- عضویت
- 2016/07/06
- ارسالی ها
- 548
- امتیاز واکنش
- 10,866
- امتیاز
- 661
ویلای شکوهمند واقعا ویلای قشنگی بود .با مینا رفتیم لب دریا آرمین آتیش روشن کرده بود.قرار بود فردا خانواده ی خاله ی آرمین بیان.مینا ناراحت بود که اونا دارن میان ولی من انگار یک چیزی رو گم کرده بودم. آشفته بودم.
-دختر حواست کجاست یک ساعته به آتیش خیره شدی.نکنه عاشق شدی...
-کی من...
-اره مگه تو آدم نیستی.
-نه.
-دیونه... منم وقتی عاشق آرمین شدم همین جوری بودم.
-چجوری.
-مثل الان تو.
-مینا میشه آدم عاشق یکی بشه که فقط عذابش داده.بدترین کارا رو در حقش کرده.
-قلب آدم که منطق سرش نمیشه.
منم وقتی که عاشق آرمین شدم فقط عذابم میداد.جلوی من با بقیه گرم میگرفت داشتم میمردم. ازش متنفر میشدم ولی بازم دوستش داشتم.
مردای این خانواده همین جورین آدمو به خودشون جوری وابسته میکنن.
که نه میتونی ولشون کنی نه میتونی باهاشون بمونی.
وقتی آرمین بهم گفت که از زندگیش برم یا همین جوری باهاش باشم اول قبول نکردم.و لی وقتی ولم کرد حاضر بودم برای یک لحظه هم باهاش بمونم.از اینکه درخواستشو رد کردم پشیمون بودم در حالی که می دونستم درخواستش اشتباهه.
-تو میگی من چکار کنم .
-اگه دوستش داری ولش نکن.
-اگه منو نخواد چی.
-اریامهر مهر تو رو دوست داره از رفتارش معلومه.
-واقعا نمیدونم چکار کنم.
-چرا بهش نمیگی دوستش داری
.-نمیتونم.
-ببین شقایق اگه تو نبودی ممکن بود منو آرمین بهم نرسیم من شانس آوردم.و لی ممکنه تو نتونی .پس قبل از اینکه تصمیم قطعی درباره ی جدایی بگیری خوب فکر کن.
-ممنونم میناکه به حرفام گوش کردی
-خواهش میکنم عزیزم..
درددل با مینا سبکم کرده بود حالا بجز خودم یکی دیگه هم میدونست که عاشق آریا مهر شدم.
...
صبح خاله آرمین با هستی آمدن . شروین نیامده بود.
شروین بعد عروسیه آرمین دیگه بهم نزدیک نمیشد.تو عروسیه خودمم فقط یک تبریک ساده گفت و رفت.
از اینکه نیامده بود خوشحال بودم.
ظهر با ارمینو مینا رفتیم بازار. من چون لباس گرم نپوشیده بودم زود برگشتم.
چون سردم بود دم ویلا رسید م صدایی نمی آمد رفتم تو بقیه رفته بودن بیرون رفتم تو اتاقم لباسامو در اوردم که عوض کنم.یک دفعه آریا مهر با حوله از تو حموم اتاق آمد بیرون.
به بدن عضلانیش خیره شدم.یک دفعه به خودم آمدم.
بلیزمو از رو تخت برداشتم گرفتم جلوم.
-تو اینجا چکار میکنی.
- حموم بودم.
برگرد اونور.
-چرا؟!! دلم نمیخواد
-گفتم برگرد..
-اگه برنگردم چی میشه.ازم خواهش کن.
-عمرا.
یک قدم آمد نزدیک تر.
-باشه خواهش میکنم.
زد زیر خنده. برگشت سمت دیوار.منم سریع بلیزمو پوشیدم.
-ترسو
-من ترسو نیستم.
-یعنی از من نمیترسی .
-نه.
-مطعنی.
-اره.
بهم نزدیک شد.
-بازم مطمئنی.
-اره.
بازم نزدیک شد. دستشو آورد سمت صورتم.
موهامو داد پشت گوشم.منم مثل مجسمه نگاش میکردم.
-دلم برات تنگ شده بود.
قلبم داشت قفسه ی سینمو میشکافت.
ا نگشتشو برد سمت چشمام. چشمامو بستم.
-دلم برای چشمات تنگ شده بود.
ب*و*س*ه ای روی چشمام زد. ازم دور شد.
با ناباوری نگاش کردم.
-معذرت میخوام نباید بهت نزدیک میشدم.
لال شده بودم.فکر کرد از دستش ناراحت شدم.
لباساشو برداشت از اتاق بیرون رفت.
نفسم بند آمده بود.ا نگار یک رویا بود.اولین باری بود که با آرامش بهم اینقدر نزدیک شده بود.
سمفونی قلبم تموم شدنی نبود.
احساس خوبی داشتم چند دقیقه بعد مینا آمد تو اتاق
-شقایق دیدی آریا مهر آمده.
-اره دیدمش.
-برو پایین تا هستی مثل کنه بهش نچسبیده.
-باشه.
-کجا بیا خودتو مرتب کن مثل جنگلی ها شدی.
-باشه بابا موهامو باز کردم بخاطر هوای شمال حالتش بهتر شده بود توی چشممو سیاه کردم .
رژ کمرنگی زدم با مینا رفتیم پایین.
-دختر حواست کجاست یک ساعته به آتیش خیره شدی.نکنه عاشق شدی...
-کی من...
-اره مگه تو آدم نیستی.
-نه.
-دیونه... منم وقتی عاشق آرمین شدم همین جوری بودم.
-چجوری.
-مثل الان تو.
-مینا میشه آدم عاشق یکی بشه که فقط عذابش داده.بدترین کارا رو در حقش کرده.
-قلب آدم که منطق سرش نمیشه.
منم وقتی که عاشق آرمین شدم فقط عذابم میداد.جلوی من با بقیه گرم میگرفت داشتم میمردم. ازش متنفر میشدم ولی بازم دوستش داشتم.
مردای این خانواده همین جورین آدمو به خودشون جوری وابسته میکنن.
که نه میتونی ولشون کنی نه میتونی باهاشون بمونی.
وقتی آرمین بهم گفت که از زندگیش برم یا همین جوری باهاش باشم اول قبول نکردم.و لی وقتی ولم کرد حاضر بودم برای یک لحظه هم باهاش بمونم.از اینکه درخواستشو رد کردم پشیمون بودم در حالی که می دونستم درخواستش اشتباهه.
-تو میگی من چکار کنم .
-اگه دوستش داری ولش نکن.
-اگه منو نخواد چی.
-اریامهر مهر تو رو دوست داره از رفتارش معلومه.
-واقعا نمیدونم چکار کنم.
-چرا بهش نمیگی دوستش داری
.-نمیتونم.
-ببین شقایق اگه تو نبودی ممکن بود منو آرمین بهم نرسیم من شانس آوردم.و لی ممکنه تو نتونی .پس قبل از اینکه تصمیم قطعی درباره ی جدایی بگیری خوب فکر کن.
-ممنونم میناکه به حرفام گوش کردی
-خواهش میکنم عزیزم..
درددل با مینا سبکم کرده بود حالا بجز خودم یکی دیگه هم میدونست که عاشق آریا مهر شدم.
...
صبح خاله آرمین با هستی آمدن . شروین نیامده بود.
شروین بعد عروسیه آرمین دیگه بهم نزدیک نمیشد.تو عروسیه خودمم فقط یک تبریک ساده گفت و رفت.
از اینکه نیامده بود خوشحال بودم.
ظهر با ارمینو مینا رفتیم بازار. من چون لباس گرم نپوشیده بودم زود برگشتم.
چون سردم بود دم ویلا رسید م صدایی نمی آمد رفتم تو بقیه رفته بودن بیرون رفتم تو اتاقم لباسامو در اوردم که عوض کنم.یک دفعه آریا مهر با حوله از تو حموم اتاق آمد بیرون.
به بدن عضلانیش خیره شدم.یک دفعه به خودم آمدم.
بلیزمو از رو تخت برداشتم گرفتم جلوم.
-تو اینجا چکار میکنی.
- حموم بودم.
برگرد اونور.
-چرا؟!! دلم نمیخواد
-گفتم برگرد..
-اگه برنگردم چی میشه.ازم خواهش کن.
-عمرا.
یک قدم آمد نزدیک تر.
-باشه خواهش میکنم.
زد زیر خنده. برگشت سمت دیوار.منم سریع بلیزمو پوشیدم.
-ترسو
-من ترسو نیستم.
-یعنی از من نمیترسی .
-نه.
-مطعنی.
-اره.
بهم نزدیک شد.
-بازم مطمئنی.
-اره.
بازم نزدیک شد. دستشو آورد سمت صورتم.
موهامو داد پشت گوشم.منم مثل مجسمه نگاش میکردم.
-دلم برات تنگ شده بود.
قلبم داشت قفسه ی سینمو میشکافت.
ا نگشتشو برد سمت چشمام. چشمامو بستم.
-دلم برای چشمات تنگ شده بود.
ب*و*س*ه ای روی چشمام زد. ازم دور شد.
با ناباوری نگاش کردم.
-معذرت میخوام نباید بهت نزدیک میشدم.
لال شده بودم.فکر کرد از دستش ناراحت شدم.
لباساشو برداشت از اتاق بیرون رفت.
نفسم بند آمده بود.ا نگار یک رویا بود.اولین باری بود که با آرامش بهم اینقدر نزدیک شده بود.
سمفونی قلبم تموم شدنی نبود.
احساس خوبی داشتم چند دقیقه بعد مینا آمد تو اتاق
-شقایق دیدی آریا مهر آمده.
-اره دیدمش.
-برو پایین تا هستی مثل کنه بهش نچسبیده.
-باشه.
-کجا بیا خودتو مرتب کن مثل جنگلی ها شدی.
-باشه بابا موهامو باز کردم بخاطر هوای شمال حالتش بهتر شده بود توی چشممو سیاه کردم .
رژ کمرنگی زدم با مینا رفتیم پایین.
آخرین ویرایش:




:aiwan_light_clapping: