کامل شده رمان جادوگر | witch کاربر انجمن نگاه دانلود

نظر شمادر باره این رمان


  • مجموع رای دهندگان
    194
وضعیت
موضوع بسته شده است.

witch

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/06/04
ارسالی ها
148
امتیاز واکنش
15,253
امتیاز
616
محل سکونت
شهر راز
نام رمان: جادوگر
نام کاربری نویسنده: witch
ژانر رمان: فانتزی، عاشقانه، تخلیی

ویراستار: ~Desire~ و Sepideh.bhz

خلاصه:
داستان درباره‌ی یه دختره، دختری با قدرت‌های عجیب که قراره به همه چیز پایان بده.
دختری که انتخاب شده تا قدم در راهی بذاره که پایانش معلوم نیست.
تنها سلاحی که داره عشق و محبتیه که توی قلبشه و جادویی که توی وجودش می‌درخشه.
پس با جادوگر قصه همراه بشین تا پایان این راه معلوم بشه.

مقدمه:
رازها چیزهای عجیبی هستند. در اعماق بعضی رازها حقیقتی بزرگ قرار دارد؛ اما این حقایق تا کی می‌توانند پنهان باشند؟
وقتی همه چیز سر جای خود قرار بگیرد، پازل رازها کامل می‌شود و این پایان نیست! سرآغازی جدید است!



جادوگر.jpg


اینم لینک نقد رمان:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


خوشحال میشم با نظراتتون همراهیم کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • PARISA_R

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2014/08/02
    ارسالی ها
    4,752
    امتیاز واکنش
    10,626
    امتیاز
    746
    محل سکونت
    اصفهان
    v6j6_old-book.jpg



    نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    Please, ورود or عضویت to view URLs content!


    Please, ورود or عضویت to view URLs content!


    و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید

    Please, ورود or عضویت to view URLs content!


    موفق باشید
    تیم تالار کتاب
     

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    بسم الله الرحمن الرحیم

    اما: جدی، فعال
    آتنا: خدای اندیشه و هنر یونانی
    آروین: آزموده و آزمایش شده
    ***
    با صدای ضربه‌های محکمی که به در خورد، وحشت‌زده از خواب پریدم. با سرعت خودم رو به در رسوندم و بازش کردم. به محض اینکه در باز شد، صدای خنده بلند شد.
    وقتی فهمیدم کار اون آتنای مارمولکه، دمپایی رو برداشتم و افتادم دنبالش.
    - اگه جرئت داری وایسا!
    - مگه دیوونه شدم؟
    داشتم با سرعت از پله‌ها پایین می‌اومدم، به آخر راه‌پله که رسیدم آتنا داد زد.
    - اِما مراقب باش!
    ولی من پام لیز خورد و با سر داخل یه چیز نرم فرو رفتم. وقتی سرم رو بیرون آوردم عمق فاجعه رو حس کردم. کیک تولدم که دست لاله خانم (خدمتکار خونه) بود نابود شده بود!
    دستم رو روی صورتم کشیدم و سعی کردم جلوی چشم‌هام رو از خامه پاک کنم. با بی‌حالی گفتم:
    - وای خدا! کیک تولدم!
    آتنا با این حرفم زد زیر خنده و گفت:
    - خیلی باحال شدی، کل صورتت خامه‌ای شده.
    خاله و عمو هم که با این سر و صدا داخل سالن اومده بودند، ایستاده بودن و به من می‌خندیدند.
    با چندش سعی کردم خامه‌های بیشتری رو از روی صورتم پاک کنم و گفتم:
    - این افتضاحه!
    خاله رو به من کرد و گفت:
    - اما بهتره بری و صورتت رو بشوری. من و باربد (عمو) هم میریم دوباره کیک سفارش بدیم.
    خاله رفت که آماده بشه و عمو هم اومد پیش من و گفت:
    - اشکال نداره، اتفاقه دیگه!
    سری تکون داد و همین جوری که می‌خندید از سالن خارج شد. لاله خانم هم گفت:
    - از دست جوون‌های امروزی! ناسلامتی امروز هجده ساله میشی دختر، دیگه این بچه بازی‌ها چیه؟
    نوچ نوچی کرد و با ظرف کیک خراب شده به سمت آشپزخونه رفت. آتنا گفت:
    - بی‌خیال بابا! هیچ‌کس تو این خونه عادی نیست! بیا بریم صورتت رو بشور.
    دوباره از پله‌ها بالا رفتیم و به سمت اتاق آتنا راه افتادیم. به محض اینکه وارد اتاق شدیم، آتنا خودش رو روی تخت انداخت و گفت:
    - آخیش! راحت شدما.
    سری تکون دادم، به سمت دستشویی راه افتادم و گفتم:
    - هر کی ندونه فکر می‌کنه کوه کندی!
    آتنا غر زد:
    - ای بابا! خب خستمه دیگه.
    روبه‌روی روشویی ایستادم، دست‌هام رو پر از آب کردم و چشم‌هام رو بستم. آب رو آروم روی صورتم ریختم و به سختی سعی کردم بشورمش. بعد از اینکه حسابی صورتم رو شستم و با دست‌هام دنبال حوله گشتم و صورتم رو باهاش خشک کردم.
    چشم‌هام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم، دوتا گوی سبز رنگ بود؛ ارثیه‌ای از پدر و مادری که ندیده بودمشون.
    به بقیه اجزاء صورتم نگاه کردم؛ پوستم خیلی سفید بود و یه جورایی بی‌روح می‌زد. بینی معمولی و لب‌های کوچکی داشتم. چشم‌های سبزم زیباترین عضو صورتم بود و همیشه درخشش خاصی داشت.
    دستی به موهای طلایی‌ای که اطراف صورتم نامرتب ریخته شده بود کشیدم. همیشه با خودم این فکر رو می‌کنم که آیا من شبیه مادرم هستم یا پدرم؟ ای کاش فقط یکبار می‌تونستم ببینمشون!
    آهـی کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم. آتنا روی تختش خوابیده بود. از نظر من باید اسمش رو داخل کتاب گینس بنویسن، چون واقعا توی خوابیدن سرعت زیادی داشت!
    یادم به این همه زمانی که با هم بودیم افتاد. من و اون از بچگی با هم داخل پرورشگاه دوست بودیم؛ تا اینکه خاله و عمو قبول کردند هر دوی ما رو به فرزند خوندگی قبول بکنند و اسم‌هامون رو هم عوض کردند.
    هیچ‌وقت دوست نداشتند مامان یا بابا صداشون کنیم؛ برای همین ما هم بهشون خاله و عمو میگیم.
    با دیدن لباس‌های آماده آتنا که روی تخت افتاده بود، یادم اومد که امروز روز تولدمه، یه روز مهم! امروز من هجده ساله میشم.
    داشتم فکر می‌کردم که یادم اومد امروز قراره با آتنا بریم بیرون و بگردیم. به قیافه‌ی مظلومش داخل خواب نگاه کردم، لبخند شیطانی زدم و فوری پریدم روی تختش و داد زدم:
    - آتی!
    آتنا صاف روی تختش نشست و گفت:
    - چی شده؟
    با خنده گفتم:
    - مگه قرار نبود بریم بیرون؟
    با چشم‌های عصبانی به من نگاه کرد و گفت:
    - نمی‌تونستی مثل آدم بیدارم کنی؟
    با پررویی گفتم:
    - تو هم نمی‌تونستی صبح من رو مثل آدم بیدار کنی؟
    کمی با خشم بهم نگاه کرد و گفت:
    - حرف حساب جواب نداره، ولی بار آخرت باشه! حالا زود آماده شو تا بریم بگردیم.
    چشمکی زدم و گفتم:
    - چشم مامان بزرگ.
    آتنا خواست دنبالم بیوفته که سریع فرار کردم.
    همون‌جوری که می‌خندیدم آماده شدم و به سمت حیاط راه افتادم. آتنا داشت ماشین رو از حیاط بیرون می‌برد.
    گاون یک سال از من بزرگ‌تر بود و گواهی‌نامه هم گرفته‌ بود. تا وقتی به پارک برسیم همش خندیدیم و اذیت کردیم. آتنا ماشین رو کنار یه پارک قشنگ پارک کرد و پیاده شدیم.
    تا وقتی که جای خوبی برای نشستن پیدا کنیم، همش احساس می‌کردم کسی پشت سرم راه میاد و تعقیبم می‌کنه؛ البته چیز جدیدی نیست، چون چند ماهه که این حس رو دارم و این روزهای آخری، خیلی زیادتر شده.
    آتنا گفت:
    - میای بریم بستنی بخوریم؟
    - آره، ولی منظورت اینه ‌که پولش رو خودت میدی دیگه؟
    - آره خسیس خانم، برو بشین تا بخرم و بیام.
    - باشه، ولی زود بیا!
    اطرافم رو نگاه کردم، نیمکت کوچیکی رو دیدم و روی اون نشستم.
    با صدای جیغی که از روی شادی بود، سرم رو برگردوندم و به بچه‌هایی نگاه ‌کردم که غرق بازی کودکانه خودشون بودند. احساس کردم کسی کنارم نشست. بهش نگاه کردم، یه پیرزن خیلی پیر با لباس‌های ساده بود.
    لبخندی زدم و گفتم:
    - سلام مادر جان.
    پیرزن نگاهی به من کرد و گفت:
    - سلام دخترم! روز قشنگیه مگه نه؟
    سری تکون دادم و گفتم:
    - بله! روز خیلی خوبیه، آخه امروز تولدمه.
    یه لحظه با خودم گفتم:
    - آخ جوگیر! نمی‌تونی آبروی خودت رو نبری و ساکت بشی؟ آخه این رو هم باید به همه بگی که تولدته؟
    درگیر این حرفی که زده بودم شدم که حرف پیرزن باعث شد کاملا همه تفکراتم نابود بشه.
    پیرزن سری تکون داد وگفت:
    - آره می‌دونستم.
    باتعجب گفتم:
    - می‌دونستید؟ ولی شما...
    حرفم رو قطع کرد، به چشم‌هام زل زد و گفت:
    - امشب اصلا شب خوبی نیست، مراقب باش دختر!
    گیج‌ حرف‌هایی که زده بود بودم و داشتم فکر می‌کردم که منظورش چیه گفتم:
    - ببخشید...
    ولی پیرزن نبود! با تعجب از سر جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم. هیچ اثری از اون نبود!
    زمزمه کردم:
    - اینجا چه خبره؟!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    با صدای آتنا نگاه گیجم رو از رو‌برو گرفتم.
    - اِما! کجایی دختر؟ یه ساعته دارم صدات می‌زنم. بستی‌ها آب شد، حالت خوبه؟
    - نه!
    - مگه چی شده؟
    ماجرا رو که براش تعریف کردم زد زیر خنده و با صدایی که خنده توش موج می‌زد گفت:
    - آخه دختر! هر کس هر چی گفت باید باور کنی؟
    سرم رو به نشانه نه تکون دادم و گفتم:
    - ولی پیرزنه خیلی جدی حرف می‌زد. اگه حرف‌هاش درست باشه چی؟
    - اِما! کِی می‌خوای این زود باوریت رو کنار بذاری؟ حتما سرکاری بوده می‌خواستن اذیتت کنن! حالا بیا این بستنی‌ها رو بخوریم تا آب نشدن.
    تا عصر آتنا سعی کرد حواسم رو پرت کنه، ولی مرتب صدای اون پیرزن توی گوش‌هام می‌پیچید؛ طوری ‌که خودم هم باورم شده بود امشب یه اتفاقی میفته.
    ***
    به خودم توی آیینه نگاه کردم. لباس صورتی آستین سه ربع که تا زانو‌هام بود و روبان مشکی رنگی روی کمرش کار شده بود.
    سعی کرده بودم موهام رو خیلی ساده درست کنم؛ برای همین موهام رو روی شونه‌هام ریختم و از پشت یه تل با گیس درست کردم.
    آتنا با سر و صدا وارد اتاقم شد.
    بهش نگاه کردم، با اون لباس سورمه‌ای و چشم‌های هم ‌رنگ با لباسش خیلی زیبا شده بود و موهای رنگ شبش رو مثل من بسته بود.
    با لبخند بزرگی جلو اومد، محکم بغلم کرد و گفت:
    - دیگه داری بزرگ میشی، تولدت مبارک عزیزم.
    از بغلم بیرون کشیدمش و گفتم:
    - مگه قبلا نبودم؟
    لپم رو کشید و گفت:
    - تو همیشه مثل بچه‌هایی!
    دستم رو کشید و از پله‌ها پایین رفتیم تا به مهمون‌هایی که اومده بودند، خوش‌آمد بگیم.
    همین که به پایین پله‌ها رسیدم، اول از همه دنیا جون (خواهر خاله) بغلم کرد و سفت چلوندم و تا تونست بوسم کرد گفت:
    - تولدت مبارک عزیزم!
    کادوی بزرگی رو توی بغلم انداخت و به سمت خاله رفت. گیج این حرکاتش شده بودم که آقا دانیال (شوهر دنیا جون) بهم تبریک گفت و پیش دنیا جون رفت.
    پشت سرش پسر دنیا جون که تازه از لندن برگشته بود داخل اومد. تا حالا از نزدیک ندیده بودمش، فقط عکس‌هاش رو دنیا جون بهم نشون داده بود.
    قدش نسبت به من کمی بلند بود، چشم‌های آبی آسمونی، پوست سفید، بینی و لب‌های معمولی داشت. موهاش قهوه‌ای روشن بود و هیکل خوبی داشت.
    در کل احساس نمی‌کردی که فقط بیست و دو سالشه!
    حواسم نبود که بهش زل زدم، پوزخندی بهم زد و بدون هیچ حرفی داخل سالن رفت.
    با نیشگون آتنا به خودم اومدم.
    - حواست کجاست؟ ها؟
    با گیجی گفتم:
    - ها؟!
    خندید و گفت:
    - هیچی بابا عاشق شدی رفت!
    بدون اینکه برای من هم صبر کنه داخل رفت. شونه‌ای بالا انداختم و دنبالش راه افتادم. عمو رو دیدم که به طرفم میاد. جلوتر رفتم، عمو نگاهی به من کرد و گفت:
    - اِما جان دوربین من خراب شده، میشه دوربینت رو بیاری؟ می‌خوایم موقع کیک آوردن فیلم بگیریم.
    سرم رو تکون دادم و گفتم:
    - چشم الآن میرم.
    از پله‌های سالن بالا رفتم تا به اتاقم رسیدم. دوربین رو از داخل کشوی کمد برداشتم و خواستم از داخل اتاق بیرون برم که چشمم به کاغذ سیاهی روی تختم افتاد. مطمئن بودم که موقع رفتن این کاغذ اینجا نبود!
    جلوتر رفتم، انگار کارت تبریک بود. برش داشتم ولی اسمی روش نبود.
    باتعجب بازش کردم، با خوندن جمله‌ای که معلوم بود با خون نوشته شده بود خشکم زد.
    «هالووین مبارک اِما!»
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    صدای پیرزن داخل گوشم می‌پیچید.
    - امشب، شب شومیه!
    وحشت‌زده کارت رو روی تخت انداختم، دوربین رو برداشتم و از اتاقم فرار کردم. قلبم تند تند می‌زد و فقط می‌خواستم فرار کنم.
    تند تند از راه‌پله پایین می‌اومدم که محکم با یه جسم سفت برخورد کردم و روی زمین افتادم.
    - آخ! نابود شدم.
    چشم‌هام رو باز کردم و فهمیدم چه دسته گلی به آب دادم! آروین مثل عزرائیل بالای سرم ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد. پوزخندی زد و گفت:
    - مگه دزد دنبالت کرده دختره‌ی کور؟
    - اول اینکه به تو چه ربطی داره؟ دوم اینکه کور خودتی!
    بدون اینکه حرفی بزنه از کنارم رد شد و لحظه آخر پاش رو روی انگشت‌هام گذاشت. جیغی زدم و هر چی فحش بلد بودم بارش کردم، ولی اون دیگه رفته بود. از جام بلند شدم و به انگشت‌هام نگاه کردم. همشون کبود شده بودن! زیر لب بهش بد و بی‌راه گفتم و به طرف سالن راه افتادم. همه داشتن می‌رقصیدند.
    آتنا اومد کنارم و گفت:
    - کجا رفته بودی تو؟
    یاد اون کارت افتادم و گفتم:
    - کی می‌خوان کیک بیارن؟
    - چند ساعت دیگه، چه‌ طور مگه؟
    فوری دستش رو کشیدم و به طرف اتاقم راه افتادم. با ترس وارد شدم، در رو بستم و به طرف اون کارت رفتم. هنوز سر جای خودش بود. آتنا مشکوک به حرکات من نگاه کرد و گفت:
    - حالت خوبه اِما؟ یه جوری شدی!
    کارت روی تخت رو نشونش دادم. کارت رو برداشت و وقتی که خوندش رنگش مثل گچ شد.
    با استرس گفت:
    - ای... این رو از کجا اوردی؟
    گفتم:
    - نمی‌دونم! وقتی اومدم توی اتاق روی تختم بود و انگار خیلی وقته اینجاست، چون خون خشک شده!
    آتنا دستش رو روی صورتش گذاشت و گفت:
    - این خیلی ترسناکه!
    گفتم:
    - آتنا تو می‌دونی که امشب هالووینه یا نه؟
    گفت:
    - الان توی چه ماه و چه روز میلادی هستیم؟
    - فکر کنم ۳۱ اکتبر باشه.
    آتنا با ترس گفت:
    - آره! باید بگم که امشب هالووینه.
    - یعنی من روز هالووین به دنیا اومدم؟
    - آره!
    - آتنا تو می‌دونی هالووین چه‌ جور شبی هست؟
    آتنا سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه و گفت:
    - می‌دونی جادوگرها و این جور آدم‌ها میگن که شب هالووین شبی هست که پرده‌ی بین دنیای انسان‌ها و ارواح نازک میشه، ارواح می‌تونن به این دنیا بیان، من که میگم همش چرته!
    - اما این کارت...
    - نمی‌دونم شاید می‌خواستن باهات شوخی کنن!
    - ولی آتنا اون پیرزن گفت امشب شب شومیه! دیدی گفتم اشتباه نمی‌کرد.
    ‍- وای! اِما همه چیز رو بهم مربوط نکن! اون یه چیزی گفت، تو چرا باور می‌کنی؟ حتما یکی می‌خواسته شوخی کنه، این شب رو خراب نکن! بیا بریم پیش مهمون‌ها.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    همراه آتنا از پله‌ها پایین رفتم، سالن خیلی شلوغ بود. آتنا دستم رو کشید و گفت:
    - بیا بریم برقصیم، مثلا جشن تولدته‌ها!
    - ولم کن آتنا حال ندارم. باید به خاله بگم زودتر کیک رو بیاره، دارم از این جشن خسته میشم!
    همون لحظه دختر عمه بهار از کنارم رد شد و گفت:
    - خوبه والا! مردم برای بچه یتیم‌ها هم جشن تولد می‌گیرن! همین که اومدین تو این خانواده براتون خیلی زیادیه!
    اومدم برم دنبالش که آتنا دستم رو گرفت و گفت:
    - ولش کن بابا! حسودیش شده. بعدا تلافی می‌کنیم!
    همون لحظه برق رفت و دختری که کنار من ایستاده بود، ترسیده خواست بیرون بره که محکم به من خورد و لیوان شربتش رو روی لباسم ریخت.
    همون لحظه سیستم برق اضطراری روشن شد. فهمیدم که باید کلا لباس رو عوض کنم و یه حموم هم برم!
    دختر برگشت و روبه من گفت:
    - وای! ببخشید! باور کن عمدی نبود، من خیلی ترسیده بودم.
    بالبخند گفتم:
    - اشکال نداره! میرم عوضش می‌کنم.
    نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست حموم طبقه‌ی بالا برم؛ برای همین دست آتنا رو کشیدم و گفتم:
    - بیا بریم، باید حموم برم!
    وقتی به سمت طبقه‌ی دوم راه افتادیم آتنا گفت:
    - مگه طبقه‌ی اول حموم نداره که بالا میری؟!
    - نمی‌دونم یه دفعه دلم خواست بالا برم!
    - دیوونه‌ای دیگه! من میگم ولی تو قبول نمی‌کنی.
    توی طبقه دوم دیدیم آروین (پسر دنیا جون) داره با لهجه‌ی غلیظ بریتانیایی با تلفن حرف میزنه.
    چون دل خوشی ازش نداشتم، بی‌تفاوت از کنارش رد شدم که چشمم به آخر سالن افتاد و گرد شد.
    دری که همیشه قفل بود و حق نداشتیم از کنارش رد هم بشیم، حالا باز شده بود و داخلش چیزی جز تاریکی معلوم نبود.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    روبه آتنا کردم و گفتم:
    - آتنا اون در رو نگاه کن! مگه همیشه بسته نبود؟!
    آتنا وقتی در باز شده رو دید با تعجب گفت:
    - آره!
    آروین که تلفنش تموم شده بود، اومد کنار ما و گفت:
    - چی شده؟
    آتنا: اون دری که آخر سالنه همیشه بسته بود و ما اجازه نداشتیم بهش نزدیک بشیم؛ اما الان باز شده و هیچ کسی هم کنارش نیست!
    آروین مشتاق گفت:
    - باید جالب باشه! بریم داخلش رو نگاه کنیم؟
    آتنا باشوق گفت:
    - آره من هستم!
    من که تا اون موقع ساکت بودم گفتم:
    - ولی آتنا! اون پیرزن رو یادته؟ من می‌ترسم اگه امشب...
    آتنا حرفم رو قطع کرد و گفت:
    - ای بابا! دوباره شروع کردی؟ اگه امشب نفهمیم که توی این اتاق چیه، شاید دیگه هیچ وقت فرصتی پیدا نشه که این در باز بشه، ولی اگه می‌ترسی می‌تونی نیای!
    بعد از زدن این حرف همراه آروین به سمت در راه افتاد.
    احساس کردم کسی پشت سرمه؛ اما وقتی برگشتم چیزی ندیدم! لحظه‌ای لرزم گرفت، هوا هم سرد شده بود. صدایی مثل خش خش برگ شنیدم. وحشت‌زده به طرف آتنا و آروین رفتم و گفتم:
    - منم میام!
    آروم در رو هل دادیم و وارد شدیم. همه‌ جا تاریک بود. وقتی به اندازه چند قدم جلو رفتیم در با صدای بلندی بسته شد.
    خواستم برگردم تا در رو باز کنم ولی آتنا گفت:
    - ولش کن، وقتی خواستیم برگردیم بازش می‌کنیم.
    سعی کردم توی اون تاریکی چیزی ببینم؛ ولی تنها چیزی که دیده می‌شد سیاهی محض بود.
    گفتم:
    - بچه‌ها بیاین برگردیم! من اینجا اصلا حس خوبی ندارم!
    آروین گفت:
    - خیلی ترسویی اِما! مگه این جا لولو خور خوره داره؟!
    آتنا گفت:
    - بچه‌ها فکر کنم ما داخل یه جای تونل مانندیم!
    گفتم:
    - اینجا هیچ لامپی، شمعی یا چیز دیگه‌ای نیست؟
    آروین که فکر کنم دستش رو روی دیوار می‌کشید گفت:
    - یه چیزایی این‌جا هست، ولی فکر کنم مشعل باشه!
    آتنا گفت:
    - فیلم تخیلی زیاد می‌بینی؟ آخه مشعل؟ این‌جا؟
    دستم رو روی دیواری کشیدم. همین‌طور که دستم رو جلو می‌بردم به یه چیزی شبیه جا مشعلی قدیمی خورد! مثل این‌که حق با آروین بود.
    یه دفعه آروین با صدای ضعیفی گفت:
    - بچه‌ها! من برگشتم تا در رو باز کنم که یکم اینجا روشن بشه؛ ولی در بسته بود و هر کاری کردم باز نمی‌شد! مثل اینکه سال‌هاست قفل بوده.
    همه به سمت در رفتیم و شروع به کشیدنش کردیم. حق با آروین بود، حتی یه تکون کوچولو هم نخورد.
    گفتم:
    - بفرمایید! اینم از اکتشافات جالبتون، دیدین چی شد؟ من که گفتم نریم. هیچ‌کس صدای ما رو نمی‌شنوه، حتی فکر هم نمی‌کنن که ما اینجا باشیم. اصلا کسی نمی‌فهمه!
    سر خوردم و روی زمین نشستم، گفتم:
    - حالا باید چی‌ کار کنیم؟
    صدای ظریفی که به نظر می‌اومد مال یه زن باشه، باعث شد هر سه‌مون از ترس خشک بشیم.
    - من بهتون میگم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    هر سه برگشتیم و به پشت سرمون نگاه کردیم. زنی با لباس بلند و مشکی که رویش شنلی به رنگ لباسش پوشیده بود، روبروی ما قرار داشت. لباس‌هاش خیلی عجیب غریب بود!
    زن جلوتر اومد و گفت:
    - ببخشید اگه ترسوندمتون! ولی من اصلا اهل مقدمه چینی نیستم، پس سریع باید موضوع رو بهتون بگم. اول اینکه هر سه شما جادوگرید و دو اینکه اما دختریه که انتخاب شده و شماها...
    با دستش آروین و آتنا رو نشون داد و گفت:
    - باید در این راه کمکش کنید! افراد اربـاب تاریکی همه جا هستند؛ پس به هیچ‌کس اعتماد نکنید.
    بعد یه کیسه‌ی به نسبت بزرگ و یه کاغذ تا شده به دست من داد و گفت:
    - نیمه‌ شب قرار بود ارواح به این خونه بیان و شما رو بکشن! تا نیمه‌ شب وقتی نمونده! باید از دیوار آخر تونل رد بشید، زود باشید چون چند دقیقه بعد اون راه عبور بسته میشه!
    یه دفعه انگار که چیزی یادش اومده بود گفت:
    - دنبال سر نخ‌ها برید، باید هفت کلید رو پیدا کنید!
    لحظه‌ای بعد اثری جز مقداری غبار ازش نبود.
    با بهت گفتم:
    - چی شد؟ ما جادوگریم؟
    آتنا گفت:
    - به نظرم همه این‌ها یه خوابه! آره! حتما خوابه!
    آروین گفت:
    - اون زن کجا رفت!
    دوباره تکرار کردم:
    - ما جادوگریم!
    یه دفعه صدای بدی داخل تونل پیچید و باعث شد‌ من و آتنا جیغ کوتاهی بکشیم.
    آروین: چه اتقاقی داره میفته؟
    آتنا گفت:
    - باید بریم! اون زن گفت باید به آخر تونل بریم!
    سر و صداها هر لحظه بیشتر می‌شد، انگار که مشت‌های محکمی به در می‌خورد.
    آروین گفت:
    - چرا به حرف کسی که نمی‌شناسی عمل می‌کنی؟ از کجا معلوم حرف‌هاش درست باشه؟
    آتنا باعصبانیت گفت:
    - اگه یه درصد احتمال بدیم که حرف‌هاش درسته، تا چند لحظه دیگه ارواح به اینجا میان و ما رو می‌کشن! یادت نرفته ما باید به اِما کمک کنیم! نه اینکه اینجا دست روی دست بذاریم!
    و بعد با صورت قرمز شده، دست من رو‌ کشید و به طرف آخر تونل دوید. لحظه‌ای بعد آروین هم سمت راستم اومد و دستم رو گرفت و هر سه به طرف اون دیوار می‌دویدیم.
    هر لحظه انتظار داشتم محکم با دیوار برخورد کنیم ولی درکمال تعجب هر سه از اون دیوار گذشتیم؛ مثل اینکه از یه چیز خیلی نرم عبور کردیم.
    برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم؛ ولی اون دیوار نبود و تنها چیزی که دیده می‌شد فقط و فقط درخت بود. انگار که ما توی یه جنگل بودیم.
    یه دفعه صدای هین بلند آتنا اومد. فوری برگشتم و چشم‌هام چهارتا شد، این لباس‌ها چیه دیگه؟
    آتنا لباس بلند و سبز پر رنگی با شنل هم‌ رنگش به تن داشت. به آروین نگاه کردم، یه شنل مردونه بلند مشکی!
    سریع به خودم نگاه کردم، مثل لباس‌های آتنا، فقط رنگ آبیش!
    بلند گفتم:
    - بچه‌ها فکر کنم ما به گذشته رفتیم. آخه این لباس‌ها مال چند قرن پیشه!
    آتنا با ذوق گفت:
    - فکر نکنم! اینا باید لباس جادوگرها باشه! آخه اون زنه هم از این‌ها پوشیده بود.
    بعدش با ذوق چند دور چرخید.
    آروین همون‌طور که گوشیش دستش بود جلو اومد و گفت:
    - گوشیم روشن نمیشه! باتریش سالم بود ولی انگار سوخته!
    گفتم:
    - اینا اصلا مهم نیست! ببینید ما داخل یه جای ناشناخته هستیم، لباس‌هامون هم عوض شده و نمی‌دونیم باید چی‌ کار کنیم!
    آتنا گفت:
    - خب باید وقایع رو تکرار کنیم. اول اینکه ما داخل یه جنگل هستیم، دوم اینکه اصلا نمی‌دونیم این جنگل کجا قرار داره، سوم اینکه ما جادوگریم و حتی روحمونم هم از این قضیه خبر نداشته! چهارم اینکه لباس‌هایی توی تنمونه که حتی نمی‌دونیم مال کجا و چه سالی بوده! پنجم اینکه اصلا اون زن کی بود؟
    یه دفعه ناراحت شد و گفت:
    - این آخری از همش بدتره! مهم اینه که ما اصلا غذایی نداریم و معلوم نیست که تا چند وقت باید توی این جنگل سرگردون باشیم.
    و این دقیقا عمق فاجعه بود!
    ***
    زن وارد شد و در رو پشت سرش بست. شنل سیاهش رو در اورد، روی مبل انداخت و خودش هم روی مبل نشست. دیگه برای این کارها کمی پیر شده بود. زن جوانی داخل سالن شد و گفت:
    - چی شد؟
    - راهنمایی‌های لازم رو بهشون کردم، از این به بعد خودشون باید راهشون رو پیدا کنن.
    - ولی هنوز بچه‌س! چرا اون رو وارد این بازی کردی؟
    زن با عصبانیت پاسخ داد.
    - من در این چند ماه زیر نظر داشتمش و از نظر من اون کاملاً برای این کار آماده‌ست! در ضمن اگه امشب از اون خونه بیرون نمی‌بردمش ارواح حتما می‌کشتنش! این رو هم می‌دونی که اون انتخاب شده‌س، اگر من نمی‌بردمش نیروها اون رو می‌بردن. تا همین‌جا هم زیادی دخالت کردیم.
    زن جوان با صدای لرزانی گفت:
    - بچه‌ها رو کجا فرستادی؟
    - جنگل بالای شهر، نترس! مشکلی براشون پیش نمیاد. من به توانایی‌هاشون ایمان دارم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ***
    اِما
    آتنا: راستی اِما! کیسه‌ای که اون زن بهت داد هنوز همراهته؟
    - آره.
    با دستم کیسه و کاغذی که روی زمین افتاده بود نشونش دادم. آتنا کیسه رو برداشت و بازش کرد، نمی‌دونم چی توش دید که چشم‌هاش گرد شد و گفت:
    - خدای من!
    فوری کنارم اومد و گفت:
    - ببین!
    آروین که کنجکاو شده بود کنارم ایستاد. آتنا کیسه رو به طرفمون گرفت، داخلش پر از سکه‌های طلایی بود!
    با تعجب به سکه‌ها خیره شدم که یادم به اون کاغذ افتاد. کاغذ رو برداشتم و بازش کردم، ولی فقط یه جمله داخلش نوشته شده بود:
    «در قلب قصر معلق دنبالش بگرد.»
    آروین این جمله رو بلند خوند و گفت:
    - یعنی چی؟
    آروم زمزمه کردم.
    - نمی‌دونم!
    به کاغذ خیره شدم، شوک خیلی بزرگی بهم وارد شده بود. اینجا دیگه کجاست؟ یعنی من یه جادوگرم؟ ولی آخه چطوری؟ منظور اون زن از دختر انتخاب شده چی بود؟
    آتنا: اِما اون رو ول کن، الان باید بریم! هوا داره تاریک میشه، بالاخره که به یه جایی می‌رسیم! پس تا اون موقع مراقب اون کاغذ باش! و تو آروین، بهتره تو پول‌ها رو نگه داری.
    آروین گفت:
    - چرا من؟ مگه خودت دست نداری؟
    آتنا پوفی کرد و گفت:
    - بالاخره تو هم باید کمکی کنی یا نه؟
    آروین ابروش رو بالا انداخت و گفت:
    - اون وقت تو چی‌ کار می‌کنی؟
    آتنا گفت:
    - من حس مسیر یابیم از همه بهتره، قراره من مسیر رو پیدا کنم‌.
    آروین گفت:
    - وای خدا! از همین الان قدرت‌هاش شکوفا شد، نکنه فکر کردی واقعا جادوگری؟
    تا آتنا خواست چیزی بگه گفتم:
    - این مسخره بازی‌ها رو تمومش کنید! آتنا تو راه رو پیدا کن، آروین تو هم غر نزن! خیلی هم سنگین نیست.
    جلوتر از همه راه افتادم و گفتم:
    - بیاین بریم.
    آتنا گفت:
    - صبر کن اما!
    چشم‌هاش رو بست و تمرکز کرد. بعد از چند ثانیه چشم‌هاش رو باز کرد و با خوشحالی گفت:
    - مسیر رو پیدا کردم، فکر کنم به یه شهر می‌رسه!
    آتنا شروع کرد به راه رفتن و ما هم مثل جوجه‌ اردک دنبالش می‌رفتیم.
    روبه آتنا گفتم:
    - آتنا! تو از کی تا حالا این کار رو بلدی؟
    - نمی‌دونم، از وقتی که یادم میاد هر وقت جایی گم می‌شدم، یکم تمرکز می‌کردم و بعدش از راهی که فکر می‌کردم درسته می‌رفتم، ولی از وقتی اینجا اومدم حتی یه جورهایی جایی که قراره برم رو هم ‌می‌ببینم! من از اینکه جادوگرم اصلا ناراحت نیستم.
    لبخند دندون نمایی زد و به راهش ادامه داد.
    آروین زیر لب غرغر می‌کرد:
    - یه جوری میگه از این که جادوگرم خوشحالم، انگار کاملا مطمئنه که جادوگره.
    به طرفش رفتم و گفتم:
    - ببین ما هم با این قضیه جادوگر بودن کنار نیومدیم، بهتره کمتر غر بزنی!
    پوزخندی به من زد و از کنارم رد شد، تعادل روانی نداره بدبخت! گاهی خوبه، گاهی هم با صد کیلو عسل نمیشه خوردش.
    شونه‌ای بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. از بالای سراشیبی شهر بزرگی رو دیدم، ولی همه جاش تاریک بود! مثل اینکه آفتابی وجود نداره، باد سردی وزید. شنلم رو بیشتر دور خودم پیچیدم و به شهر ترسناک روبرویم
    خیره شدم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    آروم از سراشیبی پایین اومدیم و از راه باریکی که به شهر می‌رسید رد شدیم. اینجا همه لباس‌هایی مثل ما پوشیده بودند، فکر کنم اینا هم جادوگر باشند.
    جلوتر که رفتیم، به جایی رسیدیم که به نظر می‌اومد بازار باشه. شهر پر از دست فروش‌هایی بود که سعی داشتند جنس‌هایی که حتی اسمشون رو هم نشنیده بودم بفروشند.
    پیرمردی با لباس‌های عجیب و غریب به سمت آتنا خم شد و گفت:
    - گردنبند طلسم شده می‌خواین خانم؟ فقط کافیه بدین به کسی که ازش بدتون میاد.
    آتنا گیج داشت به مرد دست فروش نگاه می‌کرد. بازوی آتنا رو کشیدم و گفتم:
    - ممنونم ولی ما از کسی بدمون نمیاد.
    کمی جلوتر که رفتیم آروین گفت:
    - اونجا رو ببین!
    با دست پشت سر من و آتنا رو نشون داد. برگشتم و به مغازه‌ای نگاه کردم که زن‌ پیری داشت دیگ بزرگی رو هم میزد و از معجونی که به قول خودش عمر آدم رو زیاد می‌کرد تعریف می‌کرد.
    آتنا گفت:
    - می‌دونید اگه تا الآن شک داشتم که همه چیز الکیه، با دیدن این صحنه کاملا نظرم عوض شد!
    لبخندی زد و به طرف دست فروشی که گردنبد می‌فروخت رفت.
    آروین گفت:
    - این تو هر شرایطی باید خرید بکنه، من می‌دونم! آخرش هم پول‌هایی که داریم رو این دختر تموم می‌کنه.
    چشم غره‌ای بهش رفتم، به طرف آتنا راه افتادم و کلاه شنلم رو پایین‌تر کشیدم.
    با ذوق داشت گردنبندها رو نگاه می‌کرد. دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم:
    - کلاه شنلت رو پایین‌تر بکش! یادت که نرفته اون زن چی گفت؟ به هیچ‌کس نمیشه اعتماد کرد!
    کلاهش رو پایین‌تر کشید و گفت:
    - اما این گردنبند رو ببین! خیلی نازه، به لباست هم میاد.
    به گردن بند نقره‌ای رنگی اشاره می‌کرد که گوی آبی رنگی به زنجیرش آویزون شده بود و نقره‌هایی دورش رو مثل قفس گرفته بودند. خیلی از گردنبند خوشم اومد.
    روبه زن دست فروش کردم و گفتم:
    - این گردنبند چه قدره؟
    گفت: اگه خریداری، ده سکه! وگرنه برو و مزاحم نشو.
    به قیافه عصبانیش نگاه کردم و گفتم:
    - می‌خوامش.
    از توی کیسه ده سکه در اوردم و بهش دادم. چشم‌هاش برق زد و گردنبند رو کف دستم انداخت.
    روبه آتنا گفتم:
    - تو چیزی نمی‌خواستی؟
    سرش رو به نشونه نه تکون داد و پیش آروین رفتیم. آروین کل راه داشت به خاطر اون پولی که بابت گردنبند داده بودم غر می‌زد.
    دیگه صبرم تموم شد و گفتم:
    - یه جوری میگه انگاری خودش کار کرده و پول در آورده!
    باعصبانیت تنه محکمی بهش زدم و از کنارش رد شدم. چشمم به دختری افتاد که کنار بازار داشت کوزه‌های سفالی می‌فروخت. جلو رفتم و گفتم:
    - ببخشید؟
    سرش رو بالا اورد و گفت:
    - بله؟ کاری داشتید؟
    - می‌خواستم بدونم جایی برای خواب مسافرها هست؟ ما تازه به این شهر اومد...
    چشم‌های دختر گرد شد، قبل از اینکه جمله‌ای که قرار بود بگم رو کامل کنم، دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت:
    - مگه از جونت سیر شدی نادون؟!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا