به باغ رسیدم و وارد شدم. به نظر میاومد کسی داخل باغ نیست؛ چون همه جا خلوت بود. الان بهترین زمان برای فهمیدن جاییه که در قرار داره. نمیدونم چرا؛ ولی یه حسی به من میگفت که اون در میتونه راه فرار ما باشه.
در فکر فرو رفتم و سعی کردم به یاد بیارم کجا دیدمش.
- حالتون خوبه خانم؟
خودشه! اون روز که لیام، پسر آرتور رو دیدم، اون در کوچیک رو کناره بوتههای گل رز دیدم. درسته که گلها پوشونده بودنش؛ ولی تکهی کوچکی از در معلوم بود که نشون میداد اینجا یه در وجود داره.
به طرف کلبه آرتور راه افتادم، هنوز به کلبه نرسیده بودم که دیدمش، خوشحال به طرفش رفتم. داخل دیوار بلند قصر قرار داشت، پس این یه راه به خارج از قصر بود. سعی کردم گلها رو کنار بزنم؛ ولی خارهای تیزی داشتن و بدون اینکه خودم رو زخمی کنم، نمیشد گلها رو از جلوی در کنار زد. از روی زمین بلند شدم و فکر کردم شب با بچهها میتونیم یه کاریش کنیم.
صدایی از پشت سرم گفت:
- سلام اما.
وحشتزده برگشتم و با لیام روبهرو شدم.
فوری گفتم:
- سلام.
جلوتر اومد و گفت:
- اینجا چی کار میکنی؟
- اِم... مِ... راستش من اومده بودم که این بسته رو به آرتور بدم، یه لحظه حواسم پرت شد و دیدم اینجا هستم.
لیام یه جور خاصی بهم نگاه میکرد، احساس میکردم از اول هم میدونسته اینجا چی کار میکنم و دارم بهش دروغ میگم.
چیزی داخل چشمهای خاکستریش میدرخشید و باعث میشد احساس خوبی نداشته باشم.
لبخندی زد و گفت:
- پس باز هم خاله مارتا بسته رو به تو داده.
جلوتر اومد، نزدیک به من ایستاد و ادامه داد.
- بدش به من، میرسونمش به پدرم.
بسته رو به دستش دادم و گفتم:
- ممنون.
لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:
- خواهش میکنم.
"خداحافظ" آرومی گفتم و از باغ خارج شدم.
***
تا عصر اتاقها رو گردگیری و مرتب کردم، هنگام غروب آفتاب، خسته خودم رو به زیر زمین رسوندم.
شب داشت آغاز میشد و ما کارهای مهمی داشتیم که انجام بدیم.
در فکر فرو رفتم و سعی کردم به یاد بیارم کجا دیدمش.
- حالتون خوبه خانم؟
خودشه! اون روز که لیام، پسر آرتور رو دیدم، اون در کوچیک رو کناره بوتههای گل رز دیدم. درسته که گلها پوشونده بودنش؛ ولی تکهی کوچکی از در معلوم بود که نشون میداد اینجا یه در وجود داره.
به طرف کلبه آرتور راه افتادم، هنوز به کلبه نرسیده بودم که دیدمش، خوشحال به طرفش رفتم. داخل دیوار بلند قصر قرار داشت، پس این یه راه به خارج از قصر بود. سعی کردم گلها رو کنار بزنم؛ ولی خارهای تیزی داشتن و بدون اینکه خودم رو زخمی کنم، نمیشد گلها رو از جلوی در کنار زد. از روی زمین بلند شدم و فکر کردم شب با بچهها میتونیم یه کاریش کنیم.
صدایی از پشت سرم گفت:
- سلام اما.
وحشتزده برگشتم و با لیام روبهرو شدم.
فوری گفتم:
- سلام.
جلوتر اومد و گفت:
- اینجا چی کار میکنی؟
- اِم... مِ... راستش من اومده بودم که این بسته رو به آرتور بدم، یه لحظه حواسم پرت شد و دیدم اینجا هستم.
لیام یه جور خاصی بهم نگاه میکرد، احساس میکردم از اول هم میدونسته اینجا چی کار میکنم و دارم بهش دروغ میگم.
چیزی داخل چشمهای خاکستریش میدرخشید و باعث میشد احساس خوبی نداشته باشم.
لبخندی زد و گفت:
- پس باز هم خاله مارتا بسته رو به تو داده.
جلوتر اومد، نزدیک به من ایستاد و ادامه داد.
- بدش به من، میرسونمش به پدرم.
بسته رو به دستش دادم و گفتم:
- ممنون.
لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:
- خواهش میکنم.
"خداحافظ" آرومی گفتم و از باغ خارج شدم.
***
تا عصر اتاقها رو گردگیری و مرتب کردم، هنگام غروب آفتاب، خسته خودم رو به زیر زمین رسوندم.
شب داشت آغاز میشد و ما کارهای مهمی داشتیم که انجام بدیم.
آخرین ویرایش توسط مدیر:



