کامل شده رمان حزب تقابل | مروارید 781 نویسنده انجمن نگاه دانلود

شخصیت مورد علاقه‌ی شما در رمان کیست؟

  • امین

    رای: 19 51.4%
  • شیدا

    رای: 4 10.8%
  • شایان

    رای: 3 8.1%
  • احسان

    رای: 1 2.7%
  • ثمین

    رای: 6 16.2%
  • پرویز

    رای: 1 2.7%
  • امیر

    رای: 3 8.1%

  • مجموع رای دهندگان
    37
  • نظرسنجی بسته .
وضعیت
موضوع بسته شده است.

مروارید 781

نویسنده سطح یک
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2017/12/24
ارسالی ها
549
امتیاز واکنش
66,894
امتیاز
1,103
محل سکونت
خونه‌:/
چشمای سرد و فراری‌ش رو که تا اون لحظه ازم می‌دزدید. به چشمام دوخت و محکم، بدون هیچ لرزشی خطاب بهم گفت:
ـ من آدم نمی‌کشم، هرکاری می‌خواید بکنید، بکنید.
بعد هم نگاه از چشمام گرفت و به سقف دوخت.
ناخودآگاه توی دلم این همه شجاعت رو تحسین کردم، اما هیچ‌وقت نمی‌تونستم تصور کنم که اگر اون جای من بود، چه تصمیمی برای زندگی‌ش می‌گرفت. با این وضعیت شاید تصمیم می‌گرفت سال‌ها قبل بمیره.
ناخودآگاه پوزخند زدم.
من سال‌ها قبل قسم خوردم که بمونم و بسازم و برای خودم و امثال خودم کار کنم. برای آدمایی که سال‌ها با زجر و بدبختی زندگی کردن و سعی کنم زندگی اونا رو بسازم.
دست از نگاه‌کردن بهش برداشتم. ریموتی رو که متعلق به ورودی اتاق ممنوعه بود از توی جیب پشت شلوار جینم درآوردم و به سمت کمد مثلاً دیواری گرفتم و با زدن دکمه‌ی قرمزرنگ، باعث چرخش دیوار شدم. اسلحه‌م رو از پشت کمرم بیرون کشیدم، به سمتش گرفتم و خیلی ریلکس خطاب بهش گفتم:
ـ بلندشو!
به سختی و با صورتی که از درد جمع شده بود، از روی تخت بلند شد و نشست. نگاهی به کمد دیواری سراسری متحرک کرد و بعد چشم‌هاش رو به من دوخت. با اسلحه مسیر رو نشون دادم و گفتم:
ـ باید بری اون تو.
سری تکون داد و با چهره‌ای که از درد جمع شده بود، به زور بلند شد و راه افتاد.
اسلحه رو با دست تکون دادم و بی‌حوصله گفتم:
ـ اون‌قدر وقت ندارم تلف کنم پسر عمو، بهتره زودتر راه بری.
به سمت دیوار متحرک رفت. پشت سرش راه افتادم و وارد اتاق تاریک شدیم. کنار دیوار، با زدن چراغ محوطه‌ی خالی از وسیله روشن شد و مسیر رو بهمون نشون داد. نگاهی به دالان دایره‌ای که پر از راهروهای با عرض‌های خیلی کم بود کردم. به سمت اولین راهرو هولش دادم و هر دو با هم از راهرو عبور کردیم. به پایان راهرو که رسیدیم، اسلحه رو پشت کمرش گذاشتم، به جلو هلش دادم و توی سه‌کنج گیرش انداختم. رمز امنیتی جاساز شده روی در رو زدم که در با صدای تیک باز شد. با باز شدن در، به داخل اتاق هولش دادم. اتاق تاریک، اتاقی که حبس شدن توش حتی به مدت چند روز آدم رو روانی می‌کرد. گنگ به اطرافش نگاه می‌کرد که گفتم:
ـ به دستور عموجان، شما تا زمانی که تصمیم به همکاری با گروه رو بگیری، توی این اتاق می‌مونی.
پوزخندی زدم و ادامه دادم:
ـ امیدوارم قبل از این که از تاریکی و سکوت بیش از حد این‌جا دیوونه بشی، نظرت عوض بشه.
بلافاصله در رو بستم و از راهروی دالان شکل بیرون اومدم. بعد از بستن در متحرک دالان، از اتاق بیرون رفتم و با نگاه خیره احسان به در رو به رو شدم. متعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم:
ـ چیه؟ چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟
سری تکون داد و گفت:
ـ هیچی، میای بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟ خیلی گرسنمه.
سری تکون دادم و در حالی که به سمتش می‌رفتم گفتم:
ـ بیرون چرا؟ برو پایین بگو صنم یه چی آماده کنه بده بهت بخوری.
لبخند کجی روی صورتش نشست و گفت:
ـ من می‌خوام با هم تنها باشیم و حرف بزنیم. مثل بقیه دختر پسرا که با هم نامزد می‌کنن، حرفای دونفره داشته باشیم. توی این عمارت کوفتی جز کار فرصت دیگه‌ای نیست.
کلاهم رو از سرم در آوردم و در حالی که موهام رو دورم پخش می‌کردم گفتم:
ـ توی این چند ماه که تو گروه ما هستی، هنوز به این وضع زندگی عادت نکردی؟
سرش رو تکون داد و با پوزخند گفت:
ـ به این وضع زندگی خیلی وقته که عادت کردم، اما به بی‌مهریای تو، نه!
به سمتش رفتم، روی مبل کنارش نشستم و بی‌خیال گفتم:
ـ گفتم که از این به بعد...
وسط حرفم پرید، به سمتم چرخید و در حالی که به چشمام خیره شده بود گفت:
ـ من نمی‌خوام قول بدی، می‌خوام عمل کنی.
به چشماش خیره شدم و با ابروهای بالارفته از تعجب گفتم:
ـ به چی عمل کنم؟
توی چشمام خیره شد و در حالی که بهم لبخند می‌زد گفت:
ـ مگه ما به‌هم محرم نیستیم؟
با چشمای ریزشده گفتم:
ـ منظور؟
از لحن حرف زدنم خنده‌ی پر از تمسخری کرد و گفت:
ـ این‌جور که تو واکنش نشون دادی، جواب سوالم نپرسیده معلومه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • مروارید 781

    نویسنده سطح یک
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/12/24
    ارسالی ها
    549
    امتیاز واکنش
    66,894
    امتیاز
    1,103
    محل سکونت
    خونه‌:/
    بی‌خیال نگاهش کردم و بدون تفاوت گفتم:
    ـ خوبه که می‌دونی نباید دنباله‌ی حرفت و بگیری.
    به چشمام خیره شد و گفت:
    ـ دنباله‌ی حرفم رو نمی‌گیرم، اما به جاش ازت یه خواهشی دارم.
    موهام رو که جلوی صورتم رو گرفته بود، کنار زدم و سوالی نگاش کردم.
    لبخند بدجنس رو لباش نشون می‌داد که خواسته‌ش چیز خوشایندی برای من نیست. و بالاخره زبون باز کرد و با نیش باز گفت:
    ـ لنزت رو در بیار؛ می‌خوام رنگ واقعی چشمات رو ببینم.
    ناخودآگاه صورتم جمع شد. انتظار هر چیزی رو داشتم به جز این!
    خاطره‌های شوم روی سرم سنگینی کردن. سرم رو تکون دادم و افکار ناراحت‌کننده رو پس زدم و با صدایی که ناخودآگاه گرفته به گوش می‌رسید گفتم:
    ـ از کجا فهمیدی؟
    احسان که از حال گرفته من جا خورده بود، خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
    ـ مهمه؟
    سرم رو تکون دادم و گفتم:
    ـ نه، به هر حال یه روزی می‌فهمیدی.
    دستم رو به چشمم بردم و آروم و با احتیاط لنز رو درآوردم و به احسان نگاه کردم. نگاهش با دیدن رنگ چشمام، سراسر مهربونی شد و گفت:
    ـ چرا این گلوله‌های جذاب رو پشت این لنزا قایم کردی؟
    دیگه کم‌کم داشت از یاداوری گذشته عقم می‌گرفت؛ پس با صدایی که بغض‌دار و غمگین شده بود گفتم:
    ـ برای این که از رنگشون متنفرم، متنفر!
    بعد خسته و کلافه از روی مبل بلند شدم و گفتم:
    ـ من برم بخوابم خیلی خسته‌م، فردا باید برم دانشگاه. توام برو خونه، شب بخیر.
    و بدون این که منتظر جوابش بمونم، به سمت اتاقم که انتهای همین سالن بود رفتم.

    ****
    با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت شش و سی دقیقه صبح رو نشون می‌داد. اول هفته بود و کلاسای پشت سر هم دانشگاه مجال خلاصی از کارای آوارشده‌ی باند رو بهم می‌داد و چه‌قدر از این موضوع خوشحال بودم.
    خیلی زود حاضر و راهی دانشگاه شدم. ماشین رو توی کوچه پس کوچه، نزدیک دانشگاه پارک کردم و به سمت ساختمون رفتم. داشتم از جلوی حراست رد می‌شدم که صدای مرد ناشناسی از حرکت متوقفم کرد. به سمت در حراست برگشتم و با دیدن مرد غریبه، ابرویی از تعجب بالا انداختم:
    ـ شما؟
    فاصله‌ی زیاد بینمون رو با چند قدم پر کرد و روبه‌روم ایستاد:
    ـ خانم محبی؟
    سرم رو تکون دادم:
    ـ بفرمائید؟
    کارت شناسایی‌ش رو که به سمتم گرفت، نگاهی به آرم نیروی انتظامی روش کردم و نگاهی به اسمش. بعد سرم رو تکون دادم و در حالی که به چشماش خیره بودم گفتم:
    ـ امرتون؟
    با نگاه پر نفوذش بهم خیره شد و گفت:
    ـ راستش در خصوص پرونده‌ی جدیدی که به ما محول شده به کمکتون نیاز داریم. چند تا سواله که ممنون می‌شیم جواب بدید‌.
    سری تکون دادم و گفتم:
    ـ حتما، فقط می‌تونم بدونم راجع‌به چیه؟
    ـ راجع به همکارتونه توی مدرسه‌ی مهر. گویا شما بانی مالی‌ش هستید.
    ابرویی از تعجب بالا انداختم و گفتم:
    ـ چی شده؟
    با جدیت سر تکون داد و گفت:
    ـ بهتون میگم، فقط اگه امکانش باشه با ما بیاید.
    سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم و گفتم:
    ـ مشکلی نیست.
    با دست ماشینش رو که یه پژو بود نشون داد و گفت:
    ـ بفرمایید سوار بشید.
    در عقب رو باز کردم، سوار شدم و به سمت اداره‌ی پلیس حرکت کردیم.

    ****
    روی مبل اداری اتاق سروان مقدم نشستم. سروان سر جاش نشست، خیلی خونسرد بهم خیره شد و گفت:
    ـ خب خانم محبی، بریم سراغ اصل مطلب، چند روزی هستش که آقای محمد امین مجد گم شدن. به ادعای دوستشون هفتاد و دوساعت. به ادعای ایشون شما آخرین نفری بودید که آقای مجد رو دیدید. می‌خوام از آخرین دیدارتون بگید.
    گیج و مبهوت به سروان مقدم خیره شدم و گفتم:
    ـ گم شدن؟
    سر تکون داد. کمی فکر کردم و گفتم:
    ـ من صبح چهارشنبه جلوی در مدرسه دیدمش. عجله داشتم و مدرکی رو که لازم داشتم از خانم صدر، مدیر مدرسه گرفتم و رفتم به کارم برسم؛ همین. موقعی که من داشتم می‌رفتم ایشون داشتن وارد مدرسه می‌شدن. دیگه من رفتم و ندیدمشون.
    سروان توی جاش جابه‌جا شد و گفت:
    ـ اما آقای صدر صبح روز چهارشنبه، وارد مدرسه نشدن. هیچ‌کدوم از کارکنان مدرسه یا بچه‌ها ایشون رو ندیدن!
    سری به معنای ندونستن تکون دادم و گفتم:
    ـ نمی‌دونم. من اون‌قدر عجله داشتم که به ورود ایشون به مدرسه دقت نکردم.
    ـ دوستشون ادعا کردن آقای مجد به شما علاقه‌مند بودن و از شما خواستگاری کردن؛ درسته؟
    سرم رو تکون دادم:
    ـ بله.
    دستاش رو روی میز بهم قلاب کرد و با چشمای ریزشده و نگاه نافذش بهم زل زد:
    ـ آقای مجد کلاساشون بعد از ظهر بود؛ درسته؟
    باز هم سرم رو تکون دادم:
    ـ بله.
    لبش ناخودآگاه کج شد، دستی به ریش نسبتاً بلندش کشید و گفت:
    ـ پس حضورشون اون موقع صبح می‌تونه به خاطر شما باشه.
    و با تاکید ادامه داد:
    ـ به‌خاطر دیدن شما!
    فوراً گفتم:
    ـ اما من ایشون رو ندیدم. من کار مهمی خارج از شهر داشتم. اون رو انجام دادم و شب هم به منزل پدریم برگشتم.
    سروان که موشکافانه به من خیره شده بود گفت:
    ـ میشه بپرسم خونه‌ی پدریتون کجاست؟
    شونه‌ای بالا اننداختم و گفتم:
    ـ قیطریه.
    دستاش رو روی میز گره کرد و گفت:
    ـ اون وقت آدرسی که شما به دانشگاه دادید پیروزیه؛ چرا؟
    بی‌تفاوت گفتم:
    ـ اون آدرس خونه‌ی شخصیمه. زمانی که پدرم مسافرت کاری هستن، میرم اون‌جا. از اون‌جایی که پدرم دائم مسافر هستن، من هم بیش‌تر اوقات اونجام.
    سر تکون داد و گفت:
    ـ پس ادعاتون اینه که آقای مجد رو ندیدید؟
    دیگه داشت حوصله‌م سر می‌رفت.
    ـ خیر، گفتم دیدمشون که میرن داخل مدرسه.
    سروان سری تکون داد و گفت:
    ـ و سوال بعد، رفتار آقای مجد بعد از این که به ایشون جواب رد دادید، چطور بود؟ ایشون ناراحتیشون رو به شما بروز داده بودن؟
    سرم رو به نشونه‌ی مخالفت تکون دادم و گفتم:
    ـ خواستگاری ایشون مال قبل از این بود که توی مدرسه استخدام بشن. بعد از اون هم ایشون از طریق یکی از آشناها معرفی و به راحتی استخدام شدن. ایشون بعد از جواب منفی من جلوی دانشکده، دیگه پیگیر موضوع نشده بودن. ما خیلی راحت داشتیم در کنار هم کار می‌کردیم.
    سروان از جاش بلند شد و به سمتم اومد و گفت:
    ـ پس چه چیزی باعث شده که ایشون بخوان شما رو تعقیب کنن؟
    متعجب به سروان نگاه کردم و گفتم:
    ـ من رو تعقیب کرده؟
    سروان سرش رو تکون داد و گفت:
    ـ بله.
    کنجکاوانه گفتم:
    ـ شما از کجا فهمیدید؟
    نگاه خون‌سردی بهم کرد و گفت:
    ـ دوربینای شهری.
    در دل لعنتی حواله‌ی امین کردم و قیافه‌ی متفکری برای سروان گرفتم:
    ـ واقعا نمی‌دونم!
    نگاهی جدی بهم کرد و گفت:
    ـ با توجه به ابهامات این پرونده، تا روشن شدن موضوع سعی کنید برای پاسخ‌گویی به سوالات در دسترس باشید. می‌تونید برید.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    مروارید 781

    نویسنده سطح یک
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/12/24
    ارسالی ها
    549
    امتیاز واکنش
    66,894
    امتیاز
    1,103
    محل سکونت
    خونه‌:/
    لبخندی عصبی روی لبم نشست. از کوره در رفته زل زدم به چشماش و گفتم:
    ـ ببخشید جناب سروان شوخی می‌کنید دیگه؟ از کی تا حالا من به‌خاطر این که کسی تعقیبم کرده باید پاسخ‌گوی سوالات پلیس باشم؟
    جناب سروان از روی مبل روبه‌روم بلند شد و در حالی که به سمت میزش می‌رفت گفت:
    ـ از وقتی که توی همین مسیر و درست پشت سر شما گم شده! شما برگشتید، اما اون برنگشته!
    پشت میز نشست و به چشمام خیره شد. پوزخندی روی لبم نشست. نشستن بیش از این رو صلاح ندونستم. از جام بلند شدم و گفتم:
    ـ ان‌شاءالله زودتر پیدا بشن!
    مرد سری تکون داد و گفت:
    ـ امیدوارم!
    پام رو که از محیط خفقان‌آور آگاهی بیرون گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم. چرا نگین به من نگفته بود که پلیس سراغشون رفته؟ به ذهنم که فشار آوردم یادم افتاد که نگین یه بار به من زنگ زده بود، اما من اجازه‌ی حرف زدن بهش نداده بودم. پوفی کردم و با خودم گفتم:
    ـ اگه نشونی ازش پیدا کردید، بیاید از من سوال بپرسید!
    بعدم بلافاصله دستم رو برای تاکسی تکون دادم و با وایسادنش سوار تاکسی شدم و راهی خونه!
    امروز دیگه حوصله‌ی دانشگاه رو نداشتم.
    باید فکری به حال محموله‌های سرقتی ترابی می‌کردم! مرتیکه‌ی احمق با لو دادن محموله‌ی تازه وارد کشور شده‌ی ما به رقبا، پول هنگفتی به جیب زده بود! فکر نمی‌کرد کسانی هم هستن که با لو دادن اون پول درشتی به جیب می‌زنن! با این کار احمقانه‌ش ضرر کلونی کردیم، حالا باید برای جبران خسارتی که بهمون وارد شد نقشه‌ای می‌کشیدم.
    طبق آماری که دیروز رسیده بود، محموله‌ی طرف مقابل الان باید نیشابور باشه! با زدن فکر بکری به ذهنم نیشم تا بناگوش باز شد و زیر لب زمزمه کردم:
    ـ بازی جدید!
    پام رو که توی خونه‌ی آپارتمانی کوچیکم گذاشتم، احساس خوبی داشتم. احساس آرامش! احساس دور بودن از همه‌ی حسای بد عالم!
    روی نزدیک ترین مبل سفید_مشکی توی پذیرایی پهن شدم و سعی کردم فارغ از دنیا بخوابم. خوابی راحت که جز توی این خونه نصیبم نمی‌شد.

    شیدا
    ـ خواستگاری در حالی برگزار شد که من هنوز توی بهتم! هنوز نفهمیدم چی به چیه؟ من یک سال و خورده‌ای به عباس فکر کرده بودم و حالا علی به خواستگاریم اومده بود. ما رو به اتاقی فرستادن که حرف بزنیم، اما من هیچ حرفی نداشتم که بزنم! سکوت بیش از اندازه و حرفای نداشته‌م به پای خجالت گذاشته شد و از طرف هر دو خانواده نادیده گرفته شد. چی می‌گفتم به خانواده‌م؟ چه جوری روم می‌شد از نخواستن پسر مومن و با خدایی حرف بزنم که زبان زد همه‌ی شهر بود! چه جور باید می‌گفتم یکی دیگه رو دوست دارم، وقتی این حرفا توی این دوره و زمونه مد نبود و حتی مایه‌ی آبروریزی و سر افکندگی خانواده بود؟ پسر بزرگ رو رد می‌کردم و می‌گفتم چشمم دنبال پسر کوچیک خانواده‌شونه؟ پسری که فاصله‌ی سنی‌ش با من یک سال بود!
    گیجم، نمی‌دونم باید چی کار کنم. خوبی‌ش این بود که حداقل هنوز پدرم قولی نداده بود و به خاطر رسوم مهلتی رو برای دادن جواب طلب کرده بود!
    - یه هفته تا دادن جواب نهایی مونده و من هنوز حرفی برای گفتن ندارم. امروز قراره عباس برای مرخصی بیاد. یه سوال داره مغزم رو می‌خوره و خیلی می‌خوام ازش بپرسم و اونم اینه که عباس می‌دونسته خانواده‌ش من رو برای برادرش در نظر گرفتن؟ این‌قدر به جواب این سوال فکر کردم که سرم داشت می‌ترکید! من باید هر جور شده عباس رو ببینم.
    ورق زدم:
    ـ امروز مامان اومد پیشم، از زندگی مشترک حرف زد، از مسئولیت، از سر سازگاری با همسر، از دوست داشتن و محبت، اما من تموم مدت به این فکر می‌کردم که چه‌طور باید به خانواده‌م بفهمونم که من علاقه‌ای به این ازدواج ندارم!
    سکوتم زیادی طولانی شده، دیگه کم‌کم دارم می‌ترسم! می‌ترسم این کابوس به واقعیت تبدیل بشه!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    مروارید 781

    نویسنده سطح یک
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/12/24
    ارسالی ها
    549
    امتیاز واکنش
    66,894
    امتیاز
    1,103
    محل سکونت
    خونه‌:/
    ـ امروز مامانم بالاخره من رو آدم حساب کرد و نظرم رو پرسید. چه سخت بود، دهن باز کردن و از نخواستن حرف زدن! جون کندم تا بگم حرف دلم رو! مامان این‌قدر تعجب کرده بود که تا چند ثانیه شوکه بهم نگاه می‌کرد. بعدشم خیلی محترمانه دلیلش رو پرسید، اما من جواب خوبی نداشتم که بدم. تنها جمله‌ای که تونستم به سختی بگم، جمله‌ی کلیشه‌ای و بی منطق دوسش ندارم بود و واویلا از زمانی که برادر و پدرم فهمیدن! پدرم مشکوک بهم نگاه می‌کرد و حامد حرفای دل پدرم رو بلندبلند تو سرم فریاد می‌زد:
    ـ بیا مامان خانم تحویل بگیر! هی بهت گفتم این دختر رو نفرست کلاس نقاشی! معلوم نیست تو کوچه خیابون عاشق کدوم پدرسوخته‌ای شده که حالا از دوست نداشتن حرف می‌زنه!
    و نمی‌‌دونم این همه بی‌اعتمادی از کجا سرچشمه می‌گرفت! کی گفته حتما باید کس دیگه‌ای رو دوست داشته باشی تا جواب نه بدی! کی گفته هر پسر آقا و مومنی میاد خواستگاری‌ت باید بهش جواب مثبت بدی؟ کی گفته برای بهم نخوردن روابط خانوادگی تو باید گوشت قربونی باشی؟
    و چرا باید برای رها شدن از دست تهمت‌ها عقب نشینی کنی و بگی هر چی بزرگترا بگن؟
    خسته‌م، از تنها جنگیدن! از این که عباس پشتم رو خالی کرده، از این که فهمیده بود و به روی خودش نیاورده بود دلگیرم! دیگه نمی‌خوام نگاه‌های سنگین حامد رو روی خودم تحمل کنم. دیگه نمی‌خوام مقاومت کنم. بَسَمه هر چی از تهمتای برادر شنیدم. بسمه هر چی نگاه‌های مشکوک پدر رو دیدم. بسمه هر چی نگاه غمگین مادرم و دیدم.
    ورق زدم:
    ـ امروز عباس اومده بود دنبالم کلاس نقاشی، بدون این که بهش اهمیت بدم راهم رو گرفتم و رفتم. دنبالم راه افتاده بود و مدام ازم می‌خواست تا با هم حرف بزنیم، اما من حرفی با نامرد جماعت نداشتم که بزنم. سر ظهر بود و کوچه خیابون خلوت! توی کوچه‌ای که پرنده پر نمی‌زد، روبه‌روم وایساد و گفت:
    ـ چرا این‌جوری می‌کنی؟ الان ملت فکر می‌کنن مزاحمت شدم!
    پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:
    ـ فعلا که پرنده پر نمی‌زنه! بعدم اگه فکر کننم درست فکر کردن؛ مزاحمم شدی!
    خواستم از کنارش رد بشم که چادرم رو گرفت و گفت:
    ـ من مزاحمم؟
    چادرم رو از دستش بیرون کشیدم و چشمی براش کشیدم:
    ـ آره، مزاحمی!
    نیشخندی زد و گفت:
    ـ خوبه، مثل این که خاطر علی نیومده برات خیلی عزیزه!
    دلم می‌خواست بهش ثابت کنم که در حقم نامردی کرده؛ برای همین به چشماش زل زدم و گفتم:
    ـ سوال دارم، جوابم رو بدی به همه‌ی حرفات گوش میدم!
    لبخندی تحویلم داد و گفت:
    ـ باشه، راه بریم. زشته تو خیابون این‌جوری وایسادیم!
    پوزخندی زدم و گفتم:
    ـ باشه، راه میریم!
    همون‌طور که کنار هم راه می‌رفتیم گفتم:
    ـ تو می‌دونستی، نه؟
    بدون این که بهم نگاه کنه، گفت‌:
    ـ چی رو؟
    با بددلی و با صدایی که ناخودآگاه بلند شده بود گفتم:
    ـ تو می‌دونستی علی قراره بیاد خواستگاری من!
    وایساد. دو قدم جلوتر رفتم، به سمتش برگشتم و گفتم:
    ـ می‌دونستی و من رو بازی دادی! من رو وابسته‌ی خودت کردی! کاری کردی یه سال و نیم تموم فکر و ذکرم تو باشی! تو می‌دونستی من به تو و برادرت یه جور نگاه می‌کنم. اومدی و خودت رو تو چشم من پررنگ کردی، مهم کردی! لعنتی اومدی من رو عاشق خودت کردی، چرا؟
    صدام و پایین بردم و تمام ناراحتیم رو یه جا سرش خالی کردم:
    ـ می‌دونی دو هفته‌ست چی می‌کشم؟می‌دونی وقتی فهمیدم به جای تو برادرت داره میاد خواستگاریم چه حالی پیدا کردم؟ می‌دونی وقتی به مادرم گفتم برادرت و نمی‌خوام چی راجع به من فکر کردن؟ تو مردی مثلا؟ رفتی خودت رو قایم کردی که چی؟ من به خاطر تو بیش‌تر از این خودم رو جلوی خانواده‌م ضایع نمی‌کنم! بیش‌تر از این جور نامردی مثل تو رو نمی‌کشم!
    اشکی که از چشمام سرازیر شده بود رو کنار زدم و چرخیدم و خواستم برم که صدای گرفته‌ش به گوشم رسید:
    ـ آره، حرف حساب جواب نداره؛ تو راست میگی! من می‌دونستم، سه ساله که می‌دونم! سه ساله که چشم دو تا برادر به یه دختره! سه ساله که برادر بزرگ‌تر پیش برادر کوچیک‌تر از عشق به دختری حرف می‌زنه که هر دو می‌خوانش!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    مروارید 781

    نویسنده سطح یک
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/12/24
    ارسالی ها
    549
    امتیاز واکنش
    66,894
    امتیاز
    1,103
    محل سکونت
    خونه‌:/
    ــ سه ساله که خانواده‌م می‌دونن علی تو رو می‌خواد و من نمی‌تونم پیش اونا حرفی از تو بزنم، چون علی زودتر گفته!
    صداش می‌لرزید. چند قدم ازم فاصله گرفت، دوباره به سمتم برگشت و گفت:
    ــ پشت من خالیه حنانه! خالی‌ می‌فهمی؟خسته بودم! حالم بد بود از این که عاشق دختری بودم که برادرم بهش چشم داشت و اون کسی که به نظر بازنده می‌اومد من بودم! منم می‌خواستم برای رسیدن به عشقم کاری بکنم. نمی‌خواستم بشینم نگاه کنم عشقم رو ازم بگیرن! نمی‌خواستم بازنده باشم. سخته، بین عشقت و برادرت گیر کنی؛ می‌فهمی؟ من نمی‌تونم حرفی بزنم؛ بفهم حنانه! من رو بفهم ازت خواهش می‌کنم! من تو رو به این بازی ناعادلانه کشیدم که طرف من باشی! یه کاری برای بهم رسیدنمون بکن. من فقط امیدم به توئه. تو حداقل طرف من باش!
    قطره‌ی اشکی که از چشمام سرازیر شده بود رو کنار زدم و بغض کرده گفتم:
    ــ نامردی کردی در حقم عباس، هیچ‌وقت نمی‌بخشمت!
    راه افتادم برم که گفت:
    ــ حنانه!
    وایسادم. به سمتش برگشتم و دوباره قطره‌ی اشک مزاحم رو کنار زدم:
    ــ دیگه نمیشه کاریش کرد! امروز جواب مثبتم رو مامان به گوش خاله رسوند! حتما تا حالا نرفتی خونه که نمی‌دونی!
    بغض گیر کرده تو گلوم رو قورت دادم و گفتم:
    ــ تو با خودخواهیت کاری کردی که خانواده‌م بد نگام کنن؛ بد راجع‌بهم فکر کنن! تو حتی آینده‌ی خوبی که می‌تونستم با علی داشته باشم رو ازم گرفتی. همه‌ی اینا فدای سرم! تو حتی پای عشقت نایستادی. من چنین مردی رو واسه آینده‌م نمی‌خوام! حاضرم کل اون یه سال و خورده‌ای رو بریزم دور تا با مردی زندگی کنم که رسم مردونگی بلد باشه! رسم مردونگی بلد نبودی!
    چشم از دفتر گرفتم و در حالی که تحت تاثیر ماجرای حنانه قرار گرفته بودم، اشکام رو پاک کردم و با خودم فکر کردم:
    ــ نه، نتونست!
    دفتر رو ورق زدم و ادامه‌ی اتفاقات رو خوندم:
    ــ عباس رو از خودم ناامید کردم! خودمم از دست خودم ناامیدم، نمی‌دونم شاید حق داشت! شاید... نمی‌دونم.
    هر چی که بود حالا دیگه گذشته بود. بله برون گذشته بود، عقدکنون گذشته بود! حالا دیگه متاهل بودم و حق نداشتم به عباس و علاقه‌ای که هنوزم بود فکر کنم، اما نمی‌شه! خدایا نمیشه، چی کار کنم؟ چه جوری تو چشمای علی نگاه کنم؟ خدایا خودت کمکم کن!
    ورق زدم:
    ــ علی رو دیوونه کردم، از بس هر چی میگه و هر چی می‌خواد باهاش سرناسازگاری دارم! خودمم خسته‌م خودمم نمی‌دونم چی می‌خوام! فکر کنم علی هم از دستم خسته شده! به روش نمیاره، اما کدوم پسری با این همه لجبازی و بی‌مهری نامزدش کنار میاد؟ دلم به حال علی می‌سوزه. دلم می‌خواد به دلش باشم، اما نمیشه!
    ورق زدم:
    ــ امروز عروسیمه! نزدیک به شش ماه گذشته و سایه‌ی عباس از زندگی من بیرون نمیره و قرارم نیست که بره! مدام در حال سرزنش کردن خودمم! این روزا همه‌ش دارم از خودم می‌پرسم اشتباه نکردم؟ کاش خانواده‌ها این‌قدر زود قرارمدار عروسی رو نمی‌ذاشتن! من چطور سر سفره‌ کنار مردی می‌شستم که به برادرش علاقه داشتم؟ چطور به چشماش نگاه می‌کردم؟ چطور جواب ابراز محبتش رو می‌دادم؟ خدایا کمکم کن!
    ورق زدم، اما به جای خاطره‌ای از زن عمو حنانه با برگه‌ی خط‌خطی مواجه شدم. صفحه‌ی بعد و صفحه‌های بعد همه و همه خط‌خطی بودن! به دنبال صفحه‌ای گشتم که چیزی جز خط‌خطی توی اون دیده بشه!
    ــ نزدیک به دو ساله این دفتر رو گذاشتم کنار. گذاشتم کنار تا از فکر عباس بیام بیرون. تا دور بشم از گناهی که برام عذاب آخرت و می‌خره! تا دور بشم از فکری که عین خُره مغزم رو می‌خوره. چرا تا یه دعوای کوچیک بینمون پیش میاد یاد عباس می‌افتم؟ اصلا چرا فکرش دست از سرم برنمی‌داره؟ چند وقتیه عباس رو ندیدم. درست از اون وقتی که وحید به دنیا اومد.
    می‌دونم. کم‌کم دارم افسردگی می‌گیرم. همه‌ش یه گوشه می‌شینم و به دیوار زل می‌زنم. حوصله‌ی وحید رو ندارم. دل و دماغی هم واسه حرف زدن با علی ندارم. همه‌ چیز از وقتی بدتر شد که عباس هم ازدواج کرد. چرا همه چیز به عباس ختم میشه؟
    دفتر رو ورق زدم، اما این بار خبری از هیچ خاطره‌ یا دل نوشته‌ای نبود! پایان سرنوشت زن عمو رو من می‌دونستم. افسردگی زن عمو اون‌قدر زیاد شد که دکترا دستور بستری شدنش رو دادن. چند وقتی که توی بیمارستان مونده بود اون‌قدر داغونش کرده بود که بالاخره دست به خودکشی زد! خودش رو از بالا پشت بوم ساختمون بیمارستان پایین انداخته بود! وحید از سه سالگی بدون مادر بزرگ شد. همیشه عمو علی می‌آوردش می‌ذاشتش خونه‌ی ما پیش من و شایان و می‌رفت!
    سرم رو از روی دفتر بلند کردم. اشکی رو که از گوشه‌ی چشمم به خاطر سرگذشت زن عمو از چشمم سرازیر شده بود پاک کردم و با خودم فکر کردم:
    ــ وحید انتقام بی‌مادری‌ش رو از من گرفته بود! انتقام عشق شوم مادرش رو!
    نفس عمیقی کشیدم، دفتر رو بستم و کنار گذاشتم. چه‌قدر سخت بود قضاوت کردن! توی این ماجرا واقعا کی مقصر بود؟ این داستان متهم ردیف اولی نداشت، اما یه عالمه قربانی داشت! متهم‌هایی که قربانی شده بودن یا قربانی‌هایی که متهم شده بودن؟ کدوم درست بود؟
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    مروارید 781

    نویسنده سطح یک
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/12/24
    ارسالی ها
    549
    امتیاز واکنش
    66,894
    امتیاز
    1,103
    محل سکونت
    خونه‌:/
    ذهنم از هر قضاوتی خالی بود. اون‌قدر همه چیز در هم گره خورده بود که حق رو به هیچ کسی نمی‌دادم! اصلاً مگه با این وضعیت حقی هم وجود داشت که بخوام طرفدارش باشم یا نباشم؟ اصلا مگه فرقی هم می‌کرد؟ من که حالا نه پدری داشتم، نه مادری و نه حتی برادری! وحید موفق شده بود. اون هم مثل پدرم که حنانه رو به مرز جنون کشونده بود. تونسته بود من رو هم به جنون بکشونه. من به راحتی حال بد مادر وحید رو می‌فهمیدم! به راحتی تک‌تک کلماتی که روی اون برگه‌ی کاغذ نوشته شده بود رو با تموم وجودم لمس می‌کردم. وضعیتی که پسر حنانه برای من درست کرده بود به مراتب بدتر بود.
    نمی‌دونم چه قدر گذشته بود که در باز شد و پدرام وارد شد. نگاهم به سمتش چرخید. نگاهی که خودم می‌دونستم هیچ احساسی در اون نیست! این‌قدر گریه کرده بودم که حالا دیگه از هر احساسی خالی شده بودم. در رو بست، کیسه‌ای که دستش بود رو به سمتم گرفت و گفت:
    ـ بیا! این لباسا رو بپوش، اومدن دنبالت!
    نگاه بی‌احساسی تحویلش دادم و با خودم فکر کردم:
    ـ حتما پایان داستان زندگی منم مرگه! وحید داشت انتقام زندگی مادرش رو می‌گرفت؛ پس منم قراره بمیرم!
    کاغذی از جیبش بیرون کشید و مقابلم گرفت. خودکاری به سمتم گرفت و گفت:
    ـ قبل رفتن باید این کاغذا رو امضا کنی.
    نگاهی به خودکار آبی رنگی که مقابلم گرفته بود کردم. مغزم نهی می‌کرد، اما کدوم آدم بریده از زندگی‌ایه که به حرف مغزش گوش می‌کنه. مخصوصاً یکی مثل من که مطمئن بود قراره بمیره.
    کاغذ رو ازش گرفتم و امضا کردم.
    برگه رو که ازم گرفت، با صدایی که به زور از گلوم خارج می‌شد گفتم:
    ـ فرهاد چی میشه؟
    پوزخندی زد و به چشمام نگاه کرد:
    ـ می‌خوای چی بشه؟ اون ماها رو دیده! در حالی که به سمت در می‌رفت، بی‌خیال گفت:
    ـ این‌قدر توی اون اتاق می‌مونه تا از مصرف زیاد مواد مخـ ـدر اوردوز کنه و به ملکوت اعلا بپیونده!
    از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست. عذاب وجدان تا خرخره‌م رو گرفته بود. هر طرف که می‌چرخیدم، همه چیز تقصیر من بود. احساس می‌کردم حالم از خودم و کارام بهم می‌خوره. برای وضعیت حالای فرهاد فقط می‌تونستم متاسف باشم، چون خودمم قرار بود به همون سرنوشت دچار بشم.
    لباسا رو کم‌کم پوشیدم و حاضر شدم. با خودم فکر کردم چه خوب که کابوس زندگیم داره تموم میشه!
    ناخودآگاه لبخندی به خاطر پایان این سناریوی غم‌انگیز روی لبم نشست. بعد از مدت‌ها خوش‌حال بودم. خوش‌حال از این که بالاخره این بازی قدیمی داشت تموم می‌شد و من راحت می‌شدم!
    با صدای باز شدن در، نگاهی به مرد غول‌پیکر مقابلم انداختم. صدای کلفتش من رو وادار به ایستادن کرد.
    ـ پاشو راه بیفت دختر!
    با قدم‌های سست، در حالی که هیچ آینده‌ ‌ی روشنی برای خودم نمی‌دیدم، به سمتش رفتم. روبه‌روش که وایسادم، چشم‌بندی رو به سمتم گرفت و گفت:
    ـ ببند!
    چشم‌بند رو از دستش گرفتم و چشمام رو بستم. پارچه‌ی طوسی رنگی از جیبش درآورد. پشتم قرار گرفت و دهانم رو بست. بعد دستش رو پشتم گذاشت و به جلو هلم داد:
    ـ راه بیفت!
    راه افتادم. همون‌طور که به کمک مرد از ساختمون بیرون می‌رفتیم، من رو به سمت ماشینی برد و بعد از باز شدن در کشوییش، به داخل هدایتم کرد و روی یه صندلی نشوند. خودشم کنارم نشست و خطاب به راننده گفت:
    ـ راه بیفت!
    ***
    نمی‌دونم این‌جا کجاست که من رو آوردن. نگاهی به اطرافم کردم. یه عالمه آدم که دست و پا بسته توی یه اتاق تنگ و تاریک حبس شده بودیم. اصلا از این وضعیت بوهای خوبی نمی‌اومد. با باز شدن در، در عین ناباوری، نگاهم به نگاه آشنایی گره خورد که در خواب هم نمی‌دیدم. در این شرایط و این جا ببینمش! اون هم به من خیره شده بود و پلک نمی‌زد! تلخ‌خندی که از چشمش پنهان نمی‌موند زدم. باید گور اعتماد به آدمی‌زاد رو کنار قبر خودم می‌کندم!
    بالاخره به سختی نگاه گرفت، اون رو بین جمع چرخوند و از اتاق بیرون رفت. انتظار زیادی بود از این عالم که آدم‌های یک‌رنگ در اون زاده بشن، خیلی زیاد! باورم نمی‌شد این همون آقای دکتری بود که پدرم سرم منت می‌ذاشت و از آقایی و نجابتش حرف می‌زد! همون آقای دکتری که دم از شرافت می‌زد، دم از انسانیت! پس بگو چرا این‌قدر دزدی از وحید براش راحت بود.
    یک حس مزخرفی می‌گفت دستشون توی یه کاسه‌ست!
    سرم رو به دیوار تکیه دادم و به انتظار نشستم. انتظار بازی سرنوشت!

    ثمین
    گوشی رو برداشتم و شماره‌ی ابی رو گرفتم. بعد از چند تا بوق جواب داد و
    صدای جدی‌ش پرده‌ی گوشم رو به ارتعاش درآورد:
    ـ بله خانم؟
    مثل همیشه قاطعانه گفتم:
    ـ می‌خوام ببینمت. ساعت پنج عصر توی مدرسه. منتظرم!
    بعد گوشی رو قطع کردم و وارد اتاق دوازده متری خونه‌ی نقلیم شدم. در کمد چوبی و قدیمی دیواریم رو باز کردم و لباس اداری‌ای رو که همیشه برای مدرسه می‌پوشیدم بیرون کشیدم. باید می‌رفتم سر کلاس!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    مروارید 781

    نویسنده سطح یک
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/12/24
    ارسالی ها
    549
    امتیاز واکنش
    66,894
    امتیاز
    1,103
    محل سکونت
    خونه‌:/
    از کلاس بیرون اومدم و بعد از سرازیر شدن از پله‌ها به سمت راهروی منتهی به دفتر مدیریت رفتم. در رو باز کردم که با دیدن فرد غریبه‌ای توی اتاق نگین، ناخودآگاه ابروهام بالا رفت. نگاه کلافه‌ی نگین و چشم‌های گریون دختر غریبه‌ با بازشدن در، با نگاه متعجب من گره خورد. دختر نگاه کوتاهی به من کرد و دوباره نگاهش رو به میز مقابلش دوخت. نگین نگاهی به چشمای متعجب من انداخت و در حالی که جعبه‌ی دستمال کاغذی روی میزش رو به دختری که هنوز در حال گریه‌کردن بود تعارف می‌کرد، سرزنش‌گونه گفت:
    ــ چی بگم بهت نرگس!
    از روی مبل اداری مقابل نرگس بلند شد و به سمت من اومد. دستم رو گرفت و از اتاق بیرونم کشید:
    ــ شرمنده‌م به خدا ثمین! می‌دونم خوشت نمیاد پای مسائل شخصی به مدرسه باز بشه، ولی چاره‌ای نداشتم. خواهرم تازه اومده، باید بهش کلید می‌دادم. یه خرده هم حالش خوب نیست نمی‌تونم همین‌جوری بفرستمش خونه!
    نگاهم رو به چشمای قرمز نگین دوختم و با همون لحن همیشگی رئیس‌مآبانه‌م گفتم:
    ــ اشکالی نداره. خودت رو به‌خاطر این موضوع ناراحت نکن.
    دستام رو روی شونه‌هاش گذاشتم و دل‌جویانه گفتم:
    ـ چی شده حالا؟ کاری از دست من برمیاد برای خواهرت انجام بدم؟
    به دیوار پشتش تکیه داد، با چشمای خاکستری‌ش بهم زل زد و گفت:
    ــ شوهرش دو سه روز پیش فوت کرده. حالش خیلی بده، نمی‌دونم چی کار کنم. از یه طرف ضربه‌ی عاطفی خورده از یه طرف...
    سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:
    ــ ببخشید، حالم بده!
    دفتر کلاسیم رو توی دستم جابه‌جا کردم و با لبخند دلگرم‌کننده‌ای گفتم:
    ــ حالا برو پیشش تا تنها نباشه، حالش خوب نیست، بعداً حرف می‌زنیم. از طرف من بهش تسلیت بگو.
    سری تکون داد، به سمت در چرخید و دستش رو به دستگیره‌ی در گرفت:
    ــ پس فعلا!
    سری تکون دادم و به سمت دفتر دبیران رفتم.
    بعد از خداحافظی با همه، از آموزشگاه بیرون زدم و سوار ماشینم شدم. گوشیم رو از تو جیب شلوار جینم بیرون کشیدم و خواستم به ابی زنگ بزنم که با دیدن ماشینش از توی آینه، گوشی رو توی جیبم گذاشتم. ماشینش رو جلوی ماشینم پارک کرد و سوار ماشین شد. بعد گفت:
    ــ در خدمتم خانم!
    همون‌طور که به روبه‌روم خیره بودم، با صدای جدی و پر ابهتی که همیشه موقع حرف‌زدن در مورد کار داشتم گفتم:
    ــ می‌خوام کامیون محموله‌ی دزدی توی سمنان چپ کنه، می‌تونی؟
    بدون این که خم به ابرو بیاره گفت:
    ــ امر، امر شماست خانم. هر چی بگید اطاعت میشه.
    از گوشه‌ی چشم نگاش کردم و گفتم:
    ــ آمار بارای جدیدشون رو هم در بیار. می‌خوام دونه‌دونه کامیونا و کامپیوترا و جاسازاشون بره رو هوا!
    عکس‌العملش تعجب بود و بعد نگاهی که به سرعت به سمتم چرخید. با احتیاط گفت:
    ــ دارید اعلان جنگ می‌کنید؟
    پوزخندی زدم و سرم رو به طرفین تکون دادم:
    ــ اعلان جنگ؟ هیچ غلطی نمی‌تونن بکنن! کاری که بهت گفتم رو بکن! می‌خوام تمیز دربیاری!
    باز هم جوابش یه کلمه بود:
    ــ بله!
    سرم رو تکون دادم و گفتم:
    ــ می‌تونی بری!
    دستش به دستگیره‌ی در نرسیده بود که یاد احسان افتادم. به سمتش نگاه کردم و گفتم:
    ــ برای احسان مراقب گذاشتی؟دستش رو از روی دستگیره برداشت و گفت:
    ــ بله خانم!
    سری تکون دادم و گفتم:
    ــ از این به بعد قرارا حضوریه! برای گزارش دادن از تلفن استفاده نمی‌کنی، فهمیدی؟
    نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت:
    ــ چیزی شده خانم؟
    ابرویی بالا انداختم و با پوزخند گفتم:
    ــ بله؟
    حساب کار به سرعت دستش اومد و گفت:
    ــ ببخشید خانم!
    سری تکون دادم و گفتم:
    ــ خوبه، پیاده شو!
    ــ چشم!
    از ماشین که پیاده شد، ماشین رو راه انداختم و به سمت عمارت روندم. باید حالی از امین می‌پرسیدم!

    شیدا
    انگار آقای دکتر علاقه‌ای به ملاقات من نداشتن! دونه‌دونه دخترا و پسرایی رو که توی این اتاق حبس شده بودن از اتاق خارج کردن و بردن، اما من هنوز این‌جا نشسته بودم! نمی‌دونم چند ساعت از بردن آخرین نفر می‌گذشت و اتاق خالی از آدم شده بود! ناخودآگاه انتظار دیدنش رو می‌کشیدم. حسی بهم می‌گفت میاد.
    با صدای چرخیدن قفل و باز شدن در، نگاهم بالا اومد و روی مردی نشست که روزگاری حسرتم عشقی بود که ازش دم می‌زد، اما حالا...
    در رو پشت سرش بست و قفل کرد. با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و روبه‌روم ایستاد. روی پاهاش نشست و چند دقیقه خیره نگام کرد که در جوابش با پوزخند و نفرت بهش خیره شدم. نمی‌دونم چرا آدم‌های دور و برم همه متظاهر و آشغال بودن!
    پوزخندی زدم و در حالی که بدنم از ضعف زیاد بی‌حس می‌شد گفتم:
    ــ باورت نمی‌شه، نه؟ همون‌طور که من فکرش رو نمی‌کردم تو هم یه آشغالی باشی مثل وحید!
    عصبی بهش توپیدم و با نگاه تحقیرآمیزی به اطراف گفتم:
    ـ با هم کار می‌کنید، مگه نه؟ اون آدم جور می‌کنه واسه‌ت، چی کارشون می‌کنی؟
    بازم سکوت کرد. با نفرت ادامه دادم:
    ــ برای همین بود که وحید پیشنهاد داد، درخواست ازدواج تو رو قبول کنم!
    بدون این که به حرفام اهمیتی بده، خیلی جدی و خشک گفت:
    ــ کجا بودی این هفت هشت ماه؟ این‌جا چی کار می‌کنی؟
    با شنیدن صدای طلبکارش، اخمی روی پیشونیم نشست و گفتم:
    ــ یعنی تو نمی‌دونی؟ باور کنم؟ بازی‌ت گرفته مگه نه؟
    پوفی کرد و کلافه و حرصی گفت:
    ــ زیاد وقت نداریم، درست حرف بزن!
    با مسخرگی گفتم:
    ــ نمی‌بینی؟ دست و پا بسته آوردنم. با اختیار خودم که نیومدم! برو از اونایی که من رو این‌جا آوردن بپرس!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    مروارید 781

    نویسنده سطح یک
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/12/24
    ارسالی ها
    549
    امتیاز واکنش
    66,894
    امتیاز
    1,103
    محل سکونت
    خونه‌:/
    چشماش رو ریز کرد و با حرص زمزمه کرد:
    ـ اینا فقط بی‌خانمانا رو می‌دزدن! از کی تا حالا تک‌دختر عباس صمدی، با اون همه اهن و تلمپ بی‌خانمان و خیابون‌گرد شده؟
    از قصد خنده‌ی بلند و نیش‌داری تحویلش دادم و گفتم:
    ـ از وقتی آقای دکتر مملکت پاش به باند مخوف باز شده!
    با طعنه اضافه کردم:
    ـ خب حالا با این بی‌خامانا چی کار می‌کنید؟
    نگاهی به اتاق کردم. ظاهر اتاق نشون می‌داد این خونه متروک و قدیمیه.
    با این حرفم، جوری که انگار کاسه صبرش سرریز شده باشه، چونه‌م رو سفت گرفت، سرم رو به دیوار چسبوند و با این که عصبی بود، اما با صدای کنترل شده گفت:
    ـ بس کن شیدا! می‌خوای با این حرفا به چی برسی؟ نمی‌فهمی نگرانتم؟ نمی‌فهمی این جا، این موقعیت، این شرایط اصلا شوخی نیست؟ من می‌خوام از این‌جا نجاتت بدم؛ پس سعی کن نگرانیم رو درک کنی!
    سرم رو به شدت تکون دادم و با نفرت گفتم:
    ـ دستت رو بکش! من کمک امثال تو رو نمی‌خوام. من رو باش که فکر می‌کردم تو آدمی! با خودم فکر کردم به خاطر من دزدی کردی!
    خنده‌ی مصنوعی و حرصی تحویلش دادم و به چشماش خیره شدم:
    ـ نگو آقا خودش این کاره‌ست! من چه احمق بودم که خودم رو مدیون تو می‌دونستم! خر بودم که توی این هفت هشت ماه ...
    پوزخندی زدم و ادامه دادم:
    ـ حالا می‌فهمم که اون‌قدرا هم که فکر می‌کردم برات کار سختی نبوده! در واقع یه چشمه از هنرتو رو کردی. می‌دونی فقط یه چیزی رو اصلا نمی‌فهمم...
    مکثی کردم و با نفرت به چشمای قهوه‌ایش خیره شدم:
    ـ اونم اینه که یه پزشک مملکت چه‌جوری می‌تونه این‌قدر پست باشه؟
    چشماش با شنیدن حرفام لحظه به لحظه قرمزتر می‌شد؛ پس با عصبانیت و صدایی که دیگه روش کنترلی نداشت فریاد زد:
    ـ تو دیگه بس کن! بسه! بسه، می‌فهمی؟خسته شدم این‌قدر طعنه و کنایه‌ها رو شنیدم و دم نزدم!
    هم‌زمان دست راستش رو توی دیوار کنار سرم کوبوند و چشم توی چشمام دوخت که از این فاصله‌ی نزدیک خیلی ترسناک به نظر می‌رسید. بعد با خشم گفت:
    ـ لعنت به من! خسته‌م کردی! چی می‌خوای بشنوی؟ که منم یه آشغالی‌م مثل وحید؟
    چونه‌م رو دوباره گرفت و در حالی که توی دستش فشار می‌داد، توی چشمام خیره شد و زمزمه‌وار گفت:
    ـ آره، راحت شدی؟ من یه آشغال آدم‌کشم! یه خلاف کار حرفه‌ای! یه پزشک بی‌وجدان! دلت خنک شد؟
    با گفتن این حرف، بلافاصله از مقابلم بلند شد و در حالی که به سمت در می‌رفت، با صدای نه چندان بلندی گفت:
    ـ دیگه گنده‌ش در اومده!
    قفل در رو باز کرد و بعد از بیرون رفتن، در رو پشت سرش به شدت کوبید.

    ثـــمیـــن
    در ساختمون عمارت رو باز کردم، وارد راهرو شدم و به سمت پله‌ها رفتم. داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم که صدای هومن‌خان در جا میخکوبم کرد.
    ـ میری امین رو ببینی؟
    به طرفش چرخیدم و در حالی که نایلونای حامل خرت و پرت رو بالا می‌گرفتم، بی‌حوصله گفتم:
    ـ یه مقدار بیسکوییت خریدم که نمیره از گشنگی!
    سرش رو تکون داد و گفت:
    ـ سعی کن از در رفاقت وارد بشی. باید کاری کنی که به راه بیاد! من نمی‌خوام یه عمر توی اون اتاق حبسش کنم!
    پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:
    ـ خب منم نمی‌خوام یه عمر واسه این آقا غذا ببرم و بیارم. اصلاً نمی‌دونم چه اصراریه من این کار رو بکنم!
    باقی پله‌ها رو بالا رفتم و با خودم فکر کردم:
    ـ اصلا دلم نمی‌خواد به‌خاطر این جوجه‌ی اتوکشیده پلیسا روم زوم کنن!
    وارد اتاق بهداری شدم. کنترل در متحرک رو از توی جیب شلوار جینم در آوردم و دکمه‌ی قرمزرنگ رو فشار دادم. با چرخیدن در، اسلحه‌م رو از پشت کمرم بیرون کشیدم و نایلون به دست، به سمت دالانی که امین توش حبس بود رفتم. بعد از زدن رمز امنیتی، در رو تا انتها باز کردم و توی روشنایی‌ای که به واسطه‌ی باز شدن در به وجود اومده بود دنبال امین گشتم. توی سه‌کنج اتاق، سرش رو روی زانوش گذاشته بود.
    به سمتش رفتم و در حالی که نایلون رو روی زمین سرامیکی و سرد اتاق می‌ذاشتم گفتم:
    ـ پاشو بیا بیرون. ساعت هواخوریه.
    اهمیتی به حرفم نداد که گفتم:
    ـ پاشو! گشنه‌ت نیست؟ به احسان گفتم بیاد یه نگاهی به زخمت بندازه؛ پاشو!
    بالاخره سرش رو از روی زانوش برداشت و گفت:
    ـ چرا حتی این‌جا دست از سرم برنمی‌دارید؟
    نیشخندی زدم و در حالی که اسلحه رو توی دستم جابه‌جا می‌کردم گفتم:
    ـ نکنه فکر کردی من خوشم میاد آویزونت بشم؟ یا فکر کردی خیلی بی‌کارم؟ نه داداش؛ عموجانتون اصرار دارن شما رو سر عقل بیارم!
    نگاه تندی نثارم کرد و عصبی گفت:
    ـ نه تو خواهر منی که من رو برادر صدا کنی، نه اون مرتیکه عموی منه!
    در جواب حرفش، پوزخندی زدم و خیلی ریلکس مقابلش نشستم. توی تخم چشماش زل زدم و گفتم:
    ـ اتفاقا قانون میگه برادرمی! عموتم که عموته؛ کاری نمی‌تونی بکنی!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    مروارید 781

    نویسنده سطح یک
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/12/24
    ارسالی ها
    549
    امتیاز واکنش
    66,894
    امتیاز
    1,103
    محل سکونت
    خونه‌:/
    با شنیدن این حرف از من، رنگش پرید و با تعجب چند ثانیه بهم خیره شد. بعد گیج و گنگ در حالی که ابروهاش از تعجب بالا رفته بود گفت:
    ـ چی؟ مگه نگفتی...
    لبخند بدجنسی تحویلش دادم و گفتم:
    ـ آره، می‌دونم چی می‌خوای بگی، اما من گفتم قانوناً، نگفتم واقعاً!
    ابروی در هم گره‌خورده و چشمای ریز شده‌ش می‌گفت که از حرفام چیزی سر در نیاورده؛ برای همین بیشتر توضیح دادم و گفتم:
    ـ شناسنامه‌ای که من دارم ازش استفاده می‌کنم، متعلق به خواهر تو هستش که وقتی بچه بوده گم شده و دیگه هم پیدا نشده!
    امین که انگار با هر حرف من بیش‌تر و بیش‌تر گیج می‌شد بهت‌زده گفت:
    ـ خواهر؟
    سرم رو تکون دادم و به چشمای بهت‌زده‌ش خیره شدم. بعد متعجب گفتم:
    ـ آره! نمی‌دونستی خواهر داشتی؟
    سرش رو به طرفین تکون داد و بهت زده گفت:
    ـ نه!
    از مقابلش بلند شدم و بی‌تفاوت گفتم:
    ـ خب دیگه فرقی هم نمی‌کنه! بلند شو، کم‌کم احسانم می‌رسه!
    امین که این بار به‌خاطر کشف جدیدی که کرده بود، ذهنش احتمالاً پر از سوالای بی‌جواب شده بود، از روی زمین سرد بلند شد و با شک گفت:
    ـ چرا هومن‌خان رو بابا صدا می‌کنی؟
    با اسلحه‌م به جلو اشاره کردم و گفتم:
    ـ جلوتر!
    چند قدم جلو رفت. همون‌طور که پشت سرش می‌رفتم، پوزخندی زدم و گفتم:
    ـ چون خودش می‌خواد!
    بعد از پرسیدن این سوال ساکت شد. نمی‌دونم به چی فکر می‌کرد که ذهنش رو این‌قدر مشغول کرده بود! البته اهمیتی هم نداشت. من فقط باید سر عقلش می‌آوردم!
    نزدیک به یک ساعت می‌شد که روی تخت بهداری دراز کشیده و به سقف خیره شده بود. منم روی مبل‌های اداری گوشه‌ی اتاق که ردیف چیده شده بود، نشسته و منتظر اومدن احسان بودم. قرارمون نیم ساعت پیش بود و این دیرکردن از اون جایی که همیشه زودتر می‌اومد عجیب بود.
    با صدای چرخش دستگیره در، از فکر بیرون اومدم و به در نگاه کردم. با دیدن احسان با چهره‌ی داغون توی چارچوب در، ابرویی بالا انداختم و گفتم:
    ـ چی شده؟
    سری به نشونه‌ی طوری نیست تکون داد و عکس همیشه که سلام و احوال پرسی گرمی با من می‌کرد، سلام خشک و خالی‌ای گفت و به سمت امین رفت. شونه‌ای بالا انداختم و بی‌خیال شدم. بعد به صنم، آشپز عمارت، زنگ زدم. بلافاصله جواب داد و گفت:
    ـ بله خانم؟
    ـ اندازه سه نفر غذا بفرست بالا!
    منتظر جوابش نشدم و گوشی رو قطع کردم. نگاهی به احسان که در حال بررسی زخم امین بود انداختم و روی چهره‌ش زوم کردم. هیچ‌وقت این‌قدر قیافه‌ش رو درهم و عصبانی ندیده بودم! نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده بود که این طور به هم ریخته بود. با صدای در، نگاه از احسان گرفتم و از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. در رو باز کردم و سینی غذا رو از علی آقا، کارگر خونه، گرفتم و دوباره به اتاق برگشتم. سینی غذا رو روی میز مقابل مبلای اداری سیاه رنگ گذاشتم، مقداری از چلو مرغ توی سینی برای خودم کشیدم و شروع به خوردن کردم.
    آخرای خوردنم بود که احسان کارش تموم شد و به سمت دستشویی رفت. قاشقم رو توی ظرف گذاشتم و با نگاه دنبالش کردم. نگاهم رو به سمت امین چرخوندم و خطاب بهش گفتم:
    ـ بیا یه چیزی بخور. الان دوباره باید بری توی اون سوراخی! همه کارات رو بکن که تا فردا این موقع دیگه سر و کله‌م پیدا نمیشه!
    آروم و با ملاحظه از روی تخت بلند شد و بدون هیچ حرفی بهم چشم دوخت. نگاه به چشمای سبزش که درست هم‌رنگ چشمای خودم بود کردم و گفتم:
    ـ چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟
    خواست چیزی بگه که با باز شدن در سرویس بهداشتی سکوت کرد و از روی تخت پایین اومد و کنارم روی مبل اداری نشست، اما احسان بی‌توجه با چند صندلی فاصله، نشست و به روبه‌رو خیره شد. نگاهی به قیافه‌ی آویزون امین کردم و بشقابی برداشتم، مقداری غذا براش کشیدم و به سمتش گرفتم. نگاه کوتاهی به ظرف غذا کرد، سرش رو بالا گرفت و به چشمام خیره شد. چند ثانیه که گذشت دستم رو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
    ـ چه‌ت شد؟
    سرش رو به نشونه‌ی هیچی تکون داد و بشقاب رو از دستم گرفت. نگاهم به سمت احسان برگشت که سرش رو به دیوار تکیه داده بود و به فکر رفته بود. ناخودآگاه زیر لب نالیدم:
    ـ این دیگه چه‌ش شده؟
    صدام رو بلندتر کردم و گفتم:
    ــ احسان! حالت خوبه؟
    اما انگار نشنید. کمی به سمتش متمایل شدم و دستم رو جلوی صورتش تکون دادم. توجهش جلب شد، نگاه گنگی تحویلم داد و گفت:
    ـ چیه؟
    نگاه کنجکاوم رو به چشماش دوختم و گفتم:
    ـ کجایی؟ اتفاق بدی افتاده؟
    سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:
    ـ نه!
    مکث کوتاهی کرد و بی‌حوصله گفت:
    ـ اگه کاری نداری من برم؟ امروز یه عمل طولانی و ناموفق داشتم حسابی سردرد گرفتم!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    مروارید 781

    نویسنده سطح یک
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2017/12/24
    ارسالی ها
    549
    امتیاز واکنش
    66,894
    امتیاز
    1,103
    محل سکونت
    خونه‌:/
    نگاه دقیقی به چشماش کردم و گفتم:
    ـ به سلامت!
    سری به نشونه‌ی احترام تکون داد و گفت:
    ـ می‌بینمت عزیزم!
    پاش رو که از در بیرون گذاشت، صدای گرفته‌ی امین بلند شد:
    ـ از اولین باری که تو رو توی دانشکده دیدم، خیلی برام عجیب بود این همه شباهت تو با عزیزترین آدم زندگیم. شاید بخندی، اما این همه شباهت تو به اون باعث شد که نسنجیده و بدون فکر ازت درخواست ازدواج کنم!
    با ابروهای بالا رفته از تعجب و نگاهی که داد می‌زد از حرفاش چیزی سر در نیاوردم، بهش خیره شدم؛ اونم انگار منتظر واکنش من نبود چون ادامه داد:
    ـ شباهت بیش از اندازه‌ی چهره‌ی تو و اون باعث شده بود کنارت آرامش عجیبی داشته باشم.
    به چشمام خیره شد و گفت:
    ـ من نمی‌دونستم خواهر دارم! یعنی تا چند سال پیش جز مادرم کسی رو نداشتم. هیچ‌وقت راجع‌به پدرم حرف نزده بود. من حتی یه عکس از پدرم ندیدم!
    پوزخندی زد و گفت:
    ـ فقط یه اسم قلابی که تو شناسنامه‌م بود، همه‌ی این چند سال هویتم شده بود! اسمی که تا قبل از این اتفاق فکر می‌کردم مایه‌ی افتخارمه، اما حالا...
    مغزم انگار هنگ کرده بود که سر از حرفاش در نمی‌آوردم. داشت از کی حرف می‌زد؟
    سرم رو به نشونه‌ی نفهمیدن تکون دادم و در حالی که خیره به سبزی چشماش بودم گفتم:
    ـ از کی حرف می‌زنی؟
    چند ثانیه مکث کرد و با نگاه عجیبی به چشمام گفت:
    ـ مادرم!
    پشت پلکام داغ شده بودن و نفسم گرفته بود و یکی در میون بالا می‌اومد. انگار توی سرم کسی حرفای امین رو تکرار می‌کرد!
    سرم رو زیر انداختم و زیر لب تکرار کردم:
    ـ من... شبیه... مادرتم؟
    به چشمای هم رنگ خودم خیره شدم و لب زدم:
    ـ شبیهم؟
    دوباره تکرار کردم، دوباره و دوباره! نمی‌دونم چرا به سرعت خاطره‌ی اولین دیدارم با هومن‌خان جلوی چشمام نقش بست. برگشتم به اولین باری که هومن‌خان رو دیده بودم؛ یعنی شونزده سال پیش! با یادآوری خاطره‌ی اون روز، اولین قطره‌ی اشک و پشت سرش قطره‌های بعدی بدون اجازه روی صورتم جاری شدن. دلم گرفت از حقیقتی که روی شونه‌م سنگینی می‌کرد. اون شب از ترس اون مرتیکه تا نیمه‌شب توی چهارراه‌ها گل می‌فروختم. جلوی پنجره‌ی ماشین مدل بالای هومن‌خان که وایسادم، اول توجه نکرد، ولی من چندبار دیگه در زدم تا این که عصبی شد و شیشه رو پایین کشید. با اخم بهم نگاه کرد، اما به محض دیدن چهره‌‌م اخمش باز شد و نگاش رنگ تعجب گرفت. سکوتش که طولانی شد ازش ناامید شدم و خواستم برم که هول گفت:
    ـ صبر کن!
    خواست چیزی بگه که با سبزشدن چراغ و بوق زدن اتومیبل‌های پشت سر نتونست حرفی بزنه. بهم اشاره کرد و گفت:
    ـ سوارشو!
    متعجب بهش خیره شدم. مردی که تا چند دقیقه‌ی پیش نادیده‌م گرفته بود، ازم خواسته بود سوار ماشینش بشم. توی عالم بچگی خیلی خوش‌حال شدم و با خودم فکر کردم حتماً دلش به حالم سوخته و می‌خواد بهم غذا و پول بده، اما اشتباه فکر کرده بودم! ازم راجع‌به خانواده‌ پرسید. راجع‌به کس‌وکارم، راجع‌به این که پدر و مادرم کی‌ان؟ کجا زندگی می‌کنم؟ اون موقع تو عالم کودکی متوجه منظور توی حرفاش نشده بودم، اما حالا...
    از گذشته پرت شدم به حال! نگاهم به نگاه گرفته‌ی امین خورد. نگاهش داد می‌زد که انگار اونم هنوز توی شک حرفاییه که زده! پوزخندی روی لب نشوندم و قطره‌های اشک رو از روی صورتم کنار زدم. از روی مبل بلند شدم و بغضم رو قورت دادم. بعد گفتم:
    ـ پاشو! برمی‌گردی تو اتاقت!
    همون‌طور که به چشمام خیره بود، از جاش بلند شد و روبه‌روم وایساد. نگاهش داد می‌زد که حالش مثل من خوب نیست! حالم این‌قدر خوب نبود که اگه یه کلمه، فقط یه کلمه دیگه حرف می‌زدم یا حرف می‌زد، روی همین زمین می‌شستم و به حال خودم و سرنوشتم زار می‌زدم؛ برای همین با سر به سمت در متحرک و دالان اشاره کردم که سرش رو پایین انداخت و بدون هیچ حرف اضافه‌ای به سمت سلول تاریکش رفت. در رو بستم و به سرعت از ساختمون عمارت خارج شدم. بدون توجه به قلچماقای هومن‌خان که دائماً در حال گردش توی باغ و سرک کشیدن به همه‌جا بودن، ماشین رو روشن کردم و از عمارت بیرون زدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا