- عضویت
- 2016/07/06
- ارسالی ها
- 548
- امتیاز واکنش
- 10,866
- امتیاز
- 661
بلاخره معلوم شد استرسم برای چیه.
-باشه خانم حتما میام.
گوشی رو گذاشتم رفتم به طرف دفتر حاجی ...حاجی تو دفتر بود.
در زدم رفتم تو.
-سلام حاج آقا.
-سلام دخترم.
-ببخشید مزاحم شدم. باید برم مدرسه ی خواهرم
کار واجبه.
- دخترم میدونی که کارا عقبه.
-باشه قول میدم جبران کنم.
-باشه میتونی بری .ولی باید جبران کنی.
-باشه چشم.
از دفتر بیرون آمدم رفتم سمت کمد لباسامو عوض کردم.
سحر- کجا میری.
-باید برم کار دارم بعدابهت میگم.
برای اولین ماشین دست تکون دادم.رسیدم به مدرسه.
-سلام ببخشید من خواهر شادی سرمد هستم.
خانومی با چادر آمد سمتم.
-بفرمایید خوش آمدید ماجدی هستم معلم پرورشی خواهرتون.
لطفا بیاید تو اتاقم.
-باهاش رفتم توی اتاق.
-میشه بگید چی شده.؟!!!
-لطفا بنشینید.
روی صندلی نشستم
-ببینید خانم سرمدچند وقته خواهرتون باافراد مورد داری میگرده چند وقتم هست که دیر میاد مدرسه بچه هادیدن که با یک پسر میره بیرون.
-امکان نداره شادی اهل این کارا نیست.
-منم چون میدونم شادی چه جور دختریه باور نکردم.ولی شما باید بیشتر مواظب باشید.ما فقط تو مدرسه با بچه ها هستیم بیرون مدرسه کاری نمیتونم بکنیم.
همون طور که میدونید دخترا تو این سن خیلی آسیب پذیرند.
-بله میفهمم حتما مواظبش میشم.
از مدرسه بیرون آمدم امکان نداشت شادی همچین کاری کنه.
رفتم پشت مدرسه قایم شدم.یک ساعت منتظر شدم که مدرسه تعطیل بشه شادی رو دیدم که با چند تا از دختر از مدرسه بیرون امد.
چند خیابون اونور تر ازشون جدا شد.
یواشکی دنبالش رفتم.د اشت برخلاف جهت خونه میرفت.
پیچید تو یک کوچه یک پسری حدودا۲۰ساله توکوچه منتظرش بود.
داشتن باهم صحبت میکردن رفتم جلو تر.
-شادی بهت میگم باید بیای مهمونی .این مهمونی رو برای تو گرفتم.
-حامد گفتم که نمیتونم بیام خواهرم نمیزاره.
-یعنی چه یک جوری بپیچونش.
-نمی تونم.میفهمه.
-بیا بریم خیلی خوش میگذره.
رفتم جلو..
شادی تامنو دید از ترس داشت سکته میکرد.
-چی خوش میگذره اشغال.هان خواهر منو کدوم گوری میخوای ببری.
-چی میگی بابا تو دیگه کی هستی.
-من همه کارشم.همین جوری دخترای مردمو گول میزنی میبری بلا سرشون میاری هان.
-زر نزن بابا اصلا. به توچه.
با مشتی که بهش زدم افتاد رو زمین خون از بینیش پایین آمد.
-چکار میکنی دیونه.دماغمو شکستی.
-اینو زدم تا یادت بمونه دیگه دخترای مردمو گول نزنی اگه یک بار دیگه نزدیک خواهرم ببینمت گردنتو میشکونم.
-به درک حالا انگار خواهرت تحفس.من هزار تا بهترشو دارم.یک لگد بهش زدم.ازدرد داد زد.
-اخ روانی چرا میزنی.
-اینو زدم که خوب یادت باشه که شاید اون هزارتا دختر هر کدوم یک خواهر مثل من داشته باشن.
مقنعه شادی رو کشیدم با خودم بردم.
تمام راهو گریه میکرد.
-خفه شو تا نکشتمت.
بازم اشک میریخت.ولی باصدای اروم تر.
در خونه رو باز کردم پرتش کردم تو حیاط .افتاد رو زمین.
مامان تا مارو دید آمد تو حیاط.
-خدا مرگم بده چی شده.
-مامان تو برو تو .
رفتم سمت شادی از رو زمین بلندش کردم کشون کشون تا تو حال بردمش.
-این بود جواب کارام اره.
-ابجی غلط کردم.
-من بهت اعتماد کردم .چطور تونستی این کارو بکنی هان .اون اشغالی که باهاش رفتی بیرون دیدی چی گفت اره گفت هزارتا از تو بهتر داره.
-اخه احمق من به تو چی بگم هان.
چیه چند تا قربون صدقه رفت فکر کردی خبریه.
اخه بیچاره هنوز مردا رو نمیشناسی برای چی نازتو میکشن اگه باهاش میرفتی تو یکی از اون مهمونی ها میدونی چه بلایی سرت میامد.
چرا این کارو کردی مگه چی کم داشتی لامصب من که هر کاری میکنم تا شما راحت زندگی کنید.چرا شادی چرا.
-ابجی بخدا اشتباه کردم .-ابجی بخدا دوستام بهم میگفتن بی عرضم که my friend ندارم.
مسخرم میکردن.
-مگه my friend داشتن مال باعرضه هاست.
اخه احمق تو مگه بچه ای جو گیر میشی.
از الان تا یک هفته حق مدرسه رفتن نداری .
به ولای علی اگه ببینم پاتو کج گذاشتی خودم قبل اینکه کسی بلایی سرت بیاره میکشمت.
-ابجی تو رو خدا بزار برم مدرسه موقع امتحانامه عقب میافتم.
-اون موقع که با اون عوضی میرفتی بیرون دیر به مدرسه میرسیدی باید فکر این جاشو میکردی .حالا گمشو از جلوی چشمام اونور.
شادی بازم التماس میکرد ولی من بهش اهمیت ندادم.
بعد کلی وساطت مامان قرار شد تا آخر هفته مدرسه نره تا چند وقتم با مامان بره وبیاد. ..
...
چند روزی از اون ماجرا میگذره با شادی سر سنگین حرف میزنم.
خیلی از کارش پشیمونه ولی من هنوز از دستش ناراحتم.
تقریبا وسطای اسفنده
هنوز خونه پیدا نکردم.
خدایا کمکم کن.
چند روزه اون نمیاد خونه برام مهم نیست ...
ساعت ۱۱ شبه پنج شنبه است امروز بازم آقا سینا منو رسوند رفتارش یکم تازه گیا مشکوک شده انگار میخواد یک چیزی بگه.
تازه رسیدم خونه چون نزدیک عیده ترافیک بیشتر شده.
با صدای زنگ همه به طرف حیاط نگاه میکنیم.
-یعنی کیه مادر این وقت شب.
-وایستید برم ببینم کیه.
-ابجی واستا منم بیام.
رفتم دم در درو باز میکنم.
دوتا مامور دم در هستند.
-منزل سرمد.
-بله بفرمایید .
-شما چه نسبتی با آقای حشمت سرمد دارید.
-دخترشونم چیزی شده.
-لطفا باما بیاید.
-باشه صبر کنید لباسمو بپوشم.
میام تو
-چیزی شده مادر کی بود .
-هیچ کی باید برم تا جایی زود میام.
-کجا این وقت شب .
-گفتم زود میام.
لباسامو با عجله میپوشم از.اتاق میام بیرون.
-علی چی میگه ،میگه پلیس امده.
-گفتم چیزی نیست فعلا خداحافظ.
-ابجی منم بیام.
-نه تو مواظب مامان اینا باش.
میرم بیرون.سوار ماشین میشم.میریم اداره ی پلیس اون منطقه.
-باشه خانم حتما میام.
گوشی رو گذاشتم رفتم به طرف دفتر حاجی ...حاجی تو دفتر بود.
در زدم رفتم تو.
-سلام حاج آقا.
-سلام دخترم.
-ببخشید مزاحم شدم. باید برم مدرسه ی خواهرم
کار واجبه.
- دخترم میدونی که کارا عقبه.
-باشه قول میدم جبران کنم.
-باشه میتونی بری .ولی باید جبران کنی.
-باشه چشم.
از دفتر بیرون آمدم رفتم سمت کمد لباسامو عوض کردم.
سحر- کجا میری.
-باید برم کار دارم بعدابهت میگم.
برای اولین ماشین دست تکون دادم.رسیدم به مدرسه.
-سلام ببخشید من خواهر شادی سرمد هستم.
خانومی با چادر آمد سمتم.
-بفرمایید خوش آمدید ماجدی هستم معلم پرورشی خواهرتون.
لطفا بیاید تو اتاقم.
-باهاش رفتم توی اتاق.
-میشه بگید چی شده.؟!!!
-لطفا بنشینید.
روی صندلی نشستم
-ببینید خانم سرمدچند وقته خواهرتون باافراد مورد داری میگرده چند وقتم هست که دیر میاد مدرسه بچه هادیدن که با یک پسر میره بیرون.
-امکان نداره شادی اهل این کارا نیست.
-منم چون میدونم شادی چه جور دختریه باور نکردم.ولی شما باید بیشتر مواظب باشید.ما فقط تو مدرسه با بچه ها هستیم بیرون مدرسه کاری نمیتونم بکنیم.
همون طور که میدونید دخترا تو این سن خیلی آسیب پذیرند.
-بله میفهمم حتما مواظبش میشم.
از مدرسه بیرون آمدم امکان نداشت شادی همچین کاری کنه.
رفتم پشت مدرسه قایم شدم.یک ساعت منتظر شدم که مدرسه تعطیل بشه شادی رو دیدم که با چند تا از دختر از مدرسه بیرون امد.
چند خیابون اونور تر ازشون جدا شد.
یواشکی دنبالش رفتم.د اشت برخلاف جهت خونه میرفت.
پیچید تو یک کوچه یک پسری حدودا۲۰ساله توکوچه منتظرش بود.
داشتن باهم صحبت میکردن رفتم جلو تر.
-شادی بهت میگم باید بیای مهمونی .این مهمونی رو برای تو گرفتم.
-حامد گفتم که نمیتونم بیام خواهرم نمیزاره.
-یعنی چه یک جوری بپیچونش.
-نمی تونم.میفهمه.
-بیا بریم خیلی خوش میگذره.
رفتم جلو..
شادی تامنو دید از ترس داشت سکته میکرد.
-چی خوش میگذره اشغال.هان خواهر منو کدوم گوری میخوای ببری.
-چی میگی بابا تو دیگه کی هستی.
-من همه کارشم.همین جوری دخترای مردمو گول میزنی میبری بلا سرشون میاری هان.
-زر نزن بابا اصلا. به توچه.
با مشتی که بهش زدم افتاد رو زمین خون از بینیش پایین آمد.
-چکار میکنی دیونه.دماغمو شکستی.
-اینو زدم تا یادت بمونه دیگه دخترای مردمو گول نزنی اگه یک بار دیگه نزدیک خواهرم ببینمت گردنتو میشکونم.
-به درک حالا انگار خواهرت تحفس.من هزار تا بهترشو دارم.یک لگد بهش زدم.ازدرد داد زد.
-اخ روانی چرا میزنی.
-اینو زدم که خوب یادت باشه که شاید اون هزارتا دختر هر کدوم یک خواهر مثل من داشته باشن.
مقنعه شادی رو کشیدم با خودم بردم.
تمام راهو گریه میکرد.
-خفه شو تا نکشتمت.
بازم اشک میریخت.ولی باصدای اروم تر.
در خونه رو باز کردم پرتش کردم تو حیاط .افتاد رو زمین.
مامان تا مارو دید آمد تو حیاط.
-خدا مرگم بده چی شده.
-مامان تو برو تو .
رفتم سمت شادی از رو زمین بلندش کردم کشون کشون تا تو حال بردمش.
-این بود جواب کارام اره.
-ابجی غلط کردم.
-من بهت اعتماد کردم .چطور تونستی این کارو بکنی هان .اون اشغالی که باهاش رفتی بیرون دیدی چی گفت اره گفت هزارتا از تو بهتر داره.
-اخه احمق من به تو چی بگم هان.
چیه چند تا قربون صدقه رفت فکر کردی خبریه.
اخه بیچاره هنوز مردا رو نمیشناسی برای چی نازتو میکشن اگه باهاش میرفتی تو یکی از اون مهمونی ها میدونی چه بلایی سرت میامد.
چرا این کارو کردی مگه چی کم داشتی لامصب من که هر کاری میکنم تا شما راحت زندگی کنید.چرا شادی چرا.
-ابجی بخدا اشتباه کردم .-ابجی بخدا دوستام بهم میگفتن بی عرضم که my friend ندارم.
مسخرم میکردن.
-مگه my friend داشتن مال باعرضه هاست.
اخه احمق تو مگه بچه ای جو گیر میشی.
از الان تا یک هفته حق مدرسه رفتن نداری .
به ولای علی اگه ببینم پاتو کج گذاشتی خودم قبل اینکه کسی بلایی سرت بیاره میکشمت.
-ابجی تو رو خدا بزار برم مدرسه موقع امتحانامه عقب میافتم.
-اون موقع که با اون عوضی میرفتی بیرون دیر به مدرسه میرسیدی باید فکر این جاشو میکردی .حالا گمشو از جلوی چشمام اونور.
شادی بازم التماس میکرد ولی من بهش اهمیت ندادم.
بعد کلی وساطت مامان قرار شد تا آخر هفته مدرسه نره تا چند وقتم با مامان بره وبیاد. ..
...
چند روزی از اون ماجرا میگذره با شادی سر سنگین حرف میزنم.
خیلی از کارش پشیمونه ولی من هنوز از دستش ناراحتم.
تقریبا وسطای اسفنده
هنوز خونه پیدا نکردم.
خدایا کمکم کن.
چند روزه اون نمیاد خونه برام مهم نیست ...
ساعت ۱۱ شبه پنج شنبه است امروز بازم آقا سینا منو رسوند رفتارش یکم تازه گیا مشکوک شده انگار میخواد یک چیزی بگه.
تازه رسیدم خونه چون نزدیک عیده ترافیک بیشتر شده.
با صدای زنگ همه به طرف حیاط نگاه میکنیم.
-یعنی کیه مادر این وقت شب.
-وایستید برم ببینم کیه.
-ابجی واستا منم بیام.
رفتم دم در درو باز میکنم.
دوتا مامور دم در هستند.
-منزل سرمد.
-بله بفرمایید .
-شما چه نسبتی با آقای حشمت سرمد دارید.
-دخترشونم چیزی شده.
-لطفا باما بیاید.
-باشه صبر کنید لباسمو بپوشم.
میام تو
-چیزی شده مادر کی بود .
-هیچ کی باید برم تا جایی زود میام.
-کجا این وقت شب .
-گفتم زود میام.
لباسامو با عجله میپوشم از.اتاق میام بیرون.
-علی چی میگه ،میگه پلیس امده.
-گفتم چیزی نیست فعلا خداحافظ.
-ابجی منم بیام.
-نه تو مواظب مامان اینا باش.
میرم بیرون.سوار ماشین میشم.میریم اداره ی پلیس اون منطقه.
آخرین ویرایش:



