کامل شده رمان سنگدل| س. شب کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

س.شب

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/07/06
ارسالی ها
548
امتیاز واکنش
10,866
امتیاز
661
بلاخره معلوم شد استرسم برای چیه.
-باشه خانم حتما میام.
گوشی رو گذاشتم رفتم به طرف دفتر حاجی ...حاجی تو دفتر بود.
در زدم رفتم تو.
-سلام حاج آقا.
-سلام دخترم.
-ببخشید مزاحم شدم. باید برم مدرسه ی خواهرم
کار واجبه.
- دخترم میدونی که کارا عقبه.
-باشه قول میدم جبران کنم.
-باشه میتونی بری .ولی باید جبران کنی.
-باشه چشم.
از دفتر بیرون آمدم رفتم سمت کمد لباسامو عوض کردم.
سحر- کجا میری.
-باید برم کار دارم بعدابهت میگم.
برای اولین ماشین دست تکون دادم.رسیدم به مدرسه.
-سلام ببخشید من خواهر شادی سرمد هستم.
خانومی با چادر آمد سمتم.
-بفرمایید خوش آمدید ماجدی هستم معلم پرورشی خواهرتون.
لطفا بیاید تو اتاقم.
-باهاش رفتم توی اتاق.
-میشه بگید چی شده.؟!!!
-لطفا بنشینید.
روی صندلی نشستم
-ببینید خانم سرمدچند وقته خواهرتون باافراد مورد داری میگرده چند وقتم هست که دیر میاد مدرسه بچه هادیدن که با یک پسر میره بیرون.
-امکان نداره شادی اهل این کارا نیست.
-منم چون میدونم شادی چه جور دختریه باور نکردم.ولی شما باید بیشتر مواظب باشید.ما فقط تو مدرسه با بچه ها هستیم بیرون مدرسه کاری نمیتونم بکنیم.
همون طور که میدونید دخترا تو این سن خیلی آسیب پذیرند.
-بله میفهمم حتما مواظبش میشم.
از مدرسه بیرون آمدم امکان نداشت شادی همچین کاری کنه.
رفتم پشت مدرسه قایم شدم.یک ساعت منتظر شدم که مدرسه تعطیل بشه شادی رو دیدم که با چند تا از دختر از مدرسه بیرون امد.
چند خیابون اونور تر ازشون جدا شد.
یواشکی دنبالش رفتم.د اشت برخلاف جهت خونه میرفت.
پیچید تو یک کوچه یک پسری حدودا۲۰ساله توکوچه منتظرش بود.
داشتن باهم صحبت میکردن رفتم جلو تر.
-شادی بهت میگم باید بیای مهمونی .این مهمونی رو برای تو گرفتم.
-حامد گفتم که نمیتونم بیام خواهرم نمیزاره.
-یعنی چه یک جوری بپیچونش.
-نمی تونم.میفهمه.
-بیا بریم خیلی خوش میگذره.
رفتم جلو..
شادی تامنو دید از ترس داشت سکته میکرد.
-چی خوش میگذره اشغال.هان خواهر منو کدوم گوری میخوای ببری.
-چی میگی بابا تو دیگه کی هستی.
-من همه کارشم.همین جوری دخترای مردمو گول میزنی میبری بلا سرشون میاری هان.
-زر نزن بابا اصلا. به توچه.
با مشتی که بهش زدم افتاد رو زمین خون از بینیش پایین آمد.
-چکار میکنی دیونه.دماغمو شکستی.
-اینو زدم تا یادت بمونه دیگه دخترای مردمو گول نزنی اگه یک بار دیگه نزدیک خواهرم ببینمت گردنتو میشکونم.
-به درک حالا انگار خواهرت تحفس.من هزار تا بهترشو دارم.یک لگد بهش زدم.ازدرد داد زد.
-اخ روانی چرا میزنی.
-اینو زدم که خوب یادت باشه که شاید اون هزارتا دختر هر کدوم یک خواهر مثل من داشته باشن.
مقنعه شادی رو کشیدم با خودم بردم.
تمام راهو گریه میکرد.
-خفه شو تا نکشتمت.
بازم اشک میریخت.ولی باصدای اروم تر.
در خونه رو باز کردم پرتش کردم تو حیاط .افتاد رو زمین.
مامان تا مارو دید آمد تو حیاط.
-خدا مرگم بده چی شده.
-مامان تو برو تو .
رفتم سمت شادی از رو زمین بلندش کردم کشون کشون تا تو حال بردمش.
-این بود جواب کارام اره.
-ابجی غلط کردم.
-من بهت اعتماد کردم .چطور تونستی این کارو بکنی هان .اون اشغالی که باهاش رفتی بیرون دیدی چی گفت اره گفت هزارتا از تو بهتر داره.
-اخه احمق من به تو چی بگم هان.
چیه چند تا قربون صدقه رفت فکر کردی خبریه.
اخه بیچاره هنوز مردا رو نمیشناسی برای چی نازتو میکشن اگه باهاش میرفتی تو یکی از اون مهمونی ها میدونی چه بلایی سرت میامد.
چرا این کارو کردی مگه چی کم داشتی لامصب من که هر کاری میکنم تا شما راحت زندگی کنید.چرا شادی چرا.
-ابجی بخدا اشتباه کردم .-ابجی بخدا دوستام بهم میگفتن بی عرضم که my friend ندارم.
مسخرم میکردن.
-مگه my friend داشتن مال باعرضه هاست.
اخه احمق تو مگه بچه ای جو گیر میشی.
از الان تا یک هفته حق مدرسه رفتن نداری .
به ولای علی اگه ببینم پاتو کج گذاشتی خودم قبل اینکه کسی بلایی سرت بیاره میکشمت.
-ابجی تو رو خدا بزار برم مدرسه موقع امتحانامه عقب میافتم.
-اون موقع که با اون عوضی میرفتی بیرون دیر به مدرسه میرسیدی باید فکر این جاشو میکردی .حالا گمشو از جلوی چشمام اونور.
شادی بازم التماس میکرد ولی من بهش اهمیت ندادم.
بعد کلی وساطت مامان قرار شد تا آخر هفته مدرسه نره تا چند وقتم با مامان بره وبیاد. ..
...
چند روزی از اون ماجرا میگذره با شادی سر سنگین حرف میزنم.
خیلی از کارش پشیمونه ولی من هنوز از دستش ناراحتم.
تقریبا وسطای اسفنده
هنوز خونه پیدا نکردم.
خدایا کمکم کن.
چند روزه اون نمیاد خونه برام مهم نیست ...

ساعت ۱۱ شبه پنج شنبه است امروز بازم آقا سینا منو رسوند رفتارش یکم تازه گیا مشکوک شده انگار میخواد یک چیزی بگه.
تازه رسیدم خونه چون نزدیک عیده ترافیک بیشتر شده.
با صدای زنگ همه به طرف حیاط نگاه میکنیم.
-یعنی کیه مادر این وقت شب.
-وایستید برم ببینم کیه.
-ابجی واستا منم بیام.
رفتم دم در درو باز میکنم.
دوتا مامور دم در هستند.
-منزل سرمد.
-بله بفرمایید .
-شما چه نسبتی با آقای حشمت سرمد دارید.
-دخترشونم چیزی شده.
-لطفا باما بیاید.
-باشه صبر کنید لباسمو بپوشم.
میام تو
-چیزی شده مادر کی بود .
-هیچ کی باید برم تا جایی زود میام.
-کجا این وقت شب .
-گفتم زود میام.
لباسامو با عجله میپوشم از.اتاق میام بیرون.
-علی چی میگه ،میگه پلیس امده.
-گفتم چیزی نیست فعلا خداحافظ.
-ابجی منم بیام.
-نه تو مواظب مامان اینا باش.
میرم بیرون.سوار ماشین میشم.میریم اداره ی پلیس اون منطقه.
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    سربازی که باهم امده منو به اتاق افسر نگهبان راهنمایی میکنه.
    _ببخشید قربان دختر اقای سرمد امده.
    _بگو بیاد تو.
    _سلام .
    _بفرمایید.
    _ببخشید خانم شما از کی پدرتونو ندیدید.
    _الان دو سه روزی میشه.
    _نمیدونید کجا هستن.
    _نه.
    _امروز ما جسد یک نفرو زیر پل پیدا کردیم که مدارک پدرتون همراش بود باید برای شناسایی به پزشکی قانونی برید.
    شکه شدم.نمیدونستم چی بگم همیشه دلم میخواست بمیره ولی حالا یک جوری بودم.
    خانم حالتون خوبه.
    _بله خوبم.
    _میتونید برید پزشکی قانونی مردی همراهتون نیست.
    _نه خودم میتونم.
    افسر نگهبان باتعجب سربازو صدا کرد._
    _خانمو ببر پزشکی قانونی.
    _بله قربان.
    با سربازه رفتم برای شناسایی .
    رفتم تو وقتی مسئول اونجا کشوروکشید. دستمو مشت کردم تا شاید از لرزش دستم کم بشه.
    خودش بود صورت چروکیدش هنوز همون جوری بود فقط سرد سرد بود.
    فقط نگاش کردم بدون هیچ چیزی قلبم خالی بود از هر احساسی.
    ...
    همه سیاه پوش بودن مامان فقط نگاه میکردشادی بغض کرده بود علی ساکت بود .من هنوز خالی بودم.
    مراسم تموم شده بود
    طفلک اقدس خانم همسایمون خیلی کمک کرد سحرم هر روز اینجا بود.
    نزدیک عید بود.
    طلب کارای اون همش میامدن دم در که همسایه ها وساطت میکردن.
    معلوم نبود این همه بدهی از کجا امده بود.
    سه روز به عید بود چند روز بود که مرخصی بودم.باید میرفتم سر کار به پولش احتیاج داشتم.
    صبح زودبیدار شدم برم سر کار.
    _مادر کجا اول صبحی .
    _باید برم سرکار ۳روز دیگه تولیدی تعطیل میشه باید برم شاید بتونم ازحاجی پول قرض کنم.
    _باشه مادر برو.
    ....
    رفتم تولیدی بچه ها تامنو دیدن امدن استقبالم.همشون برای مراسم امده بود
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    سحر_سلام چرا امدی سر کار چرا خونه نموندی.
    _بلاخره چی تا کی خونه میموندم.
    _هنوز هفت روزم نگذشته.
    زری_اونجا چه خبره؟!برید سر کارتون .
    خانم سرمد خودتون که سر کار نمیاد بقیه رو هم از کار میندازید.
    سحر_چی میگی زری خانم باباش فوت شده.
    _خواب چکار کنم خدا بیامرزدش.
    _برو سحر سر کارت من باحاجی کار دارم.
    سحرو بچه ها رفتن سر کارشون.
    به طرف دفتر میرم.
    حاجی نیامده باز پسرش امده مجبورم برم چون به پول نیاز دارم.
    در میزنم.
    _بفرمایید.
    _سلام خانم سرمد از این ورا.
    _سلام .
    _بفرمایید بشینید .
    با تمسخر بهم نگاه میکنه ومیگه..شنیدم بابات مرده
    _بله.
    با حالت خاصی از سر تا پامو نگاه میکنه.
    _خوب بامن چکار داری؟!!
    _باحاج اقا کار دارم کی میان.؟!!
    _حاج اقا دیگه نمیان حالش خوب نیست اینجا رو به من سپرده.
    کارتو به من بگو.
    _راستش من...
    _بگو چرا دست دست میکنی.
    _راستش پول لازم دارم.
    لبخند کثیفی زد
    _من که گفتم هرچی بخوای بهت میدم فقط باهام مهربون تر باش.
    _باز شروع کردی اره.دلت میخواد حاج خانم همه چی رو بفهمه.
    بلند خندید.
    _بزار بفهمه بره به درک بدست اوردن تو از همه چی برام مهم تره.
    از جاش بلند شد امد نزدیکم.با چشمای گشاد بهش نگاه میکردم تا الان اینقدر وقیح ندیده بودمش.
    _ببین شقایق تو فقط بله رو بگو نمیدونی چقدر عاشق او چشماتم.حاضرم بخاطر تو از زنو بچمم بگذرم.
    اینقدرم پول دارم که تا اخر عمر مثل ملکه ها زندگی کنی.
    باباتم که حالا مرده نمیخواد بهش باج بدم.
    دستام میلرزید.این مردک چی میگفت:
    _چی داری میگی؟؟!!
    _کلی به بابات پول دادم که تو رو راضی کنه.ولی اون احمق ازت میترسید همش امروز و فردا میکرد.
    نمی تونستم تحمل کنم داشتم منفجر میشدم.از جام بلند شدم سیلیه محکمی بهش زدم.لبش از شدت سیلی پاره شد.
    _زنیکه عوضی چطور جرات میکنی .گمشو بیرون.
    از حالا به بعدم حق نداری بیای اینجا.
    حالا مثل سگ دنبال پول بگرد وقتی دوباره برگشتی اینجا اون موقع میدونم چکار کنم.
    حالا گمشو بیرون.
    با دستمال کنار لبشو پاک کرد.
    منم از اتاق بیرون امدم به طرف در ورودی دویدم.صدای سحرو که از دور میامد میشنیدم.فقط میدویدم.
    نمیدونم چقدر دوییده بودم اینقدر بود که دیگه نمی تونستم نفس بکشم.
    کنار دیوار تو کوچه ی نشستم .باورم نمیشد.
    که اون این کارو کرده باشه .
    موبایلم همش زنگ میخورد امروز چون نمی خواستم بیام سر کار باخودم اورده بودمش.دستمو تو کیفم کردم.
    نفس نفس میزدم دکمه رو زدم.
    _شقایق خانم.
    _بله .شما.؟!!
    _من رفیق بابات.
    _بامن چکار داری شمارمو از کجا اوردی.
    _تو به اون چیزا کار نداشته باش.
    _تا شب میای به این ادرسی که میگم وگرنه داداشتو نمیبینی.
    _چی میگی عوضی تو کی هستی ؟؟!
    _عوضی اون بابات بود که پول منو خوردو یک ابم روش.
    _گوشی رو بده به علی؟!
    _نه نشد دیگه این جوری معامله مون نمیشه.
    _اگه گوشی رو ندی جایی نمیام.
    تپش قلبم بیشتر شده بود سینمو با دستم چنگ زدم..تا شاید اروم بگیره.
    بعد چند ثانیه صدای علی تو گوشی پیچید.
    _ابجی نیا اینجا.
    _علی تو کجایی؟!!
    _ابجی ببخشید نمیخواستم برم بیرون ولی...
    مرده گوشی رو از دستش کشید.
    _بسته دیگه خوب صداشو شنوفتی؟!!
    _چی میخوای من پول ندارم.
    _شب بیا به این ادرس بهت میگم چی میخوام.
    راستی پلیس مولیس در کار نباشه که اون وقت داداش جونتو دیگه نمیبینی.
    _ولش کن کثافت هر کاری داری با من طرفی اونو ولش کن.
    _اخ اخ بچه ها گفتن خیلی بی ادبی و وحشی هستی ولی باورم نشد.
    _اگه یک مو از سرش کم بشه پیدات میکنم همهتونو به اتیش میکشم.
    _باشه بابا جوش نیار من با تو کار دارم داداشت مال خودت.تاشب....
    گوشی رو قطع کرد..
    دیگه نمی تو نستم از جام بلند شم.
    خدایا حالا چکار کنم دارم دیونه میشم.
    با صدای زنگ اس ام اس ازفکر در امدم.
    ادرسو فرستاده بود .نگاه کردم ادرس انبار تو خارج شهر بود.
    از جام بلند شدم لباسا م کثیف شده بود رفتم سمت خونه...
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    به خونه رسیدم رفتم تو.
    ناخوداگاه به زیرزمین نگاه کردم.به طرفش رفتم.درو باز کردم رفتم تو.
    به دیوارای سیاه ووسایل کهنش نگاه کردم.به طرف ایینه شکسته رفتم خودمو توش نگاه کردم. چشمای سیاهم از همیشه سیاه تر بود.
    صورتم لاغر ترازقبل به نظر میرسید.لبام به سفیدی میزد زندگی داشت لهم میکرد.
    احساس کسی رو داشتم که تو مرداب داره فرو میره هر چقدر تلاش میکنه پایین تر میره.
    از زن بودنم بدم میامد از این که همه میخواستن ازم سو استفاده کنن از اینکه اون سر من میخواست معامله بکنه.
    دیونه شدم تمام وسایلو انداختم زمین فقط صدای شکستن میامد.
    صدای نامفهوم مامان با گریه های شادی رو میشندم .
    فقط میشکستم..وسایلو میشکستم تا صداش تو صدای شکستن خودم گم بشه.
    دیگه خسته شده بودم کنار دیوار سر خوردم.
    مامان اروم اروم امد طرفم.
    -چی شده مادر .داری خودتو از بین میبری.
    -مامان چرا اینکارو باهامون کرد حتی مردشم ولمون نمیکنه.
    -خودتو ناراحت نکن همه چی درست میشه خدا بزرگه.
    -سرمو تو بغـ*ـل مامان گذاشتم.
    -مامان خستم..خیلی خستم.
    -پاشو مادر بریم بالا اینجا سرده .پاشو..
    -منو از زمین بلند کرد لحظه ی اخر به اتاق داغون شده نگاه کردم.
    رو برگردوندم دیگه نمیخواستم به اون مکان نفرین شده نگاه کنم.
    رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم روی زمین دراز کشیدم.دستامو روی چشمام گذاشتم.
    لای در باز شد شادی صورتشو اورد تو.
    -ابجی بیداری..
    -بیا تو..
    -برات غذا اوردم..
    -نمیخورم سیرم.
    -باسینی امد تو نشست.
    -ابجی هنوز باهام قهری...
    جوابشو ندادم.
    -ابجی به خدا نمیخواستم ناراحتت کنم .اشتباه کردم .میدونم بخاطر ما چقدر زحمت میکشی.بخدا غلط کردم
    دستمو از رو چشمم بر داشتم.بهش نگاه کردم اشک تو چشمش جمع شده بود.
    -باز داری گریه میکنی مگه تو چقدر اشک داری.
    امد طرفم بغلم کرد.
    -ابجی خیلی دوستت دارم.
    -حالا خودتو لوس نکن.
    -ابجی تو چرا هیچ وقت گریه نمیکنی.؟
    -باز تو حرفای گنده گنده زدی برو پی کارت بچه این غذا رو هم ببر بیرون میام بیرون میخورم.
    -باشه ابجی..
    شادی از اتاق بیرون رفت . نمیدونم اخرین باری که گریه کردم کی بود.
    16 سالم بود اون روز اینقدر کتک خورده بودم که نمیتونستم نفس بکشم.
    وقتی بی بی امد کنارم گفت:مادر برات بمیره ..اینقدر گریه نکن.
    با گریه کاری درست نمیشه سعی کن قوی باشی به منو مادرت نگاه کن.
    همیشه ضعیف بودیم. این باعث میشد مردای زندگیمون بیشتر قوی شن.
    بیشتر کتکمون بزنن.
    قوی باش اینقدر که هیچ مردی نتونه ازارت بده.
    از اون روز تصمیم گرفتم گریه نکنم ...
    قلبمو از سـ*ـینه در اوردم بجاش سنگ توش گذاشتم.
    حالا من دختریم با قلب سنگی که هیچ کس نمی تونه بهم ضربه بزنه...
    از اتاق بیرون رفتم.
    مامان با شادی سر سفره بود..
    -بیا مادر نهار بخور رنگ به رو نداری.
    سر سفره نشستم.
    -مادر نمیدونم علی کجاست معلوم نیست کجا مونده...
    -نگران نباش مامان من فرستادمش بره خونه ی دوستش تا شب میاد...
    -کدوم دوستش تو که از این اخلا قا نداشتی..
    -شما نمی شناسیش غذا تونو بخورید شب میرم دنبالش..
    ....
    ساعت نزدیک 7 بود از خونه بیرون رفتم.
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    به همون ادرسی که داده بودن رسیدم..
    یک کار خونه ی متروکه بود..
    رفتم تو در با صدای بدی باز شد..
    یکدفعه یکی از پشت گرفتم..
    -به به خانم خوشگله سر وقت امدی منو هل داد سمت داخل..
    4 تا مرد وایستاده بودن یکی هم روی صندلی نشسته بود.
    -مردی که روی صندلی نشسته بود گفت: خوش امدی ..خانم خانوما..
    -علی کجاست..؟
    -عجله نکن به اونم میرسی..بیا بشین بغـ*ـل من.
    از جام تکون نخوردم..
    -جلال بیارش اینجا..
    مردی که پشتم بود دستامو از پشت گرفت دوباره هلم داد.
    چون دستامو گرفته بود با پشت سرم محکم بهش کله زدم.صدای شکستن بینی شو شنیدم.دستا شو گذاشت رو بینیش به طرف پایین خم شد..
    دستام ازاد شد بعد برگشتم با لگد زدم به شکمش...
    از درد به خودش می پیچید..
    مردی که نشسته بود باعصبانیت نگام میکرد..
    -بگیریدش احمقا ..
    اون سه نفر دیگه به سمتم حمله کردن...
    با ضربه های مختلف همشونو زدم.
    همه رو زمین افتاده بودن ..
    خودمم بخاطرضربه هاشون از دهنم خون امده بود..
    -به طرف مرده رفتم ولی یک دفعه اسلحشو در اورد.
    - خب خب بازی تموم شد ..اسی گفته بود خیلی با جنمی.
    خون کنار لبمو با استین مانتوم پاک کردم..
    -بگو علی کجاست عوضی...
    -بشین سرجات تکون نخورو. بهت گفتم به اونجاشم میرسیم.
    شما هم تن لشتونو از جلوی چشمم دور کنید..
    اون 4 تا از کارخونه بیرون رفتن..
    ولی اسی امدتو..
    -بیا اسی بیا جمع مون جمعه..
    اسی امد نزدیکتر
    -میبینم که زدی بچه هارو ناکار کردی.ازت خوشم میاد..
    -خفه شو مافنگی..
    -اسی مواظب خودت باش نمیبینی دختره خطریه...
    دوتایی زدن زیر خنده.
    -علی کجاست ..؟من که اینجام اونو ولش کنید..
    -شرمنده تا کاری رو که میخوام نکنی علی اقا پیش ما میمونه..
    -چی میخوای؟..
    - اول که اسی گفت که تو به دردمون میخوری حرفشو باور نکردم ولی حالا که خودم دیدم باور میکنم. این کار از دست تو بر میاد..
    -چکارباید بکنم.
    -باید برام یک چیزی رو بیاری..
    -چی؟
    -یک سری مدارک تو یک خونه است که باید برام بیاری اگه بیاریش داداش جونت ازاد میشه..
    -یعنی برم دزدی؟
    -تو هر چی دلت میخواد اسمشو بزار..
    -تو خودت این همه ادم داری چرا من..
    -اولا4تا ادمای من حریف تو بچه نشدن دوما فرصت ندارم دنبال یکی از تو با عرضه تر بگردم..
    باید امشب مدارکو برام بیاری چون بچه ها خبر دادن امشب فقط یک نفر تو اون خونست..
    -مدارک چی هست..؟
    -این چیزا فوضولیش به تو نیامده فقط بااسی میری اونجا مدارک تو یک کیفه تو گاو صندوق تو اتاق طبقه ی بالا مدارکو که دادی به اسی داداشتو با سفته های باباتو بهت میدم..
    -از کجا معلوم بعد اوردن مدارک علی رو ازاد کنی؟
    -نصرت سرش بره قولش نمیره.
    -شرمنده من بهت اعتماد ندارم..
    -علی رو بفرست خونه منم با این تن لش میرم مدارکو میارم..
    -فکر کردی زرنگی من علی رو بفرستم.تو هم از اون ور در بری..
    -من بدون خانوادم جایی نمیرم مطمعن باش بر میگردم.. در ضمن سفته ها که دستته..
    سرشو خاروند انگار داشت فکر میکرد..
    -باشه میفرستمش..فقط مدارکو تا صبح میخوام..
    اسی برو بچه رو بیار..
    اسی رفت سمت در خروجی..
    -از اینکه با یک زنی مثل تو طرفم خوشحالم .فکر میکردم زنـ*ـا همیشه بدرد نخورن.
    تمام حواسم به در بود به حرفاش اهمیت ندادم. در باز شد اسی با علی امدن تو
    تا علی منو دید دویید طرفم..
    -ابجی چرا امدی ..
    -گریه نکن مرد که گریه نمیکنه.
    بغلش کردم .
    -ابجی ببخشید که تورو تو درد سر انداختم..
    -خیلی خوب بسته دیگه ..
    خوب همدیگه رو دیدید..بهتره برید سر کار خودمون..
    اسی به جلال بگو پسره روببره خونه..
    -نه خودم تا دم در با هاش میرم بهتون اطمینان ندارم.
    باشه تا دم در ببرش .ولی با دوتا ماشین برید پسره رو ازش جدا نگه دار..
    -راستی اسی مواظبش باش میدونی که چقدر چموشه
    سوار دوتا ماشین شدیم منو اسی با یکی از اون مردا تو یک ماشین .
    علیم با بقیه تو ماشین دیگه..
    این جوری نمی تونستم هیچ کاری بکنم اگه خودم تنها بودم حسابشونو میرسیدم ولی نمی تونستم سر جون علی ریسک کنم.
    به دم خونه رسیدیم.
    علی با یک نفر از ماشین پیاده شد..به طرف ماشین ما امد..
    -اابجی پس تو چی؟
    - برو خونه مواظب مامان اینا باش من برمیگردم..
    -ولی ابجی کی میای؟
    -به مامان بگو میخوام برم خونه ی سحر حال مامان بزرگش خوب نیست تا صبح میام..
    -ابجی نرو اینا اذیتت میکنن.
    -برو تو همون که بهت گفتمو به مامان بگو..
    -اخه..
    -گفتم برو..
    علی به طرف در رفت تو اخرین لحظه برگشت نگام کرد..انگار فهمیده بود تو درد سر افتادم.
    علی که رفت تو خونه ماشینا راه افتادن..
    حدود نیم ساعت بود که داشتیم میرفتیم..
    به بالای شهر رسیدیم ماشین نزدیک خونه ی بزرگی نگه داشت..
    اسی-همین جاست.یادت نره چی گفتم ..ما بیرون مواظبیم دست از پا خطا کنی حساب خانوادتو میرسیم..
    -دهنتو ببند کم مونده که توی شیرگی منو تحدید کنه.
    مثل اینکه دندت خوب نشکسته.؟
    -باشه بابا چرا وحشی میشی نصرت خان این حرفا رو گفته به من چه؟
    از ماشین پیاده شدم رفتم طرف دیوار .خونه مثل یک باغ بزرگ بود دستمو گرفتم به دیوار ازش بالا میرم.
    بالای دیوار صدایی شنیدم سرمو قایم کردم انگار چند نفر باهم‌حرف میزدن.
    -دخل نگهبانا رو اوردی .
    -اره فقط پیره مرده خونست.
    -خیله خوب برو پیش شهرام تا منم سروگوش آب بدم میام.
    از کنار. دیوار آمدم پایین اون احمقها که گفتن کسی نیست پس اینا کین.
    کمی ترسیده بودم
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    اروم از لای درختا به خونه نگاه کردم چراغا خاموش بود.چند تا سایه داخل خونه دیدم.
    اروم خودمو به در شیشه ای بزرگ ورودی نزدیک کردم
    دو تا مرد بودن یکی دیگه هم رو زمین افتاده بود
    صورتش خونی بود.
    دستام شروع به لرزیدن کرد.
    نفس کشیدم به خودم مسلط شدم.
    به اطراف نگاه کردم چشمم به پنجره ای خورد که نیمه باز بود خودمو بزور ازش رد کردم وارد شدم.
    اروم اروم از کنار دیوار به پزیرایی نگاه کردم اون دوتا مرد داشتن اون مرد رو زمینو میزدن.
    -بگو مدارک کجاست لعنتی.
    -دستامو مشت کردم نمی تونستم برم طبقه ی بالا چون اونا نزدیک راه پله ها بودن.
    یک نفر دیگه آمد تو.
    -چی شد حرفی زد.
    -نه هر چی میزنیمش چیزی نمیگه.
    -واستا کنار خودم الان به حرفش میارم.-چاقویی رو از تو جیبش در آورد.
    نزدیک دست مرده برد شکاف عمیقی روی دستش ایجاد کرد.
    مرده از درد فریاد کشید ولی یکی از اونا دهنشو بزور نگه داشته بود که صداش بیرون نره.
    -بگو مدارک کجاست این دفعه یکی از انگشتاتو میبرم.
    مرده حرفی نمی زد از درد به خودش می پیچید.
    اینبار چاقوشو سمت انگشتش برد.
    دیگه نمی تونستم تحمل کنم.
    تا به انگشتش نزدیک کرد از پشت دیوار بیرون آمدم.
    -داری چه غلطی میکنی.
    هر سه تا شون به طرفم برگشتن.
    -تو دیگه کی هستی.؟!
    -ولش کنید عوضیا.
    -برید بگیریدش در نره...
    دوتا شوت به سمتم امدن..
    با آرنج کوبدم به صورت یکی شون اون .اون یکی بهم حمله کرد با پام لگد زدن به پاش بعد با مشت کوبیدم به صورتش هر دوشون افتادن زمین.
    مردی که چاقو داشت به طرفم حمله کرد تا آمد جلو دستشو پیچوندم چاقو از دستش افتاد یک لگد زدم زیر شکمش از درد خم شد .
    هر کدوم یک طرف افتاده بودن.
    به طرف مردی که زخمی بود رفتم.
    خون زیادی از دستش رفته بود.
    شالمو در اوردم بستم به دستش اون سه نفر تا برگشتم رفته بودن.
    میدونستم تنها نیستن.باید از اون جا زود میرفتم.
    -تلفنتون کجاست.
    مرده فقط نگام میکرد.
    -لالی تلفن کجاست باید به پلیس زنگ بزنی.ممکنه اونا دوباره بیان.
    من باید برم.
    از جام پاشدم.
    دستامو گرفت.با صدای ضعیفی گفت:
    نرو.
    -باید برم .....سمت تلفن رفتم لعنتی قطع بود فکر کنم قعطش کرده بودن.
    دوباره سمتش برگشتم حالش زیاد خوب نبود.
    -تلفنو قطع کردن دیگه تلفن ندارید.
    -نه .
    -چکار کنم باید از اینجا بریم تا نیامدن.
    میتونی راه بری.
    سرشو تکون داد..
    بلندش کردم یکی از دستاشو دور گردنم انداختم.
    وزنش سنگین بود نمیتونست زیاد راه بره.
    -کجا برم .
    -ازسمت چپ یک راه به زیر زمینه .
    به طرف چپ رفتم.
    یک در بود سمت در رفتم در قفل بود.
    -این که قفله.
    -کلیدا تو گلدونه.
    از تو گلدون کلیدارو در اوردم.درو باز کردم.
    داخل یک راهرو شدیم در رو از داخل قفل کردم.
    از پله ها پایین رفتیم.
    پیر مرده خس خس میکرد.
    -حالت خوبه نمیری بیافتی گردنم..
    -خوبم.
    به یک در دیگه رسیدیم.د رباز بود وارد شدیم یک سالن بزرگ باکلی وسیله بود مرده رو روی مبل گذاشتم .
    -اینجا تلفن ندارید.
    با دستش به گوشه ی سالن اشاره کرد یک تلفن بود.
    دعا میکردم که قطع نباشه.
    سمت تلفن رفتم وصل بود.
    به پلیس زنگ زدم.
    ادرسو ازش گرفتم .پلیس گفت تا ۱۰دقیقه دیگه میان.
    -من باید برم الان پلیس میرسه.
    -تو کی هستی.
    -هیچ کی؟؛؛
    -من باید برم از -اینجا بیرون نیا تاپلیس نیامده.
    -لااقل اسمتو بگو.
    -خدا حافظ.
    از همون راه برگشتم سمت پله ها رفتم نباید بدون مدارک از اون جا بیرون میرفتم وگرنه دست از سر خانوادم بر نمی داشتم.
    تو اتاقای بالارو گشتم همه وی بهم ریخته بود مثل اینکه قبلا همه جا رو گشته بودن صدای آژیر ‌پلیس نزدیک شد از پله ها پایین آمدم.
    سمت خروجی رفتم.
    به سمت دیواری که ازش پایین آمده بودم رفتم.
    تا آمدم برم بالای دیوار..
    -دستاتو بزار بالای سرت از دیوا ر دور شو.
    دستامو بالای سرم گذاشتم برگشتم.
    چند تا پلیس جلوم بودن.
    یکی شون آمد جلو بهم دست بند زد
    یکی از مامورای زن چادرشو انداخت سرم تازه یادم آمد شالمو بسته بودم به دست اون
    پیره مرده .
    سوار ماشین پلیسم کردن

    خدایا بد بخت شدم حالا چکارکنم.
    منو بردن ادا ره ی پلیس انداختنم تو یک اتاق کوچیک.
    -نمیدونم چند ساعت اون تو بودم.
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    سربازی درو باز کرد.
    -پاشو بیا بیرون.

    از اونجا بیرون رفتم وارد راهرویی شدیم تو
    راه رو خیلی شلوغ بود.
    در همین حال یکی یقمو گرفت منو چسبوند به دیوار.
    قد بلندی داشت با چشمایی عسلی صورتش از عصبانیت سرخ بود.
    -توی لعنتی چکار کردی چه بلایی سر بابام اوردی‌
    باتعجب نگاش میکردم.
    سربازه نمی تونست ازم جدا ش کنه ارنجشو به گلوم فشار میداد.
    داشتم خفه میشدم.با زانوم زدم زیر شکمش.
    دستاش از گردنم شل شد گردنمو ماساژ دادم.
    چند نفر بهش نزدیک شدن ازم دورش کردن.
    همین جور که خم شده بود بردنش عقب.
    سربازه منو برد اتاق افسر نگهبان.
    -اسمتون؟
    -شقایق سرمد.
    -دیشب تو اون خونه چکار میکردی؟
    -هیچی از اونجا رد میشدم.
    صدایی آمد مشکوک شدم رفتم تو دیدم چند نفر دارن یکی رو میزنن.
    من رفتم کمکش کردم تو زیر زمین قایمش کردم.
    به شما زنگ زدم.
    -چرا داشتی از اونجا فرار میکردی.
    -چون حوصله ی دردسر نداشتم.
    - خونتون کجاست؟!!
    ادرسو بهش دادم.
    -شما میگی داشتی رد میشدی فکر نمیکنم اونجا نزدیک خونتون باشه.
    -ادم فقط باید ازنزدیک خونش رد شه؟!؛
    -بهرحال شما مشکوکی حال اون آقا اصلا خوب نیست؟!!تاوقتی بهوش بیاد باید اینجا بمونید.
    -یعنی چه ...من کمکش کردم.باید میزاشتم بمیره؟!!
    مادرم نگرانم میشه؟!!
    -قانونه.. مگر اینکه براتون وثیقه بزارن.؟!!
    -اما من وثیقه ندارم .کسی رو ندارم برام وثیقه بزاره.
    -من نمی تونم کاری کنم.
    -میشه یک زنگ بزنم.
    -بله فقط زیاد طول نکشه؟!!.
    -الو سلام با سحر کار دارم؟!!.
    -سلام سحر خوبی؟!!
    -سلام شقایق کجایی؟!!
    -سحر وقت ندارم کمک لازم دارم .
    میتونی برام سند جور کنی؟!
    -مگه کجایی ؟!
    -زندان.
    -وای اونجا چکار میکنی؟!!
    -نمی تونم صحبت کنم فقط مامانم نفهمه.؟!!
    -باشه ببینم چکار میکنم.
    ولی خودت میدونی ما سندمون گرو بانکه.
    -باشه ممنون.
    گوشی رو گذاشتم.
    -اگه نتونم سند بیارم تا کی بایداینجا باشم.
    -معلومه نیست. تا دو روز دیگه هم عیده تعطیلات شروع میشه.
    -ولی من کاری نکردم.
    صدای در امد سربازی داخل شد.
    -ببخشید قربان حال آقای شکوهمند خوب شده میخوان بیان تو.
    بعد سربازه به من نگاه کرد لبخندی زد.
    از این که اونجوری زده بودمش تعجب کرده بود.
    همون بود.همون دیونه ی که داشت خفم میکرد.
    آمد تو تا منو دید دوباره آمد سمتم.
    افسر نگهبان از جاش پاشد.
    -اقای شکوهمند اگه یک بار دیگه به این خانم نزدیک بشید میدم باز داشتتون کنن.
    -جناب سرگرد این زده پدر منو تامرز مرگ بـرده اونوقت شما تو این اتاق دارید با آرامش باهاش حرف می زنید.
    -ببشینید سر جاتون ما کارمون رو بلدیم لازم نیست شما به ما یاد آوری کنید.
    -شما هم بشینید.
    روی صندلی نشستم
    -اقای شکوهمند شما دیشب کجا بودید.
    -من رفته بودم اصفهان برای جلسه کاری. خبرو شنیدم خودمو رسوندم.
    -کسی دیگه هم تو اون خونه نبود.
    -برادرم با مادرش رفتن کیش برای تعطیلات.
    -کسی دیگه تو اون خونه نبود.
    -چرا چند تا کارگر داریم که اونا هم صبح رفتن تعطیلات چون پدرم شب برای کیش بلیط داشت.
    -چرا پدرتون با بقیه نرفت.
    -بخاطر کارهای شرکت قرار بود یک سری مدارکو بده به وکیلمون.
    -مدارک دست وکیلتون رسیده.
    -نخیر.
    -پس حتما کسایی که اونجا آمدن دنبال همون مدارک بودن.
    -
    میشه بپرسم مدارک چی بود.
    -مدارک مربوط به مناقصه ی برج سازی که قراره امروز برگذار بشه.
    -من مطمئنم اینم یکی از اونا بوده.
    تو خونمون چی میخواستی دختره ی دزد.
    -دهنتو ببند حقش بود میزاشتم بابات بمیره
    آمد سمتم سیلی به صورتم زد از دهنم خون امد.
    افسر نگهبان از جاش پاشد.
    -سرباز قلی خانی.
    سربازی آمد تو.
    -این آقا باز داشتن.
    -چی میگی جناب سرگرد این آمده خونمون دزدی منو باز داشت میکنید.
    -بهتون گفته بودم که خودتونو کنترل کنید.
    ببرنش .
    -دخترم ی اشغال ادمت میکنم.
    -غلط میکنی.؟!
    -بگو بیان این خانومو هم ببرن بازداشت گاه
    -من برای چی؟!!
    -تاجرمتون معلوم بشه باید اینجا بمونید.
    به هر دوتا مون دستبند زدن بردنمون بیرون تو راهرو روی صندلی نشستیم.
    اون روبروی من نشسته بود
    لبم درد میکرد لعنتی یک دفعه غافل گیرم کرد وگرنه حسابشو میرسیدم.
    دیگه بهش نگاه نکردم.د ستامو توی موهام فرو کردم..سرم درد میکرد
    خدایا مامان اینا چکار میکنن.
    اگه نصرتو دارو دستش رفته باشن سراغ علی چکار کنم‌...
    -وای شادی اگه این دفعه برن سراغ اون چی!!!
    -پاشو خانم باید بریم باز داشتگاه.
    -هی خانم گوش کن بلای سر پدرم بیاد زندت نمیزارم.
    - همه تون باهم برید به درک.
    -زنیکه عوضی.
    سربازه دستشو کشید برد سمت دیگه.
    منم بردن سمت باز داشتگاه زنـ*ـا.
    فقط دعا میکردم سحر یک کاری بکنه.
    -سلام خانوم خوشگله تو چرا اینجایی.
    -بهشون محل ندادم.
    اقدس فکر کنم شوهرش زدش صورتشو نگا.
    -چیه سرت هوو آورده.
    -لالی چرا هیچی نمیگی.
    -بهتره دهنتو ببند ی چون حوصله ندارم تازه یکی رو کشتم حوصله آدم کشی رو برای امروزو ندارم.
    دوتا شون ترسیدن رفتن عقب نشستن.
    هیچکس بهم نزدیک نمیشد.
    چند ساعت بود اینجا بودم داشتم دیونه میشدم
    برای خودم ناراحت نبودم نگران اونا بودم.
    فکر کنم شب شده بود هنوز خبری از سحر نبود.
    پنجره ی کوچیک باز داشت گاه باز شد.
    -شقایق سرمد.
    -بله-منم.
    -بیا بیرون آزادی.
    -باورم نمیشد.
    رفتم سمت اتاق افسر نگهبان.
    -خانم سرمد آقای شکوهمند بهوش آمدن از شما شکایتی ندارن فقط تا تکمیل پرونده حق ندارید از تهران خارج بشید.
    بعد چند امضا از اونجا بیرون آمدم.
    همون مرده دم در با یکی دیگه واستاده بود فکر کنم وکیلش بود چون یک سری پرونده تو دستش بود.
    از کنارش رد شدم.
    -فکر کردی پدرم رضایت. داده ولت میکنم.
    بلاخره میفهمم تو خونه ی ما چه غلطی میکردی.
    -هر کاری از ت بر میاد بکن .من ازت نمیترسم.
    پس اون قیافه ی احمقانتو برای کسی اون جوری کن که ازت حساب ببره.
    داشت از عصبانیت منفجر میشد.
    آمد طرفم که وکیله دستشو گرفت.
    -اقای شکوهمند دوباره دردسر درست نکنید تازه آزاد شدید پدرتون منتظرن.
    -راستشو میگه برو پیش بابات چون امثال تو عادت به زندان ندارن زیاد بمونن اون توپوستتشون خراب میشه.
    --دختره ی زبون دراز زبونتو کوتاه میکنم.
    -جوش نزن شازده با اجازه...
    مردک افاده ای .
    از اون جا آمدم بیرون شب شده بود هیچ پولی نداشتم قیافم افتضاح بود با اون روسری کهنه مثل گدا ها شده بودم.
    نمیدونستم چکار کنم.
    همون موقع ماشین مدل بالایی جلوی پام نگه داشت.
    -خانم سرمد.
    رفتم جلو همون وکیله بود بهش نگاه کردم یک مرد حدودا۵۰ساله بود با ریش پروفسوری بود
    اون مردک خود پسندم نشسته بود کنار راننده روشو اون ور کرده بود منو نبینه.
    -بامن کاری دارید.
    -بله.. من وکیل اقای شکوهمندم ایشوت میخوان شما رو ببینن.
    -با من چکار دارن.
    -من -نمیدونم به من چیزی نگفتن.
    -خواهش میکنم با ما تا بیمارستان بیاید
    -من نمیتونم بیام باید برم خونه منتظرمن.
    شکوهمند-مگه توخونه هم داری؟!!
    -نه تو فقط خونه داری من تو کوچه میخوابم.
    -از قیافت معلومه کارتن خوابی.
    -کارتون خواب شرف داره به امثال تو..
    دوباره عصبانی شده بود رگای پیشونیش بیرون زده بود.
    -مثل اینکه خوب ادب نشدی.
    -نه تو مثل اینکه اون ضربه ای که بهت زدم جاش خوب شده.
    بعدم پوز خندی بهش زدم.
    در ماشینو باز کرد که پیاده شه.
    وکیله دستشو گرفت خواهش میکنم دردسر درست نکنید پدرتون منتظرن.
    من با این تو یک ماشین نمیشینم .
    بعدم در ماشینو محکم بست رفت اون طرف خیابون برای اولین ماشین دست تکون داد وسوار شد.
    -خانم سرمد لطفا سوار شید.
    -من گفتم نمیتونم بیام.
    -باشه بیاید من تاخونتون میبرمتون به خانوادتون خبر بدید بعدا میریم بیما رستان.
    -اخه نمیشه شما برید من فردا میام.
    -نمیشه آقای شکوهمند اگه بدون شما برم از دستم عصبانی میشن
    ایشون خیلی حساسن.
    -ولی خونه ی ما خیلی دوره.
    -باشه مهم نیست سوار شید.
    چون پولی نداشتم سوار شدم.
    آقای محبی مرد خوبی بود توراه از این گفت که خودش وپدرش چند ساله که وکیل این خانواده هستند.
    و آقای شکوهمند مرد خیلی منضبطیه..
    خوشش نمیاد کسی رو حرفش حرف بزنه.
    (البته معلوم بود با اون همه کتکی که خورده بود بازم جای مدارکو نمیگفت ...)
    بلاخره سر کوچه رسیدیم به آقای محبی گفتم که همون جا بمونه تا من بر گردم.
    به اطراف نگاه کردم که اسی اون ورا نباشه حوصله ی هیچ کس و نداشتم به در رسیدم در زدم.
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    در زدم هیچ کس درو باز نکرد .دلم شور میزد از دیوار بالا رفتم چراغا خاموش بود از دیوار پایین پریدم یواش رفتم سمت پله ها
    سرمو به در چسبوندم.
    هیچ صدایی نیامد.در رو اروم باز کردم.
    کسی نبود چراغا رو روشن کردم کسی تو خونه نبود.
    خدایا کجا رفتن.
    از در بیرون آمدم رفتم تو حیاط هنوز در کوچه رو باز نکرده بودم که صدایی از زیر زمین آمد برگشتم سمت زیر زمین.
    به طرف زیر زمین رفتم صدای نفس کشیدن میامد.
    میدونستم کسی تو زیر زمینه .
    دوباره به طرف در کوچه رفتم درو باز کردم دوباره بستم رفتم بالا.... گوشه ی حال قایم شدم.
    چند دقیقه بعد صدایی آمد چند نفر از زیر زمین بیرون آمدن.
    مامان بود با شادی و علی اسی ویک مرد دیگه هم بودن دست اون مرده چاقو بود.
    پشت در منتظر موندم تا آمدن تو با لگد زدن تو پای اون مرده چاقو از دستش افتاد بازانوم زدم تو چونش افتاد رو زمین از لبش خون میامد. با آرنج زدم تو بینیش از هوش رفت.به طرف اسی رفتم.مشتی هم به اسی زدم پخش زمین شد چاقو رو برداشتم.
    گذاشتم زیر گردن اسی.
    -تو کی آزاد شدی.؟!!
    -چیه فکر کردی تا آخر عمر اون تو میمونم.
    مامان اینا از ترس تکون نمی خوردن.
    -علی برو طنابو بیار دستاشونو ببند.
    علی نگام میکرد خشک شده بود.
    -برو دیگه زود باش .
    علی دویید سمت حیاط.
    -شادی برو تو اتاق هرچی لازم داریم بریز تو ساک.
    شادی رفت تو اتاق.
    مامان حالش زیاد خوب نبود.
    -اینجا چه خبره مادر از دیشب کجا بودی.
    -بعدا بهت میگم مامان برو هرچی لازم داری بردار باید بریم.
    -کجا بریم.
    -مامان فقط کاری رو که میگم بکن.
    -مامانت راست میگه کجا میخوای بری .
    هر جا بری .نصرت خان پیدا میکنه.
    لگدی به پهلوش زدم.
    -اخ نزن نامرد.
    -پس زر نزن چون حوصله ندارم.
    توی عوضی با اون نصرت عوضی تر از خودت گفتید کسی تو اون خونه نیست .
    کم مونده بود با جمعیتی که او تو بود راهپیمایی راه بیافته.
    -ما نمیدونستم کسی اونجاست .
    -پس برو به اربابت بگو من کارمو انجام دادم مشکل خودش بود که آمار غلط داد.
    انتظار نداشتی با اون همه آدم برم طبقه ی بالا.
    بگو دست از سر ما برداره .
    بدهی اون مردم به ما ربطی نداره.برو از خودش تو قبرستون بگیره.
    علی با طناب آمد دستو پا شونو بستیم.
    شادی باچمدون آمد.
    مامانم حاضر شد همه رفتیم تو حیاط.
    موبایلمو در اوردم به پلیس زنگ زدم آدرس خونه رو دادم.
    -همین جا صبر کنید.
    برم تو کوچه رو نگاه کنم کسی نباشه.
    به کوچه سرک کشیدم کسی نبود.
    -خیلی خوب دنبالم بیاید.
    همه دنبالم تو کوچه آمدن رسیدیم به ماشین.
    آقای محبی با تعجب نگامون میکرد همه سوار شدن.
    -ببخشید آقای محبی بعدا براتون میگم فقط زود تر از اینجا برید.
    آقای محبی حرکت کرد.از اونجا دور شدیم.
    -اقای محبی اینا خانوادمن.
    مامانم خواهرم و برادرم.
    -مجبور بودم از اونجا بیارمشون بیرون اگه لطف کنید مارو دم یک مسافر خونه پیاده کنید.
    -اخه آقای شکوهمند منتظرن.
    -باشه اول برید بیمارستان بعد مارو بزارید دم مسافر خانه.
    بطرف بیمارستان رفتیم از ماشین پیاده شدیم ساعت ۱۱ بود.
    -شامخوردید .
    علی-نه آبجی.
    شادی-ما سیریم آبجی چیزی نمی خوریم.
    علی-ولی من گشنمه.
    مامان-علی!!!
    -اشکال نداره.بیا علی این پولو بگیر برید اون ور خیابون ساندویچ بخورید تا من بیام.
    -نمیخواد مادر.
    -برید منم تا نیم ساعت دیگه میام.
    محبی داشت نگامون میکرد.
    پولی رو که پس انداز کرده بودم فقط ۲۰۰هزار تومن بود میخواستم برای بچه ها عیدی لباس نو بگیرم ولی حالا باید به فکر جای برای موندن میبودم.
    -بریم آقای محبی.
    با محبی به طرف داخل بیمارستان رفتیم.
    وارد آسانسور شدیم خودمو تودیواره ی آسانسور نگاه کردم.
    چقدر داغون بودم وقت نکرده بودم حتی لبا سامو عوض کنم فقط شال آبی شادی رو که دم دست بود سرم کرده بودم .گوشه ی لبم بخاطر شاهکار پسر شکوهمند ورم کرده بود پیشونیم بخاطر در گیری با افراد نصرت کبود بود.
    موهامو با دستم مرتب کردم.
    آسانسور باز شد.وارد راه رویی شدیم.از دور شازده رو با یکپسرتقرایبا ۲۴-۲۵ساله با قدی متوسط چشمایی قهوه‌ای دیدم پسر جذابی بود وخانمی تقریباهم سن مامان با پوست سفید چشمایی قهوه‌ای قد تقریبا کوتاه به نظر زن خوبی میامد داشتن باهم صحبت میکردن. نزدیکشون شدیم.
    -سلام.
    همه برگشتن طرفم.
    شازده با نفرت بهم نگاه کرد بعد رو شو بر گردوند طرف دیگه.
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    پسر جون-به به پس ملکه نجات بابا شمایید
    آرمین شکوهمندم خوشبختم.
    دستشو به طرفم دراز کرد.
    باهاش دست دادم.
    -عزیزم خیلی ممنونم ما زندگیمونو بهت مدیونیم.
    -من کاری نکردم.
    -این حرفو نزن تو شوهرمو نجات دادی.
    -بسته دیگه هنوز هیچی معلوم نیست.
    که این خانم اون وقت شب اونجا چکار میکرده پس بهتره این قدر بزرگش نکنید.
    آرمین -چی باز تو به همه مشکوکی.
    -ارمین بهتره ساکت باشی.
    -اقایون خواهش میکنم پدرتون منتظرن ما باید بریم تو ...در ضمن دکتر گفته نباید بهشون استرس وارد بشه پس مراعات کنید.
    هر دوتا ساکت شدن.
    محبی در زد باهم رفتیم تو اتاق
    همون مرد با دست باند پیچی باپای گچ گرفته.
    صورت کبود روی تخت دراز کشیده بود.
    -محبی چرا این قدر دیر کردی مگه نگفتم زود بیا.
    -ببخشید قربان ایشون کمی کار داشتن.دیر شد.
    -برو بیرون میخوام باهاش تنها باشم.
    -چشم قربان.
    محبی از اتاق بیرون رفت.
    -بیا جلو تر چرا اونجا وایستادی.
    رفتم جلو کنار تخت وایستادم.
    -خواب از اینکه دوباره میبینمت خوشحالم.
    حالا بگو دیشب تو خونه ی من چکار داشتی.
    -من به پلیسم گفتم...
    -من کاری به پلیس ندارم میدونم به پلیس چی گفتی پس راستشو به من بگو.
    نمیدونستم چکار کنم .ساکت بودم.
    -نکنه تو هم لال شدی.
    -داشت تیکه ی خودمو به خودم تحویل می داد.
    -نه لال نیستم.
    -پس حرف بزن.
    -آمدم بودم یک سری مدارکو از خونتون بردارم.
    -چه مدارکی.
    -نمیدونم بهم گفتن مدارک تو اتاق خواب طبقه ی بالاست.
    -برش داشتی
    -نه
    -چرا؟!؛
    -چون نبود.
    -تو دزدی.
    -نه.
    -پس برای چی آمدی دزدی.
    -به دلایل شخصی.
    -چه دلیلی؟!!.
    -نمی تونم بگم.
    -میدونی میتونم بنندازمت زندون.
    -اره.
    -پس چرا راستشو گفتی.
    -چون دلیلی که بخاطرش آمدم اونجا الان پیشمه.
    -بهرحال بخاطر هر دلیلی آمدی اونجا به نفع من بود
    -تو رزمی کاری.
    -بله حدود۴ساله.
    -دوست داری برای من کار کنی.
    -شما منو نمیشناسی تازه میدونید من برای چی آمدم اونجا چرا بهم پیشنهاد کار میدید.
    -چون تو خاصی.چون . وقتی آمدی اونجا برات مهم تر از دلیلت نجات جون یک غریبه بود.
    دلیل دوم اینکه بعد از اینکه منو تو زیر زمین گذاشتی با اینکه کلی طلا رومیز بود..میتونستی برداری و بری اصلا بهشون توجه نکردی .ودلیل سوم با اینکه احتمال میدادی دستگیر بشی بازم برای نجات جون من به پلیس زنگ زدی.
    بازم برات دلیل بیارم.
    -ببینید من فعلا تو وضعیتی نیستم.
    که الان تصمیم بگیرم.
    خانوادم بیرون منتظرن باید برم .
    -قوشون کشی کردی.
    -نه .
    -پس برای چی اونا رو هم اوردی.
    -بازم به دلایل شخصی.
    -باشه بیرون باش تا بگم محبی برسوندتون.
    -باشه خداحافظ.
    -راستی هنوز اسمتو نگفتی.
    -شقایق سرمد.
    به طرف در رفتم.
    -شقایق!!!
    -بله.
    -خوب میجنگی.
    -ممنون.
    از اتاق بیرون رفتم.
    محبی رفت تو.
    به دیوار کنار اتاق تکیه دادم.منتظر محبی شدم.
    ارمین-بابا راست میگه ۳تا مردو زدی ناکار کردی.
    -اره.
    -بهت نمیاد بزن بهادر باشی.
    -مگه بزن بهادرا چه شکلین.
    -نمیدونم
    - صورتت همون موقع این جوری شده.
    -نه یک نامردی یک دفعه غافلگیر م کرد.
    شازده با عصبانیت بهم نگاه کرد.
    شازده-نمیخواد بری منتظری برات گوسفند بکشن.
    -فکر نمیکنم کارای من به تو ربطی داشته باشه.
    آرمین -محبی راست میگن آریا مهر بخاطر دعوا با تو دیشب باز داشت بوده.
    پس اسمش آریا مهر بود.
    -اره طفلک دیشب نتونست تو رختخواب پر قوش بخوابه.
    -وای دختر تو چه با حالی تا الان کسی با اریامهر
    این جوری حرف نزده بود فکر کن آریامهر اتو کشیده پیش یک مشت معتاد ودزد
    .-میشه خفه شی آرمین.
    -باشه داداش چرا عصبی میشی فکر کنم.
    تو زندان بهت بد گذشته.
    با پوزخند من دستاشو مشت کرد.
    فکر کنم دلش میخواست منو بکشه.
    محبی از اتاق بیرون آمد.
    -بریم خانم سرمد.
    با محبی از بیمارستان بیرون رفتیم مامان اینا کنار ماشین واستاده بودن.
    سوار شدیم.
    -ببخشید آقای محبی شما رو هم از زندگی انداختیم اگه میشه مارو ببرید یک مسافر خونه ممنون میشم.
    -اقای شکوهمند گفتن شما ببرم خونه ی خودم.
    -نه نمیشه ما نمی توانیم بیایم اونجا.
    -ببینید خانم سرمد آقای شکوهمند اگه حرفی بزنن باید اجرا بشه وگرنه ناراحت میشن.
    -من کارمند آقای شکوهمند نیستم.پس برام مهم نیست چی میگه.
    -خواهش میکنم اگه شما نیاید برای من بد میشه.
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    نمی دونستم چکار کنم.
    -پس تا فردا اونجامیمونیم بعدش میریم.
    -باشه فعلا بیاید تا فردا.
    باهم به طرف خونه ی محبی رفتیم.
    ماشین دم یک خونه ویلایی نگه داشت خونه ی قشنگی بود یک حیاط بزرگ داشت با ساختمانی قدیمی آقای محبی مارو به داخل راهنمایی کرد.
    -بفرمایید طبقه ی بالا چمدوناتونو بزارید.
    از پله ها بالا رفتیم سه تا اتاق بود آقای محبی مارو به اتاقا راهنمایی کرد.
    -اتاق من اینه شما هم هر کدوم اتاقا راکه دوست دارید بر دارید فقط ببخشید اینجا زیاد مرتب نیست.من وقت نمی کنم اینجا رو زیاد مرتب کنم.
    -دستتون درد نکنه خیلی هم خوبه.
    -رفتیم تو اتاق یک اتاق تقریبا۱۲متری بود با یک تخت و وسایل قدیمی..
    چمدونا مونو گذاشتیم.
    علی وشادی همش چرت میزدن.
    آقای محبی در زد درو باز کردم یک سری بالشتو پتو برامون آورد.
    -تشک تو کمد هست راحت باشید اینجا خونه ی خودتونه.
    مامان-خیلی از تون ممنونیم.
    شما خیلی به ما لطف کردید.
    -این حرفا رو نزنید.من خیلی وقته تنهام از این که خونم شلوغ باشه خوشحالم.
    اگه جاتون تنگه اون یکی اتاقم هست دو نفرتون برید اون یکی اتاق.
    -خیلی ممنون ما عادت داریم شما برید استراحت کنید دیر وقته.
    -باشه هر جور دوست دارید با اجازه.
    رختخوابا روپهن کردیم.علی و شادی زود خوابیدن.
    -مادر نمیخواید بگی چی شده.
    -مامان نمی تونم فعلا چیزی بگم.
    -خواهش میکنم تحمل کن چاره ای جز این کار نداشتم.
    خودت دیدی که چطور آمدن تو خونه.
    -اونا چی میخواستن.
    -پولشونو!!.
    -پول چی مادر مگه از کسی پول گرفتی؟!!.
    -من نه اون .نمی دونم چقدر به مردم بدهکاره که دست از سرمون بر نمی دارم.
    -خدا ازش نگذره که مردشم ولمون نمیکنه.

    حالا باید چکار کنیم مادر؟!!
    -فعلا بخواب فکرم دیگه کار نمیکنه تا فردا ببینم چی میشه؟!!.
    -باشه بخواب مادر..
    مامان خوابید .خوابم نمی برد نمیدونستم چکار کنم.
    از جام بلند شدم رفتم بیرون.
    رفتم تو حیاط نشستم بوی عید میامد هـ*ـوس سیگار کرده بودم.
    -خوابت نبرد.
    بهش نگاه کردم.امد کنارم نشست.
    -نه .شما سیگار دارید.
    -میدونی سیگار ضرر داره.
    -اره.
    رفت تو با سیگار آمد بیرون.
    -فقط همین یک با بهت میدم .چون معلومه خیلی بهم ریختی.
    دوتا سیگار آتیش زد.یکی شو بهم داد.
    -شما چرا نخوابیدی.
    -من زیاد نمی خوابم.شکوهمند بهم گفت که چرا اونجا بودی.
    -خوب نمی ترسی ازت دزدی کنم.
    -بهت نمیاد دزد خوبی باشی اگه میخواستی دزدی کنی.خونه ی من در مقابل شکوهمند مثل لونه میمونه. تو اهلش نیستی .من بخاطر کارم باخیلی آدما برخورد داشتم تو دزد نیستی.
    -میدونی شکوهمند بهم پیشنهاد کار داده.
    -اره.
    -خوب نظرتون چیه؟!!
    -بنظر من قبول کن شکوهمند به هر کسی پیشنهاد کار نمیده همه ی افراد شرکتش از هفت خوان گذشتن.
    حتی من که پدرم سالها وکیل خانوادگیشون بود.
    -شما تنها زندگی می کنید.
    -اره.قبلا با‌پدرم بودم الان چند ساله که پدرم فوت کرده.
    -زن ندارید؟!؛.
    -نه قسمت نبود.
    سیگار به فیلترش رسید از جام بلند شدم.سیگارو خاموش کردم.
    -شب بخیر من میرم بخوابم.
    به طرف در داخل خونه رفتم.
    -خانم سرمد.
    -بله.
    -شما دختر خوبی هستید تو چشمای اعضای خانوادت دیدم که با چه عشقی بهت نگاه میکنن.
    وقتی جلوی بیمارستان بهشون پول دادی.اون لحظه بهتون حسودی کردم که چرا من خانواده ای ندارم که بهم به عنوان تکیه گاه نگاه کنن اون جور نگاه اونا به شما مثل یک حامیه بزرگ بود. پیشنهاد شکوهمند دو قبول کنید فکر کنم خانوادتون به شما از هر لحاظ نیاز دارن.
    ...
    به طرف اتاق رفتم سرجام دراز کشیدم.با فکر به فردای نامعلوم زندگیم چشمامو بستم.
     
    آخرین ویرایش:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا