بریم. همه‌ی وسایل‌هات رو هم جمع کن، چون دیگه برنمی‌گردیم.
    گفتم:
    - پس خونه چی؟
    دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:
    - من هم عضو جدید این جستجو شدم؛ پس باید هر جا که رفتید دنبالتون بیام و اینکه ما نباید دیگه برگردیم چون ممکنه ما رو بگیرن.
    گفتم:
    - چرا؟
    صداش از لحن عادی آروم‌تر شد و گفت:
    - ما باید هر هفت سرزمین رو بگردیم؛ پس مجبوریم یه جوری از مرز این سرزمین رد بشیم، بعد از این کار اسم‌هامون میره داخل لیست مرگ و منم دیگه نمی‌تونم به اینجا برگردم؛ چون همه‌مون رو...
    با دستش یه خط افقی رو گردنش کشید و با خنده گفت:
    - فکر کنم منظورم رو فهمیدی!
    آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
    - صد در صد!
    با لحن جدی گفت:
    - بهتره دیگه بری آماده بشی.
    کیسه پول‌ها و کاغذ رو برداشتم و از در حیاط پشتی خارج شدم، همه منتظر ایستاده بودند.
    سارا: زود باش بیا اینجا!
    و به کنار خودش اشاره کرد، گفتم:
    - چه‌ جوری می‌خوایم بریم؟
    با لحن عادی گفت:
    - همون جوری که همه جادوگرها از جایی به جای دیگه میرن.
    دستم رو گرفت و گفت:
    - آتنا دست اِما رو بگیر، تو آروین! این یکی دست من رو بگیر. همه‌تون محکم هم دیگه رو نگه دارین؛ وگرنه معلوم نیست سر از کجا در بیارین!
    چشم‌هاش رو بست و تمرکز کرد. یه دفعه همه چیز درهم رفت؛ مثل این بود که رنگ‌ها قاطی پاتی بشه، ولی خیلی زود دوباره همه چیز مثل اولش شد. با این تفاوت که به جای حیاط خلوت، داخل یه کوهستان خیلی وسیع بودیم.
    با خنده گفتم:
    - این خیلی باحاله!
    آروین: چه‌ طوری این کار رو کردی؟
    سارا: فقط باید تمرکز کنی و به آدرس دقیق محلی که می‌خوای بری فکر کنی، خیلی ساده‌اس!
    آتنا: برای تو که چندین ساله این کار رو انجام میدی ساده‌اس؛ ولی برای ما مثل حل کردن یه معادله‌ی فوق‌العاده سخت ریاضیه!
    سارا شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
    - فقط تمرین نیاز داره، همین!
    گفتم:
    - خیلی خب، قصر جادو کجاست؟
    سارا: نمی‌دونم!
    تقریباً داد زدم.
    - نمی‌دونـــی؟ پس ما کجا اومدیـم؟
    گفت:
    - ما الان در کوهستان پژواک هستیم. من گفتم در یک کوهستان در شرقه سرزمینه، نگفتم که دقیقا کجاست. درضمن در افسانه‌ها محل‌های زیادی اومده که ممکنه جای قصر جادو باشه؛ اما ممکنه در هیچ کدوم از محل‌ها نباشه! ولی ما همه جا رو می‌گردیم.
    آتنا: وای خدا! این دیوونگی محضه، اینجا خیلی بزرگه!
    سارا: بهتره خیلی غرغر نکنی؛ چون برای پیاده روی به نیروت نیاز داری.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    نمی‌دونم چند ساعت بود که داشتیم راه می‌رفتیم، دیگه هیچ قدرتی برای حرکت نداشتم. به اطراف نگاه کردم، همه‌ جا کوه و برف بود، فقط همین! حتی یه پرنده هم پر نمی‌زد. یه تکه سنگ دیدم، چه عجب، یه چیزی اینجا پیدا شد!
    روی سنگ نشستم و گفتم:
    - من که دیگه نمی‌تونم راه برم.
    سارا خواست چیزی بگه ولی چشمش به زیر پای من افتاد و دهنش باز موند.
    با تته پته گفت:
    - رو... ی چـ... چی نشـ... نشستی اِما؟
    فوری از جام بلند شدم و به سنگ نگاه کردم، از خودش نورهای عجیبی بیرون می‌داد.
    آتنا: چی کارش کردی اِما؟
    گفتم:
    - من فقط روش نشستم، همین!
    سارا: بچه‌ها، فکر کنم پل معلق رو پیدا کردیم!
    آروین: منظورت اینه؟!
    و با دستش سنگ رو نشون داد.
    سارا: آره، باید خودش باشه!
    رفتم و کنار سنگ نشستم، آروم دستم رو روش کشیدم. داشتم دستم رو تکون می‌دادم که یه برجستگی روی سنگ حس کردم.
    آروم گفتم:
    - سارا، بیا اینجا!
    سارا نشست کنارم و گفت:
    - چی شده؟
    - یه برجستگی اینجاست!
    و با دست نشونش دادم، دستش رو روش کشید و محکم فشارش داد. صاعقه‌ای آسمون رو شکافت و قصر جادو که در آسمون معلق بود نمایان شد. سنگ به یه پل چوبی تغییر شکل داد که به قصر جادو وصل بود. قصر خیلی بزرگ‌تر و باشکوه‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرم!
    آتنا با تعجبی که توی صداش بود، گفت:
    - قصر به این بزرگی فقط دو نفر توش زندگی می‌کردن؟!
    سارا: حتما همین‌طور بوده؛ چون افسانه‌ها هیچ وقت اشتباه نیستند.
    آروم پام رو روی پل گذاشتم و گفتم:
    - این پل امنه، مگه نه؟
    سارا: امتحانش ضرر نداره.
    آروین: می‌دونی که فقط ممکنه این چوب‌ها زیادی فرسوده باشن، اون وقت از اون بالا پرت میشی پایین! که البته اینم مشکل خاصی نیست!
    با حرص نگاش کردم که گفت:
    - چیه؟ من فقط گفتم ممکنه این اتفاق بیافته.
    بی‌توجه به آر‌وین دست آتنا و سارا رو گرفتم و وارد پل شدم. هر چی جلوتر می‌رفتیم ارتفاع و شیب پل بیشتر می‌شد. آتنا گفت:
    - دیگه کم‌کم دارم حالت تهوع می‌گیرم.
    و زمزمه کرد:
    - از ارتفاع متنفرم!
    آروین: وای وای! شاهزاده خانم حالشون خوب نیست. آخه تو که از ارتفاع می‌ترسی کجا اومدی؟ همون پایین منتظر می‌شدی تا ما بریم و برگردیم!
    آتنا خواست چیزی بگه که پاش پیچ خورد و به عقب پرت شد.
    جیغ زدم:
    - آتنا!
    آروین که پشت سرش بود فوری گرفتش و گفت:
    - حواست کجاست دختر دست و پا چلفتی؟
    آتنا از بغلش بیرون اومد و با بغض گفت:
    - دست و پا چلفتی خودتی! پام پیچ خورد، درضمن حق نداری به من توهین کنی!
    جلوتر از همه به طرف قصر راه افتاد. روبه آروین گفتم:
    - همین الآن ازش معذرت خواهی می‌کنی! فهمیدی؟
    شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
    - من چیز خاصی نگفتم؛ پس دلیلی نداره معذرت خواهی کنم.
    پوزخندی زد و زیر لب گفت:
    - هه، توهین!
    سری به نشانه تأسف تکون دادم. دیگه به آخر راه رسیده بودیم و دروازه بزرگ قصر کم‌کم نمایان می‌شد. قصر چهره ترسناکی داشت؛ مثل خونه‌ی ارواح بود.
    بادی وزید و هوا سردتر شد و ابرهای دور قصر سیاه‌تر.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    آروم دست‌هام رو روی درهای قصر کشیدم و گفتم:
    - این به نظر خیلی قدیمی میاد.
    سارا: این قصر مال قرن‌ها پیشه، باید هم قدیمی به نظر بیاد!
    آتنا: من که هیچ حس خوبی نسبت بهش ندارم، آخه آسمون هم جای قصر ساختنه؟
    سارا: الآن وقت این حرف‌ها نیست؛ باید در رو باز کنیم.
    در رو هل دادم ولی یه ذره هم تکون نخورد. گفتم:
    - مثل اینکه قفله!
    سارا دست‌هاش رو روبه در گرفت؛ ولی بعد از لحظه‌ای دست‌هاش رو پایین انداخت و گفت:
    - نه! این در قفل نیست، چون با جادو باز نمیشه. شاید جادوی قوی داره که مانع از باز شدنش با جادو میشه؛ ولی از نظر من گیر کرده.
    آتنا: چطوره همه با هم هلش بدیم!
    گفتم:
    - به امتحانش می‌ارزه.
    همه دست‌هامون رو به در چسبوندیم و هل دادیم؛ در تکون کوچیکی خورد. سارا گفت:
    - همینه! محکم‌تر هل بدین.
    با همه‌ی نیروم هل می‌دادم. توی اون سرما همه عرق کرده بودیم. دیگه کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که در با صدای بلندی باز شد.
    همه به راهروی طولانی که آخرش در تاریکی گم شده بود، چشم دوختیم. سارا گفت:
    - خیلی خب، همه کنار هم دیگه راه برین و از هم جدا نشین، چون اینجا خیلی بزرگه و اگه گم بشید پیدا کردنتون سخت میشه.
    سارا مشعلی از کنار در برداشت، روشنش کرد و وارد راهروی طولانی و تاریک شد. راهرویی که پر بود از درهای مختلف. گفتم:
    - ممکنه یکی از این درها به قلب این ساختمون راه داشته باشه؟
    سارا: نه، قلب هر ساختمونی در مرکزی‌ترین قسمت اون قرار داره. ما باید به مرکز این قصر بریم.
    چشمم به آیینه‌ای خورد که با جواهر و سنگ‌های زیبایی تزیین شده بود. کنجکاو به طرفش رفتم.
    خواستم به خودم در آیینه نگاه کنم که از تعجب خشک شدم! تصویر خودم رو دیدم که لباس سفید و بلندی به تن داشتم و کنار چشمه‌ای در یه جای غار مانند نشسته بودم، دست‌هام رو داخل آب چشمه کرده بودم و می‌خندیدم.
    با تعجب پلکی زدم و دوباره به آیینه نگاه کردم؛ ولی به جز تصویر خودم با لباس و شنلی بلند چیزی ندیدم.
    خواستم به آتنا درباره این آیینه بگم که دیدم بچه‌ها کنارم نیستند! وحشت‌زده به اطرافم نگاه کردم و وقتی روشنایی کم نور مشعل رو جلوتر از خودم دیدم، با سرعت خودم رو بهشون رسوندم.
    بچه‌ها سخت مشغول حرف زدن بودند و متوجه غیبت من نشده بودند. تصمیم گرفتم فعلا به کسی چیزی نگم؛ ولی اون تصویر به شدت من رو درگیر افکارم کرده بود و حالا خواب دیشب هم بهش اضافه شده بود.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    آتنا: سارا کی قراره بهمون جادو یاد بدی؟
    سارا: بهتره خیلی عجله نکنی!
    به در عجیب غریبی رسیدیم که عکس یه عقاب روش حک شده بود. سارا در رو هل داد و راه‌پله‌ای که به نظر می‌اومد به زیر زمین راه داره مشخص شد.
    سارا: اگه اشتباه نکنم، این باید ما رو به قلب قصر ببره.
    آروین ابروش رو بالا انداخت و گفت:
    - یعنی قلب این قصر توی زیر زمینه؟ اگه من بودم بلندترین نقطه قلعه رو انتخاب می‌کردم.
    آتنا: فعلا که نیستی، پس لطفا نظر نده!
    آروین خواست چیزی بگه که گفتم:
    - خواهش می‌کنم دیگه اینجا شروع نکنین!
    وقتی التماسم رو دیدند، دوتاشون ساکت شدند و جهت مخالف هم دیگه رو نگاه کردند.
    سارا با خنده گفت:
    - از دست شما دوتا.
    با هم دیگه از پله‌ها پایین رفتیم. نمی‌دونم چند دقیقه بود که همین جوری پایین می‌رفتیم؛ ولی مگه تموم می‌شد؟ آرزو کردم زودتر به آخر راه برسیم.
    هنوز چند ثانیه از آرزوم نگذشته بود که به آخر راه‌پله رسیدیم! اگه می‌دونستم این‌ طوری میشه زودتر آرزو می‌کردم.
    دوباره به در بزرگی رسیدیم. این‌ بار هم شکل عقاب حک شده‌ای روی در به چشم می‌خورد. آروم در رو هل دادیم و در کمال تعجب در باز شد! فقط یه اتاق کوچیک بود که صندوقچه‌ای داخلش قرار داشت. سارا به طرف صندوقچه رفت و درش رو باز کرد. با خوشحالی گفت:
    - بچه‌ها! کلید این‌جاست.
    همه‌مون به طرف سارا رفتیم. داخل صندوقچه یه خنجر و یه کلید طلایی بود که آخرش شکل یه عقاب بود. خنجر بالای کلید قرار داشت و برای برداشتن کلید باید خنجر رو برمی‌داشتی. سارا خنجر رو در دستش گرفت؛ ولی هر چی کشید در نیومد. از شانس ما خنجر جوری قرار گرفته بود که نمی‌شد بدون اینکه برش داری کلید رو بیرون بیاری! آتنا و آروین هم کشیدند ولی نشد. سارا گفت:
    - همه با هم بکشید.
    همه با هم کشیدیم؛ ولی خنجر حتی تکون هم نخورد.
    دستم رو روی خنجر گذاشتم؛ دستم داغ شد، فوری دستم رو برداشتم. وقتی به کمک بچه‌ها می‌کشیدمش که این اتفاق نیفتاد!
    دوباره دستم رو روش گذاشتم و دوباره همون گرما رو حس کردم.
    آتنا: داری چی‌کار می‌کنی اما؟
    گفتم:
    - وقتی بهش دست می‌زنم داغ میشه!
    سارا دستش رو روی خنجر گذاشت و گفت:
    - حالت خوبه؟ این خنجر سرد سرده!
    آتنا دستش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت:
    - تب هم که نداری.
    دوباره دستم رو روی خنجر گذاشتم و همون گرما رو احساس کردم. گفتم:
    - باور کنید بچه‌ها! این واقعا گرمه!
    آروین دستش رو روی خنجر گذاشت. فوری گرما از بین رفت. آروین گفت:
    - واقعا توهم زدی، این خنجر سرده!
    گفتم: گرم بود؛ ولی وقتی دستت رو روش گذاشتی سرد شد!
    سارا: شاید فقط به دست اما واکنش نشون میده!
    آتنا در فکر فرو رفت و بعد از لحظه‌ای گفت:
    - اما! سعی کن خنجر رو برداری، اگه تونستی ما هم فوری کلید رو بر می‌داریم. فقط بعد از اینکه ما کلید رو برداشتیم خنجر رو فوری بنداز؛ چون حس خوبی بهش ندارم!
    گفتم:
    - خیلی خب، امتحان می‌کنیم.
    سارا: مطمئنی اما؟ شاید این خنجر طلسم داشته باشه!
    گفتم:
    - ما کلید رو لازم داریم و به تنها کسی که واکنش نشون میده منم، پس این‌ کار رو می‌کنم!
    آروین: پس خیلی مراقب باش!
    - باشه.
    آروم دستم رو روی خنجر گذاشتم، دستم داغ شد. محکم خنجر رو کشیدم، خنجر از جا کنده شد و گرمای وحشتناکی همه وجودم رو در بر گرفت. نمی‌تونستم تکون بخورم، گرما هر لحظه بیشتر می‌شد. سعی کردم خنجر رو بندازم؛ ولی انگار به دستم چسبیده بود. گرما بیشتر شد، دردی مثل صاعقه توی کل بدنم پیچید و جیغ وحشتناکی کشیدم که خودمم ازصداش ترسیدم. یه دفعه صداها قطع شد، تقلای بچه‌ها رو می‌دیدم که می‌خوان خنجر رو از دستم در بیارند؛ اما خنجر به دستم چسبیده بود. دوباره همون درد و این‌بار جیغم خیلی بلندتر از قبل بود. همه چیز جلوی چشمم تاریک شد و من صحنه‌ای رو دیدم که تا حالا ندیده بودم، درست مثل یه رؤیا بود.
    بالای سر یه دختر نشسته بودم و گریه می‌کردم، همه‌ جا پر از خون و جسدهایی بود که نمی‌شناختمشون. صدای قهقه‌های وحشتناکی می‌اومد و بعد از اون تنها تاریکی بود که وجود داشت!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ***
    صدای قدم‌هایی در سالن بزرگ پیچید و بعد از اون صدای خشن مردی بلند شد.
    - امری با من داشتید خانم؟
    - اوه نایل! دیر کردی.
    - متاسفم خانم!
    زن از روی صندلی برخاست. شنل سیاه رنگش مانع دیدن صورتش بود و لباس مشکی‌اش روی زمین کشیده می‌شد.
    با صدایی که سرما را در همه جا پخش می‌کرد گفت:
    - خب؟
    - همون جور که شما خواستید سرورم.
    دستش رو روی مجسمه مرگی که کنارش بود گذاشت و گفت:
    - امیدوارم!
    - من کارم رو خوب انجام میدم خانم.
    زن زمزمه کرد.
    - باز هم امیدوارم.
    مرد مردد پرسید:
    - خبر جدیدی از اون دختره ندارید سرورم؟
    زن دستش رو از روی مجسمه برداشت، به مرد نزدیک شد و گفت:
    - اوه! نایل داری زیادی دخالت می‌کنی.
    و بعد دستش رو روی شونه مرد گذاشت و در گوشش زمزمه کرد.
    - تو که دوست نداری به سرنوشت ساشا دچار بشی؟
    مرد با صدایی لرزان زمزمه کرد.
    - معلومه که نه خانم!
    زن با صدایی آروم‌تر از قبل گفت:
    - پس توی کارهایی که بهت مربوط نیست دخالت نکن، وگرنه...
    مرد سرمای مرگ را حس کرد و به خود لرزید. با خود فکر کرد، این زن باید خود مرگ باشه!
    زن آروم دستش رو از روی شونه مرد برداشت و گفت:
    - ایوان رو صدا کن، کارش دارم.
    - چشم خانم!
    - به نفعته که سریع عمل کنی، می‌دونی که دوست ندارم معطل بشم.
    - چشم.
    زن روی صندلی نشست و به گوی نقره‌ای روی میز چشم دوخت. سه جستجوگر کوچک سعی در بیدار کردن دوست خود داشتند و زن با لـ*ـذت به اسباب بازی‌های جدید خودش نگاه می‌کرد.
    - سلام خانم.
    زن سرش را بالا آورد و روبه مرد گفت:
    - سلام ایوان، تعریف کن.
    - کلید رو پیدا کردن سرورم و اون دختر طلسم شد.
    زن خنده‌ای کوتاه کرد و گفت:
    - فوضول کوچولو! فوضولی همیشه هم خوب نیست!
    مرد باترس تایید کرد.
    - بله خانم.
    زن بلند شد و گفت:
    - یادداشت چی؟
    - حتما تا الان دیدنش.
    - کارت خوب بود! می‌تونی بری؛ ولی بگو لیام رو بیارن کارش دارم.
    - بله حتما همین الآن بهشون خبر میدم.
    و سریع از سالن خارج شد. زن به طرف مجسمه مرگ رفت و دستش رو روی تیغه داس کشید و گفت:
    - خواب‌های خوب ببینی اما کوچولو! بازی‌های جالبی برات دارم.
    و بعد قهقه‌ی بلند مسـ*ـتانه‌اش سکوت فضا رو شکافت.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ***
    آتنا
    اما دستش رو روی خنجر گذاشت و محکم به سمت خودش کشید، درست
    جلوی چشم‌های متعجب ما خنجر بیرون اومد و سارا فوری کلید رو برداشت. برگشتم تا به اما بگم خنجر رو بندازه؛ ولی با دیدن قیافه درهم اما حرف توی دهنم ماسید. چند ثانیه بیشتر نشد که اما جیغ وحشتناکی کشید. به طرفش دویدم، دستی که خنجر درونش قرار داشت آتش گرفته بود و ازش دود بلند می‌شد!
    همه سعی می‌کردیم تا خنجر رو از دستش بیرون بکشیم، اَما اِما خنجر رو محکم گرفته بود.
    داد زدم.
    - ولش کن اما! خنجر رو ول کن!

    ولی اون انگار اصلا چیزی نمی‌شنید. اما محکم روی زانو افتاد؛ چشم‌هاش رو به پایین دوخته بود. انگار چیزی رو می‌دید که ما نمی‌دیدم.
    خنجر هر لحظه داغ‌تر و قرمزتر می‌شد و تقلای ما بیشتر. دستم رو روی خنجر گذاشته بودم و با اینکه وحشتناک داغ بود محکم می‌کشیدمش.
    گرما برای یه لحظه فوق‌العاده زیاد شد، جیغ بلندی کشیدم و خنجر رو رها کردم.
    اما روی زمین افتاد و خنجر از دستش رها شد. به طرفش رفتم و بغلش کردم، گفتم:
    - امــا! امــا! تو رو خدا چشم‌هات رو باز کن!
    سارا اما رو ازم جدا کرد، شیشه‌ای زیبا و کوچیک از توی کیسه‌اش بیرون کشید و محتویات شیشه رو آروم توی دهن اما ریخت.
    دسته‌ای از موهای اما که توی صورتش ریخته بود رو آروم کنار زد و گفت:
    - ساکت باشید! خوابیده.
    آروین: چی بهش دادی؟
    - معجون شفا بخش. برای سم‌ها وطلسم‌ها به درد می‌خوره و فوق‌العاده کمیابه.
    گفتم:
    - بهتره زودتر از اینجا بریم.
    سارا دست از نوازش موهای اما برداشت و گفت:
    - آره، هرچه سریع‌تر بهتر!
    آروین: من اما رو میارم.

    و بعد آروم اما رو بغـ*ـل کرد و از همون راهی که اومدیم برگشتیم. می‌خواستیم از قصر خارج بشیم که چشمم به کاغذ کنار در افتاد. زانو زدم و برش داشتم و نوشته‌ی روش رو خوندم.
    «نت اشتباه پیانوی بزرگ، راه رو بهتون نشون میده.»
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ***
    اما
    داخل اتاق تاریکی بودم، نمی‌دونستم اینجا کجاست. صدای خنده‌ی ریزی از پشت سرم اومد که باعث شد فوری برگردم، دختری با موهای کوتاه مشکی و چشم‌های خاکستری که با اولین نگاه متوجه شدم هیچ حسی داخلشون وحود نداره، به من خیره شده بود.
    صدای زمزمه مانندش به گوشم رسید.
    - پس اما تویی!
    گفتم:
    - من رو می‌شناسی؟
    جلوتر اومد و چشم‌های بی‌روحش رو به من دوخت و گفت:
    - اینجا همه‌ دخترها ریتا رو می‌شناسن!
    باتعجب گفتم:
    - ریتا؟
    - آره! مادرت.
    - مادرم؟
    پوفی کرد و گفت:
    - الآن وقت این حرف‌ها نیست! من زحمت زیادی کشیدم که به خوابت بیام، پس خوب گوش کن! از ارواح دوری کنید! این یه پیغام خیلی مهم از مادرته.
    باشوق گفتم:
    - مادرم؟ اون زنده‌اس؟
    با لحن هشدار دهنده‌ای گفت:
    - الآن وقت این حرف‌ها نیست، فقط از ارواح دوری کن!
    ***
    با تکون‌هایی از خواب بیدار شدم؛ انگار همه‌اش بالا و پایین می‌شدم.
    چشم‌هام رو باز کردم و با چهره‌ی آروین که به روبه‌رو خیره شده بود و آروم راه می‌رفت مواجه شدم. مثل اینکه من بغـ*ـل آروین بودم!
    آروم گفتم:
    - چی شده؟
    سر آروین به سرعت به طرفم چرخید و گفت:
    - بیدار شدی اما؟
    آتنا و سارا بالای سرم اومدند. سارا گفت:
    - حالت خوبه؟
    آتنا: ما رو کشتی اما، خیلی ترسیدیم.
    آروین به آرومی من رو روی زمین گذاشت. تازه همه چیز یادم اومد، فوری گفتم:
    - کلید چی شد؟
    آتنا: برش داشتیم؛ ولی انگار تو حالت خوب نبود.
    چهره‌اش درهم شد و ادامه داد.
    - خنجر رو محکم گرفته بودی و رهاش نمی‌کردی؛ تا اینکه بی‌هوش شدی، خیلی ترسیدیم.
    گفتم:
    - نمی‌دونم، انگار به دستم چسبیده بود!
    مکالمه کوتاهم با دختر چشم خاکستری یادم اومد. فوری روبه سارا گفتم:
    - سارا، می‌دونی اسم مادر من چی بوده؟
    سارا گفت:
    - اگه اشتباه نکنم، پدربزرگم می‌گفت اسمش الناست.
    گفتم:
    - ممکنه اسمش ریتا باشه و تو اشتباه کرده باشی؟
    سارا سرش رو به نشونه نه تکون داد و گفت:
    - مطمئنم که اون اسم هر چی بوده، ریتا نبوده!
    جمله سارا توی ذهنم اکو شد و آروم زمزمه کردم.
    - اگه النا مادر منه، پس منظور اون دختر از مادرت چی بود؟
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا