دوباره ما رو به سمت همون سالن بزرگ بردند و این بار سعی کردم با دقت بیشتری به اطرافم نگاه کنم.
فرمانده مقابل در ایستاد و بعد از اطلاع دادن خدمتکارها به پادشاه همگی وارد تالار باشکوه و زیبایی شدیم.
سرم رو پایین انداختم و با ضربهی آرومی که سربازِ پشت سرم بهم زد، قدم برداشتم و شروع به حرکت کردم. بعد از طی کردن چند قدم روبهروی جایی که فکر کنم پادشاه نشسته بود، زانو زدیم. کفشهای براق پادشاه درست جلوی چشمام بود.
فرمانده با چاپلوسی بسیار رو به پادشاه گفت:
- تاج سر ما! شاه چارلی به سلامت باشند. امیدوارم شکار خوبی رو پشت سر گذاشته باشید قربان.
صدای قهقههی فردی بلند شد و بعد از اون صدای پر قدرت مردی به گوش رسید.
- کمتر چاپلوسی کن! خیلی خب حالا بگو ببینم چی کار داری؟
فرمانده گفت:
- قربان، ما این بچهها رو نزدیک مرز سرزمین اول پیدا کردیم. نمیدونم چه جوری از پس سربازهای آموزش دیده من بر اومدند.
پادشاه تقریباً غرید.
- ای احمقها چه جوری گذاشتید که چهار تا بچه نادون از دست شماها فرار کنن، به این سربازها میگی آموزش دیده؟
خندهام گرفته بود آخه ما اصلا از دست اون بدبختها در نرفته بودیم، مثل اینکه پادشاه خیلی از دستشون عصبانی بود.
فرمانده گفت:
- قربان سربازهای من میگن هیچ کس رو ندیدن، کسی بیهوش نشده و یا صدمه ندیده، در ضمن از طلسم فراموشی هم استفاده نشده.
بیشتر خندهام گرفت، به جز سارا هیچ کدوم از ما بلد نبودیم جادو کنیم!
پادشاه فریاد زد.
- پس چه طور تونستن از سد نگهبانهای تو رد بشن؟
فرمانده گفت:
- نمیدونم اعلیحضرت تا حالا چیزی در این باره نگفتن.
پادشاه بلند شد و دقیقا جلوی من ایستاد.
یه لحظه لرزشی که مطعلق به ترسم بود، سر تا پام رو در بر گرفت و چشمهام رو بستم.
پادشاه گفت:
- سرت رو بالا بیار!
دستم رو مشت کردم. من باید قوی باشم! نمیشه مثل ترسوها رفتار کنم. دوستای من به خاطر من اینجا گرفتار شدند، پس باید درست رفتار کنم.
چشمهام رو باز کردم و سرم رو بالا گرفتم. پادشاه چشمش به من افتاد و چشمهاش برق خاصی زد و گفت:
- چند سالته؟
محکم گفتم:
- هجده سالمه!
خندید و گفت:
- پس برای این کارها خیلی بچهای دختر! حالا بگو ببینم چه جوری از دست نگهبانهای من فرار کردید؟
نمیدونستم چی باید بگم و هول شده بودم. سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم.
نفس عمیقی کشیدم و با اعتماد به نفس گفتم:
- یکی از نگهبانها حواسش پرت شد، من و دوستام از فرصت استفاده کردیم و فرار کردیم. به سمت اون مرز عجیب غریب رفتیم؛ ولی منصرف شدیم و برگشتیم.
پادشاه گفت:
- کدومشون بود؟
با گیجی گفتم:
- چی؟
داد زد.
- گفتم کدوم یکی از نگهبانها بود؟
- من یادم نیست!
رو به سارا، آتنا و آروین کرد و گفت:
- شماها چی؟
اونها هم سرشون رو به نشونه منفی تکون دادن.
پادشاه با اخم گفت:
- چون معلوم نیست کار کدوم سرباز بیمسئولیتی بوده، برای تنبیه همهی سربازهای مرزی باید تا یک هفته اضافه کاری برن و از حقوقشون کم بشه.
برگشت و رو به ما گفت:
- برید خوشحال باشید؛ چون من امروز حالم خوبه و به سن کم شماها رحم میکنم و زندانیتون نمیکنم.
لبخند خاصی زد و نزدیکتر شد و گفت:
- اما هر کاری بهایی هم داره.
برای همین شماها از الآن تا هر زمانی که من بگم، باید خدمتکار قصر من باشید و سخت کار کنید که جبران بشه!
مکث کوتاهی کرد و گفت:
- پدر و مادرهای شما کجا هستن؟ باید به اونها اطلاع بدیم که چه بچههای قانونشکنی دارن.
سارا گفت:
- ما یتیم هستیم قربان، هیچ کدوم از ما پدر و یا مادری نداریم.
پادشاه سری به تاسف تکون داد و گفت:
- معلومه دیگه، بچهای که پدر و مادر نداشته باشه بهتر از این نمیشه!
روبهروی من ایستاد و گفت:
- خیلی خب، از حالا به بعد تو میری داخل بخش نظافت و اون پسره...
با دستش آروین رو نشون داد و گفت:
- باید توی اصطبل کار کنه!
جلوی آتنا و سارا ایستاد و گفت:
-شماها هم توی آشپزخونه کار میکنید.
آتنا گفت: ولی...
پادشاه حرفش رو قطع کرد و گفت:
- ولی نداره خانم جوان! اگه این کارها رو دوست ندارید مشکل من نیست؛ ولی فکر نکنم از حبس ابد خوشتون بیاد.
به سمت در کوچکی راه افتاد؛ اما لحظه آخر ایستاد و گفت:
- اگه بشنوم کنار هم دیدنتون، دیگه بهتون رحم نمیکنم.
لبخند بدجنسی به من زد و از در خارج شد.
فرمانده مقابل در ایستاد و بعد از اطلاع دادن خدمتکارها به پادشاه همگی وارد تالار باشکوه و زیبایی شدیم.
سرم رو پایین انداختم و با ضربهی آرومی که سربازِ پشت سرم بهم زد، قدم برداشتم و شروع به حرکت کردم. بعد از طی کردن چند قدم روبهروی جایی که فکر کنم پادشاه نشسته بود، زانو زدیم. کفشهای براق پادشاه درست جلوی چشمام بود.
فرمانده با چاپلوسی بسیار رو به پادشاه گفت:
- تاج سر ما! شاه چارلی به سلامت باشند. امیدوارم شکار خوبی رو پشت سر گذاشته باشید قربان.
صدای قهقههی فردی بلند شد و بعد از اون صدای پر قدرت مردی به گوش رسید.
- کمتر چاپلوسی کن! خیلی خب حالا بگو ببینم چی کار داری؟
فرمانده گفت:
- قربان، ما این بچهها رو نزدیک مرز سرزمین اول پیدا کردیم. نمیدونم چه جوری از پس سربازهای آموزش دیده من بر اومدند.
پادشاه تقریباً غرید.
- ای احمقها چه جوری گذاشتید که چهار تا بچه نادون از دست شماها فرار کنن، به این سربازها میگی آموزش دیده؟
خندهام گرفته بود آخه ما اصلا از دست اون بدبختها در نرفته بودیم، مثل اینکه پادشاه خیلی از دستشون عصبانی بود.
فرمانده گفت:
- قربان سربازهای من میگن هیچ کس رو ندیدن، کسی بیهوش نشده و یا صدمه ندیده، در ضمن از طلسم فراموشی هم استفاده نشده.
بیشتر خندهام گرفت، به جز سارا هیچ کدوم از ما بلد نبودیم جادو کنیم!
پادشاه فریاد زد.
- پس چه طور تونستن از سد نگهبانهای تو رد بشن؟
فرمانده گفت:
- نمیدونم اعلیحضرت تا حالا چیزی در این باره نگفتن.
پادشاه بلند شد و دقیقا جلوی من ایستاد.
یه لحظه لرزشی که مطعلق به ترسم بود، سر تا پام رو در بر گرفت و چشمهام رو بستم.
پادشاه گفت:
- سرت رو بالا بیار!
دستم رو مشت کردم. من باید قوی باشم! نمیشه مثل ترسوها رفتار کنم. دوستای من به خاطر من اینجا گرفتار شدند، پس باید درست رفتار کنم.
چشمهام رو باز کردم و سرم رو بالا گرفتم. پادشاه چشمش به من افتاد و چشمهاش برق خاصی زد و گفت:
- چند سالته؟
محکم گفتم:
- هجده سالمه!
خندید و گفت:
- پس برای این کارها خیلی بچهای دختر! حالا بگو ببینم چه جوری از دست نگهبانهای من فرار کردید؟
نمیدونستم چی باید بگم و هول شده بودم. سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم.
نفس عمیقی کشیدم و با اعتماد به نفس گفتم:
- یکی از نگهبانها حواسش پرت شد، من و دوستام از فرصت استفاده کردیم و فرار کردیم. به سمت اون مرز عجیب غریب رفتیم؛ ولی منصرف شدیم و برگشتیم.
پادشاه گفت:
- کدومشون بود؟
با گیجی گفتم:
- چی؟
داد زد.
- گفتم کدوم یکی از نگهبانها بود؟
- من یادم نیست!
رو به سارا، آتنا و آروین کرد و گفت:
- شماها چی؟
اونها هم سرشون رو به نشونه منفی تکون دادن.
پادشاه با اخم گفت:
- چون معلوم نیست کار کدوم سرباز بیمسئولیتی بوده، برای تنبیه همهی سربازهای مرزی باید تا یک هفته اضافه کاری برن و از حقوقشون کم بشه.
برگشت و رو به ما گفت:
- برید خوشحال باشید؛ چون من امروز حالم خوبه و به سن کم شماها رحم میکنم و زندانیتون نمیکنم.
لبخند خاصی زد و نزدیکتر شد و گفت:
- اما هر کاری بهایی هم داره.
برای همین شماها از الآن تا هر زمانی که من بگم، باید خدمتکار قصر من باشید و سخت کار کنید که جبران بشه!
مکث کوتاهی کرد و گفت:
- پدر و مادرهای شما کجا هستن؟ باید به اونها اطلاع بدیم که چه بچههای قانونشکنی دارن.
سارا گفت:
- ما یتیم هستیم قربان، هیچ کدوم از ما پدر و یا مادری نداریم.
پادشاه سری به تاسف تکون داد و گفت:
- معلومه دیگه، بچهای که پدر و مادر نداشته باشه بهتر از این نمیشه!
روبهروی من ایستاد و گفت:
- خیلی خب، از حالا به بعد تو میری داخل بخش نظافت و اون پسره...
با دستش آروین رو نشون داد و گفت:
- باید توی اصطبل کار کنه!
جلوی آتنا و سارا ایستاد و گفت:
-شماها هم توی آشپزخونه کار میکنید.
آتنا گفت: ولی...
پادشاه حرفش رو قطع کرد و گفت:
- ولی نداره خانم جوان! اگه این کارها رو دوست ندارید مشکل من نیست؛ ولی فکر نکنم از حبس ابد خوشتون بیاد.
به سمت در کوچکی راه افتاد؛ اما لحظه آخر ایستاد و گفت:
- اگه بشنوم کنار هم دیدنتون، دیگه بهتون رحم نمیکنم.
لبخند بدجنسی به من زد و از در خارج شد.
آخرین ویرایش توسط مدیر:



