چشمای سرد و فراریش رو که تا اون لحظه ازم میدزدید. به چشمام دوخت و محکم، بدون هیچ لرزشی خطاب بهم گفت:
ـ من آدم نمیکشم، هرکاری میخواید بکنید، بکنید.
بعد هم نگاه از چشمام گرفت و به سقف دوخت.
ناخودآگاه توی دلم این همه شجاعت رو تحسین کردم، اما هیچوقت نمیتونستم تصور کنم که اگر اون جای من بود، چه تصمیمی برای زندگیش میگرفت. با این وضعیت شاید تصمیم میگرفت سالها قبل بمیره.
ناخودآگاه پوزخند زدم.
من سالها قبل قسم خوردم که بمونم و بسازم و برای خودم و امثال خودم کار کنم. برای آدمایی که سالها با زجر و بدبختی زندگی کردن و سعی کنم زندگی اونا رو بسازم.
دست از نگاهکردن بهش برداشتم. ریموتی رو که متعلق به ورودی اتاق ممنوعه بود از توی جیب پشت شلوار جینم درآوردم و به سمت کمد مثلاً دیواری گرفتم و با زدن دکمهی قرمزرنگ، باعث چرخش دیوار شدم. اسلحهم رو از پشت کمرم بیرون کشیدم، به سمتش گرفتم و خیلی ریلکس خطاب بهش گفتم:
ـ بلندشو!
به سختی و با صورتی که از درد جمع شده بود، از روی تخت بلند شد و نشست. نگاهی به کمد دیواری سراسری متحرک کرد و بعد چشمهاش رو به من دوخت. با اسلحه مسیر رو نشون دادم و گفتم:
ـ باید بری اون تو.
سری تکون داد و با چهرهای که از درد جمع شده بود، به زور بلند شد و راه افتاد.
اسلحه رو با دست تکون دادم و بیحوصله گفتم:
ـ اونقدر وقت ندارم تلف کنم پسر عمو، بهتره زودتر راه بری.
به سمت دیوار متحرک رفت. پشت سرش راه افتادم و وارد اتاق تاریک شدیم. کنار دیوار، با زدن چراغ محوطهی خالی از وسیله روشن شد و مسیر رو بهمون نشون داد. نگاهی به دالان دایرهای که پر از راهروهای با عرضهای خیلی کم بود کردم. به سمت اولین راهرو هولش دادم و هر دو با هم از راهرو عبور کردیم. به پایان راهرو که رسیدیم، اسلحه رو پشت کمرش گذاشتم، به جلو هلش دادم و توی سهکنج گیرش انداختم. رمز امنیتی جاساز شده روی در رو زدم که در با صدای تیک باز شد. با باز شدن در، به داخل اتاق هولش دادم. اتاق تاریک، اتاقی که حبس شدن توش حتی به مدت چند روز آدم رو روانی میکرد. گنگ به اطرافش نگاه میکرد که گفتم:
ـ به دستور عموجان، شما تا زمانی که تصمیم به همکاری با گروه رو بگیری، توی این اتاق میمونی.
پوزخندی زدم و ادامه دادم:
ـ امیدوارم قبل از این که از تاریکی و سکوت بیش از حد اینجا دیوونه بشی، نظرت عوض بشه.
بلافاصله در رو بستم و از راهروی دالان شکل بیرون اومدم. بعد از بستن در متحرک دالان، از اتاق بیرون رفتم و با نگاه خیره احسان به در رو به رو شدم. متعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم:
ـ چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
سری تکون داد و گفت:
ـ هیچی، میای بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟ خیلی گرسنمه.
سری تکون دادم و در حالی که به سمتش میرفتم گفتم:
ـ بیرون چرا؟ برو پایین بگو صنم یه چی آماده کنه بده بهت بخوری.
لبخند کجی روی صورتش نشست و گفت:
ـ من میخوام با هم تنها باشیم و حرف بزنیم. مثل بقیه دختر پسرا که با هم نامزد میکنن، حرفای دونفره داشته باشیم. توی این عمارت کوفتی جز کار فرصت دیگهای نیست.
کلاهم رو از سرم در آوردم و در حالی که موهام رو دورم پخش میکردم گفتم:
ـ توی این چند ماه که تو گروه ما هستی، هنوز به این وضع زندگی عادت نکردی؟
سرش رو تکون داد و با پوزخند گفت:
ـ به این وضع زندگی خیلی وقته که عادت کردم، اما به بیمهریای تو، نه!
به سمتش رفتم، روی مبل کنارش نشستم و بیخیال گفتم:
ـ گفتم که از این به بعد...
وسط حرفم پرید، به سمتم چرخید و در حالی که به چشمام خیره شده بود گفت:
ـ من نمیخوام قول بدی، میخوام عمل کنی.
به چشماش خیره شدم و با ابروهای بالارفته از تعجب گفتم:
ـ به چی عمل کنم؟
توی چشمام خیره شد و در حالی که بهم لبخند میزد گفت:
ـ مگه ما بههم محرم نیستیم؟
با چشمای ریزشده گفتم:
ـ منظور؟
از لحن حرف زدنم خندهی پر از تمسخری کرد و گفت:
ـ اینجور که تو واکنش نشون دادی، جواب سوالم نپرسیده معلومه!
ـ من آدم نمیکشم، هرکاری میخواید بکنید، بکنید.
بعد هم نگاه از چشمام گرفت و به سقف دوخت.
ناخودآگاه توی دلم این همه شجاعت رو تحسین کردم، اما هیچوقت نمیتونستم تصور کنم که اگر اون جای من بود، چه تصمیمی برای زندگیش میگرفت. با این وضعیت شاید تصمیم میگرفت سالها قبل بمیره.
ناخودآگاه پوزخند زدم.
من سالها قبل قسم خوردم که بمونم و بسازم و برای خودم و امثال خودم کار کنم. برای آدمایی که سالها با زجر و بدبختی زندگی کردن و سعی کنم زندگی اونا رو بسازم.
دست از نگاهکردن بهش برداشتم. ریموتی رو که متعلق به ورودی اتاق ممنوعه بود از توی جیب پشت شلوار جینم درآوردم و به سمت کمد مثلاً دیواری گرفتم و با زدن دکمهی قرمزرنگ، باعث چرخش دیوار شدم. اسلحهم رو از پشت کمرم بیرون کشیدم، به سمتش گرفتم و خیلی ریلکس خطاب بهش گفتم:
ـ بلندشو!
به سختی و با صورتی که از درد جمع شده بود، از روی تخت بلند شد و نشست. نگاهی به کمد دیواری سراسری متحرک کرد و بعد چشمهاش رو به من دوخت. با اسلحه مسیر رو نشون دادم و گفتم:
ـ باید بری اون تو.
سری تکون داد و با چهرهای که از درد جمع شده بود، به زور بلند شد و راه افتاد.
اسلحه رو با دست تکون دادم و بیحوصله گفتم:
ـ اونقدر وقت ندارم تلف کنم پسر عمو، بهتره زودتر راه بری.
به سمت دیوار متحرک رفت. پشت سرش راه افتادم و وارد اتاق تاریک شدیم. کنار دیوار، با زدن چراغ محوطهی خالی از وسیله روشن شد و مسیر رو بهمون نشون داد. نگاهی به دالان دایرهای که پر از راهروهای با عرضهای خیلی کم بود کردم. به سمت اولین راهرو هولش دادم و هر دو با هم از راهرو عبور کردیم. به پایان راهرو که رسیدیم، اسلحه رو پشت کمرش گذاشتم، به جلو هلش دادم و توی سهکنج گیرش انداختم. رمز امنیتی جاساز شده روی در رو زدم که در با صدای تیک باز شد. با باز شدن در، به داخل اتاق هولش دادم. اتاق تاریک، اتاقی که حبس شدن توش حتی به مدت چند روز آدم رو روانی میکرد. گنگ به اطرافش نگاه میکرد که گفتم:
ـ به دستور عموجان، شما تا زمانی که تصمیم به همکاری با گروه رو بگیری، توی این اتاق میمونی.
پوزخندی زدم و ادامه دادم:
ـ امیدوارم قبل از این که از تاریکی و سکوت بیش از حد اینجا دیوونه بشی، نظرت عوض بشه.
بلافاصله در رو بستم و از راهروی دالان شکل بیرون اومدم. بعد از بستن در متحرک دالان، از اتاق بیرون رفتم و با نگاه خیره احسان به در رو به رو شدم. متعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم:
ـ چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
سری تکون داد و گفت:
ـ هیچی، میای بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟ خیلی گرسنمه.
سری تکون دادم و در حالی که به سمتش میرفتم گفتم:
ـ بیرون چرا؟ برو پایین بگو صنم یه چی آماده کنه بده بهت بخوری.
لبخند کجی روی صورتش نشست و گفت:
ـ من میخوام با هم تنها باشیم و حرف بزنیم. مثل بقیه دختر پسرا که با هم نامزد میکنن، حرفای دونفره داشته باشیم. توی این عمارت کوفتی جز کار فرصت دیگهای نیست.
کلاهم رو از سرم در آوردم و در حالی که موهام رو دورم پخش میکردم گفتم:
ـ توی این چند ماه که تو گروه ما هستی، هنوز به این وضع زندگی عادت نکردی؟
سرش رو تکون داد و با پوزخند گفت:
ـ به این وضع زندگی خیلی وقته که عادت کردم، اما به بیمهریای تو، نه!
به سمتش رفتم، روی مبل کنارش نشستم و بیخیال گفتم:
ـ گفتم که از این به بعد...
وسط حرفم پرید، به سمتم چرخید و در حالی که به چشمام خیره شده بود گفت:
ـ من نمیخوام قول بدی، میخوام عمل کنی.
به چشماش خیره شدم و با ابروهای بالارفته از تعجب گفتم:
ـ به چی عمل کنم؟
توی چشمام خیره شد و در حالی که بهم لبخند میزد گفت:
ـ مگه ما بههم محرم نیستیم؟
با چشمای ریزشده گفتم:
ـ منظور؟
از لحن حرف زدنم خندهی پر از تمسخری کرد و گفت:
ـ اینجور که تو واکنش نشون دادی، جواب سوالم نپرسیده معلومه!
آخرین ویرایش توسط مدیر:



