کامل شده رمان جادوگر | witch کاربر انجمن نگاه دانلود

نظر شمادر باره این رمان


  • مجموع رای دهندگان
    194
وضعیت
موضوع بسته شده است.

witch

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/06/04
ارسالی ها
148
امتیاز واکنش
15,253
امتیاز
616
محل سکونت
شهر راز
به باغ رسیدم و وارد شدم. به نظر می‌اومد کسی داخل باغ نیست؛ چون همه جا خلوت بود. الان بهترین زمان برای فهمیدن جاییه که در قرار داره‌. نمی‌دونم چرا؛ ولی یه حسی به من می‌گفت که اون در می‌تونه راه فرار ما باشه.
در فکر فرو رفتم و سعی کردم به یاد بیارم کجا دیدمش.
- حالتون خوبه خانم؟
خودشه! اون روز که لیام، پسر آرتور رو دیدم، اون در کوچیک رو کناره بوته‌های گل رز دیدم. درسته که گل‌ها پوشونده بودنش؛ ولی تکه‌ی کوچکی از در معلوم بود که نشون می‌داد اینجا یه در وجود داره.
به طرف کلبه آرتور راه افتادم، هنوز به کلبه نرسیده بودم که دیدمش، خوشحال به طرفش رفتم. داخل دیوار بلند قصر قرار داشت، پس این یه راه به خارج از قصر بود. سعی کردم گل‌ها رو کنار بزنم؛ ولی خارهای تیزی داشتن و بدون اینکه خودم رو زخمی کنم، نمی‌شد گل‌ها رو از جلوی در کنار زد. از روی زمین بلند شدم و فکر کردم شب با بچه‌ها می‌تونیم یه کاریش کنیم.
صدایی از پشت سرم گفت:
- سلام اما.
وحشت‌زده برگشتم و با لیام روبه‌رو شدم.
فوری گفتم:
- سلام.
جلوتر اومد و گفت:
- اینجا چی‌ کار می‌کنی؟
- اِم... مِ... راستش من اومده بودم که این بسته رو به آرتور بدم، یه لحظه حواسم پرت شد و دیدم اینجا هستم.
لیام یه جور خاصی بهم نگاه می‌کرد، احساس می‌کردم از اول هم می‌دونسته اینجا چی کار می‌کنم و دارم بهش دروغ میگم.
چیزی داخل چشم‌های خاکستریش می‌درخشید و باعث می‌شد احساس خوبی نداشته باشم.
لبخندی زد و گفت:
- پس باز هم خاله مارتا بسته رو به تو داده.
جلوتر اومد، نزدیک به من ایستاد و ادامه داد.
- بدش به من، می‌رسونمش به پدرم.
بسته رو به دستش دادم و گفتم:
- ممنون.
لبخند شیطنت‌آمیزی زد و گفت:
- خواهش می‌کنم.
"خداحافظ" آرومی گفتم و از باغ خارج شدم.
***
تا عصر اتاق‌ها رو گردگیری و مرتب کردم، هنگام غروب آفتاب، خسته خودم رو به زیر زمین رسوندم.
شب داشت آغاز می‌شد و ما کارهای مهمی داشتیم که انجام بدیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ماه کامل در آسمان می‌درخشید و زیبایی خاصی به آسمان می‌داد. باد سردی وزید که ترجیح دادم پنجره رو ببندم. نگاهی به ساعت انداختم، چیزی تا نیمه‌ شب باقی نمونده بود.
    به سمت تخت رفتم و لباس بلند و آبی رنگم رو پوشیدم، گردنبندم رو از زیر لباس بیرون آوردم و بهش نگاه کردم.
    تو مشتم گرفتمش، باز هم همون سرمای آرامش بخش.
    شنلم رو پوشیدم و کلاهش رو تا جایی که می‌شد پایین کشیدم.
    دستم رو داخل جیب مخفی شنلم کردم و از بودن کیسه پول مطمئن شدم.
    کلید اتاق رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. در رو قفل کردم و کلید رو داخل شومینه‌ی بزرگ سالن انداختم، اینجوری بهتر بود.
    آروم و بدون صدا خودم رو به انباری رسوندم، هنوز بچه‌ها نیومده بودن. برای صرفه جویی در وقت سنجاق سرم رو از موهام بیرون آوردم و در رو باز کردم. درست همون لحظه صدای پای یه نفر رو از پشت سرم شنیدم.
    با ترس چشمام رو بستم، اگه یکی از سربازها باشه کارم تمومه.
    با نشستن دستش روی شونم نزدیک بود جیغ بزنم؛ ولی فوری جلوی دهنم رو گرفتم.
    صدای سارا رو از کنار گوشم شنیدم که با خنده می‌گفت:
    - نترس اما! منم.
    نفس راحتی کشیدم و گفتم:
    - وای سارا من رو سکته دادی!
    لبخندی زد و گفت:
    - خیلی خب! بچه‌ها الان می‌رسن، می‌بینم که در رو باز کردی.
    چشمکی بهش زدم و گفتم:
    - بله دیگه!
    با اومدن آروین و آتنا صحبت بین من و سارا قطع شد و همگی از راه‌پله‌ پایین رفتیم و به اون در قدیمی رسیدیم.
    در رو بی‌صدا باز کردم و وارد اتاق شدیم.
    آتنا گفت:
    - خدای من! اینجا چه قدر جالبه!
    آروین دستش رو روی گرد و خاک‌ها کشید و گفت:
    - خیلی وقته که کسی اینجا نبوده.
    سارا به عکس اون دختر مرموز خیره شده بود. برگشت، قاب عکس رو به من نشون داد و گفت: پس اون دختر اینه؟ نه؟
    - آره، خودشه!
    آتنا به عکس نگاه کرد و گفت:
    - چه چشمایی داره! احساس می‌کنم دارم داخل چشماش حل میشم.
    آروین به طرف پیانو رفت و گفت:
    - دخترا! بهتر نیست به کار اصلیمون برسیم؟
    سارا به طرف پیانو رفت، دستی روش کشید و گفت:
    - این پیانو خیلی قدیمیه!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    رو به سارا گفتم:
    - می‌تونی باهاش بزنی؟
    سارا دوباره به پیانو نگاه کرد و گفت:
    - آره!
    آروین گفت:
    - خیلی خب، حالا چه طور نُتِ اشتباه رو پیدا کنیم!
    نگاهی به دفترچه نُت بالای پیانو انداختم و گفتم:
    - شاید باید از روی این بزنیم.
    سارا دفترچه نت‌ها رو برداشت و بهش نگاه کرد.
    شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
    - شاید حق با اما باشه، بهتره امتحان کنیم.
    آتنا گفت:
    - بچه‌ها ممکنه وقتی داریم پیانو می‌زنیم، صداش بیرون از اتاق بره؟ ممکنه دردسر بشه!
    گفتم:
    - نه، فکر نکنم! اگه اینجا اتاق اون دختری که خاله مارتا می‌گفت باشه، نتیجه می‌گیریم که اون دختر پیانو می‌زده؛ پس حتما برای اینکه کسی نفهمه این اتاق رو جوری ساختن که صدا بیرون نره.
    آروین گفت:
    - اوهــه! به کجاهاش فکر کردی.
    سارا خندید و گفت:
    - خیلی خب من پیانو می‌زنم، هر چه بادا باد.
    به سمت پیانو رفت و روی صندلی جلوی اون نشست. نگاهی به دفترچه انداخت و شروع به زدن کرد.
    آهنگ خیلی زیبایی بود، وقتی تموم شد به نظر نمی‌اومد کسی صدای آهنگ رو شنیده باشه.
    آروین گفت:
    - خب! چی شد الان؟
    گفتم:
    - نمی‌دونم، حتما باید نت اشتباه رو پیدا کنیم!
    آتنا متفکر نگاهی به سارا انداخت و گفت:
    - میشه یه بار دیگه بزنی؟
    سارا سری تکون داد و گفت:
    - آره!
    سارا دوباره شروع به نواختن آهنگ کرد و وسط‌های آهنگ آتنا گفت:
    - صبر کن!‌
    سارا گفت:
    - چی شد؟!
    آتنا گفت: این قسمت رو دوباره بزن!
    سارا دوباره اون قسمت از آهنگ رو زد. آتنا به فکر فرو رفت و گفت:
    - خودشه! پیداش کردم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    با خوشحالی گفتم:
    - آفرین آتی، حالا زود باش بگو چیه؟
    آتنا گفت:
    - یکم صبر کن، باید مطمئن بشم!
    به سارا گفت:
    - میشه یه بار دیگه هم، بزنی؟
    آروین زیر لب گفت:
    - این دختر تا همه رو نریزه اینجا ول کن نیست.
    ریز ریز خندیدم و سارا یه بار دیگه نت‌ها رو نواخت.
    آهنگ که تموم شد همه به آتنا نگاه کردیم.
    آتنا گفت:
    - خیلی خب، ببینین این آهنگ یه قسمت داره که در طول آهنگ هی تکرار میشه؛ ولی وسط‌های آهنگ وقتی اون قسمتش رو می‌زد، به نظرم صداش فرق می‌کرد و از سارا خواستم بازم تکرارش کنه. دیدم که واقعا فرق می‌کنه و وقتی به کتاب نگاه کردم، متوجه شدم در این قسمت، یکی از نت‌هاش به بقیه شبیه نیست؛ پس نتیجه گرفتم که این نت اشتباهه.
    و بعد دستش رو روی نت سیاه رنگ کوچکی گذاشت.
    سارا با ناباوری سرش رو تکون داد و گفت:
    - چه طور نفهمیدم!
    آتنا گفت:
    - این نُت به بقیه نُت‌ها خیلی نزدیکه و صدای شبیه به بقیه رو داره. ممکنه به خاطر خطای دید زیادی که در اینجا وجود داره، نفهمی که با بقیه فرق می‌کنه!
    آروین سرش رو تکون داد و گفت:
    - عجیبه!
    گفتم:
    - حالا که نت رو پیدا کردیم باید چی کار کنیم!
    آروین گفت:
    - توی اون برگه چیزی در این باره نوشته نشده، فقط گفته نت اشتباهِ پیانوی بزرگ، راه رو بهتون نشون میده!
    سارا گفت:
    - شاید، باید آهنگ اصلی رو بزنیم، نه؟
    آتنا گفت:
    - پیشنهاد خوبیه!
    گفتم:
    - ما باید این معما رو حل کنیم؛ پس بهتره از هر راهی که به نظرمون درسته استفاده کنیم.
    سارا شروع به زدن آهنگ کرد. هر لحظه که به اون قسمت از آهنگ نزدیک‌تر می‌شد، قلب من هم تندتر می‌زد. نمی‌دونم چرا؛ ولی احساس می‌کنم قراره اتفاقی بی‌افته!
    سارا به قسمت مورد نظر رسید، درستش کرد و آهنگ رو به پایان رسوند.
    هیچ اتفاقی نیافتاد!
    آروین پوفی کرد و گفت:
    - این راه هم اثر نکرد، حالا باید دنبال راه دیگه‌ای باشیم.
    یه دفعه سارا بلند گفت:
    - بچه‌ها اینجا رو ببینید!
    به محلی که سارا بهش اشاره می‌کرد، نگاه کردیم و یه در مخفی که تقریباً نیمه باز بود رو دیدیم.
    آروین آب دهنش رو قورت داد و گفت:
    - حاضرم قسم بخورم این در اینجا نبود!
    با ناباوری گفتم:
    - نیازی به قسم نیست، این در واقعا اینجا نبود!
    آتنا با شک گفت:
    - یعنی باید از این در رد بشیم؟
    گفتم:
    - اصلا کار عاقلانه‌ای نیست!
    آروین گفت:
    - منم حوصله یه دردسر جدید ندارم.
    سارا سرش رو تکون داد و گفت:
    - نه! ما باید از این در رد بشیم. یادتون نمیاد؟ نُت اشتباه، راه رو نشون میده. این راه به کلید دوم می‌رسه، من مطمئنم!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    با قدم‌های محکم و سریع راهروی طولانی رو طی می‌کرد. شنل بلندش پیچ و تاب خوران پشت سرش کشیده می‌شد.
    در‌ب‌ها رو باز کرد و وارد سرسرای بزرگ شد. نگاهی به اطراف انداخت و وقتی از نبودن فرد دیگری مطمئن شد، به سمت انتهای سرسرا حرکت کرد. دستش رو روی در کوچک قهوه‌ای رنگ گذاشت و در باز شد. به آرومی داخل شد و صدای بسته شدن در، سکوت سنگین سرسرا رو شکافت.
    ***
    - اوضاع اصلا خوب پیش نمیره!
    نگاه گذرایی به نقشه انداخت و گفت:
    - اون داره به همه جا نفوذ می‌کنه.
    - ما باید جلوش رو بگیریم!
    - نه رزا، نمیشه! ما داریم سعی می‌کنیم؛ ولی ترس چیز بدیه، اون داره با ترسوندن مردم پیش میره، قدرت الان دست اونه! مطمئناً افراد زیادی هستن که به دنبال قدرت هستن.
    - پس حالا چی کار کنیم؟
    - نمی دونم! ریتا کجاست؟
    - گفت به زیرزمین میره.
    - زیرزمین؟ برای چی؟
    به سمت جلو مایل شد و صداش رو پایین آورد.
    - راستش اون داره سعی می‌کنه یه دروازه باز کنه.
    با صدایی که از تعجب می‌لرزید گفت:
    - این یه دیوونگی محضه! ما باید جلوی این کار رو بگیریم.
    - من خیلی سعی کردم؛ ولی اون مصممه! میگه باید بتی رو ببینه.
    - ولی این کار...
    - می‌دونم!
    ***
    - سرورم!
    - منتظرت بودم نایل!
    - همه‌ی کارهایی که گفتید رو انجام دادم.
    - خوبه!
    - شاهزاده گفتند همه چیز تحت کنترله.
    - امیدوارم، می‌تونی بری.
    یه بار دیگه سکوت سالن با صدای در درهم شکست.
    از جای خودش بلند شد، به سمت پنجره بزرگ سالن رفت و از پنجره به بیرون نگاه کرد.
    تاریکی همه جای جنگل رو فرا گرفته بود.
    به قبرهایی که زیر درختان بودند، نگاه کرد و دستش رو بر روی شیشه سرد پنجره گذاشت. زیر لب زمزمه کرد.
    - انتقام همه‌تون رو می‌گیرم!
    جغد بزرگی از روی درختی در اون نزدیکی "هوهو" کرد و باد شاخه‌های درختان رو تکون داد.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ***
    آتنا
    همه منتظر این بودیم که ببینیم اما چی میگه.
    اما سرش رو پایین انداخته بود و با پاهاش خط‌های کج و کوله‌ای روی زمین می‌کشید.
    بعد از این چند سالی که باهاش بودم می‌فهمیدم کلافه‌ست.
    بالاخره سرش رو بالا آورد و با صدای ضعیفی گفت:
    - بهتره از این در رد بشیم.
    آروین قیافه‌ی معترضی به خودش گرفت، تا خواست چیزی بگه اما سریع‌تر گفت:
    - نه آروین! هیچ اعتراضی قبول نیست، بهتره عجله کنیم.
    و اولین نفر از در عبور کرد و ما هم پشت سرش راه افتادیم. اولین چیزی که حس کردم، بوی نا بود. نگاهی به اطراف انداختم، یه تونل قدیمی با مشعل‌های سوخته، درست شبیه تونلی که داخل خونه‌مون بود.
    آروین گفت:
    - دوباره تونل؟
    سارا گفت:
    - بهتره عجله کنیم، ممکنه این تونل طولانی باشه!
    اما گفت:
    - عجیبه! با اینکه مشعل‌ها روشن نیست، این تونل تقریباً روشنه.
    سارا گفت:
    - آره! این واقعاً عجیبه، این وقت شب، این تونل باید کاملاً تاریک باشه.
    هر چی جلوتر می‌رفتیم روشنایی هم بیشتر می‌شد، بعد از رد کردن یه پیچ، نور کور کننده‌ای تابید، فوری جلوی چشمام رو گرفتم.
    سارا گفت:
    - همین‌جوری ادامه بدید.
    بعد از چند ثانیه راه رفتن، احساس کردم باد خنکی می‌وزه.
    آروم چشمام رو باز کردم و بعد بلافاصله چشمام گرد شد.
    آروین با تعجب گفت:
    - خدای من! اینجا دیگه کجاست؟
    سارا با خنده گفت:
    - فوق العاده‌ست!‌
    ولی اما چیزی نمی‌گفت. حضورش رو پشت سرم احساس می‌کردم، برگشتم و با چهره‌ی بهت‌زده‌اش مواجه شدم.
    زیر لب چیزهایی می‌گفت و من فقط از حرفاش یه چیزی رو فهمیدم. « این امکان نداره!»
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ***
    اما
    چه طور ممکنه! این جا همون جاییه که من داخل آینه‌ی قصر معلق دیده بودم.
    ولی خب من که لباس سفید نپوشیدم. این امکان نداره!
    داشتم با تعجب به اطراف نگاه می‌کردم و زیر لب زمزمه می‌کردم.
    صدای آتنا رو در کنارم شنیدم و جا خوردم.
    - چیزی شده اما؟
    دستپاچه شدم و گفتم:
    - ن... نه... چیزی نیست.
    آتنا نگاه خاصی به من کرد و سرش رو تکون داد.
    آروین گفت:
    - اینجا دیگه کجاس؟ یعنی کلید اینجاس!؟
    سارا گفت:
    - من نمی‌دونم؛ ولی نیروی جادویی خیلی قوی رو حس می‌کنم، فکر کنم این نیروی کلیده.
    گفتم:
    - ولی اون کجاس؟
    آتنا که تا الان ساکت بود، به دریاچه‌ای که در غار بود اشاره کرد و گفت:
    - اونجاست!
    آروین با تعجب گفت:
    - داخل دریاچه‌س!؟
    آتنا گفت:
    - نه! درست نگاه کن، اونجا درست وسط دریاچه، بالای آبه.
    به دریاچه خیره شدیم. مثل اینکه حق با آتنا بود!
    شئ کوچک و طلایی رنگی بالای سطح آب و در وسط دریاچه می‌درخشید.
    سارا گفت:
    - راست میگی؛ ولی چه جوری باید به دستش بیاریم؟
    آروین گفت ‌:
    - خب یه طلسمی یا یه وردی، بالاخره یه چیزی هست که بشه اون رو از اونجا به اینجا آورد.
    سارا گفت:
    - باشه، امتحان می‌کنیم.
    دستش رو به سمت کلید گرفت، بهش خیره شد و ‌چیزهایی رو زیر لب زمزمه کرد.
    چند ثانیه گذشت؛ ولی هیچ اتفاقی رخ نداد.
    سارا دستش رو پایین آورد، سرش رو تکون داد و گفت:
    - نه نمیشه! جادوی محافظش خیلی قویه.
    آروین گفت:
    - ولی باید یه راهی باشه!
    آتنا گفت:
    - می‌دونم فکر احمقانه‌ایه؛ ولی چه طوره تا اونجا شنا کنیم!
    سارا گفت:
    - این واقعا احمقانه‌ست! اگه عمق آب زیاد باشه، این کار خیلی خطرناکه!
    گفتم:
    - ولی ما دیگه راهی نداریم و به کلید نیاز داریم؛ پس من انجامش میدم.
    سارا گفت:
    - ولی اما...
    حرفش رو قطع کردم و گفتم:
    - مشکلی نیست! من شنا بلدم، درضمن ممکنه مثل بار قبل فقط به من واکنش نشون بده!
    سارا گفت:
    - باشه ولی خواهش می‌کنم مراقب باش.
    گفتم:
    - حتما!
    شنلم رو در آوردم و به آتنا دادم.
    آروم زمزمه کرد.
    - می‌دونم که می‌تونی.
    آروین گفت:
    - مراقب باش! شاید هیولایی چیزی داخل آب باشه‌.
    خنده‌ای کردم و گفتم:
    - بچه می‌ترسونی؟
    کفشام رو در آوردم و به سمت دریاچه رفتم. پام رو داخل آب گذاشتم، سرد بود.
    نگاهی به گردنبندم کردم و قدم اول رو برداشتم.
    آروم آروم به جلو حرکت کردم تا جایی که آب به زیر گلوم می‌رسید و بعد شروع به شنا کردم.
    سعی کردم به هیچ چیز به غیر از کلید فکر نکنم. آب خیلی عمیق بود. صدای آتنا توی گوشم پیچید. «می‌دونم که می‌تونی.» به خودم گفتم«آره من می‌تونم، باید انجامش بدم!»
    بیشتر و بیشتر جلو رفتم، کلید رو می‌دیدم که سر جای خودش آروم می‌چرخید و نور خیره کنندش اطراف رو روشن کرده بود.
    دیگه چیزی نمونده، خیلی به کلید نزدیک شدم. آروم دستم رو دراز کردم و مراقب بودم زیر آب نرم.
    دستم به کلید خورد و اون رو داخل دستم گرفتم، از خوشحالی خندیدم. خواستم برگردم که به زیر آب کشیده شدم و صدای جیغم داخل آب خفه شد.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    موجی از وحشت من رو ‌در بر گرفت.
    تقلا کردم، دست و پا زدم؛ ولی فایده نداشت. انگار آب سنگین شده بود. هر لحظه که می‌گذشت تنفس برام سخت‌تر می‌شد. سطح آب دریاچه رو می‌دیدم که دور‌تر و دورتر و اطرافم تاریک‌تر می‌شد.
    سرم در حال انفجار بود، دیگه توانی نداشتم و سایه‌ی ترسناک مرگ رو اطرافم احساس می‌کردم.
    آخرین رمقی که برام مونده بود، با تقلاهای بی‌فایده‌ام از بین رفت و همه جا تاریک شد.
    سکوت مطلق همه جا رو فرا گرفته بود، احساس می‌کنم پایین و پایین‌تر میرم و جسم سردی رو محکم داخل دستام گرفتم.
    احساس سبکی می‌کنم، درست مثل یه پر!
    و اینجا بود که زندگیم رو دیدم. تصاویر مبهمی که توی تاریکی در رفت و آمد بودن.
    صدای خنده‌ی بچه‌ها، جیغ‌های‌ گوش خراش، گریه‌های از ته دل، چشم‌های خاکستری و تصاویری که تا به حال ندیده بودم.
    صداها داخل گوشم ‌می‌‌پیچید.
    - این فقط یه بازی بود، بازی که از اولش هم بازنده‌ معلوم بود.
    ‍- چرا؟ چرا من؟
    - تو‌ فقط یه عروسک ‌بازیچه بودی!
    - تو نمی‌فهمی؟ داری با جونت بازی می‌کنی احمق!
    - بالاخره تقاصش رو دادی.
    و دیگه هیچ چیزی رو احساس نکردم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    فشارهای محکمی رو روی قفسه سـ*ـینه‌ام احساس می‌کنم؛ ولی نمی‌تونم‌ عکس‌العملی نشون بدم، بی‌حس‌تر از اونی‌ام که بخوام حرف بزنم.
    صدای نگران آتنا رو شنیدم.
    - پس چرا به هوش نمیاد؟
    در جوابش صدای غریبه‌ای که آشنا به نظر می‌رسید گفت:
    - یکم زمان می‌بره، باید انقدر ادامه بدیم تا آبی رو که خورده بالا بیاره.
    فشارها بیشتر و بیشتر شد تا این که احساس کردم مایعی داره از حلقم بالا میاد و بیرون ریخته شد.
    مثل پرنده‌ای بودم که از قفس آزاد شده، به شدت سرفه می‌کردم، دستی کمکم کرد که روی زمین بشینم.
    به اطراف نگاه کردم، همه چیز تار بود.
    آتنا با نگرانی گفت:
    - حالت خوبه اما؟
    زمزمه کردم:
    - آتنا!
    یه دفعه تو بغـ*ـل یکی کشیده شدم، آتنا بود. ناگهان زد زیر گریه و گفت:
    - خدا رو شکر ‌!خدایا شکرت! اگه لیام نبود تو مرده بودی.
    وقتی دیدم بهتر شده، بهت‌زده از این حرف آتنا برگشتم و به پسر چشم خاکستری روبه‌روم خیره شدم، پسر آرتور باغبون.
    با تعجب گفتم:
    - تو اینجا چی کار می‌کنی؟!
    شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
    - شاید به عنوان یه فرشته نجات اومدم.
    گفتم:
    -ولی چه طوری!؟
    گفت:
    - تو راه بهتون میگم، فعلا بهتره زودتر از اینجا بریم.
    سارا گفت:
    - به کجا؟
    لیام چشمکی زد و گفت:
    - مگه نمی‌خواین از قصر خارج بشید؟
    آروین خواست چیزی بگه که لیام حرفش رو قطع کرد و گفت:
    - بهتون توضیح میدم، زود باشید باید بریم.
    نگاهی به لباسای خیسش انداختم و سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم.
    چند دقیقه بعد کلید داخل دستم بود و داشتیم از راهی که اومده بودیم، بر می‌گشتیم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    همه ساکت بودیم، صدای پاهامون و قطره‌های آبی که از لباس‌‌های من و لیام می‌چکید سکوت رو می‌شکست.
    یه دفعه سارا گفت:
    - صبر کنین!
    همه سر جای خودمون ایستادیم. سارا ابروهاش رو بالا انداخت و رو به لیام گفت:
    - ما از اینجا تکون نمی‌خوریم. چرا باید دنبال کسی که نمی‌شناسیمش راه بیافتیم؟ از کجا معلوم تو خبرچین پادشاه نباشی؟
    لیام کلافه دستش رو توی موهاش فرو کرد و گفت:
    - ببین ما وقت نداریم! باید زودتر از اینجا خارج بشیم خوا...
    سارا حرفش رو قطع کرد و گفت:
    - ما؟ مایی وجود نداره! فقط من، آتنا، اما و آروین هستیم، اصلا تو از کجا پیدات شده؟
    آتنا گفت:
    - راست میگه باید توضیح بدی!
    لیام پوفی کشید و توی چشمای من خیره شد. رنگ چشماش چه قدر آشنا و عجیب بودن.
    سرش رو بر گردوند و گفت:
    - من همه چی رو می‌دونم، اینکه شما دارین دنبال هفت کلید می‌گردین و اما دختر انتخاب شده‌ست.
    اولین عکس‌العمل رو آروین نشون داد و به طرف لیام حمله‌ور شد.
    یقه‌ی لیام رو داخل مشت‌هاش گرفت و به دیوار تونل کوبیدش.
    جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم:
    - چی کار می‌کنی!؟
    آروین بی‌توجه به حرف من گفت:
    - راستش رو بگو! تو کی هستی؟ این‌ها رو از کجا می‌دونی؟
    لیام دستاش رو روی دستای آروین گذاشت، پوزخندی زد و گفت:
    - آرامشت رو حفظ کن! خشونت لازم نیست، بهتون میگم.
    و بعد دستای آروین رو پایین انداخت.
    نگاهی به ما کرد و گفت:
    - از روز اولی که اومدین بهتون مشکوک ‌بودم، امکان نداره کسی از سد نگهبان‌ها رد بشه و نگهبان‌ها نفهمن! مگه اینکه اون‌ها قبل از سد نگهبان‌ها بودن؛‌ یعنی نزدیک مرز سرزمین اول، پس نتیجه‌گیری می‌کنیم که اون‌ها اصلا مال این سرزمین نیستن و یه جوری از مرز سرزمین اول رد شدن؛ ولی این هم جزو کارهای غیر ممکنه، تنها کسی می‌تونه از مرز رد بشه که بتونه دیوار جادویی بسیار قویِ سرزمین اول رو بشکنه، این کار فقط از دست یه جادوگر واقعا قوی بر میاد.
    لیام جلو اومد و به من گفت:
    - گردنبندت رو بیرون بیار!
    مثل هیپنوتیزم شده‌ها، همون کاری رو که گفت انجام دادم و گردنبندم رو جلوش گرفتم.
    از دستم گرفتش و گفت‌:
    - مکالمه‌هات رو با اون پیرمرد جواهرساز شنیدم. این گردنبند درسته که محافظه؛ ولی هیچ قدرتی نداره، این گردنبند قدرتش رو از صاحبش می‌گیره و به همون اندازه که خاصیت دفاعی ایجاد می‌کنه، هر چی صاحبش قوی‌تر باشه قدرتش هم بیشتر میشه.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا