کامل شده رمان جادوگر | witch کاربر انجمن نگاه دانلود

نظر شمادر باره این رمان


  • مجموع رای دهندگان
    194
وضعیت
موضوع بسته شده است.

witch

کاربر نگاه دانلود
کاربر نگاه دانلود
عضویت
2016/06/04
ارسالی ها
148
امتیاز واکنش
15,253
امتیاز
616
محل سکونت
شهر راز
دوباره ما رو به سمت همون سالن بزرگ بردند و این بار سعی کردم با دقت بیشتری به اطرافم نگاه کنم.
فرمانده مقابل در ایستاد و بعد از اطلاع دادن خدمتکارها به پادشاه همگی وارد تالار باشکوه و زیبایی شدیم.
سرم رو پایین انداختم و با ضربه‌ی آرومی که سربازِ پشت سرم بهم زد، قدم برداشتم و شروع به حرکت کردم. بعد از طی کردن چند قدم روبه‌روی جایی که فکر کنم پادشاه نشسته بود، زانو زدیم. کفش‌های براق پادشاه درست جلوی چشمام بود.
فرمانده با چاپلوسی بسیار رو به پادشاه گفت:
- تاج سر ما! شاه چارلی به سلامت باشند. امیدوارم شکار خوبی رو پشت سر گذاشته باشید قربان.
صدای قهقهه‌ی فردی بلند شد و بعد از اون صدای پر قدرت مردی به گوش رسید.
- کمتر چاپلوسی کن! خیلی خب حالا بگو ببینم چی‌ کار داری؟
فرمانده گفت:
- قربان، ما این بچه‌ها رو نزدیک مرز سرزمین اول پیدا کردیم. نمی‌دونم چه جوری از پس سربازهای آموزش دیده من بر اومدند.
پادشاه تقریباً غرید.
- ای احمق‌ها چه جوری گذاشتید که چهار تا بچه نادون از دست شماها فرار کنن، به این سربازها میگی آموزش دیده؟
خنده‌ام گرفته بود آخه ما اصلا از دست اون بدبخت‌ها در نرفته بودیم، مثل اینکه پادشاه خیلی از دستشون عصبانی بود.
فرمانده گفت:
- قربان سرباز‌های من میگن هیچ کس رو ندیدن، کسی بی‌هوش نشده و یا صدمه ندیده، در ضمن از طلسم فراموشی هم استفاده نشده.
بیشتر خنده‌ام گرفت، به جز سارا هیچ‌ کدوم از ما بلد نبودیم جادو کنیم!
پادشاه فریاد زد.
- پس چه طور تونستن از سد نگهبان‌های تو رد بشن؟
فرمانده گفت:
- نمی‌دونم اعلیحضرت تا حالا چیزی در این باره نگفتن.
پادشاه بلند شد و دقیقا جلوی من ایستاد.
یه لحظه لرزشی که مطعلق به ترسم بود، سر تا پام رو در بر گرفت و چشم‌هام رو بستم.
پادشاه گفت:
- سرت رو بالا بیار!
دستم رو مشت کردم. من باید قوی باشم! نمیشه مثل ترسوها رفتار کنم. دوستای من به خاطر من اینجا گرفتار شدند، پس باید درست رفتار کنم.
چشم‌هام رو باز کردم و سرم رو بالا گرفتم. پادشاه چشمش به من افتاد و چشم‌هاش برق خاصی زد و گفت:
- چند سالته؟
محکم گفتم:
- هجده سالمه!
خندید و گفت:
- پس برای این کارها خیلی بچه‌ای دختر! حالا بگو ببینم چه جوری از دست نگهبان‌های من فرار کردید؟
نمی‌دونستم چی باید بگم و هول شده بودم. سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم.
نفس عمیقی کشیدم و با اعتماد به نفس گفتم:
- یکی از نگهبان‌ها حواسش پرت شد، من و دوستام از فرصت استفاده کردیم و فرار کردیم. به سمت اون مرز عجیب غریب رفتیم؛ ولی منصرف شدیم و برگشتیم.
پادشاه گفت:
- کدومشون بود؟
با گیجی گفتم:
- چی؟
داد زد.
- گفتم کدوم یکی از نگهبان‌ها بود؟
- من یادم نیست!
رو به سارا، آتنا و آروین کرد و گفت:
- شماها چی؟
اون‌ها هم سرشون رو به نشونه منفی تکون دادن.
پادشاه با اخم گفت:
- چون معلوم نیست کار کدوم سرباز بی‌مسئولیتی بوده، برای تنبیه همه‌ی سربازهای مرزی باید تا یک هفته اضافه کاری برن و از حقوقشون کم بشه.
برگشت و رو به ما گفت:
- برید خوشحال باشید؛ چون من امروز حالم خوبه و به سن کم شماها رحم می‌کنم و زندانیتون نمی‌کنم.
لبخند خاصی زد و نزدیک‌تر شد و گفت:
- اما هر کاری بهایی هم داره.
برای همین شماها از الآن تا هر زمانی که من بگم، باید خدمتکار قصر من باشید و سخت کار کنید که جبران بشه!
مکث کوتاهی کرد و گفت:
- پدر و مادرهای شما کجا هستن؟ باید به اون‌ها اطلاع بدیم که چه بچه‌های قانون‌شکنی دارن.
سارا گفت:
- ما یتیم هستیم قربان، هیچ کدوم از ما پدر و یا مادری نداریم.
پادشاه سری به تاسف تکون داد و گفت:
- معلومه دیگه، بچه‌ای که پدر و مادر نداشته باشه بهتر از این نمیشه!
روبه‌روی من ایستاد و گفت:
- خیلی خب، از حالا به بعد تو میری داخل بخش نظافت و اون پسره...
با دستش آروین رو نشون داد و گفت:
- باید توی اصطبل کار کنه!
جلوی آتنا و سارا ایستاد و گفت:
-شماها هم توی آشپزخونه کار می‌کنید.
آتنا گفت: ولی...
پادشاه حرفش رو قطع کرد و گفت:
- ولی نداره خانم جوان! اگه این کارها رو دوست ندارید مشکل من نیست؛ ولی فکر نکنم از حبس ابد خوشتون بیاد.
به سمت در کوچکی راه افتاد؛ اما لحظه آخر ایستاد و گفت:
- اگه بشنوم کنار هم دیدنتون، دیگه بهتون رحم نمی‌کنم.
لبخند بدجنسی به من زد و از در خارج شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    با صدای فرمانده به خودم اومدم.
    - زود بلند شین!
    هر چهار نفر به سرعت از سر جای خودمون بلند شدیم.
    فرمانده چهار نفر از سربازهاش رو فرستاد تا ما رو به محل کارمون ببره.
    وقتی به سالن اصلی رسیدم از هم جدا شدیم، تنها تونستم نگاه غمگین آتنا رو ببینم که به من خیره شده بود.
    از راه پله‌ی بزرگی گذشتیم و به سمت زیر زمین رفتیم.
    سربازی که من رو گرفته بود، جلوی در ساده قهوه‌ای رنگی ایستاد و در زد. پیرزنی در رو باز کرد و گفت:
    - چی کار داری؟
    سرباز گفت:
    - خاله مارتا، خدمتکار جدید رو آوردم.
    زن نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت:
    - بیا داخل!
    و بعد از جلوی در کنار رفت. آروم وارد شدم، سالنِ خیلی بزرگ و ساده‌ای رو به شکل دایره مقابل خودم دیدم. داخلش مبل، صندلی و میزهای بزرگی وجود داشت.
    صدای بسته شدن در اومد و بعد از اون پیرزن گفت:
    - سلام من مارتا هستم.
    همه اینجا من رو خاله مارتا صدا می‌زنن، اسم تو چیه؟
    آروم گفتم:
    - اما!
    لبخندی زد و گفت:
    - مثل خودت زیباست.
    با خجالت گفتم:
    - ممنونم.
    زن با مهربونی گفت:
    - خجالت نکش عزیزم.
    دستم رو کشید و به سمت راه‌پله‌ی کوچیکی برد که به طبقه‌ی بالا راه داشت.
    چون خاله مارتا کمی پیر بود، با سرعت کمتری پله‌ها رو طی کردم و در بین راه خاله مارتا شروع به حرف زدن کرد.
    خیلی خب ساعت کاری از هفت صبح تا نه شبه، هر کس اینجا کاری رو انجام میده. ما توی قسمت گردگیری و نظافت اتاق‌ها و سالن‌ها نیرو کم داریم، پس تو از این به بعد باید راهروها، سالن‌ها و اتاق‌ها رو تمیز کنی!
    نگاهش به من که با دهن باز نگاهش می‌کردم افتاد و باخنده گفت:
    - نترس دو نفر دیگه هم هستن.
    نفس راحتی کشیدم که از چشم مارتا دور نموند و نخودی خندید.
    به سالن دیگه‌ای رسیدیم که باز هم دایره‌ای بود؛ اما این بار خیلی بزرگ‌تر بود و درهای بیشتری هم داشت.
    خاله مارتا گفت:
    - خیلی خب، اینجا خوابگاه‌س و قانون‌های خاص خودش رو هم داره! اول اینکه مزاحم کسی نشی، چون همه خسته هستن، دوم اینکه به هیچ‌وجه اینجا رو کثیف نکنی!
    راستی برای صبحانه ساعت شش و نیم، ناهار ساعت دوازده و شام ساعت نه و ربع باید توی سالن پایین باشی.
    من رو به سمت اتاقی که در قهوه‌ای داشت برد و گفت:
    - این هم از اتاق تو.
    کلید کوچک و نقره‌ای رنگی رو از جیبش در آورد و ادامه داد.
    - و این هم کلیدش. درضمن روی تخت لباس‌های مخصوص کار هست، سریع اون‌ها رو بپوش و بیا پایین.
    مارتا خداحافظی کرد و یه دفعه غیب شد!
    پوفی کردم، هنوز دیدن این چیزها برام عادی نبود!
    کلید رو توی در چرخوندم و وارد اتاق شدم.
    اتاق کوچیکی با کاغذ دیواری کرمی و تخت یه نفره‌ی قهوه‌ای، یه کمد دیواری قهوه‌ای سوخته با یه آینه قدی و یه صندلی راحتی در کنار پنجره بود.
    نگاهی به لبا‌س‌های روی تخت انداختم. یه لباس بلند سورمه‌ای با آستین‌های ساده بلند، روپوش سفید و دستمال سر سفید و سورمه‌ای بود.
    شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
    - خب، خیلی هم بد نیست!
    ***
    آتنا
    سربازها من و سارا رو داخل آشپزخونه آوردن و رفتن.
    همون لحظه زنی با لباس قرمز و بلند و روپوش سفیدی جلومون ظاهر شد، گفت:
    - خب! خدمتکارهای جدید شما هستین؟
    من و سارا سرمون رو به نشونه‌ی مثبت تکون دادیم.
    زن صداش رو کمی بلند کرد و کسی رو صدا زد.
    - آنا!
    دختر جوونی به سرعت ظاهر شد و گفت:
    - بله سالی؟
    زن دستم رو کشید و من رو به طرف آنا هل داد، گفت:
    - بیا آنا خدمتکار جدید اومده.
    و بعد دست سارا رو کشید و برد.
    آنا لبخندی زد و گفت:
    - من آنام و مسئول بخش ظرف‌هام.
    با نگرانی گفتم:
    -منم آتنا هستم.
    ادامه دادم.
    -اون خانوم با دوستم کجا رفت؟
    آنا لبخندی زد و گفت:
    - سالی سرآشپز این قصره، دوستت داخل بخش پخت و پز رفته!
    دستم رو گرفتم و من رو دنبال خودش کشید تا با قوانین این بخش عجیب غریب آشنام کنه!
    ***
    آروین
    اصطبل واقعا جای وحشتناکی بود. هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم روزی در این جور جاها کار کنم.
    با حرص گفتم:
    - لعنتی! همه جا بوی گند میده.
    سَم که تازه با اون آشنا شده بودم خندید و گفت:
    - کم کم برات عادی میشه.
    همون طور که اصطبل رو تمیز می‌کردم زمزمه کردم:
    - از اسب‌ها متنفرم! متنـفـــر! همه جا بوی گند میده.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ***
    اما
    لباس‌ها رو پوشیدم و به سمت سالن طبقه پایین حرکت کردم. در حین حرکت تکه‌ای از موهام روی صورتم افتاد.
    پوفی کردم و موهام رو سر جاش برگردوندم.
    وقتی به سالن رسیدم کسی رو ندیدم.
    صدام رو صاف کردم و بلند گفتم:
    - خاله مارتا؟
    صدایی از پشت سرم شنیدم و به سمت صدا برگشتم. پشت سرم خاله مارتا رو دیدم که یه جارو، یه سطل و چند تا دستمال دستش بود. گفت:
    - خیلی خب! این‌ها وسایل کار تو هستن.
    همه‌ی وسایل رو به من داد، از سر تا پا نگاهی بهم انداخت و سری به نشونه مثبت تکون داد، گفت:
    - خوبه! حالا باید برای روز اول کاریت به اتاق شاهزاده‌خانم بری.
    گفتم:
    - برای چی؟
    پوفی کرد و گفت:
    - وای خدا! خب معلومه دیگه برای نظافت کردن.
    گفتم:
    - آهان! حالا اتاق این شاهزاده خانم کجاست؟
    - طبقه‌ی دوم، راهروی سمت چپ، در سوم.
    - خیلی خب، الان حرکت می‌‌کنم.
    خاله مارتا چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:
    - حواست رو خوب جمع کن و اصلا به چیزی صدمه نزن؛ چون این شاهزاده خانم خیلی حساسه!
    با اینکه خیلی از خودم مطمئن نبودم ولی گفتم:
    - باشه، حواسم رو جمع می‌کنم.
    خاله مارتا دستش رو بالا آورد و گفت:
    - خداحافظ اما، موفق باشی.
    قبل از اینکه بخوام چیزی بگم متوجه شدم که خاله مارتا نیست!
    پوفی کردم و به سمت راه‌پله‌ی اصلی قصر راه افتادم. هنوز این چیزهای برای من عادی نشده بود و باهاشون کنار نیومده بودم!
    بعد از طی کردن پله‌های خیلی زیادی با ناله گفتم:
    - وای خدا مردم، فکر کنم یه دویست پله‌ای رو بالا رفتم!
    به اطرفم نگاه کردم.
    خیلی عالی شد! فکر کنم داخل این قصر بزرگ گم شدم. داخل یه سالن بزرگ بودم که اصلا راهرو نداشت!
    داشتم گیج اطرافم رو نگاه می‌کردم که صدایی کنار گوشم گفت:
    - کاری داری؟
    یه جیغ خفیف کشیدم و جارو از دستم افتاد. برگشتم و دیدم یه پسر پشت سرم ایستاده.
    پسره گفت:
    - ترسوندمت؟
    اومدم بگم پ‌ن‌پ از خوشحالی غش کردم؛ ولی ترسیدم که شاید مقام بالایی داشته باشه.
    برای همین گفتم:
    - نه خیلی!
    لبخندی زد و گفت:
    - من آدام هستم و شما؟
    با دستپاچگی گفتم:
    - اما هستم.
    آدام گفت:
    - خدمتکار جدیدی؟ اومدی اینجا رو تمیز کنی؟
    به چشم‌های قهوه‌ای رنگش نگاه کردم و گفتم:
    - آره! ولی قراره بود برم به اتاق شاهزاده خانم؛ اما انگار که گم شدم.
    آدام خندید، ‌ با خندیدنش دو تا چال بامزه دو طرف صورتش افتاد و گفت:
    - اینجا طبقه سومه، اگه بخوای من می‌رسونمت.
    سعی کردم خیلی به این پسر جذابی که جلوم ایستاده بود نگاه نکنم، برای همین سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:
    - ممنون.
    گفت:
    - خیلی خب! جارو تو بردار و دستمو بگیر.
    کاری که گفت رو کردم و دستشو گرفتم.
    تصاویر درهم شد؛ اما دوباره همه چیز مثل اولش شد، با این تفاوت که ما حالا جلوی یه در قهوه‌ای و بزرگ ایستاده بودیم.
    آدام گفت:
    - همین جاست! خانوم زیبا از آشنایی باهاتون خوشبخت شدم!
    از خجالت سرخ شدم و گفتم:
    - منم همینطور!
    آدام گفت:
    - من دیگه باید برم، خداحافظ اما.
    گفتم:
    - ممنون خدانگهدار.
    ثانیه‌ای بعد اثری از آدام نبود. خوبه حداقل مثل خاله مارتا زود نمیره و حداقل به آدم فرصت خداحافظی میده.
    با دستم چند ضربه به در زدم و صدایی گفت:
    - بیا داخل!
    در رو باز کردم و داخل شدم، اتاق خیلی باشکوهی بود.
    چشمم به دختری خورد که روی مبل‌های وسط اتاق نشسته بود.
    موهای بلند خرمایی‌، چشم‌های قهوه‌ای تیره، بینی کوچولو و لبهای غنچه‌ای داشت، خیلی ناز بود!
    آروم گفتم:
    - سلام.
    لبخندی زد و گفت:
    - سلام، خدمتکار جدید تو هستی؟ نه؟
    گفتم:
    - بله.
    - اسمت چیه؟
    - اما.
    لبخندی زد و گفت:
    - خیلی خب اما! منم هلن هستم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    هلن گفت:
    - من همه چیز رو می‌دونم!
    با تعجب گفتم:
    - چه چیزی؟
    - این که تو و دوستات نزدیک مرز سرزمین اول شدین و به خاطر همین پدرم شما رو خدمتکار کرده.
    پوفی کردم و گفتم:
    -شاهزاده! من قراره چی کار کنم؟
    هلن نگاهی بهم انداخت و گفت:
    - معلومه دیگه! همه جا رو مرتب کن و لباس‌های کثیف رو ببر تا بشورن.
    ابرویی بالا انداختم، این دیگه چه جورش بود؟ مگه خودش فلجه؟
    وسایلم رو یه گوشه گذاشتم و شروع به مرتب کردن و گردگیری اتاق کردم.
    با خودم فکر کردم، یعنی بچه‌ها در چه حالن؟
    یاد حرف سارا افتادم که می‌گفت:
    - فقط یه پیانوی بزرگ وجود داره و اونم داخل قصر سرزمین دومه.
    ذهنم یه دفعه جرقه خورد، اگه آروین توی اصطبل کار کنه، نمی‌تونه خیلی داخل قصر بگرده و سارا و آتنا هم که داخل آشپزخونه کار می‌کنن؛ ولی من می‌تونم به بهونه‌ی گردگیری همه جا رو بگردم و پیداش کنم!
    ولی من که پیانو زدن بلد نبودم، درضمن بچه‌ها هم برای حل کردن معما باید باشن!
    پوفی کردم و کوسن روی مبل رو محکم سر جاش گذاشتم.
    وقتی اتاق مرتب شد رو به هلن گفتم:
    - همه جا رو جمع کردم.
    هلن با تعجب نگام می‌کرد؛ ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد و نگاهی وسواسی به اتاق انداخت و گفت:
    - خوبه!
    و ادامه داد.
    - بیا این لباس‌ها رو هم ببر تا بشورن.
    و قبل از اینکه حرفی بزنم لباس‌ها رو توی بغلم ریخت و غیبش زد.
    خب حالا من چه جوری با این همه لباس و وسایلم برم پایین؟
    اشکال نداره نوبتی می‌برمشون.
    با لباس‌ها از اتاق خارج شدم و سعی کردم اونجا رو خوب به ذهن بسپارم!
    با هزار بدبختی خودم رو به زیر زمین رسوندم و همون لحظه خاله مارتا جلوم ظاهر شد.
    با تعجب گفت: اوه! تو کجا بودی؟خیلی دیر کردی!
    گفتم:
    - متاسفم! طول کشید.
    با تعجب نگام کرد و گفت:
    - سرعت عملت خیلی پایینه!
    متعجب بهش نگاه کردم که ادامه داد:
    - برو به راهرو سمت چپ، به قسمت شست و شو راه داره و این‌ها رو بده بشورن.
    چشمی گفتم و راه افتادم.
    در بین راه به رفتارهای خاله مارتا و هلن فکر کردم.
    چرا هلن با تعجب نگاه‌ام می‌کرد؛ اما خاله مارتا می‌گفت سرعت عملم پایینه؟ من که خیلی سریع اتاق رو جمع و جور کردم.
    یه دفعه یادم به آدام افتاد. از لباس‌هاش معلوم بود که خدمتکار قصر نیست و احتمالا رده بالایی داره.
    چرا انقدر این پسر جذاب بود؟ به خودم اومدم و گفتم:
    - وای اما! این چه فکراییه که می‌کنی دختر!
    به خودم خندیدم و شونه‌ای بالا انداختم و به سمت قسمت شست و شو راه افتادم.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    لباس‌ها رو تحویل دادم و دوباره به سمت اتاق شاهزاده به راه افتادم.
    جارو و سطل رو برداشتم و دستمال‌ها رو داخل سطل ریختم. از اتاق خارج شدم و در رو پشت سرم بستم.
    داشتم از راه‌پله پایین می‌اومدم که صدای بلندی به گوش رسید؛ مثل ناقوس‌های کلیسا!
    با تعجب سر جام ایستادم و به اون صدای عجیب و غریب گوش کردم.
    در پایین راه‌پله خدمتکاری رو دیدم که تند تند می‌دوید.
    خودم رو بهش رسوندم و گفتم:
    - چه اتفاقی افتاده؟
    چشماش رو گرد کرد و گفت:
    - مگه نمی‌دونی؟
    با تعجب گفتم:
    - نه!
    با عجله گفت:
    - امروز روز بزرگداشت پادشاه و ملکه‌س و داخل شهر جشنه.
    بعدش یه صدای بلندی تو فضا پیچید و غیب شد!
    خودم رو به زیر زمین رسوندم و با خستگی وسایلم رو‌ روی زمین گذاشتم، گفتم:
    - وای! این کار چه قدر سخته!
    یه دفعه چشمم به خاله مارتا افتاد که روی مبل نشسته بود و پاهاش رو عصبی تکون می‌داد.
    تا منو دید گفت:
    - کجا بودی اما؟ می‌دونی چقدر دنبالت گشتم؟
    گفتم:
    - ببخشید، رفتم تا وسایلم رو از اتاق شاهزاده خانم بیارم.
    نگاهی به جارو و سطلی که دستم بود انداخت و سری به نشونه تأسف تکون داد.
    گفتم:
    - چه خبر شده؟
    -جشنه دیگه! یه چیز عادیه.
    سرم رو تکون دادن و گفتم:
    - اینجا هم جشن می‌گیرن؟
    خاله مارتا سرش رو به علامت منفی تکون داد و گفت:
    - نه! فقط پادشاه‌، ملکه و بچه‌هاشون به شهر میرن.
    آهانی گفتم و کنار خاله مارتا روی مبل نشستم.
    خاله مارتا یه دفعه گفت:
    - ببینم تو چرا هر وقت میری و میای انقدر طولش میدی؟
    گفتم:
    - آخه می‌دونید کلی وسایل توی دستمه و باید دو طبقه پله رو هی بالا برم و پایین بیام، این خودش خیلی طول می‌کشه. تازه بعد از طی کردن این همه راه باید نظافت کنم، خب معلومه طول می‌کشه!
    خاله مارتا با دهن باز و چشمای گرد شده بهم نگاه کرد و گفت:
    - صبر کن ببینم! یعنی تو از جادو استفاده نمی‌کنی؟
    شو‌نه‌ای بالا انداختم و گفتم:
    - نه!
    مثل سکته‌ای‌ها بهم نگاه کرد و گفت:
    - چرا!؟
    به زور خندم رو کنترل کردم و گفتم:
    - آخه خاله مارتا! من که مثل شماها بلند نیستم جادو کنم، برای همین طول می‌کشه.
    یه دفعه خاله مارتا داد زد.
    - چی؟
    کمی جمع‌تر نشستم و گفتم:
    - خب بلد نیستم دیگه!
    خاله مارتا که هنوز تو شوک بود، گفت:
    - چه طور ممکنه!
    یه دفعه قیافش درهم شد و به طرفم اومد، گفت:
    - نکنه تو یه بیگانه‌ای؟
    با تعجب گفتم:
    - بیگانه دیگه چیه؟
    خاله مارتا گفت:
    - خودت رو به اون راه نزن! خوب می‌دونی چی میگم.
    سرم رو به شدت تکون دادم و گفتم:
    - نه! نه! من بیگانه نیستم من فقط...
    قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، خاله مارتا دستم رو گرفت و همه چیز جلوی چشم‌هام سیاه شد.
    ***
    آروین
    با حسرت به سَم خیره شدم که راحت کارهاش رو با جادو انجام می‌داد؛ اما من بیچاره باید بوی بد اصطبل رو تحمل کنم.
    سَم نگاهی بهم انداخت و باخنده گفت:
    - خب اگه بوش اذیتت می‌کنه، از جادوی ضد بو استفا‌ده کن.
    آخه تو که نمی‌دونی من جادو بلند نیستم، همه مشکل من اینه!
    سَم بهم نگاه کرد و گفت:
    - آروین؟
    - بله!
    - می‌تونم یه سوال ازت بپرسم؟
    خداکنه چیزی نپرسه که نتونم جوابش رو بدم.
    گفتم: آره! بپرس!
    یکم متفکر به من نگاه کرد و گفت:
    - خب چرا راحت کارت رو با جادو انجام نمیدی؟
    وای خدا از این بدتر هم میشه؟ چقدر من بیچاره و بد شانسم، حالا من باید چی بهش بگم که باور کنه؟
    لبخند مسخره‌ای زدم و گفتم:
    - می‌دونی آخه من اینجوری راحت‌تر هستم.
    سمَ با لبخند گفت:
    - باشه پسر! هرجور راحتی.
    سرش رو پایین انداخت و مشغول ادامه کارش شد.
    نفس پر حرصی کشیدم که باعث شد بوی گند اصطبل بینی‌ام رو پر کنه.
    چشم‌هام رو بستم و از ته دل دعا کردم که بچه‌ها بتونن یه راهی برای فرار از این خراب شده پیدا کنن!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ***
    آتنا
    همون طور که ظرف‌ها رو می‌شستم به صحبت‌های دخترهایی که کنارم ایستاده بودن گوش می‌دادم.
    - وای رزا! خبر داری امروز آدام به قصر اومده؟
    دختری که اسمش رزا بود گفت:
    - وای! واقعا راست میگی لورا؟
    - آره! وای خدا الآنه که غش کنم.
    - ولی به خوشکلی شاهزاده که نمیشه!
    لورا پوزخندی زد و گفت:
    - شاهزاده! با اون اخلاقش؟ درضمن خیلی دلت رو صابون نزن اون به امثال ما اهمیت هم نمیده!
    دختر دیگه‌ای به جمع‌شون اضافه شد و گفت:
    - دخترا یه خبر جدید!
    رزا گفت:
    - چی شده روبی؟
    روبی باهیجان گفت:
    - رفته بودم به سَم سر بزنم که دیدم یه پسر جدید به خدمه اسطبل اضافه شده، از سَم پرسیدم اون پسره کیه و سَم هم گفت که اسمش آروینه و تازه وارده، وای بچه‌ها انقدر خوشکل بود که نگو، تازه رنگ چشم‌هاش هم آبی بود.
    رزا جیغ خفیفی کشید و گفت:
    - بچه‌ها اون مال خودمه!
    روبی با مشت به بازوی رزا زد و گفت:
    - نخیر خودم اول پیداش کردم.
    لورا گفت:
    - بحث نکنید! دخترا من از همه‌تون بزرگترم، من تصمیم می‌گیرم.
    داشتم بشقابی رو می‌شستم که با این حرف‌ها سر جای خودم خشک شدم.
    یعنی اون پسر همون آروین خودمونه!؟
    خودم به خودم جواب دادم:
    - خب معلومه دیگه خنگ خدا! مگه چند تا آروین چشم آبی توی اصطبل کار می‌کنه؟
    و با فهمیدن این حقیقت تلخ چند تا حس مختلف با هم بهم دست داد.
    - حرص، خشم و حسادت!
    ***
    اما
    نور شدیدی باعث شد که چشم‌هام رو باز کنم و روی زمین بشینم.
    سرم خیلی درد می‌کرد و گیج شده بودم. به اطرافم نگاه کردم. اتاق خیلی کوچیک بود و از جارو و وسایل نظافت پر شده بود، پنجره کوچکی داشت که نور با شدت ازش به داخل می‌تابید.
    سرم رو برگردوندم و خاله مارتا رو بالای سرم دیدم.
    گفتم:
    - ما کجا هستیم خاله مارتا؟
    خاله مارتا بدون توضیحی گفت:
    - زود باش اعتراف کن!
    گیج گفتم:
    - میشه به طور دقیق بگید باید به چی اعتراف کنم؟
    خاله مارتا گفت:
    - که یه بیگانه‌ای یا نه؟
    با التماس گفتم:
    - باور کنید من بیگانه نیستم.
    خاله مارتا گفت:
    - اگه چیزی نگی مجبورم به پادشاه اطلاع بدم.
    ترس همه وجودم رو در بر گرفت، سعی کردم دروغی سر هم کنم.
    من از بچگی پدر و مادرم رو از دست دادم و در این سال‌ها هیچ کس رو نداشتم که بتونه بهم جادو یاد بده.
    خاله مارتا گفت:
    - خب از یکی می‌خواستی تا یادت بده.
    گفتم:
    - آخه کسی رو نداشتم.
    خاله مارتا گفت:
    - نمی‌تونستی بری مدرسه؟
    گفتم:
    - می‌دونید چیه؟ خاله مارتا من هیچ پولی نداشتم که به مدرسه برم، من توی فقر بزرگ شدم.
    از خودم بدم میومد که به خاله مارتا دروغ می‌گفتم؛ اما نمی‌تونستم بذارم که پادشاه بفهمه! اون وقت همه چیز خراب می‌شد.
    سعی کردم چند قطره اشک به اجبار بریزم که خاله مارتا واقعا باور کنه.
    خاله مارتا با دلسوزی نگاه‌ام کرد و گفت:
    - خیلی خب اشکال نداره عزیزم، خودم یادت میدم! حالا هم اشکات رو پاک کن و گریه نکن.
    چه بازیگر خوبی بودم و خودمم خبر نداشتم.
    از خوشحالی خاله مارتا رو بغـ*ـل کردم و گفتم:
    - این عالیه خاله مارتا! عالیــه! واقعا از شما ممنونم!
    خاله مارتا خندید و گفت:
    - خیلی خب! حالا میشه ولم کنی؟
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    ***
    از اینجا اومدنمون یه هفته‌ای می‌گذره؛ ولی هر چی سعی کردم، نتونستم بچه‌ها رو ببینم و حتی نتونستم جای پیانو رو پیدا کنم و این خیلی بده!
    خاله مارتا بهم یاد داده که چه جوری با جادو از یه جایی به جای دیگه برم. یه بار اشتباهی سر از اتاق ملکه در آوردم و بزرگترین شانسی که آوردم، این بود که ملکه خواب بود!
    ملیسا و جسیکا دوتا خواهر دوقولو هستن که هر سه‌مون تو یه قسمت مشغول به کاریم؛ اما نمی‌دونم چه دشمنی با من دارن؟ یه نکته در اخلاقشون وجود ‌داره، اینکه دوتاشون کلا اعصاب ندارن!
    اون پسری که روز اول دیدم وخودش رو آدام معرفی کرده بود، برادرزاده‌ی پادشاهه و اومده که چند وقتی داخل قصر بمونه، پسر خوبیه و تقریباً هر روز می‌بینمش.
    و اما شاهزاده این کشور، اسمس لیامه و میگن خیلی بد اخلاقه؛ ولی تو این دو سه باری که دیدمش و باهاش حرف زدم اصلا به نظر نمی‌یاد که بداخلاق باشه!
    البته درسته که گفت‌ و‌ گوی آنچنانی باهاش نداشتم؛ ولی کلا به نظر میاد پسر خوبیه!
    نمی‌دونم چرا هر وقت بهش فکر می‌کنم، یاد اون پسری که داخل خواب‌هام دیدم میافتم. آخه اونم اسمش لیامه؛ ولی هرچی فکر می‌کنم قیافش رو یادم نمیاد.
    اما این تشابه اسمی باعث نمیشه که هر دو یکی باشن! مگه نه؟
    با صدای خنده‌ی ریزی از فکر بیرون اومدم. صدای ملیسا رو شنیدم که به جسیکا گفت:
    - وای، جسی نگا کن دوباره این دختره رفت توی هپروت!
    جسیکا گفت:
    - ولش کن، اون یه دیوونه‌س!
    حرصم گرفت؛ ولی تصمیم گرفتم چیزی نگم، چون تجربه ثابت کرده در این مواقع حرفی نزنم بهتره.
    از روی صندلی داخل سالن بلند شدم و به اتاقم در طبقه بالا رفتم.
    از داخل کشو‌ی کوچیک میز گردنبندم رو بیرون آوردم و روبه‌روی صورتم نگه داشتم. رنگ آبیش داخل نور آفتاب برق می‌زد، از خاله مارتا شنیده بودم که امروز جواهر‌ساز مخصوص به قصر میاد تا برای ملکه گردنبند بسازه. اینا هم خوشی زده زیر دلشون.
    می‌خوام گردنبند رو نشون جواهرساز بدم که ببینم آیا قدرت خاصی داره یا نه؟
    گردنبند رو داخل جیبم انداختم و به سمت در ورودی قصر حرکت کردم. جلوی در ایستادم تا جواهر ساز برسه.
    چند دقیقه‌ی بعد پیرمردی رو دیدم که جعبه‌ای در دستش داشت و می‌خواست از قصر خارج بشه. فوری به طرفش رفتم و گفتم:
    - ببخشید! شما جواهرساز هستید؟
    پیرمرد لبخندی زد و با مهربونی گفت:
    - بله! خودم هستم، کاری داری دخترم؟
    گفتم:
    - بله! من یه گردنبند دارم که میخوام نشونتون بدم. می‌تونید بهم بگید روی این گردنبند طلسم یا جادویی قرار داره یا نه؟ اصلا جنسش چیه؟
    گردنبند رو به طرفش گرفتم، پیر مرد اون رو گرفت و نگاه دقیقی بهش انداخت و گفت:
    - خدای من!
    گفتم:
    - چی شده؟
    گفت:
    - این گردنبند از سنگ توپاز آبی رنگ مرغوب درست شده که خیلی کمیابه! این گردنبند در برابر طلسم‌ها مقاومه و ضد طلسمه!
    نگاهی به من انداخت و گفت:
    - این رو از کجا آوردی؟
    گفتم:
    - خریدمش.
    گفت:
    - چند سکه؟
    - ده سکه!
    قیافه‌ی پیرمرد شبیه سکته‌ای ها شد؛ ولی فوری خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
    - من این رو به قیمت سی سکه از تو میخرم؛ می‌فروشیش؟
    سری به نشونه منفی تکون دادم و گفتم:
    - نه، ممنون! این گردنبند رو نمی‌فروشم.
    پیر مرد گفت:
    - پنجاه سکه چی؟ این پیشنهاد خیلی خوبی‌ها!
    گفتم:
    - نه! لطفا گردنبندم رو بدین.
    پیرمرد با بی‌میلی گردنبند رو به دستم داد و گفت:
    - شصت سکه چی؟
    گفتم:
    - نه! من نمی‌خوام این گردنبند رو بفروشم. ممنون و خدانگهدار.
    از پیرمرد دور شدم و حرف‌های پیرمرد رو توی ذهنم مرور کردم.
    - این گردنبند در برابر طلسم‌ها مقاومه و ضد طلسمه!
    پس بگو برای چی این گردنبند تونسته از دیوار رد بشه.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    گردنبند رو داخل جیبم انداختم و به سمت زیر زمین دویدم، به اندازه کافی تأخیر داشتم!
    داشتم می‌دویدم که محکم با یه نفر برخورد کردم و پخش زمین شدم.
    دستی جلوم دراز شد و صدای آدام رو شنیدم.
    - هی! هی! آروم‌تر دختر، کجا با این عجله میری؟
    دستش رو گرفتم و همون‌طور که از روی زمین بلند می‌شدم، گفتم:
    - متأسفم، قرار بود برم پیش خاله مارتا!
    آدام خندید و گفت:
    - آخه دختر خوب پس جادو رو برای کی می‌ذاری؟
    - وای! ببخشید، آخه هی یادم میره از جادو استفاده کنم.
    آدام این بار بلندتر خندید و گفت:
    - حالا برای چی از من معذرت می‌خوای؟
    نگاه سرگردونی بهش انداختم و گفتم:
    - ببخشید آدام ولی من باید برم پیش خاله مارتا، اصلا وقت ندارم!
    آدام گفت:
    - خیلی خب برو؛ ولی نیمه شب بیا زیر راه‌پله‌ی بزرگ!
    باتعجب گفتم:
    - برای چی؟
    لبخندی زد و گفت:
    - می‌فهمی، خداحافظ دختر دردسرساز!
    و غیب شد.
    برای چی باید برم؟ شونه‌ای بالا انداختم.
    یه دفعه یادم اومد که باید پیش خاله مارتا برم.
    محکم زدم روی پیشونیم که خیلی دردم گرفت، الآن وقت فکر کردن به درد نیست.
    فوری خودم رو داخل زیر زمین ظاهر کردم، به سمت اتاق خاله مارتا دویدم و بعد از در زدن داخل شدم.
    ***
    خاله مارتا گفت:
    - تمرکز کن اما!
    تمرکز کردم و دوباره ورد رو اجرا کردم ولی هیچی!
    خاله مارتا گفت:
    - اشکال نداره! فردا تمرین می‌کنیم، الآن وقت شامه.
    سرافکنده از اتاق خاله مارتا بیرون اومدم. یعنی چی؟
    من جادوی جا به جایی رو خیلی راحت انجام ‌می‌دادم؛ ولی بقیه جادوها رو اصلا نمی‌تونم!
    سرمیز شام همش داشتم به این موضوع فکر می‌کردم و تقریباً چیزی از مزه غذا نفهمیدم!
    بعد از شام به اتاقم رفتم و سعی کردم وردها رو تمرین کنم. ولی هیچی! حتی یه دونه‌اش هم اجرا نشد.
    سرگرم تمرین کردن بودم و نفهمیدم کی ساعت دوازده شد.
    فوری آماده شدم و از اتاق بیرون اومدم، در اتاق رو قفل کردم و به راه‌پله بزرگ فکر کردم.
    لحظه‌ای بعد زیر راه‌پله بزرگ بودم؛ ولی خبری از آدام نبود!
    یه دفعه دستی روی شونم قرار گرفت و من از جا پریدم.
    آدام گفت:
    - نترس منم!
    گفتم:
    - سلام آدام، چی کارم داشتی؟
    با لبخند گفت:
    - می‌فهمی!
    پشت سرم راه‌پله‌ای قرار داشت که به سمتش حرکت کرد و منم دنبالش رفتم. اون زیر خیلی تاریک بود، آدام وردی خوند و گویِ سفید رنگی در هوا شناور شد، نور در همه جا پخش شد و یه گل طلایی رنگ بزرگ نمایان شد.
    آدام دستش رو روی گل گذاشت و شروع به چرخوندنش کرد، بعد از سه چرخ در کوچیکی باز شد و من متعجب به در نگاه کردم.
    آدام گفت:
    - دنبالم بیا!
    و داخل شد و منم پشت سرش وارد یه راه‌پله‌ی خیلی باریک که به بالا راه داشت شدم. دنبالش رفتم و بعد از چند دقیقه به یک در سیاه رنگ قدیمی رسیدیم، آدام در رو باز کرد و بیرون رفت و گفت:
    - بیا اما!
    از در بیرون رفتم، خدای من! چی می‌دیدم؟
    ما روی پشت بوم قصر بودیم و از این بالا همه شهر معلوم بود و با زمین خیلی ارتفاع داشتیم.
    آدام گفت:
    - چه طوره؟
    به مسیر باریک شیروانی قصر نگاه کردم و گفتم:
    - خیلی خوبه؛ ولی می‌دونی یه کم زیادی باریکه.
    آدام خندید و گفت:
    - همه‌ی سختی راه همینه، اگه ردش کنیم به یه جای پهن و بزرگ می‌رسیم، حالا خیلی آروم دنبالم بیا.
    آروم پشت سر آدام راه افتادم و سعی کردم به زیر پام نگاه نکنم.
    دیگه به آخر راه نزدیک شده بودیم که پام از روی آجر سر خورد و تعادلم رو از دست دادم، به عقب پرت شدم و جیغ زدم.
    - آدام!
    ولی دیگه دیر شده بود و من داشتم سقوط می‌کردم. فریاد آدام رو شنیدم که اسمم رو صدا می‌زد. محکم چشمام رو بستم و هر لحظه منتظر به زمین رسیدن بودم؛ ولی یه دفعه از حرکت ایستادم و با تعجب چشمام رو باز کردم.
    گل آفتاب گردونی رو درست جلوی صورتم دیدم!
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    متعجب پلکی زدم و به پایین نگاه کردم، چشمام به سرعت گرد شد.
    من داخل فاصله نیم متری زمین روی هوا معلق بودم!
    یعنی چی؟
    خواستم بایستم که محکم زمین خوردم. همون لحظه آدام کنارم ظاهر شد.
    فوری دستم رو گرفت و بلندم کرد، گفت:
    - حالت خوبه اما؟
    سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. نفس آسوده‌ای کشید و گفت:
    - خدا رو شکر! سکته کردم، گفتم شاید اتفاقی برات بیافته.
    لبخندی زدم و گفتم:
    - نه! چیزی نشد.
    آره جون خودم!
    آدام گفت:
    - اشکال نداره! بهتره بری بخوابی، دیر وقته. اگه بازم موقعیتش پیش اومد بهت میگم که با هم به اینجا بیایم.
    چشمامو گرد کردم و گفتم:
    - وای آدام! من دیگه پام رو روی پشت بوم نمی‌ذارم!
    آدام لبخندی زد و گفت:
    - نترس، مشکلی پیش نمی‌یاد. اگه مثل این دفعه از اون بالا افتادی با جادو خودت رو متوقف کن.
    لبخند مسخره‌ای زدم و گفتم:
    - باشه!
    آدام گفت:
    - خب بهتره تا کسی متوجه غیبت من نشده برم، خداحافظ اما.
    چشمکی زد و ادامه داد.
    - بهتره از امشب چیزی به کسی نگی.
    و بعد غیب شد. دیگه به این رفت و اومدهای سریع عادت کرده بودم. تصمیم گرفتم از اینجا تا خوابگاه رو خودم برم، آروم شروع به قدم زدن کردم.
    یعنی چی شد؟ من که جادو نکردم! اصلا حتی به این جادویی که آدام می‌گفت فکرم نکردم، پس چه جوری تونستم معلق بشم؟
    به آدام فکر کردم. پسری با موها و چشم‌های قهوه‌ای پر رنگ که مهربونی توی چشماش موج می‌زنه. با فکر آدام لبخندی زدم، پسر خیلی خوبی بود.
    داخل سالن طبقه اول بودم، دیدم در اتاقی که از وقتی اومدیم همیشه بسته بود، الآن بازه و نور ضعیفی از لای در اتاق بیرون می‌زنه.
    وای خدا! چرا همیشه این جور موقعیت‌ها به پست من می‌خوره؟
    تصمیم گرفتم اصلا بهش توجه نکنم و به راه خودم ادامه بدم؛ چون حوصله یه دردسر دیگه رو نداشتم.
    داشتم رد می‌شدم که احساس کردم صدای گفت و گوی ضعیفی از اون اتاق میاد، ایستادم.
    نه اما! فوضولی موقوف. دوباره شروع به حرکت کردم که صدای شاه چارلی رو شنیدم. این دفعه نتونستم با فوضولی درونم مبارزه کنم و گوشم رو به در چسبوندم.
    - سرورم همه چیز مرتبه و همون طوری که شما می‌خواید داره پیش میره.
    صدای زنی در اتاق پیچید که باعث شد احساس سرما کنم.
    - خیلی خوبه چارلی! از کارت راضی هستم، فقط خیلی مراقب باش و مطمئن باش همه چیز اون طوری که باید پیش بره.
    - حتما سرورم! حواسم هست.
    - خوبه! حالا نمایش نقش اصلی این بازی شروع میشه.
    و بعد صدای خنده‌ی بلندی در اتاق پیچید.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:

    witch

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر نگاه دانلود
    عضویت
    2016/06/04
    ارسالی ها
    148
    امتیاز واکنش
    15,253
    امتیاز
    616
    محل سکونت
    شهر راز
    صدای پایی اومد‌. فوری از در فاصله گرفتم و در گوشه‌ای‌ترین و تاریک‌ترین قسمت دیوار پنهان شدم، یکی وارد اتاق شد و در رو‌ بست.
    از اتاق فاصله گرفتم و‌ به اتاقم فکر کردم.
    لحظه‌ای بعد رو‌به‌روی در اتاقم بودم. در اتاق رو باز کردم و بعد قفلش کر‌دم، شنلم رو‌ روی تخت انداختم و پنجره‌ی اتاقم رو که حدود پنجاه سانت از زمین فاصله داشت باز کردم.
    ماه کامل و نقره‌ای توی آسمون بهم چشمک می‌زد. نشستم لب پنجره، پاهام رو بیرون انداختم‌ و به ماه خیره شدم.
    یعنی اون زن کی بود که با پادشاه چارلی حرف می‌زد؟
    چه قدر صداش بی‌روح و ترسناک بود!
    یعنی پادشاه چارلی از اون زن دستور می‌گرفت؟
    اگه این طور بوده، پس اون زن باید‌ قدرتش از پادشاه بیشتر باشه!
    دیگه زیادی داخل این قصر بودیم. باید زودتر با بچه‌ها صحبت کنم، دارم از خدمتکار بودن خسته میشم. کار خیلی سختیه! بیچاره لاله خانوم! «خدمتکار خونه».
    از فردا باید درست و حسابی دنبال پیانو بگردم. آره همینه! در ضمن باید هر طور شده با بچه‌ها صحبت کنم.
    با این فکر پنجره رو بستم و شنلم رو داخل کمد گذاشتم، روی تختم خوابیدم و تازه فهمیدم که چه قدر به خواب نیاز دارم.
    ***
    - چی دوباره بگو؟!
    خندید و گفت:
    - دوست دارم اما!
    ***
    از خواب بیدار شدم، نور خورشید داخل اتاق می‌تابید.
    لعنتی! معلوم نیست این خواب‌هایی که می‌بینم یعنی چی؟
    سعی کردم به یاد بیارم که چه خوابی دیدم؛ ولی فقط یه صدای خیلی مبهم توی گوشم می‌پیچید. "دوست دارم اما."
    آه! حتی معلوم نیست صدای دختره یا پسر؟
    از جام بلند شدم، لباس کارم رو پوشیدم و بعد از قفل کردن در به طرف دستشویی سالن رفتم.
    بعد از دستشویی و شستن دست و صورت به سالن پایین رفتم تا صبحونه بخورم.
    همه اومده بودن و سر میز نشسته بودن. به همه سلام کردم و روی تنها صندلی خالی که پیش خاله مارتا بود نشستم.
    خاله مارتا گفت:
    - سلام اما، خوبی؟
    - سلام، ممنون خوبم.
    شروع به خوردن کردم و به آتنا فکر کردم. از بقیه شنیده بودم که آتنا داخل بخش شست و شوی آشپزخونه کار می‌کنه. چشمم به ظرف‌ها که افتاد ذهنم جرقه زد. خودشه، ظرفا!
    فوری رو به خاله مارتا گفتم:
    - خاله مارتا! ظرف‌های اینجا برای شسته شدن به آشپزخونه میره.
    خاله مارتا گفت:
    - آره! مگه نمی‌دونستی؟
    لبخندی زدم و گفتم:
    - چرا! می‌خواستم مطمئن بشم.
    یه دفعه گفتم:
    - ای وای!
    خاله مارتا گفت:
    - چی شده؟
    - ببخشید خاله مارتا! یه چیزی رو جا گذاشتم، الآن میام.
    و به سمت طبقه بالا دویدم.
    ***
    آتنا
    به ظرف‌های صبحونه نگاهی کردم و گفتم:
    - دوباره روز از نو و روزی از نو!
    لورا خنده‌ای کرد و گفت:
    - اشکال نداره، دیگه باید عادت کنی!
    پوفی کردم و فنجونی رو برداشتم؛ ولی یه دفعه چشمم به ظرف زیر فنجونی افتاد و گرد شد!
    یه کاغذ تا شده زیرش بود، سریع قبل از اینکه لورا بفهمه برش داشتم.
    یعنی چیه؟ داشتم از فوضولی می‌مردم.
    فوری رو به لورا گفتم:
    - لورا من میرم دستشویی و زود میام.
    لورا لبخندی زد و گفت:
    - باشه، فقط زودی بیا.
    فوری رفتم داخل دستشویی، در رو قفل کردم و کاغذ رو باز کردم. تا نوشته رو دیدم فهمیدم که اما نوشته؛ چون دست خطش رو می‌شناختم.
    «امشب ساعت دوازده بیا زیر راه‌پله بزرگ، سعی کن یه جوری به سارا خبر بدی.»
    لبخندی زدم و کاغذ رو تا کردم و داخل جیبم گذاشتم.
    می‌دونستم اما بالاخره یه راهی برای ارتباط پیدا می‌کنه.
     
    آخرین ویرایش توسط مدیر:
    وضعیت
    موضوع بسته شده است.

    برخی موضوعات مشابه

    بالا