کامل شده رمان سنگدل| س. شب کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

س.شب

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/07/06
ارسالی ها
548
امتیاز واکنش
10,866
امتیاز
661
ویلای شکوهمند واقعا ویلای قشنگی بود .با مینا رفتیم لب دریا آرمین آتیش روشن کرده بود.قرار بود فردا خانواده ی خاله ی آرمین بیان.مینا ناراحت بود که اونا دارن میان ولی من انگار یک چیزی رو گم کرده بودم. آشفته بودم.
-دختر حواست کجاست یک ساعته به آتیش خیره شدی.نکنه عاشق شدی...
-کی من...
-اره مگه تو آدم نیستی.
-نه.
-دیونه... منم وقتی عاشق آرمین شدم همین جوری بودم.
-چجوری.
-مثل الان تو.
-مینا میشه آدم عاشق یکی بشه که فقط عذابش داده.بدترین کارا رو در حقش کرده.
-قلب آدم که منطق سرش نمیشه.
منم وقتی که عاشق آرمین شدم فقط عذابم میداد.جلوی من با بقیه گرم میگرفت داشتم میمردم. ازش متنفر میشدم ولی بازم دوستش داشتم.
مردای این خانواده همین جورین آدمو به خودشون جوری وابسته میکنن.
که نه میتونی ولشون کنی نه میتونی باهاشون بمونی.
وقتی آرمین بهم گفت که از زندگیش برم یا همین جوری باهاش باشم اول قبول نکردم.و لی وقتی ولم کرد حاضر بودم برای یک لحظه هم باهاش بمونم.از اینکه درخواستشو رد کردم پشیمون بودم در حالی که می دونستم درخواستش اشتباهه.
-تو میگی من چکار کنم .
-اگه دوستش داری ولش نکن.
-اگه منو نخواد چی.
-اریامهر مهر تو رو دوست داره از رفتارش معلومه.
-واقعا نمیدونم چکار کنم.
-چرا بهش نمیگی دوستش داری
.-نمیتونم.
-ببین شقایق اگه تو نبودی ممکن بود منو آرمین بهم نرسیم من شانس آوردم.و لی ممکنه تو نتونی .پس قبل از اینکه تصمیم قطعی درباره ی جدایی بگیری خوب فکر کن.
-ممنونم میناکه به حرفام گوش کردی
-خواهش میکنم عزیزم..
درددل با مینا سبکم کرده بود حالا بجز خودم یکی دیگه هم میدونست که عاشق آریا مهر شدم.
...
صبح خاله آرمین با هستی آمدن . شروین نیامده بود.
شروین بعد عروسیه آرمین دیگه بهم نزدیک نمیشد.تو عروسیه خودمم فقط یک تبریک ساده گفت و رفت.
از اینکه نیامده بود خوشحال بودم.
ظهر با ارمینو مینا رفتیم بازار. من چون لباس گرم نپوشیده بودم زود برگشتم.
چون سردم بود دم ویلا رسید م صدایی نمی آمد رفتم تو بقیه رفته بودن بیرون رفتم تو اتاقم لباسامو در اوردم که عوض کنم.یک دفعه آریا مهر با حوله از تو حموم اتاق آمد بیرون.
به بدن عضلانیش خیره شدم.یک دفعه به خودم آمدم.
بلیزمو از رو تخت برداشتم گرفتم جلوم.
-تو اینجا چکار میکنی.
- حموم بودم.
برگرد اونور.
-چرا؟!! دلم نمیخواد
-گفتم برگرد..
-اگه برنگردم چی میشه.ازم خواهش کن.
-عمرا.
یک قدم آمد نزدیک تر.
-باشه خواهش میکنم.
زد زیر خنده. برگشت سمت دیوار.منم سریع بلیزمو پوشیدم.
-ترسو
-من ترسو نیستم.
-یعنی از من نمیترسی .
-نه.
-مطعنی.
-اره.
بهم نزدیک شد.
-بازم مطمئنی.
-اره.
بازم نزدیک شد. دستشو آورد سمت صورتم.
موهامو داد پشت گوشم.منم مثل مجسمه نگاش میکردم.
-دلم برات تنگ شده بود.
قلبم داشت قفسه ی سینمو میشکافت.
ا نگشتشو برد سمت چشمام. چشمامو بستم.
-دلم برای چشمات تنگ شده بود.
ب*و*س*ه ای روی چشمام زد. ازم دور شد.
با ناباوری نگاش کردم.
-معذرت میخوام نباید بهت نزدیک میشدم.
لال شده بودم.فکر کرد از دستش ناراحت شدم.
لباساشو برداشت از اتاق بیرون رفت.
نفسم بند آمده بود.ا نگار یک رویا بود.اولین باری بود که با آرامش بهم اینقدر نزدیک شده بود.
سمفونی قلبم تموم شدنی نبود.
احساس خوبی داشتم چند دقیقه بعد مینا آمد تو اتاق‌
-شقایق دیدی آریا مهر آمده.
-اره دیدمش.
-برو پایین تا هستی مثل کنه بهش نچسبیده.
-باشه.
-کجا بیا خودتو مرتب کن مثل جنگلی ها شدی.
-باشه بابا موهامو باز کردم بخاطر هوای شمال حالتش بهتر شده بود توی چشممو سیاه کردم .
رژ کمرنگی زدم با مینا رفتیم پایین.
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    -سلام بچه ها بیان کجایین.
    -آمدیم بابا جون.
    -شقایق بابا تو هم خوبی.
    -ممنون خوبم .
    آرمین -بیاید بریم دم ساحل.البته اگه شقایق سرما نمیخوری.
    -من کی سردم شده بود.
    -من بودم وسط خرید از سرما برگشت.
    -اون موقع لباسم کم بود الان لباس پوشیدم.
    هستی به آریا مهر خیره بود.
    میخواستم بلند شم که مینا در گوشم گفت:
    -کجا میخوای بیای نمی بینی هستی خانم منتظر تو بری آویزون آریا مهر بشه.
    به آریا مهر نگاه کردم مشغول صحبت با آقای شکوهمند بود.
    -پاشو بریم.
    دست مینا رو گرفتم بلند ش کردم.از اینکه آریا مهر بهم توجه نکرده بود عصبی بودم.
    -کجا دیونه.
    - گفتم بریم.
    مینا دید من ناراحتم چیزی نگفت . رفتیم کنار ساحل یک ساعت بودیم برگشتیم.
    تو این مدت تمام حواسم به در ویلا بود تا آریا مهر بیاد اما نیامده بود.و قتی برگشتم هستی و بقیه در حال خندیدن بودن .بیشتر عصبی شدم.

    بدون اینکه شام بخورم رفتم خوابیدم

    -نیمه شب از گشنگی بیدار شدم آریا مهر روی مبل تو اتاق خوابیده بود از سرما خودشو جمع کرده بود رفتم جلو پتو رو از رو زمین برداشتم انداختم روش.
    (با اینکه خیلی بی معرفتی ولی دلم نمیاد از سرما یخ بزنی).
    رفتم تو اشپزخونه یکم غذا بود برداشتم رفتم تو ماشین آرمین نشستم که بخورم سردم شده بود ولی میترسیدم کسی بیدار بشه غذا رو که خوردم سیگار آرمین بهم چشمک میزد یکی برداشتم از ماشین پیاده شدم سیگارو روشن کردم.
    دستامو از سرما دور خودم حلقه کرده بودم.
    -مجبور تو سرما بیای بیرون.
    از ترس سیگار از دستم افتاد. آمدم دوباره از روزمین برش دارم که آریا مهر پاشو گذاشت روش.
    -این چکاریه.
    -برات ضرر داره.
    -به خودم مربوطه دوست دارم بکشم.
    -منم دوست دارم لهش کنم.
    به سمت ماشین رفتم که یکی دیگه بردارم.که آریا مهر دستمو کشید.منو برگردوند سمت خودش.
    -گفتم ضرر داره.
    چقدر دلم برای عسلیهاش تنگ شده بود.بهم نزدیک تر شد.
    -نگفتی که دل تو هم برام تنگ شده یا نه.
    این بشر مغزمو میخوند.
    -ولم کن سردمه میخوام برم.
    -بیا اینجاگرمت کنم.
    چشمام گشاد شده بود.
    زد زیر خنده..
    -شوخی کردم بیا برو تو تا یخ نزدی.
    به طرف ویلا رفتم.
    دستمو دوباره گرفت.
    -شقایق.
    -بله
    -چشماتو هیچ وقت برای کسی اون جوری نکن.
    -چجوری.
    -جوری که نتونه ازت چشم برداره..
    دستمو ول کرد رفت تو منم بعدچند دقیقه رفتم تو امروز قرا ر بود منو با کاراش.حرفاش بکشه
    رفتم تو اتاق روی مبل خوابیده بود.
    منم رفتم رو تخت دراز کشیدم.ا ولین باری بود با هم یک جا بودیم.
    بهش نگاه کردم.
    (چرا نمیتونم بفهمم منو واقعا دوست داری یا نه
    یک دفعه نگام نمیکنی یک دفعه این حرفا رو میزنی دارم از دستت دیونه میشم.)
    -فردا میخوام بهت همه چی رو بگم.اینکه چقدر دوستت دارم
    خوابیدم.
    ....
    با سرو صدا بیدار شدم.
    کسی تو اتاق نبود .امروز خیلی استرس داشتم میخواستم بهش همه چی رو بگم.ا ز جام بلند شدم موهامو بافتم دستو صورتمو شستم آرایش کردم میخواستم امروز قشنگ تر بنظر برسم.
    یک بلیز قرمز با شلوار مشکی پوشیدم.اریا مهر یک دفعه گفته بود قرمز بهم خیلی میاد.
    از پله ها پایین رفتم.
    همه داشتن صبحانه میخوردن سلام کردم.
    آریا مهر بهم نگاه کرد سرشو انداخت پایین یک دفعه دوباره بهم خیره شد.
    -شقایق چقدر خوشگل شدی.
    -وا من که کاری نکردم.
    -راست میگی تو همیشه خوشگلی.
    هستی با حرص نگام کرد.
    -اتفاقا این رنگ بهت نمیاد.
    -چرا قرمز به شقایق خیلی میاد.
    آرمین گفت: شقایق همه ی رنگا بهش میاد چون خودش قشنگه نه به زور عمل.
    -منظورت به منه.
    -من کی به تو گفتم عملی.
    مینا زد زیر خنده.
    هستی با عصبانیت از جاش بلند شد رفت تو اتاق.
    خاله گفت.:آرمین جان این رسمش نیست خانوادتون بخاطر یک غریبه ناراحت کنی.
    -اگه منظورتون شقایقه .
    شقایق برای من از هر کسی آشنا تره.
    -خواهش میکنم بس کنید دیگه داریم غذا میخوریم.
    با حرف آقا ی شکوهمند همه ساکت شدن.
    آریا مهر تمام مدت ساکت بود انگار از یک چیزی ناراحته از دستش کفری بودم سکوتش دیونم کرده بود حتی یک بارم ازم دفاع نکرده اصلا انگار اونجا نبود دیگه میل نداشتم. غذا بخورم.
    بعد صبحانه مینا گفت بریم بگردیم منم قبول کردم.فخری خانم با آقای شکوهمند خاله و هستی قرار بود برن خونه یکی از‌فامیلا شون که اون نزدیکی بود طبق معمول هستی خودشو با آرایش خفه کرده بود.
    منم لبا سامو پوشیدم رفتم پایین آرمین به آریا مهر گفت با ما بیاد ولی گفت حوصله نداره.
    خودمو زدم به نشنیدن از ویلا بیرون رفتم سوار ماشین شدم.مینا و ارمینم سوار شدن هنوز تازه راه افتادیم که گفتم نگه داره
    -چیه شقایق خوبی.
    -دلم درد میکنه شما برید من برمیگردم.
    - -نمیخواد ماهم میایم.
    -بابا میخوام برم دستشویی شما برید من خوبم.
    مینا خندید.
    ارمینو ول کنی تا پشت دستشویی هم میخواد باهات بیاد.
    -مینا من کی این کارو کردم.
    -ولت کنن میکنی.
    -راست میگه شما برید بعد از ظهر باهم میریم.
    -یعنی بعدازظهر هم باید بیام بازار شما خانوما مگه چقدر خرید دارید.
    -برو غر نزن کسی که زن میگیره باید فکر عواقبشم باشه.
    -باشه من چاکر خانمم هستم.
    -برو زبون باز.
    از ماشین پیاده شدم سمت ویلا رفتم الا ن موقعش بود که تا کسی نیامده بهش همه چی رو بگم.
    نفس عمیقی کشیدم. رفتم تو ویلا سرو صدا از تو ویلا میامد.
    اروم به در نزدیک شدم.
    آریا مهر و هستی بودن.
    خون تو تنم خشک شد نزدیک در رفتم آریا مهر گفت.
    من بخاطر تو شقایقو فرستادم با اونا بره.
    بگو دیگه میخوای چکار کنی..
    هستی منو دید آریا مهر پشتش به من بود.دستاشو دور گردن آریا مهر انداخت بهش نزدیک شد.چشمامو بستم.
    به در ویلا چنگ زدم.در با صدای بدی خورد به دیوار.اریا مهر برگشت سمتم.
    -شقایق...
    -نمی تونستم نفس بکشم منو فرستاده بود با اون تنها باشه.
    هستی رو هل داد اون ور آمد طرفم.
    ---شقایق عزیزم حالت خوبه.
    کنار لبش قرمز بود حالت تهوع داشتم.حالم خوب نبود. هستی از ویلا رفت بیرون.
    -شقایق جان من....
    -حرف نزن .خواهش میکنم هیچی نگو...
    -اون جور که تو فکر میکنی نیست.
    -بخاطر اون منو فرستادی برم.
    چرا به خودم نگفتی برم فقط کافی بود بگی از زندگیت برم من که حرفی نداشتم من که گفتم ازت جدا میشم نمیتونستی یکم بیشتر صبر کنی.
    به کمک دیوار بلند شدم. رفتم به طرف اتاق
    لباسامو ریختم تو چمدون.
    -شقایق جان عزیزم.
    چکار میکنی
    -.دارم میرم مگه همینو نمیخواستی.
    -اون جور که فکر میکنی نیست.
    -چجوری هان رد قرمز کنار لبتم دورغه.
    دستشو به لبش کشید.
    -بخدا اون لعنتی یک دفعه منو...
    - خودم شنیدم گفتی منو بخاطر اون بیرون کردی.
    -تو از ماجرا خبر نداری تو نمی دونی مجبور شدم.
    -بسته نمیخوام بشنوم همون کاری که باید انجام میدادم انجام میدم.
    ازت جدا میشم
    -منتظر بهونه بودی اره.
    - من منتظر بودم ....تو بخاطر یک حرف منو تا مرز مرگ بردی.میخوای چیزی که با چشمام دیدم بگم اشتباهه.
    -شقایق عزیزم اونی که فکر میکنی نیست.
    -خفه شو .من خیلی بدبختم
    منه احمق دوستت داشتم.
    چشماش اندازه ی توپ شده بود.
    -چیه... باور نمیکنی نه.
    باتمام بلا هایی که سرم آوردی بازم دوستت داشتم.امدم همینو بهت بگم ولی تو چکار کردی قلبمو بار ها بارها تیکه تیکه کردی. یک ماه پیش آرمین اون برگه های لعنتی رو امضا کرد .ولی من بازم بخاطر اینکه دوستت داشتم منتظر موندم..
    -شقایق عزیزم...
    -من عزیز تو نیستم. مشت زدم به قلبم.
    کاش امروز از تپش وایسته که اینقدر ذلیلم نکنه.
    اینقدر به قلبم مشت زدم که قفسه سینم درد گرفته بود آریا مهر مشتمو گرفته بود که ارومم کنه ولی هیچ چی نمی تونست قلبمو اروم کنه
    -ولم کن بزار قلبمو در بیارم
    -اروم باش عزیزم.خواهش میکنم اروم باش
    این کارو نکن.خواهش میکنم داری خودتو از بین میبری.
    -بهتر ...دیگه لازم نیست منو بفرستی برم .
    خدایا دیگه خسته شدم.
    به طرف موبایلم رفتم. شماره ی ارمینو گرفتم
    -ارمین خواهش میکنم بیا.
    ..
    چمدونمو برداشتم کشیدمش سمت پله ها.
    -شقایق خواهش میکنم.
    -بهم نزدیک نشو نمیخوام ببینمت.
    آریا مهر حرکتی نمیکرد.
    ارمین آمد تو خونه.
    -اینجا چه خبره.
    -منو از اینجا ببر.
    -باز چکار کردی هان از جونش چی میخوای.
    -ارمین فقط منو ببر خواهش میکنم.
    -حق نداری ببریش اون جایی نمیاد.
    -چرا بازم بمونه که جنازشو تحویلمون بدی نگاش کن دیگه چیزی ازش نمونده.

    آرمین چمدنمو گرفت سمت ماشین برد.
    منم سوار شدم.
    -شقایق جان بخدا اون مجبورم کرد.نمیخواستم کاری کنه که ناراحت بشی. گفت اگه باهاش حرف نزنم عکسایی که قبلا گرفته بودو بهت نشون میده
    نمیخواستم عکسا رو ببینی.که دوباره ناراحت بشی.
    -ارمین برو.
    دنبال ماشین میدوید.
    -شقایق نرو..
    چشمامو بستم.دستامو رو گوشم گذاشتم.تا صداشو نشنوم...
    آرمین سر راه مینا رو سوار کرد بیچاره معلوم نبود چجوری خودشو رسونده بود.
    مینا همش بهم نگاه میکرد ولی چیزی نمیگفت.
    اشکام دونه دونه رو صورتم میریخت.
    رسیدم دم خونه.
    رفتیم. بالا
    -میخوای ببرمت خونه ی مامانت.
    -نه نمیخوام اونا هم مثل شما ناراحت کنم.
    -این چه حرفیه عزیزم.
    -من نحسم برای همه بد شانسی میارم.
    -این حرفو نزن.
    -بچه ها معذرت میخوام .
    از آسانسور پیاده شدم رفتم تو وسایل ضروری مو برداشتم با یکم پول و سکه هایی که سر عقد کادو گرفته بودم البته فقط سهم خودمو.
    به خونه نگاه کردم.چقدر زود دیر شده بود.
    همه ی زندگیم نابود شده بود انگار زندگی منو شکست داده بود مثل کشتی گیری بودم که تو مرحله نهایی آخرین ضربه رو خورده بود.
    ضربه فنی شده بودم.ز ندگی ضربه فنیم کرده بود.
    از خونه آمدم بیرون.رفتم ایستگاه قطار با اولین قطار رفتم شیراز جایی رو نداشتم جز خونه ی سحر..
    سحر با دیدنم خیلی خوشحال شد. چند روزی این جا بودم ولی نمیتونستم زیاد اینجا بمونم.
    ۴روز بود اینجا بودم گوشیم خاموش بود .گوشیمو روشن کردم به آرمین زنگ زدم.با زنگ اول گوشی رو برداشت.
    -معلومه کدوم گوری رفتی.
    -ارمین.
    -ارمینودرد ارمینو مرگ میدونی تو این چند روز چی بهمون گذشت مینا داره دق میکنه. تو بخاطر ارث من با آریا مهر ازدواج کردی.
    -ارمین.!!!
    -شقایق نمیبخشمت.چرا این کارو کردی.
    -نمی خواستم زندگیتون خراب بشه.
    -گور بابای زندگیه من ...لعنتی خودت چی.

    -ارمین منو ببخش
    -تو باید منو ببخشی که زندگیتو به گند کشیدم

    -ارمین اروم باش من خودم خواستم زن اریامهر بشم کسی مجبورم نکردتو بهونه بودی من آریا مهر رو دوست داشتم وگرنه همون موقع که پدرت ارثتو داد ازش جدا میشدم.
    -باشه درباره ی این موضوع بعدا صحبت میکنیم
    الان کجایی؟.
    -نمیتونم بگم.
    -حالا دیگه از منم‌قایم میکنی.
    -نه ولی ایجوری برای همه بهتره.
    -گفتم کجایی.
    -گوشی رو بده مینا کارش دارم.
    گوشی رو داد به مینا.
    -شقایق خیلی نامردی داشتم دق میکردم.
    -الهی من بمیرم بخدا حالم خوب نبود تو حالمو بهتر درک میکنی. میفهمی چی میکشم.مینا دارم آتیش میگیرم.خواهش میکنم درکم کنید.
    -میدونم فدات شم اروم باش ولی فرار کردن چیزی رو عوض نمیکنه.اریا مهر داره همه جا دنبالت میگرده.مثل دیونه ها شده.چند بارم رفته سراغ آرمین باهاش درگیر شده فکر میکرد ما ازت خبر داریم.یک بارم آمد سراغ من. وقتی فهمید ازت خبر ندارم دیونه شد گفت بهت بگم.فکر طلاقو از سرت بیرون کنی همه جا رو دنبالت گشته مامانت حالش خوب نیست آریا مهرسراغ اونا هم رفته..
    ارمین-بسته دیگه مینا چقدر حرف زدی گوشی رو بده من.
    -خوب همه ی خبرارو بهت داد.
    -اره....من نمیتونم بهت بگم کجام به مامانم زنگ میزنم .ولی ممکنه نتونم زیاد باهاتون صحبت کنم.
    خواهش میکنم از دستم ناراحت نباشید. من به زمان نیاز دارم تا تصمیم بگیرم.
    -باشه ولی زود به زود زنگ بزن.
    -باشه سعی میکنم.
    ....‌‌
    به مامانم زنگ زدم.بعد کلی گریه وزاری بهش اطمینان دادم که حالم خوبه...
    ...
    باید به فکر یک جا برای خودم میگشتم.
    با پول کمی که داشتم یک زیر زمین برای خودم اجاره کردم. که یکم وسیله در حدزنده موندن توش بود.. محمد شوهر سحر برام تو شرکتشون کار پیدا کرده بود.
    ۳ماه بود که شیراز بودم چند باری با آرمین صحبت کرده بودم زایمان مینا نزدیک بود دلم میخواست کنارش باشم.
    هنوز برای طلاق تصمیم نگرفته بودم.هروقت بهش فکر میکردم قلبم میلرزید. نمیخواستم حداقل اسمشو از شناسنامم پاک کنم.
    یک اسم کوچیک برای من دل شکسته کم بود ولی کافی بود..
    تمام روزام شده بود کار کردن و تو خونه موندن مثل مرده ی متحرک بودم .اگه سحر بعضی وقتها منو از خونه بیرون نمیبرد حتما از تنهایی می پوسیدم.
    سحر ازم چند بار پرسیده بود چرا آمدم اونجا ولی هر بار جواب درست حسابی بهش نداده بودم.
    ...
    امروز قرار بود مینا زایمان کنه خیلی نگران بودم از صبح چند بار به آرمین زنگ زده بودم دست خودم نبود.بلا خره آرمین خبر داد که مینا زایمان کرده یک دختر خوشگل بدنیا آورده اسمشو نازی گذاشتن خیلی خوشحال بودم.
    فردای اون روز.زنگ زدم حال مینا رو بپرسم.

    چند بار زنگ زدم کسی گوشی رو بر نمی داشت. .
    چند بار پشت هم زنگ زدم نگران شده بودم.
     
    آخرین ویرایش:

    س.شب

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/07/06
    ارسالی ها
    548
    امتیاز واکنش
    10,866
    امتیاز
    661
    برای بار پنجم زنگ زدم تا گوشی وصل شد دادزدم.
    -معلومه کجایی داشتم از نگرانی میمردم چرا گوشیتو جواب نمیدی.
    صدای نفساشو پشت گوشی می‌شنیدم.
    -ارمین چرا جواب نمیدی.
    -شقایق..‌
    دستام یخ زد...قلبم فشرده شد....نفسم رفت.
    گوشی از دستم افتاد.
    روی زمین.
    روی زمین نشستم.
    صداش هنوز تو گوشم بود.
    -وای ...-وای چکار کنم.
    موبایلمو خاموش کردم.
    گوشی آرمین دست اون چکار میکرد. دلم شور میزد رفتم از خونه بیرون از سر کوچه با تلفن عمومی به مامان زنگ زدم.
    کسی گوشی رو برنمی‌داشت.
    به موبایل آقا رضا زنگ زدم اونم در دسترس نبود.
    داشتم سکته میکردم.
    تمام شماره ها از ذهنم پاک شده.
    ذهنم خالی شده.هیچ شماره ای رو بیاد ندارم.
    رفتم خونه جمعه بود تا شب مثل دیونه ها از این ور به اون ور میرفتم.
    موبایلمو با ترس روشن کردم..
    بلافاصله زنگ خورد.
    به گوشی نگاه کردم.
    آرمین بود.نمیدونستم جواب بدم یانه اگه اون بود چی.
    قلبم تندتند میزد.
    این قدر زنگ خوردن قطع شد. دوباره زنگ زد.
    -به درک اگه اونم باشه از کجا میفهمه کجام.
    حداقل خیالم از بابت آرمین راحت میشه که خوبه.
    گوشیمو جواب دادم.
    -بله.
    نفسم حبس شده بود تمام تنم عرق کرده بود.
    -شقایق کجایی.

    تپش قلبم بالا رفت.
    -گوشی رو بده آرمین.
    -شقایق خواهش میکنم بگو کجایی دارم میمیرم.
    -گفتم گوشی رو بده آرمین.
    -ارمین نمیتونه صحبت کنه.
    -ارمین کجاست گوشی رو بده بهش.
    -گفتم نمیتونه حالش خوب نیست.
    -دروغگو ...
    -شقایق عزیزم بگو کجایی.
    قلبم فشرده شد.
    -تورو خدا بگو آرمین کجاست.
    -عزیزم اروم باش آرمین...
    -بگو لعنتی.
    -تصادف کرده.
    -وای...
    -شقایق جان بگو کجایی بیام دنبالت.
    لال شدم .دستام یخ کرد.
    هیچ فکری جز رفتن به ذهنم نمیرسه.
    وای برادرانه هایه آرمین.
    گوشی رو قطع کردم مانتومو پوشیدم.یکم پول برداشتم رفتم طرف ترمینال.
    سوار اتوبوس شدم.
    از استرس حالت تهوع گرفته بودم.
    -وای اگه بلایی سرش بیاد چی.
    نزدیک صبح بود.
    تا صبح چشم روهم نذاشته بودم.
    به تهران رسیدم.
    پیاده شدم.
    نمیدونستم کجا برم گیج بودم. با بچه ی کوچیک جز خونه ی خودش کجا ممکنه بره.سمت خونه ی آرمین میرم زنگ زدم درو باز نکردن تو دلم آشوبی بپا بود.قلبم از استرس درد گرفته بود.
    دوباره زنگ میزنم کسی جواب نمیده. قلبم فشرده تر میشه.فکرم کار نمیکنه
    به طرف نگهبانی میرم.نگهبان تا منو دید آمد سمتم.
    -سلام خانم شکوهمند.حالتون خوبه.
    -بله خوبم.
    -اقا آرمین نیستن.
    -نمیدونم.شاید باشن.
    -چرا جواب نمیدن . نگرانم
    -الان کلیدا شونو براتون میارم.
    رفت با کلیدا آمد بفرمایید فقط کلیدا رو برام بیارید.
    -باشه حتما.
    وارد آسانسور شدم.
    تمام تنم میلرزید.
    .به دم واحد شون رسیدم.کلیدا تو دستم تکون میخورد نمیتونستم درو باز کنم.
    درو باز کردم رفتم تو.
    همه جا تاریک بود.
    به طرف اتاقا رفتم کسی نبود.
    یعنی با بچه کجا رفتن..
    برگشتم سمت سالن.
    چشمام با دیدنش گشاد شد.
    -بلاخره آمدی عزیزم.
    -تو...
    -دلم برات تنگ شده بود.
    میلرزیدم.

    -ارمین کجاست.
    -ارمین خوبه.
    دیگه نمی تونستم رو پام واستم همون جا نشستم.
    آمد سمتم.
    -خوبی عزیزم.
    -برو کنار گولم زدی.لعنت بهت.نمیدونی تااینجاچجوری آمدم.
    رفت تو اشپزخونه با یک لیوان آب آمد.
    -بخور عزیز دلم.
    بهش نگاه کردم.
    چقدر صورتش لاغر شده بود. چقدر دوستش داشتم.چشم ازش بر نمیداشتم.
    لیوانو از دستش گرفتم.
    ابو خوردم.تمام مدت بدون حرف بهم نگاه میکرد.
    میخواستم از جام بلند شم دستمو گرفت.
    -کجا بشین هنوز رنگت پریده.
    -نیازی به دلسوزی تو ندارم.
    -شقایق...
    قلبم لرزید از صدا کردن اسمم از زبونش.
    تو این چند ماه همش فکر میکردم داره صدام میکنه..... دوباره داشتم رسوا میشدم.
    -باید برم.
    -دیگه نمیزارم بری.
    -چرا نمیزاری از هستی خسته شدی. دوباره اومدی سراغ من.
    -شقایق من از اولم باهاش کاری نداشتم بخاطر اون عکسا اون روز باهاش قرار گذاشتم.
    -چرا به خودم نگفتی.
    -اگه بهت میگفتم باور میکردی بعد اون اتفاق حتی بهم نگاهم نمیکردی.
    میترسیدم بهت بگم ولم کنی.
    -حالا چی برات بهتر شد.
    -شقایق بخدا دوستت دارم.
    (بازم بگو عشقم که این جمله از زبان تو برای من با نفس کشیدن برابره)
    -نمیدونی تو این چند ماه چی کشیدم.
    چرا باورم نداری.
    -چون از اول با کلک بهم نزدیک شدی بعد اون کاری که باهام کردی دیگه بهت اطمینان نداشتم.
    -همش بخاطر این بود که نمیخواستم از دستت بدم.
    گفتم این جوری مجبوری باهام بمونی
    .-همیشه خودتو در نظر گرفتی.فقط خودت مهم بودی فکر خودت .حرف خودت اصلا به من فکر کردی.
    -اره من خودخواهم ولی برای اینکه با تو باشم بازم خودخواه میمونم.
    -تو از کارات پشیمون نیستی.
    -نه..
    به طرف در رفتم.
    -مگه نگفتی دوستم داری.
    دستم رو دستگیره ی درخشک شد.قلبم تکان خورد.
    -اون مال قبل بود.
    -یعنی الان دوستم نداری.
    -نه ..
    -پس چرا ازم جدا نشدی.
    -چون دلم نخواست.
    -چرا؟!!
    گیر افتاده بودم.
    -چون تو باید مثل من عذاب میکشیدی تا نتونی با کس دیگه ای باشی.
    -پس دوستم نداری.؟!!
    -نه..
    بهم نزدیک شد..
    -دوستم نداری؟
    -نه.
    دیگه تقریبا بهم چسبیده بود.
    -به من نگاه کن. تو چشمام نگاه کن بگو دوستم نداری.
    سرمو اروم آوردم بالا نگاش کردم.
    چقدر برای چشماش دلتنگ بودم. این عسلی هامال من بود.فقط برای خودم میخواستمش...
    اونم دوباره به چشمام خیره شده بود.
    -بهت گفتم اول عاشق چشمات شدم.
    اشک توچشمم جمع شده بود.
    -اگه تا آخر عمر بگی دوستم نداری ولی چشمات دورغ نمیگن.

    -شقایق ولم نکن دیگه تحمل ندارم.
    اشکام سرازیر شد.
    -قربون اون اشکات برم.
    محکم بغلم کرد.منم همین طور. دیگه توان دوری از عطر تلخشو نداشتم .با تمام وجودم بو شو نفس کشیدم.نمیدونم این چند ماه اصلا نفس میکشیدم یا نه....
    تا چند دقیقه تو همون حال بودیم.
    ازم جدا شد.
    -اخ آرمین داره دنبال موبایلش میگرده از دیروز که موبایلشو بر داشتم هزار دفعه زنگ زده..
    -موبایلشو دزدیدی.
    -اره.
    -خونه بابا اینا بودم آرمین حموم بود همش گوشیش زنگ میخورد برش داشتم وقتی صداتو شنیدم.
    همون موقع گوشی رو برداشتم از خونه آمدم بیرون.
    به دوستم زنگ زدم تلفن خونه ی مامان تو قطع کنه میدونستم بهش زنگ میزنی.
    با تعجب نگاش میکردم. اگه به کسه دیگه زنگ میزدم چی.؟
    -شانسمو امتحان کردم.گفتم اینقدر گیج میشی که زود راه میافتی میای.
    -چطور تونستی این کارو بکنی.داشتم از دلواپسی میمردم.
    -خبر نداری.چه کارایی برای پیدا کردن کردم.
    -اریامهر !!؛
    -جانم
    فاصلمو نو از بین برد.
    چشمامو درشت کردم.
    -مگه بهت نگفتم اون جوری نگام نکن.
    چیه اولین بار بود با عشق صدام کردی منم جو گیر شدم.
    حالا اون جوری نگاه نکن که ممکنه دوباره جو گیر شم.
    -اریامهر.
    -جانم.
    -میشه منو ببری بچه ی ارمینو ببینم.
    -شما جون بخواه فقط باید در مقابل آرمین ازم دفاع کنی.
    -نیست خودت بلد نیستی.
    -چرا ولی بعضی از فنات از من بالا تره.
    اون روز تو کلانتری زدی داغونم کردی.
    اصلا فکر نمی کردم یک روز یک زن ناکارم کنه.
    ولی وقتی قلبمم ناکار کردی فهمیدم قدرت یک زن چقدره.

    -عاشقتم شقایق.
    -منم عاشقتم..
    فاصلمون صفر شد...


    پایان..
    س.شب۹۵/۵/۲۶
     
    آخرین ویرایش:

    *SAmirA

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/01/09
    ارسالی ها
    30,107
    امتیاز واکنش
    64,741
    امتیاز
    1,304
    cbo9_edtn_144619095596511.jpg
     
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا